ادبیات سبز/ کجایی امیر ؟
چکیده :سزای ناکسان زندان و بند استضرر را راه بستن سودمند استشما ای حاکمان مردم آزارکه در خلوت کنید آسوده هر کارچرا شادی فقط بر ما حرام استمگر نه عیشتان دائم به کام استخداوندا که می دانم که هستیبر این ظلم و ستم چون دیده بستیخوشا روزی که ما دستی برآریمدمار از روز هر پستی برآریم ...
بیاد امیر کبیر ، وزیر با کفایت و وطن پرست ایران زمین
” کجایی امیر؟ “
سلام ای افتخار ملک ایران
شهید راه حق میرزا تقی خان
به یادت جان و قلبم سوگواران
به سوگت ماتمم ، ابر بهاران
تو تاریخ منی در خون نشسته
نثار تربتت ، گل دسته دسته
تو خواب ظلم را آشفته کردی
جدا ناسفته را از سفته کردی
تو رفتی مام میهن شاد از تو
سرفراز دو عالم ، داد از تو
وطن خواهی و جهدت یاد بادا
ستم را دودمان بر باد بادا
به گیتی نام نیکت جاودانه
نصیب دشمنت جبر زمانه:
هر آنکس ریخت خون بیگناهی
گرفتش دامن آن خونابه گاهی
به تیر غیب شد شاهی گرفتار
کز القابش یکی : خاقان قاجار
گناهت بس همین بودی وطن خواه
نبودی در پی زور و زر و جاه
تو را خواهد وطن اینک کجائی
مگر تو از پس دونان برآیی
چه گویم گرگها درعیش و نوشند
ز شیادی لباس میش پوشند
هزاران کاسه لیس و رند کفتار
کنند از پول بیت المال نشخوار
طفیلیهای آقازاده بی رنج
بدست آرند کلید مخزن گنج
وکیل و مجلس و مفتی به خوابند
وزیر و دولت و قاضی خرابند
سپاهی هم که نامش پاسدار است
به فکر سیم و زر نه کارزار است
سیاست پیشه گان را کو فراست؟
که خواهد کرد ازین کشور حراست؟
تو گوئی سرنوشت ما همین است
که تا بوده چنین بود و چنین است
کجائی ای امیر ای مظهر داد؟
ببینی تا چه کرد با داد ، بیداد
تو بودی خادم ملک و رعیّت
عدالت در رکابت در معیّت
بریدی دست ناپاک تطاول
رهاندی ملک و ملت از چپاول
تو برچیدی بساط مادر شاه
رجال سفله را راندی ز درگاه
هم آنان کاین میان ذینفع بودند
در کین و عداوت را گشودند
به پا کانون مکر و زرق کردند
ترا در خون پاکت غرق کردند
نه خون، غیرت ز رگهایت تراوید
خجل شد قاتلت در خون تو را دید
گلوی خود درید آن مرد دلاک
نبود او جانی و خونریز و سفاک
که بود او نوکری در خدمت زور
بدا بر حال مأموران معذور
تو را آن مردم بدنام کشتند
تو را مظلوم در حمام کشتند
الا ای روزگار، ای سفله پرور
چرا نااهل شد سلطان و سرور
تو شام ظلم را دیجور کردی
تو عیش آن ستمگر جور کردی
چرا باید که شاهی لااُبالی
نماید سلطنت پنجاه سالی
چرا آن شیر در زنجیر کردی
خیانت پیشهای را میر کردی
نبود آن جبهٔ خدمت ، لباسی
برازندهٔ تن میرزا آغاسی
تفو بر حیله و تلبیس و نیرنگ
که زاید فتنه و شر رنگ وارنگ
از آنم حسرت و درد و دریغ است
که در دست خودی آهخته تیغ است
اگر که خصم مُلکم اجنبی بود
علاج کار من حرف نبی بود
به رزم بی امان چونان نیاکان
برون میکردمش از خاک پاکان
ولیکن این عدو زین سرزمین است
به فتوی، جاعل دین مبین است
اگر جنگ و جدالی در بگیرد
لهیبش خشک و تر در بر بگیرد
خدا لعنت کند بر جنگ افروز
که جنگ داخلی شد خانمانسوز
سزای ناکسان زندان و بند است
ضرر را راه بستن سودمند است
شما ای حاکمان مردم آزار
که در خلوت کنید آسوده هر کار
چرا شادی فقط بر ما حرام است
مگر نه عیشتان دائم به کام است
خداوندا که می دانم که هستی
بر این ظلم و ستم چون دیده بستی
خوشا روزی که ما دستی برآریم
دمار از روز هر پستی برآریم
*****
احمد نیکبخت – آذر ۱۳۹۰














احمد جان دستت درد نکند. آن قسمت که لباسی و میرزا آغاسی را آورده ای باید یاد آوری شو دکه جانسین امیر میرزا آقاخان نور ی بود و میرازا آغاسی پیش ازامیر و صدراعظم محمدشاه پدر ناصرالدین شاه بود و به جای محمدشاه وقتی ناصرالدین شاه نشست، میرزا تقی خان امیرکبیر به صدارت رسید. ایام به کام باد