سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

برای احمد میری

چکیده :یادم هست آن شب پاییزی را کنار ساحل. یادم هست که گفتید: ما شرمساریم که بیرونیم و آزادگانمان دربند. آن شب من لبخند زدم و گفتم: شما چرا شرمنده باشید شما که چون شیر ژیان پاسداری مرزهای ایران عزیز را کردید آن گاه که ما صحنه های جنگ را فقط از تصاویر نمایش داده شده درتلویزیون خانه هایمان می دیدیم. شما رفتید و دفاع کردید و جزئی از پیکر عزیزتان را در جبهه های نبرد جا گذاشتید و برگشتید.نوبتی هم که باشد نوبت ماست برای پاسداری از آرمان هایمان آرمان های شهیدان. ...



فخرالسادات محتشمی پور

یادم هست آن شب پاییزی را کنار ساحل. یادم هست که گفتید: ما شرمساریم که بیرونیم و آزادگانمان دربند. آن شب من لبخند زدم و گفتم: شما چرا شرمنده باشید شما که چون شیر ژیان پاسداری مرزهای ایران عزیز را کردید آن گاه که ما صحنه های جنگ را فقط از تصاویر نمایش داده شده درتلویزیون خانه هایمان می دیدیم. شما رفتید و دفاع کردید و جزئی از پیکر عزیزتان را در جبهه های نبرد جا گذاشتید و برگشتید.نوبتی هم که باشد نوبت ماست برای پاسداری از آرمان هایمان آرمان های شهیدان.

شما سکوت معناداری کردید و بعد به من گفتید بروید دنبال سوژه یادداشت روزتان خانم. و من به عیدی رز کوچولو فکر می کردم که شد بهانه ای برای بازداشت دوست پدرش و کمک به دیگر خانواده های زندانیان سیاسی که شد جرم بزرگ انسان های نوع دوست و خداشناس! من صدای آریا را در میان صدای امواج دریا می شنیدم و با نوک پا شن های نرم ساحل را جابه جا می کردم و چشم هایم در تاریکی آن دورها را جستجو می کرد. شما از من فاصله گرفتید به بهانه گفتگو با دوستی و من دلم را به دریا زدم برای تطهیرو تعمیدآن!

– من در کنار ساحل قدم می زنم در صبح گاه یک روز زمستانی و یاد مهربانِ جانبازی که هرگز افسونِ زندگی آزام و راحت، او را از انجام مسئولیت های اجتماعی و سیاسی بازنداشت، با من است. این بار میزبان، همسرمهربان و فداکار شماست جناب میری! دلش به وسعت همین دریای مقابل من است. و آرمان هایش به همان بلندی کوه الوند. ما باید به همه خانواده های زندانیان سیاسی سر بزنیم خواه ناخواه! و همه چقدر مهربانانه درب های خانه های خالی از عزیزانشان را به روی ما می گشایند. عطر نرگس که می پیچد در هر خانه ای، چشمان جستجوگر ما دنبال تصویر زندانی سیاسی آن خانه می گردد و تصویرها می شوند نقش برجسته ذهن خسته ما! رز به قدر یک سال بزرگ شده انگار و عادله و فائزه طعم جدایی را با تلخی های روزگار مزمزه می کنند و همسر نازنین شما وآقای شهمیری و کامیلای عزیز همسر دکتر سروش مادرانه و خواهرانه مصائب خویش را با یکدیگر و با جوان ترها به اشتراک می گذارند.

گورستان شهرتان را سنگ قبرهای شهیدان صفایی دیگر بخشیده و اشک های ما شستشو می دهد این سنگ قبرها را در بعدازظهر پنج شنبه ای زمستانی و گل های مریم و شب بو و گل های میخک و داودی پر پر شده بر روی قبرهای خیس و دل هایی که می خواهد از سینه بیرون بجهد با نظاره دوباره خون بهای آزادی!

دیروز آریای جوان را با دست بند و پابند به دادگاه بردند تا بگویند ما قادر به تحقیر شما سبزهاییم و دیگر روز دست آسیب دیده تو را دستبند زدند تا یادت بیاید که آن عضو جامانده دز جبهه ها را این جبهه ندیده ها به رسمیت نمی شناسند همان طور که سوابق انقلابی خدمتگزاران انقلاب را نوخاستگان بی ریشه به رسمیت نمی شناسند!

آقای تاری می گوید: زندان را باید اقبال کرد دز این نظام. زندان نرفته باشی انگار چیزی کم داری! راست می گوید آقای تاری! زندان که نرفته باشی مثل آدم های دنیا ندیده باید چشم بسته بنشینی پای سخنان زندانی های سیاسی و با چشم های از حدقه درآمده سرت را مرتب به چپ و راست به نشانه تأسف تکان دهی! زندان که نرفته باشی باید چشم ها را ببندی و هی صحنه های غریب را در خیال تصویر کنی! زندان که نرفته باشی مثل آدم های سربازی نرفته لَخت و کرخت و سست می نشینی و لم می دهی به پشتی و خیالت را، بخشی از روحت را به جای تنت می فرستی آن طرف ها که برایت خبرهای تازه بیاورد.

حالا شماها همه در زندانید. زندان جمهوری اسلامی که برای استقرارش و برای تنزیهش در حد توان خود و گاهی بالاتر از آن هزینه پرداخته اید. دست ها را دراز کنید به سوی دستبندهایی که نشانه افتخار شمایانند بابلی های غیور! دست های مجروح احمد میری ها نشانه پایداری نسل جوان مدافع خون و آرمان های شهداست و صدای مانای آریا آرام نژادها و فریاد اعتراض محمدرضا آقاملکی ها و دیگر عزیزان زندانی آن خطه، نشانه نامیرایی جنبش سبزمان.

دست ها را به سوی دستبند ها دراز کنید غیورمردان بابلی! همسران و مادرانتان، شیرزنان تاریخ معاصر کشورمان هرگز نخواهند گذاشت ظلمی که بر شما می رود با سکوت شرم آور مسئولان قضایی و امنیتی به محاق فراموشی راه یابد!

آری بزرگ مردان بابلی وقت آن است که دست های غرورتان را سایه کنید بر روی سرهای ما و بگذارید که ما از تلاطم این رود به سلامت بگذریم!


یک پاسخ به “برای احمد میری”

  1. علي گفت:

    البته زندان بابل كه ديگه الان رفته تو جاده حبيبي.
    شده كويت واسه زندانيا.
    به جون خودم زندان نيست كه ويلاس.
    اگه بشه مارم ببرن اونجا از خدامونه.
    ولمون كن بابا بزار به زندگي خودمون برسيم