سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » شکوه حضور در مسیر آزادی؛ مرور خاطرات راهپیمایی 25 خرداد 88...
» شما هم روایت خود را از آن روز به یاد ماندنی بنویسید

شکوه حضور در مسیر آزادی؛ مرور خاطرات راهپیمایی 25 خرداد 88

چکیده :از چهار راه ولیعصر راه پیمایی را شروع کردم. جمعیتی دانشجویی با برگه های فراوانی که در دست داشتیم که روی آن نوشته شده بود "رای من کو" به فارسی و لاتین. زودتر از ساعت شروع راهپیمایی حرکت کردیم. با این حال سر چهارراه جمعیت در حال حرکت به سمت بالا بودند. حس خوبی بود در میان این موج. فکر نمی کنم ایران در جایی چنین جمعیتی به خود دیده باشد. من که هنوز با مرور آن روزها احساس غرور می کنم. به خود می بالم....


کلمه – زهره نقیبی:

مسیر امام حسین – آزادی؛ روز 25 خرداد 88، سه روز بعد از کودتای انتخاباتی. وعده مان بر سکوت است. شکوه جمعیت، همه را خیره می کند. همه حضور دارند. هیچ کس باور نمی کند همفکران و همدلان تا این حد زیاد باشند. نگاه مردم به اراده سرکوب تغییر کرده؛ دیگر کسی نمی ترسد. پای کسی نمی لرزد. همه با هم همدل شده اند، همراه و همصدا…

خبرنگار کلمه در مسیر انقلاب به آزادی، با چند نفر از مردم همکلام شده تا از خاطرات آن روز بگویند. بهانه ای برای اینکه مخاطبان سایت کلمه هم خاطرات ناگفته شان از آن روز به یادماندنی را بازگو کنند.

*       *       *

به یاد آن روز، بخشی از این مسیر را طی می کنم؛ نه با سکوت، بلکه با مرور خاطرات شما. سنگفرش های شهر هنوز پر از رنگ سبز آن روزهاست. همین تاکید شما به ادامه راه، گواه سبز بودن و سبز ماندن یکایک ماست بر عهدی که داشتیم.

اولین همسخنم می گوید: از چهار راه ولیعصر راه پیمایی را شروع کردم. جمعیتی دانشجویی با برگه های فراوانی که در دست داشتیم که روی آن نوشته شده بود “رای من کو” به فارسی و لاتین. زودتر از ساعت شروع راهپیمایی حرکت کردیم. با این حال سر چهارراه جمعیت در حال حرکت به سمت بالا بودند. حس خوبی بود در میان این موج. فکر نمی کنم ایران در جایی چنین جمعیتی به خود دیده باشد. من که هنوز با مرور آن روزها احساس غرور می کنم. به خود می بالم.

گزارش تصویری از روز 25 خرداد؛ آن روز همه با هم بودیم

خانمی حدود 70 ساله می گوید از سمت امام حسین حرکت کرده و از جمعیت در حال حرکت شگفت زده شده است. از خاطرات خود از آن روز که می گوید، با شور و هیجان صحبت می کند. می گوید: با آن جمعیتی که دیدیم فکر نمی کنم کسی در خانه اش مانده بود. همه آمده بودند. من هم با وجود پا درد شدید حاضر شدم. یک تکلیف بود.

ادامه می دهد: حتی آنها که نیامده بودند هم تا مسیر آزادی می دیدی که از پنجره و پشت بام های خود با مردم خود را یکی می دانستند. بسیاری پرچم ها و پارچه های سبز را از پنجره ها و بام ها برای مردم تکان می دادند. یادم هست برخی از مردم هم برای پاسخ به آنها هورا می کشیدند از سوی بقیه دعوت به سکوت می شدند. چون قرار بود راهپیمایی سکوت باشد.

شهروند دیگری خاطره ای نقل می کند که در طول مسیر مردی چک پول 100 هزار تومانی در دست داشت و رو به مردم می گفت ” احمدی نژاد را عشق است.” که برخی او را ” هووو” کردند اما بقیه همراهان سکوت را به آنها یادآوری کردند. هیچ گاه از ذهنم نمی رود جمعیتی که آن روز بود. موج سبز 25 خرداد هنوز در ذهنم هست.

آن یکی می گوید: بهترین خاطره آن روز لحظه ای بود که ماشینی از کنارمان گذشت و گفتند میرحسین است. بعد هم شنیدم که در مسیر به مردم ملحق شده و سخنرانی کرده است و در ادامه مسیر هم اگر اشتباه نکنم آقای کروبی جلوی دانشگاه صنعتی شریف برای مردم سخنرانی کردند.

شهروند دیگری لحظات تلخی از میدان آزادی را تصویر می کند و می گوید: همه چیز خوب بود اما یک باره شنیدن صدای تیر همه چیز را خراب کرد. از پایگاهی همان حوالی. نزدیک تر رفتیم. صدای تیر بیشتر می شد. مسیر طولانی را که با سکوت طی کرده بودیم، یک باره با صدایی همراه شد که فریاد می کردند ” می کشم می کشم آنکه برادرم کشت.” آن شب برای اولین بار گاز اشک آور را هم تجربه کردیم. حس بدی بود. همه چیز را خراب کردند. گاز که زدند از آن محدوده دور شدیم. همه خیابان ترافیک شده بود. مردم آشفته و مضطرب شدند. پایان تلخی بود. حق آن جمعیت، گلوله نبود…

خود را دانشجو معرفی می کند. با شنیدن نام راهپیمایی سکوت، عصبانی می شود. می گوید: اشتباه ما این بود که همان روز راهپیمایی سکوت برنامه را تمام کردیم. باید تک تک شهدای سبز را بر دست می گرفتیم و در خیابان ها می ماندیم. برگشتن به منازل کار اشتباهی بود. باید در خیابان ها می ماندیم تا حق مان را بگیریم. می گوید: این همه شهید و زخمی و زندانی دادیم. واقعا چه شد؟ چه دستاوردی به دست آمد؟ چه پوئن و امتیازی گرفته شد؟ هیچ! چه حاصلی داشت؟ به چی رسیدیم؟ رهبران در حصرند و زندان ها هم که پر هستند.

آن یکی هم با شنیدن نام راهپیمایی سکوت این گونه توضیح می دهد که بهترین سال های زندگی و بدترین روزهایم همان سال بود. اما راه را اشتباه رفتیم. رمز سکوت اشتباه بود. با سکوت با طایفه مغول به جایی نمی رسد… عصبانی می شود و ادامه می دهد: باید مسلح باشیم. باید تک تک اینها را کشت. باید نسل شان را از زمین برداشت. مدارا با کی؟ با آقایونی که چند صباح دیگر بمب اتم رو سرمان خراب می کنند؟

دیگری هم با یادآوری آن روز می گوید: خاطرم هست همه می گفتند اگر موسوی بازداشت شود شبانه روز در خیابان ها می مانیم. اما چه شد؟ این مردم به کک شان نگزید. یعنی ناراحت شدند. اما سرکوب ها خیلی زیاد بود. آن روزها می گفتند بیشتر مساجد و حتی خانه های خودشان را بازداشتگاه کردند.

آن یکی نقل می کند: پاسخ جمعیت باشکوه سکوت، آن پایان نبود. توضیح می دهد که اکثر جمعیت که مسیر رفت را با سکوت آمده بودند با خستگی همان راه را هم برگشتند. تمام تصاویر در ذهنم هست. همه عصبی بودند از کشتاری که شده بود. خیلی ها که نزدیک تر به میدان آزادی بودند تصاویر تلخی دیده بودند. در مسیر برگشت خیلی ها که فیلمبرداری کرده بودند آن را برای مردم با موبایل بولوتوس می کردند. خود من فیلمی را همان شب از یکی از آقایان دیدم که به قدری فاجعه و ناراحت کننده بود که اصلا آن را باور نکردم. جوانی غرق در خون بود که دست و پایش تکان می خورد و … اول گفتم این برای ایران نیست. اما بعد با اخباری که رسید معلوم شد اتفاقات تلخ تر از آن هم افتاده است. برخی هم فریاد می زدند. خانمی بود که می گفت پسرم را کشتند، جگر گوشه ام را کشتند. اما همه دچار شوک شده بودیم. توجهی نمی کردیم.

شهروند دیگری هم توضیح می دهد: آن جمعیت که آن روز آمده بود، چیزی نبود که بتوانند انکار کنند. به همبن خاطر در روزهای بعد اجازه شکل گیری آن را ندادند. با همان گلوله های آخر مراسم رسما اعلان جنگ کردند. آنها از ما، از آن جمعیت که مقابلشان قرار گرفته بود ترسیدند. بعد از آن راهپیمایی، برای مراسم بعدی می شنیدیم که می گفتند حکم تیر دادند. همین خیلی ها را نگران کرد. اما موج سبز از همان اول شهید داده بود، اشکال نداشت تعدادشان بیشتر می شد. هر خانواده یک شهید. یک زندانی. در عوض امروز به یک نتیجه مشخص رسیده بودیم.

نگاه شهروند دیگری هم این است که آنقدر جمعیت باشکوه بود که تحمل آن را نداشتند و با ریختن خون مردم خواستند حرص خود را خالی کنند. بعد هم که همه را خفه کردند… باید از مردم سوریه یاد بگیریم. آنها هم زیر توپ و تانک همین نامردهای ایرانی هستند. سوری ها شرف دارند. باید ادامه می دادیم.

شهروند دیگری می گوید: هیچ نتیجه ای هم اگر نگرفته باشیم همین که همه دنیا فهمیدند ایرانیان این چیزی نیستند که حکومت تبلیغ می کند کافی است. رفتار مدنی و انسانی مردم در آن روز واقعا شخصیت و تاریخ ایران را به نمایش گذاشت. ما با همان اخلاق و ایمان اگر باشیم برنده ایم، حتی اگر اینها چند سالی بیشتر دوام بیاورند ولی می ارزد که ملت ما نگذارند تصویری وحشی و خشن از آنها به نمایش گذاشته شود. روز 25 خرداد مردم ما باادب و باصبر و باامید بودند. باید همان طور پیش برویم…

 

شما هم می توانید خاطرات خود را از آن روز در زیر همین مطلب منتشر کنید.


25 پاسخ به “شکوه حضور در مسیر آزادی؛ مرور خاطرات راهپیمایی 25 خرداد 88”

  1. عمو یادگار گفت:

    چو ايران نباشد تن من مباد
    بدين بوم و بر زنده يک تن مباد
    بيا تا همه تن به کشتن دهيم
    از آن به که کشور به دشمن دهيم
    دريغ است ايران که ويران شود
    کنام پلنگان و شيران شود

  2. سبزاندیش گفت:

    افتخار می کنم در روزی حضور داشتم که در تاریخ ثبت شد و همیشه خواهد ماند. نسل های بعد ما هم از این روز به نیکی یاد می کنند. به جنبش می بالم. به رهبر سبزم می بالم. به مردم کشورم می بالم. ما دوباره تاریخ ساز می شویم

  3. ناشناس گفت:

    یادش بخیر تازه ساعات اولیه بود با سعید اومدیم ابتدای انقلاب تجمعی نبود . سعید ناامیدانه گفت ای بابا اینجا که خبری نیست سوار موتورش شد رفت من موندم نشستم کنار پیاده رو یه بابایی عکس موسوی رو گرفت دستش اومد وسط میدون تو ضلع غربیش به 10 دقیقه نکشید ار چپ و راست و بالا و پایین میدون جمعیت سرازیر شد انگار همه منتظر یه حرکت بودن با عجله به سعید زنگ زدم گفتم کجایی گفت سر نوابم گفتم گفتم برگرد بیا جمعیت رو ببین گفت باقالی خالی نبند من ده دقیقه نیست راه افتادم تو این مدت چه کار کردی فکر میکرد من شروع کننده راهپیمایی بودم . هیچوقت جان مادرم رو قسم نمیخوردم اما اون لحظه گفتم سعید به جان مادرم خالی نمیبندم تیز برگرد باورم نمیشد همچین جمعیتی رو میدیدم با کلی مکافات سعید رو پیدا کردم وقتی جمعیت رو دیده بود دائما میگفت کرک و پرم ریخت اینهمه آدم کجا بود تا حالا ؟!!! . من تو خیلی از راهپیمایی ها بودم روز دانشجو 22 بهمن روز قدس فقط میتونم بگم جو 25 خرداد آدرنالین خونم رو اونقدر برده بود بالا که شب تا دیروقت تو جو اون روز بود . مردم عالی بودن دم همه اونایی که اومده بودن گرم

  4. محمد گفت:

    آن روزها به خاطر امنیت ادارات را راس ساعت 2 تعطیل می کردند . من و همکارم مستقیم ار اداره به سمت میدان انقلاب راه افتادیم . در رفتن مردد بودیم . باهم یواشکی صحبت میکردیم که برویم یا نرویم . پیرمرد 60 ساله ای حرف های مارا شنید . گفت جوان های عزیز از چی می ترسید ؟ من پیرمرد دارم میرم تو جمعیت شما می ترسید ؟ ما هم روحیه گرفتیم . وقتی از بلوار کشاورز به سمت میدان انقلاب حرکت کردیم سیل جوانان از تمام خیابانهای اطراف به سمت مرکز در حال حرکت بودند احساس شور و شعف ایجاد میکرد . نهایتاً به خیابان اصلی رسیدیم . گارد های ویژه در کنار خیابان ایستاده بودند و در مقابل سیل جمعیت شوکه شده بودند .هیچ کاری با مردم نداشتند یعنی نمی توانستند که کار داشته باشند . مردم خیلی به وجد آمده بودند . موتوریی را دیدم که حدود 40 تا ماسک داشت دربین مردم توزیع کرد . خانمی رفت توی خونه هر چی آب معدنی داشت از پنجره انداخت پایین برا مردم . یک کارگر ساختمان شلنگ آب را از توی کارگاه بیرون آورده و باز کرده بود که مردم تشنه استفاده کنند . کارگاه دولتی بود . او به شوخی گفت فردا مرا بیکار می کنند . خون ریخته 7 نفر در آن روز درخت جنبش را آبیاری کرد . البته حکومت بلد بود چگونه برخورد کند . با کشتن افراد هزینه حضور را بالا برد و نهایتاً در دعوت های بعدی ریزش ایجاد شد .

  5. ناشناس گفت:

    چقدر نزدیکیم به آزادی، به جامعه ای با اخلاق و با حفظ ارزشهای انسانی، چقدر نزدیکیم به ساختن شهرهایی آباد و زیبا، چقدر نزدیکیم به فانون مداری.

    این رنجی که این روزها میبریم، همه، به زودی در خدمت تلاش برای استمرار مردم سالاری به کار گرفته خواهد شد.

  6. ایرانی گفت:

    روز بیست و پنجم، تهران نبودم، و در اصفهان، در منطقه ای به دور از شهر، تنها، در ماموریت کاری به سر میبردم، آنقدر فشار روحی بر من زیاد بود که منی که تا کنون به فکر رفتن از ایران نیافتاده بودم، لحظه لحظه به رفتن فکر میکردم، بنا داشتم طی هفته های آینده به هر طریق که شده از ایران بروم. البته این حس، صبح روز 23 خرداد 88 در اوج بود. عصر آن روز، که به سختی توانستم با دوستان در تهران تماس برقرار کنم، کنوجه موج اعتراضی که در تهران ایجاد شده بود شدم، امید ها دوباره کمی جان گرفته بود.

    به شدت جلوی انتشار اخبار گرفته شده بود و من در آنجا، اخبار را از طریق فیلمهایی که دوستان با خود به اصفهان میآوردند، متوجه انچه در تهران میگذشت میشدم، وگرنه نه از تماس خبری بود، نه از اینترنت، و نه ماهواره، همه اینها مختل شده بود.
    عصر بیست و پنج بهمن، به هیچ وجه امکان تماس با موبایلهای مستقر در تهران وجود نداشت، من میتوانستم از پیامک بفرستم، اما جوابی دریافت نمیشد. اخر شب، توانستم به خط تلفن ثابت، با یکی از دوستان که از تجمع به منزل برگشته بود صحبت کنم. هر چه بود، شکوه بود و امید و مهربانی و انسجام و اقتدار و عظمت. سه میلون نفر، امام حسین تا آزادی …

    روز بزرگی است بیست و پنج بهمن 88، یکصد سال دموکراسی خواهی، هزاران شهید در این راه، لیاقت تحقق بهترین مردم سالاری را در ایران داریم.

  7. ز گفت:

    25خرداد 88 بعد از اینکه شنیدیم میرحسین گفته که مردم نیاین و شایعه شده بود که حکم تیر دارن ، اولین کار این بود که از دانشگاه تهران زدیم بیرون ،توی ایستگاهای اتوبوس انقلاب کاغذ چسبوندیم که ملت نیاین میرحسین گفته… دیدیم اصلا این کار جواب نمیده، برگشتیم توی دانشگاه، ساعت سه و نیم شده بود و قرار ساعت 4 بود،موج مردم بود که شروع شده بود به سمت آزادی، تنها کاری که تونستیم کنیم این بود که از پشت میله های سردر دانشگاه تهران داااااد می زدیم که تو رو خدا نرین، خطرناکه، حتی شعار ساخته بودیم براش، یه بلندگو دستی هم بود، مردم اون طرف خیابون لبخند می زدن و میگفتن نترسین شما هم بیاین، بچه ها کم کم وضعو که می دیدن پشیمون می شدن و میرفتن به مردم می پیوستن، تا خود ساعت شیش که ساعت پایان تجمع بود فقط داشتیم داد می زدیم که تو رو خدا نرین، یه لحظه پشت سرمون رو از روی سردر نگاه کردیم، شاید پنجاه نفر، بیرون رو نگاه کردیم، که دو ساعت تمام و بی وقفه موج جمعیت هنوز رو به سمت آزادی داشت. هیچ وقت یادم نمیره با گریه ی شوق بالاخره تسلیم شدیم و از دانشگاه بیرون رفتیم… هیچ وقت یادم نمیره ساعت هشت که توی مسیر برگشت از آزادی بودم هنوز موج جمعیت داشت به سمت میدون آزادی حرکت می کرد…

  8. ناشناس گفت:

    هر چند این موهبت نصیب من نشد تا در آن روز به یاد ماندنی سهمی از حضور داشته باشم (چون در تهران زندگی نمی کنم) ولی هر بار دیدن این جمعیت یکرنگ و یکدل در من ایجاد شور و غرور می کنه . پس خوشا بر احوال شما که سهمی حضوری داشتید و به امید روزگاری سبز در همین نزدیکی .

  9. ناشناس گفت:

    بزرگترين ايراد سبزيها اين است كه مثل اينها وحشي و بي پدر و مادر نيستند اگه چند نفر در آن روزها از اسلحه استقاده ميكرد و چند تا از اين خودفروشان را ميكشت حالا جنبش وضعيت ديگري داشت مگر ميشود در مقابل چنين افرادي با سكوت به جائي رسيد ؟؟

  10. ناشناس گفت:

    یاد آن روزها که می افتم دلم می خواد زمین دهان باز می کرد و این روزا رو نمی دیدیم.
    من خیلی خامنه ای رو دوست داشتم. عاشقش بودم-تبلیغات رو منم تاثیر گذاشته بود. ولی بعد اون جریانات، دیدم کسی که خیال میکنم آدم پاکی هست به خاطر از دست ندادن قدرت آدم می کشه.
    فهمیدم اونم مثل خیلی از حاکمان قلدر و ظالم اسیر قدرت هستش و همش شعار دیانت و تقوا رو می ده.

  11. پوریا گفت:

    از اردیبهشت درس تعطیل گور بابای کنکور …. همش فرار ازمدرسه به هر بهانه من و جمعی از دوستانم همیشه همینطور بودیم تلخی 23 خرداد را فراموش نمیکنم تلخیی که با دیدن مهندس موسوی گویا در 25ام فراموش شد دلهایمان گرم شد
    در راه بودم صدای بوق پیاپی سر به زیر ادامه دادم برگشتم شوکه شدم – من قرار بود مدرسه باشم و برای کنکور لعنتی درس بخوانم – پدرم بود مردی باز مانده از بسیجی های واقعی ….
    – مدرسه درس میخونی نه ؟
    – …. – چهره سرخ شده و سر به زیر من –
    – بیا بالا بریم دیگه من زیاد نمیتونم پیاده راه برم
    و این شد که با پدرم به رسم روزهای جوانیش خیابان انقلاب را طی کردیم و از شاس خوبم تنها دیدار از نزدیکم با موسوی در جوار پدر بود …..

  12. ﺣﻤﻴﺪ س گفت:

    ﺩﺭﻭﺩ اﮔﺮ اﺷﺘﺒﺎﻩ ﻧﻜﻨﻢ و ﻓﻜﺮ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻣﻦ ﻣﺮا ﻳﺎﺭﻱ ﻛﻨﺪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺭاﻫﭙﻴﻤﺎﻳﻲ ﻓﻘﻄ ﺳﻜﻮﺕ ﺑﻮﺩ ﻣﻦ اﺯ ﭼﻬﺎﺭ ﺭاﻩ ﻭﻟﻲ ﻋﺼﺮ ﺑﻪ ﺟﻤﻊ ﺯﻳﺎﺩ ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻴﻮﺳﺘﻢ ﺗﻤﺎﻣﺎ ﺑﺎ ﺳﻜﻮﺕ ﺑﻮﺩ ﺑﺮ ﻟﺒﻬﺎ ﺑﻌﻀﺎ ﭼﺴﺐ ﺳﺒﺰ ﺩﻳﺪﻩ ﻣﻴﺸﺪ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﻱ ﺳﻜﻮﺕ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭا ﺑﻪ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﭘﻴﺮﻭﺯﻱ ﺑﺎﻻ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ و اﻱ ﻛﺎﺵ ﻣﻴﺸﺪ و اﻱ ﻛﺎﺵ اﻳﺮاﻧﻤﺎﻥ ﺁﺯاﺩ ﻣﻴﺸﺪ

  13. مقداد گفت:

    من که تهران نبودم. گفته بودن میرحسین لغو کرده راه پیمایی رو به خاطر نگرفتن مجوز. اما بعد از ظهر که شد یکی از دوستام از تهران زنگ زد گفت خیلی شلوغه!!! گوشیو که قطع کردم به دوستام گفتن میگن خیلی شلوغه مثل اینکه از 50 هزار نفر هم بیشترن!!! خیلی خوشحال بودیم!! که یهو فهمیدیم 50 هزار چیه!! میلیون میلیون آدم ریخته خیابون. ما که مطمئن بودیم انتخابات تکرار میشه. تا اینکه شروع کردن به کشتار…

  14. مقداد گفت:

    سال 78 حدود 3 تا 4 هزار نفر….
    سال 88 حدود 3 تا 4 میلیون نفر..
    سال … حدود 30 تا 40 میلیون نفر… و آزادی

  15. ناشناس گفت:

    روز قبلش همه ش تو اخبار می چرخیدم، فرداش امتحان استاتیک داشتم. بعدشم که تا الآن باشه هنوز استاتیک رو پاس نکردم. بعضی از دانشگاه ها امتحانشون کنسل شده بود، اما دانشگاه ما عقده ای بازیش گرفته بود. اون روز می گفتن که برای راه پیمایی درخواست اجازه کردن، هنوز که هنوزه امید داشتیم، فکر می کردیم یه چیزی اشتباهه، یه چیزی خیلی اشتباهه! روز موعود که رسید اما دو سه ساعت قبل از ساعت تعیین شده خبر رسید که اجازه بی اجازه. اما همزمان هم خبر رسید که طبق قانون برای تظاهرات اجازه لازم نیست، پس زنگ زدم هماهنگ کردیم و خیلی دیر راه افتادیم. قرار بود ۴ انقلاب باشیم اما ۵ بود که رسیدیم. اومدم شاخ در اورده بودم. میدون جای سوزن انداختن نداشت ، می خواستم به دوستانمون هم زنگ بزنم و هماهنگ کنم که همدیگر رو ببینیم چون همه مون مسافر یک راه بودیم، اما به خاطر ازدحام جمعیت یا هر چیز دیگه که بعدا هم توی تظاهرات بعدی تکرار شد، گوشی ها از دسترس خارج شده بود و چند ساعتی می شد که اس ام اس ها سخت رد و بدل می شد. هنوز وارد میدون نشده بودیم، اما دیگه وقتش بود، راه افتادیم، جمعیت خیلی زیاد بود، موهای تنم سیخ شده بود. می گفتند که نمی خوایم که شعاری در کار باشه و بهانه ای به دست کسی بدیم. خود میرحسین و خاتمی و کروبی این رو خواسته بودند. می گفتند که هشیار باشید و مسالمت آمیز در صحنه حضور داشته باشید. اما دیگه صحبت اونا نبود. درسته که مردم از اونا حمایت می کردن اما به خاطر خودشون اومده بودن. مردم اومده بودن تا خون به جوش اومده شون رو به رخ بکشن. توی اخبار خونده بودم که به خوابگاه دانشگاه حمله شده اما سندی ازش نبود هنوز. آخه اخبار مثل بمباران رو سر و صورتمون می خورد و تو شوک هر کدومش کلی می موندیم و وقتمون رو می برد. ماهواره ها دایم قاطی می کرد و تلویزیون خودمون هم که چرت و پرت تحویلمون می داد و از آشوب و اغتشاش می گفت. اغتشاش کجا بود؟؟؟ اونجا یک ساعت بود که ما داشتیم پیاده روی می کردیم و حتی یک کلمه هم کسی حرف نمی زد! جمعیت تصاعدی اضافه می شد و ابهتش همه رو می گرفت. اون هلیکوپتری که بالا سرمون پرواز کرد هم حتی حساب کار دستش اومده بود. یه بابایی ام بود این وسطا عطسه کرد، بعدش همه انقدر بهش پریدن که آروم باشه ، که اصن صحنه ی عجیب غریبی درست شده بود. بعضی از مردم شعار دستشون گرفته بودن که رای ما کجاست بعضی ها هم یه نوشته هایی به در و دیوار چسبونده بودند مثل الله اکبر ساعت ۱۰ شب، یا مثل قرار ما فردا بعد از ظهر خیابون ولی عصر. این قضیه خیلی عجیب بود. اصلا نمی فهمیدیم که مردم چه جوری انقدر با هم هماهنگ شده بودن. کم کم انقدر جمعیت زیاد شده بود که بعضی ها بالای پشت بوما یا ایستگاهای اتوبوس وای ساده بودن. من که زمان انقلاب نبودم اما عین فیلمای راهپیمایی های زمان انقلاب شده بود. همه دو انگشت به نشانه پیروزی بالا گرفته بودند و روبان سبز و بعضی ها هم انگشتشون جلوی بینی شون بود به نشانه دعوت بقیه مردم به سکوت. به دانشگاه شریف که رسیدیم جو تغییر کرده بود، دانشجو ها دم سردر ایستاده بودن و از حمله به کوی دانشگاه می گفتن، و این که چند نفر کشته شدن. معلوم بود که خیلی سختشونه که سکوت کنن اما پلاکارد دستشون بود و ماسک به صورتشون. بعضی ها هم همون پارچه سبز رو جلو ی صورتشون بسته بودند. اون موقع هنوز نمی فهمیدم دلیل این کار رو. اما اونا چیزی دیده بودن که ما ندیده بودیم. اونا نمی خواستن شناسایی شن و بهانه به دست بقیه بدن. راهمون همچنان ادامه داشت که خبر رسید که تا میدون آزادی پر شده، و ملت داشتن از اون سمت خیابون بر می گشتن . می گفتن که از امام حسین پر شده تا اینجا! باورمون نمی شد. هیچ کدوممون! روی شونه ی یکی بالا رفتم تا بهتر ببینم. تا چشم کار می کرد آدم بود. حماسه ی عجیب غریبی در حال وقوع بود. هلیکوپتر بالا سر هم این رو تایید می کرد. بعدش گفتن که کروبی می خواد بیاد. یعنی اومده بود! رفتیم جلو تر تا ببینیمش اما سیل جمعیت ما رو چندین متر جابه جا کرد. کروبی واسه خودش حرف می زد اما ما نمی شنیدیم. خیلی دوستش داشتم. اصلا فکرشم نمی کردم که بیاد اونجا! چون اعلام کرده بودن که مجوز نتونستن که بگیرن. اما به هر حال، حال و هوای عجیبی بود. مردم دیگه کم کم سکوت رو تاب نیاوردند و در حمایت شیخ شعار می دادند. جلوتر که می رفتیم دیگه جای سوزن انداختن نبود. واقعا دیگه راحت نمی شد راه رفت. این حس عجیب اما همراه با یک ترسی هم بود. اون ترسی که دو روز پیش تلویزیون نشون می داد، که چه جوری مردم رو کتک می زدن. من از اول امروز هم ترس داشتم. یعنی راستش هر دفعه هم که بعدش رفتم بیرون تا هشت ماه بعدش، ترس داشتم، اما ازش می گذشتم و می رفتم. مردم هم مثل من بودن. این قضیه با هشیاری همراه شده بود اما دیگه گاهی باعث می شد که واقعا نفهمی چی به چیه. مثلا ما همه داشتیم از تشنگی این پیاده روی عجیب له له می زدیم که یه جایی دیدیم که بطری آب می دن. همه گفتن بشتابید آب! ببینید چه قدر مردم مهربونن. اما از اون طرف هم بعضی ها شایعه کردن که آب ممکنه مسموم باشه نخورین. خلاصه ما خوردیم و زنده موندیم اما واقعا مردم مهربون شده بودن. همه با هم بودن. انگار سال ها بود که هم دیگر رو گم کرده بودن و اینجا داشتن پیدا می کردن. همه خودی بودن انگار. البته فقط انگار! چون بعدا فهمیدیم که بینمون هم هستند، و هر چه قدر هم که گذشت بیشتر بینمون خالی شد. اما همون موقع ها بود که می گفتن که میر حسین هم اومده. مردم دیگه هر چند متر که رد می شدی یه شعاری می دادن. شعارای اون موقع هم هیچ کدوم رادیکال نبود. همه در حمایت بودن و در سوال، که رای ما چی شد؟ نگاه کنین ما چه قدر زیادیم ! نگاه کنین!! خلاصه دیگه ازاون به بعد اون روز حماسه بود همه ش. مردم عکس و فیلم می گرفتند و همه جا بودن. من داشتم می گفتم این ها هی می گفتن ما انقلاب رو صادر کردیم صادر کردیم، اما اینا نکردن ما امروز کردیم، کل دنیا هم خواهد دید. روی پل ها، روی بام ها، باجه های تلفن، ایستگاه های اتوبوس… مردم همه جا بودن. به میدون هم که رسیدیم همین طور همه جا پر بود. احساس عجیبی منو فرا گرفته بود. اسم میدون، آزادی بود و اون همه آدم همدل و یک صدا وسط اون میدون معنای عجیبی به اون کلمه می داد. داشتم یک نفر رو که از برج داشت بالا می رفت تا پرچم سبز و پرچم ایران رو اونجا نصب کنه نگاه می کردم و لبخند می زدم که تصمیم بر این شد که بریم. زمزمه هایی می اومد که قبل از تاریکی بهتره که برگردیم خونه، بهتره همه به هم بگیم. خیلی ها هم می گفتن اما این شور عجیب رو مردم خوششون اومده بود و نمی شد که به زودی زود اون رو خالی کنن. که کاش می کردیم زودتر. چون دیگه کارمون رو کرده بودیم. اون هلیکوپتری که باید جمعیت میلیونی رو میدید، دیگه دیده بود. دیگه کار اضافه ای نداشتیم، خیلی ها هم که خیلی وقت بود از اون سمت در حال بازگشت بودن. ما رفتیم سمت مترو شریف، که بر گردیم، تو مترو همه مثل ما بودن. بعضا شعار می دادن اما کم کم دیگه خاموش بود. همه راضی بودن اما متعجب. همه بهت زده بودن اما مهربون. هیچکی نمی دونست که چی می شه. هیچ کی نمی تونست باور کنه اتفاقات چند روز گذشته رو. حتی اتفاقات اون روز رو. خیلی حالت عجیبی بود، خسته بودم ، قرار بود که الله اکبر بگیم ساعت ده. همه یاداوری می کردن. بعد از چند ساعت پیاده روی، حالا تو مترو موبایلم آنتن می داد به خونه زنگ زدم و احساس گرمی رو حس کردم. یکی از دوستانم زنگ زد و گفت که ۷ نفر رو کشتن اینجا!! تو کجایی؟؟ من گفتم دارم بر می گردم تو چی؟ گفت که نزدیک میدونه، اونم داشته بر می گشته که تیر اندازی شده! بعدشم قطع شد ! من، بهت زده به مردم توی اون واگن گفتم خبر رو. اما کسی جدی نگرفت. دلیلش این بود که باورم نشده بود خودم… تا وقتی تو خونه توی اینترنت خبر رو دیدم باروم نشده بود. فردا هم امتحان داشتم. که برگزار نشد البته.

  16. هیــــــس گفت:

    همه درگیری ها از جایی شروع شد که میدون آزادی مملو از جمعیت بود. و همه دست به دست هم دور میدون میچرخیدن و شعار میدادن. خس و خاشاک تویی دشمن این خاک تویی
    امروز میفهمم که میدون آزادی همون التحریر بود.
    ولی نیروی ضد شورش با دیدن اضافه شدن جمعیت از داخل خیابون جناح و با گازهای اشک آور حمله رو شروع کرد. هیچ وقت یادم نمیره اونقد این گلوله های اشکاور رو به طرف خودشون پرتاب کردیم . که دست من تا چند روز بوی شدید و تندی میداد که اشک همه رو دراورده بودم.
    بوی آزادی توی میدون آزادی پیچیده بود. که صدای تیراندازی از کوچه ای که اول خیابون جناح بود رو شنیدم . سریع خودمو به اونجا رسوندم دیدم یه نفر رو زخمی و رو دست دارن میبرن. دست آدمایی رو که خونی بود و بالای سرشون گرفته بودن دیدم و دیگه من نبودم یعنی همه آدمای اونجا دیگه نفهمیدن دارن چکار میکنن.
    یه جراثقیل اونجا بود که حلش دادیم توی پایگاه بسیج. از پشت پنجره همینطور شلیک میکردند. جرثقیل رو آتش زدند و به سمت در اونجا حل دادن. با چند نفر پشت یه سطل آشغال سنگر گرفتیم و خودمونو رسوندیم به در اون پایگاه ولی هرکاری کردیم در اونجا باز نشد و ما متوجه رسیدن نیروی کمکی شدیم . این باعث شد که پا به فرار بزاریم چون خیلی بی سرو صدا از کوچه های اطراف اونجا رو محاصره کردن و اگه گیر میکردیم الان کجا بودم نمیدونم.

  17. حرکت برخلاف میل ملت روبه فناست گفت:

    به تیر غیب گرفتار شود آن نامرد و نامردانی که به آتش گرم تجمعات ما و شور وحالی که داشتیم آب سرد و خون جوانان را پاشیدند و مردم را اینگونه سر درگریبان کردند و روزگار ما را تبدیل به “زمستان” سرد و یخبندان و قندیل های آویزان. امیدوارم ای ناجوانمرد تمام اعضای بدنت ازکار بیتفد اما نمیری و سالها زجر کش شوی که اینگونه شور وحال یک ملتی را تبدیل به ماتم کردی. اما با تمام اینها من میدانم ما پیروز این ماجرا هستیم برای آنکه تو برخلاف جریان آب شنا می کنی و بزودی از پا درخواهی آمد و فرزندان همان کسانی که انقلاب کردند و شما آنرا از آنها دزدیدید باز قیام کرده شما را عین آشغال به دور خواهند ریخت. دیر و زود دارد، سوخت و سوز ندارد من میدانم آن روز از راه خواهد رسید.

  18. مهدی گفت:

    دلم برایت تنگ شده میر

  19. hossein گفت:

    یادش بخیر عجب روزی بود . در گرگان همه با هم بودیم و یک دفعه این دجالهای خونخوار و زنجیر پاره کرده مثل … ریختن تو خیابون و بنا به کتک زدن و دستگیر کردن که سهم من یک باتوم بود که فدای یک تار موی رهبر آزادیخواهم ( مهندس میر حسین موسوی و همه سبزپوشان مملکتم در هر کجای دنیا )

    ما هنوز هستیم و کنار نرفتیم

    سبزها ایستاده اند و تحت هیچ شرایطی از خواسته های خود کنار نمی روند / به امید آزادی ایرانمان و کلیه زندانیان سیاسی و مهندس میر حسین موسوی و مهدی کروبی

  20. ناشناس گفت:

    روایتی از حادثه ای که در آن روز روی داد
    من و دو تن از دوستان پس از اینکه از میدان انقلاب تا آزادی را همراه با سیل مردم آمدیم. مردمی که ساعاتی پیش از آغاز راهپیمایی خبر عدم وجود مجوز برای راهپیمایی را شنیده بودند و حتی صحبت از حق تیر هم به میان آمده بود. مردمی که فوج فوج اضافه می شدند. مردمی که سکوتی را برای این محور به وجود آوردند که تا پیش از آن هیچ گاه خیابان آزادی اینچنین سکوتی را به خود ندیده بود. مردمی که خشونت را نه فقط در شعارهایشان که در عملشان نفی کرده بودند. مردمی که همدیگر را دوست داشتند.
    پس از مدتی توقف در میدان آزادی عزم کردیم که از طریق متروی شریف برگردیم. از سمت ایستگاه تاکسی شمال شرق میدان به خیابان فرعی پشت آن راه پیدا کردیم و به سمت شمال راه افتادیم. در همین خیابان فرد دیگری که در چند قدمی ما هم مسیر بود توجه ما را به پشت بام یکی از ساختمان ها که بر سر نبش قرار داشت جلب کرد. دیدیم تعدادی فرد با لباس شخصی کلاشینکف بر دوش دارند و برخی شان نیز از کلاه های خاص نیروهای ضد شورش بی بهره نیستند. بر ورودی ساختمان تابلویی که معرف پایگاه بسیج بود، نقش بسته بود. فردی که توجه ما را به آن بالا جلب کرده بود خود مشغول فیلمبرداری از آن بالا شد. مسلحین آن بالا تا او را دیدند، خشونت آمیز او را مورد خطاب دادند و آن فرد هم تا به خودش بیاید، فردی از درب خیابان پایگاه بسیج به بیرون آمد و او را به داخل کشاند. در آن حوالی شاید نهایتا 20 نفر هم عابر پیاده نبودند که به این کار اعتراض کردند و خواستند که آن جوان آزاد شود اما آنان که آن بالا بودند به جای هرگونه عکس العملی که فضا را آرام کند تیر هوایی شلیک کردند. این شد که جمعیت از اطاف به این سو آمد و ظرف چند دقیقه 10 برابر شد. از آن طرف تیر هوایی و از این طرف دادوبیداد که تبدیل به پرتاب سنگ شد. سنگ هایی که معمولا به آن بالا نمی رسید و به دیوار یا شیشه های ساختمان برخورد می کرد. مسلحین آن بالا روی اسلحه هایشان را از آسمان به زمین آوردند و شروع به شلیک به معترضین کردند. فضا لحظه به لحظه متشنج تر می شد. یک طرف این پایین مردمی بودند که سنگ پرت می کردند و طرف دیگر آن بالا بودند که گلوله پاسخ می دادند. پایینی ها گاهی به درب پایگاه هجوم می آوردند و با شلیک گلوله عقب می نشستند. در پی شلیک هر گلوله مردی بود که به زمین می افتاد. برای اولین بار بود که پس از آن انتخابات در فضای عمومی شهر آتش گلوله برمیخواست و این برای ما باورکردنی نبود. میگفتیم که گلوله ها لابد مشقی هستند و آنان که بر زمین می افتند احتمالا مورد پرتاب سنگی قرار گرفته اند. مگر می شود که یک نفر به همشهری خودش اینگونه شلیک کند. دستی هم انگار میخواست که درگیری طولانی شود چرا که با وجود صدای مکرر شلیک گلوله و حتی صدایی که ما از روی پشت بام یکی از ساختمان های همسایه شنیدیم که نیروهای امنیتی را به کمک فرامی خواند، اما در زمان طولانی که آنجا بودیم هیچ نیروی انتظامی یا امنیتی برای فرونشاندن این فاجعه وارد عمل نشد. فضا هم لحظه به لحظه حادتر میشد. اینان که پایین بودند با شکستن شیشه های طبقه پایین ساختمان آتش به داخل ان می انداختند و حتی یک پیکان قدیمی را واژگون کردند و به آتش کشیدند. با طولانی شدن این روند و افزایش خشونتها از آنجا رفتیم. فشار روانی این صحنه ها آنچنان بود که باوجود پیاده روی طولانی ما از پیش از میدان انقلاب تا آنجا، از آنجا به بالا هم پیاده رفتیم در حاشیه اتوبان شیخ فضل اله تا خود را کنار برج میلاد دیدیم.

  21. Karimali گفت:

    من به زبان عربی مسلط هستم . ان روز من در خوزستان بودم . تلویزیون ایران هیچ مطلبی پخش نکرد ولی شبکه العالم که به زبان عربی است مراسم را بصورت مستقیم پخش کرد . انها با تعدادی از طرفداران مزدور خود در سوریه ولبنان مصاحبه میکردند . دروغگویی وتحریف حقائق توسط گوینده شبکه العالم بحدی زیاد بود که باعث شد من دچار استرس شدیدی شوم . چون بنده در زمان انقلاب 17 ساله بودم وشاهد تمام ماجراهایی که منجر به پیروزی انقلاب واز شرکت کنندگان در تظاهرات بودم . من برای دفاع از مصالح ملی کشور ورسوائی حاکمانی که شعار مرگ بر امریکا سر میدهند ولی ایران را به روسیه وچین فروخته وانرا به ویرانه ای تبدیل کردهاند شروع به نوشتن خاطراتم از دوران انقلاب تا سال 1389 بزبان عربی شدم واولین کتاب عمر خودرا بصورت کاملا مستند نوشتم .

  22. سبزینه گفت:

    روز حس افتخار…روزی که حاکمیت خیلی چیزا رو فهمید و بعد ترجیح داد خودش رو به نافهمی بزنه….

  23. بی نشان گفت:

    می دونید مشکل کجاست ؟ مشکل اینجاست که شما فقط تهران رو میبینید ، درسته که توی تهرا جمعیت 2 و نیم میلیون نفر بودن ، اما هیچ جای ایران بحث راهپیمایی نبود ، بابا جان ایران 75 میلیون نفر جمعیت داره
    اگه میبینید که الان کسی دیگه به فراخوان ها اهمیت نمیده دلیلش همین است و بس
    و گرنه ، مردمی که یک بار انقلاب کردند و رئیس جمهور خودشون (بنی صدر) رو بر کنار کردند و مرجع تقلیدشون (آیت الله شریعتمداری) رو کنار زدن ، از چی ترس دارن ؟ اتفاقا به نظرم جرات مردم این زمان و جوونای نسل سومی از قبل بیشتر شده ، اما کمی سرتان رو از برف بیرون بیارید و واقعیت رو ببینید

  24. shahin گفت:

    مردم مصر با 100 هزار نفر در میدان التحریر دیکتاتور را ساقط کردند ولی مردم ایران با 3 میلیون نتوانستند آب را از آب تکان دهند چرا؟
    چون رهبری ندارند
    انسجام و برنامه ندارند

  25. said گفت:

    سلام اون روزو هیچوقت یادم نمیره دامدمای ظهر بود که با دوستم حسن شرکت بستیم خودمونو رسوندیم به میدون انقلاب کلی آدم اومده بود اصلا واسه من غیره قابل باور بود چند تا از بچه های دانشجو جلوی در دانشگاه تهران نشسته بودند و کلی مامور جلو در دانشگاه با باتون واستاده بودند اوناجور رد کردیم و به سمت خیابون آزادی که حسن گفت چرا همه ساکتن اینجا جم شدن چرا راه نمیرن منم گفتم مگه مامورارو نمیبینی که همه جا واستادان گفت بیا شعار بدیم با تعجب نگاهش کردم گفت ۱ نفر ۲ نفر همرو که نمیتونن ببرن چند نفرم که پهلوی ما واستاده بدان گفتن بیاید بریم تو خیابون همه باهم شعار بدیم راه بریم مرم که ببینن با هم همصدا میشیم هوامونو دارن توکل بر خدا حسن گفت: الله اکبر من به مردم نگاه کردم که دیدم یکهو همه باهم گفتن الله اکبر و بعد از اون راهپیمایی شرو شد چند روز بعد فهمیدم که حسن گرفتن و تا امروزم ازش خبری نیست امیدوارم که هر کجا که هست حالش خوب باشه واسش 2a کنید
    به امید پیروزی ایران و ایرانی و رهایی مردم ایران از چنگ خامنه ای