آخرین حرفهای یک جانباز قبل از مرگ: مدال شجاعت نمیخواهم؛ ببینید دردم چیست
چکیده :«مدال شجاعت نمیخواهم، لااقل ببینند دردم چیست.» علی بهرامی درهبیدی این جملهها را یک روز پیش از مرگ چشم در چشم من فریاد زد. اینها را گفت تا شاید چاپ این مصاحبه مرهمی باشد بردردهایش اما صبح فردا تلفن روزنامه زنگ زد و هم رزمش با صدای خفه و گره خورده در گلو خبر مرگش را داد. این گزارش شرح آخرین حرفهای یک جانباز است ساعاتی پیش از رفتن. ...
روزنامه آرمان در گزارشی به قلم جواد حیدریان نوشت:
«مدال شجاعت نمیخواهم، لااقل ببینند دردم چیست.» علی بهرامی درهبیدی این جملهها را یک روز پیش از مرگ چشم در چشم من فریاد زد. اینها را گفت تا شاید چاپ این مصاحبه مرهمی باشد بردردهایش اما صبح فردا تلفن روزنامه زنگ زد و هم رزمش با صدای خفه و گره خورده در گلو خبر مرگش را داد. این گزارش شرح آخرین حرفهای یک جانباز است ساعاتی پیش از رفتن.
24 سال پیش در عملیات فاو گلوله قناسه یک کماندوی ارتش بعثی عراق سینهاش را شکافت. چند ماه بعد در تهران و در بیمارستان مدرس زیر تیغ عمل جراحان قلب رفت و در یک عملیات موفق پزشکی نجات یافت. فاو در آن عملیات به دست رزمندگان ایرانی افتاد و لشکر بعثی شکست خورد. پدر علی اما در روزهای بستری شدن در بیمارستان خانه اش را در رهن بانک قرار داد تا فرزندش را به گفته پزشکان زودتراز مرگ نجات دهد.
24سال بعد در گرمای طاقت فرسای تهران و در روزجمعه 23تیرماه، علی رزمنده سالهای پیش جنگ، یک روز قبل از مرگش، به دفتر روزنامه آرمان آمد تا به قول خودش اتمام حجت کند و آخرین حرفهایش را با ما در میان بگذارد.
او در آخرین حرفهایش در دفتر روزنامه آرمان صدایش لرزید ولی از جایش بلند شد و روی یک پایش که تاب تحملش را نداشت ایستاد و با ناراحتی و به فریاد گفت: « منی که تو لشکر 27 محمد رسول الله معاون گردان کمیل بودم و 1200نفر از بچههای مردم زیر دستم بودند حالا باید بروم با زن و بچهام توی پارک زندگی کنم؟ منی که یازده سالم بود جبهه رفتم و تمام بدنم تکه پاره است، مدال شجاعت نمیخواهم، لااقل ببینند دردم چیست؛ اگر دردم را ساکت نمیکنند، حداقل ببینند چطوری زندگی میکنم خانوادهام چه میکنند و کجا هستند. … اینقدر ترکش تو بدن منه… »
علیجانباز30 درصد به همراه اسماعیل- خ جانباز شیمیایی50 درصد و فرزند محمد- ت، روحانی جانباز زمینگیر شده، به خیابان قائممقام آمدند تا از همه سالهای گذشته بگویند. وقتی وارد تحریریه شدند، چهرههای شکسته و عرق ریزانشان بیش از هر چیز آفت جنگ را نمایان کرد. جنگی که هنوز تمام نشده و به گفته علی کاش تمام نمیشد. هرسه سلام کردند. صدای گنگ و کم جان جانبازان شیمیایی و آسیبدیده انگار نالهای از ته چاه بود که بلند شده باشد و در تحریریه بپیچد. کسی شاید صدایشان را نشنید. صورتهای چروکیده و زرد. دستهای لرزان و پیکری رنجورکه به سختی بر صندلی نرم تحریریه مینشست؛ خود حکایت غریبی بود که یک روز بعد از مصاحبه در دفتر روزنامه آرمان؛ این حکایت شکل غمناک تری یافت و یکی از سه جانباز در سانحه رانندگی به طرز دردناکی درگذشت بی آنکه آخرین حرفهای خود در روزنامه را خوانده باشد.

در ابتدای گفت وگوی چهارنفره در روزنامه او اینطور خود را معرفی کرد « من، علی بهرامی درهبیدی از سال 62 منطقه [جنگی] بودم و چند مجروحیت دارم اما بنیاد جانبازان چند تا از این جراحتها را قبول دارد چون صورت سانحه آنها را در اختیار دارد و چند تایی از آنها را قبول ندارد در حالی که خود ترکش هنوز توی بدن من است.»
آغازحرفهایش با درد بود؛ « ترکشهایی که در دستم و کتفم و دور بازویم هستند همه متعلق به زمان جنگند. من در سال 64 در فاو تیر خوردم و اوایل سال 65 عمل قلب باز کردم و تیر قناسه را از کنار قلبم خارج کردند. از آن زمان تا الان هیچ گونه حق و حقوقی از بنیاد جانبازان دریافت نکردهام. حتی خرج عمل جراحی من را ندادهاند.»
علی درهبیدی جانبازی که عرق میریخت و با شتاب سخن میگفت؛ ازچگونگی بستری شدندش در بیمارستان گفت و اینکه پدرش خانهاش را برای تهیه هزینه عمل جراحی در رهن بانک قرار داد. انگار دیگر فرصتی برایش باقی نمانده باشد. او گفت:«همه مدارک عمل جراحیام در بیمارستان مدرس سعادتآباد هست. آنجا عمل کردم. میخواستند مرا بفرستند خارج ولی پزشکها گفتند ممکن است دیر شود و شهید شوم. گفتند همین جا عملش کنیم!»
او شهید نشد ولی بعدها بنیاد جانبازان به او و پدرش گفتند برای عمل جراحی عجله کرده اید و صبر نکرده اید که مسئول خرید بنیاد بیاید و بعد از رسیدن نوبت آنها کار را دنبال کنند. میگوید: «هرچی ما گفتیم پزشکها گفتند وقتی ندارد و باید عمل شود و پدرم مجبور شد خانهاش را بگذارد برای رهن… اما به گوش کسی نرفت.» او بعد از عمل موفق قلبش دوباره به منطقه عملیاتی برگشت و با مجروحیتهای دوباره به خانه آمد.
«برگشتم و تشکیل پرونده دادم ولی حالا دو پرونده شده بود و من از یکی از آن پروندهها خبر نداشتم. بعدها متوجه شدم که رای کمیسیون حتی 30 درصد برای ما رای جانبازی صادر کردند. آن موقع پزشکها گفته بودند مدارک را کامل کن و در آن شرایط من دوباره به جبهه رفتم و مدارک را کامل نکردم. آن موقع ما سر خرج عمل درگیری داشتیم. خرج عمل من90 هزارتومان بود و خانه پدرم130هزارتومان بود و با بنیاد سر این موضوع مشکل داشتیم.»
علیدرهبیدی که حالا دیگر 50 درصد قدرت تنفس باقیماندهاش را هم از دست داده، گفت: «بعد از این همه سال که گذشته قبول دارند که جانبازم ولی… زمانی میخواستم دخترم را شوهر بدهم یک نامه دادند که برو کمیته امداد امام خمینی(ره) کمکت کند. نامهاش هم هست که در آن نوشته ایشان جانباز ماست و هیچ گونه حقوقی هم دریافت نمیکنه و کمکش کنید! کارشناسان کمیته امداد وقتی با این نامه مواجه شدند از تعجب وا مانده بودند.»
میگوید: «هیچ حقوقی تا الان به من پرداخت نکرده اند در حالی که میدانستند اسم من در لیستی است که در اینترنت افتاده و نام من هم یکی ازآنها بود. اینها تعدادی از بچههایی هستند که در سال 68 و 69 کمیسیون شدند و خودشان خبر ندارند که رای درصدشان صادر شده و بعضی هم مثل من دو پرونده دارند که یکی در منطقه12 و13 رای 20 درصد دادهاند و در منطقهای دیگر رای کمیسیون بعدی 30 درصد را دادهاند.» چهارسال پیش به خاطر نداشتن پول پیشخانه با خانوادهاش در پارک زندگی کرده است. میگوید: «حالا هم در خانه مردم و جدا از فرزندم با همسرم زندگی میکنم. چون تعدادمان کمتر باشد جا برای زندگی باشد. ترکشهایی که بر تن من است حالا تازه دارد کمکم دردهایش آشکار میشود. لثه هایم دندنهایم را نگه نمیدارند.»
گریه نمیکند اما گریه ما را در میآورد میگوید: «کی جواب میدهد؟ جواب مرا ندهند، جواب زن و بچهام را بدهند که به خاطر من آسیب دیده زندگی ندارند. الان که اینجا ایستادهام،(سر پا ایستاده است) تیک دارم و نمیتوانم ثابت سر جایم بایستم. به پیغمبر گریه دارد و باید برم زار زار گریه کنم.» او از درد نمیتواند بخوابد ولی میگوید: «صدایم درنمیآید مگر این زندگی به بچههایم بدتر شود. باید کجا دردم را بگویم. کسی نمیآید ببیند من بهرامی(خطاب به خودش) تو این 24سال بعد از جنگ کجا بود؟ هیچ کس نمیداند در این 24سال چی کشیدم توی خونهام. یک گوشه خونه نشستهام و درد میکشم و مرفین مصرف میکنم که درد نداشته باشم.»
او میگوید: «خب چیکار میکردیم. بیمارستان ساسان میروم دکتر مجوز داده اینقدر مرفین بزنید تا صداش درنیاد. من و«داود- ن» پیش همین آقای کوثری(اسماعیل کوثری نماینده مجلس) رفته بودیم و قسم خوردیم. حاج آقا کوثری گفت: داریم یه کادری تشکیل میدهیم که اگر یک موقع دوباره جنگ شد بچههای قسمخورده برگردند جنگ. ما هم قسم خوردیم برگردیم. اگر جنگ شود برمیگردم دوباره…یک بار نامه دادید یکبار که بخواهید مرا ببرید زیارت کربلا. اینقدر نامه دارم(اشاره به بستههای پیش رو)… تو که چند سال توی اونجا(اشاره به میدان جنگ) تیرخوردی، چند سال روی تخت بیمارستانها بودی، آرزوی زیارت کربلا را داشتی؛ بیا این نامه برو زیارت! کی این کار را کرد؟250 تومان میگیرند؟ اینکه پولی نیست برای منی که حالا پول اجاره خانهام را ندارم بدهم و در شورای حل اختلاف توی میدان سمنگان پشت مسجد جامع پروندهام هست و حکم تخلیه منزلم را گرفتند. من از مردن نمیترسم. ما که هر روز داریم میمیریم.»
میگوید: « من شرق تهران بودم و پروندهام در منطقه مرکزی بود. میگفتم آقا پرونده مرا به شرق منتقل کنید و آنها میگفتند چیزی به تو تعلق نمیگیره. جانباز20درصد که چیزی بهش تعلق نمیگیره.« او به وضعیت جسمانیاش اشاره میکند و مانند توی فیلمهای جنگی بلند میشود ولی نمیتواند خوب بایستد؛ میگوید: « من 50 درصد تنفس ندارم. یک شش دارم. یک کلیه دارم. توی این 24 سال بعد از جنگ کسی تا حالا اسم مرا جایی شنیده است؟ برای اینکه توی جنگ همه مرا میشناختند. اینقدر هم نامه دارم که بیا برو آموزش بده و اینقدر پول بگیر. دریغ یک سکه! دریغ از یک بن رزمندگی ! خرج دوا و درمونم رو خودم دارم درمیارم. مسافر کشی میکنم با این پای پلاتینی. اینه که نمیتوانم روی پای خودم وایستم به خاطر اینکه پایم پلاتینی است و دو تا میخ توی قاپ پام هست. ماهی 400 تومان مرفین مصرف میکنم. من مدال شجاعت نمیخواهم. حداقل ببینند دردم چیست. اگر دردم را ساکت نمیکنند حداقل ببیند چطوری زندگی میکنم. منی که تو لشکر 27 معاون گردان کمیل بودم و 1200 تا از بچههای مردم زیر دست من بودند میآوردم جلو و میبردمشون عقب الان باید بروم توی پارک با زن و بچهام زندگی میکنم؟ به جایی رسیدم که دیگر تحمل ندارم. این دست چپ منه… اینقدر ترکش تو بدن منه… تیر قناسه بغل قلبم خورد. همون موقع یک ششم را از دست دادم و50 درصد تنفسم از بین رفت. من نمیدانستم پروندهای وجود داره نمیدانستم… حالا متوجه شدهام. اسم من علی بهرامی درهبیدی است. یک پروندهام علی بهرامی است. یک پروندهام علی بهرامی درهبیدی.»
منبع: روزنامه آرمان (PDF)














واقعا تاسف آوره!!! این جوانان را فقط برای جلوی گلوله می خواستند تا اسماعیل کوثری بشود مثلا نماینده مردم!!! کوثری، حداقل تو خجالت بکش. خودت تا حالا چند بار رفته ای زیارت؟ فکر می کنی زیارت هایت مقبول است؟ خوش باش که اون دنیا بهم می رسیم.
فقط افسوس
متاسفم برای خودم که کاری از دستم بر نمی آید وشرمنده این برادر.حیف سردارانی که برادر عزیز تو برای آنها رفتی جنگ .آنها فقط شکم کنده خودشان را از پشت جبهه ها آوردند بزدلانی کز هراس ابتر شدند از بسیجیها بسیجی تر شدند
برادر متاسفم که مثل تو کم نیستند و بنیاد اگر تورا نمی شناسد ولی آمارت را دارد وبا آمار های امثال تو بودجه می گیرد ودر جای دیگر خرج می کند بدون آنکه بداند تو وامثال تو درچه حال وچگونه زندگی می کنید وکسی هم فریاد رس نمی باشد تا خدا چه خواهد درود برتو و همرزمانت که با ایثار خود باعث سربلندی میهن و نون خوردن دیگران شدید درود
آري اين چنين است برادر!!!!!!!!!!! دزفولي ها دوست ندارند فارسي صحبت كنند خوب دلشان بخواهد صحبت نكنند… ولي منظور كتاب چهارم متوسطه فارسي دو و ده پيش است كه يكي از دروس اين كتاب چهارم متوسطه فارسي آري اين چنين است برادر سفر حج دكتر شريعتي .. خوب من با اين درس با اهرم ثلاثه صحبت نكردم بلكه صدايم را به گوش دانشگاه علوم پزشكي تهران مخصوصا بر و بچه هاي پزشكي رساندم كه حكايت حكايت خودمان است نه اهرام ثلاثه مصر… دست روي دلم نگذار انچنان با صدايي رسا اين را ميخواندم كه تاثير خودش را كرد.. تن صدائي كه دارم كمتر كسي دارد… و ما در اخر درود و سلام همهء ما بر محمد(ص) آخرين پيامبر راستين صلح.. و آل بر حقش…. خيلي مخلصتيم بچه يتيم بر گزيده خداوند تبارك و تعالي محمد بن عبدالله… صلوات بفرست……سلام بر بچه هاي خوب و ناز كوي دانشگاه تهران.. ناز شصتتان= شستتان..ثابت كرديد كه ما ميتوانيم… براي اثبات حقانيت پيامبر اسلام بلند بفرست صلوات… و اما محمد امد با تمام خصلت هاي خوب و دوست داشتني.. پيامبر رحمت و مهرباني و صبور.. اي پسر عبدالله اي گرامي پيامبر اينها همه مخلصان و چاكران فداي خاك پايت هستند.
آقای کوثری بخوان و خجالت بکش البته آقایان رضایی جعفری سلامی فدوی و دیگران
خانواده بهرامی همسره شما قهرمان بود فرزند بهرامی پدرت سردار جنگ بود و قهرمان بود شما به پدرتان افتخار کنید خانم خواهرم به همسرت افتخار کن به خودت افتخار کن که همچو زنیب از همسرت پرستاری کردی بخدای بزرگ قسم مدال افتخار باید به تو داده شود با بدبختی های او ساختی و سوختی اگر دولت به شما رسیدگی نمیکند مطمعن باش اگر به نحوی یک آدرس یا شماره حساب بدهید مردم برای شما کلریزان میکند البته شاید بگویی چه فایده حق داری ولی بدان مردم تا آخره عمرشان از فکر این وطن پرستان با غیرت را فراموش نخواهند کرد
درود.افرادی که برای دفاع از خاک میهن میجگند قابل ستایش و قدر دانی هستند.اما افرادی که برای اسلام جنگیدند.افرادی که به جای شعار جاوید ایران.زنده باد ایران از شعار یا حسین .یا زهرا.یا علی و…استفاده کردند آیا قابل ستایش هستند.به امید روزیکه ایران را به خاطر ایران دوست بداریم نه اسلام
با سلام از مدیریت محترم روزنامه ارمان خواهشمندم در صورت امکان مشخصات یا ادرس یا شماره تلفن خانواده این ایثار گر شهید را برای من ایمیل کنید متشکرم.
با سلام. از مدیریت محترم روزنامه آرمان خواهشمند م در صورت امکان آدرس یا شماره تلفن از خانواده ایثارگر عزیز شهید علی بهرامی دره بیدی برا یاینجانب ایمیل فرمایند. متشکرم.
vkniدوره ، دوره مرتضوی و جنتی و مصباح و رادان و خاوری و جهرمی و احمدی نژاد و مشایی و رحیمی است . دوره هاشمی و مهدوی کنی و شجونی است . اما ای ازخدا بیخبران ، ای بی شرفان ، ای ححرحرام لقمگان ، ای خفتگان بی وجدان . خداوند در کمین شماست و وعده او حتمی است . چه انقلابی کردیم . با سر به چاه نکبت فرو رفتیم . انقلاب برای فساد ، فحشا ، اعتیاد ، تجاوز ، صیغه ، شیشه ، سپاه ، … . لعنت و نفرین خداوند بر اول و آخر تان .