فریاد شهید بهشتی از خودکامگی حاکمان و استبدادپذیری تودهها
چکیده :هيچ زيربناى اجتماعى از آن زيربناى شوم خطرناكتر نيست كه انسانى، يا انسانهايى، بتوانند هر چه ميخواهند بكنند بيآنكه بشود بر آنها خرده گرفت و از آنها بازخواست كرد. ... طاغوتى كه بر مسند كبريايى تكيه زده، شايسته اطاعت و فرمانبرى نيست. جامعه اسلامى، جامعه برهها نيست؛ جامعه آدمهاست. آدمي كه انتقاد ميكند و در كار همه دقت ميكند....
در جامعهاي كه انسانها را به جرم حقگويى و حقپويى از هستى ساقط كنند، در چنين جامعهاي امكان سالم رشد استعدادهاى حقجويى و حقپرستى بالا ميرود يا پايين ميآيد؟ براى زبدهها ممكن است بالا برود )چون زبدهها هر چه آبديدهتر شوند پرارجتر ميشوند(؛ ولى براى تودهها چطور؟ براى تودهها عامل لغزش نيست؟ »اَضَرَّت بالعامّة.« اينجا خطرى است بر سر راه تودهها؛ بر سر راه عموم؛ آنها در معرض لغزش قرار ميگيرند.
براى اينكه نوع مردم در معرض تازيانههاى انتخابگرى بر جاده ستم، فساد، تباهى، هوس و شهوت قرار نگيرند بايد محيط علنى اجتماع از اين گونه انحرافها پاك باشد. نظام اجتماعى اسلام محيط را براى رشد فضيلتها پاك ميكند؛ اما راه فاسد شدن را به طور صد درصد بر روى فرد نميبندد. اين است آن فرمول اجتماعى اسلام.
شهید دکتر بهشتی به جد معتقد بود راه زندگی سالم با حفظ حقوق و آزادیهای فردی و حفظ حق نقد و پرسش از صاحبان قدرت و رهبران حکومت میسر است. از نظر او جامعه اسلامی جامعه بره ها نیست که کسی را با کسی در آن کاری نباشد. همه در قبال هم مسئولیت متقابل دارند و نسبت به آنچه در جامعه می-گذرد بی تفاوت نیستند.
بهشتی در فرازی از سخنان خود در این باره میگوید: « آقايى كار خلافى ميكند و فردى عامى به او ميگويد آقا، اين كار شما خلاف است؛ چرا كردى؟ پاسخ ميشنود: »برو! عالم را با جاهل بحثى نيست.« بنده خدا هم سرش را زير مياندازد و ميرود. امير مرتكب خلافى ميشود؛ يك فرد عادى به او ميگويد آقا، چرا اين خلاف را كردى؟ پاسخ ميشنود: »پس انضباط اجتماعى كجا رفته! به من ميگويند مافوق و به تو ميگويند مادون. مادون را با مافوق بحثى نيست!« برو بابا با آن علمت اى عالم! برو بابا اى رئيس و مافوق با آن انضباط تشكيلاتىات! برو كشكت را بساب! اينها به درد اسلام نميخورد. به تو ميگويند عالم، نميگويند معصوم؛ به تو ميگويند مافوق، نميگويند معصوم. در نظام اسلامي فقط يك مقام غير مسئول است كه آن هم خداست.»
بر اساس خوانش بهشتی از متن تعالیم اسلامی، مسؤلیت انتقادی مردم در قبال «زبدگان» جامعه و حاکمان و عالمان، یکی از راههای اساسی ساختن جامعهای سالم و آزاد و برخوردار از حق نقد و پرسش است و جامعهای که حق اعتراض نسبت به انحرافات نداشته باشد نه سالم است نه اسلامی.
بخش هایی از این سخنرانی شهید بهشتی در مورد اهمیت امر به معروف و نهی از منکر در جامعه اسلامی که در پایگاه بنیاد نشر آثار شهید بهشتی منتشر شده، به شرح زیر است:
انسان از ديدگاه اسلام
انسان اسلام موجودى است كه بايد انتخابگر به دنيا بيايد، انتخابگر بزرگ شود، انتخابگر زندگى كند، انتخابگر به راه فساد برود، انتخابگر به راه صلاح برود، و تا لحظه مرگ هرگز زمينه انتخاب از دستش گرفته نشود. نظام اجتماعى و اقتصادى اسلام را، نظام تربيتى اسلام را، نظام كيفر و مجازات و حقوق جزايى اسلام را، نظام مدنى و حقوق مدنى و ادارى اسلام را، همه را بايد پس از توجه به اين اصل شناخت. هر جا انسان از انتخابگرى بيفتد ديگر انسان نيست؛ ديگر ارج انسانيت او رعايت نشده است. در اين حال يا حيوان باركش و باربرى است كه به او خوب ميدهند بخورد، بپوشد، بنوشد، عيش و نوش كند، هرزگى كند، اما خوب بار بكشد و خوب بار بدهد. او ديگر انسان نيست. حتى اگر بتوانند اين را هم به او نميدهند، بلكه فقط به اندازه رمق داشتن به او ميدهند و با تازيانه از او كار ميگيرند. اين بدتر از او، او بدتر از اين. هيچ كدام از اينها انسان اسلام نيست. عدالت اجتماعى اسلام اين نيست. انسان اسلام نه زير ضربات تازيانه تبليغات شهوتبرانگيز انتخابگرىاش را از دست ميدهد، (نظام اجتماعى اسلام نميگذارد چنين ضرباتى بر روح او وارد شود تا انتخابگرى از دستش گرفته شود)، و نه زير ضربات كشنده فقر و نادارى و ضربات مهلك اقتصادى – كه: كاد الفقر ان يكون كفراً. او انسانى است در يك مدار جالب. انسانى است كه آواى حق درست به گوشش ميرسد. انسانى است كه مناظر برانگيزنده فطرت حقجويى و حقپرستى در برابر ديدگانش فراوان به وجود ميآيد. انسانى است كه در عين حال راه فاسد شدن به روى او صد درصد بسته نميشود، بلكه ميتواند فاسد شود چون ارزش انسان در اين است كه بتواند فاسد شود، ولى نشود؛ والا اگر نتواند فاسد بشود چه هنرى است!
خوب، چه كنيم كه اين طور شود؟ اين روايت ميگويد امر به معروف و نهى از منكر جامع ميتواند اين مسائل را با هم تغيير بدهد. ميگويد جلو علنى شدن فسق و فساد را بگير. ميگويد همان راه فساد فردى كه باز است بايد بسته شود. اگر خواستى زمينه را براى انتشار و علنى شدن و تجاهر به فسق و فجور باز بگذارى، عملاً آمدهاي عامه مردم و تودهها را در معرض يك فشار سنگين قرار دادهاي كه چه بسا راه انتخاب را به روى آنها ببندد. مگر يك جوان معمولى تا چه حد ميتواند در برابر عوامل گمراه كننده جنسى، اجتماعى، اقتصادى مقاومت كند؟ در جامعهاي كه انسانها را به جرم حقگويى و حقپويى از هستى ساقط كنند، در چنين جامعهاي امكان سالم رشد استعدادهاى حقجويى و حقپرستى بالا ميرود يا پايين ميآيد؟ براى زبدهها ممكن است بالا برود (چون زبدهها هر چه آبديدهتر شوند پرارجتر ميشوند)؛ ولى براى تودهها چطور؟ براى تودهها عامل لغزش نيست؟ »اَضَرَّت بالعامّة.« اينجا خطرى است بر سر راه تودهها؛ بر سر راه عموم؛ آنها در معرض لغزش قرار ميگيرند. براى اينكه نوع مردم در معرض تازيانههاى انتخابگرى بر جاده ستم، فساد، تباهى، هوس و شهوت قرار نگيرند بايد محيط علنى اجتماع از اين گونه انحرافها پاك باشد. نظام اجتماعى اسلام محيط را براى رشد فضيلتها پاك ميكند؛ اما راه فاسد شدن را به طور صد درصد بر روى فرد نميبندد. اين است آن فرمول اجتماعى اسلام.
ما در زمانى زندگى ميكنيم كه عدهاي يك بعدى به مطلب نگاه ميكنند و ميگويند اى آقا، مردم را آزاد بگذاريد: آزادى، آزادى، آزادى! پدران ما يا پدربزرگها در دورهاي در اين آب و خاك زندگى ميكردند كه از آن طرف غلتيده بودند. اگر كسى خبر ميشد كه در خانه فلان كس يك تنبك درست كردند و ميزنند از ديوار بالا ميرفت تا آن را بگيرد و پاره كند و به اين ترتيب نهى از منكر كند! آن از آن سو غلتيده بود؛ نه به اين حديث توجه كرده بود و نه امروز به اين حديث توجه ميشود. آن روز از اين حديث غفلت كرده بود كه اى كسى كه به عنوان حمايت از سنت رسول خدا، صلوات الله و سلامه عليه، از ديوار مردم بالا ميروى براى اينكه ببينى اگر تنبك ميزنند آن را بگيرى و پاره كنى، »ان المعصية اذا عمل بها العبد سراً لم تضرّ الا عاملها«، و امروز كه از هر كوى و گذرى ميگذرى آواهاى فساد بر گوش پير و جوان، زن و مرد، زمزمه ميكند و آنها را به سوى تباهى ميخواند. به او بايد گفت، «و اذا عمل بها علانيةً و لم يغير عليه اَضَرّت بالعامة». چرا؟ «و ذلك انه يذل بعمله دين اللّه.» حريم حرام و حلال بايد در جامعه محفوظ باشد. حريم حق و باطل بايد در جامعه محترم بماند. اين احترام سدى است در برابر سيلى هولناك. آن شب سد را در برابر رودخانه طغيانگر مثال زدم… «و يقتدى به اهل عداوة الله.» خيليها در جامعه مزاجشان آماده است كه ببينند راه براى الدنگى باز ميشود تا آنها از همه الدنگتر شوند. خيليها مزاجشان آماده است كه ببيند راه براى زورگويى و قلدرى باز است تا آنها يك درجه و يك پله قلدرتر شوند. بايد راه را بر روى آنها بست. باطلگرايان منتظر چنين فرصتهاى بيبند و بارمآبانه هستند.- اين يك طرف.
حديث بعد در كتاب نهجالبلاغه است. اين حديث و اين مطلب هم در اين زمينه است. «و قال عليه السلام: فَرَضَ اللّه الايمانَ تطهيراً من الشرك، و الصَّلاةَ تَنْزيهاً عن الكِبر، و الزكاه تَسبيباً لِلرّزق، و الصيام ابتلاءً لاخلاصِ الخَلق، و الحجَّ تقربةً للدّين، و الجهادَ عزاً للاسلام، و الامرَ بالمعروف مصلحةً للعوام، و النهىَ عن المنكر رَدعاً للسفهاء.»(37) خدا بر ما لازم كرده است به آفريدگار يكتا و آورندگان وحى او و روز پاداش و كيفرش ايمان آوريم تا از شرك و بتپرستى و غير خداپرستى پاك و پاكيزه شويم. نماز را مقرر كرده تا از كبر و خودپسندى و خودپرستى درآييم و خداپرست باشيم. زكات را مقرر كرده تا وسيلهاي براى فراوانى رزق و روزى همگان باشد. روزه را مقرر كرده تا وسيلهاي براى آزمايش اخلاص مردم باشد. حج را مقرر كرده تا وسيلهاي براى نزديك كردن و به هم پيوستگى دين و دينداران باشد. جهاد را مقرر كرده تا مايه عزت و شكوهمندى اسلام باشد. امر به معروف را مقرر كرده در جهت مصلحت تودهها. نهى از منكر را مقرر كرده براى اينكه بند و سدى باشد در برابر مردم نابخردى كه از حقشكنى و تجاوز به حق و قانون خوششان ميآيد؛ – بيمارى روانى و اخلاقى آنها اين است.
روايت بعد، روايتى است كه صاحب وسائل از على عليهالسلام نقل ميكند، (در جلد يازده صفحه 407). در اين روايت به يك گوشه ديگر مطلب پرداخته شده است. عالمان اين روايت را گوش كنند! مسئولان امور اين روايت را گوش دهند! مسلمانان عادى متعهد اين روايت را گوش دهند! مردان و زنان باايمان وظيفهشناس مسئوليتشناس اين روايت را گوش دهند! ولى بيش از همه همان دو گروه علما و امرا بايد به اين روايت گوش دهند. از صدوق در كتاب علل [الشرائع] از امام صادق، عليه السلام. «قال: قال اميرالمومنين عليه السلام: ان اللّه لا يعذب العامة بذنب الخاصة الا اذا عملت الخاصة بالمنكر سرّاً من غير ان تعلم العامة، فاذا عملت الخاصة بالمنكر جهاراً فلم تغير ذلك العامة استوجب الفريقان العقوبة من اللّه عزوجل.» خدا تودهها را به كيفر گناه زبدهها مشمول عقاب و كيفر خويش نميكند. اما چه وقت؟ وقتى كه زبدهها فقط گناهان شخصى سرّى داشته باشند؛ گناهانى داشته باشند سرّى، كه آثارش به خارج سرايت نميكند، بلكه فقط يك تخلف شخصى سرّى است. اما وقتى زبدهها آشكارا مرتكب كارهاى ناپسند شوند و توده در صدد جلوگيرى از اين زبدهها برنيايد، هر دو مستحق كيفر خداى عزوجل خواهند بود.
اين حديث ناظر به مسئوليت تودهها براى نگهدارى زبدهها در راه خير و صلاح است و از آن حديثهاست كه بايد زمينه اصلى يك بخش عمده از مسائل مربوط به نظام ادارى و اجتماعى و اصلاح كار قرار ميگيرد… آقايى كار خلافى ميكند و فردى عامي به او ميگويد آقا، اين كار شما خلاف است؛ چرا كردى؟ پاسخ ميشنود: «برو! عالم را با جاهل بحثى نيست.» بنده خدا هم سرش را زير مياندازد و ميرود. امير مرتكب خلافى ميشود؛ يك فرد عادى به او ميگويد آقا، چرا اين خلاف را كردى؟ پاسخ ميشنود: «پس انضباط اجتماعى كجا رفته! به من ميگويند مافوق و به تو ميگويند مادون. مادون را با مافوق بحثى نيست!» برو بابا با آن علمت اى عالم! برو بابا اى رئيس و مافوق با آن انضباط تشكيلاتىات! برو كشكت را بساب! اينها به درد اسلام نميخورد. به تو ميگويند عالم، نميگويند معصوم؛ به تو ميگويند مافوق، نميگويند معصوم. در نظام اسلامي فقط يك مقام غير مسئول است كه آن هم خداست. اوست كه: «لا يسئل عما يفعل و هم يسئلون»(38)؛ بقيه همه مسئولاند. پيغمبر و امام هم در آن درجاتى كه غير مسئولاند به دليل اعتقاد به عصمت آنهاست؛ اما اين چه ربطى دارد به ديگران؟ بقيه همه مسئولاند. هيچ زيربناى اجتماعى از آن زيربناى شوم خطرناكتر نيست كه انسانى، يا انسانهايى، بتوانند هر چه ميخواهند بكند بيآنكه بشود بر آنها خرده گرفت و بيآنكه بشود از آنها بازخواست كرد. مسئوليت در جامعه اسلامى مسئوليت متقابل است. همه نسبت به يكديگر مسئولاند. «كُلّكُم راع و كلّكم مسئولٌ عَن رعية»
بنابراين، آن عامى كه به عالم خرده ميگيرد و ميگويد اين كار شما خلاف به نظر ميرسد، اگر در پاسخ انتقادش شنيد كه «برو، عالم را با جاهل بحثى نيست»، يك وظيفه بيشتر ندارد؛ به نظر من وظيفه اش اين است كه ديگر به ديده عالم به آن فرد ننگرد، چون او جاهلى است اصطلاح دان، نه عالمى رهشناس. آن فرد مادون كه از زبان مافوقش در برابر هر انتقاد ميشنود كه «من رئيس تو هستم، پس انضباط ادارى و تشكيلاتى يا حزبى كجا رفته؟» بايد به او به ديده مافوق ننگرد. اين طاغوتى است كه بر مسند كبريايى تكيه زده و شايسته اطاعت و فرمانبرى نيست. جامعه اسلامى جامعه هوشيارها و زباندارهاست. جامعه اسلامى جامعه مردم فضول است؛ نه از آن فضولهايى بيجا و نه زباندار به اين معنا كه بره نيست. جامعه برهها نيست؛ جامعه آدمهاست. آدمي كه انتقاد ميكند و در كار همه دقت ميكند. اما به خاطر چى؟ به خاطر پاسدارى از محترمترين چيزها: حق و عدل. حق و عدل از همه كس محترمتر است؛ پاسدارى از آيين حق و آيين عدل، فضيلت و عدالت و حقپرستى و خداپرستى، نورانيت و روشنى، مبارزه با ظلمت و حمايت از نور. البته يك شرط اصلى در امر به معروف و نهى از منكر شناخت معروف و منكر است. كسى كه اصلاً خودش نميداند معروف و منكر چيست، به چه چيز دعوت كند؟ چه چيز را امر كند و نهى كند؟ يك وقت است كه اختلاف شما با آن عالم يا با آن مافوق بر سر اين است كه آيا اين كار منكر هست يا منكر نيست. احراز اين امر راه ديگرى دارد. براى اينكه اگر آدم شك كرد در اينكه شناخت خودش درست است يا شناخت اين عالم، ميتواند بگويد عالم كه منحصر به اين آقا نيست. آدم عالم زياد پيدا ميشود؛ آدم سراغ ده عالم ديگر ميرود و از آنها ميپرسد. ولى بعد از اينكه معلوم شد اين كار منكر است، آن وقت ديگر بهانه «عالم را با جاهل بحثى نيست» را پيش كشيدن و يكهتاز ميدان زندگى بودن و بيمدعى آنچنان عمل كردن كه دل ميخواهد، در جامعه اسلامي نيست. در جامعه اسلامي آن بهشتى كه آزارى در آن نباشد و كسى را با كسى كارى نباشد وجود ندارد. جامعه اسلامي جامعهاي است كه همه با همديگر كار دارند، چون سرنوشتشان به هم بسته و پيوسته است و همه داراى سرنوشت مشتركاند. عرض كردم اين حديث را اول به گوش كسانى بخوانيد كه انتظار دارند آنچه ميكنند كسى بر آنها خرده نگيرد. بعد به گوش مردم عوام، يعنى تودهها كه خيال ميكنند فقط براى اطاعت و باركشى و باربرى و فرمانبرى آفريده شدهاند، بخوانيد. انسانها فرمان ميبرند اما از فرماندهاي كه براى ديگران حق انتقاد نسبت به خود را محفوظ ميداند. فرمان ميبرند، ولى با حفظ حق انتقاد؛ با حفظ حق رسيدگى و پرسش.
يك حديث ديگر هم ميخوانيم و بخش احاديث را به پايان ميرسانيم. ولى خيال نكنيد كه همين چند حديث بوده. اينقدر روايت هست و اينقدر در آنها مطلب هست! اينك جلسه چهاردهم است و ما در اين بحث هستيم. نميخواهيم از روال كارمان دور شويم. روايتى است كه بالمآل نشان ميدهد چگونه امر به معروف و نهى از منكر برپادارنده نظام صحيح است. صاحب وسائل روايت را از على، عليه السلام، نقل ميكند كه فرمود: «اعتبروا ايها الناس بما وعظ الله به أوليائه من سوء ثنائه على الأحبار، اذ يقول لو لا ينهاهم الربانيون و الأحبار عن قولهم الاثم و قال: لعن الذين كفروا من بنى اسرائيل الى قوله: لبئس ما كانوا يفعلون و انما عاب الله ذلك عليهم لأنهم كانوا يرون من الظلمة المنكر و الفساد فلا ينهونهم عن ذلك رغبة فيما كانوا ينالون منهم، و رهبةً مما يحذرون، واللّه يقول: فلا تخشوا الناس واخشونى و قال: المؤمنون بعضهم اولياء بعض يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر فبدا الله بالأمر بالمعروف والنهى عن المنكر فريضة منه لعلمه بانها اذ اُدّيت و اُقيمت استقامت الفرائض كلّها هنها و صعبها، و ذلك أنّ الامر بالمعروف و النهى عن المنكر دعاء الى الاسلام مع ردّ المظالم، و مخالفة الظالم و قسمة الفىء و الغنائم، و أخذ الصدقات من مواضعها و وضعا فى حقها.«
آى مردم! عبرت گيريد از اندرزى كه خدا به اوليائش ميدهد. اين اندرز چيست؟ نكوهشى كه خدا از ملاهاى جامعه يهود ميكند. ميگويد، چرا ملاها و دانشمندان و روحانيون جامعه يهود آنها را از گفتار ناروايى كه داشتند و كارهاى ناپسندشان باز نداشتند؟ در آيه ديگر ميفرمايد كافران بنیاسرائيل و… همه ملعون شدند و محروم از رحمت خدا. ميدانيد چرا خدا اين مطلب را بر آنها خرده گرفت؟ براى اينكه آنها از ستمگران تجاوزگر كارهاى ناپسند و منكر و فساد و تباهى ميديدند اما جلو آنها را نميگرفتند. چرا؟ براى اينكه نميتوانستند از هدايا و از پولها و از احترامهايى كه همين ظالمان به اين ملايان مينهادند و ميدادند صرفنظر كنند، و براى اينكه ميترسيدند از جانب اين ستمگران قدرتمند به آنها آسيبى برسد، – با اينكه خدا ميگويد از مردم نترسيد، از من بترسيد. خدا در قرآن به شما راه را نشان داده است؛ فرموده: «المؤمنون بعضهم اولياء بعض»، مردم با ايمان همسرنوشت هستند، به يكديگر پيوسته هستند و چون پيوستهاند و سرنوشت آنها به هم بسته، لذا امر به معروف و نهى از منكر ميكنند. در اين آيه اولين چيزى كه خدا به عنوان اثر ولايت اجتماعى ذكر كرده عبارت است از امر به معروف و نهى از منكر، كه واجبى است بزرگ از جانب خدا. چرا؟ چون خدا ميداند كه وقتى اين واجب عمل شد همه واجبات ديگر، از آسان و سخت، رو به راه ميشود. چرا؟ چون دايره امر به معروف و نهى از منكر وسيع است: دعوت به اسلام است، رد مظالم است، مخالفت با ظالم و تجاوزگر است، تقسيم كردن اموال عمومى در ميان مستحقان است، گرفتن صدقات و مازادها و مالياتها از كسانى است كه بايد بدهند، و پرداختنش در موارد و مصارفى است كه بايد به مصرف آنها برسد. اين هم ترجمه اين حديث. به همين مقدار اكتفا ميكنم و وارد شرح و توضيح حديث نميشوم. ان شاء الله جلسه آينده دو كار داريم: بخش اول جمعبندى مطالب است كه سعى ميكنم در مدتى خيلى كوتاه انجام بگيرد؛ و بخش دوم پاسخ به بقيه سؤالات رسيده از آقايان و خانمهاست.
مردم چيزى را ميخواهند اما براى رسيدن به آن تكان حسابى نميخورند؛ بعد داد و بيداد راه مياندازند و براى محروميت از حق و عدل روضهخوانى ميكنند. با اين هم يك جور روضهخوانى است: روضهخوانى و مرثيهخوانى براى اينكه از زندگى زير سايه فرمانروايى حق و عدل محروماند. اين روضه را در مقالاتشان، در اشعارشان، در كتابهايشان، در جلساتشان، در سخنرانيهايشان، در گفتگوهاى دو نفرى و سه نفرى ميخوانند؛ در حالى كه چه بسا همانها كه اين روضه را ميخوانند عملاً خودشان در انحراف زندگى اجتماعى از مسير حق و عدل سهيماند. اينها بايد بدانند از يك چنين روضهخوانى و روضه خواندنها و بعد به دنبال آن دست را تا عاليترين درجه به سوى آسمان بلند كردنها، مطابق نظام عقيده و عمل اسلامي، كارى ساخته نيست.
وی می افزاید: وقتى ميگويند آقا، چرا امر به معروف و نهى از منكر نميكنيد، براى خودشان عذرها، بهانهها و مجوزهايى ميتراشند. اينها مردمي هستند كه اگر روزى نماز هم به منافع مالى يا شخصى و آسايش بدنيشان ضررى برساند و مزاحم منافعشان شود، آن را هم رها ميكنند؛ همان طور كه شريفترين، پرارجترين و برترين واجبات، يعنى امر به معروف و نهى از منكر را رها كردند. معلوم ميشود كه برترين تكاليف و واجبات امر به معروف و نهى از منكر است. آگاه باشيد! امر به معروف و نهى از منكر واجبى بزرگ است كه واجبات ديگر در پرتو آن انجام ميشود و نگهبانى ميشود. نتيجه اينكه وقتى اين كار را كردند، وقتى اين وضع پيش آمد، آن وقت در چنين شرايطى خشم خداى عزّ و جلّ بر چنين مردمي تمام و كمال به حد اعلا ميرسد و همه را در برميگيرد؛ در نتيجه، نيكان در سراى بدان نابود ميشوند و حتى اگر چند آدم خوب هم هستند مشمول اين عقاب ميگردند و كودكان بيگناه، در سرزمين بزرگان بيتعهد و بيتفاوت نابود ميشوند.
در جلسه قبل روايتى را خواندم. اين روايت در صفحه 398 از جلد 11 وسائل [الشيعة] چاپ جديد آمده است. روايت هجده از شيخ طوسى رحمة الله عليه است »قال، رُوىَ عن النبى، صلى اللّه عليه و آله و سلم، انّه قال لا تزال امتى بخير ما امروا بالمعروف، و نهوا عن المنكر، و تعاونوا على البرّ، فاذا لم يفعلوا ذلك نزعت منهم البركات، و سلّط بعضهم على بعض، و لم يكن لهم ناصر فىالارض و لا فى السماء.» از پيامبر، صلوات اللّه و سلامه عليه، روايت شده است كه فرمود: امت من (امت اسلام) همواره تا وقتى كه امر به معروف و نهى از منكر كند و در راه برّ و نيكى يار و ياور يكديگر باشد در خير و نيكى و خوبى به سر خواهد برد. اما به محض آنكه اين كارها را رها كردند بركتهاى الهى از آنها برداشته ميشود و گروهى از آنها بر گروه ديگر مسلط و چيره ميشوند. آنگاه نه در زمين و نه در آسمان يار و ياورى برايشان نميماند.
از نهجالبلاغه نيز مطلبى هست كه در ضمن سفارش و وصيت مولى على، عليه السلام، به دو فرزندش حسن و حسين، سلام اللّه عليهما، آمده است. پس از آنكه ضربت مرگبار ابن ملجم بر فرق مبارك وارد آمد، ايشان خطاب به دو فرزندش، و بلكه خطاب به همگان ميگويد: «لا تترُكوا الامرَ بالمعروف و النهىَ عن المنكر فَيُوَلّى عليكم شِرارُكم ثُمّ تَدعونَ فلا يُستَجابُ لَكُم.»(31) امر به معروف و نهى از منكر را ترك مكنيد! اگر امر به معروف و نهى از منكر را ترك كرديد، حكومت در ميان شما به دست مردم پليد بد خواهد افتاد. آنها زمام قدرت و حكومت را در جامعه شما به دست خواهند گرفت؛ آن وقت شما دائماً دعا ميكنيد كه اى خدا، ما را از شر دنيا و آخرت خلاص كن. اما اين از آن دعاهايى است كه اجابت ندارد؛ براى اينكه آن مردمي از شر دنيا و آخرت خلاص ميشوند كه بجنبند. مردمي كه نجنبند، مردمي كه بار مسئوليت را تحمل نكنند، مردمي كه وظيفه بزرگ پاسدارى از حق و قانون را رها كنند، بايد در انتظار قدرتهاى خودكامه بيمبالات نسبت به هر نوع قانون خدايى و خلقى باشند. «لا تتركوا الامر بالمعروف و النهى عن المنكر فيولّى عليكم شراركم ثمّ تَدعونَ فلا يُستَجابُ لكم.«
گاهى اوقات تعبيرهاى قرآن و تعبيرهاى حديث از نظر سبك بيان مطلب قابل ملاحظه و توجه است. به اين معنا كه گاهى طرز تنظيم عبارت در بيان يك مطلب بيشتر در صدد بيان يكى از سنتهاى خدا و قانونمنديهاى ثابت اجتماع است. در آيات قرآن و در احاديث اين موضوع زياد به چشم ميخورد. اين عبارت نهجالبلاغه با همان شيوه بيان يك قانون اجتماعى و قانونمندى از اين مطلب ياد ميكند. امر به معروف و نهى از منكر را رها نكنيد، چون در اين حالت نتيجه اجتنابناپذير اين خواهد بود كه شرار شما والى و زمامدار و فرمانروا و داراى قدرت در ميان شما ميشوند. اين يك قانونمندى است. برخوردارى از حكومت حق و عدل مشروط است به رعايت كامل امر به معروف و نهى از منكر. هر نوع قدرتى را كه شما در جامعه فرض كنيد در معرض خطر انحراف از حق است. اين شما و جامعه هستيد كه بايد با توجه به اهميت و نقش بسيار مؤثر صاحبان قدرت و كسانى كه بر منصبهاى گوناگون اجتماعى تكيه زدهاند در سعادت خود بكوشيد. فرد فرد شما بايد بدانيد راه رسيدن به سعادت و راه رسيدن به حكومت حق و عدل اين است كه شما از طريق امر به معروف و نهى از منكر به چنين هدفى برسيد.
قانونمندى بعدى مربوط به وقتى است كه مردم چيزى را ميخواهند اما براى رسيدن به آن تكان حسابى نميخورند؛ بعد داد و بيداد راه مياندازند و براى محروميت از حق و عدل روضهخوانى ميكنند. اين هم يك جور روضهخوانى است: روضهخوانى و مرثيهخوانى براى اينكه از زندگى زير سايه فرمانروايى حق و عدل محروماند. اين روضه را در مقالاتشان، در اشعارشان، در كتابهايشان، در جلساتشان، در سخنرانيهايشان، در گفتگوهاى دو نفرى و سه نفرى ميخوانند؛ در حالى كه چه بسا همانها كه اين روضه را ميخوانند عملاً خودشان در انحراف زندگى اجتماعى از مسير حق و عدل سهيماند. اينها بايد بدانند از يك چنين روضهخوانى و روضه خواندنها و بعد به دنبال آن دست را تا عاليترين درجه به سوى آسمان بلند كردنها، مطابق نظام عقيده و عمل اسلامي، كارى ساخته نيست.
«تدعون» قانونمندى بعدى است. ميافتيد به دعا كردن؛ خواه اين دعا به سوى خدا باشد، خواه خواهش و التماس از قدرتهاى ديگر؛ نتيجه يكى است: «لا يستجاب لكم». چقدر اين مطلب شبيه و نزديك است به يكى از قانونمنديهاى اجتماعى جامعهشناسى علمي پيشرفته امروز كه ميگويد اصلاحات و انقلابها قابل صادر كردن و وارد كردن از خارج نيست. هيچ گاه هيچ كس نميتواند دگرگونيهاى آرام و اصلاحاتى و رفرمي، يا دگرگونيهاى تند و ريشهدار و سريع و انقلابى را از جاى ديگر به جامعهاي صادر كند يا از جامعهاي آن را وارد كند. اين خود آن جامعه است كه بايد دگرگون شود تا نظامش دگرگون شود – : »انّ اللّه لا يغير ما بقوم حتى يغيّروا ما بانفسهم«(32).
حديث ديگر حديثى است كه آن هم در وسايل، در جلد يازده صفحه 394، از امام هشتم على بن موسى الرضا، سلام اللّه عليهما. در اين حديث هم همين مضمون از امام رضا آمده است: «لتأمرنَّ بالمعروف و لتنهنّ عن المنكر، او لَيُستعمَلَنَّ عليكم شرارُكم فيدعوا خيارُكم فلا يُستجابُ لهم.» امر به معروف خواهيد كرد و نهى از منكر، وگرنه عُمّال (كارگزاران) اجتماع شما به شرار و بَدان اجتماع تبديل ميشوند و آن وقت اگر در گوشههاى اجتماع هم آدم خوبى پيدا بشود و هميشه دعا كند، يا همواره به خير و نيكى دعوت كند، گوش كسى به دعوت آنها بدهكار نيست. چون آن قدر كه عمال و كارگزاران جامعه به فكر و عمل جامعه جهت ميدهند، خطبا و داعيان جامعه نميتوانند آن اندازه به فكر و عمل جامعه جهت بدهند. در اين احاديث دقت كنيد. احاديث مختلفى نقل كردم. از پيغمبر نقل شد، از على عليه السلام نقل شد، از على بن موسى الرضا عليه السلام نقل شد يعنى در تمام ادوار يك مطلب و يك تعليم است؛ هم در دوران پيغمبر، هم در دوران على عليه السلام، هم در دوران امام رضا عليه السلام مسأله يكى است. يك قانون ثابت وجود دارد، و عجب قانون ثابتى است! در مطالعاتى كه در اين زمينه داشتيم حتى يك جا هم نتوانستم پيدا كنم كه بگويم در آنجا بر اين قانونمندى استثنا ميخورد. «لتأمرنَّ بالمعروف و لتنهنَّ عن المنكر او لَيُستعمَلَنَّ عليكم شراركم فيدعوا خياركم فلا يُستجاب لهم.« احساس ميكنم كه توضيح بيشترى در اين زمينه مفيد است؛ چون اين مسأله از مسائل ظريفِ علمي اجتماعى است.
كمي دقت بفرماييد! دور و بر زندگى خود را نگاه كنيد؛ ببينيد چطور ميشود كه اگر در جامعهاي امر به معروف و نهى از منكر و پاسدارى عمومى از حق و عدل كساد و راكد شد و عملى نشد، نتيجه اجتنابناپذيرش اين است كه همه مسئولان و كارگزاران جامعه، آرام آرام به افراد بد آن جامعه تبديل ميشوند. چرا و چطور؟ وقتى حكومت، حكومت حق و عدل است، وقتى كارهاى اجتماعى و سياست داخلى و خارجى يك جامعه بر محور حق و عدل ميچرخد، وقتى خصلت و سرشت حكومت يك جامعه خصلت و سرشت الهى، خصلت و سرشت عدل و انصاف و حمايت از حقوق عامه و حق خدا و خلق خداست، در چنين حالتى عناصر خوب و پايبند، عناصرى كه خدا را ميشناسند، عناصرى كه خداترساند، رغبت ميكنند تا كارى را در اين حكومت بپذيرند. طبيعى است كه در چنين نظامي وقتى براى هر كارى آگهى كنند اول آدمهاى با پدر و مادر، آدمهايى با پرنسيپ اصولى، آدمهاى خداترس باايمان، آدمهايى كه دلشان در عشق خدمت به خدا و خلق ميتپد پيشقدم ميشوند.
نوريان مر نوريان را جاذباند. اما ميپرسم، اگر حكومت حكومتى باشد كه سرشتش، سرشت عدل، حق، خدانگرى، خداخواهى، خدمت به خالق و خلق نباشد، در چنين نظامي وقتى آگهى استخدام پخش ميشود اول چه كسانى به آن سمت ميروند؟ چه كسانى با رغبت بيشتر و با آزادى عمل بيشتر سراغ نامنويسى براى قبول يك پست و سمت و منصب ميروند؟ آنها كه با ايمانترند؟ آنها كه اصوليترند؟ آنها كه مقيدترند؟ آنها كه وظيفهشناسترند؟ نه! در چنين نظامى از همان اول عناصر پاك و سالم اصلاً رغبت نميكنند سراغ كار دولتى بروند. حالا اگر آنها را تشويق كرديم، گفتيم اى آقا بالاخره كار مربوط به اين جامعه است، بالاخره گوشت خودت، پسرت، پدرت، دخترت، مادرت، زير دندان اين پست، اين سمت، اين مسئول، اين رئيس، اين كارمند است؛ بايد بروى و اقلاً در حد خودت در آنجا خدمت كنى؛ لااقل به چهار نفر مراجعه كننده توجه كنى و حق او را رعايت كنى. اگر او را با اين تشويقها آماده كرديم و به سمت كار هل داديم و او هم رفت و مشغول كار شد، و تحت تأثير اين تشويق قرار گرفت و خواست خدمتى كند؛ اما مگر ميتواند؟! ميبيند از همان اول كه ميرود تا پستى را بگيرد ميگويند اين پست سرقفلى دارد؛ چند ميدهى؟! خوب، بالاخره پول را يك كارى ميكنيم. بالاخره مسأله دادن پول را از يك رهبرى، راهنمايى، حاكمى ميپرسد و تحت شرايط خاصى هم ممكن است يك نفر رهبر و حاكم به او بگويد برو پول بده و كار را بگير. بالاخره به خاطر رسيدن به هدف خدمت به مردم يك لقمه چرب و نرمى هم جلو يك حيوان درندهاي كه بالاى سرت ايستاده بينداز. اما فردا ميبيند كه مسأله به اينجا ختم نميشود. توقعات ديگر هم هست. ميبيند اين مقام بالا از او ميخواهد حق و ناحق كند؛ از او پورسانت ميخواهد؛ درصد ميخواهد؛ از او ميخواهد به ناحق رأى بدهد؛ از او ميخواهد ضعيفكشى و قوىپايى كند. آن جناب هم ديگر در ميآيد. بعد ميآيد فريادش را بر سر آن آقايى ميزند كه تشويقش كرد و گفت برو. » آقا، چرا گفتى من بروم؟ به من گفتى جهنم برو! من جهنم همين جا پيش چشمم حاضر شده!« چه بايد به او گفت؟ گاهى اوقات كار از اين هم بالاتر ميرود. مقام مافوق از او يك نوع پذيراييهايى هم ميخواهد كه براى او غير قابل تحمل و فسادبار است. » هان فلانى! ديشب در فلان شبنشينى نبودى؛ در فلان پارتى شركت نداشتى؛ به اتاقت كه آمديم چرا ويسكى نبود؟ چرا تو اين قدر امّلى؟ چرا ادب كارمندى ندارى؟ چرا پذيرايى سرت نميشود؟ «كفر آقا در ميآيد! اگر سايه شوم ناموس شر بر زمامدارى جامعه افتاد يك قانونمندى است. هر قدر هم تلاش بكند اين كارها آرام آرام به دست شرار ميافتد: آدمهاى بد، بيبند و بار، بيقيد و بند، بيتقوا، غير اصولى. كارها به صورت اتوماتيك به دست اين قبيل افراد ميافتد و آدمهايى كه داراى نوعى فضيلت و كمالاند خود به خود از گردونه خارج ميشوند و با تشويق و تبليغ و ترغيب هم نميشود آنها را به آن سمت برد.
رفقايى كه اهل تحليل بيشتر باشند ميتوانند مطلب را از اين سرنخ شروع كنند. روايت از امام باقر عليهالسلام است. خيلى جالب است. – آرام آرام كه جلو ميرويم ميبينيم كه از بيشتر ائمه در اين زمينه روايات هست و ديگر كسى خيال نميكند كه اين مطلب مخصوص شرايط زمان يكى از پيشوايان است.
از ابى عصمت كه قاضى مرو بوده، اين روايت از امام باقر، عليهالسلام نقل شده است. ميفرمايد: «قال يكون فى آخر الزمان قومٌ يُتَّبع فيهم قوم مراؤن )الى اَن قال) ولو أضرت الصلوة بساير ما يعملون باموالهم و ابدانهم لرفضوها كما رفضوا أسمي الفرائض و اَشرفها. انّ الامر بالمعروف و النهى عن المنكر فريضة عظيمة بها تقام الفرائض. هنالك يتم غضب اللّه عز و جل عليهم، فيعُمّهم بعقابه، فيهلك الابرار فى دار الاشرار، و الصغار فى دار الكبار. انّ الامرَ بالمعروف والنهى عن المنكر سبيل الانبياء و منهاج الصلحاء، فريضة عظيمة، بها تقام الفرائض و تأمن المذاهب و تحلّ المكاسب و تُرَدُّ المظالم و تعمَّر الارض، و ينتصف من الاعداء و يستقيم الامر.» اين روايت از طريق جابر از امام باقر، عليه السلام، روايت شده است. در آن دورههاى آخر، در آن دورههاى انحطاط، مردمي پيدا ميشوند مريد و دنبالهرو يك دسته ديگر؛ يك دسته مريد و يك دسته مراد. يك دسته دنبالهرو يك مشت آقا و پيشوا. اين مرادها و آقاها، اين پيشواها، كسانى هستند كه در ميدان قرائت و عبادت خيلى خوب ميدرخشند. مردم آنها را افراد خوبى ميدانند. مراسم مذهبى خيلى اهميت پيدا ميكند. قرآنخوانها و برگزاركنندگان مراسم هم خوب ميدرخشند. اما اين عناصر درخشنده كه كارگزاران برگزارى هر چه جالبتر مراسم ظاهرى دين و خوانندگان درونتهى جالب قرآن كريماند، مردمي هستند خام و بي مخ. چرا؟ چون اينها امر به معروف و نهى از منكر را لازم و واجب نميدانند، مگر آنجا كه در هر ضررى بر رويشان بسته باشد. اگر گردى به دامنشان نشيند و اگر از گل بالاتر به ايشان نگويند، آن وقت امر به معروف و نهى از منكر را لازم ميدانند.
وقتى ميگويند آقا، چرا امر به معروف و نهى از منكر نميكنيد، براى خودشان عذرها، بهانهها و مجوزهايى ميتراشند. اينها مردمي هستند كه اگر روزى نماز هم به منافع مالى يا شخصى و آسايش بدنيشان ضررى برساند و مزاحم منافعشان شود، آن را هم رها ميكنند؛ همان طور كه شريفترين، پرارجترين و برترين واجبات، يعنى امر به معروف و نهى از منكر را رها كردند. معلوم ميشود كه برترين تكاليف و واجبات امر به معروف و نهى از منكر است. آگاه باشيد! امر به معروف و نهى از منكر واجبى بزرگ است كه واجبات ديگر در پرتو آن انجام ميشود و نگهبانى ميشود. نتيجه اينكه وقتى اين كار را كردند، وقتى اين وضع پيش آمد، آن وقت در چنين شرايطى خشم خداى عزّ و جلّ بر چنين مردمي تمام و كمال به حد اعلا ميرسد و همه را در برميگيرد؛ در نتيجه، نيكان در سراى بدان نابود ميشوند و حتى اگر چند آدم خوب هم هستند مشمول اين عقاب ميگردند و كودكان بيگناه، در سرزمين بزرگان بيتعهد و بيتفاوت نابود ميشوند.
امر به معروف و نهى از منكر راه و روش انبياست. روش نيكان و شايستگان و صلحاست. واجبى بس بزرگ است كه واجبات ديگر به بركت آن انجام شدنى است. امنيت راهها، (ببيند امر به معروف و نهى از منكر تا كجا ميرود!) امنيت راهها، رو به راه بودن و حلال بودن كسب و كارها، بيغل و غش بودن كسب و كارها در پرتو آن به دست ميآيد؛ ستمها و تجاوزها در پرتو آن برطرف ميشود؛ حقوق از دست رفته در پرتو آن به صاحبانش باز ميگردد؛ آبادى و عمران زمين در پرتو آن به دست ميآيد؛ انتقام از دشمنان در پرتو آن گرفته ميشود؛ كار اجتماع، امر اجتماع و زمامدارى اجتماع در پرتو آن سرراست ميشود. ميبينيد شعاع عمل و اثر امر به معروف و نهى از منكر تا كجا ميرود! مسائل معنوى، حيات روحى جامعه، مسائل اخلاقى، فضيلت، عدالت اجتماعى و عدالت اقتصادى، امنيت و سلامت و روال زندگى در گرو چيست؟ در گرو جنبيدن و احساس تعهد كردن و امر به معروف و نهى از منكر را كوچك و ساده نشمردن.
روايتى ديگرى هست كه هم در نهجالبلاغه آمده و هم در كتاب وسائل. «و اِنَّ الامرَ بالمعروفِ و النهىَ عن المنكر لخُلقان من خُلق اللّه سبحانه و انهما لا يُقَرّبان مِن اجل و لا يَنقُصان مِن رزقٍ.(34)» امر به معروف و نهى از مكر از كتاب خداى عز و جل است. »ان اللّه يأمر بالعدل و الاحسان و ينهى عن الفحشاء و المنكر و البغى.(35)»
بدانيد امر به معروف و نهى از منكر نه اجل و مرگ را نزديك ميكند نه رزق و روزى را ميكاهد! اى انسان، اين قدر در دايره زندگى ات تنگنظر مباش! وظيفهگزار باش! خدا از بنده بيچاره زبون خوار كه به خوارى تن در ميدهد خوشش نميآيد؛ بندهاي كه از مرگ يا تنگى زندگى و معيشت ميترسد.
روايتى است از پيغمبر اكرم، صلوات اللّه و سلامه عليه، در جلد يازدهم وسائل صفحه 397 آمده است: «قال النبى، صلى اللّه عليه و اله و سلّم، انّ اللّه عَزّ و جلّ، ليبغض المؤمن الضعيف الذى لا دين له. فقيل: و ما المؤمن الضعيف الذى لا دين له؟ قال: الذى لا ينهى عن المنكر.» خدا از بنده مؤمنى كه ضعيف و زبون و خوار است و دين ندارد بدش ميآيد. مؤمنى كه دين ندارد! شنوندهها تعجب كردند؛ عرض كردند يا رسول اللّه، كيست آن مؤمنى كه دين ندارد؟ فرمود آن انسانى كه در صف مؤمنان است اما مؤمنى است بيتفاوت و بيرگ؛ نهى از منكر نميكند؛ هر چيز بد و زشتى در برابر ديدگانش بود بيتفاوت از كنار آن رد ميشود.
در روايت ديگرى از امام صادق عليه السلام… ببينيد امام صادق در عصر خودش امر به معروف و نهى از منكر را مسئول چه وظيفه بزرگ و عهدهدار كدام نقش حساس معرفى ميكند. روايت از امام صادق است – لابد اگر نميگفتم از امام صادق است شما فكر ميكرديد از امام على در زمانى است كه شمشير به دست دارد. على و فرزندان على و پيغمبر پيشواى همه، و قرآن، كتابى كه همه آنها براى تبليغ و ابلاغ و تبيين آن آمدند، همه در اين زمينه همصدا هستند.
روايت امام صادق، عليهالسلام در صفحه 395 از جلد يازده وسائل، روايت شماره 9 مذكور است. روايت اين است: «ما قُدِّست امةٌ لم يُؤخَذ لضعيفها من قويها غير متعتع.» جامعه و امتى كه در آن حق ضعيف از قوى چنان با قدرت گرفته نشود كه قوى با تواضع و خضوع حق ضعيف را به او بپردازد، جامعهاي كه چنين شيوهاي در آن جارى و سارى نباشد، جامعه مقدس و منزه و پيراستهاي نيست، بلكه جامعهاي است آلوده. آنها كه فكر ميكنند فقط يكى دو نفر از ائمه ما ائمه شيعه- هستند كه راستى راستى امامتشان چشمگير است، (امام على و امام حسين) و بقيه انگار همه صلح كلى شده بودند، خوب است كه اين روايات را ببينند. اگر امام صادق در زمان خود رهبر شمشير به دست يك نهضت سازنده چنين نظامي نبود، نه براى آن بود كه به چنين نظامي توجه نداشت و نه اينكه ميترسيد جانش را بر سر اين كار بگذارد؛ براى آن بود كه ميدانست نهضتها گاهى راهى بس دور و دراز دارند تا به ثمر رسند.














فکری به حال شبکه رسا بکنید………
دلم گرفت! ایا می شود این قطار ترمز بریده که به سوی نابودی می کشاندمان را به مسیر اصلی بازگرداند. چه فکر می کردیم و چه شد!
بزرگترین خیانت به ملت ایران توسط سازمان مجاهدین خلق صورت گرفت انان با ترور بزرگانی چ.ن بهشتی راه را برای صدرات انقلابیون درجه 3 انقلاب باز کردند زیرا در صورت حیات دکتر بهشتی هیچوقت اقای خامنه ای به قدرت نمی رسید تا مملکت را به پادگانی برای اعمال اهوائ و شهوات خود به نام اسلام و انقلاب نماید
قاتلان امثال بهشتی با یک تیر دونشان زدند. هم با کشتن خود را از رقیبی بسیار سرسخت و مطلع آسوده کردند، هم با بستن این قتل به پای مجاهدین، آنها را بیش از آنچه بودند بزرگ نشان دادند. سازمان مجاهدین خلق هم حماقت کرده این مطلب را به ریش گرفت و هرگز این خبر را تکذیب نکرد که آنها این قتل ها را صورت نداده اند. در حقیقت قاتلین اصلی مطهری، بهشتی و بسیاری دیگر نامعلوم باقی ماند. مثلا در مورد قتل سامی شایع شد که خودشان او را کشته اند. مدتی نیز یکی از مقامات بسیار بالای فعلی که آن موقع آلتی بیش نبود دستگیرشد. اما گفتند خودت را به دیوانگی بزن و او را مدتی به تیمارستان فرستادند و بعد هم آزاد شده، به تدریج به مقالات بسیار بالا رسید. درعمل هم ثابت کرد که واقعا حقش بوده که مدتی را در تیمارستان بگذراند. بیچاره ما ملت که این افراد دیوانه باید رهبران و سردمداران ما باشند.
لعنت خدا و خلق بر رجوی و باندش