شما در حال بازدید از صفحه ساده شده سایت کلمه می باشید. برای دیدن نسخه اصلی اینجا را کلیک کنید.

» كربلاي ٦: بار ديگر پيامبر!

جمعه, 2 دسامبر, 2011

چکیده : پدر، پياده به سوي خيمه ها نزديك مي شد در حالي كه مردي سواره از خيمه ها دور... و مشك هاي خشك را از آبرو پر كرده بود تا با آب بازگردد


کلمه- محمدجواد اکبرین: در ميان ياران حسين بن علي و لشگر عمر سعد، بودند كساني كه پيامبر را نيك به ياد داشتند… اينك روز واقعه به پايان خود نزديك مي شد و از سلامِ حسين به نامهاي دوستانش و دلتنگي اش براي آنها، مي شد فهميد كه ديگر جز بني هاشم كسي براي او نمانده است.

ناگهان قامتي قيام كرد كه در شمايلِ او گفته اند:

اشبه الناس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسول الله…

نگاهش، صدايش، رفتارش… «عليّ اكبر» را مي گويم!

بار ديگر پيامبر برخاست و بر جاهليت عرب چهره برافروخت و دلبري كرد.

آورده اند كه “شمر بن ذي الجوشن” بر فتح خون پدر و پسر، سخت حريص بود تا نزد يزيد فخر بفروشد و سربلند به ديدار خدا برود! “نافع بن هلال” شمر را ندا داد كه گمان نمي كني در ديدارت با خدا، بارت از اينهمه خون، سنگين باشد؟! مسلمان بودي ره توشه ى آخرتت خون نبود!

و اينك هنگامه ى “فتح الفتوح” شمر نزديك بود…

غبارها چشم ها را بست؛ خاكِ سُمّ ستوران كه فرونشست چشم ها به قدّ كمان مردي گشوده شد كه جوانان بني هاشم را صدا ميزد و براي جمع آوري پاره هاي پيكر پيامبر كمك مي خواست…

گمان نميكنم هلهله ى لشگر عمر سعد بر فتح الفتوح شمر، حسين را آزرده باشد! پدر، آزرده تر از وقتي نبود كه لبهاي خشكيده پسر را مي ديد و نميتوانست بر آتش عطش او قطره ى آبي برساند

و چرا شادمان نباشد كه علي اكبرش را به ميهماني جام هايي مي برند كه در تسخير بي آبرويانِ زمين نيست…

آورده اند كه چون «طاهر»، پسر پيامبر در بيماري درگذشت،

محمد مصطفى (ص) بر مرگش اشك مي ريخت و مي خواند:

العینُ تذرف و ان الدمع یغلب و القلب یحزن و لانعصی الله…

«چشم مي گريد و اشک مي بارد و دل، غمگين است و ما امّا با شكايت و بي شكيبي، در پيشگاه خداوند درشتي و نافرماني نمي كنيم…»

حسين، شكسته و پريشان برخاست و صداي هلهله ى عرب، در آمينِ فرشتگان گم شد وقتي حسين خواند:

اللهم تقبّل منّا هذا القربان…

خداوندا اين قرباني را از ما بپذير

…

پدر، پياده به سوي خيمه ها نزديك مي شد در حالي كه مردي سواره از خيمه ها دور… و مشك هاي خشك را از آبرو پر كرده بود تا با آب بازگردد.

—————————-

کربلای یک: سکّه ی سکوت

کربلای دو: حنابندانِ هانی!

کربلای سه: دار و دلدار

کربلای چهار: نای و نی

کربلای پنج: ناز عشق و نماز عقل