سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » نامه فخرالسادات محتشمی پور به همسر شهید باکری؛ دو قطره اشک برای ارزش های دفن شده...

نامه فخرالسادات محتشمی پور به همسر شهید باکری؛ دو قطره اشک برای ارزش های دفن شده

چکیده :نسل ما انقلابی های دیروز و اصلاحی های امروز چقدر به هم شبیهند. ما هنوز تمنای اجابت حاجت های خودمان را برای رقع حوابج دیگران به تأخیر می اندازیم. حمید تبعیدی دفاع مقدس رفت و دیگر نیامد. مصطفای من در قرنطینه از آمدن دم نمی زند می گوید: ما باید آخرین زندانی های سیاسی این حکومت باشیم. زندانی سیاسی در جمهوری اسلامی معنی ندارد. تو همه سرخوشی های جوانی ات را نثار دوست کردی و هنوز دلت خون است برای ذبح ارزش ها و من دلم برای این بچه خون است برای این حکم های ناعادلانه برای این بازجویی های طاقت فرسا برای این شکنجه های روحی زنان و مردان جوان برای همه مصائب بزرگی که هر کدامش برای به رسوایی کشیدن نظامی بس است و خم به ابروی مسئولین نمی آورد. ...


فخرالسادات محتشمی پور در نامه ای خطاب به فاطمه چهل امیرانی، همسر شهید باکری می نویسد: من و تو توطئه گریم فاطمه جان! هیچ می دانستی؟ تو و همه خانواده های شهدا که مراسم سالگرد عزیزشان ساده و صمیمی و خارج از های و هوی دولتی و حکومتی در کنجی، خلوتی، خانه ای، جایی برگزار می شود و من و همه کسانی که دعوت می شویم به این خلوت عارفانه و عاشقانه تا دو قطره اشکی بریزیم دز سوگ مروت مرده و شجاعت قربانی شده و وفای به گور سپرده شده و عزت فراموش شده. دو قطره اشک برای ارزش های دفن شده دو قطره اشک برای پیکره ای تهی از جان آدمیت برای خودمان خود بی خودمان!

متن کامل این نامه که در صفحه فیس بوک این فعال سیاسی منتشر شده به شرح زیر است:

سلام فاطمه جان!

خسته نباشی از میزبانی همه میهمانان خودت و حمیدت که امسال نیز چون هر شب سالگرد شهادتش مشتاقانه به هر کجا که تو بخوانی شان می آیند و همراه با شما همان روضه آذری را زیر لب زمزمه می کنند و اشک می ریزند. این روضه را آسیه دوست می دارد و احسان و چند سال بعد لابد حورا نوه خردسال تو و حمیدآقا.

-بازجو فریاد می کشد: پنج شنبه کجا بودی؟؟؟ و من که هنوز لرز ناشی از هجوم سبعانه آقای امنیتی، بهروز ملاح یا فلاح نام و دار و دسته اش به ماشین قرمز رنگ مهسا در پشت چراغ قرمز خیابان طالقانی در شامگاه سه شنبه از تنم بیرون نرفته، سعی می کنم به یاد بیاورم روز پنج شنبه شلوغی را که پشت سر گذاشته بودم و قبل از این که ذهن آشفته ام به یاری ام بشتابد مرد باز فریاد می کشد: خونه باکری چکار می کردی؟؟؟ منزل شهید باکری! عجب پس شرکت در مراسم سالگرد شهید جرم است و ما نمی دانستیم. مرد بی وقفه فریاد می زند و چیزهایی را بلغور می کند که من دیگر به آن توحهی ندارم چون قرار نیست پاسخی بدهم قبل از تفهیم اتهام! چه توطئه ای می کردی؟ برنامه ات چه بود؟ چه کسانی و چرا از قم آمده بودند؟ چه توطئه ای می کردید؟

توهم توطئه!

من و تو توطئه گریم فاطمه جان! هیچ می دانستی؟ تو و همه خانواده های شهدا که مراسم سالگرد عزیزشان ساده و صمیمی و خارج از های و هوی دولتی و حکومتی در کنجی، خلوتی، خانه ای، جایی برگزار می شود و من و همه کسانی که دعوت می شویم به این خلوت عارفانه و عاشقانه تا دوقطره اشکی بریزیم دز سوگ مروت مرده و شجاعت قربانی شده و وفای به گور سپرده شده و عزت فراموش شده. دو قطره اشک برای ارزش های دفن شده دو قطره اشک برای پیکره ای تهی از جان آدمیت برای خودمان خود بی خودمان!

چشم ها را بسته ام همان جا در اتاق بازجویی شب اول بازداشت غیرقانونی تا یادم بیاید همه چهره های آشنای آن شب غزا را و بازجو از این اتاق به آن اتاق می رود برای بازجویی تا قبل از تبانی متهمین رمز گشایی هایش را بکند. من حوصله ندارم به حرف هایش گوش کنم. حرف های صد من یک غاز که لابد کلی زحمت کشیده برای هجّی واژه واژه آن تا پرطنین تر بنشیند در جان خسته بی رمق نیمه شب از خانه و کاشانه بی شوی بازمانده من! «فائزه هم اون فیلم رو خودش درست کرده و شلوغش کرده و …» حوصله شنیدن و پاسخ گفتن ندارم اما باید تمام شود این منبر! می گویم: چیزی که به من مربوط نیست با من نگویید. همین دیروز بود انگار که در اخبار خواندم کسی که به فائزه هاشمی توهین کرده بود به هشت ماه حبس و 50 ضربه شلاق محکوم شد. بازجو لابد زودتر از من از خبر مطلع شده است!

خانه باکری محل توطئه!

-باید صبر کنم تا لوح تقدیر برسد. تلفن زنگ می خورد. کسی می گوید: این جا پر مأمور است نمی گذارند وارد خانه شهید باکری شویم. باور نمی کنم. فوری راه می افتم و به سر کوچه که می رسم همان تابلوی تکراری روزهای پس از کودتا مقابل چشمانم نقش می بندد. ون هایی که خانم ها و آقابان امنیت برای حفظ امنیت در درون و بیرون آن انجام وظیفه می کنند. لوح تقدیر از همسر شهید می ماند در اتوموبیلم و حالا این پاها هستند که مرا محکم و استوار می کشانند به سوی منزل شهید! اما دست هایی جلو می آیند به نشانه ایست! ما قرار است بیاییم برای دلجویی برای ابراز شرمندگی از جانب خود برای اسائه ادبی که بی سرهای سردار به شماها کرده اند به زن و بچه باکری و همت عزیز که تا دیروز خانواده هایشان چشم و چراغ کشور بودند! دست هایی مانع می شوند. ما دست به دست می گردیم میان دست های خانواده شهید و دست هایی که صاحبانشان سوراخ دعا را گم کرده اند و آدرس را عوضی آمده اند برای حفظ امنیت!

حالا من بر روی تخت تو افتاده ام و تو لیوان عرق بیدمشک در یک دست، دست دیگر بر روی قلبم گذاشته حمد می خوانی.

-نیت روزه امروز من حمید باکری! هرچند نیازی ندارد به این روزه ها شهیدی که کلی طلبکار است از ربّ الشهدا. من برای دلخوشی خودم ثواب این روزه را به او هدیه می کنم و هنگام افطار شروع می کنم با او حرف زدن. حمید آقا سلام. می دانم که امروز اگر هم خودت نخواسته باشی مجبوری خواسته فاطمه ات را اجابت کنی. می دانم که اینجایی. من دامانت را رها نمی کنم تا حاجت نگیرم. امروز روز تو بود و روز نازنین! نازنین خسروانی که آن روز (مثل خود من) در دادگاه با چادر رنگی گلدار و دم پایی آورده بودندش لابد برای محاکمه و من مقابل آسانسور مادرانه در آغوشش گرفتم در برابر چشمان اشکبار مادرش و به او گفتم نازنین نماز می خوانی و او گفت: بله و من گفتم موقع نماز مغرب، اول وقت یاد هم باشیم. حالا اول وقت است مغرب است افطار است و من نازنین را به خدایش سپرده ام و از تو می خواهم که سفارشش را به خدایت بکنی. خدا می داند پدر نازنین بیمار است. می داند که مادرش چقدر بی تاب است و آن خواهر زاده کوچولویش قاب عکس او را بغل گرفته از این سو به آن سو می برد مانند گنجی گرانبها. فاطمه! تو می گویی امکان ندارد من چیزی را از حمید بخواهم و او نه بگوید! من به تو دسترسی ندارم فاطمه جان در این شکنجه گاه انفرادی اما به حمیدت چرا. حمیدت کوچکی و بی تابی مرا می بیند. لبخند می زند و دامن کشان راهش را می گیرد و می رود. من آرام می گیرم. لقمه نان و پنیری و اللهم لک صمت و علی رزقک افطرت و علیک توکلت…

ما چقدر به هم شبیهیم فاطمه!

نسل ما انقلابی های دیروز و اصلاحی های امروز چقدر به هم شبیهند. ما هنوز تمنای اجابت حاجت های خودمان را برای رقع حوابج دیگران به تأخیر می اندازیم. حمید تبعیدی دفاع مقدس رفت و دیگر نیامد. مصطفای من در قرنطینه از آمدن دم نمی زند می گوید: ما باید آخرین زندانی های سیاسی این حکومت باشیم. زندانی سیاسی در جمهوری اسلامی معنی ندارد. تو همه سرخوشی های جوانی ات را نثار دوست کردی و هنوز دلت خون است برای ذبح ارزش ها و من دلم برای این بچه خون است برای این حکم های ناعادلانه برای این بازجویی های طاقت فرسا برای این شکنجه های روحی زنان و مردان جوان برای همه مصائب بزرگی که هر کدامش برای به رسوایی کشیدن نظامی بس است و خم به ابروی مسئولین نمی آورد. من بی تاب شده ام فاطمه برای دخترم مهسا که دارد ساک زندان می بندد به جرم دفاع از حقوق همسر مظلومش مسعود بیمار دربندش. من دستم به دامان حمید تو و شهید همت و دیگر آبرومندان نمی رسد دیگر. انگار فقط شکنجه گاه انفرادی درش باز بود برای رفت و آمد خوبان به نزد ما. من بی تاب شده ام برای ریحانه که دم به ساعت باید بازجو را تحمل کند و بازجویی را و برای پرستو که طفلکی مجبور است به بازجو بیش از مادرش اعتماد کند و برای سهام و برای همه این دخترکانی جدای افتاده از شوی که تو یکی یکی شان را در هر فرصت اندکی مادرانه تسلا می دهی و اشک های گرمشان را از چهره می زدایی. من بی تاب شده ام فاطمه.

روضه آذری می خوانند من چیزی نمی فهمم اما بابا بابا گفتنش آتش به جانم می زند. احسان و آسیه را فراموش می کنم. حالا چهره مظلوم شهید سید علی موسوی می نشیند در چشمان اشکبارم و فاطمه و پسرک خردسال او و فریبا. چهره بقیه فرزندان شهدا و چهره نوه های مهندس و دکتر رهنورد که سال 88 در مراسم سالگرد دز همین حسینیه همین چند قدمی من روی صندلی نشسته بود و ما هنوز نمی دانستیم همسر کاندیدای اصلاح طلبان کدام این دو زهره هستند؟ صادقی یا کاظمی؟؟؟!

-دعای کمیل می خوانند محزون محزون و روضه می خوانند و من خیلی از آدم هایی را که هی می آیند و سلام می گویند و سلام می رسانند، به جا نمی آورم. روضه می خوانند و چشمه اشک من انگار خشک شدن نمی شناسد. بانو بگذار از این مجلس به مجلس دیگری نقب بزنم که در آن میلاد سهراب ایران را به سروری محزون نشسته اند. خانه پروین خانم پر از گل است. ما هم سبد گل لیلیوم سپید را تقدیم می کنیم. مادر سهراب تشکر می کند. ما آرام می نشینیم کنار مادر شهیدی عاشورایی! مادر سهراب می گوید: من همه جا یاد زندانی هایمان هستم. خدا شاهد است. مادر سهراب راست می گوید. ما هم یاد شهیدان از خاطرمان نمی رود هرگز. مادر سهراب می گوید: بچه های ما که رفتند اما خدا کند مملکت کارش به سامان شود. آقای موسوی و کروبی و خانم رهنورد از حصر بیرون بیایند و همه زندانی های سیاسی آزاد شوند. ما که چیز زیادی نمی خواهیم.

کسی محزون می خواند روضه نیست اما روضه است. همه جا روضه است چه فرق می کند مناسبت چه باشد، ما به روضه خوانی عادت کرده ایم:

خورشیدی تابیدی ای شهید

در دل ها جاویدی ای شهید

می گرید در سوگت آسمان

می سوزد از داغت شمع جان


5 پاسخ به “نامه فخرالسادات محتشمی پور به همسر شهید باکری؛ دو قطره اشک برای ارزش های دفن شده”

  1. احمد گفت:

    کلمه جان باز قدری محافظه کار و محتاط شده اید و کامنت ها را یا اصلا نمیگذارید یا خیلی دیر. باز این بختک های ارتش سایبری بیکار شده اند وآمده اند سراغ شما که کارها را سانسور کنند؟ اینها مگر کار و زندگی ندارند. بگویید رادیو تلویزیون را که آنجور کردید ماهواره ها را که مرتب جمع می کنید. روزنامه های کاغذی که اصلا یا درنمی آیند یا درآیند به لعنت خدا نمی ارزند. مثلا کیهان شریعتمداری هم شد مثلا روزنامه؟ والله از فحش نامه و روزی نامه هم بدتراست. بقیه هم که حسابشان پاک است. مانده بود این نشریات و رسانه های مجازی که ناراحتی و خشم خود را در صفحات آن پیاده می کردیم. حالا به اینهم گیر داده اند. به آنها بگویید عقل درست و حسابی ندارید. اگر جلو این منفذ را هم بگیرید و ما نتوانیم وقت خود را پشت اینترنت بگذرانیم بلند می شویم و می آییم خیابانها و هرکاری که بکنیم حتی آب بازی حتی سوت زدن حتی الله اکبر گفتن خود بالاخره حسابی اعصابتان را خط خطی خواهد کرد. به بین شما اصلا انگار که خودتان خارش دارید یعنی واقعا میخواره؟ ول کنید این اینترنت را و بگذارید دلمان به این خوش باشد. از طرف دیگر ما اگه یه روز به شما بدوبیراه نگوئیم و فحش ندهیم شما ها مریض می شوید و غمباد می گیرید. ول کنید این اینترنت را

  2. ناشناس گفت:

    مرگ بر دیکتاتور

  3. ناشناس گفت:

    درود بر شیر زنان سبزکه زینب وار بر سر یزید و یزیدیان فر یاد می کشند

  4. آرش گفت:

    سلام بر شهیدان باکری و همت
    سلامت باد خانواده های این بزرگواران به خصوص همسرانشان که در این زمانه رنج مضاعف می کشند. پایدار باد خانم محتشمی پور که در مقابل شیر زنی چون او از این که خودم را مرد بنامم شرمگینم.
    به امید روزی که تمامی عزیزان زندانی آزاد شوند به خصوص تاجزاده که در زندان هم خار چشم دیکتاتور و ملیجکهایش است

  5. ناشناس گفت:

    در سایه حکومت آقای خامنه ای ، متاسفانه نامحرمان و ناهلانی که خمینی کبیر ما را از آنان بیم میداد اکنون میداندار و صاحب قدرت شده اند و هدفی جز سرنگونی حکومت جمهوری اسلامی ندارند.