سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » شعر عبدالفتاح سلطانی از اوین؛ بده دستت به من، فرزند ایران...
» آرزوی نوروزی وکیل زندانی در بند 350 برای ملت ایران

شعر عبدالفتاح سلطانی از اوین؛ بده دستت به من، فرزند ایران

چکیده :ز زیر خاک و از کنج قفس‌ها / برآرد بانگ حق، بانگ جرس‌ها / که: ای ایرانیان! عید است و شادیم / به امید سپیده پر گشادیم ... بده دستت به من، فرزند ایران! / به پا خیزیم با یاد دلیران / سرود عشق و آزادی بخوانیم / ز میهن دیو و دد بیرون برانیم...


عبدالفتاح سلطانی وکیل برجسته دادگستری که این روزها در بند 350 زندان اوین دوران محکومیت 18 ساله ی خود را میگذراند در شعری سروده است:

بده دستت به من، فرزند ایران! / به پا خیزیم با یاد دلیران / سرود عشق و آزادی بخوانیم / ز میهن دیو و دد بیرون برانیم

به گزارش کلمه، این زندانی سیاسی که به اتهام «تبلیغ علیه نظام، تشکیل کانون مدافعان حقوق بشر، اجتماع و تبانی علیه نظام» به ۱۸ سال حبس در برازجان و ۲۰ سال محرومیت از وکالت محکوم شده در طول فعالیت خود در حرفه‌ی وکالت سابقه وکالت در بسیاری از پرونده‌هایی که دارای جنبه حقوق بشری بوده از جمله پرونده فعالان سیاسی، دانشجویان، روزنامه نگاران و … را داشته است.

روح امید و صبری که در نوشته ها، سخنان و این بار در شعر زندانیان سیاسی وجود دارد همچنان نشان از ایستادگی و استقامت برای ساختن فردایی بهتر برای کشورمان دارد.

تا آنجا که عبدالفتاح سلطانی با 18 سال حکم حبس می سراید: دل ایرانیان سرشار از امید / تن تزویریان لرزیده چون بید / تبر در دست ابراهیم ملت / زند بر فرق بت، بت‌های دولت

متن این شعر را در روز اول سال جدید سروده شده و در اختیار کلمه قرار گرفته، با هم می خوانیم:

بهار آمد، بهاری بس خجسته                      تن و جان همه از ظلم خسته

دل ایرانیان سرشار از امید                          تن تزویریان لرزیده چون بید

تبر در دست ابراهیم ملت                           زند بر فرق بت، بت‌های دولت

شب دیجور با سرسختی خویش                 ندارد تاب ماندن یک دمی بیش

درفش نور را افراشت ملت                         نمی‌ماند به زیر بار ذلت

هزاران لاله‌ی غلتیده در خون                       هزاران لیلی شیدا و مجنون

ز زیر خاک و از کنج قفس‌ها                         برآرد بانگ حق، بانگ جرس‌ها

که: ای ایرانیان! عید است و شادیم              به امید سپیده پر گشادیم

پدر، مادر، برادر، خواهر ما                           هزاران طفل غمگین، همسر ما

سر شب تا سحر چشم‌انتظارند                   سرشک از دیده، آه از دل برآرند

که شاید خلق ایران در شب تار                    بسازد لشکری از نور و از نار

بتازد بر سیاهی همچو تندر                         بسازد کار شب، یک بار دیگر

بده دستت به من، فرزند ایران!                      به پا خیزیم با یاد دلیران

سرود عشق و آزادی بخوانیم                        ز میهن دیو و دد بیرون برانیم

به یاد هم شهیدان هم اسیران                     خجسته باد هر نوروز ایران

عبدالفتاح سلطانی

۱/۱/۱۳۹۱


8 پاسخ به “شعر عبدالفتاح سلطانی از اوین؛ بده دستت به من، فرزند ایران”

  1. اسفراینی گفت:

    بسیار از این شعر لذت بردم
    امیدورام به زودی به خود آییم و سیاهی و ظلمت استبداد را به پایان برسانیم.

    یا حسین میرحسین
    به امید ایرانی آباد و آزاد

  2. ساسان ایرانپور گفت:

    از دل برای این پشتیبان مردم؛ و دیگر پشتیبانان زندانی، همچون خانم ستوده، خواهان آزادی میباشم. کوردلان نباید مردم را با زندان، بترسانند، و آنهم ، زندانی را که با هیچ خردی نمیتوان، دادخواهانه و دادگسترانه دانست.18 سال زندان برای این مرد خردمند و آزادیخواه( آقای سلطانی، و 11 یا 10 سال زندان برای خانم ستوده، نشان میدهد که بیخردان، به چه اندازه از آزادیخواهان میترسند، و میخواهند با این مترسک زندان، آنان را بترسانند.

    سروده ای زیباست که آقای سلطانی در زندان سروده و بیرون داده، و هر چه هم، از دل بر آید، همانا، بر دل نشیند. و براستی که:
    دل ایرانیان پر از امیدست تن تزویریان لرزان چو بیدست.

  3. ناشناس گفت:

    می رسد عمر ستم آخر به پایان ، غم مخور
    سبز گردد پای تا سر خاک ایران ، غم مخور

    نوبت تیمور لنگ و نوبت نادر گذشت
    بگذرد هم نوبت علی خامنه ای ، غم مخور

    می گشاید جبرییل عقل روزی قفل را
    می شود پیدا کلید درب زندان ، غم مخور

    رهزنان بردند رخت و اسب و نان و آب را
    خواب ماندن را گهی سخت است تاوان ، غم مخور

    شب اگر پر گشته از بانگ سگان هرزه گرد
    می سراید مرغ حق اما در ایوان ، غم مخور

    کوکب اقبال این نامردمان خاموش گشت
    طالع سبز تو خواهد شد درخشان ، غم مخور

    گریه کم کن ، اشکهایت را نبینم ، نازنین
    ننگ اینان کی شود با رنگ ، پنهان غم مخور

    دیگران را دام ها از حیله می سازند و خویش ،
    عاقبت گردند صید مکر دوران ،غم مخور

    آسمان و ریسمان را هر چه با هم بافتند
    دست خونین شد برون باز از گریبان ، غم مخور

    کمتر از آزادی ایران زمین هر گز مباد
    خون بهای این شهیدان ، این شهیدان ، غم مخور

    تا نفس باقیست دستت را به من ده ، یا علی!
    ما گذر خواهیم کرد از این بیابان ، غم مخور

  4. khaled گفت:

    فقط بايد گفت دم ايشان گرم و سرش خوش باد،…

  5. 1340 گفت:

    فقط 3 سال صبرکند هیچ آثاری از این ددمنشان باقی نخواهند ماند سخت است اما بخاطر عشق به مردم این دوره سه ساله خواهدگذشت

    باتشکر از همه آزادیخواهان در بند.

  6. میرعماد گفت:

    زیبا و سرشار از امید و پیروزی

    اللهم فک کل اسیر

  7. عبدالله حقجو گفت:

    دست بدست و دل بدل ، سر ها بهم – چشم و گوش همراه و پاها هم قدم
    بهر فتح اوج اهداف بشر – رهرویم با سعی و صبر مستمر
    تا کنیم آباد و سبز ویرانه را – هر دل و جان و سر و هر خانه را

  8. کاظم گفت:

    بسیار بسیار زیبا و دلنشن
    این هم میگذرد فقط امیدوارم درس درستی از این دوران برای تاریخ این مملکت گرفته شود