حسین رونقی در اولین یادداشت وبلاگی پس از آزادی: دلم میخواهد زندگی کنم یا زندگیها بسازم
چکیده :هنوز نمیدونم چرا غریبهها منو میبینن بغلم میکنن و یا شاد میشن یا گریه میکنن! هنوز با این مسائل درگیرم نمیدونم باید بخندم یا گریه کنم؟ شاد باشم یا ناراحت باشم؟ دیگه گریهها و صدای بغض آلود دوستانم رو نمیشونم هر کدومشون شادن! چی شده که این اتفاق افتاده؟ تو دو روز چه معجزهای بجز معجزه آزادی میتونه این همه رو دگرگون کنه! نمیدونم الان که بیرون هستم و خجالت زده بچههای بیماری که … باید بگم درد دارم؟ با این همه درد و بدبختی و فاصله باید بگم دلم میخواد زندگی کنم یا زندگیها بسازم؟ نمیدونم، واقعا نمیدونم! شاید بخاطر اینه که هنوز نتونستم باور کنم چه اتفاقی افتاده و عمق فاجعه چقدر هست...
حسین رونقی ملکی وبلاگ نویس زندانی که صبح دوشنبه، با وثیقه یک میلیارد تومانی به مرخصی آمده است نخستین پست وبلاگی خود را پس از بعد از ۳۲ ماه زندان منتشر کرد.
این زندانی سیاسی در وبلاگ شخصی خود به نام “واقعیت های زندگی”، نوشته است:
روز قلم، شب تولد!
نوشته شده توسط حسین ۵ ژوئیهٔ ۲۰۱۲
نه ساعتی بر دیوار است و نه زمانی.
سایهای نمیجنبد از سپیدهدمان تا شامگاه
بر کف سلول
نه نوری هست
نه حتا ظلماتی –
بیرون در
دیگر دری نیست.
بعد از ۳۲ ماه وبلاگ ننوشتن امروز اومدم تو روزی که میگن روز قلم هست قلم به دست بگیرم و بنویسم و بگم که حالم خوش است چون مادرم صورتش شاداب شده ناله نمیکنه و زجه نمیزنه و تیک عصبی چشمش هم بهتر شده، برادرم درداش کمتر شده داره میخنده، پدرم دیگه عصبی و ناراحت نیست کمرش صاف و محکم نگه داشته سرشم بالا میگره، خواهرهام بجای اینکه گریه کنن دارن میخندن و منو بغل میکنن و میبوسن. دیگه خواهرزاده کوچیکم رو پشت میله نمیبینم و اون به خواستاش که بغل کردن دایش هست رسیده. دوستام همه خوشحال هستن و من در مقابل محبت و لطفشون هیچ حرفی برا گفتن ندارم. هنوز نمیدونم چرا غریبهها منو میبینن بغلم میکنن و یا شاد میشن یا گریه میکنن! هنوز با این مسائل درگیرم نمیدونم باید بخندم یا گریه کنم؟ شاد باشم یا ناراحت باشم؟ دیگه گریهها و صدای بغض آلود دوستانم رو نمیشونم هر کدومشون شادن! چی شده که این اتفاق افتاده؟ تو دو روز چه معجزهای بجز معجزه آزادی میتونه این همه رو دگرگون کنه! نمیدونم الان که بیرون هستم و خجالت زده بچههای بیماری که … باید بگم درد دارم؟ با این همه درد و بدبختی و فاصله باید بگم دلم میخواد زندگی کنم یا زندگیها بسازم؟ نمیدونم، واقعا نمیدونم! شاید بخاطر اینه که هنوز نتونستم باور کنم چه اتفاقی افتاده و عمق فاجعه چقدر هست! با همه اینا اما تو باور نکن!
پی نوشت: غافلگیر شدم چون ساعت یک شب برام جشن تولد گرفتن، خوشحال شدم چون عارف درویش هم آزاد شد، شوق داشتم چون کادوی که قرار بود برا تولدم بدن کتاب شعر احمد شاملو بود!














عزیز جان به امید ازادی تو و همه در بند های بی گناه البته گناهکار که به زعم گناهکاران تو گناهکاری نه انان عزیزنجیب و محترم به امید شادی پایدار تو
Happy Birthday
tavalodet mobarak
ckniزنده باشی زندگی کنی و حتی زندگی اونهایی که زندگی را بر تو تنگ کرده اند را بسازی حسین جان 120سال زنده باشی
… …..وبدین سان آدمی درکوره اشکها ولبخندهاذوب میشودوالماس شخصیتش صیقل میخورد.ای معبودهمه چشمان نگران تولدت مبارک!!
الهی که زنده باشی و پاینده درود بر شما و پدر و مادر گرامی شما.