ایمان را از جوانان مان می ربایند
چکیده :می بینی فعالیت برای «انتخابات آزاد» جرم جوانان ماست. می بینی ایمان و اعتقاد به حق و عدالت و آزادی جرم جوانان ماست. می بینی ایمان را از بچه هایمان می ربایند. دل هایشان را بی نور می خواهند و بی اعتقاد. هوس و شهوت قدرت جایش را به آزادگی و شرف و انسانیت داده و نسل جوان ما سردرگم میان بلوای قدرت طلبی دینداران عاریه ای به دنبال کورسوی معنویت می گردند. برای عاقبت به خیری جوانانمان دعا کن و برای رهایی همه آزادگان از بند ستم....
کلمه-فخرالسادات محتشمی پور:
ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و از هر دو جهانم بستان
با هرچه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و و آنم بستان
سلام نازنین دربند روزه دارم!
این نامه را در نخستین روز از اعتکاف سه روزه ای که برای پاس داشت روزهای خلوت و انس در شکنجه گاه انفرادی سپاه در سالگرد بازداشتم تدارک دیده ام برایت می نویسم!
زندان کوچکی برای خود مهیا کرده ام در نزدیکی بارگاه بانویی که هرگز ازدواج نکرد! حضرت فاطمه معصومه (س). دوست داشتم این سه شبانه روز را در چون سال گذشته در چنین روزهایی نزدیک تو باشم. در چند قدمی یار و مست عطر ایمان او اما دری باز نشد و وصلی مقدر نگشت! قرار بود اتومبیل ما پس از پایان مراسم بزرگداشت بانوی مهر و واژه و لبخند استاد توران میرهادی که توسط انجمن زنان پژوهشگر تاریخ برگزار شد و دست بر قضا من مجری این برنامه باشکوه بودم، از مقابل اوین گذر کند به یاد گذر مانای ما از آن سمت و سوها. درست در همان ساعت رسیدن ماشین حامل متهمین شرکت در اغتشاشات دهم اسفند 89 طبق گزارش رسانه ای از رسانه های امپراتوری دروغ، جهان نیوز! اما راننده به عمد یا سهواً مسیر دیگری را برگزید و لابد از همان آینه مقابل، شاهد سوز و گذارهای من از همان مبدأ تا مقصد بوده است و شنیدن صدای لرزانم در پاسخ هر سوالش آرام و قرار وی را نیز به تاوان این خطا برهم زده است!
با خدا سخن ها گفته بودم! گفته بودم من شال و کلاه می کنم و راه می افتم و تو خود راهش را نشان بده. گفته بودم من ساک را می بندم: قرآنی و قلمی و دفتری و کتابی و رختی و بستری و قوتی لایموت. جایگاهش اما با تو و خداوند ما را در شب پایان تبلیغات انتخابات کشاند به منطقه صفائیه تا شاهد باشیم چفیه بردوش ها چگونه پول بی زبان را در زمان گرسنگی بیکاران کرده اند پوستر و تراکت و می چپانند در اتومبیل های خلق الله. راننده شیشه را بالا کشید و و زیر لب غرولندی کرد و من گفتم: رأی من زندانی است! کمی بالاتر مقصدی بود که خدا برایم مقرر کرده بود و خود نمی دانستم! طبقه بالا خالی بود از سکنه و یکی از اتاق ها شد سلول من ولی درب چوبی اش به رویم قفل نشد. صاحب خانه دوست نداشت زندان بان باشد. گفتم اصلا این زندان، زندان بان لازم ندارد. همانطور که بازجو ندارد و بازجویی و سایر لوازمش را. برو به سلامت ما را به خدا بسپار و بس! او رفت اما دلش را پیش ما جاگذاشت. پیش من و تو!
صبح گاه یازدهم اسفند پیامک او رسید: «مهربان سلام. صبح عید میلاد یازدهمین حجت خدا، حضرت امام حسن عسگری (س) بر دل و دیده نجیب و حق پرستت مبارک! مبادا فکر کنی رهایی مصطفای عزیز فقط آرزوی توست. در هر نفس دعا می کنم به اشک دیده… به آه سینه، برای بازگشتش.» من تازه از خواب بیدار شده ام. تازه یادم می آید کجایم. این پیامک حالم را دگرگون می کند. در خود مچاله می شوم و اشک فوران می کند. وضو نماز و قرائت قرآن و پیاده روی و ورزش در سلول! به یاد هواخوری های دوران انفرادی از سلولم بیرون می آیم تا فضای بیشتری برای ورزش داشته باشم.
«بسم الله النور… سکه یاد خدا در قلک قلب ها باقی است، اهل ایمان فقیر و ناامید نخواهند شد! با توأم مهربان! گل کن روی سجاده نیاز با عطر نماز.» این فرشته نگهبان من است که گاه نماز به جای اذان، پیام مهرش را می رساند به من بدون ایجاد مزاحمتی برای زندانی خودمعرّف که چون دروازه اوین به رویش بستند، همه جا برایش زندان است.
حالا باید بروم عیادت. سفارش خاص توست که سلامت را به زن دایی برسانم. روزه امروزم هدیه به دایی جان مرحوم توست: آیة الله محی الدین فاضل هرندی. با او سخن ها دارم امروز. حالا که او فارغ از همه دوندگی های دنیایی درگوشه ای از حرم آرام گرفته است و دنیا، مصائبش را بر سر و مغز ما زنده ها می کوبد. زن دایی حالش هیچ خوب نیست. چشم باز نمی کند. سخن نمی گوید. و من دعاهایی را که هربار در پی جویی کار تو و حال تو به من می آموخت، زیر لب زمزمه می کنم. می گفت: حاج آقا که زندان بود من این ادعیه را خواندم و این اقدامات را کردم و نتیجه داد. حالا شما هم امتحان کن. دعاهای آشنا. دعاهای آرامش بخش! اشک ها سرازیر است. به دایی ات اخم می کنم. می گویم: حالا مصطفی هیچ برای همسرت، همراهت، شکیبای هم زبان و هم دلت؟ برای او هم کاری نمی کنی؟! دایی لبخند می زند با نگاهی عاقل اندر سفیه و من شرمناک سرم را پایین می اندازم و می نشینم دعا می خوانم. آرام نمی گیرم. به سلول انفرادی خودم پناه می برم. قرآن می خوانم. آرام می گیرم و باز هم پیام دوست:
«در نور نامیرای نماز، در مغرب ملاقات محبوب، در قنوت غفلت زای غفلیه، به هر گلشنی که رسیدم غنچه تبسمی از رضایت خدا برایتان چیدم!» به سجاده پناه می برم. تو در نمازی، دایی ها، مادربزرگ ها، پدربزرگ ها، عمه ها، عموها، شوهرخاله، المیرای نوجوان، محسن شهید، همه رفقای مرحومت همه رفقای شهیدت، همه به نماز ایستاده اند. به تو اقتدا کرده اند انگار. به تو اقتدا می کنم. من به تو لبخند می زنم تو هم لبخند می زنی و راهت را می گیری و می روی. التماست می کنم برای افطار بمان. نمی مانی. لبخندزنان می روی. می روی…. حق با توست. زندان تو واقعی است. روح دارد. حقیقت دارد. جان دارد. خدای پررنگ تری دارد. زندان من مصنوعی است. زندان بانش یک فرشته است. درش قفل نیست. هواخوری اش بی سقف نیست. حمامش اختیاری است و … حق باتوست. من می مانم در این سلول من درآوردی. یک لیوان چای و خرما و نان و پنیر، همه خاطرات سلول انفرادی واقعی، همه روح و جان و خدای پررنگ آن، می ریزد در ذهن و خیالم. سرم گیج می رود. می افتم روی جانماز کربلایی سوغاتی خواهرجان که بخشیده بودمش به مراقب مهربان و به او نداده بودند و به من پس داده بودندش با دیگر وسایل داخل سلول: یک جعبه دستمال کاغذی، چند عدد لیوان کاغذی، کرم دست و کرم ترک پا، که در سهمیه خرید هفتگی درخواست داده بودم و برایم تهیه کرده بودند. حالا همه این ها را با خود آورده ام شاید یادآور همه آن روزها باشند. آن خلوت، آن چله نشینی، آن لحظات ناب عبادت!
قرآن را باز می کنم دلم برای دست نوشته های زندان تنگ شده برای برداشت های قرآنی. آیات قرآن همه آرامش بخشند. چشم می بندم و می آیم کنار تو می نشینم مقابلت و قرآن خواندنت را تماشا می کنم. تو مرا نمی بینی. خدا ما را می بیند. لبخند خدا مرا آرام می کند. به سلول خودم بازمی گردم. روز به پایان رسیده است. عید تمام شده. من دریچه دلم را به روی هیاهوی شهر بسته ام. دلم زیارت می خواهد و آن ضریح مشبک کوچک و آن فضای معنوی آغشته به دعاها و رازها و نیازها. سرم را بر دیوار می گذارم. با شهید باکری هم سخن می شوم. روزه فردا هدیه به اوست به یاد روزه های اهدایی زندان. هر روز یک شهید، یک مرحوم و لیستی از درخواست های مکرر. شفای مریض و رهایی اسیر و گشایش و اصلاح امور و تغییر سوء حال به احسن حال. لیستی از زندانیان بی گناهی که تو می گویی تا همه شان آزاد نشوند نوبت رهایی تو نخواهد رسید. با باکری هم سخن شده ام. می گویم: می بینی حمید آقا فعالیت برای «انتخابات آزاد» جرم جوانان ماست. می بینی ایمان و اعتقاد به حق و عدالت و آزادی جرم جوانان ماست. می بینی باکری جان! ایمان را از بچه هایمان می ربایند. دل هایشان را بی نور می خواهند و بی اعتقاد. هوس و شهوت قدرت جایش را به آزادگی و شرف و انسانیت داده و نسل جوان ما سردرگم میان بلوای قدرت طلبی دینداران عاریه ای به دنبال کورسوی معنویت می گردند. برای عاقبت به خیری جوانانمان دعا کن حمید آقا و برای رهایی همه آزادگان از بند ستم. من در سلول انفرادی خود ساخته ام تنها نیستم. حالا برای تو خیالم راحت تر است. تو هرگز تنها نخواهی ماند عزیز نازنین روزه دارم!
تنهایی مال آن هاست که در دل های تهی از ایمانشان حفره ای سیاه به بزرگی روزهای باقی مانده عمرشان جاخوش کرده است. تنهایی از آن آنان است که آدم ها را صورتک های بی جانی می بینند که به هر کجا که لقمه نانی و درهم و دیناری باشد کشانده می شوند. بی هدف بی مرام بی روح بی جان. صورتک هایی که ناگهان هراسناک، کابوس مرگ را بر سر سفره رویاهای خوش آب و رنگ صاحبان قدرت می نشانند.
تو تنها نیستی مرد بزرگ روزگار غربت عدالت. ما تنها نمی مانیم.
فخری تو
قم – سلول خودساخته تصنعی موقت من
یازدهم اسفندماه 90














اوضاع آینده ایران نگران کننده هست در آینده نزدیک شاهد اتفاقات بزرگی خواهیم بود بسیار تکان دهنده و نگران کننده هست