سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » روایت بهمن احمدی امویی، روزنامه‌نگار زندانی، از زندگی در بند 350 اوین...
» در نامه‌ای به همسرش از داخل زندان

روایت بهمن احمدی امویی، روزنامه‌نگار زندانی، از زندگی در بند 350 اوین

چکیده :از جایی سر در آورده ام که می توانم به خاطر این نوع زندگی احساس افتخار کنم و سینه جلو بدهم و گردن راست کنم. آری، زندانی سیاسی بودن چنین احساسی را به تو می دهد. همه ی ما در این سال ها چقدر از هم دور بودیم و حالا چقدر نزدیک. نمی دانم، اما فکر می کنم حالا پس از سی سال دوری، جنگ و قهر حالا همه با هم هستیم. همه ی ما در کنار هم، هرچند در زندان. مگر جنبش سبز جز این می خواهد؟ فرصتی پیش آمده که بیشتر با هم حرف بزنیم، کاری که تا به حال از آن اکراه داشتیم....


بهمن احمدی امویی، روزنامه نگار زندانی، در نامه ای که به ژیلا بنی یعقوب همسرش که او نیز روزنامه نگار است و دو سال قبل زندانی بوده، تلاش کرده شرایط زندگی خود و دیگر زندانیان سیاسی را در بند 350 اوین از نزدیک تصویر کند.

این نامه گرچه خطاب به همسر این زندانی سیاسی نوشته شده، اما فراتر از یک نامه شخصی است و نویسنده، زندگی زندانیان حامی جنبش سبز را از درون و با دقت و موشکافی زیاد با مخاطبانش به اشتراک گذاشته است.

وی در بخشی از نامه خود نوشته است: «حالا از جایی سر در آورده ام که می توانم به خاطر این نوع زندگی احساس افتخار کنم و سینه جلو بدهم و گردن راست کنم. آری، زندانی سیاسی بودن چنین احساسی را به تو می دهد. همه ی ما در این سال ها چقدر از هم دور بودیم و حالا چقدر نزدیک. نمی دانم، اما فکر می کنم حالا پس از سی سال دوری، جنگ و قهر حالا همه با هم هستیم. همه ی ما در کنار هم، هرچند در زندان. مگر جنبش سبز جز این می خواهد؟ فرصتی پیش آمده که بیشتر با هم حرف بزنیم، کاری که تا به حال از آن اکراه داشتیم.»

دو سال و نیم از زندانی بودن بهمن احمدی امویی می گذرد. این روزنامه نگار ۳۰ خردادماه سال ۱۳۸۸ در منزل مسکونی اش بازداشت شد و از آن زمان تاکنون در زندان اوین به سر می‌برد. او در مدت زندانی بودنش تنها یک بار از مرخصی استفاده کرده و بیش از 21 ماه از هرگونه حق مرخصی محروم مانده و در طول یک سال و نیم گذشته، تنها سه بار از حق ملاقات حضوری استفاده کرده است.

مهم ترین مصادیق اتهامی احمدی امویی، نگارش مقالات انتقادی در باره عملکرد اقتصادی دولت احمدی نژاد در روزنامه سرمایه و وب سایت شخصی اش و همچنین سردبیری وب‌سایت «خرداد نو» عنوان شده است.

متن نامه احمدی امویی به همسرش که برای انتشار در اختیار کلمه قرار گرفته، به این شرح است:

 

سلام ژیلاجان

در حیاط بند 350 نشسته ام و به روبرو خیره شده ام، صندلی چوبی است با دسته های شکسته.

یک هفته است که باران می بارد. از خورشید اثری نیست. ابرها خیلی متراکم اند و انگاری قرار است همه بارشان را همین جا خالی کنند.

سردی هوا برای من مثل یک باد شمالی می ماند که سرمای هوا را با خود آورده است. مثل همیشه با شروع فصل پاییز احساس سرماخوردگی ام هر روز شدیدتر می شود و تا پایان زمستان که چند بار زمین گیرم می کند، ادامه خواهد داشت. خودت که این حال من را خوب می دانی.

در این چند روز بارانی، تمام شب و روز را توی اتاق و در خلوت خودمان در تخت هایی که تنها مکان خصوصی هرکدام از ما زندانی های 350 است، می گذرانیم. در این اتاق 18 نفریم و به زحمت می توان بدون ایجاد مزاحمت برای دیگران حتی یک لیوان چای نوشید. علاوه بر این، گازوئیل زندان هم گویا ته کشیده است. آب گرم نداریم و چند روزی است به حمام نرفته ام.

این روزها بیش از گذشته به آن سوی این دیوارهای بلند و روزها و ساعتهای با تو بودن فکر می کنم.

امروز با خودم گفتم شاید بد نباشد به بهانه نوشتن برای تو، از خودم و احساسم در میان این دیوارهای بلند و قطور حرف بزنم.

می بینی ژیلا، اغلب ما مردها چقدر خودخواهیم، حتی وقتی می خواهیم با همسر خود حرف بزنیم، خود و مسائل خودمان را محور قرار می دهیم.

اینجا هر چند وقت یک بار موضوعی پیش می آید و با بچه ها دور هم جمع می شویم و حرف می زنیم. هروقت حرف تو پیش می آید، من به آنها می گویم که ژیلا نوع نگاهم را به وقایع و مردم عمیق تر از قبل کرد و از او یاد گرفتم که جزییات را خوب ببینم. زیاد بخوانم و مطالعه منظم و موضوعی داشته باشم. به آنها می گویم خیلی چیزها را مدیون تو هستم، از جمله اینجا بودنم را که یکی از مهم ترین و ارزنده ترین فصل های زندگی ام محسوب می شود.

شاید اگر تو نبودی، سال ها پیش سر از جایی دیگر در می آوردم و نه از بند 350 اوین در میان نخبه ترین و صادق ترین فررزندان میهنم. اما حالا از جایی سر در آورده ام که می توانم به خاطر این نوع زندگی احساس افتخار کنم و سینه جلو بدهم و گردن راست کنم. آری، زندانی سیاسی بودن چنین احساسی را به تو می دهد.

از اینجا که نشسته ام، چند متری با دیوار فاصله دارم، دیواری بلند با آجرهای قرمز و در انتها یک رشته سیم خاردار حلقوی که دور تا دور حیاط بند را احاطه کرده است. صبح ها، خورشید از میان همین سیم خاردارها به ما لبخند می زند و شب ها از پشت همین سیم خاردار ماه را می بینیم، البته به ندرت و اگر خیلی خوش شانس باشیم.

چند روز پیش هنگام آمار شبانگاهی، و حدود ساعت شش بعد از ظهر، قرص ماه را دیدم که از شرق آسمان خود را بالا می کشید. ماه کامل بود. بی اختیار لبخند بر لبانم نشست و روی پنجه های پا بلند شدم تا از ورای دیوار آن را بهتر ببینم. علیرضا بهشتی شیرازی با همان خنده های ملایم و گرمش گفت: به چه می خندی؟

ماه را به او نشان دادم و گفتم: خیلی وقت بود که ماه را در آسمان ندیده بودم. انگار مدتهاست که ماه هم در حصار سیم خاردار گرفتار شده است.

دیوار، دیوار و دیوار. هرجا چشم می اندازم، دیوار می بینم. دیوار قطور 50 سانتی متری قرمز رنگ روبه‌رو، گویا هر ده سانتی مترش یک دهه از عمر ما را روایت می کند. در این پنجاه سال گذشته چه اتفاقاتی در این ممکلت افتاده است! می گویند این زندان در دهه چهل شمسی ساخته شده است.

و ما، یعنی تمام ساکنان گذشته و حال این زندان، انگار با هم در یک زمان در آن بوده ایم، هر گوشه اش یاد و خاطره ای باید نهفته باشد. می نشینم و روی آجرهای سردش دست می کشم. شاید چیزی احساس کنم.

محمد مهدی فروزنده پور، رییس دفتر مهندس میرحسین موسوی در فرهنگستان هنر را که یادت هست. این روزها زیاد با هم حرف می زنیم، دیروز او از گذر زمان گلایه می کرد و می گفت: «در تمام این سال ها چیزهایی توی ذهن ما کرده بودند که شده بود دیوارهای بین ما و بقیه مردم. نمی گذاشتند مردم، جامعه و اطرافم را آن طور که هستند، ببینیم. آدم ها را با مسلک ها و مرام هایی که معلوم نبود چقدر درست است، انگ می زدند و این انگ ها توی ذهن ما تبدیل به تابوهایی شده بودند، تابوهایی که نباید به آنها نزدیک شد.»

فروزنده پور با افسوس می گفت: «در چند ماهی که بین زندانیان هستم، تازه فهمیدم چقدر دور خودمان دیوار کشیده بودیم و خیلی ها را نمی دیدیم» و بعد به بچه های ملی-مذهبی توی اتاق هفت که با آنها هم اتاق است، اشاره کرد: «خیلی آدم های با صفا و پاکی هستند، یا آن دانشجوی جوان که گرایش چپ دارد. چرا نمی گذاشتند که این آدم ها را به صفت انسان بودن شان ببینیم و بشناسیم.»

حرفهای فروزنده پور برایم جالب بود، او هم داشت به چیزهایی فکر می کرد که من چند روزی به آن می اندیشیدم: دیوار، دیوار و باز هم دیوار و دیوار.

صبح روز گذشته، بالاخره پس از چند روز شایعه شد که آب بند ولرم است، همه دویدیم توی صف حمام. صحنه ای را دیدم که بی اختیار داد زدم: انگار همه جامعه ی ایران اینجا هستند، همه ی طیف های سیاسی: محسن میردامادی استاندار و نماینده پیشین مجلس با وسایل حمام در دست با یکی –دو تا از بچه های جوان چپ گرا صحبت می کرد، جواد لاری از بچه های مجاهدین خلق ظرف می شست، فیض الله عرب سرخی زیر دوش حمام عرق ورزش صبحگاهی را می شست و نفس تازه می کرد. علیرضا رجایی از فعالان ملی-مذهبی هم به پشتم زد و گفت: «نفر آخر تو هستی.»

ژیلا! همه ی ما در این سال ها چقدر از هم دور بودیم و حالا چقدر نزدیک. نمی دانم، اما فکر می کنم حالا پس از سی سال دوری، جنگ و قهر حالا همه با هم هستیم. همه ی ما در کنار هم، هرچند در زندان. مگر جنبش سبز جز این می خواهد؟ فرصتی پیش آمده که بیشتر با هم حرف بزنیم، کاری که تا به حال از آن اکراه داشتیم، همه برای هم شده بودیم دشمن، و همدیگر را یک مشت معاند، کافر و ملحد، دزد انقلاب مردم و… خطاب می کردیم.

چند روز پیش امین نیایی فر را بردند برای شلاق زدن. به زحمت 45 کیلو وزن دارد و 22 سال سن. نحیف و لاغر است، این دانشجوی مکانیک دانشگاه تهران، روزی که به اتاق ما آوردندش، بچه ها به شوخی به او گفتند که این چند ماه که اینجایی باید حسابی به خودت برسی و سو تغذیه بیرون را جبران کنی.

رگه های کبود‌رنگی که از ضربه های شلاق بر پشتش مانده بود، از مقابل چشم های ما رژه می رفتند. نمی دانستیم چه کنیم؟ چند تایی از بچه های اتاق های دیگر برای دیدنش به اتاق ما آمدند. کمی گفتیم و خندیدیم تا از آن فضای سنگین و ناراحت کننده کمی بیرونش بیاوریم.

ابوالفضل قدیانی، مسن ترین زندانی سیاسی بند 350 که سالها در رژیم شاه نیز زندانی بوده، خاطره ای را از دوران سالهای زندان دهه 50 برای ما گفت: «روزی یک روحانی را آوردند، در زندان کمیته مشترک حسابی شلاقش زدند و بعد از آن، موقع ناهار عدس پلوی خوشمزه ای به ما دادند. آن روحانی گفت: «به! به! عجب موسسه ای است اینجا، هم شلاق دارد و هم پذیرایی.»

راستی ژیلا! یک چیز جالب هم برایت بگویم که بهانه ای است برای بیشتر به یاد تو افتادن و در چنین شرایطی همیشه تو را در مقابل خودم مجسم می کنم. آن اتفاق جالبی است که هر بعداز ظهر جمعه اینجا می افتد. برنامه هفتگی گلگشت فرهنگی با اجرای علی ملیحی، دانشجوی زندانی… البته تصورت از گلگشت، گشتن در طبیعت و فضای سبز نباشد، نه! ما جمعه بعد از ظهر در حیاط 200 متری زندان جمع می شویم و با اسمی که برای برنامه گذاشته ایم، خودمان را در طبیعت و فضای سبز تصور می کنیم. برخی شعر دکلمه می کنند و بعضی ها هم سرود و ترانه می خوانند و بعد ما کسانی را که شعر و آوازی خوانده اند، تشویق می کنیم و سعی می کنیم با صدای بلندتر هم آنها را تشویق کنیم. می دانی چرا؟ حتما شنیده ای که زندانیان سیاسی زن مدتی است همسایه دیوار به دیوار ما شده اند، ما محکم تر کف می زنیم و با صدای بلندتر شادی می کنیم، تا شادی مان را با آنها که در آن سوی دیوار هستند، تقسیم کنیم و بگوییم ما هنوز هم هستیم و هنوز هم بی شماریم. ابراهیم مددی، فعال کارگری بلند بلند به همه سلام می گوید، با این امید که آنها سلامش را بشنوند، هرچند که نمی دانیم می شنوند یا نه؟

بعضی وقت ها در خیالم تو را هم در میان آنها تصور می کنم، در کنار بهاره هدایت، نسرین ستوده، مهدیه گلرو، عاطفه نبوی، مهدیه گلرو و دیگران.

ژیلا، جالب تر است برایت اگر بدانی که گاهی صدای خنده و شادی آنها را نیز از آن سوی دیوار می شنویم و ما چقدر خوشحالیم که آنها هم شادی می کنند و شاید آنها هم می خواهند شادی شان را با ما تقسیم کنند.

وقتی اصغر محمودیان، پدر و پسر دانشپور، وحید لعلی پور و حامد یازرلو این صداها را می شنوند، اشک شوق را می توان در چشمان شان دید. آنها همسران و مادران شان دربند زنان هستند، عزیزان شان فقط چند قدم آنطرفتر هستند، پشت آن دیوارهای بلند… سخت است عزیزانت اینقدر به تو نزدیک باشند و تو فقط هر دو هفته یک بار آنها را ملاقات کنی، آن هم برای بیست دقیقه.

ژیلای عزیزم، خیلی دلم برایت تنگ شده است، گاهی با خودم فکر می کنم بد نبود اگر حکم زندان تو را هم زودتر اجرا کنند و بیایی همین دیوار به دیوار ما و من هم مثل وحید که صدای خنده های مهدیه را می شنود، گاهی بتوانم صدای خنده های تو را بشنوم. تازه می توانستیم تجربه دیدارهای هر دو هفته یک بار ملاقات حضوری را هم داشته باشیم و اگر خیلی بخت با ما یار بود، گاهی اتفاقی همدیگر را در بهداری زندان می دیدیم.

تازه، گاهی با خودم می گویم، این روزها، اینجا، یعنی زندان از هرجای دیگر ایران شاید برای افرادی مثل تو امن تر باشد. حداقل اینجا، آدم می داند فردا صبح که از خواب بیدار می شود، یکی هست که روزی دو بار ما را بشمارد: بماند که برخی وقت ها در شمارش هم اشتباه می کنند و چند بار آمار می گیرند!

اما راستی، آن بیرون اگر روزی چند نفر هم کم بشوند، شاید خیلی ها خوشحال بشوند. به نظرم می رسد به همین دلیل ما در اینجا از امنیت بیشتری از آن بیرون برخورداریم و بد نبود تو هم از این امنیت!؟ برخوردار می شدی.

ژیلا! در چند هفته گذشته، آدم هایی را بازداشت کرده و اینجا آورده اند که هرگز باور نمی کنی. مثلا یک راننده وانت و یک پیرمرد هفتاد و پنج ساله را. هر دو می گویند توی خانه نشسته بودیم که تلویزیون جمهوری اسلامی خبر می داد که امسال نرخ تورم و بیکاری پایین آمده و وضع زندگی مردم بهتر شده… آنقدر این حرفها دروغ بود که به قول خودشان نتوانستند تحمل کنند و هرکدام یک ماژیک برداشته و به خیایان رفته بودند تا علیه این دروغ ها شعاری بنویسند، می خواستند با شعارهایشان به دروغ و فساد اعتراض کنند. پیرمرد 75 ساله را با لباس خواب به اینجا آورده بودند.

یک استاد دانشگاه اصفهان را هم آورده اند اینجا که می گوید سرکلاس صدایش را ضبط کرده بودند و بعد به او گفته اند حرفهایت بوی تبلیغ علیه نظام را می دهد و بعد پس از تحمل 35 روز زندان انفرادی در اصقهان و تهران امروز به بند آوردندش.

خب ژیلا! دیگر چه بگویم؟ خودت می دانی که برای کسی مثل من که در فرهنگ شهرستانی آن هم از نوع بختیاری اش بزرگ شده، بروز احساسات خیلی راحت نیست. شاید به همین دلیل است که احساساتم را توی این جملات که خواندی پرتاب کرده ام. این همه آسمان و ریسمان بافته ام که به تو بگویم: تو همیشه نسبت به من مهربان و بخشنده بودی و همین طور بزرگترین حادثه و اتفاق زندگی من.

بهمن احمدی امویی

پنج شنبه 12/8/90 – ساعت 3 بامداد، بند 350 اوین، اتاق 9


42 پاسخ به “روایت بهمن احمدی امویی، روزنامه‌نگار زندانی، از زندگی در بند 350 اوین”

  1. م.ا گفت:

    بسم االله الرحمن الرحیم
    یادتان باشد که هر لحظه لحظه زندیگمان را با یاد شما سپری می کنیم وبه امید آزادی شما ما زنده ایم.

    همسر یک زندانی که 3 سال است در بند است بدون مرخصی و ملاقات

  2. ZHiNA گفت:

    متن بسیار عالی بود. من که لذت بردم. کاش برادرم این متن رو می خوند. کاش اون هم می تونست انقد قوی باشه. البته ما که خبری ازش نداریم ولی امیدواریم که باشه…
    به امید همه اسیرای بی گناه

  3. ميرمهدي گفت:

    عرق شرم از بي غيرتي خودم بر تنم نشست. نميخاهم از شماها قهرمان بسازم (كه هستيد) اما ما مردمي كه بيرون از زندان هستيم و دنبال مشكلات ريز و درشت زندگي خودمان هستيم، وظيفه خود را انجام نداديم. وظيفه در كنار شما بودن را. راستي شده فكر كنيم همان سه ميليون كه امدند تو خيابان، اگر داوطلبانه بروند جلوي زندان ها و بگويند ما را هم بگيريد چه مي‌ شود؟

  4. ناشناس گفت:

    خیلی خوب بود اما اشکهایم را سرازیر کرد، مخصوصا این قسمتش :ماه را به او نشان دادم و گفتم: خیلی وقت بود که ماه را در آسمان ندیده بودم. انگار مدتهاست که ماه هم در حصار سیم خاردار گرفتار شده است.

  5. نسیم گفت:

    امیدوارم همیشه پاینده باشند، با تک تک جمله ها نتونستم اشک چشمانم رو نگه دارم ..

  6. ناشناس گفت:

    ژیلا! در چند هفته گذشته، آدم هایی را بازداشت کرده و اینجا آورده اند که هرگز باور نمی کنی. مثلا یک راننده وانت و یک پیرمرد هفتاد و پنج ساله را. هر دو می گویند توی خانه نشسته بودیم که تلویزیون جمهوری اسلامی خبر می داد که امسال نرخ تورم و بیکاری پایین آمده و وضع زندگی مردم بهتر شده… آنقدر این حرفها دروغ بود که به قول خودشان نتوانستند تحمل کنند و هرکدام یک ماژیک برداشته و به خیایان رفته بودند تا علیه این دروغ ها شعاری بنویسند، می خواستند با شعارهایشان به دروغ و فساد اعتراض کنند. پیرمرد ۷۵ ساله را با لباس خواب به اینجا آورده بودند.

    یک استاد دانشگاه اصفهان را هم آورده اند اینجا که می گوید سرکلاس صدایش را ضبط کرده بودند و بعد به او گفته اند حرفهایت بوی تبلیغ علیه نظام را می دهد و بعد پس از تحمل ۳۵ روز زندان انفرادی در اصقهان و تهران امروز به بند آوردندش.

  7. یکی از هزاران گفت:

    تا زنده ایم شرمنده ایم

  8. ناشناس گفت:

    آیا راهی هست برای نامه فرستادن به دوستان زندانی؟
    اگر هست می توانید کمک کنید؟

  9. ناشناس گفت:

    به اميد روزي كه همه مردم با تمامي سلايق خود بتوانند زندگي كنند وبا هم تك تك اجرهاي اين زندانهاي مخوف را در بياورند وبا اجر هايش دانشگاه بسازند وبا فضايش فضاي سبز. انشا الله نز ديك است

  10. banooyes sabz گفت:

    یک عشق پاک و سبز … هچون عشقی‌ که فخری بانو برای همسر جانشان دارند … درود بر این زوج‌های همیشه سبز …. افتخار … افتخار …. افتخار

  11. ناشناس گفت:

    ما ایرانی ها همه عمرمان عرب ها را تحقیر کردیم و داد زدیم که ما ایرانی هستیم، الیم و بلیم!
    اما امروز همه اش از خودم می پرسم، عرب ها با غیرت ترند یا ما ایرانی ها؟
    روزی در خیابان برخی از ما را ربودند و به زندان بردند.
    ما برای دوستانمان چه کردم؟
    به نظر می رسه که فراموششون کردیم. :(

  12. ناشناس گفت:

    بهمن عزیز تو و همه زندانیان در بند در قلب ما جا دارید

  13. اميرحسين قنبري برزي گفت:

    فقط گريه كردم. افتخار ميكنم با بهمن امويي هم بند بودم

  14. ابراهیم گفت:

    شرمنده …

    یعنی می شود روزی برویم اوین به استقبال زندانیان آزاد شده، مثل اول انقلاب؟

  15. آگاه گفت:

    باتکثیر اینگونه نامه ها مردم را از خواب غفلت و بی تفاوتی به در آرید و خواب را از چشمان ظالمان بربائید – یا علی مدد

  16. محسن- قم گفت:

    قسم به شرافتتان که دارم گریه می کنم بخاطر این عزمتان.به امید آزادی شما و مرگ دیکتاتور

  17. ناشناس گفت:

    جنبش عمومی در شرایط خاص تاریخی پدید می آید … مردم از خرداد تا دی، هفت ماه تمام در همه ی مناسبت ها الحق بسیار غیرتمندانه همراهی کردند. اگر 2-3 ماه قبلش را هم حساب کنیم در جریان انتخابات، واقعاً 10-11 ماه تلاش ملّی نزدیک به تمام وقت! این را بهمن عزیز ما می داند … برای عزیزانی می نویسم که توی سر ملّت می زنند و عبارات تحقیرآمیز برای ملّتی به کار می برند که الحق ایستادگی اش شایسته تقدیر است. فلسفه جنبش سبز، فلسفه زیستن همراه با این ایده هاست. در فلسفه جنبش سبز، مردم گلادیاتور (!) نیستند که بخواهیم به آنها ایراد بگیریم که چرا چند سال مستمرّ از صبح تا شب توی خیابان مبارزه نمی کنند. بهمن عزیز ما و سایر اسیران عزیز جنبش همین ها را می دانند که ایستادگی می کنند … چون می دانند تاریخ بزنگاه هایی دارد که موجب حرکت عمومی می شود. و دوره هایی بینابینی که مقدمات آن حرکت ها در طی آن دوره ها ساخته می شود. ایستادگی شیرزنان و شیرمردان زندانی ما، خود یکی از عوامل پدید آمدن آن شرایط در زمان مقتضی است.

  18. رضا گفت:

    برادرم از کامنت شما بسیار لذت بردم. واقعا چرا ما خیلی راحت آرمانهایمان را رها کرده و افرادی را که مقیدتر از ما هستند فراموش می کنیم؟
    “راستی شده فکر کنیم همان سه میلیون که امدند تو خیابان، اگر داوطلبانه بروند جلوی زندان ها و بگویند ما را هم بگیرید چه می‌ شود؟”
    همان نماینده هایی که طرح حقوق مادام العمر را تصویب کردند و وقتی گندش درآمد همه گفتند من نبودم! کی بود که رای داد! آیا ما مثل آنها نیستیم؟ یا به عبارت دیگر آیا آنها از همین ملت نیستند؟
    ای عزیزان، ما باید اول با دیکتاتور درونمان مبارزه کنیم تا بتوانیم بر سایر دیکتاتورها غلبه کنیم.

  19. ناشناس گفت:

    آقای امویی وضع شما که در بند هستید از ما بهتر است . شما با خودتان رو راست هستید , وجدانتان راحت است , در درون خود احساس جنگ نمیکنید , خود را آزاد کرده اید . ما در شهر میگردیم ولی هر روز تنفرمان از این طرز زندگی بیشتر میشود , تمام ارزشها برایمان زیر سوال رفته , همه چیز را دروغ میدانیم , در این آزادیه ظاهری هر روز آرزوی آزادی میکنیم . حال شما بگویید شما خوشبخت ترید یا ما ؟ ترس درونی ما باعث شده ما در زندان کثیفتری قرار بگیریم. خلاصه اینکه ما خود را کشته ایم وشما خود را زنده کرده اید

  20. ناشناس گفت:

    با مقاله‌ها و مصاحبه‌های بهمن از سالها پیش اشنا شدم و همواره از خواندن آن لذت برده ام.

    افسوس و صد افسوس که ملت ایران از خواندن مقاله‌های عزیزانی چون ایشان، ژیلا بنی یعقوب، زید آبادی و دیگر روز نامه نویسان و متفکران چیره دست و خوش فکر محرومند. این خسرانی بزرگ و جبران ناپذیر برای ملت ایران است. امیدوارم بزودی شاهد آزادی همه در بند شدگان و هموهنین آزادی قلمشان باشیم.

  21. بن بست گفت:

    درود بر امويي درود بر زيدابادي و…و شرمنده از اينكه ميترسم از زندان از خانواده ام كه باعث ازارشون بشم ولي يه روز بايد كاري كنم نه خون و خونريزي يه كار خوب

  22. م.ج گفت:

    اواخر دی ماه سال 88 بود که ما رو منتقل کردن به 350. اون روزا با حضور احمد زیدآبادی و داوود سلیمانی و بهمن احمدی امویی و ضیا نبوی و ناصر عبدالحسینی و خیلیای دیگه حال و هوای عجیبی بود اصلا 350 انگار با همه جای اوین فرق میکرد… با اینکه اسم بهمن رو توی لیست نظافت حمام و دستشویی دیده بودم ولی با چشم ندیده بودم که بهمن این کارو بکنه، که یه روز بعد از اینکه از هوا خوری برگشتم تو بند دیدم کلاه بافتنیش سرشه و داره کف جایی که حمام ها و دستشویی ها اونجا بود رو تی میکشه!! خیلی بهم برخورد، یه جورایی غیرتی شدم و ازش خواهش کردم تی رو بده به منو بره تو اتاق استراحت کنه که خوب قبول نکرد کار به جایی رسید که دسته تی رو گرفته بودمو نمیذاشتم بنده خدا کارشو بکنه. آخر یه اشاره به دوربین نصب شده به سقف کردو گقت داری واسه خودت درد سر درست میکنیا. ماشاا… زورشم زیاد بود، یه زور زدو دسته تی رو ازم گرفتو زیر لب گفت ببین چقدر وقت مارو گرفتی! اگه نیومده بودی تا الان تموم شده بود !!!

  23. محسن گفت:

    شما اینقدر قوی هستید که حتی از پشت دیوارهای زندان به ما انرژی و قدرت ایستادگی میدید. به امید آزادی کشور عزیزمان

  24. هیس گفت:

    یکی از بدترین حس ها اینه که هر روز صبح به صبح از جلوی ِ این زندان ِ سرد رد بشی و هی بخوای که چشمتو ببندی که نبینی اما فکرت هی میره توی راهروهای ِ تودر توی اونجا …
    درده ها
    درد

  25. ناشناس گفت:

    شرمندگی امثال من که این بیرون نشستیم و …..

  26. یک آزاده از 350 گفت:

    به خدا قسم بزرگترین افتخار زندگی من این است که با بزرگانی چون بهمن امویی, عبدالله مومنی, عماد بهاور ,ابوالفضل قدیانی , عماد الدین باقی , معصوم فردیس , و خیلی از بزرگان دیگه یک سال همبند بودم و در مکتبشون شاگردی کردم از این بابت به خودم میبالم و از خدا شاکرم.
    دوستون دارم مردان بزرگ آزادیتان شما و سقوط دیکتاتور نزدیک است . بهمن بهترین مفسر اقتصاد سیاسی بود خیلی دلم براشون تنگ شده…

  27. ناشناس گفت:

    یاد روزهای زندان افتادم خیلی قشنگ بود

  28. علی گفت:

    امیدوارم فقط یک روز ما را برای این بی غیرتی ببخشید که زمین دهان باز کند و من را ببلعد اگر ثانیه ای شما رافراموش کنم که هر وقت به ماه مینگرم شما را آزاد میبینم شما آزاد هستید و با بالهای سبک اندیشه خود به هر سوی که میخواهید پر میکشید.زندانی ما هستیم ما شکسته بالان ما ناسیان انسانیت خودمان شما ر دفتر تاریخ تا ابد آزاد میمانید وما بین کلمات سیاه آن دفن میشویم.ولی من میخواهم و میخواهم و یک روز نه چندان دور میشود

  29. Maryam گفت:

    We are proud of you

  30. ناشناس گفت:

    اقای امویی بزرگ دوست دارم و هرگز این کشور مردانی چون شمارو فراموش نمیکند

  31. علی گفت:

    عرق شرم برجبینم نشست از این همه دلاوری شماها وحقارت خودم.شما سرفرازان ذخایر فردای نزدیک امیدایرانیان می باشید.خدای
    متعال نگهدار همه شما باد.درودی هم دارم برای همسران فداکار شما سبزهای دربند. موفق باشید

  32. ناشناس گفت:

    از ماست كه بر ماست .

  33. من گفت:

    من که بعد از انتخابات و فرار از دست ماموران و تیر خوردن در پایم به خارج از کشور رفتم با این نامه دلم می خواهد بر گردم وبه زندان اوین بروم

  34. ناشناس گفت:

    حق با شماست آقای امویی الآن که بیرونم میفهمم که امنیت اونجا خیلی بیشتر بود.
    دلم برای شما و همه بچه های دیگه حسابی تنگ شده…

  35. هادی گفت:

    درود به شرافتتان که جور ملت ایران را میکشید من به شما قبطه میخورم که خداوند چنین فرصتی را به شما داده قطعا شما تاریخ ساز خواهید بود و جاودانه

  36. کامران گرامی نژاد گفت:

    درود بر همه ازادیخواهان
    نامه شما مرا به سالهای دور برد دهه شصت الان ظاهرا شرایط برای زندانیان امروزی بهتر است ما در اطاقهای در بسته بودیم در یک اطاق 3در 4 بیش از 100 نفر زندانی بود و یک تخت در کنار اطاق که در روی سه طبقه تخت شبها نوبتی بیدار مینشستیم تا دیگران بتوانند بخوابند و به این شیفتی خوابیدن عادت کرده بودیم شما راست میگوئی هر چه بیشتر فشار می اوردند ما سربلند تر و افراشته تر بودیم و میدانستیم که اشتباه نکرده ایم ما همیشه گرسنه بودیم غذا به اندازه نبود و بعضی روزها بخاطر بیماران مجبور بودیم ان اندک غدا را هم به دوست بیمارمان ببخشیم تا زودتر بهبود پیدا کند .در زمستان هم اب سرد بود و حمام کردن با اب سرد عادت شده بود فقط یک روز در هفته ان هم به مدت دو یا سه ساعت اب گرم بود که ما مجبور بودیم هر دونفر سه دقیقه حمام کنیم .و صدای ما را کسی نشنید ما را بی مجاکمه اعدام میکردند و محارب بودیم خوشحالم که امروز شما هم محارب هستید محارب بمانید چون در قلب و وجدانتان همیشه اسوده خواهید بود من هنوز از ان شکنجه ها و اثارش در رنجم ولی در ما همزمان خرد و خشم بیدار است تا روز رزم حقیقی بیدار بمانید و پرچم را بلند و افراشته نگه دارید ولی نه در غالب حکومت اسلامیاین حکومت باید با همه آثارش محو شود و خواهد شد .برایتان سربلندی و پیروزی آرزو دارم بدرود

  37. ناشناس گفت:

    منهم آن پیرمرد ۷۵ ساله هستم که ماژیک برمیدارم و بردیوارها مینویسم که فرزندان و نوه هایم سالهاست که بیکارند و جویای کار. ولی کجاست گوش شنوا.

    من آن راننده ی وانتی هستم که همان حرفهای پیرمرد ۷۵ ساله را با گچ یا ماژیک در گوشه ای دیگر از شهر مینویسم وشکوه هایم از گرانی را هم به آن اضافه میکنم.

    و من آن استاد دانشگاهی هستم که به شاگردانم میگویم که ۷۵ میلیون ایرانی خواها ن صلح و دوستی در سراسر جهان و آزادی و دمکراسی در کشور خودشان و سرزمین محبوب و دوست داشتنی شان ایران هستند. امری که با انتخاب مهندس موسوی متحقق می شد.

  38. حميد گفت:

    بهمن جان، تجربه يك سال با تو بودن براي من فراموش نشدني است. به قول خودت بازم بگو جمهوري اسلامي بده!!!
    خيلي دوست دارم. يادته تو 5 حركت ماتم كردي؟؟؟
    به اميد روزي كه صداي خنده هاي بلندت را باز هم بشنوم
    مقاومت كن

  39. موسی گفت:

    بهمن عزیز توصیف کردن شما وزندگی زیبای شما غیر ممکن است چون آنقدر بر قله های شرف وانسانیت سیر میکنید واز ما فاصله گرفته اید که چیزی نمی توان درباره تان نوشت فقط باید بگویم که ایکاش آنها که شمارا دربند کرده اند کمی از خواب غفلت برخیزند اینقدر برظلم شان ادمه ندهند

  40. اکبر گفت:

    احساس شرمندگی دارم از این همه ایثار گری این انسانهای ازاده

  41. ناشناس گفت:

    بهمنُ   شیرمرد سرزمین بختیاری   شجاعتت و شهامتت ستودنیست

  42. حمید گفت:

    تازنده ایم رزمنده ایم ما بی شماریم