سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
» درد دلی با امام خوبان

جماران هنوز نشان از تو دارد

چکیده :ما باز به برای مویه کردن در فراق "امام" مان به جماران می رویم. "مرقد" ت نشانی از تو ندارد. "خانه دوست" آنجاست. هر چند دوستانمان به گرو ستانده اند. با همان "قلیلی" که "مقربین" بیت تواند به سوگت می نشینیم. جماران هنوز بوی تو را می دهد. بیست و سه سال خیلی نیست که بوی اماممان ببرد. در این شهر غبار آلود؛ "جماران" شاید تنها سرایی است که نشانی سبز از بهاران دارد....


کلمه – سید حامد آرین:

“امام آمد”. زمستان بی هیچ مقاومتی جایش را به بهار داد. ایران شکوفه کرد. ریشه ها که از بوران برف تا بی نهایت زمین دویده بودند، به یکباره شکفتند.

چه عاشقانه به دیدارت می آمدیم از هر دیاری، در ” ایران” ماوا گزیدی و “مدرسه علوی” شد محل وعده هایمان. از همان اقامتگاهت دانستیم که آمده ای نوید دهی به ” مرام علی ” و ” آگاهی” می خواستی مذهب را از قالب های تنگش بیرون کشی. تو بودی که خواستی” اسلام” را از این ” حسینیه ” هایی که به نام تو به پا کرده اند و در پناهش آرمیده اند، برهانی.

به ناگاه از پس صد ها سال خودکامگی، حاکمان را “خادمان” ملت خواندی و میزان شد رای مردم. یک رای؛ یک نظر. سلطنت؛ نه! جمهوری اسلامی؛ آری!

قم تاب تحمل ترا نداشت، هوایش برایت ” تنگ” بود. در ” جماران” جای گرفتی. آنجا شد مامن. خانه امید. از هر جا که رانده می شدیم به جماران می َآمدیم و سلام می دادیم. بوریای جماران را که می دیدیم. آن بالکن پر خاطره. همه خاطراتمان زنده می شد. رجایی را می دیدیم که آمده حکم ریاستش را از دست امامش بگیرد. میردربندمان که مهمان همیشگی آن خانه پرخاطره بود. نشسته بود و پندهایت را به گوش جان می شنید. تو را می دیدیم که نصیحتش می کردی که دنیا به کسی وفا نکرده و این منصب ها همه ” رفتنی” است.

آن روز که رفتی؛ نمی دانستیم که “امید” مان را بدرقه می کنیم. خرداد پرحادثه، چه خاطره ها در خود دارد. بر دست های ملتی می رفتی و نمی دانستیم ” آرمان”مان است که می رود. چه خاک نامهربان بود؛ در برابر آن همه ناله و فغان و چشمهای گریان ؛ ترا ربود.

هنوز در خاک نیارمیده بودی؛ سقیفه برپا کردند. گفتند به جای تو؛ “ولی” که نه ” جانشین پیغمبر” تعیین کردند و ردای خلافت به تنش پوشاندند.

سپاهی ، بسیجی همانها که امروز مرقدت را هم به یغما برده اند؛ به پابوسی هلی کوپتری آمده بودند که پیکر ترا دربر داشت. امان از کف برده بودند. دیدگانش پراشک. دلهایشان پر غم. خاک مزارت توتیای چشم می کردند. کجایند مردان بی ادعا؟ رخت عزا از تن به در نکردند و مویه کنان رفتند و گوشه انزوا گزیدند بعد از امامشان.

زمستانی که آمدی همه جای بوی بهار گرفت و لی در “بهار” که رفتی، یکبار ” زمستان” شد. توفان و بوران از همه جا وزیدن گرفت. تازیانه سرما چه بی رحمانه فرود می آمد.

سالها ست که ایران دیگر ” بهار” ندیده است. تا نشانه ای از بهار می آید، پاییز به استقبالش می رود. در خرداد باز همه جا سبز شده بود، اما تابش را نیاوردند. سال هاست که پاییز به زمستان جا می دهد و زمستان برای پاییز جا باز می کند. چه بی رحمانه شکوفه ها را می خشکاندند. غنچه ها از سرمای اوین یخ می زند. نهال ها از “سبزی” به ” زردی ” می رود. به نامت می تازند و امان از کف “مردمی” که افتخار خدمتگزاریشان داشتی، ربوده اند.

آن روز ها، دلمان که تنگ می شد، همان کانتینر وسط بیابان شده بود پناهمان. گاه همه شب به سراغش می رفتیم. گاه و بیگاه، چقدر بوی ترا می داد. درد دل هایمان را می آوردیم، تا اینکه ساختندش. خرابمان کردند!

باز به جماران آمدیم. گویی بیشتر شمیمی از تو داشت، بیش از آنجا که ” پیکر” ت بود. یادگاری ازتو هم آنجا بود. ولی تابش را نیاوردند. رفت در یک شب زمستانی. همه درد دل ها و رازهایش را هم با خود برد.

خانه ات که روزی ” سلام گاه “مان بود را حتی نگذاشتند؛ “بیت احزان “مان شود؛ هر چند ” در”ش به کین شکسته بودند. ” جماعتی اندک ” بیزاریمان را نمی دید از زمستان. با تازیانه ای که باتوم خوانده بودنش می راندمان از در خانه ات. بغض هایمان در گلو ماند. اشکها بر گونه مان خشکید.

گفته بودی ” به سوی دوست سفر باید کرد، از خویشتن خویش گذر باید کرد”. تو رفتی به سوی دوست. یک روز قبل از روز حادثه 15 خرداد. همان که انتظار فرج می کشیدی از زمانش. هر چند سالها بود که سفر کرده بودی از خویشتن خویشت.

ما باز به برای مویه کردن در فراق ” امام ” مان به جماران می رویم. “مرقد” ت نشانی از تو ندارد. ” خانه دوست ” آنجاست. هر چند دوستانمان به گرو ستانده اند. با همان ” قلیلی ” که ” مقربین ” بیت تواند به سوگت می نشینیم. جماران هنوز بوی تو را می دهد. بیست و سه سال خیلی نیست که بوی اماممان ببرد.

در این شهر غبار آلود؛” جماران ” شاید تنها سرایی است که نشانی سبز از بهاران دارد.


6 پاسخ به “جماران هنوز نشان از تو دارد”

  1. شیرازی گفت:

    یا حسین میر حسین

  2. اهل کاشانم گفت:

    تو این دوره و زمونه جای امام بیش از پیش خالی نشون می ده . . .

  3. طیب گفت:

    اماما عشق تو همچنان در دل ماست و یاد تو همواره با ماست
    اگر چه می دانم روح تو از حاکمیت فعلی بسیار دلگیر ناراحت است

  4. بهار سبز گفت:

    هیچگاه امام خامنه ای نگفتم
    و هیچگاه به امام خمینی ، اقای خمینی نگفتم
    امام خمینی رهبر و حاکم و امام دلها بود و آنکس که به تو رسم زندگی و بندگی خدا بیاموزد همواره امام توست
    روحش شاد

  5. به شبكه رسا كمك كنيم گفت:

    من كه سايت كلمه را خيلي دوست دارم كاشكي شبكه رسا بياد زودتر همه كمك كنيم شبكه رسا بياد شبكه رسا من ماهواره خودم را جمع كردم به اميد روزي كه دوباره اين شبكه بياد تا خبرها را دنبال كنم شبكه رسا خيلي خوب بود رسا كلمه جرس 3 تايي مي تونند موفق باشند هر كدام با شيوه خودشون

  6. ناشناس گفت:

    من هم نه امام خامنه ای گفته ام و نه امام خمینی. بزرگان ما بزرگ اند امام جز خدا و انبیا معصومی نمی شناسم البته عصمت انبیا عصمت از گناه است نه عصمت از سهو.