سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
» آنجا که یک یهودی، علی را به محکمه می خواند، چرا من نتوانم رهبر را به محکمه ی مجازی خویش بخوانم

دردنامه محمد نوریزاد به دخترش

چکیده :روزی که از زندان به بیمارستان رفتم و موقتاً از بیمارستان به خانه به قم رفتیم دیدن آقای وحید خراسانی. من در آن دیدار که جمعی دیگر نیز حضور داشتند و هرگز نیز قابل تکذیب نیست، سخنان نامتعارفی را با ایشان در میان گذاردم. فردای همان روز فوراً مرا به زندان بازگرداندند. حتماً در بیت جناب ایشان نیز مثل بیت سایر علما شنود داشته اند و زنده و مستقیم صدای مرا می شنیده اند که به آیت الله وحید می گویم: چرا بر این همه ظلمی که به چشم خود می بینید خروج نمی کنید؟ و او گفته بود: آقای نوری زاد، والله اگر نتیجه ی خروج برمن مسجّل شود، همین فردا خروج می کنم....


محمد نوریزاد، جهادگر دوران دفاع مقدس و مستند ساز در نامه ای به دخترش با شرح وضعیت خود و با تاکید بر اینکه نامه شانزدهم وی خطاب به رهبری با عنوان  ”بیداری یا بیماری اسلامی” آماده انتشار است، می گوید: من اگر قرار بود به افشاگری بپردازم و به یک چنین رفتار ذلیلانه ای دست ببرم، سخن بسیار داشتم. چه سخنانی؟ از همنشینان بی نشان و فراوانِ جمعی از سرداران و پاسداران، از ضعیفگان چند بچند آیت الله ها، از زنان انگلیسی حجت الاسلام ها، از بزم های منقلی نام آوران، از سه تار نوازی بزرگانی که خود در خفا برای معشوقگان خود می نوازند و برای مردم، نه حرام بودن سه تارنوازی را، که حتی حرام بودنِ نشان دادنِ آن را در صدا وسیمای طنز خود تجویز می کنند.

نوریزاد که طی هفته های اخیر هر جمعه با نامه های دلسوزانه ی خود به رهبری به تشریح بخشی از اوضاع کشور پرداخته، خاطر نشان می کند که آنجا که یک یهودی، علی (ع) را به محکمه می خواند، چرا من نتوانم رهبر را با اعتنا به هزار هزار آسیب ریز و درشتی که حیثیتِ سرزمین فلک زده ی ما را خراشیده، به محکمه ی مجازی خویش فرا بخوانم و قضاوت آن محکمه را به خود مردم وابگذارم؟

به گزارش کلمه، پس از انتشار چهاردهمین نامه ی این نویسنده ی منتقد که طی دو سال گذشته بارها به خاطر همین نامه ها روانه ی زندان شده بود اما این نامه ها در درون زندان نیز قطع نشد، جوسازی ها علیه وی تشدید پیدا کرد.

تا آنجا که وی در پانزدهمین نامه اش که آن را به دلیل تهدیدات نیروهای امنیتی زودتر از تاریخ وعده داده شده و در میانه ی هفته منتشر کرده بود از هجمه و هراس افکنی نیروهای اطلاعات سپاه برای او و خانواده اش گفته بود.

محمد نوری زاد در نامه پانزدهم خطاب به رهبری گفته بود کاری که اطلاعات سپاه با من و با خانواده ام شروع کرده است، آنقدرمشمئز کننده و سخیف است که من هیچگاه یک چنین رفتاری را از ساواک شاه، نه شنیده و نه درجایی خوانده ام.

متن کامل این نامه که در وب سایت رسمی محمد نوریزاد منتشر شده به شرح زیر است:

به نام خدایی که در” مادر” به تجلی درآمد

سلام ای فهم بزرگِ خانه ی ما.

دیروز پنجشنبه از من به اصرار خواستی که دو جمعه ننویسم. و من به صورتت که نگاه کردم، تنم لرزید. با آنکه پیش از این نیز بارها همین را از من خواسته بودی و من سنگدلانه گفته بودم: هرگز! اما نمی دانم چرا گونه ات را بوسیدم و گفتم: چشم!

تو پیش از این بارها به من گفته بودی: پدر، یک چند وقتی بخاطر من ننویس. و من، روی برگردانده بودم که: هرگز! گفته بودی: دو ماه ننویس تا من آرامش داشته باشم. و من با قلبی که از مهر تو می گداخت و تو آن را کوهی از یخ می دیدی گفته بودم: هرگز! گفته بودی: یعنی من برای تو هیچ ارزشی ندارم؟ و من گفته بودم: بسیار، اما می نویسم بخاطر ارزشی که برای تو قائلم. چندی گذشت. باز گفتی: همین یک ماه باقی مانده را ننویس! و من گفتم: هرگز! دست های مرا گرفتی که: پدر، به چشم های من نگاه کن. منم. همو که مرا غلیظ دوست می داری. من و مادر و بچه ها در رنجیم. بیا و این سه هفته ی باقی مانده را ننویس. و من گفتم: با همه ی علاقه ای که به تو و به همه ی شما دارم، می نویسم!

باز روزی دیگر گفتی: پدر، خانواده از هم می پاشد. اینها حیا ندارند. آن روزهایی که در زندان سپاه بودی، چقدر به تو گفتیم به آن دو پاسداری که با تو مرتبط اند اعتماد نکن. آنها هزار نفر مثل تو را زیر پا نهاده اند و به هیچ اصولی پایبند نیستند. و من در ملاقات های هفتگی به شما می گفتم: من نمی توانم به این ها اعتماد نکنم. چرا که اینها با دیگران فرق دارند. یکی از آنها پاسداری است که هفت سال اسیر بوده. به سلول من می آید و حرف از ادب و انصاف و انسانیت می زند. من اگر به او اعتماد نکنم باید روی خودم و باورهای انسانی و انقلابی خودم خط بکشم. من و امثال او فصل مشترک های فراوانی داریم. مثل انقلاب، امام، سال های جنگ، شهید، جانباز، پاکی، مردم، حق، حقوق، گذشته، آینده، بسیج، بسیجیان پاک. پاسداران پاک. جهاد، جهاد سازندگی. و خیلی مشترکات دیگر. و می گفتم: در هر جماعتی خوب و بد هست. اما این دو نفر از خوبان اداره ی اطلاعات سپاهند.

و تو نازنینم ، به من می گفتی: از ما گفتن. به اینها اعتماد نکن. تو به تازگی از ماهها مقاومت و یک هفته اعتصاب خشک بیرون آمده ای. نکند اینها با یکی دو لبخند و یکی دو خاطره از جنگ تو را نرم کنند. و من، با آنکه ماه ها در سلول های انفرادیِ وزارت اطلاعات پایداری کرده بودم و خم به ابرو نیاورده بودم، در زندان سپاه به آن دو پاسدار اعتماد کردم. می دانی چرا؟ بخاطر این که نمی خواستم باورکنم: کل سپاه، که یک روزی چشم و چراغ ما بود، در هم شکسته و به غرقابی از تعفن و آسیب فرو شده است. آرزو داشتم هنوز کورسویی از آن سپاه سال های عاشقی باقی مانده باشد. آن دو نفر برای من همان کورسو بودند. من نمی خواستم برجی که از سپاه بالا برده بودم، یکجا بر سر خودم فرو ریزد. هنوز به جماعتی از پاسداران و سلامتشان امید داشتم. و دوست داشتم آن دو نفر، دو نفر از آن جماعت قلیل سپاه باشند.

روزی که از زندان به بیمارستان رفتم و موقتاً از بیمارستان به خانه، فردای آن روز با مادرت به قم رفتیم. به دیدن آقای وحید خراسانی. من در آن دیدار که جمعی دیگر نیز حضور داشتند و هرگز نیز قابل تکذیب نیست، سخنان نامتعارفی را با ایشان در میان گذاردم. سخنانی که باب نبود. سخنانی که در او از ملاحظه و از لفاظی های رایج خبری نبود. فردای همان روز فوراً مرا به زندان بازگرداندند. حتماً در بیت جناب ایشان نیز مثل بیت سایر علما شنود داشته اند و زنده و مستقیم صدای مرا می شنیده اند که به آیت الله وحید می گویم: چرا بر این همه ظلمی که به چشم خود می بینید خروج نمی کنید؟ و او گفته بود: آقای نوری زاد، والله اگر نتیجه ی خروج برمن مسجّل شود، همین فردا خروج می کنم.

به زندان که بازگشتم، یکی از آن دو پاسدار که هفت اسم داشت و یکی از هفت اسمش “کریمی” بود، با چهره ای غضب کرده به سلولم آمد و گفت: برای چه به قم رفتی؟ برای چه به دیدن آقای وحید رفتی؟ گفتم: به شما چه مربوط؟ مگر به آمریکا رفته ام و به دیدن باراک اوباما؟ با همان غضب گفت: تو منافقی! یک منافق مدرن! گفتم: آقای کریمی، حرفت را بزن اما توهین نکن. گفت: نه، این را پشت سرت هم گفته ام. ما سه جور منافق داریم. منافق های مسعود رجوی، منافق های اصلاح طلب، و تو که منافق مدرنی. بار دیگر تکرار کردم: آقای کریمی، حرفت را بزن اما توهین نکن! اما او محکم درآمد که: بگذار حرف آخرم را بزنم. من اگر بخواهم بین مسعود رجوی و نوری زاد یکی را انتخاب کنم، مسعود رجوی را انتخاب می کنم!

اینجا بود که صبرم سر رفت. برخاستم و درِ سلول را باز کردم و به کریمی گفتم: گمشو بیرون! او چهره درهم کشید که: جمع کن عوضی! آنچنان بر سرش فریاد کشیدم: گمشو بیرون، که نمی دانست در آن خلوت دو نفره، در آن سلول سپاه، او زندانی من است یا من زندانی او. با سراسیمگی و ترس نگهبان ها را خبر کرد تا بیایند و درِ سلول را که از پشت بسته شده بود، باز کنند. موقع خروج به صورتش قراول رفتم و گفتم: من پوزه ی گنده ترهای تو را در سلول های وزارت اطلاعات بخاک مالیده ام، تو که هم قدت کوتاه است و هم قواره ی فکری ات.

زمان گذشت و من از زندان بیرون آمدم. تصمیم گرفتم هر آنچه را که در این یکسال و نیم زندان بر من رفته بود، تصویر کنم. فیلمنامه ای نوشتم به اسم ”محرمانه برای رهبرم”. خودت ریز به ریز در جریان بودی. هشتاد روز از فیلمبرداری نگذشته بود که هجده نفر از مأموران اداره ی اطلاعات سپاه به خلوت و خانه ی ما ریختند و ابزار کاری مرا و کامپیوتر حرفه ای مرا و بسیاری دیگر را بار کردند و بردند. تو خودت در خانه بودی و دزدان مؤدب سپاه را به چشم دیدی. دو سال قبل هم به چشم خود دزدان وزارت اطلاعات را دیده بودی که چهار دستگاه کامپیوتر ما را و آلبوم های عکس خانوادگی ما را برداشتند و بردند و هرگز نیز به ما بازنگرداندند.

یک هفته بعد از آن دزدی، به دیدن آن پاسداری رفتم که می گفت هفت سال اسیر بوده. همو که در زندان با من بسیار مهربان بود. و من بر خلاف خواست تو و مادرت، به او، بخصوص به او، سخت اعتماد کرده بودم. چون می خواستم در آن خرابه، یکی باشد که بوی درستی و ادب و انصاف و سال های خوب عاشقی بدهد. یکی که: پاسدار باشد و راستگو باشد. یکی که پاسدار باشد و اهل ادب باشد. یکی که پاسدار باشد و دزد نباشد. یکی که پاسدار باشد و دستش به خون کسی که نه، به یک سیلی نابجا آلوده نشده باشد. و او، به گمان من همو بود. پاسداری که در اداره ی اطلاعات سپاه مانده بود تا بگوید: می شود پاسدار بود و از مال حرام به فربگی در نیفتاد. می شود پاسدار بود و در اداره ی اطلاعات سپاه بود و سر به خانه و زندگی مردم فرو نبرد و به اصول اسلامی که نه، به اصول اخلاقی و انسانی پایبند بود.

در آن ملاقات یکی دو ساعته، به آن پاسدار هفت سال اسیر اداره ی اطلاعات سپاه گفتم: من آن فیلم را محرمانه می ساختم. آن هم برای رهبر. به دوستانتان بگویید وسایل کار مرا به من برگردانند. وگرنه من کاری خواهم کرد که حداقل نتوانید به سادگی جمعش کنید. این را درنامه ای که به دستش دادم نیز آورده بودم. حتی به او گفتم: اجازه بدهید این اعتمادی که من به شما، تنها به شما دارم، همچنان باقی بماند. آن روز گذشت و دزدان اداره ی اطلاعات سپاه همانگونه که خود پیش بینی می کردم، وسایل مرا به من باز نگرداندند.

به دیدن آقای ناطق نوری رفتم و نسخه ای از فیلمنامه و نامه ی منتشر نشده ی نهم و یک نامه ی محرمانه را به وی دادم و از ایشان خواستم که ماوقع را به اطلاع حضرت آقا برساند. در آن نامه ی محرمانه از رهبر خواسته بودم که دستور فرمایند وسایل من به من بازگردانده شود تا من به عهد خود وفا کنم و آن فیلم محرمانه را برای ایشان کامل کنم. یک هفته بعد از دفتر آقای ناطق به من خبر دادند که امانتی ها به آقا مسعود یکی از پسران رهبر رسانده شده و آقا مسعود گفته که شخصاَ بسته ی امانتی را به پدرشان تحویل داده است. زمان گذشت و از بیت رهبری نیز خبری نشد. و من مجبور شدم به انتشار نامه های نهم و دهم تا: چهاردهم.

در تمام این مدت، تو به خانه ی ما می آمدی و از من می خواستی دست بدارم و نامه نوشتن را متوقف کنم. من اما می خروشیدم که نه. تو حتی یک روز گفتی: حتی اگر به نابودی من و همه ی خانواده ی بیانجامد؟ سنگ تر از سنگ گفتم: بله! و تو هیچ نگفتی. سر به زیر انداختی و رفتی. به همه گفتی من با پدر قهرم. اما هر بار که مرا می دیدی باز خودت را در آغوش من جای می دادی و گونه هایت را برای بوسه های من مهیا می کردی.

من در تمام این مدت به خودم می گفتم: در کامپیوتری که دزدان اداره ی اطلاعات سپاه، و دو سال پیش: دزدان وزارت اطلاعات از ما دزدیده و برده اند، صحنه های خصوصی فراوانی است. نکند هیولاهای این دو دستگاه برای به زانو در آوردن من دست به انتشار آنها ببرند. یک امید واهی به من می گفت: این حداقل خصلت انسانی و ایمانی باید درمیان آن دم و دستگاه اسلامی باشد که به حریم خصوصی کسی ورود نکنند. بخصوص چشمم به آن پاسدار هفت سال اسیر بود که آزادگی اش را در کربلا امام حسین(ع) مخاطب قرار داده بود. که: اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید.

اما سخن تو به درستی انجامید. که بارها به من گفته بودی: به اینان اعتمادی نیست. بعد از انتشار نامه ی چهاردهم، فیلمی منتشر کردند از همان فیلمهای محرمانه. و صحنه هایی که خصوصی بود و هیچ دیو سیرتی به انتشار آن دست نمی برد. و صحنه هایی که همان پاسدار هفت سال اسیر در سلول، مخفیانه با تلفن همراهش از من گرفته بود. دانستم که حرامیانِ سپاه به جان تصاویر محرمانه ی ما افتاده اند و احتمالاً عکس های خانواده را و فیلم های خانوادگی را یک به یک منتشر خواهند کرد. اینجا بود که آن ته مانده ی اعتماد من به سپاه فروکشید و شب تا به صبح نشستم و نامه ی پانزدهم را نوشتم تا نقشه ی شوم آن هیولای هفت سال اسیر و بالادستی های او را پیشاپیش برملا کنم.

فیلم دومشان هم منتشر شد. وقیحانه و مذبوحانه. دیدی در این فیلم چه خصلتی ازهیولاگونگی خویش را به نمایش در آورده بودند؟ و شأن انسانی خود را تا کجا به خاک انداخته بودند؟ من اگر قرار بود به افشاگری بپردازم و به یک چنین رفتار ذلیلانه ای دست ببرم، سخن بسیار داشتم. چه سخنانی؟ از همنشینان بی نشان و فراوانِ جمعی از سرداران و پاسداران، از ضعیفگان چند بچند آیت الله ها، از زنان انگلیسی حجت الاسلام ها، از بزم های منقلی نام آوران، از سه تار نوازی بزرگانی که خود در خفا برای معشوقگان خود می نوازند و برای مردم، نه حرام بودن سه تارنوازی را، که حتی حرام بودنِ نشان دادنِ آن را در صدا وسیمای طنز خود تجویز می کنند. اما تو، نازنینم، پدرت را خوب می شناسی. او برخلاف دزدان سپاه، همان روستایی بی نشانی است که اصل و نسبش مشخص است. و از همان اصل و نسب اصولی را فرا گرفته که یکی از محکمات آن، روی گرداندن از حریم خصوصی دیگران و احترام به آن است.

یادت هست مادربزرگ کهنسال تو که مادر من باشد، آنگاه که دانست دزدان سپاه، فیلمها و ابزارکاریِ مرا برده اند، چگونه به من دلداری و انرژی داد؟ هیچوقت یادم نمی رود. مادرسواد ندارد. شاید به سختی نام خود را بنویسد. فردای همان روزی که دزدان سپاه به خانه ی روستایی ما زدند، مادر سر رسید و دانست که چه رخ داده. سخنِ آن روز مادر هرگز از یادم نخواهد رفت. که رو به من گفت: اگر تو را مجدداً به زندان بردند، به آنها بگو اگر منِ محمد نوری زاد را در یک بطری بزرگ بیاندازید و سرِ آن بطری را لاک و مهر کنید، من با همان نفس های باقی مانده ام، بردیواره ی آن بطری بخار ایجاد می کنم و با انگشت خود اعتراضاتم را برآن خواهم نوشت!

نازنینم، من نامه ی شانردهم را با عنوان ”بیداری یا بیماری اسلامی” آماده کرده بودم. دیروز که گفتی: پدر، بیا و بخاطر من تا دو جمعه ی آینده ننویس، نمی دانم چرا خیلی زود گفتم: چشم. شاید بخاطر این که چهره ی خواستنی ات به مادر شدن بسیار نزدیک شده است. هفته ی دیگر مسافرت به دنیا می آید و من باید این حداقل آرامش تو را درک می کردم. من به احترام این که هفته ی آینده تو به وادی مادری ورود می کنی، نامه ای به رهبر نمی نویسم. تا مگر تو در آرامش، مسافر کوچکت را به دنیا بیاوری. و باز به این امید که دیگرانی که در مجاورت هیولاگونگی زیست می کنند، این آرامش را بربتابند. وگرنه به یک اشاره ی انگشت، نامه ی شانزدهم من با همان عنوانی که بدان اشاره کردم منتشر خواهد شد. و تو خوب می دانی آنجا که یک یهودی، علی (ع) را به محکمه می خواند، چرا من نتوانم رهبر را با اعتنا به هزار هزار آسیب ریز و درشتی که حیثیتِ سرزمین فلک زده ی ما را خراشیده، به محکمه ی مجازی خویش فرا بخوانم و قضاوت آن محکمه را به خود مردم وابگذارم؟

می بوسمت ای مادر


130 پاسخ به “دردنامه محمد نوریزاد به دخترش”

  1. كشاورز گفت:

    اميدوارم كه صبح بيداري و ازادي فرارسد و در كنار زنان و مردان غيوري چون شما جشن پيروزي بگيريم

  2. ناشناس گفت:

    واقعا وحشتناکه سپاه شده عین مافیای ایتالیا . بازم ایتالیا که حداقل حکومت با مافیا مبارزه میکرد ولی اینجا مافیا خودش داره حکومت میکنه .

  3. خدایار گفت:

    رود بر مرد جاودانه زمان ما…
    کسی که یک تنه جور زبان میر و شیخ را که به حصر خاموش کرده اند می کشد…..درود بر تو.

  4. رسول گفت:

    مطلبی نوشتم نرسید مشکل درارسال بوجود امد برای اقای نوریزاد وخانواده محترمش ارزوی سلامتی مینمایم

  5. كربلا حرم حسين گفت:

    محمد نوري زاد اين هيولاها هنوز نفهميدن كه مهندس موسوي هنوز تو تشخيص مصلحت نظام هست و آقاي خامنه اي براي بركنار كردن بايد دستور بدهد نه جنتي نه كيهان نه مصباح نه ….. ياحق

  6. ما هستیم(یک لر سبز) گفت:

    چرا نامه من به رهبر را قرار نمی دین تو سایت
    به نام پروردگار خوبیها
    با سلام به محضر آزادمردان تاریخ و آزادمردانی چون موسوی و کروبی ونوریزاد عزیز
    پیرو نامه پانزدهم آقای نوریزاد و درخواست برای نوشتن نامه از طرف بزرگانی که شاید غم انسانیت داشته باشند اینجانب به عنوان عضو کوچکی از این ملت رنج کشیده نیز تصمیم گرفتم به این نهضت بپیوندم و بنگارم قسمت کوچکی از آنچه را بر قلبم سنگینی میکند.
    جناب آقای سید علی خامنه ای
    اول سوال من اینست مگر نه اینکه قرار است حاکم منتصب شود که به من مردم خدمت کند ؟ آیا اکنون نه اینگونه است است که ما مجبوریم به شما خدمت کنیم ؟ ما باید عکس شما را بر دیوار خانه هایمان و کلاس درسمان و دفاتر کارمان و…. به تماشا بنشینیم و در مقابلش تعظیم کنیم. ما باید از کار و زندگیمان بزنیم و به استقبال شما که چه عرض کنم به استقبال آن رییس جمهور بی لیاقت برویم.
    آیا اینست فلسفه انتخاب نماینده ای از میان خود مردم برای خدمت به مردم ؟ بماند که سالهاست گیج شده ام تا بفهمم شما را چه کسی انتخاب کرده. ولی اگرنظرتان اینست که به مردم خدمت میکنید پس من هم اجازه خواهم داشت از شما انتقاد کنم از چگونگی خدمتتان انتقاد کنم. چه گفتم خدایا !!! انتقاد؟ آنهم از رهبری از نایب امام زمان؟ کفر گفتی جوان ؟ طناب دار سفارش می دهی یا زندان کهریزک یا آبرویت را بریزند ؟ صد البته که طناب دار…
    نوریزاد فقط کمی هشدار داد میخواهند پودرش کنند میخواهند خانواده اش را پودر کنند ؟ آیا هزینه انتقاد از منتخب!!!! خودت اینست؟؟؟؟؟
    جناب آقای سید علی
    شما آیا به ما خدمت می کنید یا خیانت؟ آیا من معنی کلمه خدمت و خیانت را درست فهم کرده ام ؟ آیا خدمت همین است که شما و اطرافیانتان باید عقده های درونیتان را بر سر ما ملت فلک زده خالی کنید و نام آنرا زیر بار آمریکا و انگلیس نرفتن بنامید؟ نام آنرا پاسداری از اسلام بنامید؟ آیا ای عالی مقام مگر بزرگترین جنایت تاریخ را مغولها به مملکت ما روا نداشتند؟ پس مجازات آنها را اکنون چه میدانید؟ پس مگر اعراب در حمله به ایران بدون هیچ توجیه عقلی کم خیانت کردند چه میگویید؟. راستی شما سید هستید از اولاد پیامبر یعنی اصلا عرب هستید یعنی در کشور من یک بیگانه هستید درسته؟ پس چرا بیگانگان را فحش میدهید؟ اشتباه نشود آقا جان برای من یکی فرقی نمیکند حاکم کشورم چه دینی و چه نژادی و چه عقیده ای داشته باشد مهم اینست که لیاقت داشته باشد. آری لیاقت. و چه کلمه بزرگی و چه آدمهای کوچکی که می خواهند بر دوشش بکشند !!!! زهی خیال باطل.
    راستی اصلا مگر نادر شاه کبیر به هندوستان حمله نکرد و بسیاری را کشت پس اکنون شما از آنان عذر خواهی کردید؟ حال تنها دلیلتان را برای دشمنی با آمریکا رفتار گذشته آنان می نامید!! بچه گول می زنی والا تبار!!!!
    راستی هیچ میدانی با این اسلام چه کردی؟ انسانیت را سر بریدی که اسلامیت را زنده کنی. آیا مگر نه اینست که هر دینی برای خدمت به انسان و سعادت انسان آمده است؟ آیا این اسلامی که تو و هم کیشانت بر ما روا داشته اید ما را به سمت سعادت انسانی می برد یا حقارت حیوانی؟
    رهبر منتخب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! البته منظورم منتخب باند زر و زور و زیور است.
    چگونه است پس از سی سال فرهنگ سازی با همه امکانات اکثر جوانهای ما از دین بریده اند؟ از اسلام هراس دارند؟ از آخوند جماعت بدشان می آید؟ آیا اصلا به این حرفها اعتقاد دارید؟ والله که ندارید .چون اگر داشتید امیدی بود و آن اصلاح شیوه حکومتیتان که بخدا اصلاح شدنی نیستید. بخدا آنان که در فکر اصلاحات هستند سخت در اشتباه هستند که آن کس که به اشتباه خود اعتراف نکند هیچگاه در جهت اصلاح آن اقدام نخواهد کرد. ((((نم نم شروع کردیم به باریدن و دیری نباشد که سیلی شویم و به تاریخ منگنه تان کنیم)))) والسلام

  7. م.ج گفت:

    1- نمی دانم چرا این روزها همه از زبان مردم سخن میگویند در حالیکه رویکرد و اقبال مردم نسبت به نوری زادها در سطح جامعه نمایان است 2 – مگر جناب نوری زاد قصدش از نامه های تند و سر گشاده به رهبری و… خدای نکرده ایجاد پایگاه عمومی و جلب محبوبیت برای خود است؟ 3- فکر میکنم تا حدودی باید آگاه شده باشیم، آفتی که هم اکنون به جان این ملت افتاده و کشور و ما مردم را به نیستی و نا بودی میکشاند همین سکوتها و مصلحت اندیشیها و سیاستهای منفعلانه امثال هاشمی است.

  8. محسن گفت:

    آقای نوری زاد فکر نمی کنید که خیلی خیلی تند می‌روید؟ یک روز مدح رهبرتان را گفتن و سپاهیان و پاسداران را سربازان امام زمان نامیدن و روز دیگر بر رهبرتان تاختن و سپاهیان را دزد نامیدن!!! آنچه شما در این یکی دو سال گذشته تجربه کرده اید، ایرانیان بسیاری در دهه 60 و پس از آن تجربه کرده‌اند. در آن زمان شما درد آن‌ها را درک نکردید.
    فریب کامنت‌هایی را نخورید، که شما را به تندروی تشویق می‌کنند. این‌ها به اصطلاح هندوانه زیر بقلتان می‌گذارند. کمی فکر کنید. به مشکلات دیگران فکر کنید. به کودکان کاری فکر کنید که اعدامیان فردا هستند. به تعداد اعدامهایی که در کشورمان می شود، فکر کنید. کشور ما رتبه بالایی در این خصوص دارد. بسیاری از این اعدامیان از مردم محروم جامعه هستند که بدلیل فقر مادی و فرهنگی مرتکب جرم شده اند. شما هنرمند جامعه هستید و باید درد مردم خود را بیان کنید. درد محرومین را! اما بیشتر درد خود را بیان می کنید. امیدوارم با دیدن درد خود درد دیگران راهم ببینید و درک کنید.
    باز هم تکرار می‌کنم. فریب کسانی که شما را به تند روی تشویق می‌کنند نخورید. هنرمند مردم باشید و درد مردم را بیان کنید، بازهم سؤال می کنم، آیا فکر نمی کنید که خیلی خیلی تند می‌روید؟
    مال مسلمان ببری و چو مالت ببرند، فریاد برآری که مسلمانی نیست!
    محسن

  9. ناشناس گفت:

    گر هوادار وی آنست که من می دانم . شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد. زنده باشی قهرمان

  10. ---‏‏ ! --- گفت:

    ببين مملكت ما جقدر بدبخته همين امروز برنامه نيمروز شبكه سه مجري داره ميكه كه امدن تو برنامه ما نقد كردن از مشكلات كفتن حقوقشون قطع شده از اداره اخراج شدن اين خودش صندي هست بر نامه هاي نوري زاد لطفا اين تيكه از سخن هاي مجري را جدا كنيد و فيلمش را انتشار دهيد خيلي ممنون

  11. احمد گفت:

    آقای نوریزاد شمارا به خدایی که نامش را میبرند و در دل نسبت به او کفر میورزند ننویسید- شمارا به خدایی که عاشقانه دوستش دارید ننویسید- شما از نسل همان عاشورائیان هشت سال هستید- شما از جنس همت ها و باکری ها هستید و از کسی چون شما عجیب نیست که تا این حد بی تاب شهادت باشید- و ترس در قاموس بزرگ مردانی چون شما جایی ندارد- شما ترس را و مرگ را به سخره گرفته اید و…..
    ولی شمارا به روح همت و باکری سوگند ننویسید- در خانه اگر کس است یک حرف بس است- و شما نه یک حرف بلکه پانزده هفته با حرفهایتان بر در این خانه کوبیده اید- امروز برای همه ملت روشن است که در این قلعه مخروبه ای که شما بر در آن میکوبید و به خانه ارواح بیشتر شباهت دارد تا…. هیچ کس از جنس انسان نیست- پس دیگر ننویسید که در نبود همت و باکری و دیگر بسیجیان واقعی به شما سخت نیازمندیم- تیغ قلمت را در نیام کش تا آن روز موعود که درفش کاوه آهنگر بر افراشته شود و تو فریدون وار ضحاک را دربند به دماوند برده و…..

  12. احمد گفت:

    آقای نوریزاد با نواختن بر طبل بیداری آنان که خواب بودند بیدار شدند و از این به بعد مخاطبان شما کسانی هستند که خود را به خواب زده اند و بیدار شدن اینها محال است باشد که روزی با صدای سوراسرافیل مجبور به بیدارشدن شوند و برای حساب پس دادند به نزد پروردگارشان روند و چه بد روزگاریست برای آنان. پس ننویس که بودنت را دوست میداریم

  13. احمد گفت:

    استراتژی امروز بقای رزمنده است- پس ما را نیز به مانند فرزندانت بدان که اشک بر چشم التماست میکنیم که ننویس- ما تو را مانند پدر میدانیم , پس شما نیز مارا فرزند بدان و بنام, و ما فرزندان التماست میکنیم که پدر عزیزتر از جان ننویس.

  14. نگار گفت:

    ای کسانیکه میتوانید ودم نمزنید نوری زاد را ببیند باید حالا حالاها بکشد چون میدانست ونگفت چون دیر کرد شماها دیر نکنید

  15. محمد گفت:

    سلام.خدمت آقای نوریزاد عزیز درود میفرستم.همانگونه که رهبر را با شایستگی خطاب کردید من هم از شما به بزرگی یاد میکنم.آقای نوریزاد به نظر من اقدام شجاعانه شما در نامه نگاری به رهبری شایسته و شجاعانه است.ولی احساس نمیکنید فقدان امثال شما کنار رهبری باعث به وجود آمدن این وضعیت شده است.آیا شبح جنگ را بر سر کشور نمیبینید؟آیا یاران سید علی را نمیبینید که یک به یک تنهایش گذاشتند،و به جای امثال شما کسانی مثل حسین شریعتمداری اطراف رهبری حلقه زده اند.کسانیکه توهم دارند و مرز دوست،دشمن را نمیشناسند.جناب نوریزاد عزیز فشار تحریمها و بی عقلی مسئولان کمر نظام را شکسته.افرادی چون شما شجاع باید کمک کنند.البته همانطور که واقفید با زبان خوش.من از جنگ استقبال میکنم چون همه متحد میشویم.نه من نه شما نه حتی آقای میر حسین به یک اجنبی اجازه نمیدهیم به خاک و ناموسمان نگاه بی ربط کند.خواهشم از شما اینست آرام بگیرید و عاقلانه فکر کنید.کسانی که من میشناسم و شما هم میشناسید اگر خواسته بودند شما را خیلی قبل تر پودر کرده بودند.به آغوش نظام برگردید وبرای ایجاد آزادی و عدالت تلاش کنید.رهبر را تنها نگذارید.نگذارید یک سری آدم بیسواد و ترسو دور رهبری را بگیرند.و خواهش آخر قلب رهبری را بدرد نیاورید.خواهشا یکی دو ماه آرام بگیرید و نامه ندهید وفکر کنید که کمک کنید

  16. بچه ایران گفت:

    درود برشرفت پدربزرگ نازنین ، بر ملتی باید گریست که زیر شلاق ظلم وستم زندگی می کنند و برحسینی میگریند که آزاده زیست و شهید شد -دکترشریعتی

  17. مرتضی گفت:

    آیا فقیهان نمی دانند که طبق قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران اصل بر برائت است و تا جرمی در دادگاه صالحه اثبات نشود نباید کسی را مجازات کرد؟ واگر مقامی کسی را بدون اثبات جرم مجازات کند متهم شناخته می شود؟ آیا نمی دانند که سیصد روز از حبس میر حسین و…گذشته و هنوز دادگاهی تشکیل نشده است؟ آیا فزیاد نوری زاد را نمی شنوند؟آیا نمی دانند که آنها نیز در این امور شریک هستند؟ … گوئیا باور ندارند روز داوری/کین همه قلب و دغل در کار داور می کنند

  18. ناشناس گفت:

    این نامه از طرف میلیون ها نفری است که ممکن اینترنت نداشته باشند یا بلد نباشند و یا فیلتر شکن نداشته باشند
    نامه ای به رهبر گرامی جمهوری اسلامی ایران
    این رهبرم تا کی می خواهی به کشورم و به ملتم پشت کنی و عده ای آدم بی خود را در راس امور نگهداری
    چرا مجلس را پایمال کردی که دیگر قادر نیست سر پایش بایستد و از کیان کشور دفاع کند
    چرا نیروی انتظامی را خوار و ذلیل کردی
    چرا حرمت بسیج را پایین آوردی
    چراا سپاه را وارد سیاست و قدرت و پول کردی
    و چرا راه امام و ارزشهای انقلاب را زیر پایاهایتان گذاشته اید
    و چرا خون شهدا را پایمال کرده اید
    ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//

  19. ناشناس گفت:

    تقاضا دارم این نامه های نورانی و زلال را پرینت بگیرید و به مردم و مخصوصا کسانی که دسترسی به اطلاعات ندارند بدهید . به روحانیان به پاسداران به معلمان و همه قشرها . هر یک نفری که از این ظلمتکده رهایی یابد و بداند که این جماعت از دیوار اسلام بالا می روند و مال و اموال و حریم من و شما و امثال نوری زاد عزیز را به تصرف امیال خودشان در می آورند ، به نفع ملت و روشنی بخش فرداهایی بهتر است . بشتابید

  20. رسول گفت:

    lمگرمیشود داعیه علی گونه داشته باشی ولی این صداها را نشنیده بگیر ی چرا این همه شکایت بجای نمیرسد واقعا گوش شنوای نیست یا اینکه خودرا به خواب زده اند کجای حکومت علی(ع)!!!! حتی درأوردن خلخال از پای دختر یهودی رابرنمیتابیدچرا انهم به اسلا م کدام شرع کدام عقل!!!!

  21. ناشناس گفت:

    او هیچ ننوشته و فقط کلی گویی کرده-تهمت نزن

  22. ناشناس گفت:

    پیشنهاد می کنم کسانی که امکان نشر و توزیع نامه های آقای نوری زاد را دارند از این کار درغ نورزند.

  23. رضا گفت:

    خسته نباشید

  24. ناشناس گفت:

    چرا آسمان چشمانم بارانی است؟!

  25. یاالثارات حسین گفت:

    مافییای ایتالیا باز هم برای هر عملیاتشون زحمت میکشند و ممکنه چند نفر کشته بدند ولی اینجا 3000میلیارد تومان رو میدزدند و امام جمعه محترم مشهد از دوچرخه سواری دختران مشهدی مینالد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  26. پزشک سبز گفت:

    از دوستان کلمه درخواست میکنم این صفحه را در بالای سایت نگاه دارند تا بازدیدکنندگان بتوانند ذیل آن نامه های خود را به رهبری بنگارند ، فکر میکنم بهترین کامنت از سوی دوستان اجابت کردن پیشنهاد آقای نوریزاد باشد تا توصیه کردن ایشان به نامه نوشتن یا ننوشتن .. و اما نامه من:
    سلام آقای خامنه ای ، میدانم که میتوانید هر گونه سوالی راجع به اقداماتتان را بوسیله انواع احکام و آیات و روایات اسلامی در رابطه با حفظ حکومت اسلامی توجیه نمایید، فقط چون فکر میکنم شما چند سال زودتر از من به دوزخ مشرف میشوید لطفا سلام مرا به آقای آدولف هیتلر برسانید.متشکرم.

  27. انجمن ارسنجان گفت:

    درود بر محمد نوری زاد عزیز ما نورچشمی ما

  28. شیرازی گفت:

    ای بی معرفتهای بی دین اگر دین ندارید ازاد مرد باشید از خدا و رسولش حیا کنید بی حیایی و بی حرمتی هم حدی دارد نوری زاده اگه مرد عمل بود اگه کار درست بود خانواده ابسار گسیخته خودش را جمع می کردبه قول معروف کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی -جناب نوری زاده فحش و جسارت روی کاغذ اوردن که هنر نیست چهار نفر بی دین به به گفتن غره شدی بنده بعنوان یه ایرانی به شما هشدار میدم که از عذاب الهی بترس یقین دارم به دردی غیر متعارف عین همه حتاکان به اولیای الهی گرفتار خواهی شد خواهیم دید من شمارا زیر نظر دارم گرفتار که شدید یاداوری میکنم انشا الله

  29. اریوبرزن گفت:

    سلام اقا
    چی بگویم چی بنویسم تا باورم بشه به اعتقاداتم خیانت نشده . پیشنهاد میکنم بخاطر بقای خودت نه مملکت با لباس مبدل یه سری به شهر بزن و ببین که چگونه تمام ارزوهایمان را به باد دادی شما شهره بودی به عقل و کیاست ومن شک دارم پاشو از اون فلعه مخوف بیا یه سری بزن به بالای شهر و یه سری بزن به قلعه حسن خان به اطرف تهران ببین که چه بنا کردی ببین چه زندان مخوفی بنام ایران ساختی ودر اخر به این هم فکر کن بعد از شما تاریخ چگونه باید از شما یاد کند

  30. یکانی گفت:

    یکی بود، هیچکی نبود. خدا بود ،اما نبود .
    صدا کرد ،صدا نشد . در زد ، درو زد،دروا نشد .
    دستی بود ،صدا نداشت ، پایی بود، پا نداشت.چشمی بود ، هیچی ندید ، گوشی بود ، هیچ نشنید .
    قلبی بود ، که داشت می زد، اما آخرش نزد .
    دلی بود، صدایی بود، هی در گوشش می خوند.
    ای دلای بی ریا، بتو من میگم بیا بیا !
    اما جالبتر از اون ، قصه های بی نشون .

    قصه ای بود ،که نبود . صدایی بود ،که نبود.
    ندایی بود ،که نبود . دنیایی بود که نبود.
    سازی بود ، ساز نمی زد ، رقصی بر پا نمی زد .

    دستی بود ، دست نمی زد . پایی بود ، راه نمی رفت .
    راهی بود، که هیچ نرفت . سری بود بی خنده رفت .
    از لای پای ترک ،قلبی آمدبا سرک .
    دلی اومد که بشنوه ، تا با دلها راهی شه .
    تا بگه به آدما، با صدای بی صدا.
    اونی که نبود و بود ، همه جاها شاکی بود .
    این دل پرماجرا ، قصه اش رو داد به ما .
    یکی هست داد می زنه ، تو به سوی من بیا.

    حالا می بینم که پا راه فتاده هر کجا، دستا باهم شدن و جمعیت شدن رها.

    دیگه او نبودنا ،ازجهانی رسته بود.
    هرچه بود و هرچی بود، قصه اش نام خدا….(متن ویرایش شده)
    تقدیم به نیک مرد روایتگر فتح و خادم قلم آزادی ، برادر ارجمند آقای محمد نوریزاد