گزارشی از یک روز حضور در مناطق زلزلهزده آذربایجان؛ ای کاش چوب به محکمی ِ آهن بود
چکیده :قد راست و صورت سبزه با کلاشینکفی در گردن و با چشمانی رنگ باخته از بیخوابی، غم و خستگی. میگفت ساعت نه، چهار ساعت بعد از زلزله، که به منطقه اعزام شدهاند به همراه ۴۴ نفر دیگر قرار بوده است امنیت ورزقان را تأمین کنند. اما وضع روستاها را که دیدهاند قرار شده است در هر روستا چهار نفر به روستاییان کمک کنند. زخمیها را سرو سامان دهند و در صورت رسیدن ماشینهای خاک برداری در آوار برداری مشارکت کنند. میگوید هیچ کس نمیدانسته اوضاع از چه قرار است. بیسیم ورزقان قطع بوده و تا اکنون هم قطع است و تنها یکی از پاسگاههای بین راه تبریز بیسیم دارد که اطلاعات را از آنجا منتقل میکنند به تبریز....
کلمه – آرش دانش دوست:
مرکز زلزله بین اهر و هریس بوده است. خسارت جانی اما در این دو شهر بسیار کم است. در اهر شایع شده که تنها یک دزد، که در زمان زلزله در حال دزدی بوده، کشته شده است. این یا شایعهی کارآمدی است برای زمانی که اغلب مردم خانههای خود را رها کردهاند و در جای جای شهر در چادر زمان را سپری میکنند یا واقعیتی است حکمت آموز. دل خودت را خوش میکنی که ای کاش همکارانت این بار کارشان غیر حرفهای بوده باشد و خبری از جنازه و آوار نباشد. زود نباید قضاوت کرد. از هر که میپرسی کجا بیشترین خسارتها را متحمل شده است میگوید ورزقان در سی کیلومتری اهر در منطقهای کوهستانی و مردمی که اغلب یا کشاورزند و دامدار یا کارگر معدن مسی که خودشان میگویند دومین معدن مس ایران است. پس تا ورزقان باید صبر کرد. در ورزقان نیز مانند اهر و هریس آهن به مردم وفادار مانده. با اینکه برخی خانهها فرو ریختهاند و حتی مسجد شهر تخریب شده است اما اغلب خانهها در مقابل لرزهی اولیه دوام آوردهاند و مردم به خیابانها آمدهاند و هنگام زلزله اصلی کمتر کسی در خانه مانده است. در ورزقان و در ستاد بحران در محل فرمانداری غلغله است. فرماندار، پیرمرد قد کوتاه سفید رویی که چشمهایش قرمز شده و رنگی به رخش نمانده میگوید به همه بگویید غذاو آب. بیرون همه میگویند روستاها را دریابید.
روستای علی کندی؛ یکشنیه ۵ عصر
هیچ گاه تصور نمیکردم در چند دقیقه با سرباز یگان ویژهی نیروی انتظامی صمیمی شوم. با هم قدم بزنیم و حرف بزنیم. در علی کندی اما پیش از دیدن مردم او را دیدم. قد راست و صورت سبزه با کلاشینکفی در گردن و با چشمانی رنگ باخته از بیخوابی، غم و خستگی. میگفت ساعت نه، چهار ساعت بعد از زلزله، که به منطقه اعزام شدهاند به همراه ۴۴ نفر دیگر قرار بوده است امنیت ورزقان را تأمین کنند. اما وضع روستاها را که دیدهاند قرار شده است در هر روستا چهار نفر به روستاییان کمک کنند. زخمیها را سرو سامان دهند و در صورت رسیدن ماشینهای خاک برداری در آوار برداری مشارکت کنند. میگوید هیچ کس نمیدانسته اوضاع از چه قرار است. بیسیم ورزقان قطع بوده و تا اکنون هم قطع است و تنها یکی از پاسگاههای بین راه تبریز بیسیم دارد که اطلاعات را از آنجا منتقل میکنند به تبریز. با هم قدم میزنیم. تنها ساختمانی که باقی مانده خانه بهداشت است که اسکلت فلزی دارد. چوبها به مردم وفا نکردهاند. شکستهاند و آوار بر سر ساکنانش ریخته است. تمام خانههای روستا اسکلت چوبی داشتهاند و تقریبن همه ویرانشدهاند. اتاقهایی باقی ماندهاست اما دیوارها با کوچکترین ضربهای فرو میریزند. سر قبرهایی میرویم که هنوز خاکشان پا نخوردهاند. شش کشته در علی کندی. میگوید آخرین نفر را دو ساعت پیش دفن کردیم. لودر صورت زن را برده بود. میگوید صورتش را بستند و آبی ریختند و به سرعت دفنش کردند. گریهاش میگیرد. حرف را عوض میکنم. از خودش میپرسم که میگوید پنج سال در یگان ویژهی تهران بوده است. بچهی اهر است. فکر میکنم آیا او هم با باتوم به جان مردم افتاده است. نمیپرسم. محمولهای از چادر میرسد. میرود که نظارت کند. دختری گریان در بالای تپه در چادر نشسته است و روزنامه نگارها با او صحبت میکنند. برادر و مادرش زیر آوار ماندهاند. محمود، جوانی که از ورزقان ما را راهنمایی میکند، می گوید برویم به روستای شیخملو. با سرباز یگان ویژه خداحافظی میکنم. دستهای محکمی دارد اما به کار کمک بیشتر میآید تا زدن. میگویم خسته نباشی. جوابش این است شما خسته نباشید ما که وظیفهمان را انجام میدهیم. به همراه محمود راهی شیخملو می شویم.
ورزقان، ساعت ۴
افسر راهنمایی و رانندگی در پلیس راه بستان آباد به ما گفت اهر را بستهاند و اجازه ورود ماشین شخصی نمی دهند. نیروهای هلال احمر هم گفتند خودمان همهی کارها را میکنیم و نیازی به کسی نداریم. دل به دریا زدیم و رفتیم به سمت اهر. هیچ کدام از این خبرها درست نبود. تهران هم میگفتند جاده را از قزوین بستهاند که کسی شبانه به آنجا نرود. ورودی ورزقان جلوی فرمانداری ترافیک نشان میداد که عده زیادی از مردم به این شایعهها و خبرهای نادرست گوش ندادهاند. سربازها بستههای آب را جابجا میکنند. نیروهای داوطلب ماشینها را هدایت میکنند و بیشتر نیروها بیکار جلوی فرمانداری منتظرند. در یکی از کوچههای ورزقان بعد از فرمانداری در خیابان فرعی دو پیرمرد نشستهاند. یک چادر هم برپا شده است که سه خانواده در آن زندگی میکنند. در یک خانه باز است و دو مرد بر در آن فریاد میزنند که مادر بیا سقف یکهو میریزد. از تبریز آمدهاند و نگران خانواده بودهاند. خانهشان آسیب دیده اما خودشان نه. دار قالی در خانهشان هنوز برپاست. تا نیمه بافتهاند. اما اکنون باید آن را رها کنند و فعلن در چادر زندگی کنند مبادا که پس لرزه بقیه خانه را هم بر سرشان خراب کند. همینجا محمود را میبینیم. متوجه میشود که میخواهیم به روستاها سر بزنیم و کمک جمع آوری کنیم همراهیمان میکند. با او پیش فرماندار میرویم. با او به علی کندی میرویم و با او راهی شیخملو میشویم.
روستای شیخملو: ساعت ۶
میگفت بیشتر اهالی ورزقان کارگر معدن مس هستند. میگفت روزانه تعداد زیادی کامیون لجنهای معدن مس را که دارای اورانیوم است را به بندر عباس میبرند و از آنجا به چین صادر میشود. درس خوانده بود. سربازیش هم تمام شده بود و بیکار بود. وقتی گفتم من هم مثل تو ام باورش نمیشد. گفت در شیخملو با کمک مردم دوازده جنازه بیرون کشیده است. آخرین جنازه در حال دفن است. میگوید نرو سر مراسم تدفین. میترسد مردم ناراحت باشند و چیزی بگویند. با صدای بلند طوری که همه بشنوند میگویم میخواهم یک فاتحه بخوانم. یک آخوند در قبر است و یک سرباز. مادر او که مرده است میگرید. تلخ. اما بی صدا. شاید گمان میکند او هم مانند دیگران عزادار است و با گریهاش نباید دیگران را ناراحت کند. اما ایکاش میدانست گریهی بی صدا تلخ تر است. کوبنده تر است. مردی آنسوتر خرمنهایش را در دستگاه میریزد. مردی دیگر گلهاش را از صحرا برمیگرداند. لابد فکر میکند باید چیزی برای خوردن و ساختن خانه فراهم کند. به آنها گفتهاند در آب صرفه جویی کنید. شاید دو سه روز دیگر آب و غذا به آنها نرسد. شیخملو روستای بزرگی بود. مردی ۵۰ ساله به همه جا سرک میکشید. لیستی تهیه کرده بود و خانوادهها بر اساس آن لیست و تعداد نفراتشان غذا میگرفتند. آرام منتظر نوبتشان بودند. بر خلاف علی کندی که شاید بزرگترشان زیر آوار مانده بود یا در پی اطرافیان مجروحش راهی بیمارستان شده بود. در بیمارستانها غوغایی برپا است. بیشتر زخمیها گویا به تبریز برده شدهاند.
بیمارستان امام رضای تبریز، ساعت ۸
مریضها زیادند. اما نه آنقدر که در راهروها بستری شوند. بیماران بد حال و شکستگیها را به بیمارستان شهدا بردهاند. بیرون بخش اورژانس دو دختر و یک پسر تبریزی ( از پلاک ماشین فهمیدم که تبریزی هستند) ساندویچهایی برای اطرافیان زخمیها تدارک دیدهاند به همراه نوشابه. غذا را پخش میکنند و میروند. جلوی بیمارستان شهدا هم وضع همین است. در همه جای بخش اورژانس محل اسکان زلزله زدهها را نوشتهاند. از جمله پارک مشروطه. کلمه مشروطه در تبریز بخواهی نخواهی یاد ستارخان را در دل زنده میکند. و حالا همشهریان ورزقانی ستارخان در پارک مشروطه زمان را میگذرانند و به احتمال زیاد به فکر زخمیهایی که در بیمارستان جا گذاشتهاند و جنازههایی که در خاک رها کردهاند اوقات ناخوششان را سپری میکنند. اوضاع بیمارستان شهدا از بیمارستان امام رضا بدتر است.
بیمارستان شهدای تبریز؛ ساعت ۸:۳۰
بیمارستان شهدا بزرگتر است و مجهزتر اما مجبور شدهاند سالن غذاخوری و سالن کنفرانس را هم به مجروحها اختصاص دهند. رییس بخش اورژانس میگوید فاجعه خیلی دردناک بوده است. مردی هست در بیمارستان که میگوید از روستایشان فقط او زنده مانده است. او اصرار دارد که نزدیک به ۱۶۰۰ نفر حداقل کشته شدهاند. باید خوش باور بود. این عدد چندان درست نیست. اما میتواند باشد. وقتی تا روز دوشنبه روستاهای اطراف هریس را که ندیدهای اما مستقیم از دوستی میشنوی که تازه لودر به آنجا رفته است. وقتی میشنوی که باجاج تا روز سه شنبه نه چادر داشته است و نه پتو. و وقتی که میشنوی که هنوز روستاهایی هستند که هیچ امکاناتی به آنها نرسیده است ناباورانه میگویی میشود این عدد صحت داشته باشد و بلکه بیشتر هم شود. در روستاهای اطراف ورزقان در هر روستا بین پنج تا ده درصد از جمعیت روستاها که اغلبشان زن و کودک بودهاند کشته شده اند. اگر آمار ۴۸ هزار نفری ساکنان منطقه را بپذیری و پنج درصدش را حساب کنی به ۲۴۰۰ نفر میرسی. و باز هم با خود میگویی که نه. احتمالن کمتر بوده است. در بیمارستان مانند هر جای دیگر استقبال میکنند از غریبههایی که برای کمک یا برای خبر آمدهاند. کسی به ما پشت نکرد. کسی به عمد ترکی صحبت نکرد. تنها کسانی با ما ترکی حرف میزدند که تنها ترکی میدانستند. آنها به ترکی درد و دل میکردند و ما از خطوط چهرهشان و خیره به لبهای خشکشان حدس میزدیم که چه میگویند.
روستای زغن آباد؛ ساعت ۶:۲۰
در زغن آباد هفده نفر کشته شده بوند. زیر آوار خانههای چوبی. بیل مکانیکی ها نوزده قبر کنده بودند. دو قبر خالی آماده برای قربانیان بعدی. روستای بزرگتری بود زغن آباد. مردم پراکندهتر بودند. مردی با ما حرف زد. از او با موبایل فیلم گرفتیم اما نگران بود که نکند فیلمش در BBC نمایش داده شود. به او قول دادیم که چنین نخواهد شد. ما را چه به رسانه انگلیسی. عذر خواهی کرد و ما برگشتیم سمت تبریز. راهی شلوغ و باریک. از هر دو سو. پیش از آن محمود را باید به ورزقان میرساندیم. اصرار داشت که ساعتی استراحت کنیم. در ورزشگاه یا کنار سد. او را پیاده کردیم. اما دم فرمانداری باز هم خشکمان زد. کامیونی از چادرهای هلال احمر به دم فرمانداری رسید. در آنی مردم روی کامیون پریدند. هر کس میتوانست خانه آیندهاش را بر دوشش گذاشت و رفت. چادرها به فرمانداری نرسیده و ثبت نشده نمیدانم به یغما رفت یا اینکه به دست نیازمندانش رسید. راه تبریز راه باریکی بود و شلوغ از هر دو سو. وانت وانت کمک به سمت ورزقان میرفت و وانتهای خالی پشت به پشت به سمت تبریز روانه بودند. شب میرسید و سیاهی شاید میتوانست ساعاتی کوتاه چهره غم زده و منظرههای هول آور خانههای ویران شده از زلزله که نه، خانههای ویران شده از فقر را بپوشاند. در راه با خودم میگفتم ایکاش چوب هم به اندازه آهن محکم بود.














ای کاش محکمتر بود اما حالا که نیست بشینیم و غصه بخوریم
در روزهای اول آب و غذا و خون نیاز است و سپس پتو و چادر و بعد از هفته دیگه لباس و مواد شوینده و .. کمکها باید مستمر باشد
دیدار لاریجانی رئیس مجلس از زلزله زدگان
انگار نه انگار هلی کوپتر هلال اهمر برای کمک و پخش کمکها به زلزله زدگان است و نه مسافرکشی!
http://isna.ir/fa/imageReport/91052515529
به عکسهای 2 و 23 از مجموع 27 عکس دقت کنید
آقایی که این گزارش رو نوشتی، چطور به خودت اجازه میدی تو اون موقعیت به این فکر کنی که این بنده خدا مردم رو زده یا نه؟ و تو گزارشتم بیاری؟!!! شرم آوره !!!
این حاکمیت بیکاره و بی عار می تواند تمام نقاط زلزله زده را باز سازی کرده و این بار به جای خشت و گل از آهن و فولاد استفاده کند. کم پول داریم؟ به جای آتش زدن آن و فرستادن پولهایمان به غزه و لبنان و سوریه یا خرید اسلحه و فرستادن به آن کشورها می توانیم به مردم خودمان برسیم. برای دزدی و چپو کردن کم خواهیم آورد؟؟
کمک حضوری و غیر حضوری مردم دیگر شهرهای ایران به ویژه تهران به هموطنان زلزله زده بسیار ضروری و مفید است.
ازاین دولت ومسئولین کاری برای ملت ساخته نیست. پیشنهاد:
دانشجویان و متخصصین بیکارمملکت باهمکاری مردم دست بدست هم دهند،وبطور داوطلبانه پروژه طراحی وساخت ساختمان های دهات تخریب شده را بدست بگیرند.
این پروژه می تواند باهمکاری محل تحصیل آنان صورت گیرد. هزینه پروژه راهم می توان ازخرخره دلالان بازار و رانت خواران بیرون کشید.وصدالبته کمک هموطنان داخل وخارج.
احتمالا این زلزله هم در این نماز جمعه اینده به عنوان نشانه ظهور شناخته بشه. واقعا از این اتفاق متاثر شدم
با مریم موافقم.
بهتر بود بجای لفظ مردن از جان دادن استفاده میکردی.
نیروهایی که جلوی فرمانداری بیکار بودن، نیرو نبودن، مردم آسیب دیده بودن که(درسایه ی مدیریت داهیانه ی بحران و عالی بودن امداد!) برای دریافت کمک از روستاهای دور اومده بودن، درضمن همون نیروها! بودن که به دلیل نداری اجناس به کامیون حمله کردن!!!
۳ روز پیش که خودم اونجا بودم، جلوی چشمام، گارد ویژه تا حد مرگ یکی از روستایی ها رو زد!!
درمورد تکلم به زبان ترکی هم باید بگم این حق هرکسی هست که زبان ارتباطی شو انتخاب کنه بخصوص که أگه اون زبان زنده و بین المللی باشه، بهتره!!
الان وقت این حرفها نبود و نویسنده با این کار، نامردی و عقده های شخصی شو نشون داده!!!
متأسفم.
مليجک احمدي از مکه فرمودند بازسازي دو ماهه انجام ميشود؟!…..
واقعا که شرم بر دروغگو..
چه کار کرديد براي زلزله زدگان بم ؟…..
…..اينهمه ادعاي پيشرفت و نوسازي کشور کردند ولی با يک زلزله 6 ريشتري اکثر خانه ها که با کاه گل و چوب خراب شدند غير از ساختمانهاي دولتي و مساجد نو ساز که با بهترين مصالح ساخته شده اند !
بروند در ونزويلا خانه سازي کنند؟!…..
خانه صدها ميليوني مقامات هم با چوب و کاه گل ساخته شده ؟!
یک روحانی در صدا و سیما: زلزله زده ها از دولت توقع کمک نداشته باشند !
من متاسفم برای ممد سعید که با کینه راجع به کسانی صحبت می کنه که برای کمک به منطقه رفتن و دید و نظر خودشون را گزارش می کنن. اگر نوشته را نقد می کرد نه تنها بد نبود بلکه خیلی هم خوب بود اما در لابلای نقد هایی که داره کینه هم هست که کاش نبود.
در بالا اومده کاش چوب هم مثل آهن محکم بود که البته درسته و آهن مجکمتر از چوب هست ولی با چوب و وسایلی که در منطقه ارزانتر گیر میاد هم میشه انه های محکم ساخت. اینکه یک تعداد چوب و آجر را با خشت بهم بچسبانی حتی اگر آهن به جای چوب باشه فرو می ریزه.
در گزارشی که در وبلاگم منتشر کردم در باره نحوه انتشار خبر در خارج از کشور توضیحاتی دادم که لازمه بررسی بشه
یکی بلند میشه میره تو دل حادثه برای تهیه گزارش و اطلاع رسانی به مردم اونوقت یکی دم از این میزنه که حق داشتی به چی فکر کنی و به چی فکر نکنی . دیگری حکم میده نامرده و عقده ای ، عجب مردمان بی نظیری هستیم ما
شماها به جز خودتون کسی رو قبول ندارید، عذرمیخوام که بهتون گفتم به نظرم اشتباه میکنید!!
درضمن نیکی با منت، بدتر از هزار بدی، کسایی که برای عقده گشایی میان لطفا نیان، شماها تبدیل تهدید به فرصت رو بلد نیستین.
گر چه اتفاق بزرگ وبدی بود.در عوض ظلم دو رزیم را نشان داد من شخصا نمیدانستم همچون خانه گاهگلی و تیر چوبی وجود دارد واقعا تعجب کردم که انقلاب یعنی دگرگونی.بعد از 33 سال هیچ فرقی با رزیم گذشته نکرده و پیش خود گفتم هر دو دریک گلاس نشته اند
دادانش هسته ای و داشتن آن وقتی باعث افتخار و سربلندیست و ارزش دارد . که ملت ما شکمشان سیر باشد و اینهمه چپاول و غارت و جنایت و فساد و تورم و خیانت و فحشائ و بیکاری و فقر نیرنگو دروغ و ظلمو ستم و بی دینیو استبداد در جامعه ما رواج نداشته باشد . و زندانهای ما از بیگناهان پرنباشد . و پولها و ثروتهای خدادادی این مملکت بدستو و فرمان سید علی شاه خامنه ای از خدا بیخر و فاسد . برای حسن نصراله ملعون و خبیث و حزب شیطانی ائ و طرفداران گردن کلفتو مفتخورش و بشار اسد جنایتکار و آدمکشو و وهوگو چاوز کثیف و کافر وروسیه و چین کمونیست با ان.همه سوابق بد گذشته و .وحال . خرج نشود . آنهم در شرایطی که در مقابل یک زمین لرزه 5 یا 6 ریشتری عاجز و ناتوانیم .