دلنوشته فخرالسادات محتشمی پور به احمد بورقانی
چکیده :احمدآقا راستش بازداشت جگرگوشه و نوردیده شما آقا سهام اگر حمل بر بدجنسی نباشد، کمی تا قسمتی موجب شادمانی ما شد از این جهت که یادمان بیفتد که وقتش رسیده که دست به دامان اموات مؤمن مان بشویم برای نجات این عزتکده ای که ذلیلش می خواهند. شما البته خوب حواستان به ما هست و به عزیزان دربندمان این را از همسرجان شنیدم که سر می زنید به اوین خوشبخت و به رفقای دیرین. کاشکی به این بچه های گمنام هم سری بزنید برادرجان می گویند رنج شان مضاعف است و دردشان عمیق تر و خانواده هایشان در عسر و حرج بیشتر. ...
فخرالسادات محتشمی پور در دلنوشته ای به احمد بورقانی می گوید :احمدآقا راستش بازداشت جگرگوشه و نوردیده شما آقا سهام اگر حمل بر بدجنسی نباشد، کمی تا قسمتی موجب شادمانی ما شد از این جهت که یادمان بیفتد که وقتش رسیده که دست به دامان اموات مؤمن مان بشویم برای نجات این عزتکده ای که ذلیلش می خواهند. شما البته خوب حواستان به ما هست و به عزیزان دربندمان این را از همسرجان شنیدم که سر می زنید به اوین خوشبخت و به رفقای دیرین. کاشکی به این بچه های گمنام هم سری بزنید برادرجان می گویند رنج شان مضاعف است و دردشان عمیق تر و خانواده هایشان در عسر و حرج بیشتر.
سهام الدین بورقانی هفته پیش بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شد.
وی در روزنامه های اصلاح طلب به کار روزنامه نگاری و عکاسی مشغول بود:
این نوشته که در صفحه فیس بوک منتشر شد، بشرح زیر است:
سلام احمد آقا
امید که حال شما خوب باشد با همه اوقات تلخی های روزگار غدّار. از احوالات ما اگر خواسته باشید، ملالی نیست جز این کژی و معوجی که در انقلاب ما از چند بهمن پیش تا کنون رخ نمایان کرده به سبب علت های سخت!
نه که بگویم این درد بی درمان ناگهانی ظهور کرده ها نه! ولی خوب لاکردار عینهو مرض سرطان تن رنجور و بی دفاع انقلاب را مورد هجمه قرار داده و از جمود و یخ زدگی مدافعان بهره ها برده و قهقه ها سرداد ه است به خیال پیروزی!
احمدآقا شما که اهل فهمید چرا حاشیه برویم؟ کار این انقلابی که ما دست در دست یکدیگر به پیروزی اش رساندیم در بهمن ماه سی و اندی سال پیش و با خون شهیدان مان آبیاری شد، بدجور بیخ پیدا کرده. حالا هرچه می گذرد ما بیشتر حالی مان می شود که ای دل غافل! نااهلان و نامحرمان از کِی ها سناریو سازی و نقشه پردازی می کردند که دخل این جوان برنا را بیاورند. حالا این انقلاب هیچ، خیز برداشتند که دخل اسلام را هم بیاورند با بدکاری هایشان. البته خیال خام فرموده اند که چراغ اسلام را بتوانند خاموش کنند. آن هم در عصر بهار عربی! خدای کعبه آن چنان ماهرانه کید مکاران را به خودشان باز می گرداند که دست آخر نمی فهمند کِی و از کجا خورده اند طفلکی ها! از شما چه پنهان ما هم عرضه حفاظت از شترهای خودمان را نداریم و این ابابیل خوب نشانه رفته اند آن ها را یکی پس از دیگری.
احمدآقا راستش بازداشت جگرگوشه و نوردیده شما آقا سهام اگر حمل بر بدجنسی نباشد، کمی تا قسمتی موجب شادمانی ما شد از این جهت که یادمان بیفتد که وقتش رسیده که دست به دامان اموات مؤمن مان بشویم برای نجات این عزتکده ای که ذلیلش می خواهند. شما البته خوب حواستان به ما هست و به عزیزان دربندمان این را از همسرجان شنیدم که سر می زنید به اوین خوشبخت و به رفقای دیرین. کاشکی به این بچه های گمنام هم سری بزنید برادرجان می گویند رنج شان مضاعف است و دردشان عمیق تر و خانواده هایشان در عسر و حرج بیشتر.
باری، خبر دستگیری آقا سهام آن چنان ما را مبهوت کرد که در آغاز، وقت شادمانی برای توسل را هم از ما گرفت اما اندک اندک حواسمان آمد سرجایش و دیدیم باید جبران مافات کنیم و چشم بدوزیم به دستان باکفایت شما و جناب سعدایی و دیگر نازنین های سفر کرده به محضر دوست که حالا تک خوری فرموده بر سر خوان بی منتهای معبود نشسته با همان لبخند نمکین، سیر و گشت خود را در عالم برزخ برنامه ریزی می کنید برای نظاره پوچی مشت های آهنین و گل های دروغین در سبد اقتدارگرایی مروج خشونت و ارتجاع.
احمداقای سخنگوی ستاد تبلیغات جنگ!
از آن بالا می بینی که جنگجویی های دلیران پاسدار مرزهای وطن به سخره گرفته شده است؟ می بینی سرداری امروز معادل است با سربه داری برای کسی که در آستانه بهمنی دیگر رژیم شاه را نقد کند؟! می بینی ابزار جنگ را در دست جوانک های نورسته برای نشانه رفتن هدف های واقعی در تمرین مردانگی عاریتی؟!خیابان های شهر را دیدی؟ و می بینی از آن بابا در آستانه هر مناسبتی که رنگی از اراده واقعی مردم داشته باشد و حتی در روزهای سوگ و تعزیت و شادی و مرحمت، مصاف آهن و آهنگ را؟! آهنگ راه…
احمدآقای سرپرست دفتر خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران در سازمان ملل!
راستی خبر را شنیدی؟ داریم سقوط می کنیم نه به خاطر کاهش قیمت نفت و میلیونر شدن کسی که تنها یک سکه طلای قدیم یا جدید در دستان مبارک دارد و یا چند اسکناس دلار ناقابل و نه به خاطر حمله دشمن استکباری و هر چیزی که فکر ش را می کردی وقتی بودی در دیار ما به اصطلاح زندگا!. نه، داریم سقوط می کنیم به بدره های هول انگیز بی اخلاقی و درماندگی فرهنگی آقاجان. شاید هم سقوط کرده ایم و حالی مان نیست! فکرش را می کردی؟ نمی کردی هیچ کس فکرش را نمی کرد. خبر را شنیدی؟ حالا وسط این معرکه آقای امنیت در کشور ما سرش گرم شمردن روزنامه نگاران هنوز بندی نشده است و یا دانشجوها و فعالان سیاسی
و مدنی! خبر را شنیدی؟ هر روز گزارش می کنند خبرهایی را که ساخته و پرداخته اند برای رونق انتخابات بی رنگشان!
احمدآقای معاون مطبوعاتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی!
اوضاع فرهنگی را که می بینی وضعیت مطبوعات آزاد را هم نگاهی بینداز از آن بالا ببین چه کردند با آن قلّه رفیعی که ساختی از آزادی و آزادمنشی در عرصه کتابت و طبع و مطبوعه ایرانی!
احمدآقای نماینده مجلس ششم و عضو هیئت رئیسه مجلس!
دست شما درد نکند برای آن تحصن 22 روزه در مجلس برای اعتراض به رد صلاحیت گسترده شورای نگهبان در انتخابات مجلس هفتم و برای استعفای از نمایندگی مردم وقتی دیدی وکیل مردم بودن غیرممکن شده در خانه ای که به نام ملت است و به کام دیگران. حالا مجلس هشتم هم دارد به پایان می رسد و وکیل مردم بودن دیگر دارد قصه می شود در کتاب ها که دست به دست بگردد و تو لابد از آن بالا بهتر شاهدی که پشت پرده چه خبر است. اما ما هم چون این پرده شدیداً نخ نما شده سایه وار چیزهایی می بینیم و عزیزان دربندمان شفاف تر می بینند و همسرجان ما هم که انگار چشم دلش خیلی پیش از این روزها باز شده بود هنوز دهان باز نکرده اند برای شرح دانسته هایشان.
خلاصه آقای بورقانیِ عزیزِ دل ملت و وجیه و شریف و دوست داشتنیِ گذشتگان و حتی آیندگانی که توفیق شناختت را بیابند، غرض از نگارش این نامه بی سر و ته ما فقط این بود که یادتان بیاوریم که این لبخندها که هی تحویل ما دادی که یعنی این نیز بگذرد! دیگر درد ما را افاقه نمی کند. حالا که این نوردیده را به بند سرد زمستانی گرفتارآورده اند و جفت عاشقش را سرگردان خانه این مادر و آن مادر نموده اند و فاطمه ات را حیران و مادر و پدر وارسته ات را پس از شهادت پوری و از دست دادن پوری دیگر این بار جانسورتر نالان ساخته اند، بیا و کمی اخم کن. حتی آن نگاه متفکر دوخته شده به انبوه کتاب های پیش رو و پشت سر و و حوالی و اطراف چاره کار نیست. اصلا درمان درد ما از لای این کتاب ها در نمی آید بیا کمی چاشنی اخم و عصیان را به کار بگیر باشد که خدای این بندگان عاصیِ طاغی و فانی یادش بیفتد که برای تحمل بندگان مظلومش سقفی قرار داده و این سقف را یا باید خودش بالا ببرد یا این که باز هم خودش این بازی نابرابر ناجوانمردانه را تمام کند به بهترین نحو ممکن.
همین!














آه آه آه …. از دست این روزگار … چقدر آرام میگیرم با خواندن هر آنچه که مینویسی….
خدایش بیامرزد که مرد خودساخته و آزاده ای بود و مطبوعات در زمان او دورانی بسیار طلایی و خواندی داشت.
تازه همون زندیاد میگفت اگر انتخابات واقعی باشد ما هم به این مجلس راه پیدا نمیکنیم. این وارستگی و صداقت را در کمتر کسی دیده ام.
درود برتوشیرزن شجاع ایرانی وهمسر شجاعت که به جرم گفتن حقیقت دربند می باشد.زنده باشید انشاالله.