سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic

سرمقاله/ شب نورانی مردان خدا

چکیده :کلمه - عبدالرحیم سلیمانی اردستانی: در زندگی انسان برخی از لحظات و ساعات متفاوت است چرا که از یک سو انسان در بحران روحی و جسمی قرار دارد و از سوی دیگر موظف است که در همان لحظه مهم ترین و سرنوشت سازترین تصمیم زندگی خود را بگیرد. این تصمیم، بسیار سخت و سنگین است چرا که چه بسا زندگی انسان را دگرگون می سازد. گرفتن تصمیم درست در آن لحظه حیاتی و سرنوشت ساز به امور زیادی بستگی دارد که مهم ترین آنها این است که انسان چه میزان در کل زندگی انسانیت خود را به کمال رسانیده و خویشتن خویش را شناخته و ارزش و قیمت خود را دانسته است. در واقع در این لحظه خاص می خواهد تصمیمی بگیرد که قیمت و ارزش و جایگاه وجود او را تعیین می کند. ...


کلمه – عبدالرحیم سلیمانی اردستانی:

در زندگی انسان برخی از لحظات و ساعات متفاوت است چرا که از یک سو انسان در بحران روحی و جسمی قرار دارد و از سوی دیگر موظف است که در همان لحظه مهم ترین و سرنوشت سازترین تصمیم زندگی خود را بگیرد. این تصمیم، بسیار سخت و سنگین است چرا که چه بسا زندگی انسان را دگرگون می سازد. گرفتن تصمیم درست در آن لحظه حیاتی و سرنوشت ساز به امور زیادی بستگی دارد که مهم ترین آنها این است که انسان چه میزان در کل زندگی انسانیت خود را به کمال رسانیده و خویشتن خویش را شناخته و ارزش و قیمت خود را دانسته است. در واقع در این لحظه خاص می خواهد تصمیمی بگیرد که قیمت و ارزش و جایگاه وجود او را تعیین می کند. شناخت حقیقت انسانیت انسان و ارزش و کرامت او و سعادت و کمال او در گرفتن تصمیم درست نقش اصلی را دارد. در این لحظه است که انسان هایی که خود را و ارزش و جایگاه خود را نمی شناسند ارزان فروشی می کنند و در واقع انسانیت خویش را لگد مال می نمایند و آن را به ثمن بخس می فروشند. اینان به پست و مقام و مال و منال و دیگر امور دنیوی دل خوش می کنند و در واقع خود را از مقام رفیع اعلی علیین به جایگاه نازل اسفل السافلین فرو می افکنند و از انسانیت خود چیزی باقی نمی گذارند. اما در مقابل عده دیگری هستند، هر چند اندک، که بواسطه شناخت درست از ارزش و قیمت خود در مقابل این امور پست قد خم نمی کنند و انسانیت خویش را حفظ کرده جلوی سقوط آن را می گیرند و به اوج پر می کشند.

شب دهم محرم یا عاشورای سال 61 هجری یکی از این لحظات و ساعات حیاتی برای عده ای از انسانهاست. اینان که چندان زیاد نیستند و عددشان از دهها نفر تجاوز نمی کند، در وضعیتی عجیب قرار گرفته اند. در مقابل آنان لشکری عظیم قرار دارد که برای جنگ و قتل و غارت لحظه شماری می کند و حتی عجله دارد و می خواهد در روز نهم حمله را آغاز کند و امام حسین(ع) یک روز برای عبادت و راز و نیاز با خدا مهلت می گیرد. فهم و درک اینکه فردا چه رخ خواهد داد چندان مشکل و سخت نیست و برای همه روشن و آشکار است که چه پیش می آید. فردا نه پستی در کار است و نه مقامی و جایگاهی و نه مالی و منالی و رفاهی. هر کس به این امور دلبستگی دارد و در پی آنهاست آدرس را خطا گرفته و باید یا از این میدان بیرون رود و یا از این اردوگاه به اردوگاه دیگری که چند صد متر آن سوتر قرار دارد برود. در این اردوگاه فردا چیز دیگری را تقسیم می کنند. در اینجا از پست و مقام و مال و منال خبری نیست، ولی انسانیت و کرامت و شرافت و عزت تقسیم می کنند. و این نجوا در گوش و دل این تعداد اندک دائما طنین انداز است که باید یکی را برگزینی، یا این را و یا آن را.

در این لحظه خطیر امام حسین(ع) تصمیم را بر یاران خود آسان تر می سازد و هم اوضاع و احوال را برای آنان بیان می کند و هم آنان را آزاد می سازد که بیعت و عهد و پیمان مانع تصمیم سرنوشت ساز آنان نباشد. آن حضرت یاران و اهل بیت خود را جمع کرده، برای آنان خطبه می خواند. همه، حتی فرزندان و برادران او، خود باید تصمیم بگیرند و هیچ چیز نباید بر کسی تحمیل شود. پس آن حضرت در غروب روز تاسوعا، پس از اینکه دشمن حمله را آغاز کرده و یک روز مهلت داده، با یاران خود سخن می گوید. آن حضرت پس از حمد و ثنای خداوند می فرماید: «اما بعد، من اصحاب و یارانی بهتر از یاران خود ندیده ام و اهل بیت و خاندانی باوفا تر و صدیق تر از اهل بیت خود سراغ ندارم. خداوند به همه شما جزای خیر دهد.

جدم رسول خدا خبر داده بود که من به عراق خوانده می شوم و در محلی به نام «عمورا» یا «کربلا» فرود آمده و در همانجا به شهادت می رسم و اینک وقت این شهادت رسیده است. به اعتقاد من همین فردا دشمن جنگ خود را با ما آغاز خواهد نمود و حالا شما آزاد هستید و من بیعت خود را از شما برداشتم و به همه شما اجازه می دهم که از این سیاهی شب استفاده کرده و هر یک از شما دست یکی از افراد خانواده مرا بگیرد و به سوی آبادی و شهر خویش حرکت کند و جان خود را از مرگ نجات بخشد، زیرا این مردم فقط در تعقیب من هستند و اگر مرا بکشند با کس دیگری کاری ندارند. خداوند به همه شما جزای خیر و پاداش نیک عنایت کند» (ارشاد مفید، ص 231؛ لهوف ص79).

حسین(ع) از یاران و خویشان خود می خواهد که همگی راه خود را گرفته از تاریکی شب استفاده کنند و بروند. آن حضرت هم تکلیف شرعی را از دوش آنان بر می دارد و آنان را از بیعت آزاد می کند، و هم با گفتن اینکه هر یک از شما یکی از افراد خانواده مرا با خود ببرید، زمینه عاطفی را فراهم می کند. حال نوبت یاران و خویشان است که آزادانه تصمیم بگیرند.

اولین کسی که لب به سخن می گشاید عباس ابن علی(ع) است. «خدا هرگز روزی را نیاورد که ما تو را بگذاریم و به سوی شهر خود برگردیم». و سایر افراد بنی هاشم در همین راستا سخنانی به زبان آوردند. امام حسین(ع) رو به فرزندان عقیل می کند و می فرماید: «کشته شدن مسلم برای شما بس است، من به شما اجازه دادم. راه خود را بگیرید و بروید». آنان نیز پاسخ می دهند که هرگز چنین کاری نخواهیم کرد.

آنگاه نوبت به اصحاب حضرت می رسد که هر یک با زبان و ادبیاتی خاص خود سخن بگویند. مسلم ابن عوسجه عرض می کند: ما چگونه دست از یاری تو برداریم؟ در این صورت در پیشگاه خدا چه عذری خواهیم داشت؟ به خدا سوگند من از تو جدا نمی گردم تا با نیزه خود سینه دشمنان تو را بشکافم و تا شمشیر در دست من است با آنان بجنگم و اگر هیچ سلاحی نداشته باشم با سنگ و کلوخ به جنگشان می روم تا جان به جان آفرین تسلیم کنم.

یکی از یاران آن حضرت به نام سعد ابن عبد الله عرض می کند: به خدا سوگند ما دست از یاری تو بر نمی داریم تا در پیشگاه خداوند ثابت کنیم که حق پیامبر را درباره تو رعایت نمودیم. به خدا سوگند اگر بدانم که هفتاد مرتبه کشته می شوم و بدنم را آتش زده و خاکسترم را زنده می کنند، باز هم هرگز دست از یاری تو بر نمی دارم و پس از هر بار زنده شدن به یاریت می شتابم. این در حالی است که می دانم این مرگ یک بار بیش نیست و پس از آن نعمت بی پایان خدا .

زهیر ابن قین عرض می کند: ای پسر رسول خدا! به خدا سوگند دوست داشتم که در راه حمایت تو هزار بار کشته و باز زنده و دوباره کشته شوم. دیگر یاران آن حضرت سخنانی اینگونه به زبان می آورند و نه تنها میدان را خالی نمی کنند، بلکه قاطعانه اعلام می کنند که حاضرند از همه چیز خود در این راه بگذرند.

امام(ع) که وفاداری اصحاب و خویشان خود را می بیند باز جمله ای عجیب را به زبان می آورد. آن حضرت هرگز سخن از پیروزی دنیوی و رسیدن به مواهب آن را مطرح نمی کند، بلکه تلاش می کند همه آگاهانه تصمیم مهم زندگی خود را بگیرند. می فرماید: خدا به شما جزای خیر دهد. بدانید که فردا من کشته می شوم و همه شما نیز کشته خواهید شد (همان؛ مقتل خوارزمی، ج1، ص246-247؛ ترجمه نفس المهموم، ص115-116).

آری! این مردان خدا آگاهانه تصمیم می گیرند که تن به ذلت ندهند و با فساد و تباهی و ظلم و ستم مبارزه کنند. آنان تصمیم می گیرند که انسانیت را آبرو دهند و آن را پاس بدارند. آنان پست و مقام و همه مواهب دنیا را بازیچه می انگارند و به همین جهت است که برخی از یاران سالخورده امام در آن شب به شوخی و مزاح می پردازند و چون مورد اعتراض قرار می گیرند که این شب هنگام شوخی نیست می گویند شبی بهتر از این شب در عمر خود نداشته اند (ناظم زاده قمی، اصحاب امام حسین، ص367).

آری! این شب برای مردان خدا تاریک و ظلمانی نیست. آنان به خوبی می بینند و می دانند که چه انجام می دهند و آنان نه تنها خویشتن را به قله اعلی علیین می رسانند بلکه به همه انسان های تاریخ پیام می دهند که ای انسان هایی که برای انسانیت خود ارزش قائلید! انسانیت را پاس بدارید و از آن نگهبانی کنید و خود را ارزان نفروشید و در مقابل ظلم و ستم و تباهی و فساد قد خم نکنید و بایستید که شما عزیزید و گرانبها! شما والاتر و ارزشمند تر از آن هستید که تن به ذلت و خواری دهید. شما می توانید و باید حق اشرف مخلوقات بودن خود را ادا کنید.

او که به نام و مرام آزاد بود

روز اول محرم سال 61 هجری است و کاروان کوچک امام حسین به سمت کوفه در حرکت است. ناگاه یکی از یاران امام تکبیر می گوید و چون علت را می پرسند می گوید نخلستان های کوفه از دور نمایان شد. افرادی که به مسیر آگاهی دارند می گویند این نمی تواند کوفه باشد و آنچه پیداست نخلستان نیست. چون نزدیک تر می شوند معلوم می شود که آن سیاهی لشکری هزار نفری به فرماندهی حر ابن یزید ریاحی است که آمده است تا راه را بر کاروان حسین (ع) ببندد. حسین(ع) از او می پرسد که برای یاری ما آمده ای یا برای مقابله با ما؟ حر پاسخ می دهد که برای مقابله با شما.

حر ابن یزید ریاحی در نخستین برخورد خود با حسین(ع) مهم ترین و اساسی ترین درس زندگی خود را می گیرد. او و سربازانش در بیابان گرفتار شده و از شدت تشنگی نزدیک هلاکت هستند. دشمنی که آمده است راه را بر کاروان حسین ببندد شدیدا تشنه است و این فرصتی است که عموما انسان ها آن را از دست نمی دهند. اما هدف حسین(ع) با دیگران متفاوت و در نتیجه روش و ابزار او متفاوت است. امام حسین(ع) به یاران خود دستور می دهد که حر و سربازانش را با آب فراوانی که در منزل قبل همراه خود برداشته اند، سیراب سازند و حتی اسب های آنان را آب دهند. فردی می گوید از شدت تشنگی از لشکر حر عقب افتاده بودم و چون رسیدم به من مشک آبی دادند. اما من از شدت تشنگی نمی توانستم آب بنوشم. فردی که او را نمی شناختم آمد و با دست خود مرا آب داد. بعدا فهمیدم که آن فرد حسین ابن علی(ع) بوده است (ارشاد مفید، ج2، ص77؛ بحار الانوار، ج44، ص375).

آری! این درسی بود که حسین(ع) به حر داد. اگر هدفت مقدس است و اگر در مسیر درست و صحیح قرار داری پس نباید از هر ابزاری استفاده کنی. اگر برای اخلاق و انسانیت و دین تلاش می کنی همه جا و همه وقت باید همه اعمالت با اخلاق و اصول انسانی و احکام دینی سازگار و هماهنگ باشد.

به هر حال حر ابن یزید ریاحی راه را بر حسین(ع) می بندد ولی حادثه ای رخ می دهد که نشان دهنده آن است که حر نگاه بدی نسبت به امام حسین ندارد یا حداقل تردید دارد. چون هنگام نماز می شود او و سربازانش به امام حسین اقتدا می کنند و امام در فاصله نماز ظهر و عصر دو بار برای لشکر حر خطبه می خواند. امام در این خطبه ها پس از معرفی خود این نکته را یادآوری می کند که شما مردم کوفه مرا دعوت کردید و حال راه را بر من می بندید. اگر نمی گذارید که به کوفه بیایم و از دعوت خود پشیمان شده اید اجازه دهید که به همان جایی برگردم که از آن آمده ام. حر می گوید من از شما دعوت نکرده ام و از دعوت نامه ها خبری ندارم. امام دستور می دهد که خورجین دعوتنامه ها را برای حر بیاورند. حر می گوید من جزو دعوت کننده ها نیستم. به هر حال امام دستور می دهد که برای بازگشت آماده شوند. اما حر باز مانع می شود و می گوید من مامورم که شما را نزد عبید الله ببرم. امام(ع) می فرماید که من هرگز تسلیم این امر نمی شوم. سرانجام حر پیشنهادی می کند و امام(ع) بناچار آن را می پذیرد. حر می گوید راه سومی را در پیش گیریم تا به عبید الله نامه بنویسم و کسب تکلیف کنم. و اینگونه می شود که کاروان حسین(ع) تحت نظارت شدید لشگر حر به سمت کربلا حرکت می کند. در این مسیر گفت و گوها و برخوردهایی بین حر و امام حسین(ع) به وجود می آید که در تمام آنها با اینکه حر سخت گیری می کند و اموری را به امام تحمیل می کند اما هیچ گاه بی ادبی نمی کند و احترام آن حضرت را رعایت می کند (ارشاد مفید، ج2، ص79؛ نفس المهموم، ص183).

به هر حال روز سرنوشت فرا می رسد. لشکر عظیم کوفه به فرماندهی عمر سعد به کربلا می آیند و برخوردها با امام حسین(ع) متفاوت می شود. تا صبح روز عاشورا حر در لشکر عمر سعد فرماندهی بخشی را بر عهده دارد. اما او نگران و پریشان است و نمی خواهد با حسین بجنگد. او حسین را بر حق یافته و در پی آن است که از راه خطای خود بازگردد. اما آیا راه بازگشتی برای کسی که راه را بر حسین(ع) بسته و او را به این مهلکه کشانده است وجود دارد؟ به هر حال او که به کشمکش شدید درونی دچار گشته با بیم و امید بر تردید ها غلبه کرده از لشکر عمر سعد جدا شده به سوی حسین(ع) می آید. او خود را به نزدیکی حسین(ع) می رساند و در حالی که سپر خود را واژگون کرده است سلام می کند و با خجالت و شرمندگی می گوید:

«فدایت شوم ای پسر رسول خدا! من آن کسی هستم که راه را بر تو بستم و پا به پای تو آمدم و تو را به این سرزمین رساندم. من گمان نداشتم که این گروه پیشنهادهای تو را نپذیرند و با تو چنین کنند. به خدا اگر می دانستم با تو چنین می کنند با تو آنگونه رفتار نمی کردم. اینک از کرده خود پشیمانم و توبه می کنم و جانم را فدای تو خواهم کرد تا در پیش تو جان دهم. پس آیا این کار را شما توبه من می دانید؟»

امام(ع) فرمود: آری، خدا توبه تو را می پذیرد و تو را می آمرزد.

حر خشنود و شادمان می شود و امام از او می خواهد که از اسب خود پیاده شود ولی او از امام درخواست می کند که اجازه دهد او برود و با لشکر کوفه سخن بگوید و امام اجازه می دهد. او با صدای بلند با لشکر کوفه سخن می گوید و اعمال آنان را تقبیح می کند: شما پسر پیامبر خدا را دعوت کرده اید و با او اینگونه برخورد می کنید و نمی گذارید به یکی از شهرها رفته در آن سکنا گزیند. شما آب فرات را که همگان، حتی کفار و حیوانات، از آن استفاده می کنند بر حرم پسر رسول خدا بسته اید و زنان و کودکان او را عطشان نگه داشته اید! (بحار الانوار، ج45، ص11؛ نفس المهموم، ص247).

به هر حال از این سخنان بر می آید که روش و سیره حسین(ع) و تفاوت آن با روش دشمنان او یکی از اموری بوده که باعث شده حق بر حر آشکار گردد و او نسبت به خطای بزرگ خود آگاه شود.

روش حسین این است که آبی را که با زحمت با خود حمل کرده در وسط بیابان به دشمن خود می نوشاند و روش یزیدیان این است که آب فرات را بر کودکان و زنان می بندند. و اینگونه است که کسانی که به هر دلیل حق را از باطل نشناخته اند بیدار می گردند.

حر خدمت امام(ع) می رسد و عرض می کند: ای پسر رسول خدا! من اولین کسی بودم که بر شما خروج کردم؛ به من اجازه دهید تا اولین کسی باشم که در رکاب شما بجنگم و شهید شوم. امام(ع) به او اجازه می دهد و حر به میدان می رود و پس از جنگی طولانی از اسب به زیر می افتد. امام(ع) در آن لحظات آخر بالای سر او حاضر می شود و بر چهره خون آلود او دستی می کشد و خون از صورتش می زداید و می فرماید:

«انت حرٌ کما سمّتک امّک، حرٌ فی الدنیا و حرٌ فی الآخرة» تو آزاده ای همان گونه که مادرت تو را به این نام نامید، تو در دنیا و آخرت آزاده هستی (الملهوف، ص160؛ بحار الانوار، ج45، ص14).

آری! حر ابن یزید ریاحی نامش حر به معنای آزاد بود و روش و مرام آزادگی را به انسان ها آموخت. انسان ها ممکن است در زندگی شخصی و اجتماعی خود خطا کنند و با خطاهای خود خسارت های سنگینی به خود و اجتماع وارد کنند. اما یک انسان آزاد، که بند انانیت و منیت را گسسته و خویشتن را رها کرده، هرگز خود را مصون از خطا و اشتباه نمی داند و همه عمر در پی آن است که خطاهای خود را بشناسد و اصلاح کند. این انسان هرگاه تشخیص داد که در پست و موقعیت و جایگاهی قرار دارد که شایسته آن نیست آن را رها می کند. یک انسان آزاد بر موضع خطای خود پافشاری نمی کند و هرگاه که خطای خود را دریافت شجاعت آن را دارد که از آن بازگردد و جلوی زیان و ضرر بیشتر را بگیرد. این امر در رابطه با کسانی که در راس یک جامعه قرار دارند مهم تر و ضروری تر است. آنان ممکن است با سیاست های خطا و غلطشان خسارت های جبران ناپذیری به یک ملت وارد کنند و حتی یک ملت و مملکت را تا لب پرتگاه سقوط هدایت کنند. درس ارزنده حر ابن یزید ریاحی برای این افراد این است که انسان آزاد اسیر ننگ و نام نیست و شجاعانه خطای خود را می پذیرد و ملت و مملکت را از سقوط نجات می دهد.


یک پاسخ به “سرمقاله/ شب نورانی مردان خدا”

  1. ناشناس گفت:

    درس ارزنده حر ابن یزید ریاحی برای این افراد این است که انسان آزاد اسیر ننگ و نام نیست و شجاعانه خطای خود را می پذیرد و ملت و مملکت را از سقوط نجات می دهد.