گزارش نوروزي مسعود باستاني از زندان رجاييشهر؛ اينجا همه برای هم آرزوی آزادی ميكنند
چکیده :صبح روز عيد، حدود يك ربع قبل از تحويل سال احمد آقا بيدارم كرد و گفت همه جمعاند. با عجله بلند شدم و به داخل سالن رفتم. همه لباسهاي نو پوشيده بودند و بعضيها هم به اميد اينكه نزديك صبح آب حمام گرم ميشود، نخوابيده بودند. وقتي به جمع رسيدم شمارش معكوس براي لحظه تحويل سال آغاز شده بود. صداي كف زدن و پس از آن خواندن سرود "اي ايران" چند نفر از زندانياني را كه هنوز خواب بودند، بيدار كرد. روبوسيها شروع شد و خيلي عجيب بود تصوير جمع 50 نفرهاي كه دائم در يك محيط كوچك دور هم مي چرخند و همديگر را ميبوسند ...
مسعود باستانی، روزنامه نگار در بند در زندان رجایی شهر در گزارشی شب و روز سال تحویل را با زندانیان سیاسی این زندان تشریح کرده است.
این روزنامه نگار زندانی در گزارش خود به تلاش زندانیان سیاسی برای ایجاد فضایی شاد و پر امید اشاره کرده و در بخشی از آن نوشته است: آن شب همه سرحال بودند و از فرداي آن روز ديد و بازديدهاي نوروزي شروع شد. ديد و بازديدهايي كه در آنها علاوه بر آرزوي سلامتي، آرزوي آزادي زندانيان و آزادي ميهن نيز به چاشني تعارفات اضافه شده بود.
به گزارش کلمه، مسعود باستانی از تاریخ ۱۴ تیر ماه ۱۳۸۸ بازداشت و به اتهام تبلیغ علیه نظام و اجتماع و تبانی برای ایجاد اغتشاش به شش سال زندان محکوم شده است. وی تا بهمن ماه ۱۳۸۸ در زندان اوین به سر میبرد، اما در تاریخ پنجم بهمن ماه ۱۳۸۸ در اقدامی خلاف قانون و بر خلاف اصل تفکیک و طبقهبندی زندانیان از زندان اوین به زندان رجاییشهر که محل نگهداری مجرمین خطرناک است، منتقل شده و اکنون در این زندان نگهداری می شود.
همچنین همسر این روزنامه نگار، مهسا امرآبادی، خرداد سال 88 و تنها دو روز بعد از انتخابات ریاست جمهوری بازداشت و پس از دو ماه و نیم با وثیقه ۲۰۰ میلیون تومانی آزاد شد. وی به اتهام اقدام تبلیغی علیه نظام از طریق مصاحبه و گزارش از سوی شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی مقیسه به اشد مجازات، یک سال حبس تعزیری محکوم شده است.
متن گزارش نوروزی مسعود باستانی از زندان رجایی شهر که در اختیار کلمه قرار گرفته را با هم می خوانیم:
آمار عصر روز دوشنبه كه تمام شد بچهها كار عيد را شروع كردند. تا قبل از آن به جز بحث درباره احتمال مرخصی های نوروزي و تلاش چند نفر كه دنبال برگزاري جشني براي سال نو بودند خبري از حال و هواي مراسم عيد نوروز به چشم نميخورد.
آن شب با كمك خالد حرداني كه حالا وكيل بند سالن سياسيست بچهها بزرگترين ميز سالن را به وسط آوردند و هركس با آوردن سبزهاي كه براي مراسم سال نو در زندان تدارك ديده بود در پي آراستن سفره هفتسين رجاييشهر ميكوشيد.
سبزه های مستطيلي، گرد و ششگوش
سبزهها عمدتا از عدس تهيه شدهاند، عدسهاي خامي كه به عنوان جيره خشك به بعضي از زندانيان بيمار تعلق ميگيرد حالا سبز شدهاند و به شكل ظرفهايي درآمدهاند كه در آنها رشد كردهاند. مستطيلي، گرد و ششگوش. هركس سبزهاش را بر روي ميزي كه حالا با پارچهاي بنفش رنگ تزيين شده بود، آورد. سعيد رضايي مشغول چيدن سفره هفتسين بود. آيينه، گلدان، سنجد، سكه و سركه. تنها يك نفر در سالن يك شيشه سركه سيب داشت كه آن را به امانت سپرد تا پس از مراسم سال تحويل دوباره پس بگيرد.
سعيد ماسوري هم از من ديوان حافظ خواست. وقتي ديوان حافظ را به سفره رساندم همه چيز بود. اما بيشتر از همه تخممرغها توجهم را جلب كرد. تخممرغهايي كه به شكل رنگ پرچم ايران رنگآميزي شده بودند و روي يكي از آنها با مداد علامت كمرنگ شير و خورشيد كشيده شده بود.
مهدي محموديان و احمد آقاي زيدآبادي در انتظار مرخصی
مهدي محموديان و احمد آقاي زيدآبادي بيشتر از همه منتظر مرخصي بودند. روز گذشته دكتر سليماني به مرخصي رفته بود و مهدي كه قرار بود براي اولين بار به ديدن خانواده و دختر كوچكش برود هنوز هم اميدوار بود. او از شاهين زينعلي شنيده بود كه سال گذشته دادسراي اوين در روز 29 اسفند هم به تعدادي از زندانيان بند 350 مرخصي داده و بچهها آخر شب رفتهاند. اما ساعت كه از ده گذشت تقريبا همه نااميد شديم. مهدي به سراغ كارهاي نيمه تمام ناهار روز عيد رفت و مشغول خرد كردن تيكههاي مرغ و پياز شد. قرار است بچهها ناهار روز اول فروردين را دور هم باشند اما چون امسال برخلاف سال گذشته در فروشگاه از ماهي خبري نبود، سبزي پلو با ماهي شب عيد به پلو و مرغ روز عيد تبديل شد. كار آشپزي و مقدمات آن را مهدي و سينا آذر -جواني كه به تازگي از بند 350 به اينجا منتقل شده است- به همراه تعدادي از زندانيان بهايي انجام دادند. آن شب آنها مشغول شستن و خيس كردن برنج ناهار 53 نفره بودند. بچههاي ديگر هم دنبال آب گرم براي حمام بودند كه تا صبح خبري از آب گرم نشد. آب حمام از ديروز به شكل ناگهاني سرد شد و هنوز هيچ كس نتوانسته درست و حسابي دوش بگيرد و خود را براي عيد آماده كند. هميشه همين طور است. نميدانم چرا هميشه اتفاقات خاص و خرابيها در بند، در اوقات تعطيلي رخ ميدهد. مثلا در طول سال گذشته سقف دستشويي و حمام به شكل كاملا عجيب و اتفاقي عصر روز پنجشنبه شروع به چكه كردن ميكرد و صبح شنبه به طور خودكار درست ميشد.
دوش نوروزی با آب سرد
حالا از عصر روز بيست و هشتم آب حمام سرد شده است. وكيل بند ميگويد تانكر آب گرم سوراخ شده و تا بعد از تعطيلات نميشود كاري كرد. بچهها اصلاح كردند و ريش تراشيدند و با آب سرد دوش فوري گرفتند. عدهاي هم بيخيال دوش گرفتن شدند. افراد مسنتر به اميد مراسم سال تحويل زود خوابيدند و به جز آنهايي كه مشغول كار آشپزي بودند، بقيه زندانيها شب را با گپ زدن و تماشاي برنامه تلويزيون گذراندند. سر شب بحث بر سر اين بود چرا امشب جشن را برگزار نكردند.
سرود ای ایران زندانیان خواب را هم بیدار کرد
صبح روز عيد، حدود يك ربع قبل از تحويل سال احمد آقا بيدارم كرد و گفت همه جمعاند. با عجله بلند شدم و به داخل سالن رفتم. همه لباسهاي نو پوشيده بودند و بعضيها هم به اميد اينكه نزديك صبح آب حمام گرم ميشود، نخوابيده بودند. وقتي به جمع رسيدم شمارش معكوس براي لحظه تحويل سال آغاز شده بود. صداي كف زدن و پس از آن خواندن سرود “اي ايران” چند نفر از زندانياني را كه هنوز خواب بودند، بيدار كرد. روبوسيها شروع شد و خيلي عجيب بود تصوير جمع 50 نفرهاي كه دائم در يك محيط كوچك دور هم مي چرخند و همديگر را ميبوسند.
براي همه آناني كه بند 240 زندان اوين را ديدهاند، تصور اينجا كار سختي نيست. يك راهروي بلند كه در دور طرف آن سلولهايي به اندازه يك و نيم در سه متر قرار دارد و به جاي در سلول بچهها با يك پارچه اتاق خود را جدا كردهاند. در هر اتاق يك تخت سه نفره قرار دارد كه دو نفر در آن ساكن هستند و در يك تخت اضافه هم وسايل خود را گذاشتهاند.
سفره نهار و پلو و مرغ و ته دیگ
سفره ناهار روز اول سال در طول سالن انداخته شد و قرار شد هركسي بشقاب و قاشق خود را بياورد. پلو را مانند غذاي نذري در هر بشقاب ميكشيدند و تكهاي مرغ روي آن ميگذاشتند. فرزاد مددزاده هم تهديگ را ميچرخاند و هر كس تكهاي برميداشت، اما از سالاد و نوشابه خبري نبود.
با اينا زمستونو سر ميكنم
مراسم جشن كه شروع شد، هركسي صندلي كوچك پلاستيكي خود را آورد و دو طرف سالن پر شد. سعيد رضايي مجري مراسم بود. اين مراسم با كمك او، جعفر اقدامي، رسول بداقي، رضا بوكاني و هادي اميني تدارك ديده شده بود و قرار بود هركس هنرش را عرضه كند. متن ادبي زيبايي خوانده شد و جعفر به بهانه روز اول سال ترانهاي از فرهاد خواند:
بوي عيدي، بوي توپ، بوي كاغذ رنگي …
با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستگيمو در ميكنم …
رسول بداقي هم كه هميشه در اينگونه مراسمها پاي كار است با كمك بعضي از كردها يك ترانه لري را اجرا كرد. خودش ترانه را با صداي بلند ميخواند و گروهش تنها ترجيعبند شعر را زمزمه ميكردند: “نرخ بوس دختران، نرخ زعفران است”
حاضرين با دست زدن او را همكاري ميكردند و من هم با صداي بلند گفتم كه رسول در همه مراسمها اين ترانه را اجرا ميكند. انگار اين ترانه به سرود ملي زندان رجاييشهر تبديل تبديل شده است.
صندلی داغ در زندان رجایی شهر
صندلي داغ قسمتي ديگر از برنامه بود و قرار شد من در آن آقاي محمد بنازاده اميرخيزي را سوال پيچ كنم اما مجري مراسم سعي كرد در اول كار خودم را سوال پيچ كند. او پرسيد كه من با نوروز باستاني چه نسبتي دارم؟ در جوابش گفتم: نوروز برادرم است.
در اول صحبتهايم از آقايان هدي صابر و محسن دكمهچي ياد كردم، زندانيان سياسي كه در طول سال گذشته در زندانهاي اوين و رجاييشهر از جمع ما رفته بودند و حالا جايشان خالي بود.
راز سيبيلهاي سفيد
آقاي اميرخيزي كه سال پيش از بند 209 به رجاييشهر منتقل شده و اتهامش در ارتباط با سازمان است روي صندلي داغ نشست و گفت كه در سالهاي گذشته خواهر و برادرش همينجا زنداني بودهاند و او به ملاقات آنها ميآمده است. او گفت كه تا كنون خانواده ما مجموعا به 45 سال زندان محكوم شدهاند. اميرخيزي از محله مادرياش در تبريز كه زادگاه ستارخان بوده تعريف كرد و بدين ترتيب راز سيبيلهاي سفيدش كه شبيه ستارخان آراسته بود برملا شد.
ايوب قنبرپوريان هم به صندلي داغ دعوت شد. ايوب از اينكه اخيرا برخي رسانهها از او به عنوان جوانترين زنداني سياسي نام بردهاند، خوشحال بود و اعتراف كرد كه عليرغم دستگيري در حوادث پس از انتخابات در روز رايگيري به هيچكدام از كانديداها راي نداده است. او گفت كه پس از آزادي به شهرستان برميگردد تا سرپرستي مادرش را برعهده بگيرد. ايوب از آقاي عفيف نعيمي و بقيه كه در طول سال گذشته او را تشويق كرده بودند تا سيگار را ترك كند، تشكر كرد.
آوازخواني حشمت خان طبرزدي
آوازخواني حشمت خان طبرزدي هم برنامه بعدي بود، او غزلي از حافظ را به همراه كامران رحيميان كه با سطل زباله تنبكي درست كرده بود، اجرا كرد. كامران از زندانيانيست كه به صورت حرفهاي تنك مينوازد و كتابي هم درباره ارتباط بدون خشونت ترجمه كرده است.
به حسن خلق توان كرد صيد اهل نظر
به بند و دام نگيرند مرغ دانا را
احمد زيدآبادي هم چند جوك خوشمزه با لهجه كرماني تعريف كرد. ماجراهاي خندهداري كه شايد خاطرات شيرين او از اهالي سيرجان و زادگاهش زيدآباد بود. مهدي محموديان در وسط مراسم لباس مبدل ميپوشيد و آجيل و تخمه تعارف ميكرد. تيپهاي عجيب و غريبي ميزد كه بمب خنده بود.
مسابقه متارمه یا ترانه خوانی؟!
“متارمه” اسم مسابقهاي بود كه بچهها بر اساس مشاعره ترتيب داده بودند. در “متارمه” مانند مشاعره شركتكنندگان بايد ترانه بخوانند و نفر بعدي بايستي با حرف آخر مصرع ترانه قبلي ترانهاش را شروع كند. مسابقه شروع شد:
هوار هوار يا هوار، يارم ميآيد…
دوستت دارم ميدوني، تا وقتي مهربوني…
يه دونه انار، دو دونه انار، سيصد دونه مردواريد….
مسابقه با دست زدن و ترانه خواندن بچهها همراه بود و حسابي همه را به وجد آورد. آقاي بادوام كه به خاطر موسسه آموزشي به زندان محكوم شده است، شعر طنزي خواند كه در آن از همه بچههاي سالن نام برده بود. جعفر اقدامي ميان پرده خندهداري اجرا كرد، او در نمايشنامهاش اداي حالات مختلف بچهها را درمياورد. از بداقي كه به صداي بلند تلويزيون اعتراض ميكرد تا اسكندري كه عليه نگهبانها شعار ميداد و احمد آقا كه ميگفت اينجا همهچيز خوب است حتي براي امار هم بيدارمان نميكنند.
رقص كردي و مسابقه ماستخوري تقريبا آخرين بخش مراسم بود. زانيار و لقمان مرادي به همراه تعدادي از بچههاي كرد خواندند و محلي رقصيدند و جايزه مسابقه ماست خوري تنها يك هويج تازه بزرگ از جيره خشك غذايي بود.
دید و بازدید نوروزی و آرزوی آزادی در زندان
آن شب همه سرحال بودند و از فرداي آن روز ديد و بازديدهاي نوروزي شروع شد. ديد و بازديدهايي كه در آنها علاوه بر آرزوي سلامتي، آرزوي آزادي زندانيان و آزادي ميهن نيز به چاشني تعارفات اضافه شده بود.














مسعود جان برای آزادیت همیشه دعا می کنم تو مایه سربلندی ما روزنامه نگارانی
مسعود جان پاینده باشی.. با هر سطرش خودم را کنارتان می دیدم و هنوز اشکم قطع نشده از این شادی های کوچکی در در این غم بزرگ برای خود ساخته اید. سالم بمانید تا فردای ایران را با هم بسازیم
آدمی که به راهش اعتقاد داره و خیالش از خودش راحته حتی تو بد ترین شرایط هم میتونه زندگی کنه
اما وای به حال و روز ِ آدمایِ ظالم و ستمگر…
به امید آزادی
به امید روزی که همه به جای در خانه نشستن برای آزادی ایران حاضر به دادن هزینه باشیم مثل این زندانیان شجاع و آزاده
به خدا ادم شرمنده ی اینا میشه. ما این بیرون باید از اونا تو زندان و قفس امید و روحیه بگیریم
Man as jaeekeh shomaha hastened khaledoram barayatan behtarenha ra Arizona dram Ashkam ra. Dar avaded. Nokar hameh shomaha hastam
با امید آزادی برای همه زندانیان .
کسی از حضرت ولایت پرسیده این همه انسان خوب به چه جرمی بایستی در زندان باشند ایا اگر با اقا مجتبا روزی همین رفتار شود او راضی خواهد بود ای ننگ بر خدا فروش بجاست خود زندانی ها هر روز نامه بنویسند که جرم انان چی هست بفرش که کسی یک یادداشت نوشته باشه این یعنی جرم در اسلام
omidvaram sale dege eide noroz hamaton ba ham beron az zendan dar kenare khanevade haton jashn begerin
کاش تفاوت قائل نمی شدید … وقتی این گزارش را بالا کار کردید خب گزارش زندان اوین را هم بالا کار می کردید. این نشون میده که انگار اصلا اوین براتون مهم نیست. یا تفاوتش را ما خواننده ها نمی فهمیم. هر دو روایت گر زندانی هستند و هر دو روزنامه نگار. دیگه اینجا هم بخواید تفاوت قایل بشید واویلا
دوستتون دارم
شما به ما امید میدهید
احساس زيباي متن مسعود رو كه اميد به بودن رو نشر داد مي ستايم و مي ايستم .
با تك تك زنداني هاي راه ازادي همراهي مي كنم و براشون ارزوي سلامتي و صبر مي كنم….بدونيد كه ما مي دانيم و قدردانيم اما كاري از دستمان بر نمي ايد ؛جز اينكه دست دعا برداريم به آسمان.
براي خانواده هاي زندانيان و خاصه مهسا امر آبادي هم ارزوي دلشادي مي كنم و از ته قلب مي خوام به زودي آزاد و رها با مسعود باستاني عزيز باشه .
بعد از هک شدن و بسته شدن وبلاگ “مسعود باستانی را آزاد کنید” اینک صفحه فیس بوک “مسعود باستانی را آزاد کنید” مرتباً و هر روز فعال است و به نشر اخبار و مطالب این روزنامهنگار جوان زندانی میپردازد. به صفحهی فیسبوک “مسعود باستانی را آزاد کنید بپیوندید
http://www.facebook.com/pages/free-Masoud-Bastani
مسعود جان دست مریزاد واقعا بهت افتخار میکنیم به امید آزادی همه یاران در بند
مسعود عزیزم به یاد دلتنگی هات در اون شب هایی که به بدون مهسابودی می افتم بغض گلوم رو میگیره جه قد سخت بود وامروز بر مهسا چه قد سخت میگذره.سر سفره سال تحویل آرزو کردم تمام زندانیان سیاسی روزی در آرامش کنار خانواده هاشون باشن.مسعود عزیزم درد هایت بیشمار است کاشکی می شد اندکی از درد های تو و هم بندانت را کم کرد به امید رهایی و؟؟آزادی به امید ان روز
ضمن ارزوی ازادی تمامی زندانیان عقیدتی وسیاسی و دوستان زندانی در زندان رجای شهر من عید سال 1390را هرگز فراموش نمیکنم بخاطر اینکه در جمع صمیمی زندانیان سیاسی رجایی شهر بودم وبا اقای سلیمانی واقای رضا جوشن ودیگر دوستانی که اقا مسعود نام ماهی پلو پختیم یادش بخیر اقای ماسوری محمودیان بداقی زید ابادی که جوکش هم مثل خود وهمبندیانش بیاد ماندنی است برایتان مینویسم دست یک اقا روشندل رنده می دهند وان اقا که روشندل تحصیلکردهای هم بوده می گوید باز هم اقای شریعتمداری در روزنامه کیهان مطلب خاصی نوشته است و واقعا دلم برای همگی دوستان زندانیم تنگ شده و ارزوی قانون مداری سر دمداران ظالم ومستکبر کشورم ایران هستم
غلامرضا غلامحسینی عضو سندیکای کارگران شرکت واحد
اقایی باستانی امیدوارم همیشه سالم باشی……خدا هم صبرت بده
یک مشت خائن که از طرف مردم ترد شدید و عقده های اون داره دیوونتون میکنه باید هم دست و پا بزنید
اونقدر دست و پا بزنید تا مثل یه سگ زخمی به درک واصل بشید
زنده باد اسلام زنده باد ایران زنده باد رهبر عزیز آیت الله خامنه ای
درود بر شرف و آزادگی همه شما . به زودی خورشید آزادی بر همه ما ایرانیان خواهد تابید . دیر نیست .
مسعود جان زنده باشی و پایدار اشک را در چشم خود نثار لحظه های سخت اما سرشارتان می کنیم.
چه متن زیبایی. خوشحالم که بچهها روحیه دارن. موقع خوندن متن در حالیکه اشک در چشمم حلقه زده بود میخندیدم…
یه سوال، کامران رحیمیان همونه که گفتگوی بدون خشونت و مدرسه زرافهای رو تدریس میکرد؟ اگر آره، جرمش چی میتونه باشه واقعا؟
گرچه مگه بقیه جرمی مرتکب شدن که او شده باشه!…
زندانی کردن بهترین فرزندان این آب و خاک لکه ننگی ست که هیچگاه از دامن جمهوری اسلامی پاک نمیشه…
lآقای باستانی متشکر از گزارش زیبا وجالبتون. به امید آزادی شما و سایر زندانیان در بند.
خوشم آمد از همدلی اینهمه کامنت گذار با زندانیان , و بیمحلی کردن آنها به لباس شخصی بیسواد که خود نشاندهنده این بود که مردم برای چه کسانی ارزش قائلند و چه کسانی را ترد”طرد” میکنند.
جناب لباس شخصی از شما و امثال شماانتظار ادبیاتی پر بارتر از این هم نداریم اگر قراره مسلمانی ما هم مثل شما باشد این اسلام و این رهبری ارزانی خودتان از نظر ما عزیزان دربندمان قهرمانان ملی هستند شما به یاوه گویی و پخش اراجیفتان ادامه بدین سحر ما نزدیک است . اسلام شما به ساندیس داخوش دارد ما به ایمان و اراده مردم دلخوشیم
آقای لباس شخصی! طرد درست است نه ترد! معلم ادبیات فارسی ات کی بوده؟
………………………………………………………………..
خائن که به شما سایبریهای آفتاب پرست میگویند که از “ترس” سبزها(جنبش دانشجویی) لباس”بسیج” را از تن بدراورده اید و رسما لباس شخصی! شده اید. عدم مرگ جنبش باعث جنون شما شده تا هر توهینی که لیاقت خودت و زعیمت و اون طالبی قلاده طلا هست به بقیه نسبت دهید.
عزیزان سبز ببینید که هر وقت قطار جنبش دانشجویی به حرکت می افتد لرزه به اندام کودتاچیان و سایبریهای دریوزه می افتد
سایبریهای زبون خواهشا در روز 18 تیر “لبیک گویان” حمله سایبری نکنید!!
سایبریهای زبون خواهشا در روز 18 تیر “لبیک گویان” حمله سایبری نکنید!!
سایبریهای زبون خواهشا در روز 18 تیر “لبیک گویان” حمله سایبری نکنید!!
آقای لباس شحضی، همین ادبیات جنابعالی ثابت میکند مبارزه آنان تا چه حد ضروری وبجق است
به اميد آزاديييييييييييييييييييييييييييي
ما را ببخش کاش لیاقت دسته گل بر گردنتان انداختن در ایران آزاد را داشته باشیم