احمدی دیگر از احمدهای امام
چکیده :امروز یکی ازبچه های اطلاعات وعملیات قرارگاه کربلا ،جنگ در پیامکی که برایم فرستاد، نوشت روزی محمود سوداگر- برادر شهید احمد - برایم گفت : درسال 59 که حاج احمد مجروح شد و پای چپش را قطع کردند در نامه ای که ازبیمارستان فرستاد نوشت : به صدام بگویید بازمی گردم واین بار با پایی آهنین.در نوشته ای که همرزمان سوسنگردی احمد در باره او منتشر کرده و یک نسخه به من دادند نوشته شده بود وی با پدر و برادرانش در جبهه ها حاضربود .محمود برادرش درعملیات کربلای 5 به شهادت رسید.در جنگ مسول معاونت اطلاعات عملیات قرارگاههای نجف وقدس بود .پس ازجنگ بعدازمسولیت جانشینی لشکر7 ولی عصر(عج) او را به دلیل شایستگیهایی که داشت به فرماندهی لشکرهای 8 نجف و25کربلا و27محمد رسول الله گذاشتند.شجاع بود و باهوش.فروتن بود وسخت کوش. ازصراحت لهجه خاصی برخورداربود.آینده نگری خاصی داشت. ...
دکتر غلامعلی رجایی
احمد دیگری ازحاج احمدهای امام هم از میان ما پرکشید و آسمانی شد.
جمعه که از مراسم جشن میلادی که همشهریانم برگزارکرده بودند، به خانه برگشتم پیامک کوچکی حال مرا منقلب کرد:حاج احمد سوداگردلاورجبهه ها به یاران شهیدش پیوست!
بیش ازسی سال بود احمد را می شناختم.ازسنش بسیاربزرگتر بود.بخوبی این را در برخورد اول می شد فهمید.
چند سال قبل که با فرزندم علی به آموزشگاه آموزش رانندگی که بعدازکناره نهادنش! از کار،درخیابان هنگام دایرکرده بود به دیدنش رفتیم با خنده به او می گفت جوانی و نوجوانی بسیار پرشورو شری داشته ام.البته او را دوباره به کار برگرداندند.
درمراسم تشییع حاج احمد که امروزدر پادگان جنب ستاد کل با حضوراغلب فرماندهان جنگ برگزار شد دکتر محمد رضا سنگری که دردوران نوجوانی معلم او دردزفول بود درسخنان کوتاهی گفت بیست وچند روز پیش حاج احمد به من گفت درتمام عمرم هرگز بیاد ندارم ازکسی وچیزی ترسیده باشم.
یکباربا خنده به من گفت:حسن باقری (افشردی) درنامه ای به من نوشت شما چه کارمی کنید درقرارگاه می خورید ومی خوابید و جلو نمی روید تا گزارشی ازدشمن تهیه کنید.
احمد می گفت : تا این حرف را ازحسن شنیدم به اوگفتم به ترک موتورمن سوارشوتا با هم سری به جلو بزنیم .می گفت: اینقدرحسن را به جلو بردم تا درچند صد قدمی مواضع دشمن رسیدیم وتیرها مستقیما به سوی ما باریدن گرفت. شهید حسن که دید خیلی به خط عراقیها نزدیک شده ایم وخلاف احتیاط است در حالی که از پشت سرمرتب با دستش به سر من می زد می گفت: احمد، کجا داری منو می بری؟ گفتم هیچی برادرحسن،می خواهم تو را به جایی ببرم که به قول توما درآنجا می گیریم ومی خوابیم !
از گفتن این خاطرات هرگزقصد خودستایی نداشت.

دیشب ازشدت ناراحتی نتوانستم بخوابم. به یاد خاطرات بسیارم با احمد می افتادم.شاید باورتان نشود احمد به خانه و پیش من آمده بود. نیمه شب که درخانه ازفرط ناراحتی قدم می زدم،انگارجلوی من راه می رفت.
بیش از درد فراق احمد که درجلسات هیئت امنای پیشکسوتان معمولا درکنار من می نشست وگاه قبل ازصحبت کردن در باره دستورجلسه نظرخصوصی مرا در باره صحبتهایی که می خواست بزند می پرسید،غم همسرش که خواهرشهید است و فرزند 17ساله اش را چند سال پیش در سفرمشهد در جلوی چشمانش در یک سانحه رانندگی از دست داد خواب را ازچشمم ربوده وامان را ازمن برده بود.
همسری که سالها با ندیدن احمد که همواره درجنگ بود ،ساخت.
همسری که درجنگ،هرلحظه منتظرخبرشهاد ت احمد بود وهشت بارمجروحیت او را دید .
همسری که سالها با احمدی که قلبش با باطری کارمی کرد با نگرانی زندگی کرد.احمدی که از سال 59 در جبهه کرخه یک پایش را قبل از خود به سفر بهشت فرستاد .
همسری که این شبها درخانه با جای خالی احمد مواجه است.
ازخدا می خواهم به او صبر وآرامش بدهد تا بتواند این مصیبت کمرشکن را تحمل کند.
سردارسرلشکرغلامعلی رشید جانشین ستاد کل نیروهای مسلح هم در سخنانی با نامبردن از فرماندهانی همچون غلامپور، مهرابی، حسنی سعدی،محمد باقری، مصطفی ایزدی و.. گفت من وهمه فرماندهان جنگ حاضردراینجا ازارتش وسپاه شهادت می دهیم که سردارسوداگراز روزاول جنگ تا پایان آن درجبهه ها حاضر بود.
سردار رشید که با جدیت همیشگی اش سخن می گفت و نمی دانم ازاین مصیبت دردلش چه خبر بود، دائم صحنه احمد درحالی که بر روی موتور تریل قرمزی نشسته بود ودرطول خط تردد می کرد، درنظرم مجسم می شد و ازمن اشک می گرفت.چقدردلم برای آن روزهای غربت تنگ شده است.آن روز فقط نگران جلویمان بودیم وامروزنگران اطراف و پشت سرمان!
امروز بسیاری از دیده ها را همچون چشمانم بارانی دیدم.باورم نمی شد به این زودی احمد از میان ما برود.
آخرین باراحمد را 18 روز قبل برسرقبرتازه سردارحاج احمد سیاف زاده دربهشت زهرا دیدم.سخنانئ کوتاه گفتیم و برای همیشه ازهم جدا شدیم.
گاه برایم ایمیلهایی می فرستاد وافسوس که درآن روزها بدلایلی! نتوانستم حتی یکی ازایمیلهایش را پاسخ بدهم.خدا کند ازمن نرنجیده باشد.
قبل ازاینکه جنازه احمد را بیاورند ازآقای میرهاشمی که از مدیران ارشد پژوهشگاهی است که احمد رییس آن بود پرسیدم :چگونه از دنیا رفت؟ گفت: ازسفرشمال آمد و به رودهن رفت حین قدم زدن با راننده اش ناگهان ایستاد وگفت یاحسین وقلبش را گرفت و به زمین افتاد و دردم جان داد.گفتم به همین راحتی .چقدراین بچه های جنگ راحت به ندای فرستاده حضرت حق لبیک می گویند.
سرداررشید هم می گفت: احمدهمیشه آماده رفتن بود، هرچند در برنامه ریزی وعمل نشان می داد انگارصد سال دیگرمی خواهد زندگی کند.
همه امروزمی گفتند- و بعدها خواهند گفت – بردن تاریخ جنگ به میان واحدهای درسی دانشگاه به رغم همه محدودیتهایی که فرا روی این کاربود،کارمهم حاج احمد بود. کار را از دانشگاه آزاد آغاز کرد و الحق ، دکترجاسبی ریاست دانشگاه آزاد اسلامی، بسیار با او دراین زمینه همکاری نمود.
چند ماه قبل با خوشحالی به من گفت: میخواهم این درس و دروس دیگر جنگ را به مقطع کارشناسی ارشد ببرم.نمی دانم کار به کجا رسید.
خدا کند ستاد کل، جانشین شایسته ای برای احمد تعیین کند تا این کار را ادامه دهد.
امروز یکی ازبچه های اطلاعات وعملیات قرارگاه کربلا ،جنگ در پیامکی که برایم فرستاد، نوشت روزی محمود سوداگر- برادر شهید احمد – برایم گفت : درسال 59 که حاج احمد مجروح شد و پای چپش را قطع کردند در نامه ای که ازبیمارستان فرستاد نوشت : به صدام بگویید بازمی گردم واین بار با پایی آهنین.
در نوشته ای که همرزمان سوسنگردی احمد در باره او منتشر کرده و یک نسخه به من دادند نوشته شده بود وی با پدر و برادرانش در جبهه ها حاضربود .محمود برادرش درعملیات کربلای 5 به شهادت رسید.
در جنگ مسول معاونت اطلاعات عملیات قرارگاههای نجف وقدس بود .پس ازجنگ بعدازمسولیت جانشینی لشکر7 ولی عصر(عج) او را به دلیل شایستگیهایی که داشت به فرماندهی لشکرهای 8 نجف و25کربلا و27محمد رسول الله گذاشتند.
شجاع بود و باهوش.فروتن بود وسخت کوش. ازصراحت لهجه خاصی برخورداربود.آینده نگری خاصی داشت.
در برخورد با کسانی که او را نمی شناختند چنان متواضعانه و صمیمی برخورد می کرد که کسی نمی دانست او فرمانده چند لشکر سپاه و یکی ازچهره های برجسته اطلاعاتی جنگ بوده است.
نمازآخراحمد را حجت الاسلام والمسلمین آقای عابدی، روحانی نجف آبادی یی که همیشه دربین برو بچه های دزفول بوده و با آنها بسیار مانوس است خواند و با گریه سه بار گفت: اللهم انالا نعلم منه الاخیرا .خدایا ما جز خیرونیکویی ازاو ندیده ایم و درفرازی که خود به عبارات نمازاضافه کرد گفت: شهادت می دهیم این بنده تو تمام عمرش را خالصانه برای تو و در راه دین توجهاد کرد.
وقتی پیکراحمد بر روی دوش دوستانش ازمن دورتر ودورتر می شد به یاد روضه هایی افتادم که هرشب در اول ماه صفردرمنزلش برگزارمی کرد و برادرم حاج مهدی بهداروند که کتاب خاطرات احمد را بنام” جاده های سربی” نوشته ،منبری همه ساله آن بود.
بچه های هیئت محل حاج احمد هم الحق درمراسم تشییع وعزاداری او سنگ تمام گذاشتند.
احمد فردا در شهرش، دزفول به دل خاک می رود با جسمی که درراه دفاع ازدین وکشور،آن را بسیارخسته ومجروح کرد .به قول سردار رشید،احمد روحی بزرگ داشت که جسمش ازهمراهی با او خسته می شد.
دوشنبه ،مردم قدرشناس شهرمن، قطعا اورا تشییع باشکوهی خواهند کرد و در کنار شهدا به دل خاک خواهند سپرد.
افسوس که ازدرک آخرین لحظات حضوراحمد دراین دنیا محروم شدم.نمی دانم برادرش محمود وشهدای دیگرجنگ چه استقبالی ازاوکرده اند.
خدایا او را بپذیر ودرکناربهترین اولیایت مقام ده.
احمد رفت و راحت شد وما ماندیم با دنیایی ازنگرانیها.احساس می کنم دریایی فراروی ماست که هرلحظه ازآن موجهای سهمگینی برمی خیزد.
شب تاریک وبیم موج وگردابی چنین حایل کجا دانند حال ما…….
اشک امانم نمی دهد.
منبع: وبلاگ نویسنده














این مرگ سرداران مشکوک نیست؟؟؟؟؟؟؟؟
این آقای رجائی هم کم کم دارد بصیرتش را از دست می دهد