سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » تحلیلی از ضیا نبوی، زندانی سیاسی، از دست نوشته های مسئول شاخه نظامی مجاهدین خلق دهه پنجاه...
» در کمند ایدئولوژی

تحلیلی از ضیا نبوی، زندانی سیاسی، از دست نوشته های مسئول شاخه نظامی مجاهدین خلق دهه پنجاه

چکیده :يادمان باشد كه اگر رفتار و عقايد آرام، امروزه به نظر ما نابخردانه و حتي خنده‌دار به‌نظر مي‌رسد، به همين منطق آيندگان هم مي‌توانند با ما چنين مواجهه‌اي داشته ‌باشند. پس بهتر است كه از ارتفاع بيشتر و منظرهاي متفاوت‌تري به خودمان و وضعيتي كه در آن هستيم بنگريم. چنين نگرشي هم احتمالاً به نفع خودمان است و هم به نفع ديگران....


سید ضیاء نبوی دانشجوی ستاره دار که پس از انتخابات سال ٨٨ به ده سال حبس در تبعید محکوم شده، در تحلیل خود بر دست نوشته های بهرام آرام مسئول شاخه نظامی مجاهدین خلق دهه پنجاه تحلیلی نوشته است: «بهرام آرام» رهبر شاخة نظامی این سازمان در نیمة ابتدای دهة پنجاه بود. آنچه که وضعیت او را از دیگران متمایز می‌ساخت، در ابتدا عکس جسد متلاشی‌شدة وی بود که در جریان تعقیب‌و‌گریز با مأمورین ساواک و از بیم زنده‌ افتادن به دست آنها، خود را با نارنجک منفجر کرده ‌بود.

سخنگوی شورای دفاع از حق تحصیل اخیرا از زندان کلینیک اهواز به زندان کارون بازگردانده شده است. وی ابتدا در روز اول مهر سال ٨٩ از زندان اوین به زندان کارون در اهواز تبعید شده بود، اما در اردیبهشت ٩٠ و پس از انتشار نامه ای از وی که به توصیف وضعیت فاجعه بار زندان کارون می پرداخت، به همراه تعدادی دیگر از زندانیان به زندان کلینیک اهواز منتقل شد که از نظر مدیریت و بهداشت، وضعیت بسیار مناسب تری بر آن حاکم بود. اما تنها چهار ماه بعد، ضیا نبوی و سایر زندانیان به طور ناگهانی به کارون بازگردانده شدند، جایی که ضیا در نامه قبلی اش آن را “مرز زندگی انسانی و حیوانی” خوانده بود.

ضیا نبوی، دانش آموخته رشته مهندسی شیمی از دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل، در ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ توسط ماموران وزارت اطلاعات بازداشت و در دی ماه ۸۸، به ۱۰ سال حبس تعزیری محکوم شد.

این عضو سابق شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل، در اول مهرماه ۸۹ به زندان کارون اهواز، که از وضعیت بسیار نامناسبی برخوردار است، تبعید شد. وی در اردیبهشت ماه سال ٩٠ به همراه ٢۵ زندانی سیاسی دیگر، به زندان دیگری به نام اردوگاه کلینیک در اهواز منتقل گشت. وی پس از چهارماه مجددا به زندان کارون بازگردانده شد و هم اکنون دوران محکومیت خویش را بدون برخورداری از حق مرخصی در زندان می گذراند.

متن کامل نوشته ی سیدضیانبوی که از زندان کارون در اختیار کلمه قرار گرفته به شرح زیر است:

پائیز سال گذشته، هنگامی که کتاب «سازمان مجاهدین خلق از پیدایی نافرجام» محصول مؤسسة مطالعات و پژوهش‌های سیاسی را مطالعه می‌کردم، وضعیت خاص یک نفر نظر مرا به خود جلب کرد. آن شخص «بهرام آرام» رهبر شاخة نظامی این سازمان در نیمة ابتدای دهة پنجاه بود. آنچه که وضعیت او را از دیگران متمایز می‌ساخت، در ابتدا عکس جسد متلاشی‌شدة وی بود که در جریان تعقیب‌و‌گریز با مأمورین ساواک و از بیم زنده‌ افتادن به دست آنها، خود را با نارنجک منفجر کرده ‌بود. نکتة دیگری که وضعیت او را متفاوت می‌ساخت، ‌اشارة نویسندگان کتاب بود مبنی بر اینکه پس از مرگ آرام نوشته‌هایی از او کشف شده که نشان از وضعیت متشتت و متلاشی روحی‌اش می‌داده‌ است. از آنجا که درک دنیای ذهنی چنین انسانی برایم خیلی کنجکاوی‌برانگیز بود، وسوسه‌ای سخت در خودم یافتم که نوشته‌ها را بیابم و بخوانم و این فرصتی بود که چندی پیش و به هنگام تورق مجلة چشم‌انداز ایران دست داد. شخصاً آن نوشته‌ها را بسیار تکان‌دهنده، تأمل‌برانگیز و پراهمیت یافتم، به‌گونه‌ای که پس از خوانش چندبارة آن مطمئن شدم که می‌بایست در مورد آن بنویسم و نتیجة آن نیز همین متنی است که پیش روی شماست. مقصود من در این متن بر این بود که نوشته‌های آرام را دریچه‌ای برای ورود به دنیای ذهنی او قرار بدهم و سعی کنم فضای ذهنی و وجودی او را درک کنم و دلایل شکل‌گیری وضعیت مسئله‌دار و تناقض‌آمیز او را واکاوی کنم. البته من هم تأیید می‌کنم که چنین تلاشی نمی‌تواند چندان دقیق یا منصفانه باشد، لیکن احساس می‌کنم نتایج مثبتی بر این کار مترتب است که نمی‌توان به‌سادگی از کنار آن گذشت. حقیقت این است که ایدئولوژی هنوز به‌تمامی عرصه‌ی سیاست را در ایران ترک نکرده ‌است و چه در جریان‌های مدافع وضع موجود و چه در مخالفین آن حضوری پررنگ دارد و لذا درک دنیای ذهنی انسانی که در چارچوب ایدئولوژیک می‌اندیشد، ‌می‌تواند ما را در فهم این جریانها و شیوة مواجهه با آنها هشیارتر سازد. از سویی شاید بتوان‌گفت که اکثر ما در زندگی‌مان درگیر جزمیت‌ها، تصورات قالبی و ایدئولوژی‌ها بوده‌ایم و احیاناً هنوز هم هستیم، ازاین‌رو چنین متنی احتمالاً می‌تواند برای نوعی مکاشفة درونی و مواجهة انتقادی با خود نیز به‌کار آید…

ــ در ابتدا و پیش از ورود به بحث اصلی، بهتر است مختصری از زندگی آرام را با هم مرور کنیم تا از این طریق فهم نوشته‌های او آسان‌تر شود؛ بهرام آرام متولد سال 1328 در تهران بود. وی در سال 1348 (یعنی بیست‌سالگی) و در زمانی که دانشجوی رشتة فیزیک دانشگاه صنعتی آریامهر (صنعتی شریف) بود، توسط یکی از اعضای سازمان مجاهدین خلق عضوگیری شد. آرام در سال 1350 و پس از دستگیری گستردة کادرهای مرکزی سازمان و اعدام آنها به مرکزیت سازمان راه یافت و تا سال 1355 در مرکزیت این گروه بود. او در طی این سال‌ها باسابقه‌ترین عضو سازمان محسوب می‌گردد و به‌هنگام مرگ رهبر شاخة نظامی آن بود. او به ادعای دوستانش فرد بسیار فعال و بااستعدادی بود و گرچه قدرت تئوریک بالایی نداشت اما در کار عملیاتی و اجرایی استعداد فراوانی نشان می‌داد. آرام در جریان تغییر ایدئولوژی سازمان مارکسیست شد و در حذف کسانی که مقابل این تغییر ایدئولوژی مقاومت و مخالفت می‌کردند، همراهی داشت. او در آبان‌ماه 1355، توسط یکی از اعضای بازداشت‌شده‌ی سازمان که با ساواک همکاری می‌کرد شناسایی شد و مورد تعقیب قرار گرفت. در جنگ و گریز متقابل آرام در زمینی محصور به چند ساختمان گیر می‌افتد و پس از ساعتی مقاومت و تیراندازی وقتی مقاومت را بی‌فایده می‌بیند، خود را با نارنجک منفجر می‌کند. مرگ آرام به‌نوعی سرآغاز فروپاشی مجاهدین پیش از انقلاب می‌شود… از آرام یادداشت‌هایی به دست پلیس می‌افتد که بعداً در روزنامه‌ها چاپ می‌شود و ما نیز اکنون قصد بررسی آنها را داریم…

ــ آرام در نوشته‌ای به تاریخ 16/7/54 این‌گونه می‌آغازد؛ «احساس می‌کنم که دارد قدری دیدم نسبت به خودم ذهنی می‌شود و شاید هم واقعاً عینی، ولی به‌هرحال نیاز دارم که یک‌سری مسائل را برای خودم روشن کنم، در درک نقش فرد و سیستم و تأثیر متقابل این دو دچار ابهاماتی شده‌ام…»

همة ما انسان‌ها به‌نوعی متأثر از پیش‌فرض‌های معرفت‌شناختی‌مان هستیم و این تأثیرپذیری فکر نمی‌کنم مختص فیلسوفان و اندیشمندان باشد. اینکه نگاه ما به مقولة معرفت و آگاهی چگونه است و صحت و سقم یک نظر را در چه‌چیزی می‌دانیم (حتی اگر هیچوقت به آنها نیندیشیده ‌باشیم!) تأثیر بلاانکاری در شیوة مواجهه‌مان با خودمان، دیگران و کلاً امر زیستن دارد. این تأثیرپذیری احتمالاً برای کسانی که می‌کوشند به‌واسطة نظام حقیقتشان در جهان اجتماعی مداخله کنند و تغییرش دهند (مانند بهرام آرام) بیشتر و بااهمیت‌تر نیز می‌باشد. از نوشته‌های ابتدایی آرام این‌گونه برمی‌آید که نسبت به ذهنی‌شدن درکش از خود، نادرست است و در جستجوی درکی عینی از خویش است. نوشتة آرام قبل از هر چیزی، حاوی یک مدعای فلسفی است و آن اینکه می‌بایست از همة پدیده‌ها و حتی خویشتن درکی عینی داشت. آرام در فضایی می‌اندیشد که به‌نوعی رئالیسم سطحی و کم‌عمق در عرصة معرفت‌شناسی غالب است و تأثیر انقلابی که کانت در فلسفه ایجاد کرد (با روشن‌کردن نقش فعال و مداخله‌جویانة ذهن انسان در چگونگی درک جهان) هنوز به آن عرصه نرسیده ‌است. در این دستگاه معرفت‌شناسی مرزی بین علوم طبیعی و علوم انسانی وجود ندارد و جهان طبیعی و جهان اجتماعی با یک روش، به یک میزان و با یک دقت قابل‌فهم و شناسایی‌اند. در چنین منطومه‌ای که از هر پدیده‌ای فقط‌و‌فقط یک درک درست و بازنمایانه وجود دارد و اثری از هرمنوتیک، تفسیرهای متفاوت و حقایق متکثر به چشم نمی‌خورد. امروزه البته وضعیت ما متفاوت است و ما می‌توانیم با رجوع به رویکرد پدیدارشناسانه و وام‌گرفتن مفاهیمی مانند پدیدار، زیست‌جهان و رویکرد طبیعی، متکثربودن فهم‌هامان از خود در جهان را توضیح دهیم. حقیقت این است که ما انسانها به نسبت حوزه‌های متفاوتی از ارتباطات، تعاملات و در روابط بین‌الاذهانی که وارد آن شده‌ایم (شیوه‌های زیست متفاوت) می‌توانیم درک‌های متفاوتی از خودمان و جهانی که در آن زندگی می‌کنیم داشته‌ باشیم. برای مثال درکی که ما از خودمان در حوزة روابط سیاسی داریم با درکی که در حوزة روابط عاشقانه و یا هستی‌شناسانه داریم، متفاوت است و این تفاوت نه ناشی از ذهنی‌تر یا عینی‌تر بودن یکی از آنهاست، بلکه به تفاوت در منظر و پرسپکتیوی بازمی‌گردد که از دریچة آن به خود می‌نگریم. به نظر من آنچه در مورد آرام رخ داده این است که او تاکنون فقط از نظر سازمانی و سیاسی به خود نگریسته و پیش‌فرض‌های رئالیستی‌اش نیز او را مطمئن می‌ساخته که این تنها شیوة درست و ممکن فهمیدن خویش است. از سویی همان‌طور که خودش می‌گوید ابهامی در رابطة فرد و سیستم (خودش و سازمان)‌ برایش پیش آمده که این ابهام، قطعیت و عینیت نگاهش به خود را خدشه‌دار ساخته ‌است. آرام کم‌کم در طول زمان دارد منظری که از آن به خویشتن می‌نگرد را تغییر می‌دهد ولی این پیش‌فرض که فقط یک درک درست و عینی از خود ممکن است (که آن هم درک ایدئولوژیک و سازمانی است) در برابر این تغییر مقاومت می‌کند و او را دچار کشمکش و سرگردانی ساخته‌است…

ــ آرام در ادامه مي‌نويسد: «احساس مي‌كنم تمايل زيادي به گسترش مسئوليت‌هايم ندارم و يك نوع روحية قناعت‌آميز، يك نوع روحية سازشكاري با وضع موجود (هر وضعي) و ترس از پذيرش مسئوليت‌هاي مستقل و بزرگ (كه از قبل فكر مي‌كنم عرضة انجامش را ندارم) در من به‌وجود آمده‌است. ضعف‌ها و اشتباه‌كاري‌ها مرا تبديل به آدم نسبتاً جبوني كرده ‌است- اگرچه اين ترس جنبة غالب ندارد.» [متن ضیاء در اینجا ناخواناست] عرصة سياست مي‌شود كه كنش سياسی در دایرۀ «تعبير جهان» تعريف مي‌شده ‌است. اينكه اين ايده در تصور ماركس چگونه بوده‌، محل بحث بسيار است. شکی نیست كه اين ايده معاني بسيار ساده‌انگارانه و رمانتيك در عرصة مبارزات چريكي به‌كار گرفته مي‌شده‌ است. اين ايده (حداقل آن‌گونه كه در دهة پنجاه شمسي در ايران مسلط بوده) حاوي سه فرض اساسي بود كه معمولاً چريك‌ها در درستي آن هيچ ترديدي به خود راه نمي‌دادند. فرض اول اينكه وضعيت جهان و زندگي اجتماعي انسان‌ها به‌صورت بنيادي غلط و ظالمانه است و اين ناشي از نظم طبقاتي و ناعادلانة سرمايه‌داري است. دوم اينكه اين وضعيت ناپايدار است و تغيير مي‌كند. جامعة ايدئال و بي‌طبقه‌اي وجود دارد كه نه‌تنها ممكن، بلكه ضروري است. سوم اينكه كساني هستند كه به‌واسطة جايگاه خاصشان (مثلاً موقعيت طبقاتي، ايدئولوژيك، حزبي…) داراي صلاحيت تغييردادن جهان و ايجاد خوشبختي عمومي هستند. چنين نگاهي به امر سياست، البته امروزه تغيير كرده و اگر بخواهيم در برابر فرم‌هاي بالا فرض‌هايي را براي سياست‌ورزي مدرن و دموكراتيك بشماريم. مي‌توانيم به موارد زير اشاره كنيم؛ اول اينكه وضعيت زندگي اجتماعي انسانها اگرچه خوب نيست ولي خيلي هم بد نيست (لااقل در نسبت به گذشته) و در ضمن مشكلات عمومي وضع بشر، بيشتر از آنكه ناشي از وضعيت اجتماعي يا طبقاتي خاصي باشد، ناشي از محدوديت‌هاي ذاتي زندگي بشر و خصوصيات انساني است. دوم اينكه تغيير بنيادين جهان و جامعه، نه ممكن است و نه مطلوب، بلكه مي‌بايست تلاش‌هاي اصلاح‌گرايانة دقيق و سنجيده‌اي را براي مطلوب‌نمودن آن به كار ببنديم. سوم اينكه هيچ‌كس صاحب صلاحيت براي اينجاد خوشبختي عمومي نيست. اتفاقاً مي‌بايست قسمت عظيمي از تلاش‌‌هاي سياسي‌مان را صرف كنترل و مهار آفت‌هاي رفتار بشر و ميل به سلطه‌جويي او بكنيم و تلاش براي كسب خوشبختي را به حوزة خصوصي و تلاش‌ شخصي انسان‌ها واگذار كنيم. اگر بخواهيم جايگاه آرام را در ميان اين دو الگوي كنش سياسي بسنجيم، مي‌توان گفت كه بنيان‌هاي ايدة اول در آرام به‌صورت جدي متزلزل شده‌است و اثراتي از گرايش به ايدة دوم در او ديده مي‌شود. تجلي اين گرايش‌ها به‌نظر من آنجاست كه آرام از به‌وجود‌آمدن روحية قناعت‌آميز و سازشكارانه در خود نام مي‌برد و در قسمت‌هاي ديگر نوشته با عنوان‌هايي مانند گرايشات راحت‌طلبانه و فرصت‌طلبانة خرده‌بورژوازي، رگه‌هاي انديويدوئاليستي، ليبراليسم، پاسيفيسم، انفعال‌طلبي و انزواطلبي در خود نام مي‌برد. آرام علي‌الخصوص در فرض سومي كه براي ايدة تغيير جهان برشمرديم (يعني صلاحيت ايجاد خوشبختي عمومي) دچرا تزلزل و تشكيك عميقي است. او مي‌گويد كه صاحب ضعف‌ها و اشتباه‌كاري‌هايي است كه صلاحيت پذيرفتن مسئوليت‌هاي بزرگ (احتمالاً منظور از مسئوليت در اينجا ترور افراد است!) را از او سلب كرده و او را تبديل به آدم نسبتاً جبونی ساخته كه ميل به گسترش دايرة مسئوليت‌هايش ندارد. اگر جملات آرام را از مختصات سياسي ايدئولوژيك به مختصات سياسي مدرن بياوريم و با مفاهيم جديد ترجمه كنيم مي‌توان گفت كه آرام از آنجا كه ديگر خود را بري از اشتباه نمي‌بيند، نسبت به انسان‌ها و جهاني كه سرشار از خطايشان مي‌پنداشت احساس همدلي و همراهي مي‌كند و سعي مي‌كند با محدودكردن اعمال ناسنجيدة خود، مانع از رساندن آسيب بيشتر به ديگران شود. آنچه كه آرام از آن به‌عنوان ترس و جبوني خود نام مي‌برد، به نظر نويسنده همان گرايشات اخلاقي و عقلاني اوست و جالب اينجاست كه ايدئولوژي چنان او را مسخر ساخته كه با عميق‌ترين احساسات وجودي و اخلاقي خود نيز نمي‌تواند ارتباطي همدلانه برقرار كند…

ــ آرام در جاي ديگري اين‌طور مي‌نويسد؛ «در درك پروسة متقابل تئوري و عمل و رابطة اين دو عملاً احساس عجز مي‌كنم (شايد هم اين به دليل ضعف من در كار تئوريك و عدم پيگيري در جمع‌بندي و تدوين تئوري باشد) احساس مي‌كنم كه آن شرايط ديگر نه ناشي از اين است كه موضع من جاي ديگري است بلكه از گرايشات من است كه نمي‌خواهم در مقام مسئول دست به حل مسائلم بزنم…»

امروزه ما تئوري را بيشتر نوعي تفسير يا توضيح براي موقعيت‌ها و يا راه‌حل‌ها براي پرسش‌هايي مي‌دانيم كه در عرصه‌هاي متفاوت با آن روبه‌روييم. درواقع تئوري‌ها به‌نوعي ابزارهاي ما براي مواجهه با جهان به‌شمار مي‌آيند، ابزارهايي كه اگر به كارمان نيايند و مسئله‌اي را حل نكنند به كنارشان مي‌گذاريم و سراغ ابزار جديدي مي‌رويم. تئوري‌ها در منطق امروزين حائز چند شرط اساسي‌اند. اول اينكه نقطة شروع ما همواره از پرسش‌ها و مسائل است و از آن به تئوري راه مي‌بريم. دوم اينكه اعتبار هر تئوري به قدرت توضيح‌دهندگي، تبيين‌كنندگي و حل مسئله كردن آن است. سوم اينكه در لحظة تقابل و ناسازگاري ميان تئوري و واقعيت (اعم از طبيعي يا اجتماعي)، مي‌بايست در تئوري‌هايمان تجديدنظر كنيم و تغييرشان بدهيم. حال اگر بخواهيم به جايگاه تئوري در منطق ايدئولوژيك بپردازيم به وضعيت كاملاً متفاوتي مي‌رسيم. اول اينكه در اين منطق نقطة آغاز از خود تئوري است و از آن به مسائل و مشكلات راه برده مي‌شود (معمولاً مسئله و مشكل ساخته مي‌شود!!) دوم اينكه اعتبار هر تئوري از سازگاري و همپوشاني آن با ايدئولوژي و متن اصلي برمي‌آيد و اين اعتبار تقريباً هيچ ربطي به مسائل و پرسش‌ها و واقعيت‌هاي پيرامون ندارد. سوم اينكه به هنگام تقابل ميان تئوري و واقعيت، تئوري دست‌نخورده باقي مي‌ماند و اين واقعيت است كه مي‌بايست جرح و تعديل شود. ويژگي سومي كه براي منطق ايدئولوژيك برشمرديم، احتمالاً خطرناك‌ترين ويژگي آن است، يعني اينكه انسان بكوشد كه جهان را با ايده‌هاي لايتغير خود همسان كند و آن را به قامت خيالات خود بتراشد! اين ويژگي وقتي درون يك حكومت نهادينه مي‌شود، جلوه‌هاي بسيار وحشتناكي پيدا مي‌كند كه ما از آن به‌عنوان كلي توتاليتاريسم نام مي‌بريم. ناديده‌گرفتن واقعيت‌هاي اجتماعي متمايز، سانسور نظرات متفاوت، سركوب منتقدين و مخالفين و كلاً آنچه منطق حذف مي‌ناميم از همين ويژگي برمي‌خيزد. ايدئولوژي وقتي درون يك انسان نيز نهادينه مي‌شود، در مواجهة او با دنياي درون خويش بسيار مخرب است. يعني آن فرد باورهاي ايدئولوژيك‌اش را اصل مي‌گيرد و همة گرايشات، انگيزه‌ها، استدلال‌ها و احساس‌هاي متفاوت با آن را ناديده مي‌گيرد و يا سركوب مي‌كند. مثلاً شخص آرام (با همة تناقض‌ها، ترديدها و گرايشات مختلف دروني) تأكيد مي‌كند كه موضع‌اش جاي ديگري نيست (يعني تغيير در باورهايش را رد مي‌كند) و مشكل از گرايشات اوست كه نمي‌خواهد به مسئوليت‌هايش عمل كند. او در تطبيق‌دادن خود با ايدئولوژي كاملاً ناتوان و مستأصل است با اين حال قصد تجديدنظر در ايدئولوژي‌اش را ندارد و كمر همت به سلاخي وجودش بسته‌است.

ــ آرام در نوشته‌اي به تاريخ 4/8/54 اين‌گونه مي‌نويسد؛ «من به‌خصوص در داشتن قدرت ايدئولوژيك در خودم مردد هستم. زندگي گذشتة من اين اجازه را به من نداده ‌است. به‌خصوص برخوردهاي عاطفي كه قبلاً نيز صحبتش رفت، هميشه قدرت پرواز دور انديشة مرا كاسته‌ است. خلاصه اين احساس به من دست داده‌است كه در يك دور باطل افتاده‌ام، دور باطل بيرون و درون، از هر كجا شروع مي‌كنم به خودم مي‌رسم، در اينجا مي‌لنگم…»

يك چريك و مبارز در تلقي عرف كسي است كه از انگيزه‌هاي شخصي و فردي براي زيستن گذشته ‌است و با قرباني‌كردن آزادي و سعادت شخصي، آن‌را واسطة آزادي و خوشبختي جامعه‌اش نموده‌است. يك چريك موفق احتمالاً به شخصي دلالت مي‌شود كه كمترين تعلقات و تمناهاي شخصي را دارد و از خود و خواسته‌هاي شخصي خود به معني دقيق كلمه عبور كرده‌است. اينها درحالي‌است كه انگيزة كنش سياسي در تلقي مدرن، اصلاً بيرون از خواسته‌هاي فردي قرار نمي‌گيرد و اتفاقاً امتداد و گسترش آن محسوب مي‌شود. مثلاً از ميان انگيزه‌هايي كه امروزه ما براي كنش سياسي برمي‌شمريم مي‌توان از ميل مشاركت در عرصة عمومي و كسب موفقيت‌هاي اجتماعي، ميل به دفاع از آزادي‌هاي اجتماعي و دفاع از عرصة خصوصي، ميل به ارتباط با ديگر انسان‌ها و همدلي و هم‌فهمي با آنها، نام برد كه هيچكدام به‌معني ناديده‌گرفتن فرديت و سعادت شخصي نيستند. جالب آنجاست كه اگر بخواهيم ميان نكات انگيزه‌شناسانة بالا و نكات معرفت‌شناسانه‌اي كه پيش‌تر گفتيم، قياسي انجام دهيم، به شباهت و همپوشاني جالبي مي‌رسيم. در تلقي معرفت‌شناسانة سنتي، معرفت امري فارغ از مداخلة انسان است و براي رسيدن به حقيقت ناب مي‌بايست تا سرحد امكان نقش انسان و دخالت او كاهش يابد، اما امروزه و در معرفت‌شناسي مدرن مداخلة انسان در قالب پرسشگري، كنشگري، طرح‌افکنی‌های مداوم و حدس‌هاي متفاوت نه‌تنها به معني دورشدن از حقيقت نيست، بلكه پيش‌فرض اساسي توليد معرفت است. همين پررنگ‌شدن نقش فعاليت انسان را مي‌توان در تغيير رويكرد انگيزه‌شناسانة كنش سياسي از گذشته تا به اكنون مشاهده كرد. اگر در گذشته و در فعاليت‌هاي چريكي تلاش مي‌شد براي رسيدن به كنش سياسي ناب نقش فرد و انگيزه‌هاي معطوف به خويشتن كاهش يابد و فرديت منقبض گردد، به همين ميزان امروز تلاش مي‌شود كه با فرديت انسان برخورد انبساطي شود و ميل به زيستن و كيفي‌نمودن آن ذيل دفاع از مفهوم شهروندي تشويق شود… يكي از انتقادهايي كه مي‌توان به فعاليت چريكي وارد كرد آنجاست كه فقر زندگي شخصي و نفي بهره‌مندي و رضايتمندي حاصل از آن، نوعي عصبانيت، اقتدارجويي و خستگي در انسان‌ها ايجاد مي‌كند كه دخالت انسان‌ها را در عرصة عمومي خطرناك مي‌سازد. آرام در قسمتي از نوشته‌هاي خويش از برخوردهاي عاطفي خويش نسبت به ديگران ابراز نگراني مي‌كند و اين ناشي از همان قاعده‌اي است كه رفتارهاي احساسي افراد را در مبارزة سياسي اشتباه مي‌داند. او از گيركردن خود درون سيكل درون ـ بيرون خبر مي‌دهد و اشاره مي‌كند كه هرچه مي‌كوشد نمي‌تواند از خودش عبور كند. هفت‌سال مبارزة چريكي بدون داشتن امنيت رواني و نفي لذت‌هاي جسماني و فقر روابط عاطفي بدون ترديد اثرات بسياري بر روان او گذاشته‌است. استهلاك و خستگي آرام در جاي‌جاي نوشته‌اش به تمامي روشن و هويداست و اين سؤال را براي ما به‌وجود مي‌آورد كه چنين روان رنجور و خسته‌ و متزلزلي را چگونه مي‌توان با ايدة تلاش براي خوشبختي خلق! همساز كرد؟!

ــ آرام در نوشته‌اي به تاريخ 15/11/54 اين‌گونه مي‌نويسد؛ «مطالبي در مورد جمع‌بندي مسئلة انحراف شريف واقفي و اعدام انقلابي او (مسئلة مهمي ندارد) فقط گاهاً در اين مورد به فكر فرو مي‌روم كه آيا طرح گرايشات نامطلوب خودم در جلسات گروهي انتقاد از خود، چنين سرنوشتي را براي من در پي نخواهد داشت…»

حيات و موجوديت هر گروهي كه مشي مسلحانه را برمي‌گزيند قبل از هرچيز بر گرد رعايت مسائل امنيتي و اطلاعاتي است چرا كه هر نوع كوتاهي و اهمال‌كاري در اين مورد مي‌تواند جان افراد گروه را به خطر بيندازد و آن‌را به تمامي متلاشي سازد. در چنين ساختارهايي اگر هر يك از اعضاء در وضعيتي قرار بگيرد (چه به لحاظ انگيزه، عملكرد يا اعتقاد) كه احتمال صدمه‌زدنش به تشكيلات وجود دارد، منطقاً تشكيلات اجازة برخورد انضباطي شديد و حتي حذف او را دارد. تصفيه‌هاي دروني تقريباً در همة گروه‌هاي چريكي باسابقه وجود داشته‌است و پديدة عجيبي نيست. برخلاف كساني كه اين‌گونه حذف‌ها و تفسيرها را نشانة منحرف‌شدن فعاليت‌هاي چريكي و مبارزاتي مي‌دانند، به‌نظر مي‌رسد كه اين كار اتفاقاً در راستاي منطق چنين گروه‌هايي است (نقطة انحراف اساساً در لحظة شكل‌گيري اين گروه‌ها و پذيرفتن مشي خشونت‌آميز و پنهان است) حتي اينكه اعضاي چنين گروه‌هايي آزادي عمل و اعتقاد نداشته ‌باشند و نتوانند به اختيار خود از گروه خارج شوند نيز باز هم با منطق حاكم بر اين گروه‌ها ناسازگار نيست. هر فردي در چنين تشكيلات‌هايي صاحب اطلاعاتي است كه لورفتن آن مي‌تواند تمامي تشكيلات را به خطر بيندازد. آرام در نوشته‌هايش به نگراني خود از بابت طرح ترديدها و گرايشات نامطلوب خود اشاره مي‌كند و تأكيد مي‌كند كه مي‌ترسد سرنوشتي شبيه شريف واقفي (اعدام انقلابي) پيدا كند. به‌نظر من درك تناقض‌ها و ترديدهاي آرام و سخت‌گيري‌هايي كه او در اين مورد به خرج مي‌دهد، جز در بستر ترسي كه از صدمه‌زدن به خود و سازمانش دارد، به تمامي قابل‌فهم نيست. تغييركردن و تجديدنظركردن براي كسي كه در رأس شاخة نظامي يك گروه مسلحانه قرار دارد، ضريب ريسك بالايي دارد و اصلاً با تغيير موضع يك فعال سياسي و در شرايط فعلي قابل‌مقايسه نيست. تجديدنظرطلبي در فضاي سياسي امروز تقريباً به‌عنوان ارزش پذيرفته شده و بسياري از سياسيون، اعتبار و محبوبيت خود را مديون تغيير و اصلاح مواضع خود هستند. هزينة تغيير مواضع در شرايط كنوني معمولاً چيزي فراتر از يك چند تنش فكري و يا هويتي نيست اما براي يك مبارز مسلح مي‌تواند به قيمت نابودي خودش و تشكيلاتش تمام شود. آرام حق دارد كه از گرايشات متفاوت خويش بترسد، چرا كه يك لحظه ترديد، كوتاهي يا ناهماهنگي مي‌تواند به فاجعه‌اي بينجامد و اين همان چيزي است كه ضرورت انضباط آهنين را در چنين گروه‌هايي مشروعيت مي‌بخشد. قدم‌گذاشتن به فعاليت چريكي به‌نوعي قدم‌گذاشتن در راه بي‌برگشت است و تقيرباً هيچ راهي براي تجديدنظر و اصلاح تصميم باقي نمي‌گذارد. همين يك ويژگي (يعني نداشتن امكان تغيير و تجديدنظر) كافي است كه مشي مسلحانه و چريكي را بدل به انتخابي اشتباه و احمقانه بكند.

ــ آرام در نوشته‌اي به تاريخ 26/1/55 اينگونه ادامه مي‌دهد؛ «اختلاف نظري بر سر وجوه ارسالي رفقاي خارجي وجود دارد، براي راه‌حل مناسب به ميزان زيادي عاجزم. ندانم‌كاري من و رفقا دراين‌باره چه‌مقدار ننگ‌آور مي‌تواند باشد. به‌هرحال در آينده بايد به آنان تفهيم كنيم كه اين كمك مترقيانه براي رشد جنبش ضروري است و اين كاري است كه كلية جنبش‌هاي انقلابي كرده و مي‌كنند. چطور لنين از امپراطوري آلمان براي استقرار حكومت زحمتكشان در شوروي نيز استفاده مي‌كرد.»

انقلاب كمونيستي روسيه بدون ترديد الهام‌بخش بسياري از جنبش‌هاي انقلابي در قرن بيستم بوده‌است. حدود اين تأثيرگذاري آن‌قدر آشكار است كه انسان احساس مي‌كند، انقلابيون ديگر كشورها تمامي تلاش خود را به‌كار مي‌برند كه نمايشي تمام و كمال مشابه با انقلاب روسيه داشته ‌باشند. البته چند دهه‌اي است كه ما توانسته‌‌ايم سويه‌هاي تاريك اين انقلاب و سانسور و سركوب و خفقاني را كه به اسم ارزش‌هاي انقلاب در اين كشور شد، ببينيم اما اين سويه‌ها براي انقلابيون در دهه‌هاي پيش نه آشكار بود و نه احتمالاً ميلي براي ديدن آن وجود داشت. شايد بتوان گفت به همان ميزاني كه ما امروز نسبت به استبداد و خفقان شوروي كمونيستي بيزاريم، انقلابيون نسبت به آن انقلاب و متوليانش احساس شيفتگي داشتند. اين شيفتگي در نحوة استدلال آرام كاملاً مشهود است. آرام براي اثبات درست‌بودن دريافت كمك از رفقاي خارجي، به رفتار لنين و ديگر جنبش‌هاي انقلابي اشاره مي‌كند و عمل آنها را بنيان استدلال خود قرار مي‌دهد. اين درحالي‌است كه او منطقاً مي‌بايست دلايلي را براي درست‌بودن ادعايش اقامه كند و رفتار لنين را حداكثر به‌عنوان مثالي تأييدكننده براي استدلالش ارائه كند. خيلي روشن مي‌توان ديد كه از منظر آرام هرچه كه لنين مي‌كند درست است! فقر انديشة انتقادي و استقلال‌نظر نه‌تنها در شخص آرام كه تقريباً در تمامي انقلابيون آن روزگار آشكار است و گاهي اين فقر چنان هويدا است كه گويي به‌كلي قدرت فاهمة اين انسان‌ها را از آنان سلب كرده‌اند. شايد بتوان گفت كه فريبندگي ايدئولوژي، در يك معنا از اين نكته برمي‌خيزد كه مدعي است معناي عميقي دارد كه دريافت و فهم آن سخت و دشوار است و لذا سنجيدن آن و به نقد كشيدنش در صلاحيت هر كسي نيست. ايدئولوژي معمولاً اين استعداد را در انسان به‌وجود مي‌آورد كه احمقانه‌ترين باورها و كردارها را با توهم داشتن لايه‌هاي پنهاني كه فعلاً قابل‌فهم نيست، به‌كار گيرد. شيفتگي انقلابيون نسبت به لنين و انقلاب روسيه شايد چيزي از همين دست باشد. همه مي‌كوشيدند كه به‌نوعي به آن تجربه نزديك شوند و همة پرسش‌ها و بحث‌ها پيرامون اين بود كه چگونه مي‌توان آن تجربه را تكرار كرد. كمتر كسي در آن ميان به درست‌بودن يا مفيدبودن آن تجربه مي‌انديشيد. هيچ چريكي شايد از خود نمي‌پرسيد كه آيا ممكن نيست لنين به خطا رفته‌ باشد و يا اينكه آدم احمق و شايد هم بدتري باشد؟ به‌نظر من نفس داشتن چنين پرسش‌هايي در هر زمان و هر موقعيتي، فارغ از پاسخ‌هايي كه به آن مي‌دهيم، نشان از بلوغ سياسي و فكري دارد.

ــ آرام در تاريخ 25/7/55 اين‌گونه مي‌نويسد؛ «در وهلة اول اين احساس در من موجود است كه موجودي هستم در سازمان كه در عين اينكه قوانين ديسيپليني… سازماني قادر به كاناليزه‌كردن من نيست، خودم هم اين قدرت را ندارم كه در صف مقدم به‌عنوان پيشتاز راهگشا باشم. در يك كلام نه راهروام نه راهبر… مادام كه قدرت سازماني به آن حد نرسيده ‌باشد كه مرا بتواند مهار كند، وجودم ضربه‌زننده است. يك معناي اين حرف هم اين است كه من تدريجاً دارم محتواي مستقل و پيشرو خود را از دست مي‌دهم و به دليل همان فرسودگي سعي دارم افتان و خيزان در موضع فعلي‌ام جاخالي كنم… درحال حاضر دچار سرگرداني خاصي در تحليل و قدرت و كارايي خودم شده‌ام.»

نوشته‌هاي پاياني آرام در ماه‌هاي آخر، تقريباً نشان از فروپاشي كامل انگيزشي او دارد. فقر خودبنيادي، خودانگيختگي و استقلال وجودي در نوشته‌هاي او كاملاً هويدا است. آرام بارها اشاره مي‌كند كه اين سازمان است كه بايد به او انگيزه و جهت بدهد و در مواقع الزام كنترل و مهار كند و اينكه در غياب نظم سازماني او كاملاً فاقد انگيزه و حتي خطرناك است. وابستگي آرام به سازمان حقيقتاً تعجب‌برانگيز است! اصولاً خصوصيات زيست چريكي خيلي شبيه زيست قبيله‌اي است. در هر دوي اين سبك‌هاي زندگي، انسان‌ها خود را درون يك حلقة كوچك و بسته تعريف كرده‌اند و بيرون از آن حق ارتباط‌‌داشتن، اعتمادكردن و عمل‌كردن ندارند. چنين زيستي به‌صورت سيستماتيك خصلت‌هايي مانند تعصب، اطاعت و جزميت را در افراد توليد مي‌كند و به آنها مي‌آموزد كه جهان را فقط از منظر قبيله يا گروه خود ببيند. روشن است كه در چنين شرايطي تا چه ميزان هويت و شخصيت افراد، وابسته و غيرمستقل ساخته مي‌شود و هر خلل و آسيبي به گروه يا قبيله تأثير مستقيم و مخربي در روح و روان اعضايش مي‌گذارد. بدون ترديد فهم شرايط سازماني كه آرام جزوي از آن بود مي‌تواند به فهم دقيق‌تر شرايط ذهني او كمك كند. در سال‌هايي كه نوشته‌هاي آرام به تاريخ آن است (يعني 55 و 54) سازمان مجاهدين تحت فشارهاي شديد ساواك قرار دارد. پس از بازداشت وحيد افراخته از اعضاي ارشد مجاهدين و همكاري گستردة او با ساواك ضربات هولناكي به آنها وارد شده‌است. (جالب آنجاست كه آرام درست چندي بعد از روشن‌شدن همكاري افروخته شروع به نوشتن كرده‌است) حجم تعداد كشته‌ها و زخمي‌ها بسيار بالاست و بيم متلاشي‌شدن سازمان مي‌رود. در چنين شرايطي است كه آرام مي‌نويسد و زخم‌هايي كه بر پيكرة سازمان وارد شده، خود را در روح و روان آرام نشان مي‌دهد. از طرفي اگر زيست چريكي شباهت زيادي با زيست قبيله‌اي دارد، كنش سياسي مدرن و دموكراتيك هم، همپوشاني كاملي با زيست مدني دارد. جامعة مدني برخلاف قبيله، از گروه‌ها، نهادها و اقشار متفاوتي تشكيل شده‌است و در چنين جامعه‌اي تلاش مي‌شود كه تفاوت‌ها و تمايزها شناسايي شده و نهادمند گردند. يك شهروند درون جامعة مدني مي‌تواند عضو گروه‌ها و نهادهاي متفاوتي باشد (مثلاً يك فرد در آن واحد مي‌تواند عضو يك گروه شغلي، يك حزب، يك انجمن ادبي، يك تيم ورزشي، يك انجمن خيريه… باشد.) و اين تنوع و تكثر ويژگي‌هايي مانند انعطاف، استقلال و انعطاف‌پذيري را در افراد افزايش می‌دهد. به همين منطق اگر يك فعال سياسي بخواهد به مباني زيست مدني وفادار باشد، مي‌بايست تلاش كند كه هم نقاط اشتراك و هم نقاط تمايز خود را با ديگر جريانات سياسي روشن كند. پيداكردن نقاط اشتراك از آن جهت مهم است كه شكاف‌هاي سياسي اجتماعي را كاهش مي‌دهد و به افزايش همدلي و كاهش خشونت مي‌انجامد. روشن‌كردن نقاط تمايز نيز از اين جهت مهم است كه در غياب آن همة مطالبات سياسي و اجتماعي به فراموشي سپرده مي‌شود و اين به‌معناي فراموشي سياست است. سياست‌ورزي مدرن در يك معنا هنر حركت‌كردن در بين اين نقاط اشتراك و نقاط افتراق است.

ــ نوشته‌هاي آرام را از مناظر متفاوت مي‌توان نگريست و به تحليل نشست. مي‌توان نگاهي روانشناسانه، جامعه‌شناسانه، معرفت‌شناسانه و يا هر شناسانة! ديگري داشت اما، در همة اين نگاه‌ها جاي يك پرسش خالي است و آن اينكه جاي اراده و آزادي آرام در اين بين كجاست و او تا چه حد مسئول وضعيت خويشتن است؟ اينكه اراده چيست و چگونه عمل مي‌كند، بحث مبسوط و پيچيده‌اي است كه نه مجال پرداختن به آن هست و نه احتمالاً صلاحيت گفتن از آن، من همين‌قدر مي‌دانم كه به‌گونه‌اي تقريباً شهودي و نه مستدل و مفهوم‌پردازي‌شده، بر اين باورم كه در همة انسان‌ها نوعي نيروي محاسبه‌ناپذير و غيرقابل‌پيش‌بيني وجود دارد كه مي‌كوشد از چارچوب تعيّن‌ها و محدوديت‌ها فراتر رود. نيرويي كه انسان را به مستقل‌بودن و خودبنيادبودن مي‌خواند و مي‌خواهد كه همه‌چيز را از نو بسنجد و ارزشگذاري كند. نيرويي كه در جستجوي تجربه‌هاي نو و بديع بي‌تاب است و بر آن است كه حدود تعريفش از خويشتن را افزايش دهد و از رهگذر اين تلاش خويشتن را به تحليل مي‌نشيند و گاه به پرسش مي‌كشد. (من معمولاً اين تلاش‌ها را ذيل مفهوم اخلاق پيش خودم دسته‌بندي مي‌كنم، اما نمي‌دانم كه چه‌قدر اين تقسيم‌بندي دقيق است.) نظر من اين است كه اگر بخواهيم نگاهي منصفانه به وضعيت آرام بيندازيم، رگه‌هاي اخلاقي پررنگي را مي‌توانيم در او بيابيم. آرام اگرچه در بسياري از موارد كه ذكرش آمد، مقهور ايدئولوژي بوده و احتمالاً ملامت مي‌شود (حداقل اينكه شايستة تمجيد نيست!) اما با ديگر چريك‌ها تمايزاتي دارد كه مزيت اخلاقي او به‌شمار مي‌آيد. تفاوتي كه آرام با ديگر چريك‌ها ايجاد مي‌كند آن است كه در پي فريفتن خود و ديگران برنمي‌آيد و به تناقضات خود وفادار است. سند اين مدعا ميان نوشته‌هايي است كه از آرام به‌جا مانده و با يادگارهاي رمانتيك ديگر مبارزين اصلاً قابل‌مقايسه نيست. آرام مي‌توانست مانند بسياري از همرديفان و همرزمان خود، نمايش پرتناقض و ناهموار چريك ــ مبارز را با شور و حرارت بسيار به پايان ببرد ولي اين كار را نكرد. او مي‌توانست ميل به سلطه‌جويي، كيش شخصيت و بسياري از بيماري‌هاي روحي و رواني را پشت نقاب چريك فرمانده پنهان سازد ولي از اين كار سر باز زد. او مي‌توانست تصوير مبارزي مخلص، پاكباز و بي‌ترديد را در تاريخ مبارزات مسلحانه از خود به يادگار بگذارد، ولي در اين قالب فرو نرفت. او با نوشته‌هايش، پرده از تناقضات، ترديدها و كشمكش‌هايي برداشت كه يك مبارز مسلح در عالي‌ترين سطوح يك سازمان انقلابي با آن مواجه است و از اين رهگذر هويت راديكال خود را چه در گذشته و چه حال به خطر انداخته‌است. (شاهد اين مدعا اينكه دوستان آرام نوشته‌هاي او را ناشي از نقاط ‌‌ضعف او مي‌دانند، نه نقاط قوت!) نوشته‌هاي آرام حاوي نوعي جسارت دروني است كه به‌سادگي نمي‌توان از كنار آن گذشت و حداقل اينكه شخصاً به آن احترام مي‌گذارم. در ضمن نوشته‌هاي آرام به‌نوعي اسطوره‌زدايي از قهرمان‌ها و مبارزين سياسي نيز به‌شمار مي‌آيد. افرادي كه در طول تاريخ به‌عنوان قهرمان‌هايي با اراده‌هاي خلل‌ناپذير به تصوير كشيده شده‌اند و ما هيچ‌گاه به درون آنها و احتمالاً تشويش‌ها و ترديدهاشان راه نبرديم. درون‌هايي كه شايد اگر آشكار مي‌شدند بسياري از كاريزماها و ايدئولوژي‌ها اعتبار خود را از دست مي‌دادند و خيلي از آن اتفاقاتي كه نمي‌بايست، نمي‌افتاد! بازخواني نوشته‌هاي آرام، با توجه به پررنگ‌شدن قطب‌بندي سياسي شكل‌گرفته در ايران امروز كه هزينة كنش سياسي و بالطبع ميل به قهرمان‌سازي‌ها و احياناً قهرمان‌بازي‌ها را بالا مي‌برد، به‌نوعي مي‌تواند دعوت به اين نكته باشد كه خودمان را زياد جدي نگيريم و كمي از غلظت نمايش‌هايي كه درگير آن هستيم بكاهيم. يادمان باشد كه اگر رفتار و عقايد آرام، امروزه به نظر ما نابخردانه و حتي خنده‌دار به‌نظر مي‌رسد، به همين منطق آيندگان هم مي‌توانند با ما چنين مواجهه‌اي داشته ‌باشند. پس بهتر است كه از ارتفاع بيشتر و منظرهاي متفاوت‌تري به خودمان و وضعيتي كه در آن هستيم بنگريم. چنين نگرشي هم احتمالاً به نفع خودمان است و هم به نفع ديگران.


4 پاسخ به “تحلیلی از ضیا نبوی، زندانی سیاسی، از دست نوشته های مسئول شاخه نظامی مجاهدین خلق دهه پنجاه”

  1. ناشناس گفت:

    به نظر میرسه مخاطب اقای نبوی افرادی در جنبش دمکراسی خواهی باشند.این که به نقد رفتارهای طرفداران دمکراسی هم یپردازیم کار مفیدیه.ولی نمیدونم چرا اقای نبوی برای مثال اوردن ومقایسه از سران یک سازمان ضد دمکراسی استفاده کرده.با این منطق دیگرا ن هم میتونن با مثال هایی به مقایسه مثلا افکار اقای نبوی با مسعود رجوی بپردازند.هرچند که در این مقایسه انقدر تفاوت هست که خنده دار به نظر برسه.

  2. مجید گفت:

    بخاطرهمین خداوند عقل را به انسان داد(خودشناسی)،تحلیل جالبی بود

  3. د-حشمت گفت:

    به نظرم تمرکز ضیا نبوی بیشتر بر روی نوشته هایی از آرام است که به «خود انتقادی» مشهور است. ظاهرا در سازمان منافقین هنوز هم رسم بر برگزاری چنین جلسات خودانتقادی است. در آن جلسات افراد سعی می کنند به انتقادهایگاه بی رحمانه از خود دست بزنند که احساسات و افکار پایداری نیست. این افکار عموما زودگذر است و برپایه نمی توان و نباید افراد را مورد مداقه و نتیجه گیری قرار داد.

  4. ناشناس گفت:

    ما با تجربه انقلاب 57 و تجربه به دست امده باید به این نتیجه رسیده باشیم که دموکراسی وازادی بیان وحکومت پارلمانی تنها راه برون رفت از ایدئولوزی
    های خود شیفته و گاها خشونت بار است در دمو کراسی و ازادی بیان است که انسان دچار خود شیفتگی و سازمانی کمتر می شود .چون در ان جامعه ها همیشه نظریات وتئوریها به چالش کشیده می شوند وراه درست ونادرست به صورت نسبی پیدا می شود