سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

چهارمین رمضان

چکیده :بچه ها دلتنگ تو هستند و همه خانواده و فامیل و همه دوستان که دائم از احوالاتت می پرسند و من می گویم که هیچ نکته ای از حقایق احوال همسرجان مستور و مکتوم نمی ماند از چشم و گوش مردم که محرمند و دانستن حقشان است به شرطی که من به آن عالم باشم. ...


کلمه-فخرالسادات محتشمی پور:

سلام یار دربند روزه دار من!

طاعات قبول. طاعات رمضانی ات! هرچند که بیش از یک سال و قریب نه ماه است که دیگر همه ماه ها و روزهای تو رمضانی است و من روز به روز بیشتر از فهم این همه عبودیت و اخلاص تو عاجز می شوم! و می دانم که به مدد همین صیام و قیام ها این دوسال قرنطینه و انفرادی به جور را دوام آورده ای.

طاعات قبول و ممنون از این که ما را هم از دعا فراموش نمی کنی. خوب شد در آخرین ملاقات از تو گله کردم که پاک بی وفا شده ای و تک خوری می کنی و یادت رفته یک رفیق راهی داشته ای قدیم ها. خوب شد گفتم که از تو راضی نیستم اگر توفیق مرا برای روزه داری و عبادت در این ماه عزیز از خدایت، که هرچه هم تلاش کنی انحصاری نمی شود و گوشه چشمی هم بالاخره به ما می کند، نخواهی. آری باید هرازچندی یادت بیاورم که کی و کجا باید به یادمان بیاوری! حالا احوالمان بدک نیست. این جسم طفلکی همه سعی خودش را می کند که با ما راه بیاید. ما هم ممنونش هستیم.

اما تو! تو که از حالت برایمان نمی گویی و من باید از طریق الهامات غیبی بفهمم که نتیجه این روزه داری های مستمر کم کم دارد خودش را نشان می دهد. حالا از چشم و دندان و کمر و گردن که بگذریم این بی حالی های نزدیک افطار که خدا کند زندان بان های جدید نه از رؤسای جدید دیزل آبادی و بزرگ ترهایشان بلکه از خدا فرمان بگیرند و به دادت برسند عزیزدل!

چند روز پیش فاطمه می گفت: مامان حواست هست این چهارمین رمضان است که بی حضور بابا می گذرانیم؟ من گفتم نه سومین! و او به حافظه کج و معوج من خندید و گفت: لابد آن سه روز قبل از بازگشت را یک ماه حساب کرده ای؟! آن سه روز رمضان 89. چه شیرین آغاز شد آن رمضان و من چه خوشحال بودم که می توانم سفره افطار را متناسب با ضعف جسمی تو که تازه از عمل سنگین جراحی کمر به درآمده بودی تدارک کنم. آن رمضان شیرین که شب اولش مهمان زوجی جوان بودیم که انگار مزد عبادتشان را با حضور پربرکت تو در خانه شان پیش پیش گرفتند. و شب دومش میزبان مهربانانی بودیم که از مصاحبت تو سیر نمی شدند و تو سنگ تمام گذاشتی در مهمان داری پا به پای من. و شب سوم! وعده سالانه من بود با یاران دبستانی برای دور هم بودن و تقسیم شادی ها که خرابش کرد پیک شومی که خبر بازگشت تو را به زندان داد!

فاطمه به من می گفت: جلوی مهمان هایت این چه قیافه ای است گرفته ای؟! و من خودم را در آئینه نگاه می کردم تا قیافه ام را ببینم و نمی شناختم خودم را. تو اما همان بودی که بودی! همان مصطفای بشاش و خوش مشرب که در آخرین شب رمضانی با هم بودنمان هم از بذله گویی و آوردن لبخند به لب میهمانان که تا نزدیک سحر ماندند و دلشان نمی آمد وداع کنند، دریغ نمی کردی. و من نشانه مؤمن بودن را در چهره تو که هیچ خبری، هرچند شوم، تغییری در آن به وجود نمی آورد، به عینه مشاهده می کردم و به حال خودم و ضعف ایمانم افسوس می خوردم.

چهارمین روز رمضانی، روز بازگشت تو بود به زندان و لحظه های انتظار من برای تماس تلفنی ات که حدود ده روز به درازا کشید و خبرهای نیمه تمام از دیده شدنت در بند 350 و بعد بی خبری از محل نگهداری ات و بی خبری از خودت، حالت، احوالت! من مجنون وار تو را جستجو می کردم درست مثل همان روزهای اول بعد از کودتا و عاقبت معاون حقوقی قرارگاه ثارالله به دوست و برادرت آقا عبدالله رمضانزاده که هنوز به زندان بازنگشته بود، پیغام داد که چرا زن تاجزاده اینقدر شلوغ می کند! و او هم گفته بود شما نمی دانید بی خبری چه بد دردی است! من مثل هر کسی که گم شده ای دارد به در و دیوار می زدم تا از تو نشانی بگیرم تا آن شب نزدیک افطار که جمع یاران را رها کرده در گوشه ای خزیده بودم صدای زیبایت مرا از عالم خلسه در آورد و گفتی که در جایی هستی که نمی دانی کجاست و دو سه روزی است که آقای نوری زاد هم پیش توست و گفتی که وقت ملاقات گذاشته اند و من اولین ملاقات کابینی را در قرنطینه ای که در همان سالن ملاقات فراهم آورده بودند، تجربه کردم و … دو سال گذشت! دو سال که به تو و به من وعده اجرای قانون دادند. از رئیس زندان تا این برادرها تا صاحبان وجدان های بیدار! اما «قانون» گم شده ای است که من و تو و فرزندانمان و خانواده ات و سایر زندانیان سیاسی و خانواده هایشان و یک ملت چند سال است که دارند دربه در دنبال آن می گردند. قانون! که قرار بود رئیس جدید قوه قضائیه که شنیده ام بیمار است(به گفته رئیس دادگستری تهران که دارد پرونده آقاجوادشان را پی گیری می کند) به مرّ آن عمل کند! خبر را که خواندم پیش خود گفتم شاید در این حالت بیماری تا حدی حال بیماران دربند را هم ملتفت شوند قاضی القضات، از نرگس خانم محمدی تا آقا بهزاد نبوی و بقیه و خود تو که فرداروز که پرونده پزشکی ات و پرونده پزشکی سایر بیماران دربند منتشر شود عمق جنایات آقایان مکشوف و مستند خواهد شد! بیماران دربندی که به جای این که به شکایتشان از شکنجه گران رسیدگی شود، پرونده های جدید برایشان گشاده می شود!

باری دو سال از بازگشت تو به زندان گذشت به بهانه اجرای حکم اما همه اش در قرنطینه و بخش اعظمش در انفرادی! ماه هایی در یک اتاق و بیش از یک سال در یک بند با تخت هایی خالی. «بند مصطفی» برای زندانی خاص جمهوری اسلامی که هیچ قاضی و حقوق دانی برای بی قانونی های اعمال شده در حقش پاسخی ندارد!

ما چهارمین رمضان بی تو را سپری می کنیم. سفره های افطار امسال هم علیرغم همه گرانی ها و کمبودها و مشکلات اقتصادی چون گذشته پربرکت است و مزه تحریم هنوز آن چنان که باید به مذاق روزه داران ننشسته است و من دلم در همه میهمانی های افطاری که نام و یاد تو و دیگر عزیزان دربند، چاشنی هرلقمه آن است، برای سفره های ساده افطار تو تنگ می شود که به تأسی از مولایت که در یکی از همین شب های رمضانی قربانی جهل و تعصب خوارج شد، روز به روز با تنگ چشمی کینه توزانه بدخواهانت بی رنگ تر می شود اما عطرش به اندازه همه مرغزارهای پر گل میهن مست کننده است.

عزیزدلم!

بچه ها دلتنگ تو هستند و نگران جسم بیمارت! همه نگران سلامت تو هستند و من دلتنگ تو می شوم بعد از هر ملاقات کابینی بیش از پیش و این بار هم که جسارت مسئولان زندان و فرمانشان بر حضور مداوم مأموران روزه دار سالن ملاقات در این خلوت نامأنوس علاوه بر شنود تلفنی و دوربین ها و چشم های نامحرم، مزید بر علت شد تا حال خوش دیدار یار به ناخوشیِ ناپسند رفتار مدعیان مسلمانی مبدل گردد! تو سخت برآشفتی که گفته ها و نوشته های خصوصی ما به چه کار نامحرمان می آید و من پوزخند زدم به حقارت دیده بانان امنیت نظام که گپ و گفت هفتگی و متداول ما که از احوال پرسی و اخبار عزیز و خویش و یار فراتر نمی رود و از تحلیل های درست از اوضاع داخلی و بین المللی توسط تو که ماشاء الله معلوماتت در زندان از لابلای همان سطور از تیغ که نه از ساطور سانسور گذشته روزنامه ها و اخبار رسانه میلی، از همه تحلیل گران بیرونی به روزتر است و ما را سخت نگران آینده کشور می کند، برایشان این اندازه هراسناک است!

بچه ها دلتنگ تو هستند و همه خانواده و فامیل و همه دوستان که دائم از احوالاتت می پرسند و من می گویم که هیچ نکته ای از حقایق احوال همسرجان مستور و مکتوم نمی ماند از چشم و گوش مردم که محرمند و دانستن حقشان است به شرطی که من به آن عالم باشم.

بچه ها می پرسند: مسئولیت جان پدرمان با کیست؟ من می گویم: با همان کسی که پرونده اش به دست اوست لابد! وگرنه دادستان که قانوناً مسئولیت زندانیان را دارد کاملاً در جریان پرونده پزشکی پدرتان هست و آقایان رؤسای قوا هم که لابلاهای دعواهایشان اوضاع زندانیان سیاسی و خاصّه مکاتبات و عرایض خانواده های زندانیان سیاسی را هم مشاهده و رصد می کنند. و کلاً مقامات عالی مملکت حواسشان کاملا جمع است که مبادا حقی از کسی ضایع شود و ظلم و اجحافی بشود در این مملکت امام زمانی که مدیریت جهانی میکند به حول و قوه الهی! بچه ها می گویند: مدیریت جهانی پیشکش آقایان، ما پدرمان را می خواهیم. صحیح و سالم و تندرست مثل همیشه با نشاط با همان موهای پرپشت مشکی. من می گویم: بچه ها! ما در همه آیات قرآنی، که این ماه بهارش است و ماه نزولش، و در همه ادعیه از جمله ادعیه روزانه این ماه سفارش شده ایم به پناه بردن به دامان پرمهر خالقمان. بچه ها این روزها و شب ها بیشتر قرآن بخوانید و دعا بخوانید تا از مستغفرین و صالحین و قانتین و متوکلین باشید و از فائزین بشوید و از مقربین. پدرتان هم در آن انفرادی ستم ساخته و در خلوت باشکوهش با خدای خودش خوش گذرانی ها می کند این شب ها!

خوش به حال تو یار دربند روزه دارم!

فخری تو

دهم ماه مبارک رمضان 1433 برابر با نهم مردادماه 1391


3 پاسخ به “چهارمین رمضان”

  1. رقیه گفت:

    همیشه به اراده و همت آقای تاج زاده و خانم محتشمی پور غبطه خورده ام حساب ایشان از همه زندانیان سیاسی دیگر جداست استقامت آنها آدم را یاد زندانیان سیاسی به عبارت بهتر چریک های دربند دوره پهلوی می اندازد اخلاص وایمان شان را می ستایم و بعنوان الگوئی برای جوانان جنبش سبز که متاسفانه الگوهای معنوی و مذهبی کمی دارند همیشه معرفی می کنم

  2. رضا گفت:

    سلام خواهرم بی اختیار برای رنجهایت اشک ریختم وبازبان روزه ازخداوند رحمان آزادی عزیز دربندت را از زندان ظالمان خواستارم

  3. حمید گفت:

    درود به مصطفای در بند و فحر اسادات در بند او . از الهامات غیبی نگوئید که ، از زیر بار منت عدالت ورزی رئیس جمهور محبوبمان در نیامده زیذ بار منت الهام غیبی ناشی از نعمت ولایت نرویم . چنان غرق نعمتیم و زیر بار منت که نمیدانیم چگونه شکر آن را بحا آوریم در این ماه عزیز .