لطف الله میثمی: انباشت اشتباهات، دیکتاتوری و مطالبات باعث انقلاب شد
چکیده :شاه به علت دو مؤلفه ای که در دوران مصدق بوجود آمده بود؛ میخواست برود. این دو مؤلفه عبارت بودند از: انتخابات آزاد و استیفای حقوق ایرانیان از منافع نفت. این دو مؤلفه هم به انگلیس ضربه میزد و هم به استبداد. در نتیجه، شاه تقریبا بیکار شده بود و در ۹ اسفند ۳۱ میخواست از مملکت برود ...
لطف الله میثمی محقق، نویسنده و مبارز قبل از انقلاب در گفت و گویی تفصیلی با شرح نهضت ملی شدن صنعت نفت از ایجاد انتخابات آزاد و استیفای حقوق ایرانیان از منافع نفت در دوران مصدق به عنوان دو مؤلفه ای مهم یاد می کند که هم به انگلیس ضربه زد و هم به استبداد.او به تشریح این مساله پرداخته است که چرا در ایران انقلاب شد و امکان اصلاح در سیستم و یا راه های دیگری جز انقلاب برای دستیابی به خواسته ها پیشِروی مردم نبود.
او در پاسخ به اینکه “علّت پیروزی انقلاب چه بود؟” به نقل از مهندس بازرگان از شاه بعنوان رهبرِ منفی انقلاب یاد کرده که با ساختار و عملکردِ خود نیروهای متضاد را در یک جبهه قرار داد. چرا که آنقدر وابستگی، دیکتاتوری و انحصارطلبی از طرفِ شاه اوج گرفت که همه نیروها با هم متحد شدند. حزب توده، حجتیه، سرمایهدار وابسته، خرده بورژوازیِ چپ، ملیون، مذهبیها، حتّی خرده بورژوازیِ راست، کارگر، دهقان و…. حتی ایام انقلاب در کارگر جنوبی عدهای شعار میدادند: «برادرِ بهایی! چرا از ما جدایی؟»
به گزارش کلمه، میثمی می گوید: انقلاب هویّتی دارد که همه را به سمتِ خود میکشد. به باور او ،این مسألهای است که امروز هم باید به آن توجه شود و به ریشه همراه شدن نیروهای مختلف در اعتراضات، توجه کرد.
او در این گفت و گو از ماجرای ۱۵ خرداد به عنوان عاملی یاد می کند که به سیرِ اتحاد، ضربه زد ه و اشاره دارد: درست است که ما از ۱۵ خرداد بعنوان «قیام ملّی» نام میبریم، اما چیزی بیشتر از آتش زدن کیوسکهای تلفن، باشگاه شعبان جعفری، کتابخانه پارک شهر و… نبود. ترسِ اصلی شاه از شکل گیری آن اتحاد بود که به شکلِ قانونی، پیش می رفت.
میثمی دیگر عوامل تاثیر گذار در این مسیر غیر از از بین رفتن آزادیهای سیاسی را اینگونه تشریح می کند:در زمان شاه، درها به روی واردات باز شد. بورژوازی ملّی و خُرده بورژوازیِ چپ که زمان مصدق به اوج رشدِ خود رسیده بود و کارخانه ها سه شیفت کار میکردند، تضعیف شد. دقیقا مثل شرایط دولت احمدینژاد که باز شدن درهای واردات و هجوم کالاهای چینی، کشتیِ صنایع ملّی را به گِل نشانده است.
متن این گفت و گو که در ویژه نامه نوروزی مهرنامه شده در پی می آید:
لطف الله میثمی در این مصاحبه در توضیح چرایی ایجاد انقلاب و پاسخ به اصلاح ناپذیر بودن نظام به 4 اقدامی که از زمان انقلاب مشروطه تا دورانِ دکتر مصدق علیه اراده ملّت صورت گرفت اشاره کرد و آنها را شامل کودتای رضاخان و تبدیل وی به بزرگترین فئودالِ ایران، قرارداد ۱۹۳۳، مجلس مؤسسان اول و مجلس مؤسسان دوم دانست و گفت: در مجموعه این اقدامات ضدملّی، هم عنصر سرمایه، هم وابستگی به امپریالیزم و هم عناصرِ انسانی (خودخواهی و انحصارطلبیِ شخصی) نقش داشت.
موتور محرّکِ مخالفت ها نیروهای ملی بودند
او در توضیح این موارد خاطرنشان کرد: برای تشریح آن باید به دورانِ رضاشاه برگردیم. اول اینکه پس از طرح قرارداد ۱۹۱۹ توسط وثوقالدوله که به ضرر منافع ایران بود، نیروهای ملّی و مذهبی و خودِ احمدشاه با آن مخالفت کردند. البته آمریکا هم از وجهِ دیگری مخالف بود. چرا که این قرارداد، موضع انگلیس را تحکیم میکرد و راهِ ورود آمریکا و دستیابیِ آن به منافع نفتی ایران بسته میشد. اما موتور محرّکِ مخالفتها نیروهای ملی بودند. بعد از کودتای رضاخان که به کمک لرد کرزن و انگلیسیها محقق شد؛ انگلیسیها دیدند که در صورتِ آمدن رضاخان و انتقال سلطنت به وی، او محتوای قرارداد وثوق الدوله را اجرا میکند. بدین ترتیب، تخمِ وابستگی به منافع انگلیس در ایران کاشته شد.
کسی جرأت اعتراض به رضاشاه را نداشت
او در بیان دومین عامل افزود: رضاشاه مدتی پس از آنکه به حکومت رسید از طریق غصبِ املاک دیگران در ۱۳۱۰ به بزرگترین فئودالِ ایرن تبدیل شد و سومین نکته، قرارداد ۱۳۱۲ (۱۹۳۳) بود که طبقِ قرارداد دارسی، ما ۱۶ درصد در کل منافع شرکت نفت سهیم بودیم و اگر این شرکت در کویت، عراق، شرکتهای حملکننده نفت، پالایشگاهها و… هم فعالیت میکرد؛ ما ۱۶ درصد در منافع آن سهم میبردیم که عملا قانونی مترّقی بود؛ اما رضاشاه با قرارداد ۱۳۱۲ آن را لغو کرد. دلیل آن هم سبک حکومتیِ رضاشاه بود. معروف است که وقتی رضاشاه میگفت: «من شیر میخواهم»، باید برایش یک شیر از جنگل میآوردند، یک شیر آب و یک کاسه شیر! چون کسی جرأت نمیکرد بپرسد: کدام شیر؟! طبیعی است در چنین حکومتی، کسی جرأت اعتراض به اقدام رضاشاه را نداشت. این دیکتاتوری بود که با وابستگی، عجین شده بود. به همین دلیل، راهِ برگشت نداشت؛ مگر آنکه منافعِ انگلیس اقتضا میکرد.
نکته چهارم در این زمینه از نگاه میثمی بازی ای بود که با قانون اساسی شد که در مورد آن ضمن دفاع از قانون اساسی مشروطه گفت:این قانون خیلی خوب بود اما مدتی بعد از تکوین قانون، انگلیس و روسیه در ۱۹۰۷ ایران را تجزیه و مشروطه خواهانِ واقعی را اذیت کردند. بعد هم در دوره رضاشاه و در مجلسِ مؤسسان، قانون اساسی را تغییراتی دادند و بعد هم در مجلسِ مؤسسان دوم در دوران محمدرضا شاه، امکانِ بستن مجالس شورای ملّی و سنا در چشم برهم زدنی به شاه داده شد. در حالیکه در قانون اساسیِ مشروطه، این امر مراحل بسیار طولانی را باید طی میکرد و شاه با آن مقام تشریفاتی که داشت، نمیتوانست اراده ملّت را نفی کند.
او با بیان مصادیق دیگری از بازی با قانون اساسی گفت: مثلا در دوره رضاشاه، علیرغم تمام مقرراتِ قانون اساسی با تحمیلی که رضاشاه به دادگستری کرد و با وجود آنکه آنها هم قبول نکردند؛ به نحوی اعلام شد که فوزیه ملّیتِ ایرانی دارد تا بتواند زنِ ولیعهد شود. این بازیها نشان میداد که واقعا راه برگشت نبود.
نمونه دیگر از نگاه او ، مصوبه مجلس مؤسسان در سال ۱۳۲۸ بود که طبقِ آن، تمام دادگاههای سیاسی که قبلا زیر نظر دادگستری و با حضور هیأت منصفه بود؛ به دادرسیِ ارتش منتقل شد. او با بیان اینکه قبل از آن هم عملا حضور هیأت منصفه در محاکمات حذف شده بود، گفت:با این حال، دادگاههای دادگستری خمیرهای داشت که رضاشاه و محمدرضا را ارضا نمیکرد. از طرفی، فرماندهی ارتش هم در رویّهای غلط در اختیارِ پادشاه قرار گرفته بود و عملا، شاه فرمانده نیروهای مسلّح بود.
وی با یادآوری اینکه طبق قانون اساسی صرفا اعلام جنگ و صلح به صورت تشریفاتی در اختیارِ شاه قرار داشت، اشاره کرد که تنها مصدّق این اختیار را بعد از قیام ۳۰ تیر ۳۱ از شاه پس گرفت و توانست این اختیار را برایِ مدّت کوتاهی به صورت موقت بگیرد؛ آن هم با شرایطی خاص. پشت قرآن قسم خورد که به شاهنشاه وفادار خواهم آمد. ضمنا سرلشگر وثوق را که از وفاداران شاه بود و در قیام ۳۰ تیر هم حضور داشت، به معاونت وزارت جنگ گماشت.
شاه به خاطر انتخابات آزاد و استیفای حقوق ایرانیان از منافع نفت می خواست برود
او ادامه داد: با این وجود، شاه به علت دو مؤلفه ای که در دوران مصدق بوجود آمده بود؛ میخواست برود. این دو مؤلفه عبارت بودند از: انتخابات آزاد و استیفای حقوق ایرانیان از منافع نفت. این دو مؤلفه هم به انگلیس ضربه میزد و هم به استبداد. در نتیجه، شاه تقریبا بیکار شده بود و در ۹ اسفند ۳۱ میخواست از مملکت برود؛ در حالیکه مصدق هم مخالفِ رفتن شاه بود. به هر حال، علما وارد عمل شدند و آن حوادث پیش آمد و از خروج شاه جلوگیری شد. به عبارتی در نهضت ملّی، اراده ملت گل کرد از طریقِ احیای قانون اساسی و قوانین ملّی شدن صنعت نفت، خلعِ ید و برقراری فضای آزادی مطبوعات و احزاب در کشور تحقق يافت. بعد از کودتای ۲۸ مرداد، بازی با قانون اساسی به اوج رسید.
او با تایید اینکه در دوران دکتر مصدّق به دلیل اوج ظرفیتهای دموکراتیک قانون اساسی در رژیم پهلوی ، امکانِ فرا رفتن از آن وجود نداشت، گفت: حتی در آن مقطع، آمریکاییها خیلی به مصدق اصرار داشتند که حزب توده را غیرقانون کن تا ما شیر نفت را باز کنیم. در پاسخ گفت که به دلیل قانونی نمیتواند این کار را بکند و از طرفی، به دلیل استراتژیک هم غیرقانونی و سرکوب کردنِ کمونیستها منجر به زیرزمینی و خطرناکتر شدنِ آنها میشود. ضمن اینکه مصدق، حزب توده را ملهم از یک جبهه ضدفاشیسم زمان جنگ و فضایِ بعد از شهریور ۲۰ میدانست و معتقد بود انگلیس هم در کنار روسیه در این حزب نفوذ دارد و بدون اجازه انگلیسیها کاری نمیکند.
حزب توده قویترین حزب تاریخ ایران بود
میثمی در ادامه این گفت و گو ضمن مقایسه بین عملکرد حزب توده با احزاب کمونیستِ کشورهایی چون عراق و اندونزی.گفت: در آنجا وقتی کودتا رخ داد؛ مارکسیستها مقاومت کردند، خون دادند، شهید دادند و تبدیل به هویّتی شدند. اما حزب توده ایران، به علت وابستگیها و نفوذی که انگلیس و روسیه در آن داشتند؛ در برابر کودتای ۲۸ مرداد سکوت کرد. البته بعد از کودتا هم، همه فعالان حزب توده دستگیر و نِفله شدند و نتوانستند سر بلند کنند. بعد از ۲۸ مرداد، هر گروه چپی که میخواست اعلام موجودیّت کند؛ اول حزب توده را محکوم میکرد تا مورد اعتماد مردم قرار گیرد. در حالیکه حزب توده قویترین حزب تاریخ ایران بود و گسترش زیادی هم پیدا کرد.
او با تشریح عوامل دیگری غیر از از بین رفتن آزادیهای سیاسی که بعد از کودتا زمینهسازِ انقلاب شد،توضیح داد: در زمان شاه، درها به روی واردات باز شد. بورژوازی ملّی و خُرده بورژوازیِ چپ که زمان مصدق به اوج رشدِ خود رسیده بود و کارخانه ها سه شیفت کار میکردند، تضعیف شد. دقیقا مثل شرایط دولت احمدینژاد که باز شدن درهای واردات و هجوم کالاهای چینی، کشتیِ صنایع ملّی را به گِل نشانده است. به هر حال، با باز شدن درهای واردات بورژوازی تجاری، بورژوازی صنعتی و بورژوازی مالیِ ما که ملّی بود، به بورژوازیهای تجاری، صنعتی و حتّی مالی وابسته تبدیل شد؛ به گونهای که در سالهای آخر، بانکهای وابستهای مانند بانک داریوش هم بوجود آمد. به همین خاطر، نیروهای مبارز برای رژیم تعبیر «کمپرادور» (وابسته) را به کار میبردند؛ یعنی وابستگی به خمیره رژیم تبدیل شده بود.
تصویب قانون ملی شدن نفت مهم تر از انقلاب مشروطیت بود
این مبارز دوران انقلاب با اعتقاد به اینکه تصویب قانون ملی شدن نفت را از لحاظِ دموکراتیک از انقلاب مشروطیت هم مهمتر میداند، در توضیح آن گفت:چرا که ملّی شدن نفت برای همه مردم شهرهای درجه یک، درجه دو، درجه سه و روستاها ملموس بود و کلِّ روحانیت و علما در حمایت از ملّی شدن، فتوا دادند. ترومن به انگلیسیها گفته بود: «قانون ملّی شدنِ نفت ایران از قرآن برای ایرانیها مقدّستر شده و اگر مصدّق کم کوتاه بیاید، بعدیها کوتاه نخواهند آمد». به عبارت دقیقتر، قانون ملّی شدنِ نفت هم تعمیق داشت و هم گسترش. من میان این بسیجِ واقعی مردم، با پوپولیسم فرق میگذارم. علما، دانشگاهیان، بازاریان، متفکرین همه حمایت کردند. حتّی حزب توده با تمام وابستگیهایش، بعد از قیام ۳۰ تیر ملّی شدن را در سرتاسرِ ایران تأیید کرد و از مصدّق حمایت میکرد. این، با پوپولیسم خیلی فرق داشت؛ چون بسیجِ اجتماعی توده ها با استدلال همراه بود. خودِ مصدّق میگفت قانون ملّی شدن صنعت نفت، احیای قانون اساسی انقلاب مشروطه است.
مشارکتِ مردم فضایی برای نفس کشیدنِ شاه باقی نگذاشت
میثمی افزود: این بسیجِ مردم، در رفراندوم خودش را نشان داد،مردم، اراده خود را نشان دادند و همین فضایِ رشد و مشارکتِ مردم بود که دیگر فضایی برای نفس کشیدنِ شاه باقی نگذاشت و ۲۵ مرداد پس از ناکام ماندن کودتای اول، از کشور فرار کرد.
آمریکا و انگلیس نگران تحقق اقتصاد بدون نفت بودند
او از دیگر نکات مهم در دوران مصدق را، تحقق اقتصاد بدونِ نفت دانسته و افزود: اصلیترین عاملِ کودتای ۲۸ مرداد را آن میدانم که آمریکا و انگلیس نگران بودند ایران اقتصاد بدون نفت را محقّق کند و این، الگو شود برای کشورهای نفتخیز. چرا که اگر این اتفاق میافتاد، منافع انگلیس، آمریکا و شرکتهای نفتی فراملیّتی از دست میرفت. ضمن آنکه اگر آن کودتا نمیشد؛ من با دلایل علمی معتقدم از ژاپن پیشرفتهتر میشدیم.
میثمی با بیان اینکه بعد از کودتا، شاه احساسِ زبونی کرد؛ چون خود را وامدارِ آمریکا و انگلیس میدانست.، گفت:طوری که برای ملاقات برای هندرسون و کرمیت روزولت لحظهشماری میکرد. این وابستگی به حدّی بود که قبل از پیروزی انقلاب فرمانده ناتو به تهران آمد و به شاه گفت: «اعلیحضرتا! پدیده جدیدی در ایران به نام اسلام انقلابی بوجود آمده که بهشدت ضدکمونیسم است و به همین دلیل، دیگر به وجودِ شما نیازی نیست». این حرف از آنجا زده شد که شاه یکی از دلایلِ موجودیّتِ خود را مقابله با کمونیسم میدانست. یکی از دلایلِ ظاهریِ کودتای ۲۸ مرداد هم آن بود که انگلیسیها تبلیغ میکردند ایران را خطرِ کمونیسم تهدید میکند. به همین دلیل هم، مرجعیت شیعه، آیتالله کاشانی و علما بازگشتِ شاه به قدرت را تبریک گفتند و حتی فردی چون نواب صفوی، بعد از ۲۸ مرداد خیلی از شاه حمایت کرد. حتّی رژیم شاه گروههای کمونیستی را توسعه میداد، بعد عواملِ آن را دستگیر میکرد تا تحتِ عنوانِ مقابله با خطرِ کمونیسم از آمریکا وام بگیرند!
این محقق د رپاسخ به چرایی و چگونگی اینکه غربیها اسلام انقلابی را عامل مناسبی برای مقابله با خطر کمونیسم دانستند، گفت:این، پس از حساسیتی بود که در بین نیروهای مذهبی در قبال کمونیستها بوجود آمد و عامل آن هم، تغییر ایدئولوژی و برادرکُشیها در سازمان مجاهدین خلق بود. سازمانی که تشکیلات سرآمدِ بچه های مذهبی شناخته میشد. ضربه ۵۴، آقای بازرگان، نیروهای ملّی، مذهبیها، مراجع و… همه را ناراحت کرد. تلّقی آن بود که قضیه حزب دموکرات در آذربایجان در حالِ تکرار است. با این تفاوت، که آن ماجرا صرفا در بخشی از کشور بود؛ اما این بار با تغییر ایدئولوژی اصلیترین گروهِ مذهبی، کل کشور در آستانه کمونیستی شدن قرار گرفته است. حتّی وقتی ما در زندان بودیم؛ میدیدیم که این تیپ آدمها میگویند: ساواک و شاه را بر کمونیسم ترجیح میدهند. در واقع، آن قضیه ۲۸ مرداد و «جابهجاییِ اضداد» به شکلی در حالِ تکرار بود.
انباشت اشتباهات، وابستگی ها، دیکتاتوری و مطالبات باعث انقلاب شد
او در بیان چرایی و چگونگی محدود شدن فضای فعالیت نیروهای مخالف شاه همچون ملّیها و جریانات و افرادِ مستقل بعد از کودتای ۲۸ توضیح داد:همانطور که میدانید در قانون اساسی مشروطه شاه مقامی تشریفاتی بود. بعد از کودتای ۲۸ مرداد، دومرتبه لیست انتخابات باید با موافقت شاه تعیین میشد. طوری که ترکیب مجلس هجدهم با نظرِ شاه، انگلیس و آمریکا تعیین شد و حتّی اسناد درگیریهای آنها بر سرِ لیست در کتابهایی چون «خواب آشفته نفت» منتشر شده است. در ادامه، شاه وارد مسایلِ اجرایی شد و بعد از دولت امینی هم اصلاحات ارضی و انقلاب سفید را مطرح کرد. بعد از قیام ملّی ۱۵ خرداد ۴۲ که امام خمینی، دانشگاهیان، بازار، نهضت آزادی و جبهه ملی در آن نقش داشتند؛ همه سرکوب شدند. پس از آن و هنگام تشکیل مجلس بیست و یکم، شاه گفت که این دوره «مجلسِ آزادمردان و آزاد زنان» خواهد بود. امّا برای این مجلسِ آزاد! شرط گذاشت و گفت هرکسی بخواهد وارد این مجلس شود باید قانون اساسی، رژیم سلطنتی، عینیّتِ سلطنت در شخصِ پادشاه و مواد قانون انقلاب سفید را قبول داشته باشد. یعنی علاوه بر قانون اساسی، رژیم سلطنتی را هم عمده کرد و در حالیکه همه اصول قانون اساسی برابرند، یک اصل را برجسته ساخت. علاوه بر این، عینیّتِ سلطنت در شخصِ خودش را هم جزو شرایط قرار داد. یعنی کسی نمیتوانست بگوید من اصلِ سلطنت را قبول دارم، اما به شخصِ شاه انتقاد یا وفاداری ندارم. بعد هم که آن اصلاحاتِ موردنظر خودش را هم به شرایط انتخابات افزود. بعد از آن هم، در سال ۵۳ که حزب رستاخیز تأسیس شد؛ گفت هرکس عضوِ این حزب نشود، گذرنامهاش را بگیرد و به خارج برود! در واقع، دیکتاتوری را به اوج رساند و با این بازیها قانون اساسی را که در زمان رضاشاه ابتر شده بود؛ ابترتر کرد. نتیجه این وضع هم، انقلاب بود. از طرف دیگر، انباشت اشتباهات، انباشت وابستگیها، انباشت دیکتاتوری و انباشت مطالبات را بوجود آورده بود که اگر هم میخواست از راهِ خود برگردد؛ آنها علیه شاه شورش میکردند.
شاه از اتحاد احساسِ خطر میکرد
او در ادامه در مورد رویکرد نیروهای سیاسی مخالف گفت: خود قیام ۳۰ تیر یک حرکت قانونی بود در جهت استیفای حق قانونی نخست وزیر. چرا که مصدق طبقِ قانون اساسی خواسته بود وزارت جنگ را در اختیارِ خود بگیرد؛ اما شاه نپذیرفته بود که استعفای مصدق، صدورِ حکم برای قوام، قیام ۳۰ تیر و کشته شدن دهها تن از مردم را در پی داشت. یا خودِ کودتای ۲۸ مرداد، یک اقدام قانونی نبود و بیش از ۲۰۰ کتاب وجود دارد که نشان میدهد این حرکت، کودتا بوده است. بعد از آن هم، در سالهای ۳۹ تا ۴۲ در زمانِ نخستوزیریِ دکتر امینی یک فضایِ نسبتا قانونی بوجود آمده بود؛ نیروهای ملّی و مذهبی نظیر نهضت آزادی و جبهه ملّی سازماندهی داشتند و وقتی جبهه ملّی یا مراجع اطلاعیه میدادند، در مردم بازتاب داشت. در واقع، سیری که قبل از ۱۵ خرداد ۴۲ وجود داشت، سیرِ اتحاد بین روحانیت و اساتید دانشگاه (اعم از نهضت آزادی و جبهه ملّی) بود. شاه هم از این اتحاد احساسِ خطر میکرد. راهپیماییِ ۱۲ خرداد ۴۲ که از مسجد حاج ابوالفتح به دانشگاه و از آنجا به منزل شاه کشیده شد؛ هم حرکتی عظیم و دموکراتیک در آن زمان بود. بطوری که شاه از ترسِ این حرکت به منزلِ نصیری گریخته بود. آنها با دستگیری آیتالله خمینی میخواستند این حرکت را پنچر کنند. روزنامه اطلاعات آن زمان مقالهای نوشت با عنوانِ «شورش کور» و مدّعی شد که آن حرکت عظیم به یک شورشِ کور تبدیل شده است. یک بار هم که در سال ۴۸ من آیتالله بهشتی را در هامبورگ دیدم؛ ایشان هم میگفت که این، یک شورشِ کور بود و اصل، آن حرکتِ عظیم و علمی بود که داشت پیش میرفت.
ماجرای 15 خرداد چیزی بیشتر از آتش زدن کیوسک های تلفن و باشگاه و .. نبود
او با اعلام اینکه ماجرای ۱۵ خرداد به سیرِ اتحاد، ضربه زد و حرکت را پنچر کرد، افزود: درست است که ما از ۱۵ خرداد بعنوان «قیام ملّی» نام میبریم، اما چیزی بیشتر از آتش زدن کیوسکهای تلفن، باشگاه شعبان جعفری، کتابخانه پارک شهر و… نبود. ترسِ اصلی شاه از شکلگیری آن اتحاد بود که به شکلِ قانونی، پیش میرفت.بعد از ۱۵ خرداد هم، دو اتفاق رخ داد. یکی آنکه مهندس بازرگان در دادگاه تجدیدنظر بصراحت گفت: «ما آخرین گروهی هستیم که از قانون اساسی دفاع میکند». بعد هم که ۱۲ عضو نهضت آزادی در سال ۴۴ زندانی شدند (از جمله بازرگان، طالقانی، دکتر سحابی، مهندس عزتالله سحابی، بستهنگار، رادنیا، دکتر شیبانی، حکیمی و مهدی جعفری)؛ اینها به کمیته نهضت آزادی در دانشگاه پیام دادند که این بار، باید یک حرکتِ جدّی باشد. حتّی حنیفنژاد هم که از زندان بیرون میآمد؛ بازرگان به او گفت: این بار، دستگیر نشو و با حرکتی جدّی بیا. به عبارتی، تحلیل نهضت آزادی آن بود که شرایط پیچیده شده و ما باید رحمی باشیم برایِ یک مولودِ جدید. بعد هم که این مولودِ جدید (سازمان مجاهدین خلق) بوجود آمد و در سال ۴۷ حنیفنژاد و سعید محسن با مهندس بازرگان دیدار کردند و طرفین از آنچه بوجود آمد، راضی بودند. دومین نکته پس از حوادث ۴۲، تحلیلِ حنیفنژاد بود که بسیار ظریف است. میگفت طی سالهای ۳۹ تا ۴۲، ما با گسترش سازمانها و احزاب، مبارزه برای انتخابات آزاد، انتشار اعلامیه های قانونی و بدونِ توهین به شاه در بسطِ آزادیهای قانونی کوشیدیم؛ اما به نتیجه نرسیدیم. عاملِ مقابله با بسطِ آزادیها هم ساواک، ضداطلاعاتِ ارتش و دربار هستند و بنابراین، ما باید این سه مانع را برطرف کنیم. در واقع، از نظرِ حنیفنژاد خودِ قانون اساسی مانع نبود؛ بلکه آن نهادهایی که بوجود آمده بود و اصلاح نمیپذیرفتند و سرکوب را تنها راه میدانستند، مانع بودند.
منتظری، هاشمی رفسنجانی، خامنه ای، باهنر از حرکتِ مجاهدین خلق دفاع می کردند
او با توضیح فوق هدف از تأسیسِ مجاهدین خلق را از بین بردن سه مانع ساواک، ضداطلاعاتِ ارتش و دربار دانست و با تاکید بر اینکه مجاهدین خلق از ابتدا دنبال براندازی نبود و بتدریج به براندازی رسید، گفت: چون دربار هم نقشِ مانع را بازی میکرد و برطرف کردنِ آن، در نهایت به براندازی میرسید. بدین ترتیب، آنچه بازرگان در دادگاه گفت بیانِ واقعیت جامعه بود که خیلی زود هم محقق شد. یعنی، در سال ۴۳ مؤتلفه حسنعلی منصور را ترور کرد. در سال ۴۴ هم ۹۰ نفر اعضایِ حزب ملل اسلامی که مشیِ مسلّحانه داشت، دستگیر شدند. بعد هم گروههای دکتر پیمان، جاما، فلسطین، فداییها و نهایتا مجاهدین همگی با مشی مسلّحانه تأسیس و دستگیر شدند.
مبارز دوران انقلاب با رد و مخالفت با مقایسه هایی که میان جنبش مسلّحانه ایران با حرکتهای چریکیِ آمریکای لاتین صورت میگیرد، گفت: حرکتها در ایران، یک جنبشِ چریکیِ جدا از مردم نبود. به همین خاطر هم، آقایان منتظری، هاشمی رفسنجانی، خامنهای، باهنر و… همه از حرکتِ مجاهدین دفاع میکردند. سرانِ جبهه ملّی را قبل از سال ۵۰ من خودم چندین بار ملاقات کردم و همه، حرکت را تأیید کردند. سرانِ نهضت آزادی هم که تأیید کردند و حتّی آقای طالقانی به خاطرِ این تأیید، به تبعید رفت. فقط مانده بود تأییدِ آیتالله خمینی. در مورد ایشان هم، آقای رفسنجانی سال ۵۴ به عراق رفت و امام را میبیند. بعد هم به لندن، منزل آقای رییس طوسی میرود و در آنجا تعریف میکند که امام خواستهاند مجاهدین را تأیید کنند؛ اما من گفتم لازم نیست. همان «نه تأیید، نه تکذیب» از سوی شما کافی است. چون انحرافاتی درونِ آنها در حالِ شکلگیری است.
او افزود: امام نیز در سال ۵۴ میخواست مجاهدین خلق را تأیید کند؛ اما آقای هاشمی نگذاشت. من چندین بار این را گفتهام و آقای هاشمی هم، موضعی نگرفته است!قبل از اینها هم آقایان مطهری، منتظری و حتی حاج آقا مصطفی درخواست کرده بود. حتی آقای دعایی یک بار با امام سرِ این موضوع با امام قهر کرده بود. امام هم به آقای هاشمی گفته بود قبل از اینها همه از من خواستهاند تأیید کنم؛ موافق نبودم.
میثمی هم چنین با شرح فعالیت و مواضع حزب توده که مخالف مبارزه مسلّحانه بودند،گفت: اینطور استدلال میکردند: تضاد ذاتیِ شیء است/ شیء ایران است/ پس تضاد ذاتیِ ایران است/ در ایران چه نیرویی اصل است؟ طبقه کارگر/ پس تضاد ذاتیِ طبقه کارگر است/ بعد میپرسیدند: کارگران ایران در چه وضعیاند؟/ پاسخ میدادند: هنوز در مورد منافع صنفی خود به آگاهی نرسیدهاند؛ چه رسد به منافع طبقاتی و سیاسی و چه رسد به فازِ نظامی! بر این اساس، مبارزه مسلحانه را رد میکردند. البته نتیجه گیریشان درست بود، اما بینشِ اشتباهی داشتند. چرا که در کلیه جنبشهای ایران از زمان مشروطه این نیروهای مذهبی بودند که موتورِ اصلی مبارزه بودند و نه طبقه کارگر. حتّی بیژن جزنی هم در دادگاه سال ۵۲ خودش و بعد هم در سال ۵۳ به فرخ نگهدار گفته بود اگر قرار باشد نیرویی کمر استبداد را بشکند، همان نیرویی است که ۱۵ خرداد ۴۲ را شکل داد؛ یعنی امام خمینی و مذهبیها. حتّی بعدها جزنی گفته بود: ما تابعِ خرده بورژوازیِ چپ شدیم و نیروهایمان هرز رفتند.
شاه وقتی سقوط کرد که انقلاب را پذیرفت
به گفته او ،آن اواخر، چنان موقعیت شاه ضعیف شده بود که همان صنایعِ وابستهای که خودش آنها را بوجود آورده بود؛ میگفتند ما امنیّتِ سرمایهگذاری نداریم. دلیل آن هم، تصمیماتِ خلقالساعه شاه بود. شاه شب میخوابید، صبح اعلام میکرد ۹۹ درصد سهام صنایع به دستِ کارگران و کارمندان اداره شود، آن یک درصد هم برای دولت، حقِ مدیریت را هم دولت میپردازد. این وضع، که دیگر امنیتی برای بخش خصوصی باقی نمیگذاشت. به همین خاطر، صاحبان صنایع برای آنکه امنیتی برای سرمایه خود به دست آورند رویکردی به مراجع و روحانیت کردند؛ همان روحانیتی که حامیِ مبارزه بود. بدین ترتیب، حتی صاحبان صنایعی که توسط شاه بوجود آمده بودند؛ از مبارزه با شاه حمایت میکردند!
او افزود: با این وضعیت شاه وقتی مأیوس شد که طبقاتی که خودش بوجود آورده بود، از او جدا شدند. در نتیجه، واکنشِ شاه همان بود که با نظرِ دکتر امینی اعلام کرد: «من صدایِ انقلاب شما را شنیدم». خودِ من، وقتی این حرف از طرفِ شاه بیان شد؛ درونم احساسِ تزلزل کردم. اما در سطحِ جامعه، بهمنی شکل گرفته بود که نمیشد در برابرش ایستاد. انباشت کینه ها، محرومیّتها و شکستهای ملّت همه در این بهمن جمع شده بود. مثلا شاه اعلام کرد: «از این پس، شکنجه نمیدهیم». با این اعتراف، قبول کرد که تا به حال، شکنجه بوده و خودِ شکنجه، بدترین عامل برایِ سرنگونی است! این حرف داریوش همایون، وزیر جهانگردی و تبلیغات شاه، که «شاه وقتی سقوط کرد که انقلاب را پذیرفت»، درست است. چون وقتی انقلاب را پذیرفت، نیروهای طرفدارش هم ترسشان ریخت و به انقلاب پیوستند! ضمن آنکه شاه نیروهای قدیمی و استخواندار را هم به عناوین مختلف، از اطراف خود پراکنده کرده بود. دستهای که خود را «تاجبخش» میدانستند و از ارکانِ کودتا بودند مانند زاهدی، بقایی و حجازی را به اشکال مختلف کنار گذاشت. قبل از آنها هم که قوام را کنار گذاشته بود. در نتیجه، افرادی چون منصور، اسدالله علم و هویدا را روی کار آورد که قدرت و رویِ کار آمدنِ خود را از شاه میدانستند.
مخالفت با شاه پدیده ای عمیق بود
میثمی در ادامه به موضوع تنفر شاه از مردم پرداخت و با اشاره به اینکه شاه بعد از کوتا میدانست که مردم او را نمیخواهند، به برنامه ها و تمهیدات او در این راستا اشاره کرد و گفت: مثلا برای تضعیف دانشکده فنّی دانشگاه تهران که ۱۶ آذر ۳۲ را شکل داده بود؛ دانشگاههای آریامهر (شریف)، پلیتکنیک، علم و صنعت و… را ایجاد کرد. حتی میخواست کل تأسیسات و آزمایشگاههای دانشکده فنی را به آریامهر منتقل کند که واکنش دانشجویان و تحصن آنها را در پی داشت. در واقع، او میخواست دانشگاههایی ایجاد کند که دانشجویِ مبارز از آن درنیاید. اما جالب آن بود که وقتی نیکسون در سال ۵۱ به ایران آمد؛ همین دانشجویان آریامهر سنگ نثارِ نیکسون کردند. در واقع، بر خلافِ خواست شاه؛ دانشکده فنّی دو تا شد. با پلی تکنیک سه تا، با علم و صنعت چهار تا و…دلیلش هم این بود که مخالفت با شاه، مسألهای احساسی نبود. بلکه پدیدهای عمیق بود.
انقلاب هویّتی دارد که همه را به سمتِ خود می کشد
او با تاکید بر اینکه بسیج نیروهایی که در ملّی شدنِ نفت شکل گرفت، پوپولیستی نبودو تا سال ۵۷ ادامه پیدا کرد،به نقل از مهندس بازرگان از شاه بعنوان رهبرِ منفی انقلاب یاد کرد که با ساختار و عملکردِ خود نیروهای متضاد را در یک جبهه قرار داد.
میثمی گفت: در زمان انقلاب، خودِ ما از مهندس بازرگان پرسیدیم: «علّت پیروزی انقلاب چه بود؟». گفت: اعلیحضرت رهبرِ منفی انقلاب بودند. چرا که آنقدر وابستگی، دیکتاتوری و انحصارطلبی از طرفِ شاه اوج گرفت که همه نیروها با هم متحد شدند. واقعیت هم همین بود. آن زمان، حزب توده، حجتیه، سرمایهدار وابسته، خرده بورژوازیِ چپ، ملیون، مذهبیها، حتّی خرده بورژوازیِ راست، کارگر، دهقان و… که نیروهایی کاملا متضاد بودند؛ همه با هم متحد شده بودند. حتی من خاطرم هست در ایام انقلاب در کارگر جنوبی عدهای شعار میدادند: «برادرِ بهایی! چرا از ما جدایی؟» ]با وجودِ باطل بودنِ اعتقادات و جریانِ بهائیت[ این، ]از نظر جامعه شناسی سیاسی و نه اعتقادی و دینی[ خیلی جالب بود. حتّی بعد از انقلاب که ما بعنوانِ اوّلین نیرو واردِ ضداطلاعات ارتش شدیم؛ دیدیم در آنجا اعلامیه های زیادی چاپ کرده بودند که در آن، انقلاب کمونیستی تعریف شده بود و استدلال آنها هم این بود که نیروهای متضادی مثل تودهایها، مارکسیستها و… در انقلاب حضور دارند. اما واقعیّت همانی بود که بازرگان میگفت. در واقع، انقلاب هویّتی دارد که همه را به سمتِ خود میکشد. این مسألهای است که امروز هم باید به آن توجه شود و به ریشه همراه شدن نیروهای مختلف در اعتراضات، توجه کرد.
وی در خصوص نقش امام در انقلاب توضیح داد: اولا شعارهای امام مانند استقلال و آزادی اصیل بود. ضمنا، آن نیروهایی که ضدکمونیسم و نگرانِ فروپاشیِ ایران بودند؛ پشت سر امام قرار گرفتند.
این نویسنده وضعیت چپ ها را متفاوت خوانده و توضیح داد: از سال ۵۵ که سفره ها در زندان جدا شد و بحثِ نجسپاکی پیش آمد؛ چپها احساسِ خطر میکردند. اما شعارِ ضدسلطنتی که امام میداد، آنها را هم خلعِ سلاح کرد. بعد که انقلاب پیروز شد و عدهای شعارهای «حزب فقط حزبالله/ رهبر فقط روحالله» را سردادند؛ آنها نگران شدند که در انقلاب جایی ندارند. به همین خاطر، رفتند و تحرکاتی را در گنبد، کردستان و… راه انداختند. البته من معتقدم عواملِ ساواک هم در این قضایا نقش داشتند. به هر حال، ساواک در همه گروهها عواملی داشت و شاه هم گفته بود که با رفتنش ایران «ایرانستان» خواهد شد. اما اگر همان قانون اساسیِ جمهوری اسلامی که حقوق همه شهروندان را برابر میداند، عمل میشد؛ مشکلی پیش نمیآمد. مثلا حزب توده تا آن اواخر هم، آزاد بود و حتی مدتی قبل از دستگیریِ سران حزب، میتینگِ بزرگی در دانشگاه پلیتکنیک داشتند. اما وقتی مسایلِ ارتباط با کا.گ.ب مطرح شد؛ دستگیریها صورت گرفت.
روایت اختلاف امام و آیت الله طالقانی بر سر برخورد با کمونیست ها
وی در پاسخ به اینکه با توجه به صحبتهای امام در پاریس مبنی بر «آزاد بودن فعالیت مارکسیستها در دانشگاهها و جامعه»، آیا برخوردی که با چپها شد؛ درست بود، گفت: شخصا موضعی که آیتالله طالقانی در قبالِ مارکسیستها داشتند، ترجیح میدهم. در همان روزهای آخر مانده به انقلاب برای دیدن امام به مدرسه علوی رفته بودیم. آقای شیبانی آنجا از آقای طالقانی پرسید: نظر شما درباره امام و انقلاب چیست؟ ایشان گفتند: من چند مورد با امام اختلاف داشتم ولی بعدا دیدم که موضعِ امام درستتر بوده است. الآن هم تنها اختلافی که با امام دارم؛ بر سرِ برخورد با کمونیستهاست که ایشان، خیلی رویِ ضدیّت با کمونیستها حساسیت دارند. آقای طالقانی در موردِ موضع خودش هم میگفت: من کمونیستها را انسانهایی میدانم که به فرضیهای مسلح شدهاند. مارکسیسم یک فرضیه است و این فرضیه ها مثلِ چرکِ روی دست، با صابون پاک میشود. میگفت: اگر مارکسیسم ذاتی و اصیل باشد؛ ما باید فاتحه اسلام را بخوانیم. ما نباید اینقدر نسبت به کمونیسم حساسیت داشته باشیم. به نظر من هم، اگر دیدگاهِ آقای طالقانی حاکم میشد؛ خیلی از مسایل بهتر حل میشد.
وی در بیان موضع مجاهدین در قبالِ رهبری امام گفت: آن موقع، مجاهدین هم در زندان بودند و شعار میدادند باید جلویِ شتاب انقلاب گرفته شود تا ما آزاد شویم و رهبریِ انقلاب دستِ ما باشد! دلیلشان هم این بود که سازمانیافته هستند. البته من معتقدم اگر رهبریِ انقلاب دست آنها میافتاد، شاید روندِ حذفها گستردهتر و بدتر میشد.
بختیار نمی توانست منشاء اعتماد همفکرانِ خودش هم باشد، چه برسد برای امام خمینی
میثمی در مورد اینکه آیا امکان این وجود نداشت که با توجه به حضور بختیار به عنوان چهرهای از جبهه ملّی و مخالفان شاه قانون اساسی مشروطه مبنا قرار گیرد و انتقال قدرت، با هزینه کمتر و مدارایِ بیشتر صورت گیرد؟ پاسخ منفی داد و گفت:کمااینکه مهندس بازرگان وقتی بختیار آمد، با او موافق نبود و حتی در سخنرانیِ خود در دانشگاه از بختیار خواست کنار برود. در واقع، موضعِ نهضت آزادی و جبهه ملّی کاملا با امام و بدنه آنها هم کاملا جذب امام شده بود. مثلا من یادم هست آقایان سلامتیان و سنجابی که از خارج آمدند؛ در منزلِ یکی از دوستان جمع شده بودیم. آنجا آقای مقدسزاده، از بچه های جبهه ملّی که در زندان با هم بودیم، هر بحثی میشد؛ با دلیل و بیدلیل میگفت: فقط آقای خمینی! هرچی آقا بگوید! یا مثلا در خیابانِ ادیب خانه آقای دکتر حسن حبیبی جلسهای بود با حضور چند نفر از جمله بنیصدر و قطبزاده. آنجا قطبزاده امام را با لنین مقایسه میکرد و از او برتر میدانست. آقای رادنیا، از اعضای نهضت آزادی با ۲۵ سال سابقه مبارزاتی، هم در مورد آینده میگفت: ببین! امام همیشه چیزی در چنته دارد و رو میکند؛ نگران نباشید. یا مثلا دکتر صدر حاج سیدجوادی، از سران نهضت آزادی، هم همه گفته های امام را درست میدانست. یا خاطرم هست چهار هفته جمعه ها در انجمن اسلامی مهندسین سخنرانیهایی برگزار شد. مهندس بازرگان، معینفر و کتیرایی هم حضور داشتند. آنجا من سخنرانی داشتم و گفتم: حکومت اسلامی یک روند درازمدّت است؛ یعنی آنکه جهت را اسلامی قرار دهیم. آنجا یکی از کسانی که عضوِ اصلی شورای انقلاب بود و الآن جزوِ مخالفان است؛ میگفت: «نه، آقای میثمی! هرچه ]امام[ خمینی بگوید، همان اسلامی است». یعنی فضا بدین صورت بود. آن بهمنی که گفتم؛ شکل گرفته بود. اصلا از همان زمان که شاه گفت صدای انقلاب را شنیدم و قول میداد به قانون اساسی وفادار باشد؛ آن بهمن شکل گرفته بود و کسی جلودارش نبود. وقتی شاه و سیستم وی کنار رفتند، تکلیفِ بختیار روشن بود.
او عامل دیگر در مورد بختیار را سابقه او ذکر کرده و گفت : در سال ۱۳۴۰ میتینگی ۸۰ هزار نفری از طرف جبهه ملی در جلالیه برگزارشده بود. بختیار به کمکِ عموزادهاش، تیمور، شتافت. در آن سخنرانی هرچه از دهانش درآمد؛ گفت. دربار را کوبید، قرارداد نفت را کوبید، مصدق را تأیید کرد و… در حالیکه آنجا اللهیار صالح دست رویِ دست میمالید و میگفت: «من حالا در شورای مرکزی چه جوابی بدهم؟». در واقع، بختیار خودسری هایی داشت و بدنه جبهه ملّی اصلا او را نمیپذیرفت. اصلا سرِ آن ماجرا، اعتماد بدنه جبهه ملّی به رهبران تَرَک خورد. از آن مهمتر، شورای مرکزی جبهه ملّی آن زمان سه نفر بودند: دکتر سنجابی، داریوش فروهر و بختیار. بختیار به آن دو نفر هم نارو زَد. یعنی، بدون اطلاع آنها رفت و با شاه ساخت و پاخت کرد. طوری که وقتی نخست وزیر شد، سنجابی و فروهر که طرفدار امام بودند؛ علیه بختیار اطلاعیه دادند. بنابراین، کسی که به حزبِ خودش و افرادی چون سنجابی و فروهر که بعد از ۲۸ مرداد به مدت ۲۵ سال با هم نزدیکترین دوستان بودند، چنین برخوردی میکند؛ نمیتوانست منشاء اعتماد برای همفکرانِ خودش هم باشد، چه برسد برای امام خمینی.














زبان فارسی مملو است ازضرب المثل های قشنگ است مثلا میگویند یک دیوانه یک سنگ انداخت توی چاه وحالا همه جمع شدند که چطورسنگ را بیرون بیاورند و یا میگویند طرف آمد ابرو را بردارد زد چشم را کور کرد.
حالاحکایت پزشک سوری است و مهندسین ایرانی ج.ا.
کشورهای سوریه و ایران در خیلی ازچیزها با هم شباهت دارد. نه دولت سوریه فعلی قادر به ادامه حیات با وضع موجود است و نه ج.ا. با جمهوری بس فاسد اش.
امروزه خیلی سخت است سیاست سیاه وسفید را دنبال نمودن. نه برای مخالفان که حتی برای حاکمان. چون پارامترهای موجود آنقدرمتضادهم هستند که درآخرنه lost lost جواب میدهد و نه win win.
باری اینکه مطالبات مردم آنقدرانباشته میشود که یا شاه میرود و بعد سه دهه ج.ا. عقب ماندگی جبران نشدنی را برای ملت بجا میگذارد (نه از ج.ا. و نه ازاستقلال چیزی باقی مانده) و پاره ای از این سران ج.ا. از”خوف تکه پاره شدن کشور”٬ مجبورند با سه دهه حکومت شبه نظامی ج.ا. کنارآیند. چون “ترس از آبرو” باعث شده است هربلای را تحت لوای ” درمصلحت کشورنیست ونباید کش داد” ٬ برسرملت بیاورند. تمامی این سران درواقع آتش بیارمعرکه ای اند ٬ که تکه پاره شدن کشور را برای آیندگان به سوغات گذاشتند. کما اینکه می بینیم سینه چاک نماینده مخالف دولتی٬ همین توکلی٬ مخالف افشای ترکمن چای ج.ا. است. ایشان درچه مجلسی قسم یاد کردند و برای چه قسم خوردند؟
و یا تکه پاره شدن سوریه را شاهد هستیم (البته عزای که جامعه جهانی درآینده درسوگش خواهد نشست تقسیم کشور لیبی به بخش نفت خیز است و اعلام خودمختاری درهفته قبل) با آینده ای اسفبار.