نامه محمد حسین خوربک به همسرش: فراموش نکن آن سنگ که تاب ضربه های تیشه را دارد، لایق تندیس شدن است
چکیده :ممنونم به خاطر همه صبرت، تحمل تنهایی ات، و مبارزه ات در برابر همه ناامیدی هایی که از هر سو بر جانت هجوم می آورد. سختی این روزها و سال های زندگی ما چون تیشه خداست که بر سنگ جانمان می تراشد تا صیقلمان دهد. فراموش نکن از میان سنگ ها تنها آن که تاب ضربه های تیشه را دارد، لایق تندیس زیبا شدن است. این گونه است که من صبر پیشه کردم و دیده بر آینده آزاد دوخته ام و به امیدش نفس می کشم....
محمدحسین خوربک، عضو شاخه جوانان جبهه مشارکت ایران اسلامی در یادداشتی به همسرش چهارمین سالروز پیوندشان را تبریک گفته است.
این فعال سیاسی دربند در 350 اوین که هفته ی گذشته در پی عدم تمدید قرار مرخصی با فرزند شش روزه اش وداع كرد و به زندان اوين بازگشت از دستگیر شدگان مراسم دعای کمیل است که در دادگاه به یک سال حبس محکوم شده است.
وی که به خاطر تولد فرزندش به مرخصی آمده بود، در حالی به زندان بازگردانده شد که پیش از این با تمدید یک هفته ای مرخصی او موافقت شده بود. اما علی رغم این موافقت، پس از دوروز و در پی تماس مسوولان قضایی، به زندان بازگشت.
اين در حالي است كه محمدحسین خوربک هنوز نتوانسته بود اقدامات قانونی برای ثبت احوال فرزندش را انجام دهد.
در بخشی از این نامه آمده است: دیگر این فراق را تنها نیستیم. ما را فرزندی است از نسل آینده، «دینا» حالا در این هبوط همراهمان گشته، دختری که پیش تر زمانی را که در وجود تو پرورش می یافت از پدر بی خبر بود و چون حضورش در این دنیا به هفته رسید به دستور دادستان در شب تاسوعا به زندان برگشتم تا دو ماه اول زندگی اش را تنها در آغوش مادر سر کند. حالا شما دو تن در آن سو در انتظار من هستید و این سو من مشتاق به آغوش کشیدنتان.
متن کامل این نامه که در اختیار کلمه قرار گرفته به شرح زیر است:
هو المحبوب
وقتی که خوابی نیمه شب تو را نگاه می کنم؛
نازنینم سلام،
باز هم به مدد کاغذ و قلم سلام. امیدوارم عطر نفسهای عاشقانه ام پیوند خورده باشد با عطر این جوهرهای سبز و سیاه تا این کاغذ و سطور حامل آن ها باشد در این روزهای سرد جدایی.
پیشانی ات را با بهار، گاه اشتباه می کنم؛
حالا در این نیمه شب که قلم به دست این سطور را می نویسم دیگر بعید می دانم که خواب بر پلک چشمانت جاری باشد که «دینا» نیز چون پدرش هر شب را به صبح پیوند میزند، هشیار و با چشمان باز که مبادا شیطانی شبانه از راه برسد و دزدانه زیبایی خیال و آزادی فکر روح شب را بدزدد و ذهن را در این روزهای آشوب پریشان تر سازد. مگر دیدار هر روزه ما جز به مدد خیال با آن بال های بیکران به وسعت همه آرزوها محقق می شود.
از شرم سر انگشت من، پیشانی ات تر می شود؛
اما نشد چهارمین سالروز ازدواجمان را نیز در کنار هم باشیم. عجب رسمی دارد می شود که یک سال در میان این روز را هر یک به تنهایی جشن می گیریم. چشم انتظار دیگری، روزها را شماره می کنیم. چه حکمتی است در رقم خوردن این سان سال های زوج پیوندمان، حکیم اش می داند و بس!
عطر تنت می پیچد و دنیا معطر می شود؛
بیست و یک آذر 88، حوالی ظهر درب انفرادی کوچک و تنگ 240 باز شد، گفتند ملاقات داری شتافتم به دیدن خانواده و چه سالروز ازدواجی بود. من با آن موها و ریش های ژولیده و بلند، در آن لباس آبی بازداشتگاه اطلاعات که شلوار کوتاهش به زور تا قوزک پا می رسید و دمپایی کوچکش به سختی پاشنه پایم را در خود جای می داد، آمدم و تو شادمان از آن که به هر سختی و مشقت هم شده دیوار بی وجدانی شان را فرو ریختی و هر چند کوتاه ملاقاتی دست و پا کردی و از پس پله های انتظار و فراق در آغوشم جای گرفتی.
هنوز خوب به یاد دارم، دویدنت به سوی ام؛ صدای تند نفس نفس زدن هایت هر روز در گوشم تکرار می شود و عطرت بر مشامم ساری. اشتیاق تو و من!
حالا بیست و یک آذر 90، باز هم من در زندانم؛
گیرم که بند عمومی باشم، آن جا که شما با نام 350 می شناسید. باز هم به همان جرم نکرده، پیوند می زنم این فراق 10 ماهه را به همان تنهایی دو ماهه. دلخوشی ام این شده که این بار نیز سالروز ازدواجمان برابر شد با روز ملاقات.
فرق این بار در این است که دیگر این فراق را تنها نیستیم. ما را فرزندی است از نسل آینده، «دینا» حالا در این هبوط همراهمان گشته، دختری که پیش تر زمانی را که در وجود تو پرورش می یافت از پدر بی خبر بود و چون حضورش در این دنیا به هفته رسید به دستور دادستان در شب تاسوعا به زندان برگشتم تا دو ماه اول زندگی اش را تنها در آغوش مادر سر کند. حالا شما دو تن در آن سو در انتظار من هستید و این سو من مشتاق به آغوش کشیدنتان. هر شب شاکر لطف خدایم که مدد کرد تا در هنگام تولدش در کنارت باشم و بس!
چون برگ گل در بسترم، می گسترانی بوی خود؛
این همه ننوشتم که شرح گذشته کنم، نوشتم تا بگویم متأسفم برای این سال های سخت زندگی، برای نقصان رفتارم و کوتاهی که کردم. نوشتم تا بگویم ممنونم به خاطر همه صبرت، تحمل تنهایی ات، و مبارزه ات در برابر همه ناامیدی هایی که از هر سو بر جانت هجوم می آورد. سختی این روزها و سال های زندگی ما چون تیشه خداست که بر سنگ جانمان می تراشد تا صیقلمان دهد. فراموش نکن از میان سنگ ها تنها آن که تاب ضربه های تیشه را دارد، لایق تندیس زیبا شدن است. این گونه است که من صبر پیشه کردم و دیده بر آینده آزاد دوخته ام و به امیدش نفس می کشم.
اگر تقدسی در پیوندمان هست سوگند به آن، هر قدم که برداشته ام جز وفای بر عهد در سر نداشتم. این فراق برای من نیست جز آزمونی بر وفایمان، مهرمان و عشقمان. پس صبر کن، چشم بدوز به روزهای روشن آینده، آن روز که از رحمت خدا، شادی مردم، خنده هایشان، رنگ هایشان و محبتشان همه از عمق جان است و واقعی…
سالروز ازدواجمان بر من مبارک و بر تو…
می خوابم ای زیباترین در خواب شاید دیدمت
دوشنبه 21 آذر90
















مثل همیشه که به جلو فرار میکنند یکی از این ” آقایان ” گفت که ما بیماریم. نه دوست من ! ما بیمار نیستیم بیمار کسی است که به ویروس شهوت قدرت مبتلاست و درمانی ندارد جز خدا و آن چوب بی صدا. منتظر باش و چشم به راه که ما هم با تو منتظریم و چشم به راه. اگر عاقل بودند تخم نفرت نمیکاشتند.
کیه که به فکر اون مادر و بچه باشه تو این کشور؟
کسایی هم که کمک می کنن رو می گیرن و می ندازن تو زندان…
امیدوارم زندانیان در بند زودتر آزاد شوند.