سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » روایتی توصیفی- تحلیلی آیت‌الله موسوی خوئینی از واقعه 13 آبان 58...

روایتی توصیفی- تحلیلی آیت‌الله موسوی خوئینی از واقعه 13 آبان 58

چکیده :آیت الله موسوی خوئینی ها، دبیرکل مجمع روحانیون مبارز و رابط دانشجویان مسلمان پیرو خط امام(ره) با امام خمینی در سال 58، در نهم آذر ماه سال ۸۹ در نشستی با دانشجویان دانشگاه تهران و چند دانشگاه دیگر، واقعه 13 آبان 1358 را به شکلی توصیفی- تحلیلی روایت کرد که به تازگی مشروح این روایت را در وب‌سایت خود منتشر کرده‌است. وی همچنین ضمن دعوت به ملاحظه این روایت، از کاربران و منتقدان خواسته است پس از مطالعه این متن، اگر سؤالی داشتند برای وی بفرستند تا به آنها پاسخ دهد. مشروح این روایت را که در پنج قسمت در وب‌سایت آهنگ راه منتشر شده، اکنون به طور یکجا در کلمه بخوانید....


آیت الله موسوی خوئینی ها، دبیرکل مجمع روحانیون مبارز و رابط دانشجویان مسلمان پیرو خط امام(ره) با امام خمینی در سال 58، در نهم آذر ماه سال ۸۹ در نشستی با دانشجویان دانشگاه تهران و چند دانشگاه دیگر، واقعه 13 آبان 1358 را به شکلی توصیفی- تحلیلی روایت کرد که به تازگی مشروح این روایت را در وب‌سایت خود منتشر کرده‌است. وی همچنین ضمن دعوت به ملاحظه این روایت، از کاربران و منتقدان خواسته است پس از مطالعه این متن، اگر سؤالی داشتند برای وی بفرستند تا به آنها پاسخ دهد.

مشروح این روایت را که در پنج قسمت در وب‌سایت آهنگ راه منتشر شده، اکنون به طور یکجا در کلمه بخوانید:

 

بخش اول : تشریح اجمالی عملکرد دولت آمریکا از سال ۱۳۳۲ تاسال ۱۳۵۸

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صل الله علی سیدنا و نبینا محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین.

ابتدا سپاسگزارم از عزیزان، دانشجویان که با درخواستتان و همچنین حضورتان در اینجا که قبول زحمت کردید باعث شدید فردی مثل من، ساکت و آرام را، به حرف وادار کنید. و من به دو دلیل پذیرفتم در خدمت عزیزان باشم. یکی این که احساس کردم نسل شما -گمان می‌کنم تقریبا همه- در زمان اشغال لانه متولد نشده بودید، چون بیش از سی سال است که از آن قضیه می گذرد، و در بین شما سی ساله گمان نمی کنم باشد. برای نسلی مثل شما که آن موقع نبوده اید، ضروری است که بشنوید درباره یک واقعه ای که از زمان وقوعش تا امروز، ذهنها را مشغول به خود کرده- یا به صورت اثباتی و تأییدی و یا به صورت نفی و رد- به هرحال ذهنها هنوز مشغول با این حادثه است و هنوز سؤال دارد و هنوز به تاریخ نپیوسته است. حالا این سؤالات یا به دلیل اصل آن حادثه است یا به دلیل وقایعی است که بعد آن حادثه رخ داده است، بخصوص حوادث پس از رحلت حضرت امام (قدس سره) و بویژه در این سالهای اخیر؛ این حوادث قطعا در پیدایش بسیاری از این سوالها موثر بوده است؛ حداقل ذهنها را بیشتر درگیر کرده است و این، مشکل را هم برای امثال من تشدید کرده چون امروز اقناع اذهانی که با مسائل روز کشور مواجه اند بسیار مشکل تر است تا ده سال پیش و تا بیست سال قبل و اساساً این سوالها هرچه می گذریم و وقایعی رخ میدهد که من هم در اعتراض به آن وقایع مثل شما هستم این سوالها بیشتر میشود. یک دلیلش این بود، فکر کردم بهرحال شما از بعضی از فرزندان من هم شاید سنتان کمتر است و شاید خداوند راضی باشد که منِ ساکت هم به حرف بیایم و این واقعه را یک بار دیگر با هم بازخوانی و مرور کنیم و شما هم از زبان کسی که شاهد زنده حادثه بوده برای آیندگان نقل کنید.

نکته دوم هم که سبب شد من بپذیرم این مزاحمت را! تحریفاتی است که رخ داده و رخ میدهد و از این پس هم بیشتر خواهد شد. هرکسی با یک غرضی گوشه ای از این حادثه را آنگونه که می خواهد روایت می کند و نه آنگونه که اتفاق افتاده است، و شگفت انگیز این است که این تحریف کننده های بویژه امروزی هیچ فکر نمی کنند که این زمان با زمان قاجار فرق کرده، تحریف تاریخ در آن زمان خیلی آسانتر بود، اما اینها مثل اینکه هنوز متعلق به عهد قجرند؛ یعنی هیچ فکر نمی کنند حوادثی که در رسانه های مختلف داخل و جهان ثبت شده، جزئیاتش ثبت شده، قطعه به قطعه حادثه، هم تصویری ضبط شده، هم گفتاری ضبط شده ، با وجود یک چنین اسناد متقن تاریخی چگونه به خودشان اجازه می دهند که حتی وقوع حادثه را هم به نحوی تحریف کنند و امروز آنقدر بی پروا تحریف تاریخ می کنند، که انسان فکر می کند اینها نمی دانند ما در چه دنیایی زندگی می کنیم، دروغ گفتن هم آخر یک هنری می خواهد، همینطور هرکس دهان خود را باز کند و برخلاف واقعیات بگوید و هیچ فکر نکند که ساعتی دیگر معلوم می شود دروغ است، یک روز دیگر معلوم می شود دروغ است، اصلا برایشان اهمیتی ندارد که بعدا معلوم بشود دروغ بوده و سرتا پا کذب محض بوده و تحریف کرده اند؛ من احساس کردم که به این دلیل هم شاید مفید باشد که این واقعه را برای شما عرض کنم؛ البته این مشکل، یعنی مشکل تحریف تاریخ در ارتباط با اصل انقلاب و حوادث اصل انقلاب هم دارد رخ میدهد، هم در ارتباط با حوادث پیش از پیروزی انقلاب و هم حوادث پس از پیروزی انقلاب؛ که آنها باشد برای فرصتهای دیگری، اگر خدا خواست و زنده بودم.

در رابطه با مساله اشغال لانه و تصرف سفارت آمریکا توسط “دانشجویان مسلمان پیرو خط امام” ( که خودشان را در اولین بیانیه به این نام نامیدند؛) اگر شما مقداری حوصله نکنید که من شرایط زمانی و فضای سیاسی و اجتماعی کشور را در آن مقطع و کمی قبل تر توضیح دهم، خیلی روشن نخواهد شد که چرا عده ای تصمیم گرفتند کاری بکنند که قاعدتاً به حسب عرف کاری مقبول و پسندیده نبوده است؟! و اگر کاری بوده است به حسب عرف ناپسند، چطور یک ملّت با همه وسعتش از این حرکت آنگونه گسترده و عمیق حمایت کرده است؟! آیا می شود ما درباره ملّت ایران این تصور را بکنیم که از یک کار ناپسند، کاری برخلاف موازین عقلایی عالم، در این حد مردم از آن کار حمایت کرده اند؛ پس باید دید چه دلیلی داشته است؟ چه زمینه هایی بوده است؟ چه فضایی وجود داشته است؟ مردم ایران چه ذهنیتی داشته اند و چه چیزی در حافظه ی تاریخی مردم ایران بوده است که همه آنها زمینه ساز پذیرش یک چنین حرکتی شد؟

خب من در ارتباط با این قضیه چون مربوط به آمریکاست برمیگردم به اولین مقطع تاریخی که ایران خاطره ی بسیار تلخی از رفتار دولت آمریکا داشته است؛ یعنی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲؛ قبل از این تاریخ هم مسائلی بوده است ، اما آن چیزی که کاملاً در حافظه مردم ایران باقی مانده است و همیشه آنها را رنج داده است، کودتای ۲۸ مرداد سال ۳۲ است که یک دولت خارجی در داخل ایران دست به کودتایی می زند، یک دولت ملی و مردمی و قانونی را سرنگون می کند، این خیلی متفاوت است با اینکه در داخل یک کشوری مابین گروهها و دسته جات سیاسی اختلافی باشد، یک گروه سیاسی، حال چه با یک حرکت مسالمت آمیز، چه با یک اقدام مسلحانه بالاخره دولتی را سرنگون کنند، در داخل یک کشور در درون یک خانواده ای یک همچین اتفاقی افتاده باشد، اما از خارج مرزها، یک کشور دیگر، یک دولت دیگر بیاید دخالت کند، یک دولت قانونی را که مورد حمایت یک ملت بوده است، و من در آن سال در حدود ده-دوازده ساله بودم، خودم یک عنصر سیاسی اثرگذار نبودم، اما کاملا در قضایای سیاسی آن زمان بودم و بیگانه نبودم، البته من آن موقع دانشجو نبودم، دبستانی بودم، اما در همان زمان یک تحرکاتی هم داشتم، مثل بسیاری از دانش آموزان آن زمان و دولت دکتر مصدق بسیار بسیار مورد حمایت مردم بود، عمیقا در درون دلها، خانواده ها، محافل و مجالس یک دولت با نفوذ، تأثیرگذار، ملی و مردمی بود و بهرحال مردم به آن دولت با همه وجود علاقمند بودند و بهرحال یک ملتی دولتی را می خواهند، حال این دولت به نفع ایران کار می کند یا نمی کند، این دیگر ربطی به خارج ندارد، این به خود مردم یک کشور و یک ملت مربوط است، خب می آید کودتا می کند و یک چنین دولتی را ساقط میکند، بعد هم یک فردی که از خشم ملت ایران فرار کرده است، یعنی محمدرضاشاه، او را مجدداً بر میگرداند به ایران؛ خب این حرکات و این اقدامات چقدر تأثیر منفی در ذهن جامعه دارد و چقدر روحیه ها و قلب ها و دلها را آزرده می کند و از یک کشوری، از یک دولتی متنفر میکند، شاه را مجددا برگرداندند به ایران، او را مجددا به تخت سلطنت نشاندند، آن هم یک رژیم دیکتاتوری، یک سلطنت مطلقه که هیچ حق حیاتی برای هیچ فردی در داخل کشور قائل نیست. حال اگر فرض کنیم به جای دکتر مصدق کسی می گذاشتند که بهرحال پنجاه درصد دکتر مصدق اعتقادی به مردمسالاری، به دموکراسی، به رأی مردم و حقوق ملت یک توجهی می داشتباز هم چیزی بود؛ اما کسیکه کاملا ضد مردم و ضد آزادی است، و هیچ حقی برای هیچکس قائل نیست، او را آورده اند دوباره بر اریکه ی سلطنت نشانده اند و هرروز هم بر دیکتاتوری اش افزود، با حمایتهایی که از شاه کردند آنچنان اطمینانی به او دادند که هیچ نگرانی از هرنوع سرکوب مردم ایران نداشت و با دست همین دولت آمریکا، شاه در ایران یک سازمان امنیت و اطلاعات با همین نام، که بطور خلاصه ساواک گفته می شد، تأسیس کرد که واقعا یک سازمان امنیت و اطلاعات جهنمی بسیار وحشتناکی بود، یعنی آن کسانی که آن روزگار را دیدند و در زندانها رفتار ماموران امنیت شاه را با مردم، جوانها، با زنان و مردان دیده اند می فهمند که آمریکایی ها چه ستمی به مردم ایران کرده اند؛ بعد از اینکه شاه را مسلّط کردند، سازمان امنیت را هم تأسیس کردند و آموزش دادند توسط سی آی ای و توسط موساد، نیروهای زبده ی سازمانهای جاسوسی آمریکا و اسرائیل اینجا ماموران ساواک را آموزش میدادند، گاهی نیروهای ساواک را از اینجا می بردند اسرائیل، مدتی آنجا آموزش می دادند و برمی‌گرداندند.

با تسلط مجدد شاه بر ایران آمریکاییها شروع کردند به آمدن به ایران، گروه گروه آمدند به داخل ایران و بر همه مراکز قدرت تسلط پیدا کردند که این رقم تا عدد بیش از پنجاه هزار نفر رسید؛ یعنی مردم احساس می کردند که کشور ایران گویا یک کشور مستعمره است، یعنی اینجا را گویا آمریکاییها اداره می کنند، نه تنها دستور می دهند از خارج بلکه در داخل ایران آمریکاییها حضور دارند و در همه مراکز قدرت بعنوان مستشار و در حقیقت بعنوان دستوردهنده در همه امور ایران دخالت می کنند و بخش عظیمی از اینها در ارتش ایران بودند و داستانها اتفاق افتاده است از تحقیر افراد عادی آمریکائی نسبت به مقامات عالی ارتش ایران! یعنی تا این حد تحقیر می کردند، مردم را، ارتش را؛ و در درون دربار که در حقیقت همه تصمیمات شاه با نظر آنها بود و بدون نظر آنها شاه هیچ تصمیمی نمی گرفت. پس این هم خاطره ای بسیار تلخ و رنج آور در حافظه ی مردم ایران.

بعد از این مرحله ی تسلط شاه، ایران بطور وسیع یک پایگاه جاسوسی شد برای آمریکاییها در منطقه؛ بخصوص برای همسایه شمالی ما. اصلاً من به ماهیت آن کشور در آن زمان کاری ندارم، اینکه کشور ما یعنی ایران پایگاهی بشود برای آمریکاییها تا از اینجا جاسوسی کنند و با نصب سیستمهایی تا اعماق کشور شوروی را کنترل کنند و طبعاً نه در جهت منافع ایران، بلکه به خاطر منافع خودشان؛ این برای مردم ایران مسئله بود.

کاپیتولاسیون : مصونیّت قضائی مستشاران آمریکائی. با حضور این چند ده هزار آمریکایی تصمیم گرفتند قانونی را به تصویب برسانند بنام قانون کاپیتولاسیون یا مصونیت مستشاران آمریکایی در ایران؛ یعنی آمریکایی ها در ایران هر جنایتی کردند، هر اقدامی کردند که مجرمانه بود، در ایران کسی حق ندارد آنها را تحت تعقیب قرار بدهد، آنها باید بروند آمریکا و در آنجا محاکمه بشوند، که امام در یک سخنرانی در رابطه با همین لایحه‌ی مصونیت مستشاران آمریکایی یک سخنرانی بسیار پرشور ایراد کردند و گفتند که یعنی ما شدیم مستعمره آمریکا! –اگر اشتباه نکنم تعبیر امام این بود : یعنی اگر یک سرباز آمریکایی بالاترین مقام ایران را با ماشین زیر بگیرد، یعنی عملی که هرکس در هر کشوری انجام دهد همانجا تحت تعقیب قرار می گیرد، اگر یک سرباز آمریکایی –شاید امام تعبیر شاه را هم دارد- اگر یک سرباز آمریکایی شاه ایران را زیر بگیرد، نباید در ایران تحت تعقیب قرار بگیرد، باید برود آمریکا، آنجا محاکمه بشود؛ یعنی اهانت به یک ملت و تحقیر یک ملت بدتر از این چیزی نمی تواند باشد. قانون مصونیت مستشاران آمریکایی را بردند در مجلس ایران و به تصویب رساندند که به دنبال همین اقدام بود که حسنعلی منصور که نخست وزیر بود و این لایحه را به مجلس برد توسط گروهی که از بقایای فدائیان اسلام بودند، محمد بخارایی بود و رضا هرندی و دو سه نفر دیگر، که ظاهراً ضارب محمد بخارایی است، ترور شد.

مطلب بعدی، می رسیم به زمان انقلاب؛ در روزهای انقلاب وقتی حادثه ای مثل حادثه ی ۱۷ شهریور در میدان شهدا رخ داد، فاجعه ای بوده است در آن روز که امام تعبیر فرمودند به جمعه سیاه؛ یعنی یک رفتاری که جز وحشیها با مردم چنین رفتاری نمی کنند، رسما عده ای نظامی بیایند وسط خیابان، گویی که دو لشکر نظامی در برابر هم هستند؛ از یک طرف مردم، از زن و مرد و بچه و پیرمرد همه با دست خالی آمدند در خیابان و تظاهرات میکنند؛ حالا بگویید شعار می دهند علیه شاه، خب بهرحال آخرش اینست که شعار میدهند علیه شاه، در طرف مقابل این چه توحشی است که نظامی ها آرایش نظامی گرفتند و مردم را به رگبار بستند و خدا میداند در آنروز چقدر کشته شدند، تعدادکشته ها گفته می شود که بسیار بالا بوده است و من نمیدانم چقدر بوده اما همین قدر میدانم که این حادثه ( علیرغم آنکه در آن ایام هر روز تظاهرات بود و هر روز هم تعدادی شهید می شدند، چه در تهران و چه در شهرستانها،) آنقدر سنگین بود که ناگهان یک بهت و سکوت سنگینی در سراسر ایران حاکم شد، همین مردمی که هر روز در خیابانها بودند انگار همه را یک توقف و یک سکون و سکوت عجیبی فراگرفت. الان درست یادم نیست که چند روز گذشت که امام یک بیانیه ای دادند در ارتباط با حادثه ۱۷ شهریور، جمعه سیاه، که دوباره روح تازه ای دمید و مردم را به را ه انداخت؛ شاید این جمله امام در این بیانیّه است که: ایکاش خمینی در کنار شما بود و کشته میشد، . اینقدر آن حادثه سنگین بود حالا این اتفاق افتاده، رئیس جمهور آمریکا بلافاصله همان شب یا فردا، تلفنی با شاه تماس می گیرد و به او اطمینان می دهد که ما از هرگونه اقدام شما برای برقراری نظم و آرامش حمایت می کنیم؛ شما ببینید در آن شرایط، مردمی که یک چنین مصیبت سنگینی برآنها وارد شده، آمریکا به جای اینکه بنوعی دلداری دهد و همدردی کند و اگر همدردی نمی کند، لااقل سکوت کند، اینقدر علنی و سریع از قاتل اعلام حمایت کند و این کار را بخصوص تأیید کند وبگوید که ما از هرنوع اقدام شما برای برقراری نظم و آرامش حمایت می کنیم؛ اینها از آنگونه خاطراتی است که در ذهن و حافظه مردم باقی می ماند و این خاطرات از ۲۸ مرداد سال ۳۲ به بعد روی هم جمع شده است.

(اینها را چون من از حافظه ام استفاده میکنم اگر در جایی اشتباهی کردم شما بروید این اشتباه را رفع کنید و این اشتباه کوچک را یک وقت به حساب اشتباه کلّ روایت نگذارید)

الان درست به خاطرم نیست که در عید نوروز ۵۷ بود یا در جشن عید کریسمس قبل از نوروز سال ۵۷، اینجا را تردید دارم، بهرحال در یک جشن عیدی رئیس جمهور آمریکا در شرایطی که مردم ایران عزادارند، و در شهرهای مختلف هر روز در یک شهری جنازه جوانها و شهدایشان روی دستشان و مردم مصیبت زده اند و دارند برای آزادی خودشان مبارزه میکنند، رئیس جمهور یک کشوری بیاید اینجا و با کسی که از نظر مردم ایران قاتل است و مردم ایران این جنایات را به او منتسب می کنند ، در مقابل چشم مردم ایران این جشن را با هم بر گذار کنند ، و به سلامتی هم بعضی کارها را انجام دهند.

فکرمی کنید که در روح و قلب مردم ایران این اتفاقات و اقدامات چه آثار مخرب و ویرانگری دارد؟ یعنی مردم ایران چه نگاهی به دولت آمریکا پیدا می کنند؟!

در سیزده آبان ۵۷، در خیابان، مقابل دانشگاه، مثل همه روزهای قبل تظاهرات بود، مردم بودند، مختلف بودند، اقشار مختلف، آن روز دانش آموزان –الآن درست در ذهن و حافظه ام نیست که چرا آن روز دانش آموزان آنجا اجتماع کرده بودند، یک مناسبتی داشته، حالا دعوت از طرف روحانیون یا از ناحیه گروههای دیگر بوده – و در روز ۱۳ آبان بچه های دبستانی یا دبیرستانی را به شکل بسیار فجیعی به رگبار بستند و کشتند، بعد وزارت خارجه آمریکا بلافاصله در یک پیامی به شاه، مشابه پیامهای قبلی، از هر نوع اقدام نظامیان ایران برای برقراری نظم اعلام حمایت کرد. شما فکر کنید که یک عده دانش آموز، یعنی بچه هایی در سنین ده تا پانزده ساله، کشته بشوند، خانواده های اینها عزادار، مردمی که حادثه را دیدند عزادار، مردمی که خبر را در سراسر کشور شنیدند عزادار، بعد هم بلافاصله اعلام حمایت وزارت خارجه آمریکا از یک رژیمی که دست به چنین جنایتی زده است.این چه خاطره تلخی در حافظه مردم ایران میگذارد؟

و از آن سالها بخصوص در این اواخر، قبل از پیروزی انقلاب، من یک خاطره ای را بگویم، هم از خودم و هم از مردم ایران: آنقدر آمریکاییها با این اقداماتی که در این سالها، نزدیک به سه دهه انجام داده بودند، منفور بودند و آنقدر مردم از آمریکاییها رنجش خاطر داشتند که اگر مابین مردمی در یک جای دیگر دنیا که نزدیک ما هم نبودند، ارتباطی هم با ما نداشتند، و آمریکاییها و یک کسی جنگ بود، اگر خبر می رسید یک آمریکایی در آنجا کشته شده، کاملا احساس می کردند که دشمنشان کشته شده! در جنگ آمریکائی ها با ویتنام، می دانید شاه حمایت می کرد از آمریکا و علیه ویتگنگ ها بود، اصلا اینکه ویتگنگ ها در ویتنام پیروز شوند به ما چقدر چیزی میرسد یا نمیرسد مطرح نبود، اما اولا گاهی در روزنامه ها و رسانه های آن زمان با همه محدودیتها، تصاویری نشان داده می شد از بمباران آمریکاییها، آن موقع می گفتند توسط هواپیماهای ب ۵۲ در جنگلها که روستایی های ویتنامی، در این جنگلها بودند، این بمبها ریخته می شد و جنگلها آتش می گرفت و این زنان و بچه ها نمی دانستند به کدام سو فرار کنند، آنقدر دلخراش بود این صحنه ها که خشم و نفرت مردم ایران را نسبت به آمریکا افزایش میداد، میخواهم بگویم این زمینه تنفر و خشم مردم نسبت به آمریکا آنقدر زمینه های فراوانی داشت که در ویتنام هم که این اتفاق می افتاد، یا اگر در خبرها می آمد که (البته آن زمان رژیم شاه این خبرها را بخوبی منعکس نمیکرد) چند آمریکایی هم کشته شده، مردم ایران خوشحال می شدند. اگر بگویم که هر روز صبح مردم ( اینکه میگویم مردم یعنی آنهایی که این مسائل برایشان اهمیت داشت) که از خانه هایشان می رفتند بیرون اولین چیزی که می رفتند سراغش این بود که ببینند در ویتنام چند آمریکایی کشته شده! و از جنایات آمریکا در آنجا مطلع بشوند، یعنی اینقدر مردم حساس بودند نسبت به آمریکاییها.

این وضیعتی است که من بصورت فشرده و به اجمال گفتم و خیلی چیزها را هم نگفتم؛ یعنی واقعا نیاز دارد که انسان برود تمام آنچه را که در رسانه های مکتوب و غیر مکتوب جمع شده همه را فهرست کند که هم من این کار را نکرده ام و هم در واقع فرصتش را نداشتم و حافظه ام یاری نکرد و یکی هم همین ۱۶ آذر که ما الآن در آذر ماه هستیم، ۱۶ آذر هم نزدیک است:

یک آمریکایی آمده ایران، اولا بیخود آمده بود، یعنی اصلا هیچوقت نیامده بود برای خدمت به ایران؛ یک مقام آمریکایی وارد ایران شده، یک عده دانشجو هم هستند که می خواهند به نوعی اعتراض خودشان را بگویند، یعنی در مقابل این همه جنایات آمریکا، یک ملتی حق ندارد یک حدّاقلی از انزجار خود را نشان بدهد؟ در خیابان بیاید، در مسیری که این آقا می خواهد برود به دربار شاه بهرحال اعتراض خود را می خواهد برساند، کار دیگر که نمی خواهد بکند، این دانشجویان نه اسلحه ای در دستشان بود و نه قصد انفجار جائی را داشتند، می خواستند اعتراض کنند، دانشجو را می کشند بخاطر اینکه چرا آمدی اعتراض بکنی به یک مقام آمریکایی! و آن حادثه را در ۱۶ آذر بوجود آوردند وسه دانشجو را به شهادت رساندند.

 

بخش دوم : عملکرد دولت آمریکا از پیروزی انقلاب تا آبان ۵۸

میرسیم به پیروزی انقلاب، اکنون انقلاب پیروز شده؛ شاه تا دیروز دست نشانده دولت آمریکا بوده و منافع آنها را در ایران و در منطقه تأمین می کرده، حال پاسخ آن را باید هم در دنیا بدهد و هم در آخرت .

انقلاب اسلامی بدون هر گونه کمک خارجی پیروز شد

به هر حال پیروز شده انقلاب؛ یک دولت خارجی هم که نیامده در اینجا شاه را ساقط کند از سلطنت، بالاخره مردم ایران این کار را کرده اند؛ شما آمریکاییها بهتر از هرکسی می‌دانستید که این انقلاب به هیچ وجه مرهون کمک هیچ دولت خارجی نبود. من نمیدانم در دنیا چند انقلاب رخ داده که قدرت های خارجی حمایت نکردند و پیروز شده است، شاید بوده و من نمیدانم. اما همه می دانند-بخصوص آمریکاییها- که انقلاب ایران بدون کمترین کمکی از ناحیه ی کشورهای خارجی، بخصوص همان همسایه شمالی ما که قدرتمند هم بود -ولی اصلا و بهیچ وجه کمکی از ناحیه ی شوروی نشد- به پیروزی رسید. یعنی البته این را هم بگویم که امام و دیگر کسانیکه دنبال امام بودند به هیچ وجه هم حاضر نبودند کمکی از هیچ دولت خارجی بویژه از شوروی بگیرند. اصلا و ابداً از ناحیه امام و رهبران انقلاب به هیچ وجه آمادگی چنین چیزی نبود؛ مردم ایران هیچ کمکی از همسایه شمالی نگرفتند، شاه هر روز متهمشان می کرد که این تظاهرات خیابانی، این شورشها، این بلواها و غوغاها مربوط به مارکسیستها است و از آن طرف مرزها هدایت می‌شود؛ وای به اینکه اگر کمکی هم از آن طرف می‌شد آنوقت دیگر چه می گفتند! همیشه همینطور بوده است .

مردم ایران در هر حرکت اعتراضی متهم شده‌اند به وابستگی

البته، نمیدانم کشور ما متاسفانه چطور است که هرگاه مردم بلند می شوند حرفی بزنند در مقابل قدرتها، اولین چیزی که می گویند به آنها اینست که شما از خارج هدایت می شوید و با خارج در ارتباط هستید، از خارج پول گرفتید و همینطور از این لاطائلات می گویند که شاه هم می گفت. خوب به هر حال انقلاب پیروز شده، شما هم می‌آمدید می‌گفتید که ما دولت انقلاب را به رسمیت می‌شناسیم. نه از شما پولی می خواستند، نه اسلحه ای، ملت ایران هیچ چیز از شما نمی خواستند، شما یک کلام حداقل به رسم ادب و نمک‌شناسی به ملت ایران تبریک میگفتید ، شما بیش از بیست سال، نزدیک به سی سال غارت می کردید ایران را و نفت ایران را بردید، اینقدر نمک نشناسی هم در دنیا واقعا تعریف کردنی است! در برابر همه آنچه اتفاق افتاده بود می آمدید و فقط یک کلمه تأیید می کردید دولت برخاسته از انقلاب را. این کار را نکردند.

آشوب آفرینی آمریکا در داخل کشور

شروع کردند هر روز مشکل آفرینی، هر روز در گوشه ای از کشور غوغایی برپا می شد، در خوزستان به یک اسم، در کردستان به یک نام، در گنبد یک جور، در شهرهای مختلف، گاهی گسترده بود و گاهی محدود، یک آشوبی و یک بلوایی، اسلحه هم در دست مردم، آنهایی که طرفدار انقلاب بودند اسلحه را نمی‌دادند که مبادا روزی مورد حمله واقع شویم از طرف خارجی ها، با این سلاحها از انقلاب دفاع کنیم؛ ولی گروههایی هم بودند که با انقلاب میانه ی خوبی نداشتند و این سلاحها را نگاه داشته بودند و بعد از پیروزی انقلاب هر روز درگیری بود با مردم و با نیروهای مربوط به دولت انقلاب.

مردم احساسشان این بود و خیلی بیراه هم نبود که این بلواها بدون دخالت آمریکائی ها نیست؛ پس بهرحال (آمریکائی ها) نه تنها این کار را (به رسمیت شناختن دولت انقلاب) نکردند، بلکه این بلواها را هم بوجود آوردند و مردم هم باورشان این بود که این کارها زیر سر آمریکائی‌ها است.

شکست انقلاب به روش پیروزی انقلاب

و جالب است که پس از اشغال لانه در میان اسناد یکی هم این مطلب است – که من باز هم از حافظه ام کمک می گیرم و الّا این قبیل اسناد خیلی فراوان هست-در سفارت آمریکا طراحی کردند و گفتند که همان روشی که سبب سقوط رژیم شاه و پیروزی انقلاب شد، ما هم باید از همان روش استفاده کنیم، آن روش چیست؟ این بود که مثلا اگر در یک شهری مثل تهران تظاهراتی بود و عده ای به شهادت می رسیدند، میدانید که مردم ایران بر حسب سنتی که دارند برای شهدایشان و برای درگذشتگانشان مجلس می گیرند، از جمله اینکه چهلم می گیرند، مثلا در چهلمین روز شهادت کسانی که در تهران کشته شده بودند در تبریز حرکت عظیمی به راه افتاد (برای مثال می گویم، شاید هم شهر دیگری بود) و در آنجا عده ای شهید شدند، در چهلمین روز شهادت شهدای تبریز در مشهد یک حرکت عظیمی رخ داد؛ امام در یکی از بیانیه ها می فرمایند که با این اربعینات، یعنی این چهلم های پی در پی، بساط شاه بر چیده خواهد شد– البته من جمله امام کاملا یادم نیست- آنها گمان کرده بودند که امام خمینی این چهلم‌ها را طراحی کرده بود و نمی فهمیدند که این یک سنت مذهبی است در ایران؛ (در همین اسناد لانه است) که گفته اند از همین روشی که آنها استفاده کردند برای سقوط شاه، ما هم از همین روش استفاده کنیم برای شکست انقلاب، بیاییم در جایی کاری کنیم، عده ای دانش آموز و دانشجو کشته شوند، آنوقت چهلم آنها را برنامه ریزی کنیم در جایی دیگر، آنجا یک عده‌ی دیگر کشته بشوند؛ خب یک سفارتخانه ای که در یک کشوری تشکیل شده، آیا تا این حد مجاز است بیاید طراحی کند که چه کار بکنیم که این انقلاب شکست بخورد؟

اینها همان آدمهایی هستند که در ۲۸ مرداد کودتا کردند و دولت ملی را ساقط کردند حالا می خواهند همان کار را تکرار کنند. پس نه تنها دولت را به رسمیت نشناختند، بلکه مجدد شروع کردند به طراحی برای اینکه چگونه این انقلاب را با شکست مواجه کنند؛ من برایم خیلی عجیب است، یعنی در آمریکا عده ای نپرسیدند که اساسا در هر جایی از دنیا، یک دولتی، خوب یا بد، اگر مردم آن را بخواهند، به من و شما چه ارتباطی دارد که آیا آن دولت خوب است یا بد است؛ به خود آن مردم مربوط است که آن دولت را خوب می دانند یا بد می دانند، حالا اگر مردم دولتی را خوب می دانند چون ما آن را بد می دانیم باید برویم آن را سرنگون کنیم؟ دولت برای مردم اگر بخواهم مثال بزنم، مانند اینست که کسی فرزندش را دوست دارد، خواه زشت باشد یا زیبا، اگر شما فرزند کسی را نمی‌پسندید، دلیل می شود که او را از دست پدر و مادرش بگیرید؟ دولت «مال» یک ملت است، به شما چه ارتباطی دارد که نقشه بریزید و آن را ساقط کنید؟

وجدان عمومی خطا نمیکند

می خواهم عرض کنم که وجدان عمومی به خطا نمی رود.مردم آن زمانیکه فکر میکردند این بلواها در شهرها زیر سر آمریکائی هاست، هیچ مدرک و سندی ندیده بودند، اما با درک عمومی از رفتار آمریکا در طول این بیست و چند سال واقعیّت را درک می کردند و با خود می گفتند غیر از آمریکا چه کسی این نقشه را برای کشور ما می کشد؟ بهرحال ما در مسائل وقتی به سراغ مردمی که اهل تحلیلهای عمیق سیاسی نیستند، یعنی نمیتوانند بنویسند یا صحبت کنند می رویم میبینیم، درکشان، از یک تحلیلِ قابل احترامی برخوردار است ، مردم با همه وجود در این بیست و چندسال آمریکاییها را خوب شناخته بودند، فکر می کردند این اتفاقات در ایران نمی تواند زیر سر آمریکا نباشد، بعد هم وقتی که لانه اشغال شد و اسناد مکشوف شد دیدیم آنها هم نشان میدهد که آمریکاییها دائم داشته اند نقشه می کشیدند چه کار کنند که انقلاب را با شکست مواجه کنند و اگر شد شاه را برگردانند. پس این هم اقداماتی که بعد از پیروزی انقلاب آمریکاییها می کنند.

ترور شخصیّتها و بچّه های انقلاب

اشاره کردم به درگیریهای مسلحانه که در شهرهای مختلف بود، اضافه کنید بر این قضیه ترور شخصیت ها را؛ در آغاز ترور شخصیتها تعداد اندکی بود، اما پس از آن دائما. یعنی شب و روزی نبود الّا اینکه مطّلع می شدیم در یک کمیته ای و در یک خیابانی، در کوچه ای، در ساختمانی که مربوط بود به عناصر رژیم سابق که تحت حفاظت بود یک نفر ترور شد، یک نفر را کشتند، دونفر را با تیر زدند، یعنی عوامل رژیم شاه هنوز در سطح شهرها بخصوص در تهران از ارتشی و غیر ارتشی، ساواکی، پراکنده بودند و آنها آدمهای ورزیده در این نوع کارها بودند، اما جوانهای ما نه آموزشی دیده بودند و نه کلاسی گذرانده بودند، با همان عشق و ایمانشان به انقلاب داشتند از شهر حفاظت می کردند، کمی ناپختگی و خامی میکردند و ناشیانه بدون اینکه حفاظی برای خودشان در نظر بگیرند، جلوی کمیته می ایستادند و فکر می کردند یک ژ-سِ که در دستشان است برای حفاظت کافیست، ناگهان یک ماشین پیکان از جلویش رد می شد و تیری شلیک میشد و آن جوان را می کشت؛ یعنی دائما شب و روز از این اتفاقات داشتیم و این ترورها و ترور شخصیت ها مثل مرحوم مطهری، مثل شهید مدنی، شهید مفتح و امثال آنها هم اتفاق افتاد – که پس و پیش تاریخش الان خیلی یادم نیست.این اتفاقات هم افتاد.

همراهی نکردن دولت موقت با نسل جوان انقلابی

یک نکته ی دیگر هم بود، و آن اینکه دولت هم دولتی نبود که با این نسل انقلابی – که همه شور و شوق انقلاب را آنها بوجود می آوردند و گرمای انقلاب برخاسته از وجود این نسل بود، – میانه خوبی داشته باشد، من اصلا نمی خواهم فعلا بپردازم به روش دولت موقت که بسیار بر آن ایراد و اشکال دارم، البتّه رئیس دولت هم می گفت من برای این شرایط آماده نیستم، امام مثل یک بولدوزر حرکت می کند، من مثل یک فولکس یا مثل یک ماشین بنزم، باید یک خیابان آسفالت سر راست تمیزی باشد، من در آن خیابان می توانم راه بروم، من یک بنزم من بولدوزر نیستم. البته چنین کسی در آن زمان ، مسئولیت را نمی باید می پذیرفت، ممکن است بگویند امام بر ایشان تکلیف کرد، من وارد این بحثها نمی شوم، بهرحال این اتفاق افتاد که یک ناهماهنگی بین دولت و این نسل بود، یعنی دائما اینها از رفتار دولت موقت نگران می شدند، به یک یا دو نمونه اگر اشاره کنم شاید کافی باشد؛ شما ببینید یک مردمی که نزدیک سی سال از دست سازمان امنیت آن کشور هر چه دیدند بلا بوده است و مصیبت؛ یعنی من نمونه هایی که خودم در زندان دیدم –که من خیلی کم دیدم- ولی آن مقداری که من دیدم، بسیاری از این جوانها یا دیده بودند، یا شنیده بودند، یا از بستگان نزدیکشان آن مصیبت ها و آن بلاها را دیده بودند؛ خب یک همچنین سازمان امنیتی، شما بگویید که تشکیلات اطلاعات و امنیّت کشور را بدهیم دست آنها بلافاصله. فرض می کنیم بعد از پیروزی انقلاب ناگهان یک آب توبه ای از آسمان آمد و ریخت بر سر تمام این ساواکی ها و همه شدند فرشتگان آسمانی، اما مردم نمی توانند بپذیرند این سازمان امنیتی که تا دیروز جوانها را می گرفت و می برد و آن بلاها را سرشان می آورد، از امروز هم که انقلاب پیروز شده باز همین بشود سازمان امنیت و اطلاعات این کشور، این قابل قبول نیست، شما به هر قسمی هم که بخواهید به خورد مردم دهید که این سازمان امنیت دیگر آن سازمان امنیت نیست؛ رئیس دولت موقت –که خدا رحمتش کند، من از نظر شخصی خیلی به ایشان احترام می گذارم- می گفت که اینها مثل عقربه ساعت هستند، چون هویدا محورشان بوده آنطور عمل می کردند اما از این به بعد می دانند که باید به نظر ما عمل کنند، آنها هم دیگر خوب می شوند و می توانند مأموران امنیتی و اطلاعاتی کشور ما باشند. بهرحال نسل انقلابی آن روز این کار را نمی پسندید و نمی توانست قبول کند. حتی بدتر از این، کسی که زمانی رئیس کلّ سازمان امنیت و اطلاعات شاه بوده می خواستند او را رئیس کلّ سازمان امنیت و اطلاعات بعد از پیروزی انقلاب کنند؛ خب این خیلی کار نپخته و ناشیانه ای است، من نمی گویم آنها سوء نیت داشتند، هرگز؛ ولی این اتفاقات هم بیشتر آن نسل انقلابی آن روز را نگران می کرد که چه اتفاقی قراراست بیفتد. مردم میخواستند با همین نهادهای نیم بندی که بالاخره بدون یک سازماندهی دور هم جمع شده بودند -مثلا کمیته انقلاب- امنیت را بر قرار کنند، چاره ای نداشتند جز اینکه کمیته انقلاب تشکیل بدهند، به شهربانی نمی توانستند اعتماد کنند، چون تا همین دیروز، یعنی تا روز ۲۱ بهمن ۵۷، همین مأموران شهربانی با همین لباس در خیابانها با تفنگ می زدند مردم را، حالا شما بگویید باز از فردا همین شهربانی بیاید امنیت شهر را به عهده بگیرد! آدم نمی تواند باور کند، یعنی هیچکس نمی توانست این اطمینان خاطر را پیدا بکند، می گفتند همین کمیته ها خوب است، او می گفت نه اینها اصلا بلد نیستند، راست هم می گفت، اینها چیزی آموزش ندیده بودند، آنها بلد بودند و آموزش دیده بودند، ولی از نظر احساسات و عواطف و باور مردم، اصلا نمی شد به آنها اعتماد کرد، من هم به نوبه خودم اطمینان نمی کردم که این رئیس شهربانی دیروز که از آن رژیم حفاظت و حمایت می کرد حالا امروز بخواهد از انقلاب حفاظت و حمایت کند، من هم نمی توانستم باور کنم، اگر شما هم آن روز بودید حتماً باور نمی کردید؛ خب این نوع تصمیمات و رفتارهای دولت شکاف عمیقی بین مردم و دولت ایجاد کرده بود؛ این قضیه هم بر نگرانی ها می افزود.

کودتای نظامی علیه انقلاب

در همین چند ماه قبل از اشغال لانه –فکر می کنم در تابستان- یک شبکه وسیع نظامی هم کشف شد که در آخرین مراحل سازماندهی بودند برای یک کودتا که خب خدا خواست و کشف شد و این یک داستان عجیبی دارد که چطوری کشف شد. یعنی نه اینکه ما نیروهای امنیتی آنچنان ورزیده و زبردست و زبده ای داشتیم که این تشکیلات را کشف کرد. اگر من برایتان نقل کنم که چگونه کشف شد خیلی حیرت انگیز است، ولی چون فرصت نیست نقل نمی کنم. خب این تشکیلات هم کشف شد و لو رفت و بسیاری از اینها دستگیر شدند و بعد معلوم شد پیامهاشان را از طریق رادیو فارسی آمریکا مبادله می کردند و از آن طریق با آمریکا در تبادل پیام بودند و کاملاً آمریکایی‌ها به آنها اطمینان داده بودند که اگر موفق شدید حمایتتان میکنیم. البته در همان ایام مدارکی بدست آمد که به اینها کمکهای مالی هم شده بود. خب این اتفاق هم افتاد، یعنی درست دو سه ماه شاید پیش از اشغال لانه (–اینها را شما بروید و بررسی کنید، من حافظه ام اینقدر دقیق نیست، دو سه ماه که می گویم اگر چهار ماه شد فکر نکنید کل روایت اشکال دارد-)این اتفاق هم افتاد.

ده ماه پس از فرار از ایران، شاه وارد آمریکا میشود

حال همه این حوادث را کنار هم قرار دهید، ناگهان مردم مطّلع شدند که آمریکاییها شاه را بردند داخل آمریکا، بعد از پیروزی انقلاب تا این زمان هنوز شاه وارد آمریکا نشده؛ جمعی از ارتشی ها فرار کردند و رفتند آمریکا، جمعی از سرمایه داران وابسته به دربار فرار کردند و رفتند آمریکا، بهرحال هرکسی که یک عنصر مؤثّر آن رژیم بود و توانسته بود فرار کند، فرار کرده بود و تعدادشان هم کم نبود، ناگهان مردم خبردار شدند که آمریکا شاه را هم برده به آنجا. اولین چیزی که به ذهن همه آمد این بود که شاه را برده اند آنجا به عنوان یک محور، این افراد فراری را هم جمع کنند اطرافش.آمریکا هم که هنوز دولت انقلاب را به رسمیت نشناخته، در نتیجه آنجا بعنوان یک دولت در تبعید اعلام موجودیت بکنند و به جای اینکه این دولت را به رسمیت بشناسند بگویند ما آن دولت را به رسمیت می شناسیم. این اولین چیزی بود که به ذهن همه رسید که نکند چنین توطئه ای در کار است. آمریکاییها گفتند که نه، شاه مریض است؛ دولت موقت گفت که ما پزشکان متخصص بفرستیم و ببینیم که آیا واقعا شاه بیماریش به گونه ای است که نمی‌شده در خارج آمریکا معالجه شود؟ اصل ماجرا صحت دارد یا نه؟ و آیا لزوما باید می‌آمد آنجا یا نه؟

دولت آمریکا اگر هیچ برنامه خصومت آمیزی نداشت، می توانست به راحتی بگوید بسیار خوب، چند نفر از ایران یا از هر جای دنیا بیاید پزشکانی که شما مطمئن هستید بیایند آنجا شاه را معاینه کنند ببینند آیا واقعا او بخاطر بیماری و معالجه آمده آنجا یا هدف و غرض سیاسی هست؟و آمریکاییها هیچ نوع همکاری در زدودن این شبهه و نگرانی از خودشان نشان ندادند، خیلی هم مغرورانه گفتند نخیر شاه را بردیم برای معالجه و رفتاری کردند که تقریبا معنایش این بود که به شما هم ارتباطی ندارد، چطور به ما ارتباط ندارد؟ شاه خودمان است، می خواهیم ببینیم مریض هست،؟ نیست،؟ بالاخره آنجا معالجه اش می کنید، نمی کنید؟ عجیب است شما در خاطرات همین درباری ها بخوانید، که چه بلایی بر سر شاه آوردند وقتی بردند آنجا، یعنی حتی برای همین معالجه ای هم که می گویند در خاطرات فرح هست، در خاطرات دیگران هست، چه پولهای گزافی دادند و چه جاهای بدی بردند شاه را، یعنی شاید یکی از بدترین جاها بردند به اسم اینکه می خواهیم تو را معالجه کنیم؛ یعنی در آمریکا –البته این تعبیر کمی مبالغه آمیز است، من سالها پیش این خاطرات را خواندم- بالاخره جای بسیار بدی، یعنی یک بیمارستان درجه یک که نه ، حتی به یک بیمارستان نسبتاً خوب هم نبردند.بالاخره این شاهی بوده است که سالها با شما همکاری کرده، این همه منافع ایران را به جیب شما ریخته، اینهمه شما بوسیله همین شاه سلطه خودتان را در منطقه تحکیم کردید، شاه حمایت از اسرائیل کرده بود، بالاخره اینهمه نان و نمک خورده بودید، می گویند حیا هم در چشم است! اینهمه شاه به شما خدمت کرده، در این خاطرات ببینید که وقتی او را بردند آمریکا، ببینید چه پولهای گزافی گرفتند انگار که برده اند به بهترین بیمارستانها! به بدترین بیمارستانها بردند وبیشترین پولها را گرفتند و چه تحقیرهایی که کردند، از قول خودشان می گویم، از قول بستگان شاه.

و اکنون تصمیم دانشجویان

خب این اتفاق افتاده. شما فکر کنید در این شرایط با این نگرانی از یک طرف، انزجار و تنفر و سوءظن مردم ایران به دولت آمریکا هم از یک طرف؛ حال در اینجا یک عده به عقلشان رسیده که فوری ترین کاری که می شود کرد، اینست که ما برای اینکه این اعتراضمان را به دنیا برسانیم، و شاید افکار عمومی مردم آمریکا را علیه دولت آمریکا بسیج کنیم که دست از این کار بردارد، اینست که برویم یک جایی را بگیریم که در دنیا صدا کند، یعنی صدای ما به گوش دنیا برسد؛ خب معلوم بود اگر ما در ایران می خواستیم یک مقاله بنویسیم، می خواستیم سخنرانی کنیم، یعنی چه کاری میبایست بکنیم که «دنیا» بفهمد ما معترضیم به این اقدام آمریکا و مردم آمریکا هم بدانند که ملت ایران ناراضی اند از این کار؟! خب در اینجا یک اتفاقی رخ داده، بنام اشغال لانه و تصرف سفارت آمریکا، ببینید اینجا ما دوبخش داریم که من از همین ابتدا این دو بخش را جدا کنم، بعد به آن می پردازم:

یک اینکه عده ای دانشجو بدون داشتن کوچکترین چیز تهدید کننده ای در دست-نه سلاحی، نه چوبی، نه مثلا خودکاری که بنا باشد با آن آمریکاییها را مصدوم کنند، هیچ چیزی در دستشان نیست- لباسی پوشیدند و عکس امام بر سینه هایشان، که نشان دهند ما هیچ چیزی همراه خودمان نداریم، یک رفتار مسالمت آمیز، بنا بوده عده ای دانشجو بروند و وارد این محل بشوند، یک روز، دو روز، صدایشان را به دنیا برسانند و بعد هم رها کنند آنجا را. شما بگویید اینها به زور وارد اینجا شدند، این در دیگر جاهای دنیا هم مرسوم بوده، که یک عده جمعیتی که مورد ستم واقع شده اند و هیچ راهی برای دفاع از خودشان ندارند، برای اینکه فریادشان را حد اقل بگوش مردم دنیا برسانند دست به چنین کارهائی میزنند، این هم اولین بار نبوده است که این اتفاق افتاده، در خیلی جاهای دنیا رفتند و وارد سفارتخانه شدند. دو سه روز آنجا را گرفتند و بعد هم آمدند بیرون؛ یعنی حرفشان را به دنیا زدند و بعد هم آمدند بیرون، حتی در دنیا کارهایی می شود از قبیل اینکه که یک هواپیمایی را از مسیرش می‌بردند به کشور دیگر و همین قدر می‌گفتند ما می خواستیم دنیا بفهمد که ما تبعه‌ی فلان کشور به این دولت معترضیم، خودشان را هم تسلیم می کردند و هیچ آسیبی هم به کسی نمی رساندند. آنطور هم نبوده که کسی را در هوا یقه اش را گرفته باشند، روی زمین بوده.خب، عده ای آدم بی اسلحه وارد جایی شدند، شما آمریکائیها اینقدرها تجربه نداشتید، یا تدبیر نداشتید، دلیل سوم آن که من میدانم، غرور آمریکائیها و اینکه آنچنان خودشان را آدم های برتر این عالم میدانند، که هیچکس را دربرابر خودشان آدم نمی دانند، حالا بخصوص کشوری مثل ایران که تا دیروز زیر چکمه ی آمریکائیها بوده، اینها درها را بستند به روی دانشجویان، یعنی واقعا اگر دانشجویان وارد آن محل شده بودند و آنها هم درها را باز می کردند و تعارف می کردند، قرار نبود آنها با کسی کاری داشته باشند، تعارف میکردند آنها را، آبی، چای…به آنها می دادند، یک روز، دو روز، سه روز، جیب آمریکائیها آنقدر هم خالی نبود که نتوانند چند روز چند نفر آدم را پذیرائی کنند، اینها آنجا می نشستند و حرفهایشان را می زدند، آن حرفها را مخابره می کردید به دنیا، من حدّاکثرش را می گویم؛ یعنی مگر آن دانشجویان چه کرده اند که حالا از نظر آمریکائیها یک جرمی شده است و انگار یک جنایتی که تا حالا هیچ جای دنیا رخ نداده است. و آمریکائیها هم چه انسانهای پاک و منزّهی بودند و ما رفتیم فرشتگان عالم را به گروگان گرفتیم، خب این دانشجوها وارد جایی شدند، اگر رفتار مسالمت جویانه با اینها کرده بودید، اینها کاری با شما نداشتند، با دست خالی که قرار نبوده بیایند آنجا کسی را اذیت کنند یا بزنند، یا بکشند، بنایی بر این کار نبوده، خب شما درها را بستید و مقاومت کردید، با اینها لج کردید و اینها هم جوان، یک ساعت، دو ساعت، بهرحال اینها موفق شدند و در را باز کردند، بله، شما را به گروگان گرفتند، اما شما نباید توقع می داشتید وقتی بعد از اینهمه کلنجار رفتن با هزار یا علی دری را باز کردند ، حالا شما را در آغوش بگیرند و با شما معانقه کنند. این پیداست، در دعوا که نان تقسیم نمی کنند، پس ببینید –من همه اینها را یکی یکی می گویم که ببینید آنچه دائم به آن ایراد میگیرند چیست- اولین چیزی که رخ داده اینست که اینها وارد سفارت دولتی شدند که بیست و چند سال است از آن دولت ظلم و ستم دیده اند، خودشان در زندانهای شاه شکنجه شدند، خودشان توسط آمریکا تحقیر شدند، سرنوشت اینها توسط آمریکا به یک سرنوشت تلخ بدل شد، خب اگر اینها اجازه می دادند دولت مصدق ادامه پیدا می کرد، شما میدانید مصدق هم بنا نداشت شاه را از ایران بیرون کند، می گفت اعلیحضرت فقط سلطنت کند، ولی حکومت کار دولت است؛ مصدق هم کسی نبود که بخواهد سلطنت را از روی زمین برچیند، نه این حرف را میزد و نه این ادعا را میکرد و اصلا تفکرش هم این نبود، تیپ آقای دکتر مصدق را می دانید، یا خواندید یا بخوانید، اصلا چنین چیزی نبود؛ خب آمدید یک همچین دولتی را برداشتید، ساقط کردید و سرنگون کردید و بعد هم دوباره شاه را با همه این دیکتاتوری و استبداد و جلادی آوردید، خب مردم هم همه ی این چیزها در حافظه شان بوده، ماجرای کاپیتولاسیون را می دانند، ماجرای پانزده خرداد خونین و حمایت آمریکا از شاه در آن سرکوب بیرحمانه را ماجرای دستگیری و تبعید یک مرجع تقلید مذهبی را که به او عشق می ورزیدند، همه‌ی اینها را از شما دیده اند، ماجرای کشتار دانش آموزان توسط شما را می دانند، همه اینها را دیده اند و قضایایی از این قبیل که اشاره کردم؛ حالا رفتند وارد سفارتخانه‌ی یک همچنین دولتی شدند، وارد سفارتخانه دولتی نشدند که بگوییم اینها کی به ما بدی کرده بودند که شما به آنان بدی کردید؛ بالاخره می گویند کلوخ انداز را پاداش سنگ است! شما از ۳۲ تا ۵۷، بیست و پنج سال است به ما ظلم کردید، حالا یک بار هم ما یک دستی بلند کردیم، چه چیز عجیب و غریبی رخ داده است در دنیا؟! وارد شدن به آنجا خیلی کار زشتی بوده؟ شما آمریکائیها میگویید کار زشتی بوده؟ این دیگرخیلی عجیب است! می گویید گروگانگیری؟ خب شما چرا رفتاری نکردید که این جوانها را آرام کنید؟ اینها کاری با شما نداشتند، دعوتشان می کردید، تعارفشان میکردید، شما آنجا آنقدر امکانات داشتید که عرصه برایتان تنگ نمی شد، بعد هم اصلا با دولت تماس می گرفتید شاید مشکل را حل میکردند؛ پس عامل گروگانگیری اساسا خود رفتار آمریکائیها است، چرا باید فکر کنند که از ابتدا دانشجویان رفته بودند آنجا برای گروگانگیری؟ اصلا بنای چنین کاری نبود.

 

بخش سوم : روز ۱۳ آبان

اما از اینجا به بعد، شما ببینید در تأیید آنچه که رخ داده بلافاصله چه اتفاقی افتاده است:

حمایت های گسترده مردم و گروهها وشخصیّتها

تقریباً ساعت ده صبح بود که دانشجویان وارد سفارت شدند، برحسب قراری که من داشتم که باید آنها به محض اینکه دیدند اوضاع درست است و مشکل خاصی نیست به من اطلاع بدهند و من هم بروم آنجا؛ من هم حرکت کردم از محلی که من بودم تا آنجا خیابان ها شلوغ بود، جمعیت بود، بالاخره طول کشید، تا من برسم حدود ساعت ۱۲ شد؛ یعنی شاید دو ساعت من در خیابانها بودم؛ جمعیت از فاصله‌ی خیلی دور راه نمی داد که من بروم به سمت سفارت، یعنی بلافاصله و برق آسا چنان این واقعه در شهر تهران پیچیده بود که گویا هرکه شنیده بود، راه افتاده بود بیاید این سمت؛ آمدند، تا شب، از شب تا صبح، فردا، پس فردا، هفته اول، هفته دوم، اینجا دیگر دانشجویان نقش آفرین نبودند. یعنی از این مرحله به بعد این مردم بودند که به هیچ مقامی و قدرتی اجازه نمی دادند که او تصمیم بگیرد در ارتباط با این واقعه که چه باید کرد. یعنی تمام مدت شبانه روز، نه یک هفته نه دو هفته، چند ماه تمام اطراف سفارت آمریکا پر از آدم بود، مردم بر حسب نوبت دائم آنجا را پر نگه می داشتند؛ مردم نذر میکردند و در نزدیکی های سفارت دیگهای غذا می آوردند، شام و ناهار میدادند؛ و من مطّلعم که در آن کار به هیچ وجه دولت دخالت نداشت؛ چون دولت اگر دستش می رسید آنها را بیرون می کرد، اصلا موافق نبود، تا بیاید شام و ناهار به آنها بدهد. خود مردم این کار را می کردند. ببینید بعد از ورود به سفارت و گرفتن آنجا، مردم ایران آنقدر حمایتشان وسیع و گسترده بود که امکان نداشت دانشجویان پس از دوسه روز و حتی یک هفته سفارت را ترک کنند و گروگانها را آزاد کنند، از کرمانشاه جمعیتی حرکت کردند پیاده آمدند تا جلوی سفارت آمریکا که اعلام حمایت کنند؛ من نمیدانم در کدام حادثه‌ی مشابه می توانید این را پیدا کنید؟ و عجیب‌تر آنکه هیچ گروه سیاسی نبود، الّا اینکه حمایت کرد؛ از دشمن ترین گروهها با این دانشجویان، که چریک های فدایی خلق بودند تا دیگران، سازمان مجاهدین خلق؛ ساعت اول اعلامیه دادند و محکوم کردند، گفتند این یک حرکت راست است که از موضع چپ شروع شده است. مثل اینکه در رانندگی چراغ سمت چپ را بزنند و به راست بپیچند- می گفتند اینها اصلاً امپریالیسم را نمی فهمند چیست و اساساً اینها ساختارشان ساختار مبارزه با امپریالیسم نیست، این شاید ساعت ۱۲ بود اتفاق افتاد، کمی بعد نزدیک ساعت سه بعد از ظهر آنقدر حمایتهای مردمی در ایران وسیع و گسترده شد که همین سازمان مجاهدین خلق اعلامیه صادر کرد و عذرخواهی کرد از اعلامیه قبلی و گفت ما حمایت می کنیم؛ یعنی سازمان مجاهدین خلق، چریک های فدایی خلق، گروههای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی، هر شخصیتی را که شما نام ببرید آمدند و اعلام حمایت کردند؛ فکر نکنید فقط توده‌های مردم بودند، که بگویید روی آنها نمی شود حساب کرد –که البته من این نظریه را به هیچ وجه قبول ندارم- ولی تمام نخبگان هم اعلام حمایت کردند، ما دفتری داشتیم در آنجا که شخصیت ها می آمدند و در آن دفتر، خاطرات و یادبود می نوشتند، و همه آمدند و همه را راه دادیم، الّا سازمان مجاهدین خلق که ما راهشان ندادیم؛ مسعود رجوی و موسی خیابانی که نفر اول و دوم سازمان بودند چندین ساعت پشت در ماندند و ما راهشان ندادیم، گفتیم به خاطر آن اعلامیه اولتان شما یک بازی سیاسی کردید و راهشان ندادیم ؛ یعنی تمام نخبگان و سیاسیون اعلام حمایت کردند، خب حالا که مردم، سیاسیون، شخصیت ها، همه از شهرهای مختلف، سراسر ایران، آمده اند دور کار را گرفته اند و دارند اعلام حمایت می کنند؛ حالا دانشجویان مسلمان پیرو خط امام فکر می کنید چه می توانستند بکنند؟ یعنی به مردم می گفتند بروید خانه‌هایتان؟ مگر کسی از اینها این حرف را گوش می کرد؟ یا ما بخواهیم آنها را آزاد کنیم؟ اصلا به هیچ وجه امکان نداشت جز آنچه مردم می گویند حرکت دیگری انجام بشود.

پس آن بحث اول که دانشجویان مسئولش هستند و آن وارد شدن به آنجاست، از نظر من کاملاً یک حرکت قابل دفاع است که مشابه آن هم در دنیا زیاد اتفاق افتاده بود.

چه کسی میخواهد اقدام یک ملت را محکوم کند؟

و اما گروگانگیری ناشی از رفتار خود آمریکائیها بود که این اقدام عکس العمل آن رفتار بود. از آنجا به بعد مردم تصمیم گیرنده بودند نه دانشجویان؛ خب مردم را میخواهند محکوم کنند؟ من نمیدانم چه کسی می تواند بخود اجازه دهد که وجدان عمومی یک ملت را، احساسات و درک عمومی ملت را، محکوم کند؟! بالاخره اگر این مملکت متعلق به مردم است و تصمیم گیری هم متعلق به مردم است، پس مردم در آن مقطع تشخیص دادند منافعشان در این حرکت است، یعنی فرصتی در تاریخ دست داده تا غرور تحقیر شدۀ خودشان را پاسخ دهند، یعنی در برابر تحقیری که آمریکائیها نسبت به مردم ایران می کردند، اینها هم فرصتی به دستشان افتاده و می خواهند پاسخ آن تحقیر را بدهند؛ اگر یک ملتی می‌خواهد از غرور و عزت خودش دفاع بکند آیا قابل ملامت است؟ چه کسی می خواهد ملامتش کند؟ مردم خارج از ملت ایران؟ آنها چه حقی دارند؟ این مردم ایران‌اند که میتوانند نسبت به کشورشان تصمیم بگیرند. اینها در آن زمان برای منافع خودشان این تشخیص را دادند و به جا هم تشخیص دادند.

(می خواهم بحث را جمع بندی کنم، فکر نمی کردم تا به اینجا طولانی شود)

یکی از نتائج اشغال لانه

اگر فرصت بیشتری بود من قدری روی منافع این داستان هم توضیح می دادم، یعنی برکاتی که برای ایران داشت. تشتتها و درگیریها وضع عجیبی در کشور داشت، همه هم نگران بودند؛ ناگهان با این حرکت یک روحی دمیده شد و یک انسجام و وحدتی در داخل کشور ایجاد شد. یعنی کسانی که دشمن هم بودند و با هم می جنگیدند، و تا دیروز در دانشگاه تهران آنها یک طرف اسلحه جمع کرده بودند و آن یکی در طرف دیگر، در این قضیه آمدند در کنار هم؛ یعنی وقتی یک حرکتی اینقدر وحدت بخش است و یک مردمی هم آن را برای خود مثل آب حیات تشخیص دادند و به سمتش رفتند، چرا ما فکر می کنیم مردم ایران اشتباه کردند آن حمایت وسیع و گسترده را انجام دادند؟ پس مردم و امام همه حمایت کردند.

چرا پیش از وقوع حادثه، آن را به اطلاع امام نرساندیم؟

دو نکته در اینجا وجود دارد؛ اولاً اینکه آیا دانشجویان می خواستند این مسأله را قبل از وقوع حادثه به اطلاع امام برسانند، بله صحّت داشت؛ اینها می‌خواستند به اطّلاع امام برسانند، چون آن زمان دانشگاه ها چند قسمت شده بودند، یعنی بخشهایی بودند که در شعارهایشان به نوعی می فهماندند که خلاصه ما امام خمینی را قبول نداریم؛ چون صریحاً نمی توانستند بگویند ما رهبری را قبول نداریم، تمام ملت ایران رهبری امام را قبول کرده بودند و خود آنها هم قبل از پیروزی انقلاب اعلامیه داده بودند که ما همه رهبری امام خمینی را در مبارزۀ ضدّ امپریالیستی (آنها که ضدّ امپریالیسم بودند – واقعاً یا در شعار؟ – میگفتند در مبارزۀ ضدّ امپریالیستی و دیگران به بیان دیگر) پذیرفتیم. ولی بنایشان بر این نبود که حرف امام را گوش دهند، حال در میان دانشجویان، بخشی که بخش قابل ملاحظه و وسیعی هم بود، کسانی بودند که هم عنصر انقلابی و مبارز، هم مسلمان، هم علاقمند به امام و هم امام را قبول داشتند! یعنی امام را “قبول” داشتند، نه از باب اینکه مثلاً امام ولیّ فقیه است و حکمش طوری است که باید اطاعت شود، اینطور نبود، اصلاً آن روز آن دانشجویانی که مثل شما بودند این حرفها را هنوز یاد نگرفته بودند، آنها خود امام خمینی را قبول داشتند؛ چه آن حرفها را ( ولایت فقیه و ولیّ فقیه) می زدیم و چه نمی زدیم، او را قبول داشتند. روزی من به یک آقایی گقتم که آن جوانها می‌گفتند این چیزی که شما می گویید اگر امام خمینی است، او را ما از دل و جان قبول داریم و اصلاً احتیاجی به آیه و روایت هم نداریم، ما خود او را قبول داریم. طبعاً این دانشجویان مایل بودند اول بفهمند که امام اگر موافق است این کار انجام بشود. آمدند پیش من که شما بروید با امام صحبت کنید و ببینید نظر امام چیست، من گفتم که به نظرم این کار درستی نیست که با امام در میان بگذاریم، تصور کنید من به امام گفتم؛ اگر امام بفرمایند نه کار غلطی است و این کار را نکنید در این صورت مشکلی نداریم؛ اما اگر فرض کنید که امام این کار را می پسندند، همانطور که شما هم فکر کردید کار خوبی است، چون برای اعلام اعتراضمان به آمریکائیها هم این تنها راه است و راه دیگری نداریم، فرضا امام اگر مثل شما این کار را بپسندد، در جایگاه رهبر یک کشور و رئیس یک مملکت آیا این درست که به کسی بگوید برو سفارت آمریکا را بگیر و افرادی که آنجا هستند را هم نگه دار؟ این کار درست است؟ امام بر فرض هم اگر در دل این کار را پسندیده بداند به لحاظ عرف سیاسی ناگزیر است بگوید نخیر چنین کاری نکنید. پس با این فرض که این کار، کار پسندیده ای است چرا برویم و امام را در مقابل سؤالی قرار دهیم که ناگزیر باشد جواب منفی بدهد؟ چه این کار بد باشد و چه خوب؛ شما این سؤال را نکنید و من هم از امام نمی پرسم. مگر شما میخواهید چه بکنید که نمی شود جبرانش کرد؟ شما که نمی خواهید کسی را بکشید یا جایی را خراب کنید، می خواهید وارد سفارت آمریکا شوید، خب اولین لحظه ای که این کار را کردید، امام مطّلع می شود؛ اگر نظرشان این بود که کار غلطی است بلافاصله اطّلاع می دهند که بیایید بیرون و کار درستی نیست، یا خود ایشان اعلام می کنند و یا به دولت میگویند؛ شما هم می آیید بیرون. این هیچ ضرری ندارد بلکه این مزیت را هم دارد که یک قشر دانشجوی مسلمان کاری را که خود می پسندید، چون رهبرش گفت نه آن را کنار گذاشت، و این بد هم نیست، آمریکائیها هم بفهمند که در ایران و در درون مردم این ظرفیت وجود دارد که هر لحظه علیه آمریکا قدمی بردارند اما رهبر مملکت جلویش را گرفته. اما اگر کارتان خوب بود و امام هم پسندید، نمی گوید بیایید بیرون، حرفی نمی زند؛ هم کار خوب انجام شده و هم به پای امام نوشته نشده، چرا ما کاری کنیم که در عرف بین الملل درست نیست این کار به نام امام ثبت شود؟ در این صورت همه خواهند گفت که خب اگر شما این سفارت را قبول نداشتید می‌گفتید آن را ببندند و تعطیلش کنند.

نمیدانم این منطق من چقدر درست بود، اما بالاخره آن دوستان را متقاعد کرد؛ پذیرفتند که با امام در میان نگذاریم. خب دانشجویان رفتند و کارشان را انجام دادند و به من هم اطلاع دادند و من هم حرکت کردم.

تماس از داخل لانه با دفتر حضرت امام

وقتی وارد آنجا شدم، اولین کاری که کردم تلفن زدم به دفتر امام در قم؛ عرض کردم که مرحوم حاج سید احمد آقا بیایند پای گوشی، گوشی را گرفتند و گفتم من الآن داخل سفارت آمریکا هستم، همراه دانشجویانی هستم که آمده‌اند وارد اینجا شده اند و شما به اطّلاع امام برسانید؛ اگر اصل این کار را کار نادرستی می دانند همین حالا جواب دهید و اینها می روند بیرون، ولی اگر با اصل کار مخالف نیستند ولی نمی دانند این دانشجویان چه کسانی هستند (به خاطر همان نکته ای که گفتم آن موقع در دانشگاهها همه جور گروههای سیاسی بودند) گفتم اگر امام نسبت به خود دانشجویان اطّلاعی ندارند و نمی دانند اینها کی هستند، خدمتشان بفرمایید که من اینها را می شناسم و تأییدشان میکنم، اینها همه هم مطیع شما هستند و هم مقلّد شما هستند و هرچه شما بفرمایید انجام می دهند، چه حالا بروند بیرون و چه هر وقت دیگر و از طرف من به امام نسبت به دانشجویان اطمینان بدهید؛ مرحوم حاج احمد آقا –پشت تلفن نمیدانم شاید هیجان زده شدند و یا تعجب کردند، و یا هر چیز دیگری- گفتند گوشی را نگه دار تا من بروم و برگردم؛ من هم گوشی را نکه داشتم، ایشان رفت، نمیدانم دو، سه یا پنج دقیقه طول کشید و برگشتند.

این چند دقیقه که مرحوم حج احمد آقا رفتند تا بر گشتند اگر بگویم که تمام نفسها در سینه ها حبس شده بود و همه میخکوب شده بودند(منظورم کسانی هستند که اطراف من و اطراف اتاقی که از آنجا تلفن میزدم جمع شده بودند) چندان مبالغه نیست.

امام از اشغال لانه حمایت کردند

حاج احمد آقا وقتی برگشتند فقط این جمله را گفتند: امام فرمودند « بگوئید خوب جائی را گرفتید محکم نگه دارید»

توصیف میزان شادی، شور و هیجان دانشجویان در آن لحظه که این جمله را شنیدند برای من بسیار دشوار است چون از نظر خودشان کاری کرده بودند کارستان و حالا امام هم آن را تأیید کرده است .

بعداً مرحوم حاج احمدآقا به من گفت که “آقای موسوی برای من چیز عجیبی بود، من وقتی رفتم به امام موضوع را اطّلاع دهم دیدم امام سلام آخر نماز را میدهند، با خودم گفتم منتظر بمانم و بپرسم؛ همینکه نماز امام تمام شد نشستم و گفتم که آقای موسوی پشت خط است و این موضوع را می گوید؛ امام بلافاصله این جمله را گفتند که به فلانی بگویید خوب جایی را گرفتید، محکم نگه دارید.” حاج احمد آقا می گفت “من بعداً فکر کردم که چطور امام این تصمیم را گرفت و مثلاً به من نگفت به آقای موسوی بگویید کمی صبر کند و من هم نمازم را بخوانم و شما هم در این فاصله با شورای انقلاب تماس بگیر، یا مثلاً با دولت تماس بگیر، یا با چند نفر از شخصیت های درجه یک سیاسی کشور تماس بگیر و از آنها بپرس تا من هم نماز دومم را بخوانم و فکر کنم و بعداً جواب دهم” و البتّه از نظر ما هم کاملاً قابل قبول بود که بگویند حتی نیمساعت بعد تماس بگیرید و حاج احمدآقا می گفت که من تعجب کردم که چطور امام هیچیک از این دستورها را نداد و تأمّل نکرد و حتی به من نگفت احمد صبر کن تعقیبات نمازم را بخوانم، نماز عصر را هم بخوانم و بعداً جواب بدهم و خودت هم در این فاصله فکر کن…

این یک طرف قضیه، که به هرحال امام به هر دلیلی بوده تأیید کردند؛ و اما اگر فرض کنید که امام یکی دو روز هم تأخیر می انداختند؛ آیا با آن اتّفاقی که در اطراف سفارت افتاد، با آن اجتماعات، با آن هیجان عمومی مردم که بعد از تهران به شهرستانها کشیده شد، آیا واقعاً برای امام تصمیم گیری مشکل نمی شد؟ نمی گویم امام نظرش را نمی گفت، اگر معتقد بود این کار غلط است حتماً می گفت من نظرم این است، آخرش این بود که احترام می گذاشت به مردم و می گفت من نظرم اینست کار درستی نیست، حالا مردم هرجور خودشان می دانند؛ یا بفرمایند به نظر من درست نیست، ولی شورای انقلاب تصمیم بگیرد، امام این کار را می کرد اگر نظرش این بود که کار درستی نیست؛ اما به هر حال این هم نکته ای بود که اگر امام بعداً می خواست در برابر هیجان عمومی ملت قرار بگیرد، طبعاً یک مشکل دیگری را هم بوجود می آورد، این مسئله فرعی بود و از آن می گذرم.

 

 روایتی توصیفی-تحلیلی از تسخیر لانه جاسوسی(بخش چهارم):

۱-اشغال لانه ، کار آمریکا یا شوروی؟

۲-رابطه با آمریکا، آری یا نه؟

۳-اشغال لانه، سبب حمله عراق به ایران!

۴-تبلیغات انحرافی آمریکا

 

این اتفاق افتاد با این شرح و توضیحات که گفتم (که عرض کردم فرصت هم نیست به جنبه های مثبت آن بپردازم). یک توضیحاتی هم در رابطه با ایرادات بیخود! البته شما اگر این ایرادات را بگیرید طبیعی است، چون خیلی اطّلاع ندارید از وضعیت آن موقع؛ ولی بعضیها حرفهایی را می دانند و از واقعیّت آن اطلاع دارند ولی بی جهت به صورت اشکال مطرح می کنند:

اشغال لانه علّت حمله عراق به ایران!

اول اینکه اگر اشغال لانه نبود جنگ ایران وعراق اتفاق نمی افتاد؛ یعنی ظاهرا این عدّه هیچ اطّلاعی از اوضاع عراق و ایران و اهداف حزب بعث ندارند و گمان می کنند که حزب بعث یک حزب دست نشاندۀ آمریکائی بوده مثل رژیم شاه، فقط منتظر بوده که آمریکائیها بگویند حمله کن به ایران؛ و گوئی حمله کردن یک دولت، یک کشور، یک ارتش، به یک کشور چیزی است که اگر امروز بگویند فردا انجام می شود! مگر می شود؟. اگر یک ارتشی هم بخواهد حمله کند به جای دیگر، اینطور نیست که هر لحظه تصمیم بگیرد که این کار را انجام دهد و آن هم به دستور آمریکا. همه می دانیم که در آن زمان با همه روابطی که رژیم بعث با آمریکا داشته اما کاملاً وابستگی اش به شوروی بود و اینطور نبود که مثل حکومت شاه باشد در برابر آمریکائیها، ولی نکته مهم اینست که قبل از اشغال لانه عراقی ها علامتهائی داده بودند که همه می فهمیدند که عراق در پی حمله به ایران است، عراق از زمان شاه هم دنبال حمله به ایران بود؛ عراق همیشه از قدیم الایّام مشکل ارتباط دریایی داشت، حال حزب بعث هم آمده در منطقه و ادّعای بزرگی هم داشته، همیشه دنبال چنین چیزی بوده؛ همیشه مشکل ارتباطات دریایی داشته که فکر میکرده از طریق گرفتن خوزستان خودش را به خلیج فارس برساند، نکته دیگر هم اینکه خب یک منطقه نفت خیزی را به اشغال خودش درآورد و در زمان شاه هم این اقدام را کرد؛ من خاطرم هست که در قم بودیم، ارتش شاه حرکت کرد که برود به مرزهای ایران و عراق ( چون عراق تهدید کرده بود ) در آن زمان حضرت امام یک سخنرانی دارد – گویا که بعضیها گمان کرده بودند حالا که روحانیون و علما با شاه در حال مبارزه هستند، لابد اگر عراق حمله کند ما همه جانب عراق را میگیریم- امام در آنجا جمله ای دارد که اگر کسی کوچکترین طمعی به خاک ایران بکند، ما طلبه ها با همین عباهایمان خاک آن کشور را به توبره می کشیم؛ یک سخنرانی بسیار تندی علیه عراق دارد زمانیکه عراق می خواست حمله کند به ایران و از تهران هم بعضی از لشگرها به سمت مرزها حرکت کردند، ولی طولی نکشید شاه در یک سفری در الجزایر با صدام نشستند و بالاخره صدام را راضی کرد که جنگ اتّفاق نیفتد. به هر حال رژیم بعث از قبل از انقلاب اسلامی هم طمع به خاک ایران داشت . همچنین بسیاری از حوادث دیگر که چون زمانشان بعد از اشغال لانه بوده همه را ارتباط می دهند به این حادثه و می گویند از آثار همان حادثه است.

تبلیغات انحرافی آمریکا

از این نکته هم به سرعت عبور میکنم، وقتی این حادثه رخ داد غربی ها و بخصوص آمریکا در دنیا شروع کردند به پخش یک سلسله مطالب به این خاطر که هم به مردم آمریکا و هم به دنیا بگویند که این حرکت عظیمی که رخ داده و این موج عظیمی که در سراسر ایران علیه آمریکا به راه افتاده مربوط به مردم ایران نیست

اشغال لانه نقشه شوروی ها وبه تحریک آنها بوده است!

و این را یک گروه مارکسیست وابسته به شوروی که از طرف سفارت شوروی تحریک می شود انجام داده است. شروع کردند به منتشر کردن این مطلب در مجلات و روزنامه هایشان؛ البته این را هم عرض کنم که به خاطر ندارم در مجلات معتبر غربی باشد، ولی بهرحال بود؛ و در این میانه فکر کردند من رهبر دانشجویان هستم، در حالیکه این اشتباه بود و من رهبر دانشجویان نبودم؛ من همراه دانشجویان بودم – شما میدانید دانشجویان اصلاً رهبر پذیر نیستند!! شما خودتان را میشناسید!(البتّه منظورم این است که فردی مثل بنده را به عنوان رهبر نمی پذیرند)

من همراه آنها بودم، بعضی از آنها پیش از انقلاب با من ارتباط داشتند، در جلسات تفسیر من می آمدند، همینطور بعد از پیروزی انقلاب با من مرتبط بودند؛ این قضیه را هم اول تصمیمش را گرفته بودند وقتی آمدند پیش من ، گفتند شما بروید با امام در میان بگذارید؛ من همراه و مشاورشان بودم و مثل آنها وقتی این مسئله را شنیدم به نظرم خیلی کار پسندیده ای آمد. از نظر من خیلی کار جالبی بود،

غربی ها آمدند و گفتند این کار شوروی هاست، کار کمونیست هاست و فلانی –یعنی بنده- این روحانی سرخ در مسکو تحصیل کرده –حتی نام دانشگاه و جای کلاس را هم گفته بودند!!- و از نظر خانواده هم نوشتند پدر او عضو دموکراتهای آذربایجان بوده و در آن حادثۀ اشغال آذربایجان کشته شده و از این چیزها! و این هم یک عنصر وابسته به کا گ ب است، اسمش اینست و ارتباط هم دارد؛ ( نام آن طرف ما را هم گفته بودند!!) بنده اولین سالی که به عنوان نماینده حضرت امام در أمر حج و امیرالحاج رفتم حج، به محض اینکه وارد عربستان شدیم روزنامه های عربستان شروع کردند و همین مطالب را پخش کردند که این روحانی که به عنوان سرپرست حجاج آمده اینجا، یک روحانی کمونیست است و…خب اقدامات ما هم در عربستان که بنا به دستور امام بود داستانی شنیدنی دارد…

این مسئله آن موقع اتفاق افتاد و ما گفتیم که غربی ها دشمنند و باید هم از این حرفها بزنند؛ بالاخره وقتی به کسی مشتی بزنند او یک آخ که می گوید! مشتی خوردند و حالا آخ میگویند؛ رفتیم و وارد عربستان شدیم و گفتیم خب با این اقداماتی که ما داریم آنجا انجام می دهیم، هردولت دیگری جز عربستان بود هم همین کارها را علیه ما می کرد.

مطبوعات زردغربی اسنادمعتبرمخالفان اصلاحات

ولی ناگهان دیدیم مسلمانها در داخل کشور همین حرفها را کتاب کردند؛ من نمیدانم این غربی ها که اینقدر بدند و اینقدر نامسلمانند و اینقدر چنین و چنانند که آن آقا بالای منبر می گفت این کلمه “دموکراسی” چون غربی است من حالم به هم می خورد از آن، یعنی غربی که آنقدر آلوده است که حتی کلمات و الفاظش هم حال آنها را به هم می زند، حالا چطور شده این نویسندگان غربی که آقایان یک در میان می گویند اینها همه صهیونیستند، ( البتّه همین طور قربة الی الله (!) میگویند بدون اینکه بدانند نویسنده کیست، به صرف اینکه این نویسنده غربی است و چیزی بگوید که به مذاق این آقایان خوش نیاید، می گویند اینها صهیونیستند و حتی بعضی هاشان نمی دانند صهیونیست یعنی چه! ) ولی همان نویسندگان غربی وهمان مطبوعات غربی به اینجا که میرسد آنقدر معتبر میشوند که حتی مطبوعات زردشان اسناد معتبری میشود برای محققینشان! همین آقایان یک آقایی را که سالها در این مملکت خدمت کرده و از پاکی و طهارت به یک قدّیس می ماند، چون سخنش واقداماتش به مذاقشان خوش نیامده می گویند صهیونیست است!. در این مملکت اتفاقات عجیب و غریبی رخ داده! از شدّت تقوای این آقایان یه خدا باید پناه برد،

به هر حال دیدیم کتابی را منتشر کردند و این مطالب را آنجا پخش کردند که فلانی چنین بوده و چنان بوده؛ گفتیم خب اینها که ما را می شناسند و می دانند ما کجا بودیم و کجا نبودیم! آنقدر در این کتابهایشان وقاحت و گستاخی به خرج دادند که گفتند این فرد از طرف شوروی مطالبی را به امام خمینی القا کرده است! یعنی می خواستند در ذهن مردم جا دهند که مواضع ضد آمریکایی امام خمینی تحت تأثیر القائات این شخص بوده که او هم وابسته است به کا گ ب و شوروی ها! من نمیدانم دعواهای ما در داخل مملکت، در داخل یک خانواده چه بوده است که آقایان را تا این حد بی تاب کرده است؟ مگر حرفی که ما زدیم، کل آن حرف چه بوده؟ این بوده که رأی مردم را به آنها بدهید، این را هم من نگفتم بزرگترها گفتند؛ آیا پاسخش اینست که شما حتی امام خمینی را هم زیر سؤال ببرید که مواضع ضد آمریکائی امام هم تحت تأثیر القائات این شخص بوده؟ در ابتدا عرض کردم، امروز هیچ پروایی از دروغ گفتن ندارند که دروغ بگویند و فردا معلوم شود! بالاخره من سوابقم در این کشور معلوم است و شاید درمیان همه کسانی که بعد از پیروزی انقلاب مسئولیت داشتند کمترین مسافرت های خارجی را من داشتم، عمده ترین مسافرت من حج بوده است. آنوقت یک بیچاره ای را وادار میکنند که کتاب بسازد ودر آن کتاب بنویسد که فلانی تحصیلاتش در مسکو بوده است ودر برلن شرقی چه میکرده است و… خب آمریکائیها که این حرفها را میزنند و می گویند من کمونیستم، آنها دشمن ما هستند، ولی این نویسنده، آنکس که پول به او داده است، آن کسانی که امروز او را به عنوان یک محقق معرفی میکنند وهر روز اراجیف تازه ای از او یا بنام او در سایتهاشان مینویسند در باره اینها چه باید گفت؟

اگر من هم خدای نخواسته به تقلید از ادبیّات آنها بخواهم بگویم یابنویسم باید بگویم آنان ایادی استکبار جهانی ومزدوران آمریکا هستند، ولی من چنین چیزی نمیگویم، من میگویم چرب وشیرین قدرت چنان آنان را از خود بیخود کرده است که – نَسُوا اللهَ فَأَنساهُم أَنفُسَهُم – – خدا را فراموش

کرده اند خدا هم آنان را از خود بیخود کرده است. باید خدمت آقای جنّتی گفت چشم شما روشن با این دستپختتان.

اشغال لانه طرح خود آمریکائی ها بوده است!

اما ناگهان دراین یکی دو سال اخیر، در همین سال ۸۸، دیدیم یک تحلیلگری که معلوم نیست کجا این تحلیل ها را یاد گرفته، آمده است و میگوید اشغال سفارت آمریکا طرح خود آمریکا بوده!! یعنی این داستان به این درازی که تا حال همه از بزرگ و کوچک و امام و مأموم در این مملکت از آن به عنوان یک حرکت توفنده علیه آمریکا و شکستن بت آمریکا و به تعبیر امام انقلاب دوم و… یاد کرده و میکنند حالا ناگهان معلوم شده این طرح دستپخت خود آمریکائیها بوده است! تا دیروز میگفتند کار شورویها بوده امروز میگویند کار خود آمریکائیها است ! یعنی این آمریکائیها یک مشت محکمی به دهان خودشان زده اند! چیزهای عجیب و غریبی دیده وشنیده می شود و مانده ایم این آدمها از کجا آمده اند؟ ولی همانطور که عرض کردم نه به آنها میگویم نوکر آمریکا ونه به اینها میگویم … آنچه میشود گفت این است که چرب و شیرین قدرت آنچنان را آنچنانتر کرده است .

بهرحال، این آدم آمده و گفته که فلانی وابسته به آمریکائیها است؛ چرا؟ می گوید چون این روش اشغال سفارتخانه ها را در دانشگاههای آمریکا تدریس می کنند؛ چی را تدریس میکنند؟ حالا شما دانشجویید، من نبودم، ببنید این که این آدم می گوید اصلاً چیست، یک ترمی است ؟ یک واحد درسی از دروس دانشگاهی؟ است، چه چیزی است؟؛ می گوید هر گاه آمریکائیها می خواهند حملۀ نظامی به جایی بکنند اول به ایادیشان می گویند بروند سفارتش در آن کشور را بگیرند و بعد این بهانه شود برای حملۀ نظامی و این را در آمریکا تدریس می کنند! من نمیدانم این کار دستور می خواهد یا تدریس؟! این عملیات تدریس نمی خواهد دستور می خواهد؛ خب فرض کنیم اصلا این را تدریس می کنند؛ خب چرا موقعی که آمریکا می خواست به افغانستان حمله کند از این درسها استفاده نکرد؟ یعنی الکی پول خرج کردند و در دانشگاه هاشان واحد درسی گذاشتند و درس خواندند ولی هیچ از این درسها استفاده نکردند؛ خب در عراق چی؟ چطور آن نظامیان آمریکائی که آن درسها را خوانده اند و اصلاً روحشان هم خبر ندارد که این سردار ما از تحصیلات و آموزشهای آنان مطّلع است (!)، چرا موقع حمله نظامی به عراق، اول نرفتند سفارت آمریکا در عراق را اشغال بکنند؟ آمریکا فقط در ایران به ایادیشان گفت بروید سفارت آمریکا را اشغال کنید؟ چرا؟ چون ما قصد حمله به ایران داریم، مگر آمریکا حملۀ نظامی کرد به ایران؟ آن بیچاره ها آمدند با چند هواپیما در طبس و مخفیانه آمدند که گروگانها را ببرند، و آن هم نشان از عمق بی تدبیری آمریکا بود، من همیشه فکر می کردم که آخر آنها چطور چنین نقشه ای را کشیدند در حالیکه آن زمان اطراف سفارت همیشه پر از آدم بود؛ چطور می خواستند وارد آنجا شوند و آن گروگانها را از دست دانشجویان خارج کنند؟ احتمال نمی دانند که در همان لحظه گروگانها کشته شوند؟ بهرحال یک کار بی تدبیرانه انجام دادند، ولی حملۀ نظامی نکردند به ایران؛ یعنی ایران جنگی با آمریکائیها آغاز نکرد، ولی آن سردار گفته که بله این طرح خود آمریکائیهاست؛ بعد دیده که این حرف خیلی حرف بدی است، و گویا این حرف را همانجا و در همان جلسه خلقش کرده و از خودش در آورده، یعنی قبلاً ننشسته اند با هم فکر کنند که آیا این حرف را بزنیم یا نه! بعد با خود گفته اند که خب امام که خیلی حمایت کرد از این کار پس چه کنیم؛ گفته بله امام تا دید این کار اتفاق افتاده و دارد انقلاب را از بین می برد (چون طبق توضیحات خودش می گوید این اتفاق زمانی رخ داد که دولت و ملت آماده نبودند و برای مملکت احتمال خطر عظیمی بود و این حادثه می توانست کار انقلاب را یکسره کند!) بهمین دلیل امام متوجه شد و بلافاصله پرید و سوار بر موج شد! و این موج را به دست گرفت؛ یعنی کاری که اینقدر خطرناک بوده را بلافاصله امام تبدیل کرده به کاری به نفع انقلاب. خب اگر چنین بود دیگر چرا امام آنهمه تعریف و تجلیل کرد؟ یعنی یک سردار باید کارش به جائی برسد که این تعابیر را بگوید و آنرا جسارت به امام نداند؟، اینها چطور فکر می کنند ومیگویند که امام را قبول دارند و حرفهایی غلیظ تر از ما دروصف امام می زنند ولی امام را کسی معرفی می کنند که تا دیده موجی به راه افتاده سوار بر موج شده؟! و بعد هم خوب حالا این موج به راه افتاده، تا یکسال، تا دو سال،تا کی می خواهید موج سواری کنید؟ شما دوستان همین سال گذشته (۸۸) موج سواری آقایان را دیدید؛ حالا می گویید امام آن موقع چاره ای نداشته و حمایت کرده، شما چرا موج سواری می کنید؟ شما که تحلیلتان اینست که این کار، کارِ آمریکائیها بوده، خب بیایید و بس کنید، تمام کنید! مردم اگر از این اطلاعات ناب ودست اول شما خبر نداشتند در آن روزها و آمدند به اطراف لانه و از این حرکت حمایت کردند، شما که تازه امروز اطلاع پیدا کرده اید و برملا می کنید حالا شما چرا موج سواری می کنید؟ این بندۀ خدا در آن تحلیل ناآگاهانه (یعنی فکر می کنم متوجه نبوده!) یک اعترافاتی کرده است و یک سری جرائمی را پذیرفته است و فکر کرده است دارد شیرین کاری هایش را نقل می کند؛ گفته است بله ما در انتخابات چنین کار را کردیم و چنان کار را کردیم و نگذاشتیم چنان شود و پدرشان را درآوردیم و…کم کم متوجه شده است خیلی حرفهای عجیب و غریبی زده و خب فردا می گویند که پس تو آقای سردار قرار است از مملکت حفاظت کنی یا انتخابات برگزار کنی؟ پس وزارت کشور چه کاره است؟شورای نگهبان چه کاره است؟ متوجه این نکته شده و سعی کرده است با یک گنده گویی هایی که از قد و قوارۀ خودش و اعوان و انصارش هم بزرگتر است ذهنها را از حرفهای قبلی منحرف کند؛ گفته است بله این آقایان همه از اوّل وابسته به آمریکا بوده اند؛ و از بس که در این فرافکنی دست پاچه بوده است، متوجه نبوده که بگوید مثلاً اینها پارسال وابسته شده اند! این را هم عقلش نرسیده و گفته اینها از اول وابسته بودند. بعد با خود می گوید که خب یعنی این انقلاب از اول دست کسانی بوده است که وابسته بودند؟! باز متوجه میشود که بدتر شد، میگوید آقای هاشمی ، مهندس موسوی خاتمی همه از اول وابسته به آمریکا بوده اند !…

خدا رحمت کند مرحوم آقای خلخالی را میگفت آدم وقتی یک دروغ میگوید میبیند بد شد، دروغ دوم را میگوید که اولی را پنهان کند میبیند باز هم نشد دروغ سوم را میگوید وهمینطور تا هزار تا دروغ میگوید ولی مبیندنه تنها دروغ اول پنهان نشد بلکه نهصدونودونه دروغ دیگر هم گفت.

من نمیدانم این اشخاص می فهمند چه می گویند؟ نمی فهمند؟ چون این حرفها خیلی تحلیل های بدی دارد؛ آن آمریکائیها، آمریکائی بودند و ما را نسبت می دادند به شوروی؛ اینها را باید بگوییم کجایی هستند که ما را می گویند آمریکائی؟ و این حرکت مگر چیست که شما از آنهایی که انجامش دادند و امروز هم ادعایی ندارند، یا در زندانند و یا رفتند پی زندگی شان و یا مثل بنده در کنج اتاقی نشسته اند و کاری به کسی ندارند چرا اینقدر عصبانی هستید؟، آخر ما که جایی دستمان نیست که اینقدر نگرانید و فکر می کنید باید یک جوری این چهره ها را تخریب کنید و از نظر مردم ساقطشان کنید؟ من نمیدانم اینها کیستند؟ خودشانند و یا کسان دیگری هستند؟ بهرحال هیچ چیز نمیتوان گفت.یک روز میگویند این کار(اشغال لانه) کار شوروی ها است وروز دیگر میگویند این کار ، کار آمریکائی ها است، معلوم نیست در این اردوگاه چه اتفاقی افتاده است که تا این حد بی تابند تا این حد ضد ونقیض حرف میزنند وبرای تخریب هر چیزی وهر کسی که مطابق خواسته ها وهواهاشان نیست هر رطب ویابسی میگویند وبه هر چیزی چنگ میزنند؟

همیشه ما(ملت)راتحقیر کردند ومتهم کردند

در اینجا نکتۀ دیگری هم خارج از بحث وجود دارد؛ شما عزیزان همه در سن و سال فرزندان من هستید، یک نکته ای را من به شما بگویم، و آن اینکه خارجیها به ما خیلی جفا کردند، بدتر از همه ی آن کارهایی که گفتم اینکه به ما القا کردند واینطور فهماندند که شما خودتان هیچ چیز نیستید! یعنی ما هر کار بزرگی که در این مملکت دیدیم انجام شده، بعد از مدتی زمزمه هایی و تبلیغاتی و تحلیلهائی شد که فلان دولت این کار را کرد و یا فلان کشور این کار را کرد و یا این وابسته به فلان دولت بوده، یعنی مثلا دوران مصدق را که من تا حدودی دیدم، با آنهمه شور و هیجانی که نسبت به او بود، سالها بعد بیایند و بگویند او اصلا وابسته بوده و فراماسونر بوده و …! یعنی در میان شما مردم ایران اصلا هیچ شخصیتی نیست که بتواند کاری کرده باشد و آن هم آن کار عظیمی که مصدق کرد؛ همیشه، من هرچه به گذشته ها هم نگاه می کنم، می بینم هر آدمی که آمده است و یک تأثیری گذاشته است، هر مقطعی که مردم ایران یک کاری کرده اند همینطور بوده؛ همین مشروطۀ ایران را امروز دست بر نمی دارند؛ یعنی یک ملّتی از ستم ناصرالدین شاه –نمیدانم چه بگویم درباره اش!- و این قاجاریۀ خبیث به تنگ آمدند و بالاخره آمده اند و اول گفته اند ما عدالتخوانه می خواهیم، بعد کم کم گفته اند ما قانون می خواهیم، بعد چیزهایی در دنیا دیده بودند، از آنها یاد گرفتند و گفتند ما مشروطه می خواهیم و علماء برجسته و طراز اول شیعه هم حمایت کردند و بهرحال یک حرکت عظیم بود جنبش مشروطه؛ به نتیجه هم رسیده، بهرحال پیروز شدند، ولی امروز چه حرفهائی برای تحریف آن حرکت عظیم گفته میشود، ما فکر میکنیم وقتی حرکتی در یک مقطعی پیروز می شود باید همیشه الی الابد به دنبال آن پیروزی باشد و هیچ حادثۀ تلخی هم رخ ندهد، خب بعد از مشروطه و پیروزی آن، داستان رضاخان پیش آمد، ولی رضاخان چه ربطی به مشروطه دارد؟ انگار اگر نهضت مشروطه نبود پدیدۀ رضاخان هم پیدا نمی شد؛ قاجاریه در معرض زوال و سقوط بود و قابل علاج هم نبود اما این چه ربطی دارد به نهضت مشروطه؟ بعد از گذشت این همه سالها یکی آمده و می گوید که این انگلیسی ها مشروطه را به ایران آوردند…هرکس چیزی می گوید، یعنی این مردم ایران خودشان این درک و فهم و این شخصیت و توانایی را نداشتند که یک نهضتی را و یک جنبشی را سرو سامان دهند؛ همیشه همینطور بوده و نسبت به مردم ایران این جفا شده است؛ زمانی هم کسی آمد بنام مرحوم دکتر شریعتی، اینهمه در این مملکت شورآفرینی کرده، فکر داده و بهرحال یک نسلی را متوجه اسلام کرده، و خب بله آن اسلامی که مثلاً در مهدیۀ مرحوم کافی بود را به مردم نمیگفت، جور دیگری بود. تحلیل و تعریف و تفسیرش طور دیگری بود. وقتی مدتی می گذرد، باز شروع می کنند که شریعتی هم اصلاً وابسته بوده، اصلاً ساواک او را آورده!! و این حرفهای عجیب و غریب. خب بگوئید شریعتی اشتباه داشته تحلیل درستی از اسلام نداده . من بیش از اینکه دلم به حال آن شخصیتها بسوزد، دلم به حال خودمان می سوزد که معنای این حرفها اینست که شما مردم اصلاً لیاقت انجام این کارها را ندارید –و من عذرخواهی میکنم که از این بیان استفاده می کنم- و معنای این حرفها این است که شماها هیچ وقت نمی توانید کاری به این بزرگی بکنید و در همه ی این کارها دستی از خارج بوده؛ )قدیمها رواج داشت بین مردم که همیشه می گفتند انگلیسیها هستند) این خیلی بد است، مگر مردم ایران چه کم دارند؟ چرا نمی توانند خودشان کاری کنند؟ در همین سالهای اخیر هم این موضوع را دیدیم، تا یک اتفاقی می افتد که خود مردم هم می بینند شاهکار کردند، سریع می گویند این کار از خارج است، پولش هم از خارج است، عدد و رقمهایی هم می گویند که مثل همان آقای سردار این اعداد و ارقام را هم نمی دانند چقدر است! ما یک همسایه حجره ( اتاق خواب وزندگی طلبه مجرد ) داشتیم که میگفت :”صد میلیارد” (!!!) شیعۀ مرتضی علی…” حالا اینها هم می آیند یکباره می گویند که یک میلیون دلار از عربستان سعودی به دستور آمریکا گرفته اند، قرار است پنجاه میلیون دلار(!!!) دیگر هم بگیرند؛ آخر مرد مؤمن عدد و رقم نمیدانی؟ یا میلیون و میلیارد دلار را نمیدانی؟! -به قول یکی از نویسنده ها- تو فکر کردی آنجا هم ایران است که هرکس هرچقدر بخواهد پول بگذارد در جیبش؟! همین طور پول خرج کند؟ پنجاه میلیون دلار؟!! من واقعاً متأثّر می شوم که این حرفها را می زنند، یعنی می خواهند بگویند که ما مردم ایران برای انجام یک کاری –حالا فزض کنیم اصلا ً کارِ ما غلط باشد- خودمان عرضه نداریم انجام دهیم؟ حتماً باید پول از کسی بگیریم تا کار غلط را انجام دهیم؟ خب بگو این کار غلط است، بگو شما اشتباه می کنی و کارت درست نیست، چه دلیلی دارد که بگویی نه اصلاً شما کسی نیستید که بتوانید کاری انجام دهید و حتی کار غلط را هم باید از خارج به شما کمک کنند؛ اگر درست باشد هم شما می گویید خارجی ها بودند و غلط باشد هم همینطور، مگر ما مردم ایران چه گناهی کرده ایم که همیشه باید تحقیر شویم؟ آمریکائیها کم تحقیرمان کردند؟ اینها هم گویا از آمریکائیها یاد گرفته اند! ببخشید که از بحث دور شدیم.

من در اینجا مایل هستم که نظر خودم را هم عرض کنم، همیشه در این سالها بدلیل اینکه من سکوت کرده ام، البته [در ابتدای جلسه مجری] گفتند ده سال، ولی خیلی بیشتر از ده سال است، من در روزنامه سلام شاید تنها یک بار یک سرمقاله به نام خودم نوشتم، آن هم چون خیلی ها مخالفش بودند من نام خودم را گذاشتم که معلوم باشد اگر اشتباه است ، اشتباه از من باشد؛ و آن هم ظاهرا در انتخابات مجلس چهارم بود، در آن انتخابات ما بدجوری شکست خوردیم و رقبای ما هم خیلی خوب جوری پیروز شدند؛ دعواها شروع شد و گفته شد تقلب شده و از این قبیل حرفها، من گفتم که به بودن یا نبودن تقلب کاری ندارم ولی نه پیروزی آنها و نه شکست ما ناشی از تقلّب نبود، بله اگر تقلّب نبود (ما کمی بیشتر رأی داشتیم و آنها هم کمی کمتر، ولی نه ما به پیروزی می رسیدیم و نه آنها شکست می خوردند؛ بلافاصله یادداشتی نوشتم و تبریک گفتم به طرف مقابل و گفتم دستتان درد نکند، بالاخره انتخابات را برگزار کردید و ما هم امیدواریم از این به بعد انشاءالله از این اتفاقاتی که رخ داده دیگر رخ ندهد، و این دعایمان هم مثل بقیۀ دعاهایمان مستجاب نشد!

آن موقع هم بنا نبود من مطالب را با نام خودم بنویسم، این سکوت گاهی باعث می شود در رابطه با بعضی از مواضع من هم خلط مبحث شود؛.

رابطه با آمریکا آری یا نه؟

من در رابطه با موضوع ارتباط با آمریکا یک نظر شخصی دارم؛ اما در مورد اینکه راجع به این موضوع در سطح کشور چگونه باید تصمیم گرفت هم یک نظر دار.

در رابطه با آمریکا شخصاً معتقدم تا آمریکا به یک نحو قابل قبولی برای مردم ایران این ستمهای گذشته را جبران نکند، من هیچ نظر مثبتی نسبت به آمریکا ندارم، من همچنان آمریکا را ستمگر و ظالم می دانم ممکن است بفرمایید خب دیگران هم ظالم اند، بله درست است اما آمریکا اولاً در سال ۱۳۳۲ با کودتا علیه یک دولت ملّی وباز گرداندن یک دیکتاتور به ایران سرنوشت سیاهی را برای ما رقم زد واین دخالت ظالمانه را تا سال ۵۷ ادامه داد، از سرکوب خونین قیام پانزده خرداد سال ۴۲ حمایت کرد ودر سال ۵۷ با تمام توان برای جلوگیری از پیروزی انقلاب ازشاه حمایت کرد وپس از پیروزی انقلاب تا امروز همچنان ستمکارانه با ما رفتار کرده است و بنای هیچ رابطۀ معقول و انسانی با ما ندارد، این هم بر میگیرد به همان خصلتی که گفتم، آمریکائیها –البته مردم آمریکا را نمی گویم، حاکمیت آمریکا- آنقدر مغرور و متکبر هستند که خودشان را آقای دنیا می دانند، معتقدند این آقای دنیا با مردم دنیا هرگونه رفتار کند حق دارد و آقا هم بنا نیست که از کسانی که آقا نیستند عذرخواهی کند وبگوید که ببخشید مثلا فلان روز به شما سیلی زدم؛ آمریکائیها اصلاً بنا ندارند که نسبت به آن گذشته ای که داشتند و ستمهایی که به ما کردند و آن تحقیرهایی که کردند، ذره ای عذرخواهی و عقب نشینی کنند؛ می خواهند بگویند ما همچنان همان آمریکا هستیم و شما هم همان ایران زمان شاه باشید و آن وقت ما با هم دوست هستیم!

من با ملاحظه آنچه گفتم معتقدم آمریکائیها باید ستمهایی را که بر ما کرده اند جبران کنند.از همه مهمتر از تحقیرهایی که نسبت به ما داشتند باید عذرخواهی کنند و در حال حاضر هم کاری به کار ما نداشته باشند ما مشکلاتمان را خودمان در داخل باید حل کنیم وبخواست خدا حل خواهیم کرد.

اما این نظر شخصی من است؛ اینکه ما باید با آمریکا رابطه برقرار کنیم یا نه، اگر من در جایگاه چنین تصمیم گیری بودم، به خود اجازه نمی دادم براساس نظر شخصی خودم تصمیم بگیرم؛ من البته روش بر گذشته ها صلوات را نمی پسندم، من می گویم که اگر با هم دوست بودیم و در عالم دوستی کسی جفا کرد، خیلی راحت بلافاصله می توان گفت بر گذشته ها صلوات؛ اما وقتی دشمن، دشمنی می کند، بعد از آن همه ظلم و ستم و جنایت، وبعد از آنهمه تحقیر (برای مثال من یک خاطره هرگز از یادم نمی رود، زمانی که شاه را در یک سفری در کنار رئیس جمهور آمریکا که یادم نیست کدامیک بودند دیدم تلویزیون نشان می داد؛ آنقدر این منظره تحقیر آمیز بود که علیرغم همۀ نفرتم از شاه خیلی به من برخورد، بهرحال این شاه یک مملکت است، چرا در برابر رئیس جمهور آمریکا آنقدر ذلیل ایستاده و او هر چه می خواهد می گوید؟) خب این همه تحقیرها را ما بیاییم و بگوییم بر گذشته ها صلوات؟! و در ضمن او (آمریکا) آدم هم نشده! یعنی کاش اینطور بود که اگر می گفتیم بر گذشته ها صلوات از فردا با ما مثل آدم رفتار می کردند؛ باز همان غرور و تحقیر و خصلت ها را دارند؛ ولی اگر من در جایگاه تصمیم گیری بودم به خود اجازه نمی دادم که نظر شخصی ام را بر مردم ایران تحمیل کنم؛ من الآن نمیدانم که مردم ایران اکثراً چه چیزی را می خواهند، اما معتقدم که باید جلوی این بحث را باز کرد، مردم و نخبگان و صاحبنظران و آنهایی که اهل تحلیلند، بیایند در رسانه های عمومی این موضوع را بشکافند، همین حرفی که من زدم گفته بشود، طرف مقابل هم حرف مقابل را بگوید؛ آنقدر این بحث در میان جامعه مطرح بشود تا به شکلی معلوم شود مردم ایران نظرشان چیست، یا مخالفند با رابطه با آمریکا، یا نه، می گویند ما علیرغم همۀ این گذشته ها می خواهیم رابطه برقرار کنیم. در آن صورت من و امثال من اصلاً حق نداریم به مردم بگوئیم چرا میخواهید رابطه برقرار کنید، این حقّ مردم ایران است که در رابطه با سرنوشت خودشان تصمیم بگیرند و این بزرگترین چیزی است که امام همیشه رویش تأکید داشته، اولین حرف امام است و آخرین حرف امام هم همین بوده که مردم باید تصمیم بگیرند؛ هیچکس حق ندارد بر مردم چیزی را تحمیل کند. امام جمله ای دارد که من آن را به بعضی از دوستان می گویم تعجّب می کنند و باورشان نمی شود، امام می گوید اگر مردم چیزی را بخواهند و ما آن چیز را به زیان مردم دانستیم، حق نداریم جلوی آن را بگیریم، ولو اینکه میدانیم به زیانشان است. مردم خودشان حق دارند که چیزی را بخواهند یا نخواهند. اگر به زیانشان هم باشد خودشان می خواهند؛ این خیلی بهتر است از اینکه تو آنچه را که مردم می خواهند به آنان ندهی و آن چیزی که فکر میکنی به نفعشان است را بدهی ولو واقعا هم به نفعشان باشد؛ چون در این صورت مردم هیچ قدمی جلو نمی روند و پیشرفت نخواهند کرد، لذا آنچه را که مردم خودشان می خواهند به همان باید برسند و اگر هم بد بود خودشان به این برسند که بد بوده است و آنگاه قدم بعدی را درست بردارند. من در این مسأله معتقدم باید این بحث را آزاد بگذارند، اگر کسی آمد و حرفی زد مثل حرف من آزاد باشد و اگر هم کسی آمد و گفت نه این حرف بیخود است و در روابط بین کشورها فراز و نشیب وجود دارد و منافع را باید در نظر گرفت و امروز منافع چیز دیگری است، علیه او هم حرفی نزنیم که تو ضعف نشان دادی و ترسو هستی و مرعوب آمریکائیها هستی و از این چیزها به او نگوییم، اصلا در عالم سیاست این حرفها جایی ندارد، یعنی چه که مرعوب آمریکا هستی؟ خب او میگوید من بررسی میکنم می بینم منافع ما در برقراری این رابطه است؛ این نظر اوست، بگذارید همه، حرفهایشان را بزنند، اگر برآیندش این بود که مردم خواستار رابطه با آمریکا هستند، ما کی هستیم که جلویش را بگیریم؟ اگر هم گفتند ما نمی خواهیم با چنین حکومتی رابطه برقرار کنیم باز هم حق مردم است.

 

بخش پنجم ( بخش پایانی ) : پاسخ به چند سؤال.

۱- چرا زمان اشغال و گروگانگیری طولانی شد؟

۲- چگونه شد شما امیر الحاج و سپس دادستان شدید؟

۳- یک توصیه مکرر به انجمنهای اسلامی دانشگاهها

در ادامه من حاضر هستم به سؤالات پاسخ بدهم، هر چند دانشجو را کسی جز خدا نمی تواند قانع کند!

سؤال: بنظر می آید طولانی شدن جریان اشغال سفارت از ثمرات آن کاست، افشای اسناد خرابکاری های آمریکا در ایران می توانست بهتر به گوش کشورهای دیگر برسد اما تحت الشعاع خود ماجرای گروگانگیری قرار گرفت و آمریکا توانست از آن بهره برداری سیاسی کند، نظر شما چیست؟ …

پاسخ: البته من عذر خواهی می کنم که فراموش کردم، در ابتدای بحث می بایست یادی میکردم از دوستانی که از افراد مؤثر در واقعۀ اشغال لانه بودند و الآن بعضی در زندانند مثل آقای دکتر میردامادی، دکتر امین زاده، و کسان دیگر که یاد همه شان را گرامی می داریم و امیدوار هستیم که خداوند همه را سرفرازانه نجات بدهد؛ بعضی از همان دوستان هم شهید شدند، که یاد همه آنها را هم گرامی می داریم.

در مورد طولانی شدن زمان اشغال سفارت، ممکن است اعتراض درست باشد؛ من البته دلیلی دارم که بتوانم بگویم این اعتراض درست نیست؛ اما چون من اصل قضیه را صحیح می دیدم و بهرحال کار آنها را تأیید می کردم، و تا آخر هم همراهشان بودم، و همچنان به درستی آن کار معتقدم، و همچنان معتقدم تنها کاری بوده است در آن روز که می توانستیم انجام دهیم حتی بعنوان یک آخ گفتن در برابر همۀ ستمهای آمریکا، در همین حد یک آخی گفتیم، و نه بیشتر. فلذا من همچنان معتقدم کار درستی بود؛ اما اینکه مدت زیادی طول کشیده و پیامدهایش چگونه بوده، نه در اختیار من بوده و نه در اختیار دانشجویان، این قضایا معلول یک سلسله حوادثی است که بعد پی در پی رخ داده و مانع می شده از اینکه یک تصمیم عاجلی گرفته شود. یادم می آید ، امام در ایّامی که بیمار شدند و آمدند تهران، بنی صدر هم رئیس جمهور شد –البته پس و پیش وقایع را اصلاح کنید- ؛ بنی صدر به دنبال این بود که این قضیه [اشغال سفارت] را به نحوی حل کند؛ دانشجویان نگران بودند که به شکل بدی حل شود، یعنی چون آن روحیۀ لازم نبود در رئیس جمهور ایران، به نوعی حل شود که ما با عذرخواهی و پشیمانی اینها را آزادشان کنیم؛ مواظب بودند که این اتفاق نیفتد. از طرفی هم امام مریض بودند و دانشجویان هم به خودشان اجازه نمی دادند که در آن شرایط بحرانی بیماری مدام با امام مرتبط باشند، امام هم چون خودشان بطور فعال نمی توانستند در این قضیه برخورد کنند، ونیز اگر می خواستند بگذارند به عهدۀ دانشجویان و یا به عهدۀ رئیس جمهور،این هم خوب نخواهد بود، بهرحال رئیس جمهور با دانشجویان نباید رو در روی هم قرار بگیرند؛ او شأنش شأن ریاست جمهوری است، این زمان در آستانه انتخابات مجلس شورا بودیم، امام فرمودند این مسأله را واگذار می کنم به مجلس، مجلس که تشکیل شد به این قضیه رسیدگی کند و باز یک مدتی این قضیه به تأخیر افتاد. یعنی از این نوع قضایا از همان اوایلی که می شد در مورد آزادی این گروگانها و چگونگی آزادی آنها بحث کنیم زیاد اتفاق افتاد. مثلاً باز یادم می آید در مجلس در کمیسیونی که تشکیل شد که من رئیس آن بودم، برای اینکه چگونه این گروگانها را آزاد کنیم، یعنی آیا همینطور آزادشان کنیم که بروند یا چیزی بنویسیم [شرطی بگذاریم] که آمریکائیها چه بکنند و ما چه کنیم، چون خیلی هم احتمال می رفت به محض آزادی گروگانها، آنها ادعاهایی بکنند؛ روزی که قرار بود ما در مجلس نتیجۀ تصمیم آن کمیسیون را گزارش کنیم و بعد مجلس تصمیم بگیرد، در همین روز صدّام اولین حمله های موشکی را آغاز کرد – البته این وقایع را با ضریب خطای چند درصد بپذیرید، بالاخره یا آغاز حملۀ موشکی صدّام بود و یا حملۀ از نوع دیگر، به هر حال نکته همین بود- که این حمله باعث شد نمایندگان خوزستان که همیشه مثل خود خوزستانی ها انسانهایی هیجانی و احساساتی و پرشور هستند، و حدود ده دوازده نفر بودند، مجلس را بهم ریختند که صدام حمله کرده است و این حمله ها هم زیر سر آمریکائیهاست –چون آن زمان تصور عده ای اینطور بود که حتماً آمریکائیها صدام را وادار کردند به حمله، البته اینکه آمریکائیها راضی بودند از این حمله یا نه بحث دیگری است، چه بسا آنها خیلی هم راضی و خوشحال بودند که انقلاب اسلامی توسط صدام مچاله و مهار شود و پای آمریکائیها هم در کار نباشد؛ ولی اینکه دستور هم به این کار دادند یا نه آن را نمیدانم، خلاصه اینکه هیجان و ولوله ای در مجلس راه افتاد که چرا در حالیکه صدام حمله کرده است و آمریکا دستش در کار است شما می خواهید گروگانها را آزاد کنید؟ مردم دزفول چه شدند و مردم خرمشهر چه شدند و خلاصه شور و ولوله ای به راه انداختند که مجلس ناگزیر تسلیم آن هیجانات شد و گفت که باز مدتی تأخیر بیندازیم. می خواهم بگویم که خیلی از این حوادث و تأخیرها دیگر در اختیار دانشجوها نبود، بله ممکن بود اگر مدت کوتاهتر میشد مشکلات کمتر می شد و اینها چیزهایی است که من نه کسی را ملامت میکنم و نه حالا برای ما نفعی دارد که بحثش را بکنیم، چون بنا نداریم که فردا باز برویم سفارتخانۀ دیگری را بگیریم که در اشغال بعدی زودتر آزاد بکنیم؛ کاری است که شده، می فرمایید زودتر آزاد می کردیم بهتر میشد؟ شاید می شد؛ شاید بدتر می شد؟ این بحث الآن دیگر نتیجه ای ندارد.

سؤال: حضرتعالی در مقطعی حکم امیرالحاج را از امام داشتید، در صورتی که اولین سفر حج خودتان هم همان موقع بود؛ از آنجا که در آن زمان حج و ارتباط با عربستان، جنگ و مسائل سیاست خارجی در شرایط خاصّی قرار داشت، چگونه بود که چنین حکمی برای شما صادر شد؟ و بحثهای برائت از مشرکین که در حج مطرح شد. همچنین در مقطع بعدی حکم دادستان کل کشور را از امام دریافت کردید، طبق قانون اساسی قبل از بازنگری حکم دادستان کل کشور را رهبری صادر می کرد و شرط دادستانی مجتهد بودن بوده است.

پاسخ: به امام ایراد می گیرید یا به من؟!!

مجری: بهرحال تحلیل خود شما چیست از این تصمیم؟

پاسخ: ببینید در آن مقطع یادم می آید که آقای هاشمی رفسنجانی رئیس مجلس اول شده بود، و من هم نایب رئیس بودم؛ می گفتیم که خب آقای هاشمی به عمرش تا حال نماینده مجلس نبوده چه رسد به رئیس مجلس؛ حالا چه می توانستیم بکنیم؟ بالاخره نمی شد گفت کسانی بیایند نماینده مجلس شوند که قبلاً نماینده مجلس بوده اند فلان آقا رئیس جمهور شد، بار اول هم بود که رئیس جمهور میشد، تازه آقای بازرگان در بین همۀ مسئولان بیش از همه کار دولتی کرده بود، یعنی در دولت دکتر مصدق مرحوم بازرگان هم بودند اما نه آنقدر دوامی داشت و نه مسئولیت آنچنانی داشتند خب امام ایشان را منصوب کرده به عنوان نخست وزیر آن هم نه نخست وزیر یک کشور آرام، نخست وزیر یک کشور بهم ریخته ای که به قول خودش می گفت من ماشین بنزم و باید یک جادّۀ آسفالته باشد و من روی آن راه بروم؛ امام بالاخره سنگین و سبک کرده و ایشان را مناسب تشخیص داده. در آن زمان خیلی از کسانی که مسئولیتی بر دوششان گذاشته می شد، در آن سطح از کار، اولین بارشان بود؛ بله اتفاقا من در رابطه با حج تا پیش از آن هنوز حج نرفته بودم، امام هم این را می دانست و به خود امام هم عرض کردم؛ اما ایشان این تصمیم را گرفتند. – البته اینها را من میگویم از باب اینکه صداقت به خرج داده باشیم، ولی میدانم که فردا می گویند ببین حکومت اینها اینطوری بود!- من به امام عرض کردم که من در تمام عمرم حتی دعوا با کسی نکردم که بروم کلانتری، و حالا قرارست دادستان کل کشور بشوم؟ من نمیدانم چطور دعوا می کنند و چطور شکایت می کنند و کجا می روند شکایت می کنند؛ امام فرمودند نه، می روید و یاد می گیرید. بالاخره این تصمیم را گرفتند؛ مرحوم شهید بهشتی -رحمة الله علیه- شد رئیس دیوان عالی کشور و اصلاً سابقۀ این کار را نداشت؛ آقای موسوی اردبیلی شد دادستان کلّ کشور و اصلاً سابقه این کار را نداشت؛ خود امام خمینی مگر چند بار سابقۀ رهبری داشت؟!! بله واقعاً هم همینطور بود، مثلاً جنگ شروع شده، خب میفرمائید می رفتیم فرماندهان فراری ارتش شاه را می آوردیم تا جنگ را اداره کنند؟ چاره ای نبود، یکی از مشکلات جنگ همین بود که مردم و جوانها همینطور اتوبوس سوار می شدند و میرفتند جنوب، یعنی حتی مجال نمی دادند در تهران کسی اینها را سازماندهی کند، شور و هیجان دفاع از کشور آنقدر بود که این جوانها راه می افتادند و می رفتند آنجا و در آنجا کسانی که تا اندازه ای سر در می آوردند، میزدند توی سر خودشان که چطور به اینها آموزش دهند و اینها را سازماندهی کنند؛ ولی چون جنگ بود و حمله کرده بودند به کشور نمی شد صبر کنیم که حالا این جوانها اینجا اول یاد بگیرند بعد بروند برسند به ردۀ فرماندهی! همینهایی که آن زمان فرمانده جنگ بودند، همانجا در جبهه فرمانده جنگ شدند و قبلاً اصلاً جنگ و نقشۀ جنگ و عملیات را نمی دانستند؛ طوری هم بود که ارتش هم با اینکه همه می آمدند به جبهه اما آن اطمینان خاطر و طمأنینه وجود نداشت و ممکن بود دخالت کردن های آنها هم مشکل ساز شود؛ اول انفلاب، بویژه در مورد جنگ آنقدر هم هیجان و نگرانی بود و هم کشور در معرض خطر بود، مثل این بود که خانه ای آتش گرفته و هیچ یک از اعضای خانه یک روز هم سابقۀ آتش نشانی ندارند و نمیدانند که آتش را چگونه باید خاموش کرد و اثاث را مثلاً خارج کرد، اما اهل خانه هیچوقت نمی آیند بایستند و نگاه کنند به آتش وکاری نکنند چون تا حال آموزش ندیده اند؛ در آن لحظه هرکس هر کاری به عقلش می رسد برای نجات از آتش سوزی انجام میدهد، در این بین ممکن است دامن خودش هم آتش بگیرد و خودش هم بسوزد اما بهرحال از لحاظ احساس و وجدانش می خواهد کاری انجام بدهد. در جنگ هم همینطور بود، همه احساس می کردند باید در جنگ نظر دهند؛ من یک بار رفتم خدمت حضرت آیت الله منتظری، که آن زمان هفته ای دو روز می رفتم، چون جلسۀ درسی داشتند و من شرکت می کردم؛ در یکی از این جلسات ایشان شروع کردند به ایراد گرفتن، چون در جنگ جایی به مشکل خورده بود، ایشان نقشه آورده بودند و به من نشان میدادند و می گفتند که “چرا سپاه و ارتش حرکت نمی کنند بروند از مندلی به بغداد، صد کیلومتر راه هم بیشتر نیست و جادّه هم صاف است…”؛ من هم خودم رفته بودم و مندلی را دیده بودم و همانجا هم برای آن بازدید نزدیک بود جانمان را از دست بدهیم؛ همانجا هم به من با دوربین آن جاده را نشان دادند و صد کیلومتر هم مسافت بود، من هم با خودم گفتم آقای منتظری حرف بدی که نمی زنند، می گویند چرا از مندلی از جاده به این صافی صد کیلومتر نمی روند تا بغداد را بگیرند، می روند از این شیارها و کوهها می گذرند؛ ما هم آمدیم تهران بعنوان یک ایراد مهم به فرماندهان به آقای رضایی گفتیم آقای منتظری، قائم مقام رهبری اینطور می فرمایند؛ آقای رضایی گفت خب همین جاده صاف بیشترین آسیب رسانی را به نیروهای ما دارد و ما را از همه طرف می بینند و میزنند! و در جنگ که نمی روند در چنین جایی که از آسمان و زمین و حتی تانکها در اطراف به راحتی ما را بزنند؛ چند ایراد گرفت و من هم دیدم بله ایشان راست می گوید.

حالا ممکن است بگویید آقای منتظری که نظامی نبودند چرا دخالت می کردند، از این زاویه نگاه نکنید؛ از این زاویه ببینید که جنگی شده و همه هم خودشان را نسبت به مملکت مسئول می بینند و با همه وجودشان می خواهند از این کشور دفاع کنند و آقای منتظری هم همینطور و این را هم کس دیگری به ایشان اطلاع داده بود. اما مهم اینست که به خودش اجازه می داد این حرف را بزند و احساس مسئولیت می کرد و این را ابراز می کرد. بقیۀ مسائل هم کم و بیش از این قبیل بود؛ پزشک اطفال ما می شد وزیر امور خارجه، از این موارد زیاد داشتیم در این سالها و فقط بنده در این وسط گناهکار نبودم! این سؤال هر چه باشد، ایرادِ به جایی است؛ اما ما راه دیگری نداشتیم.

سؤال: شما که در ارتباط تنگاتنگ با دانشجویان بوده اید توصیه تان به ما دانشجویان نسل سوم خط امام در انجمن اسلامی چیست؟

پاسخ: من قبلا هم خدمت عزیزان گفته ام، حرفم تکراری است؛ اما ابتدا خاطره ای عرض می کنم؛ یادم میآید با مرحوم آقای مطهری قبل از پیروزی انقلاب جلوی مسجد قبا ایستاده بودیم برای رفتن به یک جائی، در همانجا که منتظر بودیم به مناسبتی صحبت از آقای بازرگان شد، آقای مطهری هم همانطور که میدانید به آقای بازرگان خیلی علاقمند بود و یکی از کسانی که توصیه اش در حضرت امام برای انتخاب آقای بازرگان خیلی مؤثر بوده مرحوم آقای مطهری بود، چون امام هم به علم و هم به تقوای مرحوم آقای مطهری خیلی اطمینان داشت ، آقای مطهری جمله ای گفت که “تفاوت آقای بازرگان با فلان آقای روحانی –که نام نمی برم- اینست که آقای بازرگان سیاستش را از دل مذهبش بیرون می آورد و مذهب او را وادار می کند که وارد فعالیتهاای سیاسی و اجتماعی بشود و این خیلی فرق دارد با کسی که مذهبش از درون سیاستش بیرون بیاید”؛ یعنی می خواهد بگوید که آقای بازرگان یک انسان مذهبی و متدین و پایبند به اعتقادات دینی و آداب و مناسکش است و در پی انجام همان وظایف مذهبی اش جایی هم احساس می کند باید در سیاست هم وارد شود؛ یعنی هم نمازش را بعنوان یک وظیفۀ دینی می خواند، هم روزه اش را میگیرد، قرآن هم می خواند و یا هر کار دیگر دینی، در امر سیاست هم دخالت می کند؛ این به نظر من خیلی نکتۀ مهمی است.

من همیشه در جلسات سالانۀ هیئت مرکزی انجمن این را عرض می کردم که شما انجمن “اسلامی” هستید و ورودتان به سیاست و تلاشتان در عرصۀ سیاست آن موقعی روح و رونق و نتیجۀ مثبت و خداپسندانه دارد که از انگیزه های مذهبی سرچشمه بگیرد؛ یعنی از دیانتتان بجوشد، چون مسلمان هستید تلاش سیاسی می کنید، چون می خواهید بندۀ خدا باشید کار سیاسی می کنید و نه اینکه چون می خواهیم ما هم در این دنیا عرض وجود کنیم، کار سیاسی میکنیم از این نکته غافل نباشید.

به نظر من اگر انجمن های اسلامی –که از خیلی سالهای پیش احساس می کردم که لازم است این توصیه را مکرر تأکید کنم- اگر همۀ انجمن های اسلامی در دانشگاهها این پایۀ دینی را ابتدا محکم کنند، یعنی از فعالیتهای مذهبی همیشه شروع کنید، -مثلاً همین مرحوم مهندس بازرگان که از مؤسسین انجمن اسلامی بودند، از جلسات قرآن شروع کردند و آنها به قول خودشان چون در آنجا در انجام مناسک دینی شان در غربت بودند اول برای اینکه هویت دینی خودشان را پیدا کنند این انجمنها را تشکیل دادند و بعد وارد کارهای سیاسی شدند- لذا من همیشه این را به روشنی می بینم و می دانم و بر آن تأکید دارم که تلاش برای افزیش دانش مذهبی و دینی و پایبند بودن به اعتقادات دینی، وگذشته از آن هر تلاشی که دانشجو را پایبند به “مناسک” دینی بکند، -یعنی از مذهب و دین صرفاً اعتقادات نباشد، مثل اینکه در قدیم بعضیها که می خواستند کمی راحت باشند می گفتند باید قلبت پاک باشد!- قلبتان باید پاک باشد اما اگر فقط قلبتان پاک باشد کافی نیست به مناسک هم باید توجه کنید، یعنی در دانشگاهها نماز و آداب اسلامی و شعائر دینی را رونق دهید، از رونق آنها به کار سیاسی هم بپردازید؛ شاید مقداری به لحاظ تجربی این حرف ملموس نباشد اما من حتما به شما عرض می کنم که آثار کار سیاسی که خاستگاه دینی داشته باشد بسیار بیشتر است تا اینکه ما آدمهایی باشیم که فقط بخواهیم کار سیاسی انجام دهیم؛ به این توجه کنید و پایه های کار سیاسی تان را هم محکم کنید. در حوادث و فراز و نشیب ها هم یأسی به شما دست نخواهد داد. انسان نه در پیروزی ها باید خیلی شاد شود و نه در شکستها باید مأیوس شود، هرگز؛ هیچگاه به این فکر نکنید که روزی هم می رسد که هیچ کار نباید بکنید، یعنی باید فقط نماز بخوانیم و درس بخوانیم و همین، هرگز ما چنین روزی را نداریم؛ مسلمان چنین روزی را ندارد. البته باید به مقتضای شرایطی که وجود دارد با عقل و منطق و تدبیر کار انجام دهید، لزومی ندارد که انسان فکر کند هر کاری را در هر شرایطی می شود انجام داد و باید انجام داد و به نتیجه هم می رسد؛ نه اینطور نیست و هر شرایطی اقتضائات خودش را دارد، گاه تند باید رفت و گاهی آرام؛ ما در زندگی پیشوایانمان الگوهای همۀ اینها را هم داریم. در زندگی امیرالمؤمنین نگاه کنید، امیرالمؤمنینی که از بچگی اش در کنار پیغمبر آرام نداشت و از زمانی که هفت هشت ساله بود در جمع سالخوردگان تا صحبتی می شد اول کسی بوده که بلند می شده و حرفی میزده، بالاخره او در آن موقع یک کودک هشت ساله بوده و از ابتدا آن حضرت علی قَدَر سی ساله نبوده، او از روزی که پیامبر دعوت خود را آغاز کرد آرام نداشت؛ امّا زمانی هم می رسد که رفتارش را متناسب با آن زمان تنظیم می کند و نه به خود یأس راه می دهد و نه اجازه می دهد به دیگران یأس راه پیدا کند.

بهرحال این فراز و نشیب ها هست؛ زمانی با جمع زیادی –ظاهراً مجلس خبرگان- خدمت حضرت امام بودیم، ظاهراً هم آقای مشکینی صحبت کرد، خیلی هم یأس آور صحبت کرد؛ بعد که امام شرع کردند به صحبت، فرمودند بر خلاف آقا (یعنی آقای مشکینی) که بسیار مأیوس بودند، قلب من پر از امید است. بعد فرمودند شما اگر دوران رضاخان را دیده بودید هیچگاه مأیوس نمی شدید. یعنی انسان هیچوقت نباید مأیوس شود، باید همیشه کار خود را انجام دهد، میتواند همیشه هم وظایف سیاسی و هم وظایف مذهبی خود را انجام دهد؛ مجال نیست من بشکافم اما اگر انجمن های اسلامی روی رشد و ارتقاء سطح باورهای دینی و هم تعبّد به مناسک دینی بیش از گذشته کار بکنند و از همان پایگاه هم به سیاست بپردازند، انشاءالله حتماً هم موفق می شوند.

در آخر هم از همگی متشکرم که حوصله کردید، چون از من با این سنم بعید نیست که حوصله کنم و چند ساعت جایی بنشینم و صحبت کنم، اما اگر جوانها این چند ساعت را تحمل کنند، معجزه کرده اند!

و السّلام علیکم و رحمة الله.


یک پاسخ به “روایتی توصیفی- تحلیلی آیت‌الله موسوی خوئینی از واقعه 13 آبان 58”

  1. ناشناس گفت:

    ‫اساس بی قانونی ، هتک حرمت بیگناهان، پایمال کردن قواعد متعارف، سرکوبی مخالفان ، جنگ تحمیلی، محاصره اقتصادی، تکصدایی سیاسی و در انحصار گرفتن امام، همه از “فتح” سفارت امریکا آغاز شد، و مسوول اول آن همین آقاست!