سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » آیت‌الله دستغیب: بنای امام حسین(ع) بر قدم برداشتن با اختیار به سوی سعادت است، نه ايجاد رعب و وحشت و اجبار مردم...
» "هيچ يك از شهداى كربلا با اجبار و انكار پا در ركاب سيدالشهدا(ع) نگذاشتند"

آیت‌الله دستغیب: بنای امام حسین(ع) بر قدم برداشتن با اختیار به سوی سعادت است، نه ايجاد رعب و وحشت و اجبار مردم

چکیده :هیچ یک از شهدای دشت کربلا با اجبار و انکار پای در رکاب حضرت سیدالشهدا علیه السلام نگذاشتند، بلکه همگی از سر شوق و با اختیار خود و از سر بصیرت و آگاهی به یاری فرزند رسول خدا آمده، جان خویش را فدای دین خدا کردند... بنا بر ایجاد رعب و وحشت و اجبار مردم نیست. هر کس باید با اختیار خود به سوی سعادت قدم بردارد....


آیت‌الله دستغیب با تاکید بر اینکه از جمله ثمرات قیام مظلومانه‌ی امام حسین‌ (ع)، نمایاندن روش صحیح حکومتداری و سیاست بر مبنای دین و احکام اسلام است؛ تصریح کرد: هیچ یک از شهدای دشت کربلا با اجبار و انکار پای در رکاب حضرت سیدالشهدا علیه السلام نگذاشتند، بلکه همگی از سر شوق و با اختیار خود و از سر بصیرت و آگاهی به یاری فرزند رسول خدا آمده، جان خویش را فدای دین خدا کردند.

این مرجع تقلید مردمی در سخنرانی شبهای دهه اول محرم، همچنین با اشاره به داستان مواجهه امام حسین با لشکر حر بن یزید ریاحی، گفت: اگر امام حسین ‌علیه السلام دست به شمشیر می‌ برد و فرمان جنگ می‌داد به راحتی می‌ توانستند سپاهیان حر را منهدم سازند و چه بسا خبر پیروزی شان در کوفه می‌ پیچید و موجب قوت گرفتن طرفدارانشان می‌ شد و همین امر باعث پیروزی بر عبیدالله می‌ گشت. اما سؤال این است که آیا خواسته امام و خشنودی خدای تعالی در این است؟ هرگز! بنا بر ایجاد رعب و وحشت و اجبار مردم نیست. هر کس باید با اختیار خود به سوی سعادت قدم بردارد.

مشروح سخنان آیت‌الله دستغیب در شبهای اول، دوم و سوم، چهارم و پنجم محرم به نقل از وب‌سایت حدیث سرو بدین شرح است:

 

سخنرانی شب اول محرم

بسم الله الرحمن الرحیم

هدف خلقت‌

«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إلاَّ لِیَعْبُدُونِ» (ذاریات/56)

«من جنّ و انس را نیافریدم جز برای آنکه عبادتم کنند».

خدای تعالی به لطف و کرم و عنایت خود بشر را خلق کرد تا بنده ‌ی او شود چرا که شناخت و معرفت او در بندگیش نهفته است و در این بشر، به مشیّت خود، اسما و صفات خویش را قرار داد و او را بر آن داشت تا به سوی رحمت خود سرازیر شود و در این راه از یکدیگر سبقت گیرند؛

«وَ سارِعُوا إلی‌ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقینَ(آل‌عمران/133)

«بشتابید به سوی آمرزش پروردگارتان و رسیدن به بهشتی که پهنای آن آسمانها و زمین است که برای پرهیزگاران آماده شده».

این جنّت، همان جنّت اللقاء است.

نیاز انسان به هدایتگر

اما این بشر برای رسیدن به مقصد نیاز به هدایتگرانی دارد که مورد نظر خاصّ پروردگارند؛ کسانی که پذیرفته ‌اند اسما و صفات خدای تعالی را، با هر مشقّتی که باشد، به فعلیت برسانند و می‌ توانند از پس امتحانات دشوار الهی برآیند و خداوند با علم خویش آنها را می‌ شناسد و بعلاوه آنها را به هر کس که دوست می‌ دارد به وصال خویش برساند، می‌ شناساند.

ایشان، انبیا و جانشینان و اوصیای آنها هستند و هر کس که طالب هر درجه از کمال باشد، می‌ تواند از برکت ایشان بدست آورد، حتی درجات نهایی آن؛ یعنی وصال خدای تعالی و سوختن در نور ذات او.

سرآمد چنین انبیا و اوصیایی، خاتم الانبیا حضرت محمّد بن عبداللَّه ‌صلی الله علیه وآله و جانشینان معصوم ایشان هستند که خداوند بنا به قاعده‌ی لطف خویش ایشان را به عنوان امام و پیشوای مردم، معرّفی فرموده است.

عصمت امام‌

از مهمترین ویژگی امامان معصوم این است که هیچ خطا و گناهی از ایشان صادر نمی‌ شود چرا که گناه موجب دوری از پروردگار است و شخص آلوده به گناه هرگز نمی‌ تواند جلودار مردم به سوی خداوند باشد.

«أَ فَمَنْ یَهْدی إلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدّی إلاَّ أَنْ یُهْدی‌». (یونس/53)

«آیا کسی که به سوی حق هدایت می‌کند سزاوارتر است که پیروی شود یا کسی که هدایت نمی‌شود جز آنکه هدایتش کنند».

کسی که حتی سهواً خطا کند نیازمند هدایت و امام است و نمی‌ تواند هادی باشد، لذا علما و فقهای بزرگی که از زمان معصومین تا روز قیامت بوده‌اند، همگی در محل خطا و اشتباه می‌ باشند و به همین جهت گاه حکم به احتیاط و تأمّل می‌ دهند.

ائمه اطهار علیهم السلام در بیان احکام الهی، هیچ شک و شبهه و جهلی نداشتند و هر جا که پای خوف و تقیه به میان نبوده، حکم قاطع پروردگار را بیان می‌ فرمودند.

همچنین به راههای وصال پروردگار بطور کامل مسلّط بودند و بی هیچ اعواج و انحرافی طالبین خدای تعالی را به مقصد می‌ رساندند و به همین جهت بود که مولا علی‌ علیه السلام فرمود:

«سَلونی قَبْلَ أنْ تَفْقدونی». «از من بپرسید قبل از آنکه مرا نیابید».

و نیز می‌ فرمود: «به خدا سوگند! من به راههای آسمان آگاهترم تا به راههای زمین»؛ یعنی راههای نفس و روح و مسیرهای حرکت انسان به سوی وصال پروردگار را می‌ شناسم.

بنابراین مطابق قاعده، اما باید از ابتدای خلقت، از هرگونه خطا و سهو و گناه مبرّا باشد و ائمه معصومین ما ‌علیهم السلام جملگی اینچنین بودند؛

شخصی خدمت امام رضاعلیه السلام رسید و عرض کرد: یا بن رسول اللَّه قصد دارم به مدینه بروم، اگر نامه و پیغامی دارید به حضرت جواد علیه السلام برسانم. – در حالی که حضرت جوادعلیه السلام پنج یا شش ساله بودند – امام رضا علیه السلام تبسّمی فرموده، نامه‌ای نوشتند و به او دادند. راوی که چشمانی نابینا داشت می‌ گوید: وقتی به محضر امام جواد علیه السلام رسیدم و نامه امام رضا علیه السلام را به ایشان تسلیم کردم، حضرت نامه را گشود و پس از آن دست بر چشم من کشید و چشمانم بینا گشت.

فاطمه بنت اسد هنگامی که می‌ خواست دستان فرزند رشید خود، مولا امیر المؤمنین ‌علیه السلام را در قنداقه بپیچد، هر چه کرد نتوانست و هر بار مولا دست خود را از قنداق می‌رهاند. دست آخر، مولا به اذن اللَّه به تکلّم آمده، فرمود: ای مادر دست مرا مبند که من با این دستان برای خدای خویش تواضع می ‌کنم.

البته ایشان انسانند اما انسانهای مافوقند که به عنایت پروردگار، لحظه به لحظه به سوی او در حرکت هستند و حتی پس از مرگ تا ابدالآباد از این حرکت باز نمی‌ ایستند، چرا که خدای تعالی را هیچ نهایتی نیست و حرکت به سوی او نیز نهایتی ندارد.

شرط بهره‌مندی‌

هر کس طالب بهره‌گیری از ائمه اطهارعلیهم السلام است لامحاله باید دو خصوصیت را داشته باشد: محبّت و تبعیّت.

محبّت‌

«قُلْ إنْ کانَ آباؤُکُمْ وَ أَبْناؤُکُمْ وَ إخْوانُکُمْ وَ أَزْواجُکُمْ وَ عَشیرَتُکُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسادَها وَ مَساکِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إلَیْکُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ فی سَبیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّی یَأْتِیَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقینَ» (توبه/ 24)

«بگو اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و همسرانتان و خویشانتان و اموالی که به دست آورده ‌اید و تجارتی که از کسادیش می‌ ترسید و خانه‌ هایی که به آنها علاقه دارید، در نظرتان از خدا و پیامبرش و جهاد در راه او محبوبتر است، منتظر باشید تا خداوند فرمان خویش را نازل کند؛ خداوند نافرمانان را هدایت نخواهد کرد».

برای زائل شدن محبت غیر خدا از دل، آدمی باید به فنای دنیا و سرنوشت مختوم خویش؛ یعنی مرگ، بیندیشد که این سرا، جای ماندن نیست و باید از آن کوچ کند. باید بفهمد که اصل، روح انسان است، نه این جسم ضعیف. همچنین باید در خواندن آیات قرآن و تأمّل بر آنها ساعی باشد.

تبعیّت‌

شرط دیگر بهره‌گیری از ائمه اطهار علیهم السلام، تبعیّت است؛

«قُلْ إنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ». (آل‌عمران/31)

«بگو اگر خدا را دوست می‌دارید، از من پیروی کنید تا خداوند شما را دوست بدارد».

دهه ‌ی محرم از ایّام ذی الحجه ارزشمندتر است. روزها و ساعات این دهه و بلکه تمام محرّم مورد عنایت اهل بیت‌ علیهم السلام است به شرط آنکه انسان سعی کند محبّت غیر حسین ‌علیه السلام را از دل بزداید.

روایات بسیاری درباره فضیلت گریستن و گریاندن و یا حتی حال گریه داشتن برای امام حسین ‌علیه السلام وجود دارد که در بعضی از آنها، یک قطره اشک، خاموش کننده خروارها آتش و آمرزنده کوههای گناهان معرّفی شده است.

این بخاطر آن است که حزن بر سید الشهدا علیه السلام و شرکت در مجالس عزا و ماتم ایشان محبّت غیر او را از دل پاک می‌ کند چرا که حسین‌ علیه السلام فانی در ذات پروردگار است؛ کسی است که همه چیز خود را در راه دین خدا و ظهور کامل پروردگار فدا کرد. محبت حسین‌ علیه السلام؛ یعنی محبّت پروردگار؛ یعنی محبّت همه پیشوایان و هادیان ممتاز الی اللَّه.

گناهان و غفلتها مانع حرکت به سوی خدای تعالی است، اما از سوی دیگر شکسته شدن دل برای حسین ‌علیه السلام به معنای اتصال به او است و چون چنین شد، موانع حرکت به سوی خدا (گناهان) خود به خود برداشته می‌شود.

اعمال شب و روز اول محرّم‌

در شب اول محرّم خواندن یکصد رکعت نماز فضیلت بسیار دارد. همچنین خواندن دو رکعت نماز بطوری که در رکعت اول بعد از حمد سوره انعام و در رکعت دوم، بعد از حمد سوره یس بخواند. همچنین خواندن دو رکعت نماز، در هر رکعت پس از حمد یازده مرتبه سوره توحید. خواندن حدّاقل یکی از این نمازها، بسیار خوب است.

در روز اول محرّم روزه گرفتن ثواب فراوان دارد. همچنین خواندن زیارت عاشورا در این ده روز بسیار سفارش شده.

ریّان بن شبیب گوید: روز اول ماه محرّم خدمت حضرت رضا علیه السلام رسیدم. حضرت فرمود: ای پسر شبیب روزه‌ ای؟ گفتم: نه. فرمود این روزی است که زکریا به درگاه پروردگارش دعا کرد و گفت: پروردگارا! به من ببخش از پیش خود نژاد پاکی زیرا تو شنوای دعایی. خدا برایش اجابت کرد و به فرشتگان دستور داد ندا کردند زکریا را که در محراب ایستاده بود که خدا تو را به یحیی بشارت می‌دهد. هر کس این روز را روزه بدارد و سپس دعا به درگاه خدا کند خداوند مستجاب کند چنان که برای زکریا مستجاب کرد. سپس گفت: ای پسر شبیب! به راستی محرّم ماهی است که اهل جاهلیت در زمان گذشته ظلم و قتال را به خاطر احترامش در آن حرام می‌ دانستند، و این امّت حرمت این ماه را نگه نداشتند و نه حرمت پیغمبرش در این ماه. و ذریّه او را کشتند و زنانش را اسیر کردند و بنه‌اش را غارت کردند. خدا هرگز این گناه را از آنها نیامرزد. (امالی شیخ صدوق، ص 129)

به راستی تا زمانی که انسان در این دنیاست، در معرض خطر است؛ خطر این که غیر خدا را بر خدا مقدّم بدارد. چگونه می‌ شود که عده ‌ای آنگونه در میدان مبارزه با نفس استقامت می ‌کنند و پا بر هوا و شیطان می‌ گذارند که در مقابل حسین بن علی‌ علیهما السلام چنان خود را کوچک می‌بینند که انگار از هر ذرّه ‌ای کوچکترند. جناب اباالفضل‌ علیه السلام اینچنین بود و با همه فضائل و کمالاتی که داشت در مقابل امام حسین‌ علیه السلام دست بر سینه می‌گذاشت و خود را غلام حضرت می‌ نامید و مادر خود را کنیز مادر حضرت می‌ خواند.

در سوی مقابل عده ‌ای دیگر چنان پست می‌شوند و در محبّت دنیا فرو می‌روند که در ماه حرام، کمر به قتل فرزند پیامبر خویش می‌ بندند!

امام رضا علیه السلام به ریّان بن شبیب فرمود: پدرم از ابتدای محرّم محزون بودند و هر روز حزنشان بیشتر می‌ شد تا آنکه روز عاشورا از صبح نالان و گریان بودند و می‌ فرمودند: امروز روزی است که جدّ ما شهید شد.

این حال حزن، حال همه ائمه اطهار علیهم السلام و دوستان ایشان است. هر چه محبّت انسان به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه وآله بیشتر باشد در ایام حزن و اندوه آنان، محزونتر و اندوهگین‌تر است. این قاعده محبّت است و هر کس کسی را دوست می‌ دارد بی تردید در غم او شریک می‌شود.

سخنرانی شب دوم محرم

بسم الله الرحمن الرحیم

خلاصه صحبت دیشب این بود که خداوند بشر را خلق کرد برای بندگی خویش و رسیدن به این حقیقت که خداوند یکتا بر همه چیز احاطه دارد. نهایت هدف بندگی انسان نیز باید رسیدن به معرفت و عشق پروردگار باشد، به همان نحو که او جلّ و علی‌ می‌ پسندد. برای رسیدن انسان به این هدف، خدای تعالی افرادی را مشخّص فرموده که آمادگی خود را در عالم ذر و با توجه به علمی که پروردگار از آنها داشت، اعلام کردند و رهبر و امام مردم در حرکت به سوی خدا شدند.

هیچ تردیدی نیست که امام و هادی به سوی خدا باید از طرف خدای تعالی تعیین شود چرا که راه‌بینی و راهبری، عنایتی است که به همگان عطا نمی‌ شود و تنها به عده‌ی خاصی که خداوند خود صلاح می ‌داند عنایت می‌ شود و سایر مردم باید از این افراد اطاعت نمایند تا به غرض خلقت نائل گردند.

در راه نیل به این هدف، خدای تعالی خاتم تمام پیامبران را حضرت محمّد بن عبداللَّه‌ صلی الله علیه وآله قرار داد و مشیّتش بر این قرار گرفت که این رسول گرامی تا روز قیامت آنچه را که مورد نیاز ظاهری و باطنی انسانها است، در کتابی به نام قرآن کریم، از طریق وحی دریافت و به مردم ابلاغ نماید. حافظ این کتاب، خود خدای تعالی است، و اوصیای پیامبر از اهل بیت او، اسباب حفظ قرآن هستند و بوسیله این کتاب ارجمند از مردم دستگیری و آنها را هدایت می‌ کنند. ایشان تا نهایت درجه‌ی کمال رفته ‌اند و آن را به روشنی می‌ شناسند لذا اگر مردم هر منطقه ‌ای بر پیروی و اطاعت از ایشان اجماع نمایند، از نعمتهای ظاهری و باطنی آنها بهره‌ مند می‌ گردند.

مناظره‌ای در اثبات امام معصوم‌

یونس بن یعقوب گوید: خدمت امام صادق ‌علیه السلام بودم که مردی از اهل شام بر آن حضرت وارد شد و گفت: من علم کلام و فقه و فرائض می دانم و برای مباحثه با اصحاب شما آمده‌ ام. امام صادق ‌علیه السلام فرمود: سخن تو از گفتار پیغمبر است یا از پیش خودت؟ گفت: از گفته پیغمبر و هم از خودم، امام فرمود: پس تو شریک پیغمبری؟ گفت: نه؛ فرمود: از خدای عزّ و جل وحی شنیده‌ ای که به تو خبر دهد؟ گفت: نه؛ فرمود: چنان که اطاعت پیغمبر را واجب می ‌دانی اطاعت خودت را هم واجب می‌ دانی؟ گفت: نه. حضرت به من متوجّه شد و فرمود: ای یونس پسر یعقوب! این مرد پیش از آنکه وارد بحث شود خودش را محکوم کرد (زیرا گفته خودش را حجّت دانست بدون آنکه دلیلی بر حجّیّتش داشته باشد) سپس فرمود: ای یونس! اگر علم کلام، خوب می‌ دانستی با او سخن می‌ گفتی؛ من گفتم: وای افسوس! سپس گفتم: قربانت من شنیدم که شما از علم کلام نهی می‌ نمودی، و می ‌فرمودی وای بر اصحاب علم کلام زیرا می‌گویند این درست می‌ آید و این درست نمی ‌آید (میگویند: سَلَّمْنا، لا نُسَلِّم) این به نتیجه نمی‌ رسد، این را می‌ فهمیم و این را نمی‌ فهمیم. امام فرمود: من گفتم وای بر آنها اگر گفته ی مرا رها کنند و دنبال خواسته خود بروند؛ سپس به من فرمود: برو بیرون و هر کس از متکلّمین را دیدی بیاور، یونس گوید من حمران بن اعین و احول و هشام بن سالم را که علم کلام خوب می‌ دانستند آوردم و نیز قیس بن ماصر که به عقیده من در کلام بهتر از آنها بود و علم کلام را از علی بن حسین ‌علیهما السلام آموخته بود، آوردم: چون همگی در مجلس قرار گرفتیم، امام صادق‌ علیه السلام سر از خیمه بیرون کرد و آن خیمه‌ ای بود که در کوه کنار حرم برای حضرت می‌ زدند که چند روز قبل از حج آنجا تشریف داشت.

چشم حضرت به شتری افتاد که به دو می ‌آمد فرمود: به پروردگار کعبه که این هشام است. ما فکر می‌ کردیم مقصود حضرت هشام از فرزندان عقیل است که او را بسیار دوست می‌ داشت، که ناگاه هشام بن حکم وارد شد و او در آغاز روئیدن موی رخسار بود و همه ما از او بزرگسالتر بودیم، امام صادق‌ علیه السلام برایش جا بازکرد و فرمود، هشام با دل و زبان و دستش یاور ماست. سپس فرمود: ای حمران با مرد شامی سخن بگو. او وارد بحث شد و بر شامی غلبه کرد. سپس فرمود: ای طاقی تو با او سخن بگو. او هم سخن گفت و غالب شد. سپس فرمود: ای هشام بن سالم تو هم گفتگو کن. او با شامی برابر شد [هر دو عرق کردند].سپس امام صادق ‌علیه السلام به قیس ماصر فرمود: تو با او سخن بگو. او وارد بحث شد و حضرت از مباحثه آنها می‌ خندید زیرا مرد شامی گیر افتاده بود. پس به شامی فرمود با این جوان – یعنی هشام بن حکم – صحبت کن. گفت: حاضرم، سپس به هشام گفت: ای جوان! در باره امامت این مرد از من بپرس. هشام (از سوء ادب او نسبت به ساحت مقدس امام ‌علیه السلام خشمگین شد بطوری که می‌ لرزید)، سپس به شامی گفت: ای مرد آیا پروردگارت به مخلوقش خیر اندیش‌تر است یا مخلوق به خودشان، گفت: بلکه پروردگارم نسبت به مخلوقش خیر اندیش‌تر است، هشام گفت: در مقام خیراندیشی برای مردم چه کرده است؟ شامی پاسخ داد: برای ایشان حجّت و دلیلی بپا داشته تا متفرّق و مختلف نشوند و او ایشان را با هم الفت دهد و ناهمواری‌هاشان را هموار سازد و ایشان را از قانون پروردگارشان آگاه سازد. هشام پرسید او کیست؟ شامی پاسخ داد: رسول خدا صلی الله علیه وآله است. هشام پرسید بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله کیست؟ شامی جواب داد: قرآن و سنّت است. هشام گفت: قرآن و سنّت برای رفع اختلاف امروز ما سودمند است؟ شامی جواب داد: آری. هشام گفت: پس چرا من و تو اختلاف کردیم و برای مخالفتی که با تو داریم از شام به اینجا آمدی! شامی خاموش ماند. امام صادق ‌علیه السلام به او گفت: چرا سخن نمیگوئی؟ شامی گفت: اگر بگویم قرآن و سنّت از ما رفع اختلاف می‌ کنند، باطل گفته‌ام، زیرا عبارات کتاب و سنّت معانی مختلفی را متحمّل است (چند جور معنی می‌شود)؛ و اگر بگویم اختلاف داریم و هر یک از ما مدّعی حق می‌باشیم، قرآن و سنّت به ما سودی ندهند (زیرا که هر کدام از ما آن را به نفع خویش توجیه می ‌کنیم) ولی همین استدلال برعلیه من و به نفع هشام است، حضرت فرمود: از او بپرس تا بفهمی، که سرشار است. شامی پرسید: ای مرد کی به مخلوق خیراندیشتر است پروردگارشان یا خودشان! هشام پاسخ داد: پروردگارشان از خودشان خیراندیشتر است. شامی گفت: آیا پروردگار شخصی را به پا داشته است که ایشان را متّحد کند و ناهمواریشان را هموار سازد و حق و باطل را به ایشان باز گوید؟

هشام پرسید: در زمان رسول خدا صلی الله علیه وآله یا امروز؟ شامی گفت: در زمان رسول خدا صلی الله علیه وآله که خود آن حضرت بود، امروز کیست؟ هشام پاسخ داد: همین شخصی که بر مسند نشسته (اشاره به امام صادق‌ علیه السلام کرد) و از اطراف جهان به سویش رهسپار گردند. به میراث علمی که از پدرانش دست بدست گرفته خبرهای آسمان و زمین را برای ما باز گوید. شامی پرسید: من چگونه می‌ توانم این را بفهمم؟ هشام گفت: هر چه خواهی از او بپرس. شامی گفت: عذری برایم باقی نگذاشتی، بر من است که بپرسم. امام صادق ‌علیه السلام فرمود: ای شامی! می‌ خواهی گزارش سفر و راهت را به خودت بدهم؟ چنین بود و چنان بود، شامی با سرور و خوشحالی می‌گفت: راست گفتی! اکنون به خدا اسلام آوردم، امام صادق‌علیه السلام فرمود: نه، بلکه اکنون به خدا ایمان آوردی، اسلام پیش از ایمان است، بوسیله اسلام از یکدیگر ارث برند و ازدواج کنند و بوسیله ایمان ثواب برند (تو که قبلاً به خدا و پیغمبر ایمان داشتی مسلمانی بودی که ثواب عبادت نداشتی و اکنون که مرا به امامت شناختی خدا بر عباداتت هم به تو ثواب خواهد داد.) شامی عرض کرد: درست فرمودی، گواهی دهم که شایسته عبادتی جز خدا نیست و محمد صلی الله علیه وآله رسول خداست و تو جانشین اوصیا هستی. سپس امام صادق ‌علیه السلام رو به حمران کرد و فرمود: تو سخنت را دنبال حدیث می‌بری [مربوط سخن میگوئی] و به حق میرسی؛ و به هشام بن سالم متوجّه شد و فرمود: در پی حدیث می‌ گردی ولی تشخیص نمیدهی[می‌خواهی مربوط سخن بگوئی ولی نمی‌توانی] ؛و متوجّه احول شد و فرمود: بسیار قیاس می‌ کنی از موضوع خارج می‌شوی، مطلب باطل را به باطلی رد می‌کنی و باطل تو روشنتر است؛ سپس متوجّه قیس ماصر شد و فرمود: تو چنان سخن می‌ گوئی که هر چه خوا هی به حدیث پیغمبر صلی الله علیه وآله نزدیکتر باشد، دورتر شود. حق را به باطل می‌ آمیزی با آنکه حق اندک از باطل بسیار بی‌ نیاز میکند. تو و احول از شاخه‌ای به شاخه‌ای می ‌پرید و با مهارتید. یونس گوید: به خدا که من فکر می‌ کردم نسبت به هشام هم نزدیک به آنچه در باره آن دو نفر فرمود، می‌ فرماید، ولی فرمود: ای هشام تو به هر دو پا به زمین نمی‌ خوری(بطوری که هیچ گونه جوابی برایت نباشد) تا خواهی به زمین برسی پرواز می‌ کنی (به محض اینکه نشانه مغلوبیتت هویدا گردد خودت را نجات می‌دهی)، مانند توئی باید با مردم سخن گوید. خود را از لغزش نگهدار، شفاعت ما دنبالش می ‌آید ان شاء اللَّه. (کافی، ج‌1، ص‌171، کتاب الحجّة)

روایاتی از راویان شیعه و سنّی از سخنان پیامبر مکرم اسلام‌ صلی الله علیه وآله درباره ائمه‌اطهار علیهم السلام‌

رسول خدا صلی الله علیه وآله به ایراد خطابه‌ای پرداخت، پس از حمد و ثنای الهی و اندرزهای لازم، خطاب به مردم فرمود: ای مردم! من هم بشر می‌باشم، طولی نمی ‌کشد که رسول پروردگار می‌ آید و من دعوت او را اجابت می‌ کنم، اینک، پیش از آنکه دعوت حق را اجابت کنم، دو اثر گرانبها در میان شما باقی می‌ گذارم، یکی کتاب خدا که وسیله‌ ی هدایت شماست و نوری است که جلو راه شما را روشن می‌ سازد؛ کتاب خدا را در اختیار خود بگیرید و آنرا دستاویز نجات خویش قرار بدهید. رسول خدا صلی الله علیه وآله تا آنجا که لازم بود مردم را به فراگیری قرآن کریم و عمل به دستورهای آن، تشویق کرد و آنگاه فرمود: یکی دیگر از آن دو اثر گرانبار و گرانبها، اهل بیت من است، خدا را، از آنها غفلت نکنید، از آنها غفلت نکنید، از آنها غفلت نکنید.

امام باقر علیه السلام فرمود: چون آیه ( یَوْمَ نَدْعُو کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ فَمَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمینِهِ فَأُولئِکَ یَقْرَؤُنَ کِتابَهُمْ وَ لا یُظْلَمُونَ فَتیلاً.) (71 سوره 17) (روزی که هر دسته از مردم را به امامشان خوانیم» نازل شد، مسلمین عرض کردند: ای فرستاده خدا! مگر شما امام همه مردم نیستید؟ پیغمبر فرمود: من از جانب خدا بسوی همه مردم فرستاده شده‌ام ولی بعد از من امامانی از خاندانم بر مردم منصوب شوند، ایشان در میان مردم قیام کنند و مردم آنها را تکذیب کنند و امامان کفر و گمراهی و پیروانشان بر ایشان ستم کنند، هر که آنها را دوست دارد و از آنها پیروی کند و تصدیقشان نماید، از من است و با من است و مرا ملاقات خواهد کرد و آگاه باشید کسی که به ایشان ستم کند و تکذیبشان نماید، از من نیست و با من نیست و من از او بیزارم.

حضرت ابو جعفر علیه السلام فرمودند: رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند: کسی که دوست دارد حیاتش حیات من و مماتش ممات من بوده و به بهشت جاودان داخل گردد و ملازم درختی باشد که حق تعالی به دست قدرتش آن را کاشته، پس باید علی ‌علیه السلام و جانشینان بعد از او را دوست داشته و فضیلت ایشان را قبول نموده باشد زیرا ایشان راهنمایان پسندیده خدا بوده و جناب اقدس الهی به ایشان فهم و علم من را اعطا فرموده است و ایشان اهل بیت من بوده که از گوشت و خون من می‌باشند. شکایت دشمنان ایشان از امّتم را به خدا خواهم نمود؛ دشمنانی که منکر فضیلت ایشان بوده و به جای اینکه صله رحم من را نموده آن را قطع کرده ‌اند، به خدا قسم! فرزندم را خواهند کشت، خداوند متعال شفاعت من را هرگز نصیب ایشان نخواهد نمود.

ابن ابی یعفور گفت: حضرت صادق‌ علیه السلام به من فرمود: ای پسر ابی یعفور! خداوند یکتای بی‌ همتا است، تنها او فرمانروا است. او در هر دوره تنها یک مخلوق را آفرید و در آنها قرار داد این امر (از لحاظ ظاهری و باطنی ) را، و ما آن مخلوق هستیم. ما حجّتهای خدائیم در میان مردم و نگهبان علم اوئیم و قیام به این کار داریم.

روایتی دیگر: ولایت علی ‌علیه السلام در کتاب همه انبیا نوشته شده و خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نکرد مگر به نبوت محمّد صلی الله علیه وآله و ولایت وصی او علی ‌علیه السلام.

بنای خدای تعالی بر خواست مردم است. انسانها باید متوجّه زندگی پس از مرگ شوند و با اختیار خود سعادت آن را انتخاب کنند. هر کس این سعادت را انتخاب کند، خداوند او را به میزان طلب و خواستی که دارد بوسیله هادیان خود هدایت می‌ کند و به سرمنزل سعادت می‌ رساند و هر کس بنا بر دوری از پروردگار گذارد، تا هر اندازه که بخواهد می‌ تواند در درکات جهنم سقوط کند.

امام حسین ‌علیه السلام در منزل زباله دستور به جمع آوری آب داد، اصحاب بدون آنکه سؤالی کنند، مشکها را از آب پر کردند. نزدیکی های ظهر شخصی صدا زد: «اللَّه اکبر» امام فرمود: تکبیر در همه وقت خوب است، اما سبب تکبیر گفتن تو چیست؟ عرض کرد: از دور نخلهایی می‌ بینم. بعضی دیگر گفتند: ما این مسیر را می‌ شناسیم، در اینجا هیچ نخلی و نخلستانی نیست. امام فرمود: بیشتر دقت کنید. گفتند: این سرهای نیزه‌ها و گردن اسبهاست که به مقابله با ما آمده‌اند!

حضرت مسیر خود را به سمت دامنه کوهی کج کردند و با سپاهیان حر که نزدیک به هزار نفر بودند برخورد نمودند. قبل از آنکه آنها سخنی بگویند، حضرت فرمود: آنها را آب بدهید! به اسبانشان هم آب بدهید!

در اینجا اگر امام حسین ‌علیه السلام دست به شمشیر می‌ برد و فرمان جنگ می‌داد به راحتی می‌ توانستند سپاهیان حر را منهدم سازند و چه بسا خبر پیروزیشان در کوفه می‌ پیچید و موجب قوت گرفتن طرفدارانشان می‌ شد و همین امر باعث پیروزی بر عبید اللَّه می‌ گشت. اما سؤال این است که آیا خواسته امام و خشنودی خدای تعالی در این است؟ هرگز! بنا بر ایجاد رعب و وحشت و اجبار مردم نیست. هر کس باید با اختیار خود به سوی سعادت قدم بردارد.

حر به امام حسین ‌علیه السلام عرض کرد: من مأمورم مانع ورود شما به کوفه شوم و هر کجا شما را دیدم بازداشت کنم. پس آنها برای جنگ نیامده بودند و اگر امام ابتدا به جنگ می‌ کرد هرگز نمی‌ توانست پس از آن مردم را اقناع کند، مخصوصاً شامیان را که سالها تحت تبلیغ معاویه قرار داشتند و مأموریت حسین بن علی ‌علیهما السلام این است که تا ابدالآباد مردم را به سوی خدا دعوت کند پس نباید خود قدمی از راه خدا منحرف شود.

امام فرمود: شما نامه نوشتید که بیا و من آمدم. حر از نامه ‌ها اظهار بی‌ اطّلاعی کرد. امام نماز را خواند و حر با لشکریانش به حضرت اقتدا کردند و پس از نماز دوباره امام برای لشکر کوفه خطبه خواند، خود را معرّفی فرمود و آنها را از اطاعت باطل باز داشت و اتفاقاتی افتاد که پس از این ذکر می‌ شود. غرض آنکه امام، حاکمی نیست که مردم را به زور شمشیر به اطاعت خود درآورد البته اگر اکثریت قاطع مردم او را بخواهند و اقلّیتی مانع شوند، مانعین را از سر راه برمی دارد و این همان کاری بود که پیامبر انجام داد.

هدف امام حسین ‌علیه السلام این بود که مردم را از جهلی که پس از پیامبر دامن آنها را گرفت نجات دهد، مخصوصاً از دست یزیدی که بطور علنی فسق می‌ کرد. اما در این راه هم ابتدا به جنگ نکرد. هدایت جامعه به سوی خدا باید با عقل و استدلال و خلق نیکو باشد.

خوب است در این ایام عزاداری حضرت اباعبداللَّه‌ علیه السلام خود را آماده کنیم برای تمام سال و تمام عمر. این ایام، ایام آماده شدن و شارژ شدن با بهره‌ گیری از امام حسین‌ علیه السلام است تا از برکت حضرت به هدف خلقت بار یابیم.

 

سخنرانی شب سوم محرم

بسم الله الرحمن الرحیم

فَقالَ ‌علیه السلام: أیُّهَا الأمیرُ انّا أهْلُ بَیْتِ النُبُوَّةِ و مَعْدِنُ الرِسالَةِ و مُخْتَلَفُ المَلائکَةِ و بِنا فَتَحَ اللَّهُ و بَنا خَتَمَ اللَّهُ…

امام حسین ‌علیه السلام در گفتگو با حاکم مدینه چنین فرمود: ای امیر! ما اهل بیت نبوّت و معدن رسالت هستیم. خانه ما جایگاه رفت و آمد فرشتگان است. خداوند به ما افتتاح و اختتام فرمود (یعنی بوسیله ما درهای باطنی و راههای صعود به سوی خداوند باز می‌شود و حاجتهای مادی مردم روا می‌گردد و از بستر ما کار مردم سامان می‌یابد)؛ و یزید مردی فاسق و شارب الخمر و قاتل و خونریز جانهای محترم است و با این همه تباهی‌ها شایستگی خلافت ندارد و شخصی چون من با چون اویی بیعت نکند و لیکن بامداد فردا پشت و روی کار را می‌نگرم که کدام یک از ما شایسته خلافت و بیعت است و آنگاه امام‌ علیه السلام بیرون رفت.

بامداد فردا امام حسین ‌علیه السلام از منزل بیرون آمد و با مروان برخورد کرد.

مروان گفت: ای اباعبداللَّه! نصیحتی کنمت از من بشنو و پند بگیر.

حضرت فرمود: آن چیست؟ بگو تا بشنوم.

مروان گفت: تو را فرمان بیعت با یزید می‌دهم، که این کار برای دین و دنیایت بهتر است.

امام حسین ‌علیه السلام فرمود: «انّا للَّه و انّا الَیْهِ راجِعونَ و عَلَی الإسلامِ السلامُ اذْ قَدْ بُلِیَتِ الأمَّةُ بِراعٍ مِثْلَ یِزید و لَقَدْ سَمِعْتُ جَدّی رَسولَ اللَّه یَقولُ: الخِلافَةُ مُحَرَّمَةٌ عَلی‌ آلِ أبی سُفیان….».

«همه از خدائیم و به سوی او می‌رویم. اگر امّت گرفتار حاکمی چون یزید گردد باید فاتحه اسلام را خواند. به تحقیق از جدّم رسول خدا شنیدم که فرمود: خلافت بر آل ابی سفیان حرام است و اگر روزی معاویه را بر فراز منبر من دیدید شکمش را پاره کنید؛ اما مردم مدینه او را بر منبر پیامبر دیدند و به دستور پیامبر عمل نکردند و اکنون گرفتار یزید شدند».

گفته شد که خدای تعالی بهترین بندگان خود را که صدّیقین و مخلصین عباد بودند، به عنوان جلوداران و راهنمایان بشر قرار داد و هر کس در هر مرتبه که باشد، اگر به دامان ایشان چنگ زند و طلب و درخواستی نماید، ناامید نمی‌گردد، چه در امور مادّی و چه در امور معنوی.

ائمه اطهار علیهم السلام که از طریق پیامبر صلی الله علیه وآله به مردم معرّفی شدند، هر کدام در هدایت مردم صاحب روش و برنامه‌ی خاص خود بودند که آن را از طریق علم مخصوص خویش می‌دانستند. بنابراین هر امام در عملکرد خود تابع تکلیفی بود که خداوند بر دوش او نهاده بود و از طریق الهام – و نه وحی – بدان اطّلاع داشت.

اهل سنّت واقعی‌

ما شیعیان که قائل به ولایت مولا امیر المؤمنین علی ‌علیه السلام هستیم و ایشان را به عنوان امام و خلیفه بلافصل پیامبر می‌شناسیم و به امامت فرزندان معصومش گردن نهاده‌ایم، در حقیقت تابع سنّت پیامبر هستیم و دستور آن حضرت را بر سر نهاده‌ایم؛ و الا کسانی که سفارشات مکرّر پیامبر را مبنی بر ولایت و وصایت امیر المؤمنین‌ علیه السلام و فرزندان معصومش نادیده گرفتند، در واقع از سنّت پیامبر کناره گرفته، به معنای حقیقی رافضی‌اند. البته ما آنها را مسلمان می‌دانیم. چرا که به یکتایی خدا و رسالت پیامبر شهادت می‌دهند و معاد را قبول دارند و بعضی از آنها قائل به عدالت پروردگارند. پس در اصول دین – منهای امامت – ما و آنها با هم مشترکیم و احکام اسلام را بر آنها جاری می‌سازیم.

اگر سخن از وحدت با اهل تسنّن به میان می‌آید به این معنا نیست که ما از اعتقادات خود کوتاه می‌آییم یا اشکالاتی را که بر آنها داریم مطرح نکنیم. از ابتدای رحلت پیامبر و در زمان تمامی ائمه اطهار علیهم السلام و در همه اعصار و قرون پس از آن، هم ائمه و هم اصحاب آنها همواره با اهل تسنّن به مناظره مشغول بودند و با گفتگوی علمی و استدلالات عقلی و تاریخی و روایی به محاجّه با اهل تسنّن می‌پرداختند، لذا وحدت بین شیعه و سنّی هیچ منافاتی با مباحثات و مناظرات علمی و اعتقادی ندارد. وحدت برای یکپارچگی میان امّت اسلامی در مقابل بیگانگان و کفّار است که باید رعایت شود.

ادّعای اجماع و پاسخ آن‌

اهل تسنّن قائلند که ابوبکر بوسیله مردم انتخاب شد و از این جهت مقدّم بر مولا علی ‌علیه السلام است. این در حالی است که ابوبکر بوسیله همه یا بیشتر مردم انتخاب نشد، بلکه تعداد معدودی از اصحاب پیامبر پس از ارتحال ایشان در محلی به نام سقیفه بنی ساعده جمع شدند، در حالی که مولا علی ‌علیه السلام به دستور پیامبر، مشغول تجهیز جنازه‌ی مطهّر رسول خدا بودند. در ابتدا بنا بود یکی از انصار به نام سعد بن عباده به عنوان خلیفه برگزیده شود، اما بعضی از مهاجرین پیش دستی کردند و ابوبکر را بر آنها تحمیل نمودند و فوراً پنج نفر از آن جمع با او بیعت کردند و دیگران را در برابر عمل انجام شده قرار دادند. پس از آن نیز با تهدیدات و تبلیغات مختلف خلافت ابوبکر را به مسلمین قبولاندند.

در محاجّه‌ای که مولا علی‌ علیه السلام با ابوبکر بر سر غصب خلافت نمود و او را بر این کار ملامت فرمود، ابوبکر گفت: ما برای حفظ اسلام این کار را کردیم و شما مقبولیت کافی در میان مردم نداشتید و خلافت شما ممکن بود باعث ایجاد آشوب گردد.

روشن است که اولین ایراد این ادّعای باطل، تناقض آن با دستور پیامبر اکرم است. خود عمر در اواخر عمر، هنگامی که شورای شش نفره را معیّن نمود درباره خلافت ابوبکر چنین گفت:

«بِیعَةُ أبی بَکر کانت فَلْتَةً وَقَی اللَّهُ شَرَّها». (احتجاج، ج‌1، ص‌256) «بیعت با ابوبکر یک کار ناگهانی و بدون تفکّر بود و خداوند مسلمین را از شرّ او حفظ خواهد کرد».

بنابراین هیچ اجماعی بر خلافت ابوبکر صورت نگرفت و اگر اجماعی بود پس از معرّفی او به عنوان خلیفه صورت گرفت و در حالی که پیامبر گرامی اسلام بارها و بارها مولا علی ‌علیه السلام و فرزندان ایشان را به عنوان خلیفه پس از خود معرّفی فرمود و اسناد معتبر فراوانی در مسانید اهل تسنّن بر این امر موجود است.

اولین استعمال شیعه درباره دوستان علی ‌علیه السلام‌

لفظ شیعه از لسان پیامبر اکرم صادر و در مورد پیروان مولا علی ‌علیه السلام استعمال شد. در هنگام نزول آیه شریفه: «إنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ» (بینه/7)

«کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند، بهترین مخلوقاتند».پیامبر دست بر شانه علی ‌علیه السلام زد و فرمود: یا علی تو و شیعیانت «خیر البریة» هستی.

از آن پس هر گاه مردم، مولا علی‌ علیه السلام را می‌دیدند به آن جناب اشاره کرده می‌گفتند: ایشان خیر البریه هستند. آیاتی که در شأن مولا علی ‌علیه السلام و ائمه اطهار علیهم السلام نازل و جمع آوری شده، به 250 آیه می‌رسد.

دست عنایت ائمه‌ علیهم السلام بر سر دوستان خود

همه ما از برکت خود ائمه اطهار علیهم السلام حق ایشان را می‌شناسیم و به اطاعت از آنها ملزم هستیم. بی تردید اگر در طول عمر خود مرتکب لغزش و خطایی گشتیم، مطابق وعده خود آنها مورد دستگیری و عنایتشان قرار می‌گیریم و اهل نجات می‌شویم. حضرات معصومین خود قول داده‌اند که در دنیا بر معاصی ما استغفار کنند و در دم مرگ به یاریمان بشتابند و در هنگام احتضار شیطان و نفس را از ما دور کنند. در هنگام قبر در سؤال و جواب در کنارمان خواهند بود. در عالم برزخ و در هنگامه‌ی عظیم قیامت زیر سایه چتر عنایات ایشان خواهیم بود و در مراحل مختلف صراط و میزان و تطایر کتب و در هر مرحله که گرفتار شویم، مطابق روایات و حکایات متعدّد دست یاری آنها را بر سر خود احساس می‌کنیم.

ثمرات قیام حسینی‌

از جمله ثمرات قیام مظلومانه‌ی امام حسین‌ علیه السلام، تبیین راه و روش ایشان برای همه بزرگان دین و آحاد امّت اسلام است. حضرت، حق و باطل را به روشنی شناساند و روش صحیح حکومتداری و سیاست از دین و احکام اسلام را به همگان نمایاند.

هیچ یک از شهدای دشت کربلا با اجبار و انکار پای در رکاب حضرت سیدالشهدا علیه السلام نگذاشتند، بلکه همگی از سر شوق و با اختیار خود و از سر بصیرت و آگاهی به یاری فرزند رسول خدا آمده، جان خویش را فدای دین خدا کردند.

هدف امام حسین‌ علیه السلام، جهنّمی کردن لشکریان شام و کوفه نبود، بلکه تا آخر اصرار می‌فرمود: من با دعوت شما به سوی شما آمدم و امروز اگر مرا نمی‌خواهید دست از من بردارید و بگذارید از میان شما بروم.

حتی پس از آنکه حضرت را بازداشت کرده آماده جنگ شدند، باز هم امام ابتدای به جنگ نفرمود و بنایی جز بر هدایت و آگاه سازی آنها نداشت. حضرت اباعبداللَّه ‌علیه السلام با حر به توافق رسیدند که راه خود را به سمتی که نه منتهی به کوفه شود و نه به مدینه، کج کند تا حر از عبیداللَّه کسب تکلیف کند. پیک عبید اللَّه از دور ظاهر شد و از کنار امام حسین ‌علیه السلام گذشت بی‌آنکه ابراز ادب و احترام کند. معلوم شد دستور عبیداللَّه چیست. آن ملعون حر را بخاطر ملایمت با امام سرزنش کرد و فرمان داد عرصه را بر حسین‌ علیه السلام تنگ کن. حر و سپاهش سر راه حضرت را گرفتند و از حرکت آن جناب جلوگیری کردند. حر نامه عبیداللَّه را به امام نشان داد. حضرت فرمود: «به راستی که عذاب را بر خود محقّق ساخت».

بعضی یاران امام توصیه کردند با لشکریان حر وارد جنگ شوند، اما امام از این کار ابا فرمودند و با این کار نشان دادند که جنگ طلب نیستند و برای پیکار نیامده‌اند.

آری! باید روزها بگذرد و امتحانات مختلف پیش آید تا کاملاً روشن شود که دشمنان حضرت بویی از انسانیت نبرده‌اند. همچنان که خود حضرت در خطبه‌ای که هنگام خروج از مکّه ایراد فرمودند، فرمودند: «گویا می‌نگرم گرگهای بیابان در زمینی بین نوا و یس و کربلا اعضای بدنم را پاره پاره کرده، تا شکمهای گرسنه خود را از من سیر کنند».

آنها کسانی بودند که فطرت خود را به سختی آلودند و در هنگام مقابله با حسین‌ علیه السلام هیچ شکی در مقام و مرتبه امام و زشتی کار خود نداشتند و می‌دانستند که با پسر پیامبر و امام بر حق می‌جنگند.

این اتمام حجّت حضرت تا قیامت در گوش تاریخ پیچید و راه هر عذر و بهانه‌ای را بر آیندگان بست.

در سوی دیگر 72 تن از مردم آن روز از برکت حسین ‌علیه السلام مقامی عظیم یافتند و تبدیل به خصّیصین زمان و اولیای بزرگ پروردگار گشتند، کسانی که هر کدام از ائمه اطهار علیهم السلام چون مقابل آنها می‌ایستادند، می‌فرمودند: «بأبی أنتُمْ و أمّی». (پدر و مادرم به فدای شما باد!)

اما از میان این دو لشکر، تنها یک نفر بود که تا لحظه‌ی آخر در میان تاریکیها قرار داشت و در آخرین لحظات به نور پیوست. هم امام و هم تعدادی از یاران امام تا روز عاشورا برای مردم سخنرانیهای متعدّد ایراد کردند به این امید که حتی یک نفر متنبّه شده خود را از شقاوت و تیره بختی برهاند و در میان آن لشکر تنها یک نفر پیدا شد که فطرت خود را پاک نگه داشته بود و جرقّه‌های هدایت حسینی، خرمن دلش را گرفت و آن یک نفر «حرّ بن یزید ریاحی» بود کسی که بهشتی بود و می‌بایست از لشکر تاریکی جدا می‌شد، بلکه بگو از اولیاء اللَّه بود و باید به اولیا می‌پیوست.

قصّه حر برای همه دوستان اهل بیت و همه مردم عالم مایه دلخوشی و امیدواری است. کسی که اول بار مانع حرکت حسین ‌علیه السلام شد و راه بر او و اصحابش بست و تا روز عاشورا در لشکر کفر بود و به آنها کمک می‌کرد، ناگهان در عرض چند دقیقه تغییر حال داد و عاقبت به خیر شد. این خود بالاترین هشدار برای همه کسانی است که خطوری از ناامیدی از رحمت پروردگار، از دل خود می‌گذرانند.

نه از خود، بلکه از کسانی هم که در منجلاب کثافات گرفتارند نباید ناامید شد. فرزند انسان، برادر و خواهر و یا اقوام و خویشان دور و نزدیک، اگر گرفتار زشتیهایی هستند، نباید قطع امید از هدایت و نجاتشان کرد. وظیفه شما نصیحت و موعظه تا آخرین لحظه است، چه بسا بدترین افراد در لحظه‌ای باور نکردنی به همه کثافات پشت پا زنند و به سوی نور خدا و اولیای او حرکت کنند، بی‌تردید آنها او را می‌پذیرند و شما هم آنها را بپذیرید و نگوئید: «به من بد کرد و بد گفت و خیانت کرد».

حر از سپاه عمر سعد کناره گرفت و خود را به یاران امام رساند. پیوسته می‌نالید و هر دو دست بر سر گذاشته، سر به سوی آسمان نمود و عرض کرد: خدایا به سوی تو انابه دارم، دست توبه بر سر من بگذار که من دل اولیای تو را و اولاد دختر پیغمبر تو را آزردم. چون به امام رسید خود را به روی خاک انداخت و پیشانی را بر خاک نهاد. حضرت فرمود: سر بردار تو کیستی؟ عرض کرد: پدر و مادر من فدای تو باد! منم حرّ بن یزید ریاحی. من آن کس هستم که تو را حبس کردم از مراجعت به مدینه و مانعت شدم در راه. اکنوه به راستی آمده‌ام خدمت شما، توبه کار و فداکار که جانم را با تو به میان بگذارم. حالیا آیا این کار را برای من توبه می‌بینید؟ حضرت فرمود: آری. خدا توبه‌پذیر است، توبه‌ات را می‌پذیرد و می‌آمرزدت. حر در پیش روی حضرت سید الشهدا علیه السلام جنگ نمایانی کرد تا آنکه عده‌ای از آن قوم نابکار را به درک واصل نمود.

ابن سعد دستور داد او را تیرباران کردند. او لختی پیاده رزم داد. از بارش تیر از پای در افتاد. اصحاب امام حسین ‌علیه السلام تاختند و جسد او را حمل کرده به نزد آن حضرت نهادند. امام چهره خون آلود او را مسح می‌فرمود و می‌گفت: به خدا قسم تو را مادر به غلط حر نام نگذاشت، واللَّه تو در دنیا و آخرت حرّی و آزادی. آن گاه امام بگریست و از بهر او استغفار فرمود.

سخنرانی شب چهارم محرم

بسم الله الرحمن الرحیم

وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدّیقینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصّالِحینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفیقاً(69)

و هر کس خدا و پیامبر را اطاعت کند با کسانی که خداوند به آنان نعمت داده است از پیامبران و صدّیقان و شهدا و شایستگان خواهد بود و چه نیکو رفیقانی هستند.

شأن نزول‌

این آیه درباه »ثوبان« بنده‌ی آزاد شده‌ی پیامبر نازل شده است. او نسبت به پیامبر علاقه شدیدی داشت و از دوری او نمی‌توانست صبر کند. روزی نزد پیامبر آمد در حالی که رنگش پریده و تنش لاغر شده بود. پیامبر فرمود: تو را چه شده؟ عرض کرد: بیمار نیستم و دردی ندارم مگر آنکه اشتیاق ملاقات شما را پیدا کردم آن گاه، به یاد آخرت افتادم و ترسیدم که در آنجا دیگر شما را نبینم چرا که جنابتان در مقام پیامبرانید و من اگر به بهشت وارد شوم پایین‌ تر از شما خواهم بود و اگر هم در بهشت داخل شوم هرگز شما را نخواهم دید. پس از آن، این آیه شریفه نازل شد.

رسول اللَّه‌ صلی الله علیه وآله آن مرد را احضار کرده آیه را برایش خواند و به همنشینی خود مژده ‌اش داد. (تفسیر مجمع البیان، ذیل همین آیه)

در تفاسیر مختلف نزدیک به هفده روایت در تبیین مصادیق این آیه ذکر شده که در غالب آنها نبیّین، شخص پیامبرصلی الله علیه وآله؛ صدّیقین، مولا علی‌ علیه السلام؛ شهدا، امیرالمؤمنین‌ علیه السلام، امام حسن و امام حسین‌ علیهما السلام و صالحین، دوازده امام و یا در برخی دیگر از روایات مؤمنین و شیعیان ائمه اطهارعلیهم السلام عنوان گردیده‌اند.

کسانی که صاحب نعمت گشته‌اند

همه ما در نمازهای پنج گانه، روزی ده مرتبه از خدای تعالی می‌ خواهیم که‌

«اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ * صِراطَ الَّذینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ«.

«خدایا ما را به راه راست هدایت فرما، راه کسانی که به آنها نعمت ارزانی کرده‌ای«.

صراط در لسان روایات، گاه به مولا علی ‌علیه السلام و گاه به تمامی ائمه اطهارعلیهم السلام اطلاق می ‌شود در بعضی روایات نیز صراط در دنیا امام حق و در آخرت، راهی که باید همگان از آن عبور کنند معرّفی شده است. هر کس صراط دنیا را بیابد و در راه آن قدم بردارد از صراط آخرت به راحتی خواهد گذشت.

تفسیر المیزان توضیح مفصلی درباره صراط دارد که در اینجا بخشهایی از آن با اختصار و تعدیل ذکر می‌شود.

توضیحی درباره صراط

حرکت همه موجودات به سوی خداوند

وجود همه افراد بشر از خدای تعالی است؛ البته خداوند به عنوان واجب الوجود و مخلوقات به عنوان ممکن الوجود؛

معنی لا اله الا اللَّه‌

هر چه بینی بود ز یک بنگاه‌

این همان معنای إنّا لِلَّهِ وَ إنّا إلَیْهِ راجِعُونَ است. مالک همه موجودات خدای تعالی است آن هم ملکیّتی واقعی و نه اعتباری و مجازی و غیر او هیچ کس مالک حقیقی موجودات عالم نیست.

همه موجودات به سوی خدای تعالی در حرکتند؛ »إلَیْهِ تُحْشَرُونَ«. در سوره انشقاق می‌فرماید:

«یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إنَّکَ کادِحٌ إلی‌ رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقیهِ«. (انشقاق/6)

«ای انسان! تو با تلاش و رنج به سوی پروردگارت می‌روی و او را ملاقات خواهی کرد«.

انسان، چه مؤمن باشد و چه کافر، راه به سوی خدای تعالی می‌پیماید؛

«أَلا إلَی اللَّهِ تَصیرُ الْأُمُورُ». (شوری/53)

«آگاه باشید که رجوع همه چیز به سوی پروردگار است«.

از آن جهت که وجود از خدای تعالی است، بازگشت نیز به سوی او است لکن چگونگی این رجوع و بازگشت برای عموم روشن نیست زیرا با این وضع مادّی و فکر کوتاه، نمی‌توان به حقیقت آن پی برد و آن را فهمید. برای رسیدن به این فهم باید از خود گذشت، باید مادّه را پشت سر گذاشت اما می‌توان پیرامون آن سخن گفت و بحث علمی کرد.

تفاوت مسیرهای حرکت به سوی خدا

از سوی دیگر خدای تعالی برای انسان دو راه کلّی را تعیین فرموده؛ راه بندگی پروردگار و راه اطاعت از شیطان.

در سوره یس می‌فرماید:

«أَ لَمْ أَعْهَدْ إلَیْکُمْ یا بَنی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إنَّهُ لَکُمْ عَدُوُّ مُبینٌ * وَ أَنِ اعْبُدُونی هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ«. (یس/60 و 61)

«ای فرزندان آدم آیا با شما پیمان نبستم که شیطان را نپرستید که او دشمن آشکار شماست و مرا بپرستید که راه راست همین است«.

خدای تعالی در آیات دیگری نیز راه بندگی و پرستش خود را به عنوان یگانه راه مستقیم به سوی خود و راه نیل به آن را نزدیک معرّفی فرموده، در مقابل راه شیطان را راهی دور و بسیار بعید قلمداد کرده است؛

«وَ إذا سَأَلَکَ عِبادی عَنّی فَإِنّی قَریبٌ أُجیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إذا دَعانِ فَلْیَسْتَجیبُوا لی وَ لْیُؤْمِنُوا بی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ«. (بقره/186)

«و چون بندگان من درباره من از تو پرسند بگو من نزدیکم. دعای کسی که مرا می‌ خواند اجابت می‌کنم، پس باید دعوت مرا پاسخ دهند و به من ایمان آورند باشد که هدایت یابند«.

در سوره غافر نیز می‌فرماید:

«وَ قالَ رَبُّکُمُ ادْعُونی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إنَّ الَّذینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرینَ«. (غافر/60)

«پروردگارتان فرمود: مرا بخوانید تا پاسختان دهم کسانی که در عبادت من تکبّر می‌ورزند به زودی با خواری به دوزخ درمی آیند«.

اما کسانی که راه شیطان را می‌پویند، خداوند آنها را بسیار دور از خود می‌داند؛

وَ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ فی آذانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَیْهِمْ عَمًی أُولئِکَ یُنادَوْنَ مِنْ مَکانٍ بَعیدٍ (فصلت/44)

«آنها که ایمان نمی‌آورند گوشهایشان سنگین است و قرآن برای آنها مایه‌ی نابینایی است گویی آنها را از راه دور صدا می‌زنند«.

بنابراین همه به سوی خدای تعالی حرکت می‌کنند اما بعضی در صراط مستقیم و بعضی در صراط شیطانند؛ یکی بسیار نزدیک و یکی بسیار دور! بهشت و جهنّم هر دو از آن خداست و آنها که در آنند همه به سوی او می‌روند اما بهشتیان به سوی جمال او و دوزخیان به سوی جلال او در حرکتند؛ یکی در اوج بلندی است و دیگری در حضیض پستی.

المیزان در این باره چنین می‌نویسد:

علاوه بر تقسیم قبلی، که راه خدا را به دو قسم دور و نزدیک تقسیم می‌کرد، تقسیم دیگری است که یک راه را به سوی بلندی، و راهی دیگر را به سوی پستی منتهی می‌داند، یک جا می‌فرماید:

«إنَّ الَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا وَ اسْتَکْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ«. (اعراف/40)

«کسانی که آیات ما را تکذیب کرده، و از پذیرفتن آن استکبار ورزیدند، دربهای آسمان برویشان باز نمی‌شود«.

معلوم می‌شود آنهایی که چنین نیستند، دربهای آسمان برویشان باز می‌شود، چون اگر هیچکس به سوی آسمان بالا نمی‌رفت، و درب‌های آسمان را نمی‌کوبید، برای درب معنایی نبود.

و در جایی دیگر می‌فرماید:

«وَ مَنْ یَحْلِلْ عَلَیْهِ غَضَبِی فَقَدْ هَوی«. (طه/81)

«کسی که غضب من بر او احاطه کند، او به سوی پستی سقوط می‌کند«.

چون کلمه (هوی) از مصدر (هوی) است، که معنای سقوط را می‌دهد.

و در جایی دیگر می‌فرماید:

«وَ مَنْ یَتَبَدَّلِ الْکُفْرَ بِالْإِیمانِ، فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِیلِ«. (بقره/108)

«کسی که ایمان را با کفر عوض کند، راه میانه را گم کرده«.

که می ‌رساند دسته سومی هستند که نه راهشان بسوی بالا است، و نه بسوی سقوط، بلکه اصلاً راه را گم کرده دچار حیرت شده ‌اند، آنها که راهشان بسوی بالا است، کسانی هستند که ایمان به آیات خدا دارند، و از عبادت او استکبار نمی‌ کنند، و بعضی دیگر راهشان بسوی پستی منتهی می‌شود، و آنها کسانی هستند که به ایشان غضب شده، و بعضی دیگر اصلاً راه را از دست داده و گمراه شده‌ اند، و آنان (ضالّین) اند، و ای بسا که آیه مورد بحث به این سه طائفه اشاره کند، (الذین انعمت علیهم) طائفه اول، و (مغضوب علیهم) طائفه دوم، و (ضالین) طائفه سوم باشند.

و پر واضح است که صراط مستقیم آن دو طریق دیگر، یعنی طریق (مغضوب علیهم)، و طریق (ضالّین) نیست، پس قهراً همان طائفه اول، یعنی مؤمنین خواهد بود که از آیات خدا استکبار نمی‌ورزند.

انحراف ظلم از صراط مستقیم‌

خدای تعالی در سوره انعام چنین می‌فرماید:

«الَّذینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إیمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ« (انعام/82)

«کسانی که ایمان آوردند و ایمان خود را با ظلم نیالودند، در امن هستند و هدایت یافته‌اند«.

ظلم بر دو قسم است: ظلم به نفس و ظلم به غیر. اگر کسی ایمان بیاورد اما مرتکب گناه شود و خویش را به ظلم و ستم آلوده سازد، نمی ‌تواند بطور کامل در امن قرار گیرد و هدایت یابد به تعبیر دیگر در صراط مستقیم قرار ندارد چرا که صراط مستقیم محل ثبات و امنیّت است.

ظلم مصادیق مختلفی دارد که از مهمترین آنها، شرک است؛

«یا بُنَیَّ لا تُشْرِکْ بِاللَّهِ إنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ«. (لقمان/13)

«ای فرزندم هرگز به خداوند شرک مورز که شرک ستمی بزرگ است«.

کسانی که در صراط مستقیم قرار دارند از هر معصیتی مبرّایند و گناه برای آنها محال یا شبه محال است.

خداوند در آیه 69 سوره نساء فرمود:

«وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ«.

منظور از اطاعت خدا و رسول، اطاعت همیشگی و دائمی، و از سر شوق و رغبت است؛ یعنی آنچه را که پیامبر اکرم‌ صلی الله علیه وآله درباره اعتقادات و احکام گفتند باید تا آخر عمر و بدون هیچ وقفه و خللی نصب العین خود قرار دهد و عمل کند در این صورت است که مؤمن و متّقی قلمداد می‌شود و ایمانش را با ظلم آلوده نمی‌ سازد اما هنوز مانده که به درجه اعلی علیین وارد گردد، در عین حال با رفیقانی عالی رتبه قرین می‌گردد، رفیقانی از صنف انبیا، صدیقین، شهدا و صالحین.

چنین کسی در راه سلوک الی اللَّه است و بر ترک محرّمات مراقبت شدید دارد اما هنوز به جرگه ی صدّیقین وارد نشده؛ علی گونه نگشته است. هنوز شاهد (گواه بر اعمال بندگان) نیست و صالح شمرده نمی‌شود – صالح در اینجا غیر از عمل صالح است – به تعبیر المیزان: این مؤمنین با کسانی محشور و رفیقند که خدا بر آنان انعام کرده، (یعنی اصحاب صراط مستقیم)، و نفرموده: از ایشانند، و نیز فرموده: با آنان رفیقند، و نفرموده یکی از ایشانند، پس معلوم می‌شود اصحاب صراط مستقیم، یعنی (الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ) مقامی عالی‌تر از مؤمنین دارند.

نظیر آیه (69 – سوره نساء)، در اینکه مؤمنین را در زمره اصحاب صراط مستقیم ندانسته، بلکه پائین‌تر از ایشان می‌شمارد، آیه:

«وَ الَّذینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ«. (حدید/19)

می‌ باشد، چون در این آیه مؤمنین را ملحق به صدیقین و شهداء کرده، و با اینکه جزو آنان نیستند، بعنوان پاداش، اجر و نور آنان را بایشان داده، و فرموده: «و کسانی که به خدا و رسولان وی ایمان آورده‌اند، در حقیقت آنها هم نزد پروردگارشان صدیق و شهید محسوب می‌شوند، و نور و اجر ایشان را دارند«.

پس معلوم می‌شود اصحاب صراط مستقیم، قدر و منزلت و درجه بلندتری از درجه مؤمنین خالص دارند، حتی مؤمنینی که دلها و اعمالشان از ضلالت و شرک و ظلم به کلی خالص است.

پس تدبر و دقت در این آیات برای آدمی یقین می‌آورد: به اینکه مؤمنین با اینکه چنین فضائلی را دارا هستند، مع ذلک در فضیلت کامل نیستند، و هنوز ظرفیت آن را دارند که خود را به (الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ برسانند)، و با پر کردن بقیه ظرفیت خود، همنشین با آنان شوند، و به درجه آنان برسند، و بعید نیست که این بقیه، نوعی علم و ایمان خاصی به خدا باشد، چون در آیه:

یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ«. (مجادله/11)

«خداوند کسانی را که ایمان آورده‌اند بلند می‌کند، و کسانی را که علم داده شده‌اند، به درجاتی بالا می‌برد«.

دارندگان علم را از مؤمنین بالاتر دانسته، معلوم می‌شود: برتری (الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ) از مؤمنین، به داشتن همان علمی است که خدا به آنان داده، نه علمی که خود از مسیر عادی کسب کنند، پس اصحاب صراط مستقیم که (أنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ) بخاطر داشتن نعمتی که خدا به ایشان داده، (یعنی نعمت علمی مخصوص)، قدر و منزلت بالاتری دارند، و حتی از دارندگان نعمت ایمان کامل نیز بالاتراند، این هم یک صفت و امتیاز در اصحاب صراط مستقیم.

محبّت امام حسین‌ علیه السلام سبب تعالی انسان‌

همه ما سعی داریم که از برکت امام حسین در راه سلوک الی اللَّه قرار گیریم؛ یعنی خود را تهذیب می‌کنیم تا از گناهان ظاهر و باطن پاک شویم. راحله‌ی ما در این راه محبّت امام حسین‌علیه السلام و اهل بیت پاک پیامبرصلی الله علیه وآله است و بی‌شک این محبّت در وجود یک یک ما قرار دارد و با فطرتمان عجین شده است.

حسین‌ علیه السلام یعنی توحید پروردگار

سعی ما این است که خود را به توحید خدای تعالی وارد گردانیم – فعلاً به عنوان علم توحید – شرط لازم این کار پاک شدن از گناهان است تا زمینه‌ی لازم فراهم گردد چرا که اگر این علم بر قلب آلوده وارد شود، مانند گلابی است که بر کثافت ریخته می‌شود و بوی بد از آن ساطع می‌گردد. علم فقه و اصول هم اینچنین است. اگر بدون تهذیب باشد موجب سربرآوردن منیّت و تکبّر می‌شود. به همین جهت فقیه را بر دو قسم عادل و فاسق تقسیم می‌کنند یا عالم را عالم دنیایی و عالم آخرتی می‌شمارند.

بنابراین مقدّمه لازم علم توحید، پاک شدن از گناهان و صفات ناپسند است و سرآمد همه صفات خبیثه، منیّت است که صفات ناپسند بسیاری را در پی دارد از جمله کبر، حسد، کینه، سوء ظن، ریا و…

مجالس حسین بن علی‌علیهما السلام بهترین فرصت برای پاک شدن از صفات رذیله و خلقیات ناپسند است همچنین زیارت قبر مقدس حضرت و خواندن زیارت و یاد کردن فضائل آن حضرت. بدین ترتیب زمینه ورود علم توحید درون انسان فراهم می‌شود و شخص، سالک الی اللَّه می‌گردد؛ یعنی در راه قرار می‌گیرد لکن رسیدن به مقصد نیاز به کار زیاد و همّت عالی دارد با این حال ما با حسین‌علیه السلام خواهیم بود و ایشان نیز با ما هستند. در هر درجه از بهشت که قرار گیریم در کنار ایشان و دیگر امامان معصوم خواهیم بود؛

قال رسول اللَّه‌صلی الله علیه وآله:

«و أنَّ شیعَتَکَ عَلی‌ مَنابِرَ مِنْ نُورٍ مُبْیَضَّةٌ وُجوهُهُم‌ حَولی أشْفَعُ لَهُمْ و یَکونوا غَداً فی الجَنَّةِ جیرانی«. (امالی صدوق، ص‌96)

پیامبرصلی الله علیه وآله خطاب به مولا علی‌علیه السلام فرمود:

«شیعیان تو بر منابری از از نور با چهره‌هایی سپید در کنار من قرار خواهند گرفت و من از آنان شفاعت خواهم کرد و در بهشت همسایه‌ام خواهند بود«.

سخنرانی شب پنجم محرم

بسم الله الرحمن الرحیم

قبلاً به کرّات گفته شد که مشیّت خدای تعالی بر این قرار گرفت که خلقی را بیافریند که هم جنبه ملکی داشته باشد و هم جنبه حیوانیت. او فعّال لما یشاء است و در آنچه می‌کند بازخواست نمی‌شود؛ «لا یُسئَلُ عَمّا یَفعَل». اما در تعلیل خلقت خدای تعالی بایدگفت: او «فیّاض» است و فیضش انتهایی ندارد. بعضی حکما قائلند همواره فیض خدای تعالی جوشش داشته و رحمت او ظاهر بوده لکن ظهور آن ابعاد مختلفی داشته است.

قابلیت صعود و نزول انسان‌

انسان با این دو جنبه‌ ی ملکی و حیوانی، هم می ‌تواند به عالم بالا صعود کند و مقامات عالی معنوی را بدست آورد و صاحب اسما و صفات پروردگار گردد و هم می‌ تواند به شدّت سقوط کند و در عالم سفل، پایین و پایین‌تر رود.

هر کس تا هر اندازه که قدرت دارد، می‌تواند به درجات عالیه صعود کند و نیز می‌تواند تا هر اندازه که بخواهد به درکات نازله سقوط نماید. درجات هر طایفه نیز بسیار متفاوت است یعنی فرح و توسعه و قدرت و علم در هر درجه معنوی قابل مقایسه با درجه بعدی نیست همچنان که عذاب و فشار هر طبقه‌ی نازله نیز قابل مقایسه با طبقه‌ ی پایین‌تر نیست. مثلاً وقتی به کسی باغی نشان می‌دهند چنان به وجد می‌ آید که گمان نمی‌ کند از این بهتر هم باشد اما وقتی باغ بهتری نشانش می‌دهند باغ اوّل در نظرش بی‌ارزش می ‌شود و بهتر از آن را قابل تصور نمی ‌داند و وقتی باغ سوّمی می‌ بیند دو باغ اوّل را فراموش می‌ کند و آن را نهایت لذّت می‌ پندارد و به همین نحو تا آخر همه این درجات و درکات، ظهور اعمال خود انسان است و صورت خلقیات و ملکاتی است که در دنیا داشته.

البته در بحث درجات معنوی و ظهورات آنها، پای فضل و عنایت پروردگار در میان است که نور بهجت ناشی از این فضل قابل مقایسه با اعمال خود انسان نیست. این عنایات ناشی از نور خدای تعالی است که اگر به کسی افاضه شود – همچنانکه بر اولیای خدا افاضه می‌ شود – به هیچ وجه قابل مقایسه با نور هزاران رکعت نماز یا میلیونها روز روزه یا میلیاردها ذکر نیست. بنابراین خدای تعالی بشر را با ویژگیهای خاصّی آفرید، به نحوی که قابلیت تحمل نور پروردگار را دارد و می‌تواند به درجاتی که ملائکه راه در آن ندارند صعود کند و از سوی دیگر می‌تواند به درکاتی از جحیم که شیاطین تاب آن را ندارند سقوط نماید.

اختیار انسان‌

در میان دو راه صعود و نزول، این انسان است که تعیین می‌ کند در کدام راه گام بردارد؛ بعضی با اختیار خود معاویه و یزید می‌ شوند و بعضی دیگر، باز هم با اختیار خود، سلمان و ابوذر و مقداد می‌ گردند. دکر این نکته در اینجا مهم است که علم خداوند از روز ازل کامل بود؛ یعنی پروردگار با علم خود می‌ دانست که چه کسی با اختیار خود چه راهی را انتخاب می‌کند. هیچکس مجبور به خوب بودن یا بد بودن نیست اما در نهایت یک راه را انتخاب می‌ کند و خداوند از ابتدا می‌ داند که هر کس کدام راه را انتخاب می‌ کند. بنابراین علم خدا، اجبار آور نیست. حتی معصومین نیز در راه عصمت خود مجبور نیستند و می ‌توانند مرتکب معصیت شوند به همین خاطر بود که ایشان نیز از هوا و نفس بیمناک بودند و به همین دلیل است که قرآن کریم در آیات متعددی پیامبر اسلام را از پیروی شیطان و کفّار بر حذر می ‌دارد بنابراین خداوند از ابتدا می‌ دانست که امام حسین‌ علیه السلام با اختیار خود پای در میدان کربلا می‌ گذارد و برای احیای دین پیامبرصلی الله علیه وآله جان خویش را فدا می ‌کند. همچنین یزید نیز مجبور به جهنّمی بودن نبود. او هم مانند همه افراد بشر خوب خلق شد و می‌ توانست به راه سعادت رود اما با اختیار خود راه شقاوت را برگزید و خداوند از ابتدا به این انتخاب او واقف بود.

رابطه ‌ی عبادت با علم

امام صادق‌ علیه السلام فرمود:

«مردم خدای تعالی را از سه رو می‌پرستند: گروهی او را بخاطر رغبتی که به ثوابش دارند عبادت می‌ کنند، عبادت آنها عبادت حریصان است و منشأ آن طمع است. گروهی دیگر او را از ترس آتش عبادت می ‌کنند، عبادت آنها عبادت بردگان و منشأش زبونی و ترس است لکن من خدا را از این جهت که دوستش می‌ دارم عبادت می‌کنم، این عبادت بزرگواران است که خدا درباره‌شان فرمود:

«وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ». (نمل/89)

«و ایشان در امروز (قیامت) از فزع ایمنند».

و نیز فرمود:

« قُلْ إنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ». (آل عمران/31)

«بگو اگر خدا را دوست می‌دارید پس از من پیروی کنید تا خدا هم دوستتان بدارد».

پس هر کس خدای عزّ و جل را دوست بدارد خدا هم او را دوست می‌دارد و هر کس خدا دوستش بدارد از امان یافتگان خواهد بود». (خصال، ج‌1، ص‌188)

امیرالمؤمنین ‌علیه السلام در نهج البلاغه می‌ فرماید:

«مردمی خدا را بدان جهت عبادت می‌کنند که به ثوابش رغبت دارند، عبادت آنان عبادت تجارت پیشگان است و خود نوعی تجارت است. قومی دیگر خدا را از ترس، بندگی می‌ کنند، عبادت آنها عبادت بردگان است. قوم دیگری خدا را از در شکر عبادت می‌کنند، عبادت آنها عبادت آزادگان است». (نهج البلاغه فیض الاسلام، ص‌1192)

البته عبادت خدا از سر ترس یا به طمع بهشت، منافاتی با مقام ایمان ندارد و بلکه تجارتی پرفایده است و ملامتی بر عبادت کننده بار نخواهد شد. اما عبادت کسانی که خدا را از سر محبّت یا شکر می‌پرستند، قابل مقایسه با پرستش دو گروه اوّل نیست.

در نوع سوّم عبادت، به همراه بندگی پروردگار، علم و فهم انسان نیز زیاد می‌ شود. علم و فهمی که با درس خواندن حاصل نمی‌ شود و اصولاً این نوع علم غیر از علوم اکتسابی است. در اثر این علم، نوری به انسان عنایت می ‌شود که با نور عبادت فرق دارد؛

«لَیْسَ العِلْمُ بِکِثْرَةِ التَعَلُّمِ انَّما هُوَ نورٌ یَقْذِفُهُ اللَّهُ فی قَلْبِ مَنْ یُریدُ أنْ یَهدِیَه». (بحار، ج‌67، ص‌140)

«زیادی علم به زیادی آموختن نیست این علم، نوری است که خداوند آن را در قلب هر کس که اراده هدایتش را داشته باشد وارد می‌سازد».

این علم، که علم توحید است، مرتبه‌ای فوق ایمان است و نوری بالاتر از نور ایمان دارد و همه انبیا و ائمه طالب فزونی آن بودند؛

«وَ قُلْ رَبِّ زِدْنی عِلْماً». (طه/114)

«بگو خدایا علم مرا زیاد کن».

این علم در اثر عنایت خداوند و به شرط رها نکردن آن و پا نگذاشتن بر معلوم، زیاد می‌ شود؛ یعنی وقتی که انسان فهمید خداوند رازق و مدبّر و همه کاره او است و مطابق این فهم عمل کرد، بر علمش افزوده می‌ شود. منظور از عمل کردن مطابق فهم، این است که دیگر غصّه روزی خود را نمی‌خورد و دستش را در مقابل غیر خدا دراز نمی‌ کند، حتی اگر به نهایت بیچارگی رسید، در مقابل ظلم دست دراز نمی‌ کند.

اگر بگویند حکومت تمام عالم را بگیر و علم خود را رها کن، نمی‌پذیرد! حضرت آیت اللَّه نجابت‌ رحمه الله می‌فرمود: آیت اللَّه شیخ عباس قوچانی‌ رحمه الله وصی حضرت آیت اللَّه قاضی‌ رحمه الله به شیراز آمد و به اتفاق هم بیرون شهر می‌ رفتیم. در راه به من گفت: خدای تعالی عنایتی به من فرموده که اگر تمام آنچه آیت اللَّه خویی‌ رحمه الله در ظاهر و باطن دارد به من بدهند و بگویند از آنچه داری دست بردار، حاضر نیستم. از این بالاتر اگر آنچه را که خداوند در ظاهر و باطن به امام خمینی ‌رحمه الله داده به من بدهند و بگویند از آنچه داری دست بردار، قبول نمی‌ کنم!.

این سعه وجودی انسان است که می ‌تواند به چیزهایی برسد که از تمام ملک عالم برتر است اما اینجا درجه نهایی و کمال و محل ماندن نیست. این مرحله‌ ی علم الیقین است و هنوز مراحل عین الیقین و حق الیقین باقی مانده.

کسانی که به آنها نعمت عطا شده‌

انسان می ‌تواند به درجه‌ای نائل شود که صاحب تمام اسما و صفات خدای تعالی گردد، آن هم به نحو نامحدود – البته نامحدود نسبت به مخلوقات نه نسبت به خدا -؛ یعنی علم، قدرت، حیات، کرم و دیگر صفات حسنای پروردگار را بی‌انتها خواهد یافت. البته رسیدن به این مقام مخصوص پیامبر و دوازده امام است و این همان مقامی است که خداوند در آیه 69 سوره نساء به عنوان «أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ» یاد کرده؛ یعنی نبیّین، صدّیقین، شهدا و صالحین.

نبی، به پیامبر خاتم‌ صلی الله علیه وآله ختم گردید و دیگر کسی به عنوان نبی نخواهد آمد. امام معصوم نیز محدود به دوازده نفر است و هیچ کس نمی‌تواند حائز این عنوان گردد. بنابر این آیه، ظهور این معصومین، صدّیق، شهید و صالح است البته ایشان همگی صادق و شاهد و صالح هستند و همه اسما و صفات خداوند را دارند اما هر یک از ایشان ظاهر کننده یک یا چند اسم از اسمای خداوند هستند. به عنوان مثال امام حسین ‌علیه السلام را «رحمة اللَّه الواسعة» می‌نامند یعنی ایشان ظهور رحمت واسعه‌ی خداوند هستند و ظهور رحمتشان همه عالم را فرا گرفته، هم برای مؤمنین و هم برای کفّار و حتی برای غیر انسانها یا امام رضاعلیه السلام را به عنوان «عالم» می‌نامند.

در این آیه سه ظهور ذکر شده: اول، صدّیق؛ یعنی کسی که ظاهر و باطنش مساوی و عمل و گفتارش یکی است. دوم، شهید؛ یعنی کسی که گواه مردم است. به کسی هم که در راه خدا جانش را فدا می‌کند شهید می‌گویند.

سوم، صالح؛ یعنی کسی که آنقدر عمل صالح انجام داده که خود صالح گشته است.

منظور از نعمت در آیه شریفه «وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ» اوّلاً علم الیقین است، بعد عین الیقین و بعد از آن حقّ الیقین.

علم الیقین همان علمی است که توضیح داده شد. عین الیقین یعنی دیدن آنچه بدان علم یافته بود یا بگو دیدن نور وجود خدای تعالی با همه موجودات. این نور، نور خداست که در اثر مخالفت با هوای نفس ظاهر گردید. منظور از مخالفت نفس، درجه‌ی بالای آن است که نفس تسلیم شود و دست از چموشی بردارد، نه نفسی که مانند مؤمنین مادّی هر لحظه به شکلی است و صورتی می‌گیرد. مقدّمه‌ی رسیدن به عین الیقین، تسلیم شدن نفس در مقابل روح و شکل آدمی گرفتن آن است؛ یعنی دیگر به شکل شیر و پلنگ و خرس و موش و مار در نمی‌آید البته خطر هنوز انسان را رها نمی‌کند و بلکه در هیچ مقامی آدمی ایمن از خطر نمی‌گردد حتی پیامبر اسلام‌ صلی الله علیه وآله و امیرالمؤمنین‌ علیه السلام نیز متناسب با مقام و مرتبه‌ی خویش در خطر بودند و از خداوند حفظ خویش را می ‌خواستند.

در مرتبه‌ی حقّ الیقین، انسان صاحب همه اسما و صفات خداوند می‌گردد و به مقام فنای مطلق دست می‌یابد. نهایت این درجه مخصوص پیامبرصلی الله علیه وآله و ائمه اطهارعلیهم السلام است؛ یعنی کسانی که «أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ».

مؤمنین دیگر که در اطاعت حضرات معصومین هستند، هر کدام ذرّه‌ای از اسم و صفت ایشان را کسب می‌کنند، هر کس به یک نحو و یک اسم. به حساب خصوصیتی که درون خود دارد؛ یکی صاحب صفت علم می‌شود – هم علم ظاهری و هم اندکی از علم توحید – یکی صاحب صفت کرم می ‌شود یکی محبّت یکی عشق و… و خداوند هر کس را در همین صفات پیش می‌برد و نور او را زیاد می‌کند.

گاه به مقتضای طلب و کوشش خود شخص و عنایت خدای تعالی این اسما و صفات بیشتر و بیشتر می‌ شود تا آنکه به تدریج انسان، صالح می‌گردد و حتی به مقام حقّ الیقین دست می‌ یابد اما با وجود رسیدن به این مقام و وارد شدن در جرگه ‌ی اولیاء اللَّه باز هم سعه‌ی وجودی این شخص با سعه ‌ی وجودی امام معصوم قابل مقایسه نیست و همچنان خود را خاک پای امام معصوم می‌داند؛ مانند حضرت اباالفضل العباس‌ علیه السلام و امام حسین‌علیه السلام. حضرت اباالفضل ‌علیه السلام تمامی مقامات را طی کرد اما در مقابل امام حسین‌ علیه السلام دست بر سینه می‌ گذاشت و خود را غلام امام می‌دانست.

نور خدا

آنچه در رهگذر این مقامات به انسان عطا می‌شود نوری است که با نورانیت اعمال تفاوت دارد. این نور، نور خداست و به هیچ وجه قابل مقایسه با نور اعمال نیست.

در روایات مختلف ثوابهای فراوانی برای گریه‌ی بر امام حسین ‌علیه السلام ذکر شده بعضی این کار را معادل حج و بعضی چندین حج ذکر کرده‌اند. این نور عمل انسان است و ثواب عمل او است.

نور اعمال گاه از شدّت زیادی از خورشید یا چند خورشید بیشتر می‌شود اما نور خدای تعالی نوری است که خورشید در مقابلش همچون کرم شب تاب است این نور خدا را حسین‌ علیه السلام دارد.

چرایی نور خدا برای حسین‌ علیه السلام‌

اراده پروردگار بر این است که امام حسین‌علیه السلام رحمة اللَّه الواسعه باشد و نام مبارک او تا قیامت پرآوازه خواهد ماند، اگر در گوشه‌ای از عالم از رونق بیفتد، در جای دیگر رونق خواهد می‌یابد.

علّت این امر این است که حسین با آنکه فرزند پیامبر و ولی اعظم پروردگار و صاحب همه اسما و صفات پروردگار بود و تمام عالم تحت احاطه او قرار داشت، حاضر شد برای حفظ دین خدا که بوسیله یزید و اتباعش تهدید می‌شد، خود را آنچنان پایین بیاورد و به اتّفاقاتی در صحرای کربلا مشاهده شد، تن دهد لذا هدف او تنها و تنها اصلاح دین پیامبرصلی الله علیه وآله و نشان دادن راه صحیح از بیراهه یزیدیان بود لذا در وصیّت نامه خویش چنین نگاشت:

«أنَّ الحُسَینَ یَشْهَدُ أن لا الهَ الّا اللَّه وَحْدَهُ لا شَریکَ لَه و أنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ و رَسولُه… و أنّی لَمْ أخْرُجْ بَشَراً و لا بَطَراً و لا مُفْسِداً و لا ظالِماً و انَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الاصلاحِ فی أُمَّةِ جَدّی أُریدُ أنْ آمُرَ بِالمَعروفِ و أنهی‌ عَنِ المُنْکَرِ و أسیرُ سیرَةَ جدّی و أبی عَلیِّ ابنِ أبی طالِب».

«حسین شهادت می‌ دهد خدا یکی است و شریکی ندارد. حضرت محمّد عبد و رسول خداست… من برای سرکشی و سرمستی و فساد و ظلم قیام نکردم بلکه برای اصلاح در امّت جدّم به پا خاستم اکنون می‌ خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم و به روش جدّم و پدرم علی بن ابی طالب راه بروم».

سرّ عزّتی که خداوند به حسین بن علی‌ علیهما السلام در دنیا و آخرت ارزانی داشت همین بود. از اولین و آخرین، هر کس به دامان حسین‌علیه السلام چنگ زند ناامید نمی‌شود چه دنیا را بخواهد و چه آخرت را به شرط آنکه دامان او را رها نکند.

تفاوت بینش‌ها

نباید گمان کرد که حسین‌ علیه السلام شخصی عادی بود که مورد ستم قرار گرفت او ولیّ اعظم خدا و صاحب اسما و صفات او بود، کسی بود که از اولین و آخرین محتاج اویند. کسی که با این فهم برای حسین‌علیه السلام گریه می‌کند و با این معرفت دل شکسته می‌شود، قابل مقایسه با کسی که امام را مقتولی بی‌ گناه و مظلوم می‌داند، نیست. البته هر دو نفر نزد خدا مأجورند اما اجر هر دو یکی نیست. گریه‌ی امام صادق‌ علیه السلام و امام زمان (عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف) با گریه‌ ی دوستان عادی ایشان برابر نیست.


5 پاسخ به “آیت‌الله دستغیب: بنای امام حسین(ع) بر قدم برداشتن با اختیار به سوی سعادت است، نه ايجاد رعب و وحشت و اجبار مردم”

  1. ناشناس گفت:

    درود بر نوری زاد که کربلای ایران را توصیف کرد.

  2. مسلمان گفت:

    علمای راستین دین از شر حاکمان فاسد در امان خداوندباد.

  3. محمد گفت:

    هرگز! بنا بر ایجاد رعب و وحشت و اجبار مردم نیست. هر کس باید با اختیار خود به سوی سعادت قدم بردارد.
    درود بر آیت الله دستغیب

  4. یاسر گفت:

    سخنرانی آیت الله سید علی محمد دستغیب در شب ششم محرم
    ” وقتی حاکمیت جامعه در دست کسانی قرار بگیرد که از درون بویی از توحید نبرده اند و با لا اله الله بیگانه اند, مردم نیز از توحید تهی می شوند و از پروردگار یکتا کناره می گیرند چرا که مأموم هر چه کند, نمی تواند از امام خود پیش افتد.”

  5. ناشناس گفت:

    هر وقت شد قتل های زنجیره ای را پی گیری کنید امام حسین اگر اینجا بود اینکار را میکرد. شما که این مسائل را بهتر می‌دانید.