ژیلا بنی یعقوب: بگذار فکر کنند «زندگی» را از ما گرفته اند
چکیده :گفتم:«آقای بازجو!من سعی می کنم از منظر شما این موضوع را ببینم. واقعا شما منافع ملی یک نظام را که به ظاهرا این همه به آن علاقه دارید این جوری معامله می کنید که نگذارید پنج سال یک نفر زندگی کند؟ این هم شد دستاورد برای شما و نظام؟»...
ژیلا بنی یعقوب، روزنامه نگار و همسر بهمن احمدی امویی(روزنامه نگار زندانی) به تازگی در وبلاگ شخصی خود مطلبی با عنوان «ما زندگی می کنیم»نوشته است .وی در این مطلب کوتاه با یاد آوری خاطره ای از دوران بازجویی اش، نتیجه گرفته است که سیستم قضایی و امنیتی کنونی ایران با زندانی کردن همسرش و دیگر زندانیان سیاسی می خواهد نگذارد آنها زندگی کنند و زندانی کردن چند صد زندانی سیاسی جز هزینه های فراوان، هیچ دستاوردی برای نظام نداشته و نخواهد داشت.
بنی یعقوب در پایان مطلبش اما نوشته است که «آنها چه می دانند که ما حتی با نشاط تر و هدفمندتر از قبل زندگی می کنیم. بگذار فکر کنند «زندگی» را از ما گرفته اند، بگذار! دل خوش به این باشند که نمی گذارند زندگی کنیم.اما ما زندگی می کنیم، من و بهمن، بهاره و امین، نسرین و رضا و …»
بیش از دو سال از زندانی بودن بهمن احمدی امویی، روزنامه نگار می گذرد. وی ۳۰ خرداد ماه سال ۱۳۸۸در منزل مسکونی اش بازداشت شد و تاکنون در زندان اوین به سر میبرد. او در مدت زندانی بودنش تنها یک بار از مرخصی استفاده کرده و بیش از 17 ماه است که از هر گونه حق مرخصی محروم مانده است. وی در تمام یکسال و نیم گذشته فقط سه بار توانسته از حق ملاقات حضوری استفاده کند و همه ملاقات هایش به صورت کابینی انجام شده است.
متن تازه ترین پست وبلاگی ژیلا بنی یعقوب به این شرح است:
مدتی بود به این موضوع فکر می کردم که سیستم امنیتی و قضایی ایران از زندانی کردن همسرم، بهمن و چند صد زندانی سیاسی دیگر چه هدفی را دنبال می کند؟ و تاکتون چه میزان از هدفی را که در این باره برای خود تعریف کرده اند، متحقق شده؟
چند روز پیش یاد خاطره ای افتادم. خاطره ای که به من نهیب زد که خیلی هم در فکر هدف آنها و درک آن نباشم.
چندسال پیش که تازه، همکار مان آقای اکبرگنجی بعد از پنح سال از زندان ازاد شده بود، من به خاطر پوشش خبری یک تظاهرات مسالمت آمیز زنان در تهران بازداشت شدم و دو هفته ای مورد بازجویی قرارگرفتم.دریکی از همین بازجویی ها از آقای بازجو یا آن طور که خوشان می گفتند اقای کارشناس پرسیدم:
«راستی! دستاورد پنج سال زندانی کردن آقای گنجی برای سیستم شما چه بود؟ جز آن همه هزینه ای که به خاطر زندانی کردنش به خودتان وارد کردید؟ جز آن همه تبلیغاتی که بسیاری از رسانه های بین المللی و سازمان های حقوق بشری علیه شما انجام دادند؟ گنجی که از قبل هم مشهورتر و در اهدافش هم مصم تر از قبل شده.
آقای بازجو فکری کرد و گفت: «درعوض، پنج سال تمام نگذاشتیم گنجی زندگی کند!»
عجب استدلالی! نگذاشتیم پنج سال زندگی کند!
گفتم:«آقای بازجو!من سعی می کنم از منظر شما این موضوع را ببینم. واقعا شما منافع ملی یک نظام را که به ظاهرا این همه به آن علاقه دارید این جوری معامله می کنید که نگذارید پنج سال یک نفر زندگی کند؟ این هم شد دستاورد برای شما و نظام؟»
این جوری، شاید امروز بهتر بتوانم بفهمم که چرا بازجوها و سیستم امنیتی می خواهند بهمن و عبدالله و مسعود و احمد و مهدی و نسرین و بهاره و مهدیه و وحید و عاطفه و خیلی های دیگر در زندان بمانند.نمی خواهند بگذارند که آنها زندگی کنند.
گاهی برخی از دوستانم از من می پرسند که چرا آنها اجازه یک ملاقات بیست دقیقه ای حضوری را به تو و بهمن نمی دهند و شما فقط حق دارید به صورت کابینی با هم ملاقات کنید؟مگر استفاده از این حق برای یک زندانی که چندسال را در زندان سپری کرده، چه امتیاز ویژه ای به حساب می آید؟
و من حالا می توانم بهتر از قبل پاسخ بدهم: چون می خواهند نگذارند بهمن و من «زندگی» کنیم و اصلا هم برای شان مهم نیست که در برابر محرومیت هایی که به ما می دهند، هیچ نصیب خودشان و دولتی که دوستش دارند، نمی شود.
اما بگذار فکر کنند که نمی گذارند ما زندگی کنیم. آنها از این فاصله ها چه می دانند؟ از فاصله هایی که دیوارهای بلند زندان اوین میان من و بهمن ایجاد کرده؟ چه می دانند که این فاصله ها ما را به یکدیگر نزدیک تر از قبل کرده و آنچنان معنایی به زندگی ما بخشیده که تا پیش از این از یافتن چنین معنایی عاجز بودیم. آنها چه می دانند که ما حتی با نشاط تر و هدفمندتر از قبل زندگی می کنیم.
بگذار فکر کنند «زندگی» را از ما گرفته اند، بگذار! دل خوش به این باشند که نمی گذارند زندگی کنیم. اما ما زندگی می کنیم، من و بهمن، بهاره و امین، نسرین و رضا و …..
شاید هیچ کس به اندازه ما که این فاصله ها را تحمل می کنیم نمی داند که ما هیچ وقت دلمان به حال خودمان نمی سوزد، اما گاهی دلمان برای آنها که ما را به زندان انداختند می سوزد…. چون مطمئن هستیم که ما «زندگی» می کنیم، اما نمی دانیم آنها هم «زندگی » می کنند یا نه؟














این ها زندگی را از همه ایرانیان به ویزه خانواده هائی مانند شما عزیزان را گرفته اند ولی سیگنال ها و شواهد نشان از پایان عمر انها دارد .چه در سیاست خارجی و چه در سیاست داخلی شک نکنید که سر نوشت بدی منتظر چاکران و نوکران در کمین نشسته است
فقط خدا کند با نابودی این ها کشور عزیزمان ایران در هم نپاشد
من هرگاه در سایت گویا مقالات بهمن امویی را میدیدم به خود میگفتم خدا میداند این فرد الان در امریکا و کانادا لم داده و دارد برای ما ملت بدبخت نسخه تجویز میکند اما پس از دستگیری ایشان تازه به ویژگیهای بارز این فرد پی بردم. فهمیدم انسان شجاعی است و در همین ایران خودمان مینویسد. فهمیدم هدفش چیست و برای چه هدفی به خود رنج زندان را تحمیل میکند. پس خانم بنی یعقوب همسر بزرگوار اقای بهمن امویی این را هم به دستاوردهای سیستم قضایی ایران اضافه کند که امثال بهمن ها با همین بگیر و ببند ها به فکر و ذهن مردم ایران راه پیدا میکنند و باعث تغییرات عظیم میشوند
ژیلا تو نیز یکی از زنان پهلوان ایران زمین هستی. وقتی در زندان بودی، مثل حالای نسرین ستوده همه ما دلهایمان برایت می تپید و نگرانت بودیم و حال خوشحالم که هر از گاه حرفی و نوشته ای از تو می بینم. تو یاور کودکان کار ایران هستی. قلم را زمین نگذار
درود بر بانوان و زنان شجاع و مبارز ايران زمين که از راحتي و اسايش خود براي رهايي ميهن و مردم از ظلم و ديکتاتوري گذشته اند
انها حاضرند حتی چشم خود را در بیاورند تا که زندگی کسانی مانند تو را نبینند ،از سوال شما از بازجو در تعجبم ،یعنی شما انها و هدف انها را نمیدانید؟ در ثانی اینها اگر گفتن و شنیدن میدانستند که زندانی وجود نداشت
درکی عالی از زندگی