سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » نهمین نامه‌ی محمد نوری‌زاد به رهبری...
» و ماجرای فیلمی که او در حال ساخت آن برای تحویل به آیت‌الله خامنه‌ای است

نهمین نامه‌ی محمد نوری‌زاد به رهبری

چکیده :ما در این سالهای پس از انقلاب، بی گناهان بسیاری را برای باقی ماندن خودمان در مصدر و مسندِ قدرت کشته ایم. و بسیاری را بی دلیل به زندان و دخمه های تنگ نظری خویش در انداخته ایم. آیا صدای مرا می شنوید؟ ما بی گناهان را کشته ایم. آری بی گناهان را کشته ایم. و بی گناهان بسیاری را آواره و زندانی و غارت کرده ایم. و شوربختانه تر، به هیچ یک از آن درخشندگی ها که دست نیافته ایم، در غرقابی از تعفنِ دروغ و دزدی و بداخلاقی گرفتار آمده ایم. این همان چیزی است که آینه ی بی ریایِ من در این باریکه راهِ کهنسالی، نشان شما می دهد....


محمد نوری‌زاد نهمین نامه‌ی خود را خطاب به آیت‌الله خامنه‌ای منتشر کرد. این جهادگر و نویسنده منتقد حاکمیت فعلی، در مصاحبه اخیرش با کلمه، به این نامه اشاره کرده و گفته بود که فایل صوتی آن را نیز با صدای خودش آماده کرده است و به زودی منتشر خواهد کرد.

آقای نوری‌زاد در مصاحبه مذکور درباره فسادهای اخیرا فاش‌شده دولت و جریان حاکم گفته بود: «اگر رهبر ما خود شخصا به دستگاههای نظارتی اجازه واکاوی در چندوچون پولی دستگاههای تحت امر مستقیمش را می داد و از آنها می خواست مرتب به مردم گزارش بدهند، دیگران اینگونه در روبیدن اموال عمومی مردم حریص نمی شدند.»

او اکنون در نهمین نامه‌اش به رهبری، به فیلمی اشاره کرده که به طور محرمانه در حال ساخت آن برای ارائه به مقام رهبری بوده است؛ فیلمی درباره آنچه در زندان و بازجویی‌ها بر او گذشته است. وی از یورش ماموران سپاه به منزلش و ربودن تجهیزات و فیلم های ضبط شده به این منظور خبر داده ئ با بیان اینکه “آنان اما مرا به قدر خود خام و ناپخته انگاشتند و ندانستند آنچه از من ربوده اند، تمامی فیلم های گرفته شده نیست و من نسخه ی بسیار کاملی از آن را با خود دارم” وعده داده است که فیلم مورد اشاره را تکمیل خواهد کرد و برای آیت‌الله خامنه‌ای خواهد فرستاد.

آقای نوری‌زاد که در مصاحبه امروزش با کلمه گفته بود «دزد هموست که ما او را به نگاهبانی گمارده ایم» در نهمین نامه‌اش به رهبری هم به صراحت نوشته است: «متاسفانه در این روزها، ما از شجاعتِ رهبرمان سراغی نمی بینیم. و آن سوتر، گاه ملاحظاتی را از وی دریافت می کنیم که شجاعتِ وی را به مخاطره و به حاشیه می رانند. آیا این جابجایی شجاعت و ملاحظه را به کیاست و درایت و درستیِ تشخیصِ وی ربط دهیم؟ یا که نه، این کهنسالی است که عارضه های خاصِ خود را برکشیده و بر زبان و قلمِ رهبرِ شجاعِ ما نشانده است؟ به گونه ای که او اکنون، نمی تواند دستور بازداشت و محاکمه ی دزدان صاحب نام داخل دولت را صادرکند. بلکه از آن سوی، راهِ دستگاهِ نیم بند قضا را نیز بر محاکمه ی آنان می بندد.»

متن نهمین نامه نوری‌زاد به رهبری بدین شرح است:

 

به نام خدایی که پیر نمی شود

سلام به محضر رهبر جمهوری اسلامی ایران حضرت آیت الله خامنه ای

1 – نامه ی نهم مرا در این ثانیه های بی بازگشت، آینه ای تصور کنید که قرار است تصویر صادقانه ای از جمال جمیل شما را باز بتاباند. بیایید و بجای نگاه به آینه های متعارف، خود را در آبگینه ی صاف وصیقلینِ این نوشته ی من تماشا کنید. مگرنه این که: “مومن، آینه ی برادرخویش است”؟ اطمینان دارم از این که من دراین مقال، پای از گلیم فرزندی بِدر برده و خود را تا مرتبه ی برادری بالا کشانده ام، آزرده خاطر نمی شوید. چرا که من نیز پای به وادی کهنسالی نهاده ام. و شما نیک می دانید که کهنسالی، ورطه ی خاموشِ خوف و رجاست.

2 – در کهنسالی، یک پای لرزان آدمی در گور است و پای دیگر او در دنیا. در کهنسالی، افق روبرو در دسترس است، و گذشته، با هر فراز و فرودش در پس و پشت. این کهنسالی است که از یک سوی به آرامش می انجامد و از دیگرسوی به بی قراری. و در این میان،  و ولع و سراسیمگی و چنگ اندازی به باقیِ عمر، فرصتی برای جولان پیدا کنند، فرد کهنسال را به پیچ و تابی در می اندازند که هزار جوان ماجراجوی جویای نام نیز به گردِ پایِ هیاهوی او نمی رسند.

3 – من همیشه در خیال، کهنسالیِ شما را با آرامشِ اقیانوس گونِ بزرگانی چون گاندی و نلسون ماندلا می آمیختم. شما را می دیدم که بر سریر بلندِ آرامش و تدبیر و فهم و کرامت آرمیده اید و ایرانیان از انوار انسانیِ شما ارتزاق می کنند. هرگز تصور نمی کردم این ایامِ عمرِ شما با توفانی از تندی و تنش و پراکندنِ مردمان همراه باشد. آینه ی من می گوید این روزهای کهنسالی شما، هرگز برازنده ی جایگاهِ رهبریِ شما نبوده و نیست. ای عزیز، شما برای کدام باقیِ عمر، و برای دست بردن به کدام برازندگی، دست به ترسیم توفانی ترین مقطعِ عمرِ خویش برده اید؟ جامعه ی دریده و از هم گسسته ی امروز ما، آیا همان است که آرزویش را می داشته اید؟ جامعه ای که توفان درونش در زنجیر است و ما هر روز به پای این سرزمینِ سر خورده اما توفانی، زنجیر تازه می بندیم!؟

رهبر گرامی،

4 – آیا دوست دارید در آینه ی خیالین من، به یک جامعه ی آرمانی بنگرید؟ جامعه ای که اگر در او چشم واکنید، خود را در آغوش آرزوهای ایمانیِ خود خواهید یافت؟ من از طریق همین نوشته، و به یک شرط، تنها به یک شرط، شما را در متن آینده ای قرار می دهم که از زیبایی سرشار است. آینده ای که در آن، مردمان ایران سرفرازند و دوست دار اهل بیت و نماز شب خوان و اهل راز و نیاز و پاک و دوست داشتنی و عزیز و خلاق و مبتکر و سرآمد و آبرودار و قوی و قرآن خوان و قرآن فهم و مجاهد و غیور و اسوه و پیشتاز و در اوجِ اقتدار و در اوجِ داد و دانش و مهر! ما مگر برای دستیابی به حداقل هایی از یک چنین افقِ انسانی و ایمانی انقلاب نکرده بودیم؟ پس من به یک شرط، شما و مردم ایران و اهالیِ جهان را نه به تماشا، که به زندگی در متنِ این آرمانشهر شریف و شایسته می برم و بر بلندای آسمانیِ آن می نشانم. همانجایی که شما بر سریر رهبری و شایستگی های بی بدیل آن آرمیده اید و از تماشای مردم موفق و خالص و خدایی ایران و جهان احساس خوشایندی را تناول می فرمایید. شاید بپرسید آن شرط چیست؟ می گویم: من تنها با عملی شدن یک شرطِ کوچک، مردم ایران را از اعماقِ افسردگی و ورشکستگی و سرشکستگی برمی کشم و در آغوش آن آرمانشهر شورانگیز فرود می آورم. چه شرطی؟ شرط من این است: “کشتن یک بی گناه”. بله، به همین سادگی! ما و شما دور از چشم دیگران یک بی گناه را می کشیم، یا اگر نمی کشیم بی دلیل زیر گوش یک رهگذر می زنیم تا به محض جاری شدنِ این ظلم مختصر، آن افق غلیظ شیعی پیش روی ما و شما واگشوده شود. شما آیا این شرطِ کوچکِ مرا می پذیرید؟

5 – زبانم لال اگر که تصور کنم شما به پذیرش این شرطِ ناپسند اشتیاق دارید. هرگز! چرا که امیرمؤمنان علی علیه السلام دست یابی به تمامیِ این افق را به شرطِ بیرون کشیدن رانِ ملخی از دهانِ موری پس می راند. شوربختانه رهبر گرامی، ما در این سالهای پس از انقلاب، بی گناهان بسیاری را نه برای دستیابی به آن افق مبارک، که برای باقی ماندن خودمان در مصدر و مسندِ قدرت کشته ایم. و بسیاری را بی دلیل به زندان و دخمه های تنگ نظری خویش در انداخته ایم. آیا صدای مرا می شنوید؟ ما بی گناهان را کشته ایم. آری بی گناهان را کشته ایم. و بی گناهان بسیاری را آواره و زندانی و غارت کرده ایم. و شوربختانه تر، به هیچ یک از آن درخشندگی ها که دست نیافته ایم، در غرقابی از تعفنِ دروغ و دزدی و بداخلاقی گرفتار آمده ایم. این همان چیزی است که آینه ی بی ریایِ من در این باریکه راهِ کهنسالی، نشان شما می دهد.

رهبر گرامی،

6 – ما به امید رسیدن به وعده ها و آرزوهای انقلاب، مردم خود را زده ایم و کشته ایم و غارتشان کرده ایم و به تلخ ترین وجه ممکن، آنان را به آوارگی در سایر کشورها ناچار ساخته ایم و عرصه را بر شهروندان خود تنگ گرفته ایم و در مقابل، عرصه های بهره مندی خود و خویشان خود را فراخ و فراخ تر ساخته ایم. قبول می فرمایید که در سخنان این روزهای خود، هرچه بر امید و پیشرفت و شکوفایی و دست یابی به بند بندِ سندِ سستِ “چشم انداز” اصرار ورزیم، بذر سخن در باد افشانده ایم. چرا که همه ی ما به چشم خود دیده و می بینیم: در جهان فهم، نام جمهوری اسلامی ایران جزو تحقیرشدگان و فرودستان رقم خورده است و کسی ما را به بازی نمی گیرد و به دوستی نمی پسندد. انقلاب ما بسیار زود پیر شد و قامتش خمید. در این پیرِ فرسوده، هیچ نشاطی و امیدِ نشاطی نیست. این است تصویر کهنسالی ما و شما در آیینه ی واقع نمای من.

7 – من شخصاً از میان همه ی صفاتِ خوب شما، شجاعتِ شما را بیشتر می ستودم. الحق شما رهبر شجاعی بوده و هستید. منتها این شجاعت به مرور روی به پرخاش بُرد. و در پرخاش جلوه کرد و در پرخاش نیز خانه کرد. در این اواخر، بیشترین مخاطب پرخاش های جناب شما نه آمریکا و اسراییل و دزدان و نابکاران، که مردم معترض خودتان بوده است. و حال آنکه شجاعت، نه در لفظ، که بیشتر در عمل سر برمی کشد. گاه پوزش خواهی از مردم به خاطر رواج یک خطا، به شجاعتی افزون تر از رستم گونگی نیازمند است. متاسفانه در این روزها، ما از شجاعتِ رهبرمان سراغی نمی بینیم. و آن سوتر، گاه ملاحظاتی را از وی دریافت می کنیم که شجاعتِ وی را به مخاطره و به حاشیه می رانند. آیا این جابجایی شجاعت و ملاحظه را به کیاست و درایت و درستیِ تشخیصِ وی ربط دهیم؟ یا که نه، این کهنسالی است که عارضه های خاصِ خود را برکشیده و بر زبان و قلمِ رهبرِ شجاعِ ما نشانده است؟ به گونه ای که او اکنون، نمی تواند دستور بازداشت و محاکمه ی دزدان صاحب نام داخل دولت را صادرکند. بلکه از آن سوی، راهِ دستگاهِ نیم بند قضا را نیز بر محاکمه ی آنان می بندد.

8 – یک روز بازجوی فحاشی که دستِ بزنش همیشه بالا بود در زندان رو به من گفت: تو آدم مذبذبی هستی. که یا اهل افراطی یا تفریط. به وی گفتم: اتفاقا پایداری بر بنیان های یک رویه ی غلط و تایید مکرر و بی دلیلِ آن، نشانه ی اضمحلالِ فکری من و شماست. باز به وی گفتم: آیا سخن رهبرمان خامنه ای را به یاد داری که یک روز در وسعتی ازناچاری می فرمایند: “هیچکس برای من هاشمی (رفسنجانی) نمی شود”، و روزی دیگر آنچنان خاکستری از ارعاب و تحقیر بر او و بر سر خاندان او می افشانند که نمونه اش را مگر در حکایت های عهد قجری بشود سراغ گرفت؟ افراط و تفریط این است. نه آنکه نوری زاد دیروز می گفت: من فدایی رهبر و نظامم، و امروز می گوید: این نظام، آن نیست که من در سرمی پروراندم.

بیایید با هم صریح باشیم. یکی از ظرافت های دورانِ کهنسالی در این است که فرصت کم است و لحظه های ترمیم خطا در حال فرار. و یا این که در سالهای کهنسالی نمی شود مثل جوانان، کار امروز را به فردا افکند. چه بگویم که شما با همان شجاعتِ مثل زدنی، و در سالهای سهمناکِ کهنسالیِ خود، همه را قربانیِ برآمدنِ فردِ نالایقی چون احمدی نژاد کردید. تا مگر این غلام حلقه به گوش، عصای کهنسالیِ شما باشد. یعنی همان باشد که شما می خواهید. غافل که این غلام حلقه به گوش، آن‌سوتر از تمایلاتِ شخصِ شما، حاجت هایی را برای خود رصد می کرده است. امروز جناب شما به آنچنان فرسایشی از آن شجاعتِ دلخواهِ ما دچار شده اید که باید ناگزیر و دل چرکین، جنازه ی این رییس جمهور دغلکار را تا پایان دوره اش به دوش بکشید. چرا؟ چون او با زیرکی به اختفای اسرارِ شما دست برده و اسنادِ غیرقابل انکاری از خطاکاری برادرانِ قاچاقچی و دوستان و حامیان شما را از وزارتِ اطلاعات بیرون کشیده است. دست اگر به ترکیب او بزنید، او – که به هیچ تعادلی متعادل نیست – ای بسا به ترکیب اطرافیان شما دست بزند و با فشار یک دکمه، همه ی اسرارِ مگوی حامیانِ شما را روی میز شعبده اش بریزد.

رهبر گرامی،

9 – من این روزها سخت دلتنگ آن شجاعت کم نظیرِ شمایم. شجاعتی که به جولان آید و همه ی ملاحظات نفرت انگیز و رعایت های بی دلیل و نامبارک را پس بزند و زلال جویی کند. شجاعتی که بگوید: مرا از چه می ترسانید؟ از افشای دزدی های هوادارانم؟ این شما و این هواداران من. رییس مجلس اگر دزدی کرده، نوری زاد اگر از دیوار مردم بالا رفته، در یک محکمه ی عدل، بگیرید و به چارمیخشان بکشید. فرزندان من آیا کج رفته اند؟ فلان آیت الله که حامی من است اموال مردم را بالا کشیده؟ به دستور من آیا میلیارد میلیارد به افغانستان و حزب الله لبنان و فلسطین پول سرازیر شده؟ پاسدارانِ حامیِ من از نردبانِ خصلت های نادرست بالا رفته اند و در آسمان غارتِ اموالِ مردم خانه کرده اند؟ این من و این اطرافیان من و این محکمه ی عدلِ شما. و باز بفرمایید: از آن سوی اما به دزدی های شخص رییس جمهور و معاون اولش و هزار حامی زیرک او نیز رسیدگی کنید. و به جنازه و لشی که احمدی نژاد از ایران و ایرانی برساخته است نیک بنگرید و مقصران این بختک شوم را شناسایی کنید. آیینه ی ما آیا لیاقتِ زیارتِ این شجاعتِ شریف شما را خواهد داشت؟

10 – شما برای یکدست شدن مجلس و دولت و دستگاه قضایی بسیار زحمت کشیدید. و گاه از جایگاه رهبریِ خود به زیر رفتید و همطراز رییسِ یک صنفِ سیاسی به جانبداری از این، و ایجاد تنگنا برای آن پرداختید. آنچنان دست رییس جمهور مطلوب خود را در چنگ اندازی به زیر و بالای قانون و منافع ملی واگشودید که امروز چه بخواهید و چه نخواهید مسئولِ هرز رَوی های تریلیاردی وی و اطرافیان وی هستید. امروز دیگر هیچ تشکیلاتِ سیاسیِ مغایری در راس یا در حاشیه ی امور نیست تا بشود آوار این دزدی ها و کج روی ها را بر سر او فرو ریخت. قبول می فرمایید که شخص شما در افراختن این سقفِ سُست سهیم بوده اید. این آینه ی برادری ماست که تصویر این روزهای کهنسالی شما را نشان تاریخ می دهد. آیینه ای که می گوید: مصادره ی خیزشِ مردمانِ عرب به نفع خود به اسم بیداریِ اسلامی، و این که آنان از ما الگو گرفته اند و خیال دارند همچوما شوند، و به رسمیت شناختن جنبشِ وال استریت از یک سوی و سرکوب جنبشِ ایرانیان از دگرسوی، آری این گریزها نیز نمی تواند ما را از سرنوشتی که برای بلعیدن ما خیز برداشته، برهاند.

رهبر گرامی،

11 – ما هنرمند صاحب نامی همچون آقای جعفر پناهی را با احکامی خنده دار به قدر یک عمر از کار بی کار و ممنوع الخروج کرده ایم. جعفرپناهی در تلخ ترین وجه، در آثار اجتماعی اش از ما انتقاد می کرد و به زشتی های جاری جامعه می پرداخت. یک نظام پویا، دست یک هنرمند منتقد را می بوسد که حواس همه را به نقاط ضعف جامعه معطوف می کند. نه آنکه او را به خاطر این که به ما گفته “لباس تان لجنی است، پاکش کنید” به چارمیخش بکشیم. ما به اسم این که نباید آبروی متهمین را پیش از اثباتِ جرم بُرد، هنوز که هنوز است هیچ اسمی و نشانه ای از اختلاسگران و دزدان و همکارانِ آن رقمِ بهت انگیزِ سه هزار میلیارد تومانی منتشر نکرده ایم، اما بلافاصله اسم چند مستند ساز را بدون آنکه محکمه ای برای رسیدگی به اتهام آنان ترتیب داده باشیم، با جاسوسی و عاملیت بیگانگان درمی آمیزیم و بلافاصله نیز در روزنامه ی کیهان مان نیز منتشرش می کنیم. خلاصه کنم. کارهای خنده دار ما از آن روی که به اسم اسلام صورت می پذیرد، بساط خنده ی مردمان جهان را فراهم آورده است. و یا اخیرا دوستان سپاهی، در یک یورشِ ناگهانی، فیلم ها و ابزارِ کارِ خودِ مرا که در روستای زادگاهم برای آگاهیِ شخصِ شما – آری برای آگاهیِ شخصِ شما – مشغول ضبط خاطرات داخل زندان بودم برمی دارند و می برند.

12 – به خاطر شریفتان هست در نامه ی محرمانه ای که از داخل زندان برای جناب شما نوشتم، به چه نکاتی متذکر شدم؟ همان نامه ای که ظاهراً حضرتعالی بعد از مطالعه ی آن – بدون آنکه من تقاضای عفوی کرده باشم – دستور فرمودید تا مرا آزاد کنند؟ در آن نامه ی سراسر خیرخواهانه، من برای شما نوشته بودم: پادشاهان و حاکمان در گذشته های دور، یا خود با لباس مبدل به میان مردم می رفتند و ارکان حکومت خود را وارسی می کردند، یا فرزندان و امنای خود را به این منظور به هرکجا گسیل می فرمودند. و نوشته بودم: من نمی گویم جناب شما با لباس مبدل به زندان اوین یا به زندانهای دیگر سربزنید. ویا یکی از فرزندان خود را (مثلا آقا میثم را) به طور ناشناس و در هیاتِ یکی از آحاد مردمِ معترض به زندان اندازید، بلکه این من – محمد نوری زاد – امین شما. من از داخل زندان اوین برای شما خبر می رسانم که هیولاهایی در قامت سربازان گمنام امام زمان با متهمین سیاسی چه می کنند. و باز برای شما نوشتم که همین بازجویان امام زمانی، خودِ مرا زده اند و به ناموسم فحش های رکیک داده اند. و قاضیان مرعوبِ دستگاه قضا در خنده دار ترین احکام سه دقیقه ای و ده دقیقه ای برایم پرونده سازی کرده اند و افزون بر سه سال ونیم قبلی برایم دوسال دیگر زندان بریده اند. به آینه ی صادقانه ی من آیا می نگرید؟

13 – از زندان که بیرون آمدم، از همان بدو آزادی، در این فکر بودم که با چه تمهیدی به آن وعده ی مطروحه وفا کنم و همچون فرزندی امین، شما را در جریان فجایع داخل زندان بگذارم. طی دو ماه، فیلمنامه ای نوشتم با نام “محرمانه برای رهبرم”. و چهارماه در سکوت و تنهایی، خودم، و تنها خودم، جلوی دوربین خودم قرار گرفتم و بدون ذره ای اغراق، فضای تنگ سلول های انفرادی و بازجویی های خشن را برای شما بازسازی کردم و هرآنچه را که برخودم رفته بود ثبت و ضبط کردم. دراین چهار ماه، نه عکس و خبری از این فیلم منتشر کردم و نه مطلب تازه ای نوشتم و نه به حساسیت های داغ و دزدی های بُهت انگیز اطرافیان رییس جمهور داخل شدم. چرا که نیک می دانستم اگر این فیلم به سرانجام برسد و شما آن را ملاحظه فرمایید، مثل فیلم های محرمانه ای که سابقا برای جناب شما می ساختم و می فرستادم، بلافاصله برای برچیدن برجهای بلند بی عدالتی دستور خواهید فرمود. درست مثل داستان کهریزک که به محض آگاهی از قضایای فجیع آن، به برچیدنش دستور فرمودید.

14 – چندی پیش، در ظهر روز پنجشنبه هفتم مهرماه، هجده مامور اطلاعاتی سپاه، بی آنکه نگران اسکله های قاچاقِ همکارانِ سپاهی خود باشند، و بدون این که از پیمانهای میلیاردیِ بدون مناقصه ی قرارگاه خاتم الانبیا روی ترش کنند، و بی آنکه از دزدان صاحب نام شاغل در دولت و اختلاسهای تریلیاردی دولت خدمتگزار سراغی گرفته باشند، همزمان به انزوای هنری من در روستای زادگاهم و در تهران به خانه ام وارد شدند و وسایل کار و امکانات حرفه ای و تصاویر ضبط شده ی مرا بار کردند و بردند. انگار غنیمتی از یک حرامی سر گردنه گرفته باشند. آنان اما مرا به قدر خود خام و ناپخته انگاشتند و ندانستند آنچه از من ربوده اند، تمامی فیلم های گرفته شده نیست و من نسخه ی بسیار کاملی از آن را با خود دارم. و این که اگر یکصد بار دیگر راه مرا سد کنند، باز من دست به کار می شوم و کار بایسته ی خود را سامان می دهم. چه از داخل زندان و چه از بیرونِ آن.

15 – خنده دار آیا نیست آنجا که من برای شما نامه ی سرگشاده می نویسم، به زندانم در می اندازند که چرا آبرو داری نکردی و به انتشار آشکار نوشته هایت دست بردی و محرمانه ننوشتی! اکنون نیز که فیلم محرمانه ای برای شما می ساختم، اموال مرا می برند و برایم پرونده ی جدیدی می گشایند که چرا محرمانه دست به کار شدی؟ گرچه من این روزها در تنگنایم اما ترتیبی داده ام فیلم مورد اشاره برای شخص شما آماده و ارسال گردد. این عهدی است انسانی و ایمانی که مرا برای افشای فاجعه هایی که در پستوهای پنهانِ امنیتی و قضاییِ کشورمان دست به دست می شود، بی قرار می سازد. در قدم بعدی، فیلمنامه ی این اثر خود به خود روی سایت شخصی ام قرار می گیرد تا همگان به نیت من و وظیفه ی شما آگاهی یابند. چرا که صراحتِ آینه ی من باید با کهنسالی شما همنشین شود. با من آیا موافق نیستید؟

16 – من هنوز دلتنگِ شجاعتِ کم نظیر شمایم. که با یک نَفَسِ روح اللهی، همه ی بافته های فرعونی اطرافیان و منتسبین به خود را از صحنه برانید و انصاف و عدل را به این سرزمینِ فلک زده بازآورید. از باب نمونه بارها گفته ام و نوشته ام که انتخاب آقای شیخ صادق لاریجانی برای ریاست قوه ی قضاییه، از آن روی اشتباه بود که نام شما را در تاریخِ خسارت های اسلامیِ این سرزمین ثبت کرد. این که آیندگان بدانند یک زمانی، رهبر جمهوری اسلامی ایران، فردی را بدون آنکه تجربه ی قضایی داشته باشد، صرفا به دلیل حرف شنوی و قرابت فکری اش با وی بر این مسند حساس و حیاتی گمارد و اعتنایی نیز به خسارت های برخاسته از این انتخاب نادرست نکرد.

17 – دو سه ماه پیش، بیست و پنج پرسشِ شرعی و سیاسی – اجتماعیِ خود را برای بیست و یک مرجع و عالم و مجتهد صاحب نام کشورمان ارسال نمودم تا بدانها پاسخ گویند. به جز یکی، هیچ یک به پرسش های من پاسخ نگفت. ترسی که مراجع و علمای ما بدان دچار شده اند از جنس همان ترسی است که بسیاری از بزرگان ما را در خود خمیر کرده است. فضای تلخِ امنیتی ای که متاسفانه تحت مدیریتِ ما و شما به جان جامعه در افتاده، مدیر و استاد و دانشجو و روحانی و مرجع و باسواد و بی سواد نمی شناسد. همه را از هم ترسانده است. حتی نمایندگان مجلس را، که جلیقه ای از خفتِ ترس به تن کرده اند، و مثل آدم های منگ، ذلیلانه داستان حق مردم را و سوگندِ صیانت از حق مردم را دمِ دهانه ی کوزه ی نمایندگی خود نجوا می کنند و ذلیلانه تر، سخن از فتنه و دخالت بیگانگان در فجایعِ جاریِ جامعه می گویند. کدام بیگانه به قدرِ خودِ ما تنِ رنجورِ این نظام فلک زده را به زیرِ چرخ برده، و همزمان جیبش را خالی کرده است؟ از آینه ی شفافِ من نا امید نشوید. این آینه، برای رؤیتِ جمالِ دلنشینِ شما، پایکوبی می کند.

رهبر گرامیِ ما،

18 – در شهری دور، به دیدار جمعی از علمای روحانی رفتم. پیش از آنکه گفتگویی دربگیرد، دیدم به اشاره ی عالمی هفتاد ساله، یک سینی به گردش در آمد و همه ی حاضران، طبق یک عادتِ جاری، تلفن های همراهِ خود را در آن سینی نهادند و سینی را به جایی دور بردند. من آن روز در آن محفلِ متزلزل، طعمی از کهنسالی شما را به کام افشاندم. به آینه ای که پیش روی مبارکتان قرار داده ام نیک آیا می نگرید؟ می بینید پایه های تختِ رهبری شما بر چه اوضاع اسفباری چفت بسته است؟

19 – یک روز در همین نزدیکی ها، هفت پرسشِ صریحِ خود را برای جناب سید محمد خاتمی فرستادم تا بدانها پاسخ بگوید. پاسخ نگفت. شخصا به دیدار ایشان رفتم. وی در همان ابتدای سخن، قاطعانه گفت: ” آقای نوری زاد، من به سؤال های شما جواب نمی دهم”. از او رنجیدم اما در دل به وی حق دادم. چرا که هریک از ما ظرفیتی برای شنودنِ فحش های رکیک مخالفان خود داریم. من آن روز باور کردم که ظرف صبوری آقای خاتمی از فحش های امثالِ آقای حسین شریعتمداری لبریز است و وی تحمل هجمه های تازه تری را ندارد. در عین حال که خودِ آقای خاتمی قبول داشت پرسش های توفانی تری در میان مردم دهان به دهان می شود و بی پاسخ نهادنِ آنها چاره ی پر کردنِ گودالِ عمیقِ نفرتِ مردمان نیست. من آن پرسش های هفتگانه را به زودی منتشر خواهم کرد تا هم شجاعت آقای خاتمی برای ما و شما بازتعریف شود و همه بدانند ترس از سایه ی ماموران اطلاعاتی چه به روز بزرگان ما آورده است.

20 – ما شما را شجاع می خواهیم. بسیار شجاع. چه کنیم، این شجاع خواهیِ ما، همان است که از روحیه ی جنابِ شما فهم کرده ایم. آینه ی من نیز بی تاب نمایشِ شجاعتِ شورانگیز حضرتِ شماست. شما اما نه که برای خود در میان دایره ی سپاهیان، وسعتِ امنی پدید آورده اید، از خواست های بطئیِ ما مردمان فاصله گرفته اید. این روزها پاسدارانِ پاک و انسان و شریف و مردمیِ ما یا رخ در نقابِ آسمانِ خدا کشیده اند، یا به حاشیه رانده شده اند، یا منزوی اند، و یا در حال فرسودن و دق کردن. از آن سوی اما پاسدارانی که کامشان به چرب و شیرین قاچاقِ هزار جور کالا و دلارهای نفتی و غیرنفتی آلوده است، بله، این پاسداران، بر چهارستون زیر و بالای مسند ها و منصب های سرزمین ما قفل بسته اند و همینان باقیِ عمر شما را با شما به معامله نشسته اند. اینان امروز به ظاهر مطیع اوامر شمایند و از شما حرف شنوی دارند، اما زبانم لال، همین که یک روز سر بر زمین سرد بگذارید، فردای آن روز، همین پاسدارانِ سیری ناپذیر، پوست از تن ایران و ایرانی می درند. از باب امتحان هم که شده، در خفا از این پاسداران نفتی و قاچاقچی بخواهید که دست از عادتِ مستمرِ بالا کشیدن اموال مردم بردارند. فکر می کنید آیا به سخن شما اعتنایی بکنند؟ هرگز! آری هرگز! مباد ای نور چشم به این دل ببندید که اگر سردار و شهردار دیگری جای احمدی نژاد را بگیرد، نگرانی های امروزین شما به شادمانی و آرامش بدل خواهد شد!؟ اینان از آن روی که آسمانخراشِ قدرت خود را بر خون بی گناهان و آسیب های دلخراشی که بر مردم وارد آمده نهاده اند، با هر جرعه آبی که سربکشند، خون خواهند نوشید. و هرگز نیز با به رخ کشیدن احداث چند پل و چند پارک و چند بنای عام المنفعه، نمی توانند بر داغ و سوز مردم ما سرپوش بگذارند و به خیال خام خود سر به هزارتوی معاملات نظامی گری خود فرو برند.

21 – دیداری داشتم با یکی از بزرگانِ صاحب نام نظام. در آن دیدار وقتی ترس را دیدم که همچون تن پوشی بر تن این بزرگوار قالب بسته است و الفاظِ بریده بریده، نایِ جاری شدن از زبان وی را ندارند، به وی گفتم: چرا ما نباید ذره ای از شجاعتِ اجداد شما را در شما ببینیم؟ ای رهبر گرامی، طریقِ ترساندنِ مردم و برجستگان جامعه اگر می توانست چاره سازی کند، شوروی سابق هنوز برقرار بود. آنجا که ابرقدرتی چون شوروی، وقتی در کانونی از ترسندگیِ مردمِ خود خانه می کند و بعد از هفتاد سال مثل شمعی فرو می ِکشد و درخود فرو می میرد، چرا ما بسیار سریع تر از او فرو نپاشیم و فرو نمیریم؟

رهبر گرامی ما،

دوست دارم با همان شجاعت کم نظیری که این روزها کمتر از درد و داغ ما سراغ می گیرد، فرمان صادر کنید بانیان و علت های انشقاق مردمان از میان برچیده شوند. انتخابات مجلس در پیش است. ما که نمی خواهیم بعد از سی و سه سالی که شعار استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی سرداده ایم، هم استقلال را و هم آزادی را و هم جمهوری اسلامی را در خاک ببینیم؟ هیچ آیا از خود پرسیده اید با ریسمانی که چین و روسیه به گردن ما بسته اند، کدام استقلال؟ و با سانسور و زندان و ترسی که به جان جامعه درانداخته ایم، کدام آزادی؟ و با نکبتی که از معارف دینی افراشته ایم، کدام اسلام؟ ما و شما را چاره ای نیست مگر این که مردم خود را به بازی بگیریم و بدانها بها بدهیم. و این که در گام نخست، پاسدارانِ فربه از مالِ حرام را به جایگاه واقعی خود که پادگانها و مواقف نگاهبانی است، باز فرستیم. زندانیان سیاسی را و رقبای سیاسیِ خود را آزاد کنیم و از انتقاد نهراسیم و آن سوتر از خود و خویشانِ خود، برای دیگران نیز حق حیات قائل شویم. آینه ی زلال ما، سخت مشتاق رویت جمال مبارک شماست. آنجا که در آن جمال نورانی، خیرها و خوبی ها بی تابانه برای انتشار پای می کوبند. والسلام

همراه و دوستدار شما: محمد نوری زاد
بیست و پنجم مهرماه سال نود


141 پاسخ به “نهمین نامه‌ی محمد نوری‌زاد به رهبری”

  1. ناشناس گفت:

    نوشته ات بسیار کامل و الحق که شجاعانه بود.. آرزو می کنم ایرانیان به زودی و بدون خونریزی شاهد ایرانی سالم و لایق نمایندگانی شایسته خود باشند… برای ایران نگرانم و لجنزاری که مردم در آن غوطه ورند را آباد می خواهم…

  2. علی موسوی گفت:

    ثم بکم فهم لایعقلون

  3. یک بازدید کننده دوم گفت:

    ضمن تشکر ازجناب نوریزاد ، درپاسخ به ((یک بازدیدکننده)) بایدعرض کنم که برای شما بسیارمتاسفم ، شما که جرات معرفی خودتان را هم ندارید! چگونه به خودتان اجازه میدهید که چنین واکنشی به این بزرگ مرد روزگار داشته باشید؟

  4. احمد گفت:

    متشکرم آقای نوری زاد

  5. ناشناس گفت:

    چون قافیه تنگ آید شاعر به جفنگ آید

    برادر ارزشی کاش نمیخوندی، اما حالا که خوندی سعی کن حرف حساب بزنی.
    این طور که شما میفرمایید همه در حال بخور بخور بودن و الان چیزی بهشون نرسیده و صداشون در اومده.
    خوب شما که از اول نخوردی بشین اعتراض کن و مقاله و نامه و کتاب و خاطره بنویس.

  6. ناشناس گفت:

    متشکرم

  7. ناشناس گفت:

    ای داد بیداد…

  8. ناشناس گفت:

    آقای نوری زاد
    ما می دانیم تو کجاها را می بینی. ما نیز آنجاها را می بینم اما فرق ما و تو دراین است که تو خودت را برای ما هزینه می کنی و ما همه چیز را برای خودمان

  9. فدائی شیخ شجاع گفت:

    نرود میخ اهنین در سنگ اما جناب نوری زاد عزیز ظاهرا از یاد برده اید بهار اسلامی عربی را اگر به عمق مسائل نگاه کنیم میبینیم دیکتاتور بغداد از جنایتهای عدی و قصی به مذلت افتاد دیکتاتور مصر نیز اینچنین و دیکتاتور لیبی را نیز سیف الاسلام به مزبله فرستاد حال شما وقت گرانبهایتان را صرف چه امور بیهوده ای مینمائی به جای اینها به فکر اینده زیبای ایران که به همین زودیها از دوسه ماه قبل از انتخابات مجلس تا شروع ریاست جمهوری رقم خواهد خورد به فکر فردای فرزاندان ایران مان باش نرود میخ اهنین در سنگ

  10. امیدوار گفت:

    ما آن روزهایی که در جبهه پیروزی بدست می آوردیم ودنیا را در شگفتی انداخته بودیم برادرانی بااخلاص همچون شهید همت ، رستگار ،موحددانش و…داشتیم،و امروز مردان و برادرانی با همان اخلاص همچون میر علمدار و شیخ شجاع و سردارانی چون نوری زاد که همانند شهید حسین فهمیده به درجه ای میرسند که امام فقیدمان جایگاه رهبری را زیبنده آنان میداند،به قول قدیمی ها دست راستت زیر سر ما جناب نوری زاد که شاید نظیر این حقیر توان خود را از پوسته ترس بیرون آورده و رزم را از شما بیاموزیم و چون مولا امیرالمومنین (ع)در حین نبرد از کاسه لب شکسته آب نخورده و ادب را رعابت نماییم و بدانیم در نبردبا شب پرستان قدرت بین ؛هدف متعالی را گم نکنیم.
    نکته دیگر آنکه امروز جناب شریعتمداری بر طبل خوشحالی در جریده بخرج بیت المالش میکوفت که ای جماعت شاد باشید که سایت ها و رسانه های سبز رو به ورشکستگی هستند و خوشحال از اینکه پایداری میر شجاع در طرفدارانش افول نموده است.انشاالله که چنین نباشد و نشود؛ولی به هوش باشیم که این پشتیبان اعظم جنایت و دزدی و نشر دهنده دروغ به آرزوی دیرپای خود نرسد و بزنگاه آن را خود برای سقوط زندان بانان فراهم نماییم.

  11. ناشناس گفت:

    از شما خواهش می‌کنم جاهای مهم متن طولانی رو پر رنگ کنید که کسا‌یی که وقت خوندن این متن‌ها رو دارن اصل مطلب رو بگیرن

  12. یه آدم گفت:

    like

  13. 35531531 گفت:

    چگونه می شود که تا حالا سایت های اسرائیلی بیش از چند بار حک شده بعد این سایت با خیال راحت در ایران شروع به کار می کند وحتی یک تذکر هم بهش داده نمی شود حتی یکی بار هم مورد حک قرار نگرففته است؟

  14. ناشناس گفت:

    قلم محمد نوری زاد چون همیشه گیرا و نوشته اش دلنشین است. اما اگر نامه قبلی او فقط برای آزادی شخص وی مفید افتاده، این نامه راه به هیچ نخواهد برد. …

  15. ناشناس گفت:

    اقای نوری زاد عزیز عالی نوشته اید اما این ها ناجوانمردانه ارکان اقتصادی زیست خانواده ها را نشانه گرفته اند. نمی دانم زندگی ات از کجا می گذرد. اما یک سال و نیم است با عالی ترین تحصیلات خانه نشینم. دیگر تمام پس اندازم تمام شده مجبور شدم به هر… که در نامه ات نام بردی رو بزنم، تا بلکه زندگی ام بگذرد. قرض و قسط فراوان بالا آوردم. نابودمان کرده اند . بعد بستگان که به کشورهای همسایه می روند می گویند خاک بر سر ما و این حکومت و حاکمانمان.
    متاسفانه مردمان بدی هم هستیم. آدم فروش و پست و ریاکار و دغل باز. همین هستیم که خدا اینان را بر ما حاکم کرده است. یا مهدی ادرکنی

  16. Hossein گفت:

    Ahsant aghay norizad
    shayad vaght gozashtan va fekr kardan be in agha kami moaser bashaddar jahat etelaresani vali agar in vaght baray erteghay shoor omom mardom bashad natije behtari darad. agar mardom eslah shavand khodbekhod hame afrad ayne pak ham mishavand va badiha kenar miravad.

  17. ایران داد عمارلویی گفت:

    ما سه تن کردیم کار خویش را ای به قربانت بجنبان ریش را در تایید چند بند از نامه جناب نوری زاد داستان واقعی زیر را برایتان باز گو میکنم./شایدم داستانی تمثیلی باشد ان وقت بنده شرف حضور نداشتم/ شاه عباس گاهی وقت ها لباس مبدل میپوشید و به عنوان یک ادمی عادی به همه جا سر میزد تا از نزدیک وضع مردم را از همه نظر بسنجد و از وضع پادشاهی خود و همه ی وزرا و امیران تا داروغه و گزمه و…را به صورت واقعی ببیند.شاه عباس مرد زیرکی بود و خود مستقیم با مردم می امیخت و تمام کوششش این بود تا بلا واسطه میزان رضایت و نارضایتی مردم را خود لمس کند و بیشتر زمان ها خود را ملبس به لباس درویشی میکرد.یکی از شب ها با لباسی درویشی از کنار قبرستانی میگذشت.همهمه ای شنید.چند نفر داشتند با هم صحبت میکردند و داشتند برای سرقت جواهرات و پول خزرینه شاه عباس برنامه ریزی می نمودند.درویش خود را به جمع دزدان رسانید و ما جرای طرح سرقت خزینه و..را به دزدان گوشزد نمود و خود را به عنوان شریک دزدان سهیم نمود .سپس از دزدان که 3 نفر بودند داستان محافظت از خزینه را به دزدان گوشزد کرد.دزدان گفتند ما برای این کار با طرح نقشه و حساب شده به این کار مبادرت میورزیم.ما هرکدام دارای شگردی منحصر به فرد هستیم .3 مسیله اصلی در این کار دخیل بوده و برای ان راهکاری داریم.ان سه نکته اصلی و کلید موفقیت نگهبان ها و دومین سگ های محافظ و سومین کلید های رمز گونه خزانه بودند.یکی از ما وردی میخوانیم نگهبان ها در خواب میشوند و دومی فنی میداند که سگ ها را از پاسداری مغاف خواهد کرد و سومین ما با هوشی که داریم هر گونه رمز و کلید هر قفلی در ید با کفایت ماست.دزدان به درویش گغتند این از فنون ما سه دزد و ای درویش شما در چنته چی دارید که با ما همکار و سهیم خواهی شد.دروش گفت فنی که من دارم اگر به مشکلی بر خوردیم من با دست کشیدن به ریش خودم ان را بر طرف خواهم نمود.القصه دزدان با طرح و نقشه بالا خرینه و جواهرات شاه عباس را سرقت نموده و در جایی پنهان نمودند و قرار بر این شد بعد از مدتی که اب ها از اسیاب افتاد اموال دزدی بین 4 نفر تقسیم گردد.فردا صبح علی الطلوع همه از دزدی با خبر شدند و تمام دربار و کل یوز باشی ها و داروغه ها و گزمه ها با چشمی گریان و تنی لرزا ن پیش پای شاه عباس منظر عقوبت بودند.شاه عباس با ابهتی که داشت دستور عقوبتی سخت به کلیه دست اندر کاران داد.انگاه کسانی را مامور نمود که با ادرسی که میدانست کلیه اموال و 3 دزد همراه خود را به دربار فرا خواند.همه در تاب و تعب بودند و از خود سوال میکردند چگونه بوده است که پادشاه از اسرار با خبر شده است.سوال و جواب شروع شد و تا انجا رسید که قصه دزد دوم پایان و سومین به ما وقع پرداخت و در موقع گفتن بود که با فراست شاه عباس را شناخت که همان درویش شب سرقت بوده است. و انگاه به عرض رسانید. ما سه تن کردیم کار خویش را ای به قربانت بجنبان ریش را.که پایان قصه به خیر و خوشی به اتمام رسید.از سه نفر شریک شاه عباس یکیش را با اجازه جناب نوریزاد همان نوریزاد مینامیم حال شمایان محبت فرموده 2 نفر دیگر را پیدا نمایید.

  18. حماسه ایرانی گفت:

    با سلام، شجاعت آقای نوری زاد را عشق است، شجاعتی که امید را صیقل میزند و برق می اندازد. چه اهمیتی دارد که مخاطب نصیحت های او را میشنود یا نه. واقعیت این است که آب از سر مخاطب گذشته است و از نوکران جیره خوار سفره ی مردم چنان قدرتی ساخته است که امروز به چیزی کمتر از نوکری خود او در برابر تیغ برهنه آنها برای بلعیدن هست و نیست این مملکت، رضایت نمی دهند..

  19. ناشناس گفت:

    واقعا عالی بود اقای نوری زاد. قطا تاثیر گزاره نامه های شما. مشتاف دیدن فیلمتون هستیم

  20. ناشناس گفت:

    آقاي نوري‌زاد هوس زندان و ضرب و شتم كرده است. آخر از كسي كه خطاب كردايد، چه توقعي داريد؟ توقع داريد كه به چه كسي نهيب بزند؟ به خودش؟ فكر مي‌كنيد مسبب اوضاع چهارتا سپاهي و بسيجي ووو هستند؟ بگذاريد خيال خودمان را راحت كنيم. اين مملكت جز ويراني هيچ راه‌حل ديگري ندارد. و در اين ويراني هم حضرت ايشان و اطرافيانش و هم ما مردم بدبخت از بين خواهيم رفت. حالا آقايون بشيند بگند ما براي خدا و اسلام ايستادگي كرديم. ديگر مملكتي باقي نيست.

  21. علی گفت:

    جناب نوریزاد ، سجده شکر میکنم به درگاه باریتعالی بخاطر وجود هم وطنی مسلمان چون شما ، به مدنی ترین روش امر به معروف و نهی از منکر کرده اید ایشان از سپاهیان بیعت گرفته که هر چه ایشان میخواهد بی چون و چرا اجابت کنند و در مقابل آنان مجازند کار اقتصادی هم انجام دهند ولی تا این حد زیاده خواهی آنان را تصور نمیکردند (باج و اشتباهی که صدام و قذافی هم تا این حد به نظامیان ندادند) سه مطلب ذیل از نوشته شما عین واقعیت است که اگر خداوند ذره ای به ایشان عنایت داشته باشد باید همین فردا از راه رفته بازگردد :
    “” همه را قربانیِ برآمدنِ فردِ نالایقی چون احمدی نژاد کردید. تا مگر این غلام حلقه به گوش، عصای کهنسالیِ شما باشد. یعنی همان باشد که شما می خواهید.(حب الدنیا که البته با بی پروائی به رسوائی کشیده شد)
    “”شما برای یکدست شدن مجلس و دولت و دستگاه قضایی بسیار زحمت کشیدید. و گاه از جایگاه رهبریِ خود به زیر رفتید و همطراز رییسِ یک صنفِ سیاسی به جانبداری از این، و ایجاد تنگنا برای آن پرداختید. آنچنان دست رییس جمهور مطلوب خود را در چنگ اندازی به زیر و بالای قانون و منافع ملی واگشودید که امروز چه بخواهید و چه نخواهید مسئولِ هرز رَوی های تریلیاردی وی و اطرافیان وی هستید.(انحصار طلبی که تمام نخبگان و افراد سالم را آگاهانه منزوی یا فراری داد )
    “”“هیچکس برای من هاشمی (رفسنجانی) نمی شود”، و روزی دیگر آنچنان خاکستری از ارعاب و تحقیر بر او و بر سر خاندان او می افشانند که نمونه اش را مگر در حکایت های عهد قجری بشود سراغ گرفت؟ (بی وفائی و قدرناشناسی)

  22. ناشناس گفت:

    برای عزیزانی که نوشته اند “نرود میخ آهنین بر سنگ”، می نویسم. که فلسفه جنبش سبز، این بیت نیست، بلکه شعر “چشمه و سنگ” ملک الشّعرای بهار است که:

    جدا شد يكي چشمه از كوهسار / به ره گشت ناگه به سنگي دچار
    به نرمي چنين گفت با سنگ سخت / كرم كرده راهي ده اي نيكبخت
    گران سنگ تيره دل سخت سر / زدش سيلي و گفت : دور اي پسر !
    نجنبيدم از سيل زورآزماي / كه اي تو كه پيش تو جنبم ز جاي !
    نشد چشمه از پاسخ سنگ ، سرد / به كندن در استاد و ابرام كرد
    بسي كند و كاويد و كوشش نمود / كز آن سنگ خارا رهي بر گشود
    … (:
    منظور این نیست که شناخت سران جریان مقابل ما کلّا عوض بشود در اثر تدبّر در حرفهای ما! در اثر روشنگری البته گروه گروه از لایه های پایین تر همین طور ریزش خواهند کرد و به جنبش سبز پیوسته اند و خواهند پیوست، و از لایه های نخبگان هم همین طور – همچون خود نوری زاد عزیز. امّا در نداوم این ریزش ها، و پایداری ما و تلاش ما، آن سران نهایتاً “مجبور” خواهند شد به راه دادن و کوتاه آمدن. فیگور تکبّرنشان امروز آنها را نبینید، دیر نیست که شرایط چنان تنگ شود که مجبور شوند به نرمش اجباری. این چنین است که جویبار زلال با تلاش، راه را از میان سنگ باز می کند. انشاءالله

  23. علی گفت:

    درود خدا بر شما اقای نوری زاد.اگر اقای خامنه ای به مطالب نوشته شده شما با روشن بینی توجه فرمایند باید احساس کند که مورد خطاب خداوند متعال قرار گرفته وشکر خدا را بجا اورد که خدا اورا مورد الطاف خاصه خود قرار داده که این اخر عمر زحمات هفتاد ساله ودین خود را به بهای دنیای دیگران نفروشد.

  24. ناشناس گفت:

    khoda hefzet kone norizad …khoda az gonahat begzare

  25. ناشناس گفت:

    این نامه های آقای نوری زاد در تاریخ ثبت خواهند شد تا نشان دهند در این سرزمین هنوز هم شجاعت و پاکی نمرده است

  26. سهراب هاله ندا محسن و ........ گفت:

    ما در این سالهای پس از انقلاب، بی گناهان بسیاری را برای باقی ماندن خودمان در مصدر و مسندِ قدرت کشته ایم. و بسیاری را بی دلیل به زندان و دخمه های تنگ نظری خویش در انداخته ایم. آیا صدای مرا می شنوید؟ ما بی گناهان را کشته ایم. آری بی گناهان را کشته ایم. و بی گناهان بسیاری را آواره و زندانی و غارت کرده ایم

    شاه بیت نوشتار شرف اهل شرف محمد نوری زاد

  27. رضامهدوی گفت:

    گفته های شما نوری زاد عزیز ، پله پله ولایه لایه ، عوامفریبی ورذالت پیشگی رهبری حاکمیت را کنارمی زند وشخصیت عقب مانده ، نادان ، مستبد ، ضدمردم ، فرومایه ، منحط ، خونریز ، فسادپرور ، عدالت ستیز، ضدمردمی وفروریختنی اورابرای مردم واطرافیان آشکارمی سازد. شماهنوزهم جهادگرید وخداوند جهادهمیشگی رابرپیشانی بلندشما پسندیده است . برایتان دعامی کنم آن گونه که دوست دارید زندگی کنید وآن گونه که دوست دارید به دیدار صاحب عالم وآدم بروید.

  28. ناشناس گفت:

    اونوقت چرا این نامه تو سایت خودش (نوریزاد) نیست ؟

  29. mohsen گفت:

    fadatam norizad

  30. ناشناس گفت:

    این سایت هم تا الان چندین بار دچار اخلال شده
    اما مسئولین فعالی دارد
    بی خودی به کسی تهمت نزنیم

  31. سام گفت:

    درباره آن شخصیت نظام که گفته اید کاش شجاعت اجدادش را داشت. جد او سالها تبعید در عراق را با کمترین امکانات شجاعانه تحمل کرد و هرگز از هدفش عد.ل نکرد. حالا خانواده همو را ببینید : سال ها عادت به کرنش همه کرده اند و خانواده ای سلطنتی برای خودشان هستند. خیلی از نوه ها در اروپا و آمریکا دکترا گرفته اند یا دارند میگیرند. از این ها که فقط دکاندار مزار جدشان هستند چه انتظاری دارید؟ شرافت که ارپی نیست عزیز من. کسب کردنی ست ! همانطور که شما کسبش کردید. گوارای وجودتان نوری زاد عزیز که برایش خیلی سختی به جان خود و خانواده خریدید.

  32. امیر گفت:

    جناب خوبه بدونی من بایک مکافاتی با دوتا فیلتر شکن تونستم وارد این سایت بشم و این مطلبو بخونم / در ضمن هرچه فیلترکنن هرچه مسدود کنن خبر و حرف حق خودشو توی چشم شما فرو میکنه / نگاهش کنید ازش فرار نکنید

  33. دانشجوی مارمولک گفت:

    یکی از رسالت های پیامبران تذکر است و این تذکر بر همه مردمان نیز واجب است . بالا و پائین هم ندارد . از اینکه یکی از مردمان سرزمینم در این فضای سخت و خفقان و ترس ، شجاعت به خرج داده و به رهبری نظام تذکر داده اند بر خود می بالم . امیدوارم که رهبری هم ثابت کند که لایق جایگاهش هست.

  34. مهدی گفت:

    خدا یاری کنه این بزرگوار و حر جنبش انقلابی مردم رو، بیاید همه با هم برای شادی روحش فاتحه ای از سر عشق بخوانیم که همین الان نسخه اش پیچیده شده. درود بر شرفت ای مرد پاینده.
    درود بر شجاعتت
    درود. درود. درود

  35. متهمان بی گناه گفت:

    افسوس……………………….افسوس………………….افسوس

  36. ناشناس گفت:

    درود بر انسان هاي با وجدان مثل نوري زاد عزيز
    يا حسين مير حسين

  37. ناشناس گفت:

    اقای نوریزادخیلی خوب نوشته بودئ

  38. رهبر عظیم الشان گفت:

    جناب آقای نوری زاد! از شما تعجب می کنم :
    1- اینکه اینجانب شخصا و بدون مشورت با احدی تصمیم می گیرم و دستور می دهم و رئیس جمهور انتخاب می کنم ، عین استقلال نیست ؟ اگر نیست پس استقلال کدام است ؟!
    2- اینکه اینجانب در کمال آزادی کلیه مطبوعات منتقد را تعطیل می نمایم و آزادانه هرچه دلم بخواهد می کنم ، مصداق آزادی نیست ؟ اگر نیست پس آزادی کدام است برادر ؟!
    3- آیا به زعم شما این مملکت جمهوری دمکراتیک است ؟ یا جمهوری مردمی است ؟ یا جمهوری اسلامی است ؟ خوب معلوم است که جمهوری اسلامی است ! مگر این همه دقدقه ما را در باره روسری بانوان نمی بینید ؟ واقعا که حیا هم خوب چیزی است برادر !! ( مسعود دیپلمات )

  39. محمد رزمنده سابق وخانواده شهید گفت:

    با درود بر نوری زاد عزیز به شما افرین می گویم و مطمئن هستم که این دست نامه نگاری ها هم در جامعه وهم در رهبران بی تاثیر نخواهد بود
    باید همه دلسوزان انقلاب و کشور دست به این کارها و افشا گری ها بزنند . داستان ان شعر . ان چشمه وان سنگ خارا که در پایان ان چشمه از درون سنگ راهی به بیرون پیدا کرد داستان امروز ما و کشور ما است .اگر رهبر شهامت پیشنهاد های شمارا داشته باشد خون تازه ای در رگهای مردم ایران
    جاری خواهد شد و دریچه های امید از این کشور نا امید به روی مردم ایران وجهان باز خواهد شد و تاریخ در بتن خود به یادگار خواهد نوشت که رهبری که با مردم وبه مردم پیوست سید علی خامنه ای بود وگرنه به زشتی از او یاد خواهد کرد

  40. يک بازديد کننده گفت:

    در جواب (( یک بازدید کننده دوم )) بايد بگم آقاي وکيل مدافع شما چه کار به اسم من و “” بزرگ مرد روزگار “” بودن آقاي نوري زاد داري؟
    نظر مهمه و فکر.
    از اول هم مشکل فرهنگي ما اين بادمجون دو ر قاب چين ها بود.

  41. ناشناس گفت:

    ناشناس عزیزی که شعر بهار را اوردی آفرین بر تو

  42. محسن گفت:

    سلام به همه
    با تشکر از آقای نوری زاد برای نامه ی مدبرانه و شجاعانه شان
    این همه نگاه ها و واکنشها همه مملو از نا امیدی و تلقی های منفی
    بیایید مثبت تر به قضیه نگاه کنیم و 1% احتمال بدهیم رهبر این نامه را خواند
    و منقلب و پشیمان شد و دستور داد به اصلاح همه چی شاید هم این گونه شد شاید!!!!!!!

  43. جانباز70درصد گفت:

    سلام برنوریزاد درودبرمیرحسین
    رهبرگرامی پیشاپیش ازنیت شر(ازنظرهمان رهبرگرامی)جناب نوریزاد اگاه شده ودستورفرمودندهرچه زودتردست مردم راازدخالت درامورمردم سالاری کوتاه کنند تابعدازاین نه مردم به زحمت رای دادن بی افتند نه رائیس دولت به پشتوانه ی رای ملت گرم بشه تابخواهدخودی نشان دهد ونه همان رهبرگرامی وقتی دولتی رانمی خواهد ازترس روشدن اسنادخیانت تا اخر ریاست جمهوری تحمل کندشایدهم یک روز به طریق مطلوب اقایان ازمیان برش دارن مثل حاج احمداقایاشهیدرجایی بعدهم اشک تمساح وعزای عمومی به مدت 7روز

  44. mortza sadeghi گفت:

    امروز نامه نهم محمد نوری زاد به رهبر نظام جمهوری اسلامی را خواندم. او را تحسین کردم. تحسین که نه ، بر شجاعت و درایتش سر تعظیم فرود آوردم.او مصداق بارز ((سوتکی در دست کودکی گستاخ و بازی گوش)) شد که خواست (( خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد)) دم گرم او آنچنان از زبان خامه بر کاغذ روان شد که من برای اولین بار در عمرم معنی (( ن ولقلم وما یسطرون )) را فهمیدم.در نوشته اش هم مذهب بود و هم عشق. او برای …تفهیم دردش به معشوق سابقش بقول حافظ (( با دلی زخمکش و دیده گریان بروم))بر روشش کرنش می کنم که از کینه دور است از چاپلوسی منزجر. به این همه آمادگی برای پرداخت هزینه در انسانهائی چون او غبطه می خورم. او را از((خودشان)) نمی دانم. بلکه او را از (( خودمان می دانم)) اگر تو این باور من را قبول نداری(( من خودم را از او می دانم))

  45. سرباز گمنام جنبش سبز گفت:

    با عرض سلام وادب خدمت جناب نوریزاد عزیز، از همینجا بر دستان و بازوان پرتوانت که به اذن پروردگار قلم حق بر گرفت و بی محابا در ظلماتت نفس گیری که می رفت به ضرب تیر و تازیانه و زور و زندان ندای حق طلبان را در گلو خفه کنند ، جنبش و آفرینندگی آغاز کرد ، بوسه افتخار میزنم .ممنون از تو که بی درنگ نقش سترگ خود را در این نمایش باشکوه که به تدبیر خداوند برپا گشته و از آغاز آفرینش میلیاردها میلیارد انسان در کارگاه بزرگش تمرین و آموزش دیده اند ، تا هر کس به تناسب آگاهی و اندیشه و سلیقه وگستره روح خویش ، به اقتضای نیاز تاریخ نقشی را بر عهده گیرد ، با هوشیاری باز شناختی ، و بی تابانه وبی محابا وظیفه ایفاء آنرا به دوش گرفتی ، و این باعث شد که امثال بنده که در حکم پیاده نظام وسیاهی لشکر بی نام و نشان این نمایش هستیم با کمترین تردید و دو دلی نقش خود را بپذیریم و ازجان ودل بدان همت گماریم ، تأثیر بزرگی که شاید بدلیل ادب و تواضع ذاتیتان که نوشتته هایتان سراسر به عطر آن آغشته است ، در دل نیز بدان معترف نباشید . استاد عزیز ، من کارگری شاغل دریک مجموعه تولیدی هستم ، و از زمان نگارش نامه چهارم شما به رهبر ، با نام و چهره وسیمای شما آشنا شدم و بی درنگ شما را شناختم ، نه به اسم و صورت که عاریه ای است که خداوند به جهت تکثر و تنوع و تمایز ، اسبابش را فراهم آورده ، بلکه به روح و معنی . برخود لرزیدم و از شور و شعف ، زار زار گریستم . . . بله ، درست شنیده بودم ، این صدایی بود که از دور دستهای تازیخ از بعد زمان و مکان عبور کرده و اینک از گلوی کسی برمی خواست که قرنهای متمادی با صاحبان اصلی آن فاصله داشت ، وآهنگ آن همانگونه تازه و بدون زنگار ، با همان کشش و قدرت جادویی که اولین بار در هوا طنین افکنده بود به گوش می رسید . صدای روح خفته ای بود که اینک بیدار گشته بود و در پیرامون خود ، جز نعره قدرت و دسیسه و خدعه و نیرنگ شاهان ، چیزی نمی بیند ، وبر نامردمی پدر خویش می شورد با همان صلابت ومهر و رنجشی که ازحلقوم بریده سیاوش بیرون آمده بود . فریاد وجدان به خود آمده ای بود که اینک حاضر بود همه چیزش را قربانی حرکت و نهضت حق جوی فرزند رسول الله کند ، با همان اصالت و آزادگی که از گلوی حرابن ریاحی به در آمده بود . ندای غرا وبلند روح آزاده ای بود که حج و مناسک خاصش را در برابر تکلیفی که جامعه بر دوشش نهاده بود پست و ناچیز شمرد تا به وظیفه اش عمل کند ، با همان طنین شگرف ومظلومی که از گلوی بریده حسین برخاسته بود ، تا بر تباهی دستگاه خلافت اموی که فساد را تا رگه رگه های زندگی اجتماعی وفردی و درونی آحاد مردم رسوخ داده بود بشورد . بله فریاد شجاعانه روح بی باک و شریفی بود که ، یکه وتنها ، به قلب سپاه قدرتمند و سراپا مصلح و پر هیبت یزید یورش میبرد وهیمنه وهیبتش را در هم میشکند ، با همان نوای دلیری وپهلوانی و از جان گذشتگی که از حلقوم مبارک ابالفضل بیرون زد ه شد . ودر آخرین نواها ، در نوشته ” روزی در همین نزدیکیها ” آوای شگرف و جان نواز کورش بزرگ و محمد رسول الله بود که مردمانرا دعوت به نیکی و گذشت وتکریم ودلجویی و الفت و مهربانی میکرد با همان تراوت وجان فزایی باران ونسیم روحبخش بهار. اما افسوس که بزرگان کم لطفی وملاحظه کاری نمودند و تقدیر و توجهی درخور وشایسته آن به عمل نیامد . نوشته ” روزی در همین نزدیکیها ” سخن جادوی مهر بود که میتوانست یخ تعصبهای کور و دیرینه ما را در گرمای هستی بخش خود ذوب کند و از کالبد یخزده خاک منجمد جوانه های امید عشق و احترام وآزادی وهمدلی را برویاند وهمچنین قابلیت ، جامعیت و صراحت آنرا داشت که به عنوان منشور معنوی وحقوق اجتماعی جنبش سبز وبرگ زرینی از افتخارات جنبش ثبت در تاریخ گردد . دست شما را میبوسم و یکبار دیگر فریادی را که در روز بیست و پنجم بهمن در خیابان برآوردیم از ته دل تکرار میکنم : حر شریف آزاد محمد نوریزاد
    سرباز کمنام پیاده نظام جنبش سبز

  46. ناشناس گفت:

    الحق که تجسم شجاعت و دیانت وحق طلبی هستی. خدا نگهدارتان نوری زاد عزیز

  47. ناشناس گفت:

    اگر شريعتي بود مي گفت تو ابوذر زمان مايي درود خدا بر تو باد

  48. سیاوش گفت:

    این بختک و بلا را خود شما نوری زادها بر سر مردم بدبخت کشور مستولی کردید و حالا فغان برآورده اید . خود کرده را تدبیر نیست تغییر است

  49. نگار گفت:

    صم بکم عمی فهم لا یعقلون

  50. ناشناس گفت:

    نرود ميخ آهني در سنگ