سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

نامه ای به عروس رهبری

چکیده :پرسش از شکنجه سپید و عواقب و تبعات آن. پرسش از خون های به ناحق ریخته شده. پرسش از امنیت به تاراج رفته و آرمان های به غفلت سپرده شده و آرزوهای به محال گراییده. پرسش از خانواده های فروپاشیده و ارزش های پایکوب شده و انسانیت های له شده و کرامت های لگدمال شده و عزت کتمان شده و ذلت فراگیر شده. ...


نامه همسر تاجزاده به زهرا حداد عادل


فخرالسادات محتشمی پور

سلام زهراجان!

امیدوارم حالت خوب و خُلقت به جا باشد. راستش را بخواهی دوست نداشتم مخاطب این نامه همسر یک آقازاده باشد اما خوب انگار مقدرات فراتر از خواست و امیال آدم هاست و همیشه چرخ گردون به میل ما نمی چرخد. در واقع علت اصلی نگارش این نامه معرفی آقازاده ای است که به عقیده و طبق اظهار همسرجان، پرونده او و من که همسرجانش باشم، به دست اوست و این آقازاده کسی نیست جز همسرشما، شاگرد پانزده سال یا شانزده سال پیش منِ معلم تاریخ در مدرسه فرهنگ!

باری دست تصادف ما را بار دیگر کنار هم آورد و این بار نه در مدرسه بلکه در محیط مجازی که من این جا در منتهی الیه شمال شرق پایتخت مثل همه شب های تنهایی و بی همسری نشسته ام پشت مونیتورو انگشت بر تکمه های کیبورد می نشانم تا واژگان سرد و بی روح بر صفحه این ابزار دیجیتال جان بگیرند و مفاهیم از مغز فعال من به دل گرم تو در نمی دانم کجای پایتخت، راه یابند. باشد که باز هم مادّه بشود واسطه خیر و ناقل معنا به آدم های جوینده حقیقت!

زهرای عزیز!

بارها به شما گفته بودم که معلمی را چقدر دوست دارم و معلمی بچه های فرهنگ جور دیگری دوست داشتنی بود. بچه های فهیمی که از خانواده های فرهنگ دوست و فرهنگ شناس به این مدرسه پای گذاشته بودند تا دوره انتقالی از دبیرستان به دانشگاه را به نحو مطلوب طی کنند و من در تمام مدت تدریس، نهایت تلاشم را می کردم تا رشته تاریخ را به رشته مطلوب و منتخب شاگردانم تبدیل کنم و چه کار طاقت فرسایی بود این پروژه آشتی دادن نسل شما با درس تاریخ! من اما خسته نشدم و از پای ننشستم و امیدوارانه کلاس درس را به موزه و کتابخانه و نمایشگاه و نشست های علمی منتقل کردم و جایم را با شما عوض کردم و شاگردوار به شما گوش کردم تا با هم و در کنار هم تاریخ خوان و تاریخ دان شویم!

یادت هست زهراخانم  اردوی چند روزه به استان خوزستان را در اولین تعطیلی زمستانی آن سال سرد؟ من علیرغم این که با فرزندانم هم سفر شما شدم،  از همان لحظه ورود به قطار، مادری و معلمی را وداع گفته در کسوت دوستی باشما هم دل و هم کلام شدم و در تمام مدت سفر سعی کردم با بهره گیری از جادوی هم زبانی شنونده درددل هایی باشم که سال ها در دل های معصوم شما سنگینی می کرد. خوب یادم هست همه شکوه های آن روزها را از فاصله ای که میان دو نسل و میان بچه ها و اولیاء وجود داشت و همه شکایت ها از فضای بی اعتمادی و تحمیل عقاید و اجبار به پذیرش عرف و عادت و سنت. آن روزها شاید من به اندازه همه سال های معلمی از شماها یاد گرفتم و آموخته هایم تا هم امروز برایم ارجمند و قابل اعتنا و بهره گیری بوده و هست.

زهرا حداد عادل دانش آموز مؤدب و باوقار مدرسه فرهنگ!

یادت هست روزی در مسیر حرکت از اهواز به خرمشهر و یا شاید به سوسنگرد، وقتی بچه ها با شور و هیجان شیطنت های معمول دانش آموزی را در داخل اتوبوس به منصه ظهورآورده بودند و من غوطه ور در افکار خود بودم ناگاه سفره دلت را برایم گشودی و گفتی خیلی سخت است آدم در مدرسه ای درس بخواند که مادرش مدیر آن است؟!

من یک آن رمز همه شیطنت های مکتوم و هیجانات مستور و شور و شادی های محذور تو را دانستم و با لبخندی بر لب از تو خواستم که از این فرصت برای انتقال واقعیت های موجود و مطالبات و خواسته های مقتضی استفاده کنی و مادر را مشاور و راهنما باشی برای مدیریت درست بر قلوب و دل های هم کلاسی هایت  و تو به افق های دور چشم دوختی و ساکت شدی و من فکر کردم می خواهی به راه ها و شیوه های مؤثر برای پیشنهاد معلمت بیشتر اندیشه کنی و دیگر مزاحم افکارت نشدم.

آن سفر با همه خاطرات شیرینش جزئی از تجربه های ارجمند دوران معلمی من است و وداع با معلمی و تدریس، با خرداد 76 آغاز شد. خردادِ همان سالی که انتخاباتی سرنوشت ساز در آن رقم خورد و اتفاقا خاطره ای نیز از روزهای ماقبل آن انتخابات دارم که قانوناً تبلیغات انتخاباتی ممنوع بود و پدرت در یک گردهمایی دانش آموزان دختر با استفاده از فرصت یک اجتماع فرهنگی قصد تبلیغ برای کاندیدای رقیب آقای خاتمی را داشت و یکی از دانش آموزان که پدرش اینک در بند است و خودش اتفاقا در همین روزها دور از آغوش گرم و مهربان پدر، مزه مادر شدن را می چشد، جسورانه به او اعتراض کرده بود که کار خلاف قانون نکند و رئیس مدارس فرهنگ خجلت زده در مقابل شاگردان عذر خواسته بود و تلویحاً به شکست اخلاقی اعتراف کرده بود! اما چندی بعد در انتخاباتی دیگر و این بار برای ورود نمایندگان واقعی مردم به خانه ملت، اتفاق فجیع تری افتاد که باید شرحش را از پدر بخواهی که نیک بدان آگاه است! همان فاجعه ای که منجر به شکایت همسرجان من از آقای جنتی شد که تا امروز کسی به آن رسیدگی نکرده است و همین بی اعتنایی به حقوق شهروندی هنوز مورد اعتراض ایشان و همه ماست.

دخترم!

آن روزها گذشت و من با استفاده از گنجینه معارفی که در مدرسه شما و از شما آموخته بودم به مرکز امور مشارکت زنان رفتم تا آن تجربیات گرانبها را با تشکیل کمیته دختران جوان و باشگاه دختران جوان با کمک هم نسلی های پرسشگر و مشارکت طلب شما در عرصه عمل  به بوته نقد بگذارم و البته از دخترانم که گاهی به مدد و گاه به احوالپرسی می آمدند جویای حال همه عزیزانم بودم و بعدها وقتی شنیدم که تو به عقد ازدواج آقازاده ای درآمده ای یاد آن کلام حسرت گون و آن آه سردی که حکایت از محرومیت هایی ناخواسته داشت افتادم و برای دوام زندگیت و عاقبت به خیری ات دعا کردم و طی این سال ها از تو بی خبر بودم مگر با پراکنده گویی هایی از جانب هم کلاسان با وفا که هرازچندگاهی حالی از معلم خویش می پرسیدند و من نیز مادرانه جویای احوال همه تان می شدم. سال ها از پی هم گذشتند تا آن روز کذایی کودتا از راه رسید و مصائب فراگیر پس از آن که همه را متحیر و متأسف نمود.

روزهای باتوم و گاز فلفل و اسلحه و خشونت های شگفت آور. روزهای فرق های شکافته و گلوله های آتشین در برابر سؤال ساده رأی من کجاست؟! و روزهای بازداشت های فله ای و توقیف های فله ای و محدودیت ها و ممنوعیت های گسترده. و نام هایی که در کوچه و خیابان بر دهان ها بود و الله اکبرهای شبانه و …

من گاهی در خلوت و تنهایی خود یادی از تو می کردم و نمی دانستم در کدام گوشه از این شهر شلوغ گوش به شعارهای روز و شب هم وطنان سپرده ای؟ شعارهای آشنایی که در سال های نوجوانی ما گوش شهر را پر کرده بود و دیر به گوش کسی رسید که باید می رسید!

زهرای عزیزم!

باید کلام را کوتاه کنم. چرا که این قلم اگر مجال یابد مثنوی هفتاد من کاغذ می سراید برای صاحبان سِلم و سلام و برای آیندگان که گوش به امروز ما دارند. کلام را کوتاه می کنم با توصیه ای در همان کسوت معلمی چرا که همسری و مادری را خود تجربه کرده ای و فرزندی مقامی است که تا ابد با انسان می ماند در زمان حیات و ممات والدین گرام. من حالا فارغ از این که تو رشته ارتباطات را انتخاب کرده ای یا هر رشته دیگری را و از آن چه آموخته ای چگونه بهره برده ای در عرصه اجتماع،  بار دیگر تاریخ را به رخت می کشانم. و درس های تاریخ را برایت مرور می کنم. درس اقوام پیش از ما و عاقبت ستم گرانی که در زمین خدا فساد کردند و برافتادند و زندگی شان عبرت آیندگان شد به گفته آیات روحانی قرآن. درس شاهانی که پدرت می خواهد نشانشان را از کتاب های درسی محو کند تا لابد هرگز کسی هوس پادشاهی به سرش نزند! و یا شاید کسی عاقبت ستم و گردنکشی ها و عصیان گری های آنان  را نداند. من بار دیگر در مقابل تو در کلاسی به بزرگی جامعه ای که در آن زندگی می کنیم تاریخ پیامبران و شاهان را برایت دوره می کنم. از آغاز خلقت تا هم امروز. و حکایت دیکتاتورها و جلادانی را برایت می خوانم که ادعای بزرگی داشتند و جبروت. و تکیه بر جای بزرگان زدند و خوار و کوچک شدند و رفتند. من امروز بار دیگر یادت می آورم که تاریخ آئینه عبرت است و اگر عبرت نمی گیریم عیب از فهم و ادراک ماست وگرنه معلم تاریخ درس خود می دهد و مسئولیت و وظیفه خویش ایفا می کند.

می دانی زهراجان چرا زندگی پیامبران و شاهان با هم پیوند خورده ؟ شاید چون شاهی ریشه در خاک دارد و نبوت ریشه در آسمان. و انبیاء می آیند تا ما را هشدار دهند که روح خدا که در وجودمان دمیده شده یعنی خاک را باید وداع کنیم و برویم به جایی که مأوای همیشگی ماست و خداوند می خواهد به ما بفهماند که آدم از افلاک به خاک افکنده شده تا آسمانی شدن را خود انتخاب کند.

شاگرد دیروز من!

حالا بیا با هم به سرزمین زنان قرآنی برویم و یک یک آنان را سلام گوییم. و از میان آنان به خانه فرعون برسیم و همسرش آسیه را درود بفرستیم. چه بزرگ زنی است آسیه که در قلمرو فرمانروایی مطلقه ستم شویش تنها دعوت خدای را لبیک می گوید و فرمان او را گردن می نهد و موسی را در دامان می گیرد و پرورش می دهد. آری موسی همان طفل شیرخواره ای که مادر به فرمان خدا به آبش سپرده تا سر از کاخ فرعون برآورد با رسالت ویران کردن آن!
بیا دخترم بیا با هم قصه های قرآن را بخوانیم و تاریخ پیامبران و شاهان را. باید نقش زن در تاریخ توسط نسل ما و شما واکاوی شود. تاریخ را که خوب بخوانیم هریک جای خود را پیدا می کنیم. در خانه شاهان و مصلحان!

باید کلام را کوتاه کنم. نامه نباید به درازا بکشد. تاریخ مطول را نسل تو میل به خواندن ندارد.

اما جان کلام این است: می توان در خانه شاهان، پیامبرگونه و خدایی زیست! شاید تنها با پرسشی از همسری که آقازاده است در مورد جوانان گمنامی که به ستم در بندِگران اسیرند و فرزندانی که از آغوش پرمهر پدر یا مادر محرومند و پدران و مادرانی که چشمانشان از گریه های مدام چون چشمان یعقوب به سپیدی گراییده و همسرانی که نور و گرما از خانه هایشان به یغما رفته است. پرسش از سلول های انفرادی و شکنجه های روحی و فیزیکی.

پرسش از شکنجه سپید و عواقب و تبعات آن. پرسش از خون های به ناحق ریخته شده. پرسش از امنیت به تاراج رفته و آرمان های به غفلت سپرده شده و آرزوهای به محال گراییده. پرسش از خانواده های فروپاشیده و ارزش های پایکوب شده و انسانیت های له شده و کرامت های لگدمال شده و عزت کتمان شده و ذلت فراگیر شده.
و دست آخر پرسش از بندی شدن مظلومانه و قرنطینه هفدده ماهه و روزه داری چهارده ماهه همسرجانِ معلمت و بازداشت عاشورایی معلمت و معرکه سازی و دروغ پردازی و بازداشت و نگاه داشت در بازداشت گاه منکرات دختر معلمت و دروغ بافی و دغل بازی برای بازداشت و نگاه داشت 45 روزه معلمت در شکنجه گاه انفرادی با محرومیت کامل از حقوق اولیه اش تنها به جرم پی گیری وضعیت غیرقانونی اعمال شده برای همسرجانش و دست آخر محکومیتش به جرم وفاداری و غیرت و بروز عواطف انسانی و مطالبات حقوقی و شرعی و عرفی با حکمی سراپا دروغ، برگرفته از گزارش کار نبوی نامی، معاون حقوقی قرارگاه ثارالله که ادعای رزمندگی و جانبازی دارد و هدفش وسیله را برای همه دروغ هایش توجیه کرده است برای به مذلت کشیدن کسانی که عزتشان را خالقشان می دهد و ذلتشان تنها با ناسپاسی و دست اندازی به حقوق ملت متصور است نه هیچ چیز دیگری.

آری دخترم!

با تو می گویم ای هم نام دختر نبی اکرم (ص) و هم نام زنی که ظلم را برنتافت و به رغم سکوت شویش بر ستم گران و غاصبان حق او برآشفت! برای شریک ظالم نشدن می توان و باید از ظلم برائت جست.

خداوند عاقبت همه ما را ختم به خیر کند.
فخرالسادات محتشمی پور
معلم تاریخت در  مدرسه دخترانه فرهنگ

منبع: روزنه


38 پاسخ به “نامه ای به عروس رهبری”

  1. ناشناس گفت:

    نامه نوشتن به افرادی که گوش و قلب آنها مهر و موم شده فایده ندارد پس باید این انرژی را در جایی دیگه خرج کرد

  2. یه همشهری سابق گفت:

    خانم محتشمی پور سلام
    سلامی از دیار گرم کویر ، گاهی که نامه هایتان را میخوانم بی اندازه افسرده و بی امید میشوم … آخر تا کی ؟! …
    و گاه که می بینم بازهم می نویسید برخود میبالم که همشهری قدیمی بوده ایم . کاش چند روزی را به سفری می آمدید به شهر قدیمی تان تا شاید سختی و فشار روزگار ستم را موقتا به فراموشی بسپارید … اما مگر میشود تنها به سفر رفت ؟!!! … او هم که رفته نه بدلخواهش بوده که به جبر از عزیزانش جدا افتاده .
    … واقعا نمی دانم چه بنویسم
    شما خودتان اوج قله شهامت و صبرید و در ادبیات امروز دیگر مثال ” استقامت ” سرو نیست بلکه تاج زاده است نبوی است امین زاده و عرب سرخی و دکتر آرمین و … است مثال “صبر” ؛ اول زینب است و بعد محتشمی پور و همسران شهیدان باکری و همت و خانواده های این مظلومین
    واقعا سخت است خیلی سخت است
    این روزها مرتب از خاندان پیامبر میشود و اهلبیت امام حسین (ع) و سختی های بعد از سقیفه و ……. و عاشورا و بی آبی و شهادت و بعد … اسارت و مـــــا همچنان غافلیم
    غافلیم و فراموشکار که ” کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا ” و امروز نیز تکرار تاریخ است.!!!
    و البته این سزای ناشکری است “کفر نعمت از کفت بیرون کند”
    بامید روزی که همه بفهمیم …
    اللهم فک کل اسیر
    اللهم عجل لولیک الفرج

  3. محسن گفت:

    فدای تو مادر عزیزم بشوم. در دل همه ما جای داری خانم محتشمی پور عزیز.

  4. ناشناس گفت:

    چه نامه قشنگی، گریه ام گرفت. وقتی ما آدم ها کودکیم همه در مدرسه با هم دوست و صمیمی هستیم اما امان از روزی که بزرگ میشویم و با هم دشمنی میکنیم.

  5. بهنام گفت:

    سلام بر خانم محتشمی پور عزیز

    بی مقدمه… واقعا از دستتان ناراحت شدم وقتی خود را تنها توصیف کردید در حالی که نامه مینویسید برای گوش های نا شنوا …
    خوشحال باشید . . . از چنین همسر شجاعی ! من و امثال من ناراحتند که انقدر بالا بالا ها نیستیم تا بتوانیم حرف بزنیم …
    تا بتوانیم برای هدفمان زندان برویم . . . تا شکنجه شویم . . . و همه اینها کلید دلهای مردم است !
    آری ! تاریخی که شما حقیقت آن را بهتر از من می دانید تنها از تاجزاده ها یاد خواهد کرد . ضحاک ها خواسته یا ناخواسته ، دیر یا زود می میرند
    نه در ان دنیای فانی ، که در دل های ما . شما را مانند مادرم دوست دارم و آرزو میکنم فقط کمی از غمتان را بتوانم به دوش بگیرم

  6. ناشناس گفت:

    آقای خامنه ای بیاد دارید وقتی در زندان انفرادی زمان شاه بودید با خدا زمزمه میکردید که خدایا به من فرصت برقراری نظام اسلامی را بده تا ظلم را ریشه کن کنم؟ چی شد؟ این بود نتیجه وعده های شما به خدا؟

  7. ناشناس گفت:

    ashk amanam ra boride , bedanid khodavand jaye hagh neshaste ast…..

  8. ناشناس گفت:

    متأسفم او کیست که برایس نامه می نویسید لطفا این ها را بررگ نکنید از کار شما تعجب کردم

  9. رضا میهن دوست گفت:

    خانم محتشمی پور گرامی
    شما تنها نیستید
    تاجزاده و شما نشان دادید که همراه و در راه مردم هستید
    بنابراین تاجزاده ، شما و تاجزاده ها و محتشمی پورهای ایران عزیز برای همیشه خود را در قلب های مردم جاودانه نمودید
    درود بر شرف، غیرت، عزت و پایمردی شما دلاوران و غیرتمداران ایران عزیز
    یه روز خوب می یاد

  10. سامان گفت:

    درود بر خانم محتشمي پور- شما تنها نيستيد/ تنها چند روزي مردم را مي توانند در تنگنا قرار دهند / بلاخره اين فشارها كار خود را خواهد كرد و بساط ظلم برچيده خواهد شد/ به اميد آزادي تمام زندانيان از جمله همسر جان شما

  11. حمید گفت:

    با درود خدمت مادر گرامی و معلم عزیز نامه قشنگی بود اما چه حیف که اینجا همه گوشها نا شنوا و چشمها نابیناست اما نا امید نباشید که پایان شب سیه سفید است پایدار باشید

  12. حمید گفت:

    با درود خدمت مادر مهربان و معلم دلسوز مملکتم نامه زیبا و تاثیر گذاری بود اما چه حیف که اینجا دلها مرده گوشها ناشنوا وچشمها نابیناست وهمه فقط به فکر منفع خویشند اما ناامید نباشید که پایان شب سیه سفید است در پناه ایزد یکتا پایدار باشید

  13. علی گفت:

    مادر من روزی از روزها نوبت ما هم میرسد غصه ندارد

  14. یکی از اسیران گفت:

    سرکار خانم محتشمی پور عزیز
    با سلام :
    ضمن آرزوی سعادت و خوشبختی برای شما و همه زجر کشیدگان از دستگاههای ظلم و جور باید بگویم مگر راهی را که امروز حضرت ایت الاه خامنه ای طی میکند جز راهی است که حضرت امام از همان اول انقلاب طی کردند با این تفاوت که سکوت آنزمان من و شما امروز گریبان خودمان را گرفته و فردا نوبت خفتگان امروز خواهد بود.

  15. ناشناس گفت:

    درود بر شهامت و غيرت شما

  16. سهراب گفت:

    درود بر تو ای شیرزن
    منم در مدرسه فرهنگ درس خوندم.اون موقع حداد این جور ادم نبود.خطش فرق داشت ولی مهربان بود.ولی الان قدرت چه کارها که باهاش نکرده.کاش هیچوقت دخترش با پسر خامنه ای ازدواج نمی کرد.
    درود بر تاج زاده نبوی رمضان زاده سحرخیز قابل و……………………موسوی عزیز و کروبی

  17. ناشناس گفت:

    با تو می گویم ای هم نام دختر نبی اکرم (ص) و هم نام زنی که ظلم را برنتافت و به رغم سکوت شویش بر ستم گران و غاصبان حق او برآشفت! برای شریک ظالم نشدن می توان و باید از ظلم برائت جست.

    نامه بسيار زيبا بود ولي خانم محتشمي پور عزيز درس تاريخ دادي ولي در آخر نامه درك فاطمه را بيشتر از علي دانسته اي!!!!!!!!!
    شايد بدليل ظلمهاي زيادي كه ديده و چشيده اي بيش از حد فمنيست شده اي
    در پايان آرزوي آزادي با عزت براي شويت تاج زاده ي عزيز دارم

  18. همکلاسی گفت:

    فخری جان… گاه می شود به یاد همان روزهای مدرسه … زهرا هم شاگرد روشنگر بود.. چه می توان کرد.. مگر دخترهای موسوی به کدام مدرسه می رفتند.. تاریخ همه درس است.. بهترین درسش سید علی حسینی خامنه ای و میرحسین موسوی خامنه ای… دو کس از یک تبار و یک سرزمین… یکی می شود علی… و انکه حسین است را لباس خوارج بر تن می کند.. مگر می شود…. تاریخ را هرکس به نفع خودش تفسیر می کند…… تاریخ ما را نمی دانم چه کسی درس می دهد.. اما در همان ان جی اویی که درست کرده ای به نام تاریخ حتما اسم زهرا را بنویس
    یک زهرا حداد عادل.. دو زهرا رهنورد…. زهرا بنی یعقوب را هم فراموش نکن…. بیا این بار تاریخ زنانه را بنویس خانم معلم…

  19. محسن گفت:

    واقعا به داشتن چنین هموطنانی به خود میبالم .خانوم محتشمی پور شما و اقا مصطفی روی چشم ملت ایران قرار دارید .

  20. ناشناس گفت:

    عالی بود.. هدفگیری صحیح .. آفرین به هوشتان

  21. Sari گفت:

    بسیار زیبا گفتید همکلاسی عزیز!

  22. ناشناس گفت:

    صد رحمت به فرعون که او در بیش از هزار سال ان ربکم الاعلی میگفت ولی حضرات در قرن 21 ان ربکم الاعلی میگویند و در زمان تولد یا علی میگویند و مخالفت با انان مخالفت با خدا است

  23. محمدتقی گفت:

    ای همسر وارسته و ای مادر صبور
    درودبرتو که همچون کوه استوار در مقابل یزیدیان ایستاده ای و خم به ابروی خود نیاورده ای افرین برشجاعت و استقامت تو

  24. علي گفت:

    شما هم در اين کشور مسيوليت داشتيد آيا همه آن چيزهايي را که طالب هستيد آن موقع هم براي همه ايرانيان مي خواستيد؟ من به نظرم خداوند شما را دوست دارد و با لين شرايط از شما رفع مظالم ميکند

  25. مهدی گفت:

    خانم محتشمی پور سرور گرامی ،نرود میخ آهنی در سنگ اینها همه از یک قماشند

  26. رسول گفت:

    ابلاغ وروشنگری ماموریت انبیابود ازاینکه حوصله بخرج دادید و برا ی شاگرددوران مدرسه مینویسید بیسارارزشمند وحرمت نهادن به فهم دیگران است حال هرکه باشد درودبرشما حاج خانم محتشمی پور باید راه صلح رابازکنیم وجزبارنج وشکیبایی وگفتگو ممکن نیست

  27. ناشناس گفت:

    سرور ارجمند، مادر دلسوخته، همسر داغدار
    شرایطتان واقعا سخت و برای تمامی ابراز همدردکنندگانتان غیر قابل درک است.
    ولی افسوس که چه میتوان کرد، وقتی معلمی نتیجه مستقیم تربیت و تدریس خود را به این سرعت میبیند! آیا جز این نیست که مصداقهای نادرستی که در زمان تدریس برای شاگردانتان آورده اید، آنانرا به اشتباه انداخته ، آنهم چه اشتباهاتی…! اشتباهاتی به وسعت این سرزمین و داغهائی که دامان خودتان را هم گرفت…؟! “ذره ها را زر کردن ها و ظلمها را و جورها را معجزه انگاشتنها و آقازادگان را در سایه پدران غرق کردن هایتان..! و سکوتهایتان را که نه در با آقازاده ها که با شخص آقا ها بودنهایتان، به خود نمائی گذرانده اید! در مجالی که شاید خداوند برایتان خلق کرده بود برای دفاع از فریاد در گلو خفه شده بی همسران و بی پدران و بی فرزندان و…….

    هرچند که خواهر عزیز ” از ماست که بر ماست!!!!!” ولی صمیمانه برای در بند ماندگانتان آرزوی رهائی و برای شما و همرزمانتان صبر عاجل میطلبم….

    العاقبه للمتقین

  28. ناشناس گفت:

    سلام
    موضوع عالی بود.به دنبال فراخوان نوری زاد عزیز همه باهم در راه اثبات پایبندی به مبارزات مسالمت آمیز تا میتوانیم میگوییم و مینویسیم و ظلم را فریاد می کنیم.

  29. ناشناس گفت:

    وقتی خودتان هر بلایی مخواستید سر مردم می اوردید و صاحب مملکت بودید اعتراضی نداشتید حالا انتظار دارید ملت حرف شما را باور کنند

  30. ناشناس گفت:

    بنده از این خانم محتشمی پور سئوال دارم که آیا میتوانند برای دختر خانم های وابسته به خودشان و همسرشان که در کانادا هستند و کاملاً با فرهنگ غربی هماهنگ شده اند هم نامه ای بنویسند و انها را هم ارشاد کنند. محتوا و روح این نامه نشان می دهد که این جریان بدنبال تاثیرگذاری بر خانواده مسئولین نظام هستند توطئه ای کاملا حساب شده!

  31. رضا امیدوار گفت:

    نه! تو تنها نیستی،
    خشم فرو خورده، نفرت زیر خاکستر، بغض گلوگیر و توفان کف اقیانوس در انتظار خروش، مردم زخمی و رنجور از ظلم، جور، خفت، حقارت، اهانت، کتک خورده و سرکوب شده، زخمی، شکنجه شده، تجاوز شده، اعدام شده، زندانی و اسیر ارازل و اوباش، مردم خون به دل داشته، مردمی که آتش زیر خاکستر مانده که در پی فرصت و بهانه ای برای خروش و شعله کشیدن و به آتش کشیدن تمامی پایه ها و ستون های ظلم و ظالمان، ثانیه شماری می کنند،
    با شما و در کنار شما خواهر ، شما مادر، شما هم میهن باشرف و باغیرت ، با شما و مصطفای عزیزمان و در کنار و همراه تمامی زندانیان ملی و میهن دوستمان هستند.
    نه ! تو تنها نیستی
    یه روز خوب می یاد
    روزی که دور نیست
    امان از روزی که این آتش، زبانه بکشد!
    اندکی صبر، سحر نزدیک است

  32. علي گفت:

    همه ميدانند كه اين «ناشناس ها» كه در كلمه نظري كاملا مغاير با سايرين ميدهند و به گونه اي ميز را ميچرخانند،كيستند! با چه هدفي مراجعه ميكنند! و مقصودشان از چرخاندن پيكان اين سوالات به طرف مقبولشان چيست!

    بنويسيد ماموران معلوم… ما براي شما هم حق آزادي بيان قائليم.

  33. پدرام گفت:

    نامه ای از پدرام به سرکار خانم محتشمی پور : ای مگس عرصه سیمرخ نه جولانگه توست …عِرض خود مى برى و زحمت ما مى دارى

  34. ناشناس گفت:

    برای آقای پدرام:
    در تاریخ ثبت شده حضرت علی (ع) وقتی قاتلش ابن ملجم رو می دیده شعری به عربی میخوانده تقریبا با این مضمون:
    من زندگی او ( مرادی ) را می خواهم ، او کشتن مرا . عذرت را از این یار مرادی ات بیاور

    خانم محتشمی پور برای پاسداری از کرامت انسانی و عزت نفس و عاقبت به خیری امثال من و شما در راه خدا جهاد کرده اند ولی شما اینطوری بی ادبی کرده اید.
    ولی چیزی که در مورد شما بدیهی هست این است که شما هنوز الفبای انسانیت رو یاد نگرفتید و از آیه ی قرآن بی خبرید که مدرک کرامت ذاتی اننسان هاست که اینطور بی ادبی می کنید.
    خیلی راحت میشه مثل سبک خودتان جوابی برای شما نوشت ولی شما هم آفریده ی خدایید و همه ی ما در مقابل رفتار و گفتارمان مسئولیم و باید جوابگو باشیم
    خداوند همه ی مارو هدایت کنه.

  35. محمد گفت:

    برای آقای پدرام:
    در تاریخ ثبت شده حضرت علی (ع) وقتی قاتلش ابن ملجم رو می دیده شعری به عربی میخوانده تقریبا با این مضمون:
    من زندگی او ( مرادی ) را می خواهم ، او کشتن مرا . عذرت را از این یار مرادی ات بیاور

    خانم محتشمی پور برای پاسداری از کرامت انسانی و عزت نفس و عاقبت به خیری امثال من و شما در راه خدا جهاد کرده اند ولی شما اینطوری جسارت و بی ادبی کرده اید.
    ولی چیزی که در مورد شما بدیهی هست این است که شما هنوز الفبای انسانیت رو یاد نگرفتید و از آیه ی قرآن بی خبرید که مدرک کرامت ذاتی انسان هاست.
    خیلی راحت میشه مثل سبک خودتان جوابی برای شما نوشت ولی شما هم آفریده ی خدایید و همه ی ما در مقابل رفتار و گفتارمان مسئولیم و باید جوابگو باشیم.
    خداوند همه ی مارو هدایت کنه.

  36. ناشناس گفت:

    برای آقای پدرام:
    در تاریخ ثبت شده حضرت علی (ع) وقتی قاتلش ابن ملجم رو می دیده شعری به عربی میخوانده تقریبا با این مضمون:
    من زندگی او ( مرادی ) را می خواهم ، او کشتن مرا . عذرت را از این یار مرادی ات بیاور

    خانم محتشمی پور برای پاسداری از کرامت انسانی و عزت نفس و عاقبت به خیری امثال من و شما در راه خدا جهاد کرده اند ولی شما اینطوری جسارت و بی ادبی کرده اید.
    ولی چیزی که در مورد شما بدیهی هست این است که شما هنوز الفبای انسانیت رو یاد نگرفتید و از آیه ی قرآن بی خبرید که مدرک کرامت ذاتی انسان هاست.
    خیلی راحت میشه مثل سبک خودتان جوابی برای شما نوشت ولی شما هم آفریده ی خدایید و همه ی ما در مقابل رفتار و گفتارمان مسئولیم و باید جوابگو باشیم.
    خداوند همه ی مارو هدایت کنه.

  37. محمد گفت:

    برای آقای پدرام:
    در تاریخ ثبت شده حضرت علی (ع) وقتی قاتلش ابن ملجم رو می دیده شعری به عربی میخوانده تقریبا با این مضمون:
    من زندگی او ( مرادی ) را می خواهم ، او کشتن مرا . عذرت را از این یار مرادی ات بیاور
    خانم محتشمی پور برای پاسداری از کرامت انسانی و عزت نفس و عاقبت به خیری امثال من و شما در راه خدا جهاد کرده اند ولی شما اینطوری جسارت و بی ادبی کرده اید.
    ولی چیزی که در مورد شما بدیهی هست این است که شما هنوز الفبای انسانیت رو یاد نگرفتید و از آیه ی قرآن بی خبرید که مدرک کرامت ذاتی انسان هاست.
    خیلی راحت میشه مثل سبک خودتان جوابی برای شما نوشت ولی شما هم آفریده ی خدایید و همه ی ما در مقابل رفتار و گفتارمان مسئولیم و باید جوابگو باشیم.
    خداوند همه ی مارو هدایت کنه.

  38. افشاري گفت:

    فقط بگم با اين گفقه ها آدمو به گريه ميندازي

    كو گوش شنوا اونم تو اون خونه ي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟