بهار زیباست در اوین!
چکیده :من بی وفایی را با چون تویی جایز نمی دانم. ما باید با هم باشیم کنار هم هیچ دست متجاوزی نمی تواند و حق ندارد ما را از هم جدا کند. سال قبل تو آمدی پیش ما عارفه بود تو بودی همه با هم بودیم و خوشبختی بود. حالا عارفه نیامده تو نیامدی مگر می شد در این فضای سنگین بی تویی حتی در بهار نفسی تازه کرد. نفس من فقط در کنار تو بالا می آید. حالا من این جایم. مرا می شنوی یار دربند روزه دارم؟ من اینجایم مرا ببین که همه وجودم در عطش دیدار تو می سوزد و این حقیر بدخواهان تو باز هم مانع وصلند و مانع دیدار. بریده باد دستی که میان من و تو فاصله اندازد. ...
فخرالسادات محتشمی پور
لامپ سلول مشکل پیدا کرده مراقب می گوید اگر امروز درست نشود از شنبه دیگر همه مرخصی هستند و تعطیلات شروع می شود و دیگر می ماند تا بعد از تعطیلات. با تعجب می پرسم مگر دوشنبه عید نیست. می گوید ولی از شنبه تعطیل! و من می فهمم که تحویل سال نو که هیچ تا پایان تعطیلات همین جا تشریف دارم به سلامتی. خوب است آدم تکلیفش را بداند. براساس آن برنامه ریزی می کند و می رود جلو این جوری معلق ماندن کسل کننده است. رسمی که بازجوها دارند معلق میان زمین و هوا نگاه داشتن زندانی است تا هی التماس و درخواست کند که چه می شود و چه نمی شود و …
آخرین جلسه بازپرسی روز چهارشنبه. موقع خداحافظی به بازپرس می گویم: سال خوبی داشته باشید ما را هم دعا کنید موقع تحویل سال این هم شماره دختر من است داشته باشید اگر اتفاقی برایم افتاد به او اطلاع بدهید. با تعجب نگاهم می کند و می گوید انشاء الله حل می شود همه مشکلات و من می گویم حقم را ندهند، نگذارند همسرم را ببینم اعتصاب غذا می کنم. نمی دانم چند روز دوام می آورم ولی خوب شاید اسباب شادمانی کسانی که بوی خون سیرابشان می کند بی هزینه فراهم آید. بازپرس جملاتی مهربانانه می گوید و من می آیم بیرون.
شنبه یک بازجویی کوتاه!
حوصله جواب دادن ندارم شب عیدی آدم هزار کار دارد آن هم در سلول انفرادی که بار اول است سالش تحویل می شود در آن. باید بنشیند کلی حساب کتاب کند برنامه ریزی کند برای داشتن ساعات و روزهایی خوش در تنهاییِ زندانِ ستم!
بازجو می گوید باید آزاد می شدی شب عیدی خودت نخواستی! همکاری نکردی! بهشان همان روز اول گفته بودم که همکاری را با ساواک می کردند قدیم ها و من به این واژه حساسیت دارم و آن ها می خواستند به من بفهمانند که همه از ریز و درشت همکاری کرده اند وگرنه می ماندند در زندان و بیرون نمی رفتند. بازجو انگار خودش هم حال و حوصله بدقلقی های ما را ندارد شب عیدی می خواهد برود پیش زن و بچه اش برسد به کار و زندگیش و برنامه های خانوادگی از قبل هماهنگ شده. من اما خانواده ام در همین چند قدمی است یک عدد همسرجان در قرنطینه و انفرادی که حال می داند فخری اش در نزدیکی اوست شب عیدی و هیچ جهنم دره ای نرفته بی یار بی مثال!
بارجو مهربانی می کند. می گوید می خواهی با دخترت صحبت کنی؟ نیکی و پرسش؟ سلام و احوالپرسی و جمله ای که ظاهرا غیرمترقبه بود: اگر تا فردا نگذارند بابا رو ببینم اعتصاب غذا رو شروع می کنم به همه بگو! بازجو می گوید: این چه حرفی بود زدی شب عیدی به دخترت؟ روحیه شو خراب کردی که چی بشه؟ می گویم: شما بروید دنبال زندگی تان تا پایان تعطیلات من این جا برنامه خودم را دارم. ملاقات با همسرجان نداشته باشم اعتصاب غذا رو شروع می کنم. می گوید: خوب چه نتیجه ای می گیری با این کار برای ما که مسئله ای نیست به خودت آسیب می رسانی. می گویم: برای شما مسئله ای نیست ولی عده ای خواشحال می شوند از این که زن تاجزاده بمیرد. و من می خواهم جنازه ام را به جنتی عیدی بدهم که ببرد دور شهر بگرداند حالا که این جنازه گردانی ها او را شاد می کند!
در تصمیم خود جدی هستم با این که نمی دانم دوام خواهم آورد یا نه!
یک شنبه تعطیل است. من هنوز روزه دارم و منتظرم ببینم دیدار همسرجان انجام می شود یا نه؟ صدای پای مراقب. صدای باز شدن دریچه سلول. صدای مراقب: ملاقاتی دارین! از جا می پرم و می پرسم: با کی؟ می گوید: خانواده تون. آماده می شوم و چشم بند بسته پشت سر مراقب راه می افتم. اتاق ملاقات و این بار من ملاقات شونده هستم نه همسرجان. می نشینم. راه می روم و منتظر می مانم در حالی که فکر می کنم به این که خانواده گرامی چقدر منتظر مانده اند برای این دیدار نابهنگام! صدای توقف ماشین نشانه رسیدن ملاقات کنندگان است. فاطمه من و دو خواهرم وارد می شوند. آن ها را در بغل می گیرم می بوسم. خواهر جان کوچکتر گریه می کند و آن دیگری چشمان ترش را زود پاک می کند. فاطمه اما مثل یک شیربچه سعی می کند به من آرامش بدهد. حقا که فرزند پدری چون مصطفی است. خواهرها آمده اند به من بگویند که مادرجان از من راضی نیست تا روزه را افطار نکنم و قطع نکنم. می گویم راضی اش کنید من باید این جا روزه باشم و البته از فردا اعتصاب غذا را شروع می کنم. خواهرها موعظه می کنند. نصیحت می کنند. حوصله ام را سر می برند. فاطمه آرام نگاهم می کند من لبخند می زنم. فاطمه می گوید: برایت هفت سین آورده ام. تشکر می کنم. خواهر بزرگم می گوید: برایت سبزی پلو ماهی آورده ام. تشکر می کنم. فاطمه می گوید: شهاب برایت کتاب فرستاده. چشمانم نمناک می شود شهاب خوب می داند قصه انفرادی را و خوب می داند نیاز زندانی را در انفرادی! خواهرها می گویند ما باید برگردیم و مادر را خاطرجمع کنیم که روزه نیستی و به فکر سلامتت هستی. می گویم روزه امروز به نیت زن دایی مرحوممان است حیف است محرومش کنم از این هدیه کوچک. اصرار می کنند می گویم یک امروز را چشم به مادرجان بگویید اطاعت کردم.
دلم می خواهد آخرین نهار قبل از اعتصاب غذا دستپخت خواهرم باشد اما زود می فهمم غذا را برگردانده اند. هقت سین و کتاب های هدیه شهاب را هم! اما بقیه خوراکی ها را می دهند که با خود بیاورم در سلول!
شب عید!
شام فقط میوه می خورم. همه خوراکی ها را می دهم به مراقب و می گویم من نیازی ندارم لطفا ببرید بیرون و استفاده کنید. نگذارید خراب شود. به مراقب می گویم: من از فردا اعتصاب غذا هستم لطفا هیچ وعده غذایی را برای من نیاورید. اضافه می کنم: لطفا یک ساعت قبل از تحویل سال مرا از خواب بیدار کنید.به هفت سینی فکر می کنم که دخترم با شوق برای مادرش خریده و آورده بود و کینه توزان از من دریغ کردند. اما من خود فکر هفت سین را کرده ام. سبزه اش علف های ریشه دار باغچه کوچک حیاط دوالف. ماهی اش برگ بوته رز داخل یک لیوان یک بار مصرف آب و شش درپوش پلاستیکی آبی رنگ دوغ به نیت سرکه و سماق و سنجد و سیر و سکه و سمنو.و یک عدد سیب سرخ که خانواده زحمت کشیده آورده اند که ما از بی ویتامینی نمیریم لابد! آینه نداریم و قرآن هم که داریم.
تحویل سال!
مراقب دریچه سلول را باز می کند من بیدار می شوم می گوید: الان سال تحویل می شود. می پرسم می شود صدای رادیو یا تلویزیون را بلند کنید؟ می گوید نه! وضو می گیرم. چشم ها را می بندم و خود را در جمع خانواده تصور می کنم مثل پارسال و همه سال های با هم بودنمان. قرآن را در دست می گیرم و می خوانم و برای تحویل حالمان به احسن حال دعا می کنم. برای رهایی همه زندانیان سیاسی به خصوص جوان تر ها که خانواده هایشان بی تابی می کنند و مادرها که فرزندانشان بی تابی می کنند و برای رفع حصر رهبران جنبش و برای پایان کینه و حقد و بغض و نفرت بددلان و کلی دعاهای دیگر. مراقب می آید و می گوید سال تحویل شد. نماز و باز هم دعا و دعای ویژه برای به ثمر نشستن عزمی که برای اعتصاب غذا دارم.
روز اول عید!
صبح روشن قشنگی است. این را هواخوری نرفته می دانم. صبح عید همیشه قشنگ است هرکجا که باشی. هوای پاک و بهار سبز و فال نیک و حال خوش! چه فرق می کند آدم کجا باشد. من یک سرخوشی خاصی دارم امروز چون فاطمه گفته که پس از ماه ها بالاخره آقایان مرحمت فرموده ملاقاتی روز اول عید ترتیب داده اند با پدرش! مثل آدم های ابله انتظار می کشم که بیایند و مرا هم ببرند به این جشن کوچک خانوادگی در اتاق ملاقات منحوس دوالف. انتظاری عبث از آدم هایی که وجدان و انسانیت را یک جایی جا گذاشته اند. ته دلم اما خوشحالم برای همسرجان در وهله اول که پس از ماه ها دردانه اش را می بیند و پدر و مادر و خواهرهایش را و برای دردانه که مادرش را دیده پدرش را هم می بیند بعد می شود یک دختر خوشبخت در نظام اسلامی که ما ساختیم تا ظلم بمیرد و عدالت بماند! به فاطمه گفته ام که به بابا بگو اعتصاب غذایم تا دیدن او ادامه دارد. به چشم های دخترک نگاه نکردم که مبادا در آن خواهشی برخلاف رای من باشد و با بوسه وداعش گفتم و به خدایش سپردم. حالا او باید پیش پدر باشد. خوش به حال دختر و پدر و خوش به حال دیگر ملاقات کنندگان. من برای شفای دل پردرد خویش قرآن می خوانم با صوت با لحن بلند بلند. لو انزلنا هذاالقرآن علی جبل لرأیته خاشعا متصدعا من خشیة الله…
عید و اعتصاب!
بارجو خداحافظی می کند. می خواهد برود سر زندگی اش. بازجوها هم زن و زندگی دارند کار دارند مرخصی و تعطیلات و تفریحات لازم دارند. مثل ما نیستند که بیرون بودنمان مخل امنیت نظام است و پایه های نظام طفلکی را هی می لرزاند! بازجو می رود تعطیلات عید من هم برای خودم برنامه دارم در این روزهای بهاری. برنامه من کمی با دیگران فرق دارد. من دوروبرم را خلوت می کنم همان سجاده و جانمازو قرآن و مفاتیح ما را بس در تمام روزهای عید و همان دو لیوان آب و چای و دو حبه قند.
روز عید!
این بار بازجو می آید به دیدن متهم! می آید عید دیدنی. من از شکلات هایی که سر سفره هفت سین گذاشته ام به او تعارف می کنم همان طور که رویم به دیوار است تا رویش را نبینم که رویمان به هم باز نشود خدای نکرده! می گوید اول خودتان بخورید می گویم: من اعتصاب غذا را شروع کرده ام می گوید: نه شما روزه اید مثل هر روز. من اما دیر شروع می کنم اما تا رسیدن به نتیجه ادامه می دهم. بازجو می رود پی کار و زندگیش من هم مشغول کار و زندگی خودم می شوم. آن پایین جمع خانواده جمع است. من برای همسرجان و دردانه اش خوشحالم. بهار قشنگی است این جا که پرنده های آزاد برای آدم های در قفس می خوانند. من بهاری شده ام. دلم می خواهد آواز بخوانم آنقدر بلند تا به گوش همسرجان برسد. اتاق ملاقات نزدیک است باید آنقدر بلند بخوانم که صدایم را همسرجان بشنود.
سلام عزیزم این منم فخری تو! همین جا در چند قدمی ات این نوروز تو را تنها نخواهم گذاشت عزیزم نازنینم روزه دار دربندم.
من بی وفایی را با چون تویی جایز نمی دانم. ما باید با هم باشیم کنار هم هیچ دست متجاوزی نمی تواند و حق ندارد ما را از هم جدا کند. سال قبل تو آمدی پیش ما عارفه بود تو بودی همه با هم بودیم و خوشبختی بود. حالا عارفه نیامده تو نیامدی مگر می شد در این فضای سنگین بی تویی حتی در بهار نفسی تازه کرد. نفس من فقط در کنار تو بالا می آید. حالا من این جایم. مرا می شنوی یار دربند روزه دارم؟ من اینجایم مرا ببین که همه وجودم در عطش دیدار تو می سوزد و این حقیر بدخواهان تو باز هم مانع وصلند و مانع دیدار. بریده باد دستی که میان من و تو فاصله اندازد.
عزیزم نازنینم دستت را به من بده ما با هم از این دیار مردگان به فصل نوین سرسبزی سفر خواهیم کرد.
بهار زیبایی است این را از پشت دیوارهای بلند اوین هم می توان دانست.
بهار با تو زیباست عزیزترین!

تصویری مربوط به تولد آذری امسال همسرجان و شادی های گم شده ما…















به امید ازادی تمامی زندانیان