راهبرد دوگانه يا دوگانگي راهبردي
چکیده :به نظر من امكان اتخاذ موضع درباره انتخابات آينده در حال حاضر وجود ندارد، زيرا اصلاحطلبان موقعيت راهبردي خود را تعيين یا بازسازی نكردهاند، تا وقتي كه ايده و اراده آنان شكل نگيرد و صحنه موازنه قواي اجتماعي روشن نشود، نميتوان گفت با چه موضعي ميتوان وارد انتخابات شد. اگر قرار بود كه انتخابات در همين تابستان برگزار شود، اصلاحطلبان هیچگونه آمادگي براي حضور در فرآيند سياسي آن نداشتند، زيرا فاقد آن ايده و اراده موردنظر هستند، بنابراين بحث كردن از انتخابات در حال حاضر بيمورد است و با اين نوع راهبردهاي دوگانه كه به معنای دقیق، دوگانگي راهبردی است هم، نه تنها نميتوان گرهي از کار فروبسته اصلاحات را باز كرد....
عباس عبدی
حدود يك ماه است كه متني با عنوان «اصلاحطلبان، فعاليت سياسي، انتخابات و گزينههاي پيشرو» با امضاي جمعي از اساتيد علوم سياسي و نخبگان دانشگاهی در رسانههاي طرفدار جنبش اجتماعي و سياسي موجود منتشر شده و از آنجا كه برحسب سياق مطالب ميشد حدس قوي زد كه اين متن به نوعي جمعبندي هرچند غير رسمي حداقل يكي از گرايشهاي طرفدار جنبش سبز در داخل كشور است (و شايد هم قويترين گرايش آن)، در نتيجه نقد آن فرصت مناسبي بود براي واكاوي ذهنيتهاي سياسي و راهبردي موجود، به همين دليل در كنار آن توضيحات متعددي نوشتم تا در فرصت مناسب به نقد آن بپردازم ولي به دلايل متعدد در انجام آن مردد بودم، هرچند برخي دوستاني كه مطلع از اين خواست من بودند، پيگير مطلب هم ميشدند. تا اينكه چند روز پيش يكي از روزنامهنگاران سياسي را ديدم كه ضمن اظهار اطلاع از آن متن، به نحو مستقیمی هم از من سوال كرد كه آيا در نوشتن آن دخالتي داشتهام يا خير؟ در واقع فكر ميكرد كه بنده هم موافق آن هستم. وقتي كه چنين اشتباهي را نزد يك روزنامهنگار سياسي و دوست ديدم، تصميم گرفتم كه با ارائه نقد خود ضمن اينكه هدف اوليه را برآورده ميكنم، از بروز اينگونه برداشتهای اشتباه نيز جلوگيري کنم.
1ـ اولين نكتهاي كه درباره اين متن ميتوانم و بايد بگويم، انگيزه خيرخواهانهاي است كه در پسزمينه آن به روشني ديده ميشود. در واقعه نويسندگان متوجه يك نكته روشن بودهاند، و اينكه اعمال يك سياست؛ مثل عدم شركت در انتخابات؛ بر مجموعهاي از نيروهاي سياسي كار چندان سختي نيست، مثل آنچه كه در اسفند 90 رخ داد، ولي تداوم اين شيوه و رفتار سياسي ممكن است عوارض و تبعات سويي داشته باشد كه دامنگير همه خواهد شد، از اين رو درصدد برآمدهاند كه با يك راهبرد به اصطلاح دو وجهي همه را از ادامه اين سياست نادرست رهايي بخشند، سياستي كه رأي دادن آقاي خاتمي مهر تأييدي بر نازا بودن آن بود. رأي آقای خاتمی از نگاه منتقدين آن اگر هيچ نفعي نداشت، حامل اين پيام روشن بود كه نميتوان با سیاست پيش از آن، در آينده طي طريق كرد. در نهايت انگيزه دوستاني كه به عنوان جمعي از اساتيد علوم سياسي و نخبگان دانشگاهی اين مطلب را نوشتهاند مورد احترام است، و در عين حال و فارغ از اين انگيزه ارزشمند، لازم است كه نوشته مذكور نقد شود، همچنان كه به درستي سايتهاي اصلي و اوليه انتشاردهنده نیز از نقد آن استقبال كردهاند، البته تاكنون نيز نقدهايي بر آن نوشته و منتشر شده ولي پاسخي داده نشده است، گو اينكه نياز چنداني هم به پاسخ نيست، زيرا همان قدر كه ذهنيتي نقد شود، آثار خود را بر جامعه خواهد گذاشت.
2ـ اولين ايرادي كه به چشم ميآيد، استفاده از امضای جمعي از اساتيد علوم سياسي و نخبگان دانشگاهی است. با توجه به شرايط كنوني، انتظار نمیرود كه برخي افراد نام واقعی خود را در زير نوشتههايشان بگذارند، چون ممكن است تصور كنند كه دچار هزينه خواهند شد، ولي استفاده از عناوین ديگر نيز نبايد به گونهاي باشد كه موجب انحراف ذهن شود. مثلاً ميشد از امضاي چند تن از كوشندگان جنبش سبز در داخل كشور استفاده كرد. ولي نكته مهم اين است كه استفاده از امضاي اساتيد علوم سياسي، براي موجه جلوه دادن محتواي متن بوده، در حالي كه استاد علوم سياسي بودن نویسنده، چه به صورت فردي يا به صورت جمعي نميتواند براي تأييد اعتبار يك متن راهبردي بكار آيد. ضمن آنكه حتي اگر نويسندگان اساتيد علوم سياسي هم بودهاند، اين متن را به صفت فعاليت سياسي خود نوشتهاند و نه به صفت استاد علوم سياسي بودن. و اگر هم استاد علوم سياسي نبودهاند، در اين صورت خلاف واقع نوشتهاند. خلافي كه نه تنها هيچ ضرورتي بر نوشتن آن نبود، بلكه اگر هم صادق بود، نبايد از آن استفاده ميشد و در نهايت اين برخلاف داعيههاي مرسومي است كه اين فعالان ابراز ميدارند. شايد اين نقد و ايراد از نظر برخي افراد مهم نباشد، ولي به نظر من براي نشان دادن اينكه متن مذكور تا چه حد معتبر بوده و از دقت و انسجام برخوردار است و درباره كلمات و گزارههاي آن تعمق شده، طرح اين نكته مفيد بود.
متأسفانه با امنيتي شدن فضا، زمينه آن فراهم ميشود كه اينگونه متنها منتشر شود، بدون آنكه در نهايت كسي مسئوليت نوشتن آن را عهدهدار گردد. نویسندگان منتظر ميمانند تا نتيجه معلوم گردد، اگر تحليل آنان درست درآمد، خواهند گفت كه ما نوشته بوديم و اگر اشتباه شد، نويسندگان شانه از بار مسئوليت آن خالي خواهند كرد و از انتساب آن به خود پرهيز ميكنند. در چنين فضايي بايد منتظر بود كه افراد بيشتري به نامهاي مستعار مطالب غير مسئولانهتري را بنويسند. به نظر من ايرادي نداشت كه نويسنده يا نويسندگان تحليل، به نحوي عمل ميكردند كه حداقل گردانندگان سايت مرجع منتشر كننده، اطلاعي از هويت (نه لزوماً حقيقي، بلكه سياسي) آنان ميداشت و متن را با تأييد چنين هويتي منتشر ميكرد.
3ـ نكته مهم ديگري كه با وجود چنين متني ميتوان گفت، لزوم كنار گذاشتن آه و ناله از نداشتن رسانه است. واقعيت اين است كه رسانهها بر دو دستهاند. رسانههاي عمومي و رسانههاي تخصصي. گرچه منتقدين از داشتن رسانههاي عمومي براي تأثيرگذاري بر فضاي كلي جامعه بهره كافي ندارند، ولي از حيث رسانههاي تخصصي كه مخاطبان خاص خود را دارد، كمبود چنداني ندارند. اينترنت بهتر از هر رسانه ديگري دسترسي به اينگونه مطالب كه مخاطب خاص دارد را فراهم كرده است. و با اطمينان ميتوان گفت كه همه مخاطبان خاص اينگونه متنها، دسترسي كافي به اينترنت و ايميل دارند و نه تنها ميتوانند آنها را بخوانند، بلكه قادرند كه به نقد آنها نيز اهتمام ورزند.
4ـ متني كه قرار است راهبردي بوده و در نتیجه از انسجام بالايي برخوردار باشد با يك اشكال منطقي آغاز ميشود، و با برشمردن چند علت براي وجود ديدگاههاي متفاوت و يا متضاد ميان اصلاحطلبان مهمترين عامل اين وضع را چنین معرفی میکند:” اما شاید یک عامل مهم و شاید مهمترین عامل آن باشد که اصلاح طلبان فاقد نگاهی راهبردی و کلان به عرصه فعالیت سیاسی هستند. این البته مشکل مزمن جریان اصلاح طلبی از آغاز تا کنون بوده است. میتوان گفت اساساً مطرح شدن سؤال در باره چگونگی رفتار اصلاح طلبان در قبال انتخابات ریاست جمهوری ناشی از فقدان همین نگاه راهبردی است ” نویسندگان با پذيرش اين گزاره بايد وارد نقد جريان اصلاحطلبي ميشدند، جرياني كه از ابتدا هم نگاهي راهبردي و كلان به عرصه فعاليت سياسي نداشته است! اگر از نظر نويسندگان چنين است، چگونه ميتوان از اين جرياني كه فاقد نگاه راهبردي بود دفاع كرد؟ و چگونه ميتوان در قالب يك كنشگر جنبش سبز يا اصلاحطلب از رويدادهاي سه سال گذشته دفاع كرد و بناي بعدي سياست را بر پايههاي لرزان و بدون راهبرد گذشته قرار داد؟ مگر نه اينكه نويسندگان معتقدند: ” در غیاب این نگاه راهبردی مواضع اصلاح طلبان در قبال رویدادهای مختلف سیاسی نمیتواند از انسجام، منطقی روشن و دلالتی آشکار برخوردار باشد. ” پس چرا كماكان درباره نقد گذشته مذكور سكوت پيشه ميشود؟ آيا شايسته نبود كه پيش از پرداختن به آينده، نقبي بر گذشته مورد نظر زده ميشد و ريشههاي خطاهاي گذشته را برميشمردند؟ متأسفانه اين ويژگي دوستان است كه كمتر علاقهاي به نقد گذشته ندارند و آن را كاري بيفايده ميدانند و تاريخ براي آنان از همین امروز شروع ميشود. جالب اينكه در ادامه نوشته شده است كه:” بنابراین چندان نباید تعجب کرد اگر پس از انتخابات مجلس نهم و بدون آن که تحولی محسوس در عرصه سیاسی کشور رخ داده باشد و کمترین نشانی از احتمال تغییر در افق سیاسی کشور مشاهده شود، در میان اصلاح طلبان گزینههایی نظیر مشارکت فعال و یا مشارکت بدون قید و شرط در انتخابات ریاست جمهوری یازدهم، مشارکت به هر قیمت حتی با حمایت از یک نامزد اصول گرا در برابر نامزد اصولگرای دیگر و … به طور جدی مطرح شود و طرفداران جدی نیز داشته باشد” آيا همين گزاره دليل بر غلط بودن راه طي شده نبوده است؟ راهي كه بنبست آن با رأي دادن آقاي خاتمي آشكار شد. پس چه ضرورتي فوريتر از نقد گذشته است كه به آن پرداخته نشده است.
نويسندگان در عين نقد اصلاحطلبان كه چرا راهبرد نداشتهاند و در نتيجه به راه خطا رفتهاند، خودشان همان راه را طي ميكنند و نوشتهاند:” با توجه به آنچه گفته شد اگر چه در مجال فشرده چند ماهه نمیتوان به راهبردی کلان و اجماعی در باره چگونگی کنش اصلاح طلبانه در عرصه فعالیت سیاسی تحول یافته در ایران دست یافت ” اگر نميتوان راهبردي را طراحي كرد، چگونه و براساس چه مبنايي پيشنهاد اجرايي صادر شده است؟ بعلاوه مگر اين مشكل در همين چند ماه اخير ايجاد شده كه فرصت تدوين راهبرد كم است؟ خوب شما ميتوانستيد از ده يا حتي پانزده سال پيش يا حداقل از پنج يا سه سال پيش آن را طراحي و ارايه كنيد، چرا بايد هميشه كار را براي دقيقه 90 گذاشت و بعد هم گفت فرصت نيست؟ ضمناً نقل قول فوق نشان ميدهد كه نويسندگان به طور نسبي و به نوعي خود را در موقعيت تدوين راهبرد ميدانستهاند و بايد پاسخ دهند كه چرا پيش از اين چنين نكردهاند. البته در همين جا توضيح دهم كه از منظر من اصلاحطلبان از سال 1375 به بعد راهبرد روشن و قابل فهمي داشتهاند و هر جا هم كه خطا كردهاند، ناشي از نداشتن راهبرد نبوده، بلكه ناشي از ناديده گرفتن آن بوده است. بدون راهبرد و استراتژی هر اقدام سیاسی تاکتیکی آب در هاون کوبیدن است، فیلسوف چینی، سون تسو، دو هزار سال پیش راجع به استراتژی و تاکتیک در جنگ نوشت:« استراتژی بدون تاکتیکها، راهی صعب العبور و کُند بسوی پیروزی است» اما «تاکتیک های بدون استراتژی در حکم سرو صداهای قبل از شکست است.» نظر این فیلسوف چینی ساده و روشن است: اگر یک دولت استراتژی درستی برای خود انتخاب کند تاکتیک های مناسب در جریان عمل یافت خواهند شد ولی اگر استراژی اشتباه باشد، هرچه هم که تاکتیک ها مشعشعانه باشند نمیتوانند نتیجه نبرد را با یک استرتژی غلط، پیروزمندانه تأمین کنند.
5ـ در ادامه نويسندگان به ذكر مولفههاي موثر بر كنش سياسي در عرصه كشور پرداختهاند، و در يك بند آن آوردهاند كه:” عزم راسخ مدیریت متمرکز نظام آن است که اصلاح طلبان حتی المقدور از عرصه سیاسی کشور حذف شوند … طبعاً استقبال از این تصمیم به سود اصلاح طلبان نیست و آنان باید در برابر این تصمیم مقاومت کرده و به هر طریق ممکن حضور خود را در عرصه فعالیت سیاسی رسمی بر حکومت تحمیل کنند و در سایه این حضور ارتباط خود را با اقشار مختلف اجتماعی گسترش دهند”. اول اينكه عزم مذكور هيچ نكته جديدي نيست در گذشته هم بوده است ولی ادامه گزاره فوق نشان ميدهد كه نويسندگان هم معتقدند كه اين عزم براي حذف اصلاحطلبان كافي نيست، به نظر میرسد که اين رفتار اصلاحطلبان است كه ميتواند زمينه را براي تحقق عزم مذكور فراهم كند. بنابراين بايد نتيجه گرفت كه اگر وجود چنين حضوري طبق نوشته فوق ضروري است، و بايد آن را خنثي كرد، چرا اين كار در گذشته صورت نگرفت؟ و آيا نبايد به انتقاد از سياستهايي پرداخت كه زمينه لازم برای چنين حذفي را فراهم كردند؟ و آيا با ادامه آن سياستها ميتوان مانع از اين حذف شد؟ از همه مهمتر اينكه نويسندگان براساس چه راهبرد و دليل موجهي چنين بايدي را نتيجه گرفتهاند؟ آيا اين نشاندهنده وجود يك راهبرد مشخص نزد اصلاحطلبان نبوده است كه بعداً از آن عدول شده است؟
گزاره بعدي نويسندگان درباره انتخابات است:” تا اطلاع ثانوی انتخابات در کشور کاملاً کنترل شده و مهندسی شده خواهد بود و تحت اشراف و کنترل کامل نیروهای نظامی و امنیتی برگزار خواهد شد. به ویژه نتیجه انتخابات ریاست جمهوری به طور کامل و قطعی براساس اراده و خواست رهبری شکل خواهد گرفت”. اول اينكه اين قطعيت از كجا درآمده است؟ آيا اين مهندسي انتخابات از سال 1388 آغاز شد، يا در انتخابات 1384 و مجالس هفتم و هشتم هم بود؟ اگر نبود، چرا در سال 1388 آغاز شد و به چه دليلي پس از آن هم، همچنان خواهد بود؟ و اگر از سال 1388 آغاز نشده، و در گذشته هم بوده است، پس چيز جديدي نيست كه بخواهيم آن را به عنوان يك محور كليدي در توضيح فضاي كنوني وارد كنيم.
6ـ در ادامه و در تشريح تحولات سه ساله اخير، آمده است كه:” ایستادگی اصلاح طلبان بر اصول اصلاح طلبانه خویش به رغم تهاجمات و فشارهای گسترده، دفاع از خواستها و مطالبات مردم و به ویژه صبر و مقاومت و تحمل محرومیتها و تهدیدها و بازداشتها و حبسهای طویل المدت، بر سرمایه اجتماعی اصلاح طلبان افزوده و کمکاریها و فرصت سوزیها و ندانمکاریهای گذشته آنها را تحت الشعاع قرار داده است. این سرمایه ارزشمند در آینده وخامتباری که در صورت ادامه روند نگران کننده کنونی پیش خواهد آمد، میتواند کارکردی مؤثر و تعیین کننده در نجات کشور از فروپاشی و انحطاط داشته باشد”. اول اينكه آيا ضروري نبود كه درباره كمكاري، فرصتسوزي و ندانمكاريهای گذشته صحبت ميشد تا پس از این رخ ندهد؟ بعلاوه اگر داشتن سرمایه اجتماعی به تنهایی حلال مشکلات بود، سرمايه اجتماعي اصلاحطلبان در سال 1380 بسيار بسيار بيشتر از حالا بود، اما نتيجهاش چه شد؟ و چه دولتی بر سرکار آمد؟ و از همه بدتر اينكه نيرويي بخواهد با سرمايه اجتماعي، اشكالات گذشتهاش را تحت شعاع قرار دهد، برنامه این نیرو چگونه میتواند كه به حركتي مثبت و مفيد تبديل شود؟
واقعيت اين است كه نقطه محوري راهبرد كنوني بخشي از اصلاحطلبان حاضر در جنبش سبز همين گزارهاي است كه در متن ذكر شده، يعني آنان گمان ميكنند كه ادامه روند موجود، آينده وخامتباري را براي كشور رقم خواهد زد، و در آن زمان با داشتن سرمايه اجتماعي ناشي از اتخاذ مواضع اصولي و سازشناپذير ميتوانند نقش موثر و تعيينكنندهاي در نجات كشور از فروپاشي و انحطاط داشته باشند. اين گزاره اگرچه جزئياتي از آن درست است، ولي نتيجهاش به كلي نادرست است و من ميكوشم كه اين محوريترين گزاره دوستان را نقد كنم.
بارها نوشتهام كه ترديدي در به بنبست رسيدن سياستهاي موجود در اداره كشور نيست. سه رانت افزایش قیمت نفت و سياست خارجي ایالات متحده در منطقه و رفتار غلط داخلي منتقدان حكومت، موجب بهبود وضعيت سياسي حكومت شده بود. (در سالهاي 1380 تا حدود 1387)، چنان كه حكومت ايران در مقاطعي از اين دوره در اوج قدرت خود بود اما زمان تمام شدن این رانتها خواهد رسید. از همين رو بارها متذكر شدم كه در غياب توازن قوا نميتوان از طريق سازوكارهاي مرسوم تغييري را در قدرت ايجاد كرد و هر كوششي براي اين كار جز آنكه اوضاع را بحراني و شكافها را بيشتر ميكند، نتیجه ديگري ندارد. ولي ظاهراً دوستان اسبهاي خود را براي ايجاد تغييرات اساسی زين كرده بودند، و عليرغم همه شواهد موجود در نبود موازنه قوا، وارد ميدان انتخابات شدند و اكنون كه اوضاع به كلي تغيير كرده و كل روابط به هم خورده است خواهان سياست صبر و انتظار (در يك جا به يكي از دوستان گفتم سياست دعا و بكاء) شدهاند. اگر اين سياست درست است چرا در گذشته انجام نشد، كه روابط با ساختار قدرت تا اين حد متشنج نبود؟ و اگر آن زمان غلط بود، چرا الآن درست است؟ تنها يك پاسخ وجود دارد که در متن هم آمده است. اين سياست تحميل شده است. بعلاوه چه کسی گفته كه سياست تعاملي با قدرت موجب كاهش سرمايه اجتماعي ميشود؟ مگر كسي گفته است كه در سياست تعاملي بايد از ايدهها و آرمانها دست برداشت؟ مگر سرمايه اجتماعي اصلاحطلبان در زماني كه در قدرت بودند (دولت و مجلس) كمتر از الآن بود؟ مگر حضور آن زمان آنان در كنش سياسي رسمي، به معناي گذشت از اصول و ارزشهاي اصلاحطلبانه تلقي شد؟ از سوي ديگر كي قرار است كه اوضاع حكومت وخيم شود تا به حضور اصلاحطلبان نياز پيدا كنند؟ و اصولاً چرا در آن زمان بايد با اين گروه بسازند؟ مگر نيروهاي خارجي و داخلي دیگر وجود ندارند؟ مگر از درون خودشان نيروهايي نيستند كه بتوانند اين تغييرات را انجام دهند؟ نكته كليديتر كه ظاهراً دوستان كمتر به آن توجه ميكنند اين است که، اگر فضا به گونهاي شود كه حضور سياسي اصلاحطلبانه عليرغم خواست حكومت، بر آن تحمیل و پذیرفته شود، در اين فضا، آن قدر تشتت و چنددستگي در ميان اصلاحطلبان بروز ميكند كه، همان سرمايه اجتماعي به ضدش تبديل خواهد شد. ضمن آنكه فراموش نكنيم، سرمايه اجتماعي اگر استفاده نشود، تحليل ميرود و به يك خاطره تاريخي تبديل خواهد شد. کیست که نداند مرحوم مصدق واجد سرمایه احتماعی عظیمی بود اما در نهایت در احمدآباد فوت کرد و از آن سرمایه کسی ارث نبرد. همچنين براي پيشبرد سياست، سرمايه اجتماعي فقط يك وجه قضيه است، توان بكارگيري آن در جهت اهداف سياسي شرط ضروري قضيه است.
از همه اينها گذشته، فرصتهايي كه قرار است بعداً رخ دهد تا اصلاحطلبان از آن بهرهبرداري كنند، از دو حال خارج نيست، يا اين فرصتها با مشاركت اصلاحطلبان ايجاد ميشود يا بدون حضور آنان. اگر بخواهد با مشاركت آنان باشد در اين صورت نميتوان از سياست انفعالي، صبر و انتظار دفاع كرد، بايد حضوري موثر در شكلگيري اين فرصتها داشت و اگر بدون حضور آنان باشد و ديگران آن را ايجاد كنند، همان كساني كه فرصت را بوجود ميآورند، خودشان نيز بهرهبرداري خواهند كردو اجازه بهرهبرداری به دیگران را نمیدهند. و اگر فرصتها خودبخودي ايجاد شود، ديگر اين را سياست نميتوان ناميد كه كسي يا كساني به انتظار فرصتهاي خودبخودي بنشينند.آنچه كه براي اصلاحطلبان ضروري است، داشتن ذهنيت درست نسبت به فرصتهاي محتمل است و اينكه كدام فرصت را مطلوبتر ميدانند و چگونه ميتوانند در ايجاد آن فرصت مطلوب نقش ايفا كنند و خودشان را به عنوان مهمترين بهرهدار آن فرصت معرفي نمايند. فراموش نكنيم كه توان بهرهبرداري از فرصت سياسي مستلزم تمرين و مشاركتي سياسي است، اين دوستان همان قدر كه توانستند از فرصت 12 اسفند سال 1390 استفاده كنند، از فرصتهاي بعدي نيز سود خواهند جست. يك بار تمثيلي از اين نحو به انتظار فرصت نشستن زدم كه دوستان مخاطب ناراحت شدند و از ذكر آن در اينجا پرهيز ميكنم.
7ـ موضوع بعدي كه به آن پرداخته ميشود، مسأله اجماع و وحدت است:” مطلوبترین حالت برای اصلاح طلبان اجماع است که البته تا کنون جز در حمایت از نامزدی آقای خاتمی در انتخابات دور اول و دوم ریاست جمهوری ایشان رخ نداده است. در اکثر موارد اصلاح طلبان اگر اجماع را غیرممکن یافتهاند همانند انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ راه اتحاد و عمل هماهنگ و عدم تخریب و تضعیف یکدیگر را برگزیدهاند. این بدان معناست که اجماع برای اصلاح طلبان مهم است اما تنها اصل هویت ساز محسوب نمیشود بلکه آنان به وحدت در کنار سایر اصول هویت ساز اصلاح طلبی تأکید دارند. در صورت تغافل از اصول مذکور و یا احساس عمومی مبنی بر سازش اصلاح طلبان بر سر اصول، اجماع نه تنها مفید و کارآمد نیست بلکه به سرمایه اجتماعی آنان نیز لطمه میزند. تجربه اجماع اصلاح طلبان در انتخابات مجلس هشتم از این جهت قابل تأمل است”. نويسندگان به نكته مهمي اشاره كردهاند كه اجماع فقط در دو انتخابات 1376 و 1380 شكل گرفت، و در ساير موارد اجماعي وجود نداشته است، و امیدوارم که دیگر چنین صفتی را برای سایر مقاطع و رویدادها به کار نبرند، ولي توضيح نميدهند چنين اتفاقي(اجماع) چرا در مقاطعی رخ ميدهد و در مواردی نه، در ادامه نيز توضيح نميدهند كه چه كسي يا كساني خواستهاند كه اصلاحطلبان بر سر اصول خود سازش كنند تا در نتيجه آن سرمايه اجتماعي موجودشان لطمه بخورد؟ اتفاقاً برعكس افراد منتقد به سياستهاي هفت سال گذشته، معتقدند كه بايد به اين اصول بازگشت و آنها را پيش پاي منافع كوتاهمدت قرباني نكرد. اما نكته مهم اين است كه نويسندگان مصداق اين ادعاي خود را شكست اصلاحطلبان در مجلس هشتم ميدانند، بدون آنكه توضيح دهند كه آنان در آن انتخابات از كدام اصول خود عدول كردند كه به قول نويسندگان با شكست كامل مواجه شدند؟ اين سادهانگاري است كه هرجا شكست خورده شود، آن را به سازش از اصول نسبت داد و هر جا قرین پیروزی بود آن را به سازشناپذیری در اصول نسبت دهند؛ و سياست را به فقط اصول تقليل داد. اگر اين طور بود كه تا به حال مسايل دنيا حل شده بود.
8ـ نويسندگان با طرح غير دقيقي از فضاي ايران نوشتهاند كه:” از این گذشته عموم جامعه به رغم حسن ظنی که به اصلاح طلبان دارند و آنان را بر دیگر جریانها ترجیح میدهند اما برای تحقق این تمایل خود اساساً حاضر به انجام هیچ کنشی جز شرکت در انتخابات نیستند “. اول اينكه اظهار نظر كردن قاطع از طرف مردم عادت بدي شده كه از حكومت به مخالفانش نيز سرايت كرده است و شاید هم از مخالفان به حکومت سرایت کرده است. ولي ادعاي بعدي نويسندگان با واقعيت رويدادهاي پيش و پس از انتخابات 1388 تطابق ندارد. آنچه كه مردم را به كنارهگيري از حضور خیابانی واداشت، بيبرنامگي رهبري جریان بود. ديده ميشد كه هر روز بيش از پيش حضور افراد در خيابان كمتر ميشود زيرا هيچ چشمانداز روشني پيشروي مردم نبود. بيدقتي در متن به همین موارد ختم نمیشود و به گونهاي است كه در ادامه نوشتهاند:” نیروهای فعال اصلاح طلب نیز برخی تنها برای فعالیت سیاسی رسمی و علنی آمادگی دارند و برخی دیگر برای فعالیتهای غیر رسمی و غیر علنی و طبعاً پرداخت هزینه و محرومیت آمادگی دارند”. در حالي كه معلوم نيست، يك نيروي اصلاحطلب كه معتقد به قانون و شفافيت است، چگونه باید آماده باشد كه فعاليت غير علني كند، فعالیتی که معناي خاص خود را دارد. فعاليتي كه با هر سياستي سازگار باشد با اصلاحطلبي سازگاري ندارد.
9ـ نويسندگان در ادامه سعي كرده است كه ميان جنبش سبز و اصلاحات از حیث راهبرد اين هماني برقرار كند که فقط در شیوهها اختلاف دارند و نوشتهاند كه:” البته از نظر روش مقابله با اقتدارگرایان حاکم میان جنبش سبز و اصلاح طلبی به روایت خاتمی اختلافاتی وجود دارد. این اختلاف را میتوان در تفاوت آشکار مشی اقای خاتمی با مشی آقایان موسوی و کروبی مشاهده کرد.به رغم این اختلاف یا تفاوت، هرگونه تلاش و یا اقدامی برای جداسازی و یا جداکردن خرج اصلاح طلبان از جنبش سبز برای هر دو طرف فاجعه بار خواهد بود”. اگر تفاوت در مشي و مقابله با حكومت يا اقتدارگرايان را تعیین کننده ندانيم، پس چه تفاوتی را بايد برجسته دانست؟ اگر كسي معتقد به همين تفاوت باشد (فارغ از درستي يا غلطي آن) چرا نبايد آن را بيان كند و آن را فاجعهبار دانست؟ اگر از نظر نويسندگان میان دو جريان به لحاظ روشي اختلاف وجود دارد، معناي روشن آن جمعناپذيري آن دو حداقل در عرصه عمل است. اتفاقاً متن مذكور هم با همين نگاه از سوي نويسندگان تدوين و ارايه شده است. البته تأكيد نويسندگان درست است كه:” نیروها و نهادهای سیاسی و مطبوعاتی اصلاح طلب و سبز نیز باید از هرگونه اقدام و موضعی که به اختلاف و تفرقه میانشان دامن زند، اکیداً خودداری کنند. هر دو طرف باید به تحرکات مشکوکی که برای تفرقه و اختلاف میان ایشان صورت میگیرد و عمدتاً از سوی نهادهای امنیتی هدایت میشود، حساس باشند. دفاع و تأیید امثال آقای حسینیان از آقای خاتمی در برابر آقایان موسوی و کروبی، نه باید اصلاح طلبان را خوشحال و امیدوار کند و نه سبزها را نگران و بدبین”. ولي ميان تفرقهافكني با ارايه تحليل انتقادي و تأكيد بر تمايز خطمشي و شيوه فرق زیادی است.
10ـ وقتي قرار است كه متني تحليلي و راهبردي ارايه شود، بايد از كاربرد كلمات نامعين و كشدار كه ميتواند تفاسير گوناگوني بر آن بار شود پرهيز كرد. اينكه نوشته شده است:” سازشکاری و تمکین در برابر اراده حاکم و چپ روی و رادیکالیسم به یک اندازه میتواند به رشد سرخوردگی و انفعال و تقویت حرکتهای برانداز بینجامند”. حرف كاملاً درستي است. شايد بتوان معناي راديكاليسم و چپروي را به گرايش به سوي براندازي و اقدامات خشونتآميز تعبير كرد ولي معناي سازشکاری و تمكين در برابر اراده حاكم چه مصداقي دارد؟ آيا در گذشته رخ داده كه نبايد رخ ميداد؟ اگر بلی باید آن مصادیق بیان میشد و اگر در گذشته مصداقي نداشته است، در حال حاضر به كدام رفتار ميتوان اين عناوين را اطلاق كرد؟ بعلاوه چرا در قالب راهبرد اصلاحطلبي از كلمه «سازش» با بار معنايي منفي استفاده شده است؟ آيا نحوه كاربرد همين كلمه حكايت از بيعنايتي نويسندگان به راهبرد اصلاحطلبي نيست.
11ـ نويسندگان پس از بيان چند مولفه به عنوان پيشفرضهايي كه بيانگر واقعيت عرصه سياسي از نظر اصلاحطلبان است، وارد چارچوبهاي رويكرد كلان اصلاحطلبان در عرصه فعاليت سياسي ميشوند، ولي در اين پيشفرضها نه از تحليل اقتصادي خبري است و نه اجتماعي. نه از وضعيت و اختلافات درونی جناح غالب و نه از اوضاع بينالمللي و نه از احتمالات و راهكارهاي برونرفت حكومت از وضعيتهاي محتملی كه در آینده با آن مواجه ميشود، و نه حتي تحليلي از نيروهاي منتقد و مخالف ارايه شده است. حال با وجود وقت زيادی که براي گفتگو درباره راهبرد سياسي مطلوب وجود داشته است، چگونه ميتوان پذيرفت كه با يك چنين تحليلي ميتوان راهگشایی كرد؟ ضمناً نبايد فراموش كرد كه مسأله اصلي امروز بخش مهمي از اصلاحطلبان شركت يا عدم شركت در انتخابات رياست جمهوري آينده نيست، مشكل آنان سردرگمی میان دو راهبرد كلي در عرصه سياست است كه اگر اين سردرگمی راهبردي وجود نميداشت، به سهولت ميتوانستند براساس آن روشن كنند كه چه موضعي در انتخابات بايد داشته باشند.
12ـ اولين جمله نويسندگان درباره رويكرد كلان چنين آغاز ميشود:” شرایط تحمیل شده به اصلاح طلبان به گونهای است که دستکم بخشی از اصلاح طلبان تا اطلاع ثانوی امکان حضور و فعالیت در عرصه سیاسی را ندارند”. گمان ميكنم درباره «شرايط تحميل شده» بايد انصاف داشت. جناح حاكم از 20 سال پيش همواره در پي تحميل اين شرايط بوده است. ميتوان به ادبيات مطبوعاتي و تبليغاتي آنان علیه اصلاحطلبان حتي در اوج اصلاحات رجوع كرد. ولي هیچگاه در تحقق این هدف خود موفق نشد، مگر در سالهاي اخير. بنابر این موفقيت مذکور، نه ناشي از قدرتمندي حكومت براي انجام چنين خواستي بود، بلكه به دليل عملكرد اشتباه اين طرف بود كه فرصت لازم را براي تحقق اين خواست ديرينه آنان فراهم كرد و تا هنگامي كه به اين عملكرد پرداخته نشود، هيچ راهبرد جدیدي را نميتوان طراحي و ارايه كرد. ولي فارغ از اين نكته، وقتي شرايط به عدهاي تحميل ميشود، و در واقع در موقعیت منفعل هستند، چگونه ميتوانند تصويري فعال و غير منفعل از خود نشان دهند؟ و از اين طريق اميدي به گشايش فضاي سياسي ایجاد کنند. در واقع اين مقدمه براي آن است كه نويسندگان در ادامه آوردهاند كه:” به نظر میرسد تا اطلاع ثانوی قانع کردن این بخش از اصلاح طلبان به پذیرش و تمکین در برابر محدودیتهای موجود و امید بستن به فعالیت رسمی سیاسی ممکن نباشد. بنابراین خوب یا بد باید بپذیریم که میان نیروهای اصلاح طلب و سبزهای اصلاح طلب اختلاف در تاکتیک و روش وجود دارد و ایجاد اجماع بر سر کنش سیاسی میان این دو بخش جز در موارد خاص تقریباً ممکن نیست و شاید هم با توجه به مواضع متصلب حاکمیت، مفید هم نباشد”. ظاهراً نويسندگان متن توجه نداشتهاند كه وظيفه يك فعال و كنشگر سياسي آن نيست كه به انتظار فضاي آزاد نشسته تا پس از آن وارد ميدان شود، بلكه وظيفه آنان باز كردن فضاست، حتي با ملاحظه تمام محدوديتهاي موجود. مگر آن زماني كه اصلاحطلبان فعاليت گسترده داشتند، نسبت به محدوديتهاي آن زمان تمكين كردند و آنها را پذيرفته بودند كه اكنون چنين كنند، بنابراين چرا بايد رفتار مسئولانه را، با برچسبزدن پذيرش و تمكين در برابر محدوديتهاي موجود، طرد كرد؟ آيا همين ذهنيت نيست كه عدول از اصلاحطلبي را رقم زده است؟
آيا اين اشكال وارد نيست كه اختلاف تا اين حد بزرگ را به يك اختلاف در تاكتيك و روش تقليل داد؟ آيا اين تقليل ناشي از آن نيست كه دوستان بنيانهاي نظري خود را از اصلاحات جدا كردهاند (كه البته حق هم دارند چنين كنند و اشكالي در آن نيست) ولي نميخواهند به آن اذعان نمايند؟ اين چه اختلافي است كه فقط در حد تاكتيك و روش است ولي در عمل و در حد كلان، آنان را به دو گروه متفاوت تقسيم ميكند؟
نويسندگان در ادامه مطلب به اصليترين هدف خود از نوشته پرداختهاند كه چندان هم نيازمند مقدمات طولانی نبود:” بنابرای اگر به دلیل اختلاف نظر در روشها و تاکتیکها اجماع ممکن نیست، میتوان به اتحاد و عمل هماهنگ فکر کرد. هر یک از این دوگرایش طیفی از نیروهای اجتماعی را میتوانند پوشش دهند و در مجموع از تمامی ظرفیتهای موجود در جامعه استفاده کنند. بنابراین باید در عرصه فعالیت سیاسی به مفهوم عام آن، به جای اجماع به نوعی تقسیم کار یا تقسیم نقش اندیشید. اصلاح طلبان دارای مواضع منعطفتر و فعالیت در چارچوب نرمهای موجود – که ما آنها را اصلاح طلبان معتدل میخوانیم -، میتوانند مسؤلیت حضور و فعالیت در عرصه فعلیت سیاسی رسمی را برعهده بگیرند و اصلاحطلبان سبز نیز طبعاً مواضع رادیکالتر و تاکتیکها و روشهای خود را در چار چوب منشور سبز اتخاذ کنند”. واقعيت اين است كه تقسيم كار و تقسيم نقش يك چيز است، و تمايز برنامهها و راهبردها يك چيز ديگر. تقسيم كار و نقش يك كنش ايجابي است كه در ذيل يك رهبري بالاتر هدايت و هماهنگ ميشود،(مثل یک بازی فوتبال یا تئاتر) در حالي كه دو عمل متمايز از يكديگر كه کنشگران آن استقلال نسبي از يكديگر دارند را نميتوان تقسيم كار يا نقش ناميد درك اين تفاوت مهم است، زيرا تقسيم كار و نقش ناشي از نوعي اراده آگاه بر فرآيند است، نه آنكه مطابق آنچه كه نوشته شده از سر اجبار و تن دادن باشد. به این معنی که چون، اين گروه را نمیتوان قانع كرد، آن گروه هم زير بار نميرود، پس اسم اين تمايز را بگذاريم تقسيم كار! اين نوع نظريهپردازي تبعات منفي خواهد داشت، زيرا در ميانه ايفاي نقشها متوجه تداخل آن ميشويم، مثل تعزيهاي خواهد شد كه راستي راستي، بازيگر نقش شمر سر بازيگر نقش امام حسين را از بدن جدا ميكند! عليرغم اين انتقاد گمان ميكنم با اين نتيجه ميتوان به گونه ديگر همراهي كرد. روشن است كه ادامه مسير سه سال گذشته، امكانپذير نبوده و نيست. برخي از كوشندگان آن مسير به هر دليلي حاضر نيستند كه مسير ديگري را تجربه كنند يا بپذيرند. در عين حال اختلاف و تضاد را هم به مصلحت نميدانند، بنابراين تا فرصت ديگر اعلام سكوت خواهند كرد. البته اين بدان معنا نيست كه طرفداران بازگشت به اصلاحات ميتوانند در چند ماه آينده شقالقمر كنند، ولي همين كه قطار اصلاحات را روي ريلهاي كج و معوج قبلي قرار دهند، كلاهشان را بايد به هوا بياندازند.
در این میان معلوم نيست نويسندگان چرا نميتوانند طرفداران راديكال را با اين ايده خود همراه سازند كه:” عوامل و شواهد فراوانی وجود دارند که ما را به تغییر و یا تضعیف شرایط امنیتی و پلیسی کنونی امیدوار میکند. پایداری بر حضور در عرصه فعالیت سیاسی با حفظ هویت اصلاح طلبانه نهایتاً به عقب نشینی و انعطاف حاکمیت خواهد انجامید و صلاحیت و کارآمدی اصلاح طلبان را نحوه تعامل با شرایط سخت و دشوار سیاسی کنونی به اثبات خواهد رساند”. و نيز معلوم نيست كه اگر خودشان به اين ايده، باور دارند چرا همراهي و همدلي كافي را در متن با اين ايده ابراز نميكنند و در ادامه مينويسند كه:” اصلاح طلبان سبز که به هر علت و یا دلیل از جمله محرومیت از فعالیت سیاسی و زندان ، امکان حضور در عرصه فعالیت رسمی سیاسی را ندارند و یا چنین فعالیتهایی را مؤثر نمیدانند، میتوانند در چارچوب منشور سبز روشهای مقاومت مدنی را دنبال کنند. آقایان موسوی و کروبی میتوانند نماد و محور این بخش از نیروها باشند. این بخش در صورت اتخاذ مواضع حسابشده و سنجیده میتواند به تقویت موضع اصلاح طلبان معتدل و موفقیت آنها کمک کند. این راهبرد دوگانه در صورت مدیریت و تدبیر دوطرف و التزام به لوازم آن میتواند دستاوردهای ارزشمندی به همراه داشته باشد که اجماع صوری شکننده به هیچوجه قادر به تأمین آن نخواهد بود”. متن معلوم نميكند كه مواضع سنجيده و حساب شده يعني چه؟ آيا در صورت موفقيت راهبرد اصلاحات، خواهند گفت كه مواضع سنجيده و حساب شده ما بود كه موجب موفقيت شد؟ يا در صورت ناكامي، همه تقصيرات بر گردن اصلاحات خواهد افتاد و خود را مبرا از تقصير جلوه خواهند داد؟
13ـ در بخش پاياني لوازم و شروط اين راهبرد دوگانه ذكر شده است، كه مهمترين بخش اين نوشته است. از جمله آمده است كه:” به عنوان مثال اصلاح طلبان معتدل نمیتوانند بر شرایط امنیتی و پلیسی و یا وجود زندانیان سیاسی و یا انتخابات ناسالم و غیر قانونی مهر تأیید بزنند”. تعبير واقعي از اين جملات چيست؟ مهر تأييد زدن چه معنايي دارد؟ در زماني كه اصلاحطلبان بر سرير قدرت بودند، و زندانيان سياسي هم كم نبود، آيا بر وجود آنان در زندان مهم تأييد زده بودند؟ چگونه است كه امروز وجود زنداني سياسي معنايي جز گذشته پيدا كرده است؟ چگونه در گذشته اصلاحطلبان به خود حق ميدادند كه در قدرت باشند و اتفاقاً مهر تأييد بر حصر آيتا… منتظري بزنند، ولي امروز بايد به گونه ديگري رفتار كنند؟ درباره انتخابات نيز همين استدلال صادق است. وقتي كه در ابتداي نوشته آمده است كه:” تا اطلاع ثانوی انتخابات در کشور کاملاً کنترل شده و مهندسی شده خواهد بود و تحت اشراف و کنترل کامل نیروهای نظامی و امنیتی برگزار خواهد شد. به ویژه نتیجه انتخابات ریاست جمهوری به طور کامل و قطعی براساس اراده و خواست رهبری شکل خواهد گرفت”. و در اينجا هم چنين شرطي گذاشته ميشود، چه معنايي جز بلاموضع كردن تمامي نوشته دارد؟ بعلاوه مگر از نظر نويسندگان انتخابات پيش از سال 1388 سالم و آزاد و قانوني بود كه دوستان با تمام توان در آن شركت ميكردند. مجلس هفتم، هشتم، رياست جمهوري سال 1384 و انتخابات آخر شوراها و… و حتي انتخاباتهاي قبل از آن كدام يك با معيارهاي مذكور انطباق دارد كه در آنها شركت ميكردند و اکنون منع میکنند. اگر يك انتخابات مثل مجلس هشتم برگزار شود، آيا اجازه شركت صادر ميشود؟
مشكل اساسي همان است كه از ابتدا گفته شد، بدون نقد گذشته و تأييد يا رد آن رفتار نميتوان براي آينده نسخه پيچيد. همه اينها نشان ميدهد كه مسأله اصلي براي اصلاحطلبان نه انتخابات گذشته است و نه انتخابات آينده، بلكه بازسازي مجدد اصلاحات از خلال نقدي راديكال بر سياستهاي گذشته است.
از اينها گذشته بروز كنش سياسي را به وجود انتخابات آزاد يا آزادي زندانيان سیاسی نميتوان مشروط كرد، زيرا هدف كنش سياسي تأمين اين شرايط است و نه به انتظار تأمين آنها نشستن. همچنان كه در گذشته هم براساس اين قاعده رفتار ميشد. يكي از اهداف اصلاحطلبان بسط آزاديها از جمله انتخابات آزاد و نيز حاكميت قانون و رفع بيعدالتي بود و براي تأمين آنها وارد عرصه سياسي ميشدند نه آنكه اينها را پيششرط حضور خود بدانند.
البته ميتوان گفت كه با حضور يا مشاركت سياسي مثل گذشته، نميتوان اين اهداف را محقق كرد، و عدهاي هم موافق یا مخالف اين نظر باشند، ولي به هيچ وجه نميتوان گفت كه شرط حضور سياسي، تحقق اين اهداف است، چگونه و براساس چه شيوههايي باید منتظر تحقق آنها ماند؟ خدا ميداند. بنابراين ملاحظه ميشود كه تمامي كوشش نويسندگان كه براي ارايه يك راهبرد دوگانه و قابل جمع و ايفاي نقشهاي متفاوت بود با همين يك جمله، نقش بر آب ميشود و همه را به پله اول نردبان خود دعوت ميكنند که فقط همان یک پله را دارد.
14ـ نكته بعدي نويسندگان در اين قسمت به تأثير مواضع اصلاحطلبان سبز در پيشبرد جنبش اصلاحات است:” ظرفیت سازی برای پیشبرد اصلاحات. مواضع اصلاح طلبان سبز، حاکمیت را به انعطاف در برابر بخش معتدلتر جنبش و دادن امتیاز بیشتر ترغیب خواهد کرد”. اين گزاره نه تنها درست نيست، بلكه عكس آن صحيح است. اگر مواضع راديكالتر در كوتاه آمدن حكومت موثر است، چرا ديگران به سوي اتخاذ اين مواضع دعوت نميشوند؟ اگر قرار باشد كه حكومت از ترس جناحهاي راديكالتر، به جناحهاي ميانه امتياز دهد، آيا بهتر نيست كه سهم براندازان را بيشتر كنيد و همه دوستان هم در مقوله آنان قرار گيرند تا امتياز بيشتر نصيب ميانهروها شود؟ بعلاوه مگر حكومت احمق است كه متوجه اين اتحادها نشود؟ اين نحوه تحليلنويسي با هدف قرار دادن موفقيتهاي احتمالي به حساب سبد گروهی خاص است، و بيش از آنكه تحليل باشد، نرخ تعيين كردن وسط تحلیل! است. اگر خوب دقت كنيد تحليل حاضر براي سياستهاي آنچه كه آنان را اصلاحطلبان ميانهرو ناميده دو امكان در نظر گرفته است. يا شكست يا پيروزي. مسئوليت شكست را پيشاپيش برعهده ميانهروهاي سازشکار گذاشته و عامل اصلي پيروزي را، دوستان راديكال(البته نا رادیکالهای برانداز) معرفي كرده که برای میانهروها در جهت گرفتن امتیاز از حکومت ظرفیت سازی کردهاند!
15ـ نقد بخش آخر اين نوشته از حوصله نويسنده اين سطور خارج است، چون در این بخش گزينههايي را براي انتخابات مطرح كرده و برخي از آنها را خارج از چارچوب اصلاحطلبي و مصداق انحلالطلبي و دست شستن از اصول و هويت اصلاحطلبي دانستهاند. از آنجا كه مسأله محوري و اصلي اصلاحطلبان نه شركت يا عدم شركت در انتخابات بعدي، بلكه تعيين وضعيت كلي خود در برابر قدرت و جامعه است، لذا وارد بحث انتخابات و گزينههاي احتمالي آن نميشوم. ضمن اسن که بخشي از مطالب این بخش تكرار همان اظهارات كلي است كه معلوم نيست، نسبت آن با اصلاحطلبي چيست؟ تعيين شرط و شروط، در حالي كه هيچ زمينه تعامل سياسي وجود ندارد، اصولاً بيمعناست. بعلاوه كدام حكومت است كه بگويد: چشم! از اين به بعد، انتخابات سالم برگزار ميكنم، زيرا معناي مخالف آن تأييد رسمي ناسالم بودن موارد قبلي است. خوب بود دوستان بجاي این مطالب، از موضع طرفدار جنبش سبز و در جهت حفظ سرمايه اجتماعي مورد نظرشان، يك كلمه ميگفتند، ما شركت نميكنيم، هر كس خواست شركت كند، حداكثر اينكه وارد چالش نخواهيم شد.
نكته پاياني
اگر اين تحليل صرفاً ناشي از خيرخواهي و كوشش فكري تنها يك نفر بود، ضرورتي به اين نقد طولاني نبود، ولي چون گمان قوي دارم كه ذهنيت بخش مهمي از سبزهاي داخلي حول چنين تحليلي ميچرخد لذا وظيفه خود دانستم كه به نقد آن بپردازم. براي پرهيز از سوءتعبير نيز موضع خودم را درباره انتخابات آينده بگويم. به نظر من امكان اتخاذ موضع درباره اين مسأله در حال حاضر وجود ندارد، زيرا اصلاحطلبان موقعيت راهبردي خود را تعيين یا بازسازی نكردهاند، تا وقتي كه ايده و اراده آنان شكل نگيرد و صحنه موازنه قواي اجتماعي روشن نشود، نميتوان گفت با چه موضعي ميتوان وارد انتخابات شد. به نظر بنده اگر قرار بود كه انتخابات در همين تابستان برگزار شود، اصلاحطلبان هیچگونه آمادگي براي حضور در فرآيند سياسي آن نداشتند، زيرا فاقد آن ايده و اراده موردنظر هستند، بنابراين بحث كردن از انتخابات در حال حاضر بيمورد است و با اين نوع راهبردهاي دوگانه كه به معنای دقیق، دوگانگي راهبردی است هم، نه تنها نميتوان گرهي از کار فروبسته اصلاحات را باز كرد، بلكه بر پيچيدگي گره راهبردي اصلاحطلبان افزوده خواهد شد.














نقدی بر “تحلیلی اصلاح طلبانه از فعالیت سیاسی، انتخابات و گزینههای پیش رو”- نشر شده در سایت کلمه
http://iranabadec.blogspot.com/2012/07/blog-post_04.html
(اصلاح طلبان سبز که به هر علت و یا دلیل از جمله محرومیت از فعالیت سیاسی و زندان ، امکان حضور در عرصه فعالیت رسمی سیاسی راندارند و یا چنین فعالیتهایی را مؤثر نمیدانند، میتوانند در چارچوب منشور سبز روشهایمقاومت مدنی را دنبال کنند. آقایان موسوی و کروبی میتوانند نماد و محور این بخش ازنیروها باشند. این بخش در صورت اتخاذ مواضع حساب شده و سنجیده میتواند به تقویت موضعاصلاح طلبان معتدل و موفقیت آنها کمک کند. این راهبرد دوگانه در صورت مدیریت و تدبیردوطرف و التزام به لوازم آن میتواند دستاوردهای ارزشمندی به همراه داشته باشد که اجماعصوری شکننده به هیچوجه قادر به تأمین آن نخواهد بود .) _ نقل از تحلیل اصلاح طلبانه -سایت کلمه
بنظر این قلم جوهر نوشته ارائه شده، طرح همین چهار خط نقل شدهء فوق است! جریان اصلاح طلبی “شرمسار” با “صغری و کبری” یی که چیده شده، دارد از مبارزان “عملگرا” که به مقتضی طبیعت وجود “عملگرایانه” یا در زندان و حصر هستند و یا امکان کوچکترین حرکتی از آن ها سلب شده است . می خواهد رفتارهای “کم عمق” آنها را مورد “سرزنش” قرار ندهند!
آنچه در کل تحلیل، اما، مغفول است:
شرایط عملاً موجود اجتماعی است و اینکه نزدیک به 80 میلیون انسان در این جامعه در حال زندگی کردن هستند که به قرس قاطع با “استادانی” که این تحلیل را ارائه داده اند در موارد ذیل تفاوت جایگاهی – زیستی – دارند.
1- درصد “زن کشی” و اختلافات منجر به جرح و قتل های خانوادگی و “خیابانی”،
2- درصد شیوع اعتیاد و ابتلاع اعضا خانواده به اعتیاد،
3- امنیت شغلی و داشتن حداقل در آمد برای ادامه حیات،
و…
وغریب نیست اگر “تحلیل ارائه شده” اصلاً قادر به دیدن این بخش از “واقعیت های اجتماعی” نیست.
در یک سوی این تحلیل حاکمیتی است که بعد از انتخابات 88 “متمرکز تر” و “مدیر تر و قادر تر” شده و امکانات بیشتری برای اعمال قدرت دارد و در سوی دیگر “اصلاح طلبانی” که احتمالاً تفاوت آنها با جناح حاکم – نه در رابطه آنها با بدنه اقشار اجتماعی – بلکه در “ادم خوب” بودن است.
از منظر یک “عملگرای سبز” اما نگرانی دوستان اضلاً موضوعیتی برای نگرانی ندارد و البته در آینده هم نخواهد داشت. شاید تنها چیزی که “یک عملگرای سبز” از این دوستان انتظار داشته باشد این خواهد بود که “لابی گری پنهانی” نداشته باشند و حداقل به شعور 80 میلیون ایرانی به اندازه ای که نیاز نباشد در “خفا” توافقاتی انجام و در عمل امیدواری های وارونه “ایجاد”شود، احترام بگذارند.همین!
صاحب این قلم بر این باور است که میر حسین، بانو رهنورد، شیخ کروبی و تاج زاده، علیرضا رجائی و… در یک کلام “عملگرایان سبز” از هیچ گرایش اصلاح طلبانه ای (که در تحلیل فوق هم به آنها اشاره شده) انتظار نداشته و ندارند که در نقش غیر واقعی و کاذب “واقع” شوند. شفافیت و صداقت اولین محور “اتحاد های موضعی” در فرآیند های پیش رو است. مومن بودن به “حداقل” صداقت در این امور مهمترین خواسته آنان است!
تذکار: پس از انتخابات سال 88 تمرکز قدرت در راس حکومت “ترک” برداشته اساساً قوی تر نیز نشده. با استقرار دولت نادانی و خطا های آشکاری که دوست و دشمن “حاکمان” نیز به آنها اشراف دارند، چرخ روزگار بر مدار “اراده” حاکمان نیست. تا انتخابات سال 92 هزاران افت و خیز از آشوب تا جنگ خانمان سوز در موقعیت “احتمال” محتمل واقع است.
دوستانی که نمی خواهند با این واقعیت های اجتماعی روبرو شوند، مختار هستند! ولی حق آن است که با نادیده انگاشتن “واقعیت” چالش های “کار و بیکاری”، “اعتیاد، فحشا و فلاکت”، “فقر و گرفتاری” ، “ورشکستگی سرمایه داران و تولید کنندگان” و… آب در آسیاب “ویرانگری” نریزند!
14 تیر 1391
کسانی که به فکر نگه داشتن این نظام پوسیده و فاسد هستن از هر طیفی بداند نمی توتنند مردم رو با این بازیها و زد وبندهای پشت پرده به صحنه بکشن و امیدوارم مردم قبل از انتخابات خود به فکر اصلح واقعی مملکت بیفتند و مملکت رو به به دست یک مشت ورشکسته سیاسی یه اسم اصلاح طلب ندهند و خود برای سرنوشت خود تصمیم بگیرند وانشائاله این خیزش مملکت رو برسونه به دست صاحب واقهیش وایران عزیز و مردم شریفش رو به جایگاه عزت و عظمت واقعیش برگردونه ایرانی بدون تبعیض بدون جنگ بدون فقر و بیکاری بدن خفقان برای همه ایرانیها و همه اقوام و همه مذاهب که قانون اساسیش حرمت و کرامت انسان باشه
تا حال 10تا نظر گذاشتم یکیش منتشر نشده پس شما هم دنبال ازادی نیستید فقط دنبال کسائی هستید که شما رو تائید کنن و رلیدری شما رو قبول داشته بیاشن اگه قرار مردم هزینه کنن دوباره یه سری دیگه بیان همین راه رو به یه اسمدیگه دنبال کنن و سوار ملت بشن پس چه فرقی داره کی حکومت کنه
کلمه: دوست عزیز. زود قضاوت نکنید. برای کدام مطلب نظر گذاشته اید که منتشر نشده؟ پای این مطلب که چنین چیزی نبوده.
باسلام خدمت آقاي عبدي
معروض است كه شما بهتر ميبود در زمينه ادبيات و ساختار نگارشي فعاليت ميداشتيد. بيشتر متن فوق را چراهاي گلايه گون و تحليلي سفسطه آميز پر كرده كه ذهن خواننده را تشنه پاسخي روشن باقي ميگذارد! عبدي عزيز راهبرد همفكران شما چنين عاقبتي را رقم زده است. بهتر است روشن پاسخ دهيد كه ٨٨ اگر موسوي نمي آمد و خاتمي ميماند و تقلب صورت ميگرفت اكنون شما يا ايشان كجاي معادله بوديد!؟ اسمش را راهبرد! نميتوان گذاشت. چرا از راهبرد مورد نظر گذشته تا امروزتان روشن صحبت نميكنيد؟! اين كه چه بوده كه كوتاهي از آن باعث چنين سقوطي شده است؟ اصول و قرارداد هاي انساني روشن تر از آن است بر سرشان بحث و سفسطه شود. سياست تا آنجايي انساني و پذيرفتني ميشود كه مسلحتش سقوط پي در پي سنگر ها با پشتوانه عظيم مردمي نباشد. اشتباه شما (اميدوارم اشتباه باشد!) اينجاست كه وقتي به نقطه “حذف مان” رسيديم حساب گذشته را از امروز جدا ميكنيد! و ايستادگي در مقابل چنين وقاحتي را اشتباه استراتژيك ميخوانيد! بله! شما ديگر آن روز با ما نبوديد. چون ما فقط همان پشتوانه صندوق هاي راي تان هستيم! شرمنده! به قول محمود (آن ممه را لو لو برد!) عامل نفاق ما نيستيم عزيز. در جبهه سبز ها ميتوان راهبرد هايي انساني و آسان تدوين كرد كه در نظام سراسر فساد شما امكان ندارد. لطفا تجديد نظر كنيد.