شعر/ اسم شب، جنگ نه… آزادی است
چکیده :هنوز گیسوان من بوی باروت می دهدو مین های بسیارهنوز در سینه امجا مانده استنگاه کن!...
صدیقه وسمقی
هنوز گیسوان من بوی باروت می دهد
و مین های بسیار
هنوز در سینه ام
جا مانده است
نگاه کن!
هنوز جای زنجیر تانک ها
بر تنم پیداست
من هنوز در هورها
نخلستان ها
بیابان ها
به دنبال استخوانی
نشانه ای
از فرزندانم می گردم
نخل های بی سر
هنوز جوانه نزده اند
هنوز حس روییدن
سبز شدن
هنوز طراوت آب
پوست مرا نوازش نکرده است
دست های من هنوز
بوی دفن جنازه می دهد
اهریمن اما
دوباره بر طبل جنگ می کوبد
تا زسرهای بریده فرزندان من
برجی بلند بسازد
تا بزرگی بر باد رفته
و قساوت بر جای مانده خود را
بر فراز آن بلند تر تنوره کشد
ببین چگونه دلش را
دوباره در پیری
چراغانی می کند!
هوا چقدر
زبوی دهان اهریمن – بوی دروغ و تزویر –
مسموم است
رودها در من از آواز افتاده اند
دریاچه ها، باتلاق
جنگل ها، بیابان
و پرنده ها
بی پناه شده اند
فرزندان برنای من
راستی
لبخند
نرگس
دلیری
پرواز
آواز
همه در قلعه اهریمن
در غل و زنجیرند
زمستان در راه است
پوستین سبز مرا بیاورید
تا کولاک نشده
باید به قلعه راهی یافت
نفس ها را اهورایی کنید
باید از اهریمن عبور کرد
امشب
اسم شب
جنگ، نه!
آزادی است!
منبع: جرس














اگر جنگ نبود ،اینهمه عقب ماندگی را به گردن چه کسی باید می انداختند؟
الان هم همچون گذشته بقاء این حکومت در ایجاد بحران و جنگی دوباره است ،غافل از این که آنانی که بی هیچ ادعایی جانشان را بر کف دست گرفتند و از این آب و خاک دفاع کردند “نان حلال “خورده بودند و سرشار از غیرت بودند ،نه مثل الان
dasthayam ra dar baghche mikaram,sabz khaham shod,midanam midanam midanam…
F.farokhzad
زنده باد