مهدی خزعلی: در وطن می مانم؛ خار در چشم کسانی که انقلاب ما را مصادره کرده اند
چکیده :من حضور در وطن را انتخاب کرده ام و ترجیح می دهم که خار در چشم و استخوان در گلوی کسانی باشم که انقلاب ما را مصادره به مطلوب نموده اند و می خواهند حرکت آزادیبخش انقلاب اسلامی ایران را به انحراف بکشانند، به کوری چشم جریان انحصار طلب، این بسیجی خیبر سنگر را ترک نخواهد کرد و امپراتوری خود را در نصف عرض پتوی سربازی در انفرادی گسترده است، من بند 350 اوین را با هیچ جای دنیا عوض نخواهم کرد، این یک سفر کاری است و هفته آینده به ایران عزیز باز می گردم و از طرف همه هموطنان ساکن در غربت به بلندای قله دماوند سلام خواهم داد....
مهدی خزعلی، محقق و وبلاگ نویس منتقد در یادداشتی که در وبلاگ خود منتشر کرده در ارتباط با سفر کاری خود به خارج از کشور می نویسد: من حضور در وطن را انتخاب کرده ام و ترجیح می دهم که خار در چشم و استخوان در گلوی کسانی باشم که انقلاب ما را مصادره به مطلوب نموده اند و می خواهند حرکت آزادیبخش انقلاب اسلامی ایران را به انحراف بکشانند، به کوری چشم جریان انحصار طلب، این بسیجی خیبر سنگر را ترک نخواهد کرد و امپراتوری خود را در نصف عرض پتوی سربازی در انفرادی گسترده است، من بند 350 اوین را با هیچ جای دنیا عوض نخواهم کرد، این یک سفر کاری است و هفته آینده به ایران عزیز باز می گردم و از طرف همه هموطنان ساکن در غربت به بلندای قله دماوند سلام خواهم داد.
متن کامل این یادداشت به شرح زیر است:
روز سه شنبه قرار بود به شعبه 26 دادگاه انقلاب بروم، مثل همیشه با دوستان وداع کردم و برای بازداشت آماده بودم، بنا داشتم تنها بروم و حتی وکلا را خبر نکردم، موقع خروج از دفتر دوستی از جانبازان شیمیایی به دیدارم آمد، گفتم:” عجله دارم، باید به دادگاه بروم” گفت: با موتور می رسانمت، آخر او تحمل فضای بسته ماشین و حتی آسانسور را ندارد و فقط موتور سوار می شود! گفتم: “باشد همراهم بیا که اگر بازداشت شدم، وسایلم را به خانواده برسانی و خبرش را نیز! “قاضی مشغول رسیدگی به پرونده دیگری بود، از فرصت استفاده کردم و سری به شعبه سابق (قاضی مقیسه) زدم، به شوخی عرض کردم: “مرا بی جهت ممنوع الخروج کرده اید، من هیچ جا نمی روم، من می مانم و بناست شما را به انفرادی خودم بفرستم! ” گفت: “می دانم تو جایی نمی روی و من با ممنوع الخروجی تو مخالف بودم! ”
کمی بعد مسئول دفتر 26 صدایم کرد، قاضی پیرعباسی با روی باز و با احترام برخورد کرد، دوساعتی گفتگو داشتیم، صحبت ها در حوزه فرهنگ و دین بود، تسلط خوبی بر آیات داشت و احتجاج به آیات و روایات می کرد، کمی بعد جانباز شیمیایی همراه من که تنگی نفس داشت و در دفتر شعبه نشسته بود، به دنبال پنجره ای می گشت تا نفسی تازه کند، قاضی او را به داخل دعوت کرد تا کنار پنجره پشت سر خودش نشسته و نفسی تازه کند، او اجازه خواست تا کتابی در حوزه تاریخ نگاری اسلام را از روی میز قاضی برداشته و مطالعه کند، بحث ما به اینجا رسید که قاضی گفت: “آخرین چیزی که از قلوب صدیقین خارج می شود، حب جاه است!، دل کندن از پست و مقام سخت است” و رفیق جانباز ما پا برهنه وسط بحث پرید و گفت: “می بخشید، شما حاضرید از این کتاب دل بکنید؟” و قاضی گفت: “من آنرا خوانده ام، قابلی ندارد” و به درخواست آن جانباز خطی به یادگار بر کتاب نوشت و به او تقدیم کرد. این برخورد قاضی تاثیری عجیب بر دوست جانباز من گذاشت و پس از خروج از دادگاه می گفت: “اگر قضات این گونه برخورد کنند، کسی رویش نمی شود خلاف کند”
به قاضی عرض کردم: “من باید فردا سفری به خارج کشور داشته باشم و شما می دانید که من هر جا باشم با اولین احضار به ایران می آیم” گفت: “می دانم و من هم با ممنوع الخروجی شما مخالفم” بلافاصله با مسئولیت خودش دستور داد نسبت به رفع اثر از هر سه نامه ممنوع الخروجی پرونده اقدام شود و در دادستانی هم با سرعت و دقت نسبت به رفع ممنوع الخروجی اقدام شد، هنوز وکلای من باور نمی کنند که ظرف این مدت کوتاه مسافر اوین در ارتفاع 30000 پایی راهی خارج از کشور شده است. برای خودم هم تا پرواز باور کردنی نبود و هر لحظه منتظر بداع بودم.
من این اقدام را به فال نیک گرفته و نشان عقلانیت در سیستم قضایی می دانم، باید تلاش کرد از ابزار حبس و ممنوع الخروجی کمتر استفاده شود، فرض که عده ای رفتند، نظامی که پایه های استوار بر رای مردم داشته باشد از مهاجرت بیم ندارد و نظامی که پشتوانه مردمی نداشته باشد، این محدودیت ها پایه های آنرا چون موریانه می خورد و سست می کند.
در خاتمه با احترام به همه کسانی که به هر دلیل مهاجرت را برگزیده اند و سختی غربت را تحمل می کنند، باید بگویم که من حضور در وطن را انتخاب کرده ام و ترجیح می دهم که خار در چشم و استخوان در گلوی کسانی باشم که انقلاب ما را مصادره به مطلوب نموده اند و می خواهند حرکت آزادیبخش انقلاب اسلامی ایران را به انحراف بکشانند، به کوری چشم جریان انحصار طلب، این بسیجی خیبر سنگر را ترک نخواهد کرد و امپراتوری خود را در نصف عرض پتوی سربازی در انفرادی گسترده است، من بند 350 اوین را با هیچ جای دنیا عوض نخواهم کرد، این یک سفر کاری است و هفته آینده به ایران عزیز باز می گردم و از طرف همه هموطنان ساکن در غربت به بلندای قله دماوند سلام خواهم داد.
8/7/1390 مهدی خزعلی














مواظب باش آقاي خزعلي .بعد از بازگشت نكند قاضي پير عباسي شما را به جرم همزماني پرواز هواپيمايتان با يك هواپيماي ال آل حامل يك صهيونيست در همان ارتفاع 30000 پائي مجرم شناخته و محكومتان كند . البته تشابه 30000 پائي با 30000 ميليارد ريال اختلاس هم جرم مضاعف در ديدگاه اين قاضي خواهد بود . مواظب باش پرواز !
افرین که چه قشنگ نوشتی!
آفرین – اگز غیر از این بود باید شک میکردیم. بچه های خیبر واقعی ؛ مردمی هستند و مقاوم . التماس دعا
خوب آنرا که حساب پاک است از محاسبه چه باک است نمونه بارزش میر بزرگوارمان از چه فرار کنند؟ اینجا همه دلها با اوست کسانیکه دستشان به بیت المال و ذخایر کشور آلوده است تحمل آزادیش را ندارند و خود مجبور به ترک این سرزمین خواهند شد.
با درود بر مهدی خزعلی او یک ازاده و حر است .ما سبزی ها به او افتخار می کنیم
اگر مثل محسن برادرت می بودی بهتر نبود؟ او الان راحت زندگی می کند و همراه پدرت در هر جا اعتباری کسب کرده!
خزعلی جان اتفاقا باید یک هفته ای ده روزی از ایران میزدی بیرون. اولا یک سری به احمد شهید میزدی و قدری راجع به اوضاع احوال ایران و داخل زندانها به این بابا توضیح میدادی که با حکم حکومتی دارند به زندانیان تجاوز می کنند. قدری خون به دل اینها می کردی و بعد برمیگشتی به ایران. آن بیشتر اینها را خون به دل می کرد. با توهم دیگر کاری نمی توانند بکنند. هرچه درتوان داشتند به کار بردند و تو آنها را از رو بردی به خصوص که مقداری از گنده کاریهایشان را میدانی. به این پیشنهاد من فکر کن
آقای خزعلی
شمافکرمی کنی که همه زندانها مثل آن چندروزی بوده است که شماسپری کرده ای ولی بدان روزی که بهت حبس سنگین بخورد ویک 6-7 سالی راآب خنک بخوری دیگه ازاین حرفهانمی زنی مشکل تو اینه که شکنجه وتحقیرنشدی وگرنه کمترین کارت خودکشی بود ویاتبعید خودخواسته به خارج
شمایک سال دیگرهم همینطوربنویس ومحسن رضایی راچوپانی معرفی کن که گله گله بچه های این مملکت رابه قتلگاه می فرستاده وبه روسای وی نیزبه پردازتابه شمابگویم دنیادست کیست وظرف یک سال آرزویت فرارازایران می شود
آقای خزعلی
نمی توانم شمارا همانند کسانی که با اعتقاد قلبی خود وبدون این که به خانواده ای ربط داشته باشند و دنبال آزادگی و آزادی هستند مقایسه کنم دوست چشم بزشکی که شمارا بیشتر می شناخت اظهار می کرد شما هم زمانی قدرت دردست داشتید می تازاندید و بهره می بردید آن زمان صدای اعتراضی بلند نبود ونشد .نمیدانم آن زمان من از شما دفاع کردم ولی هنوز تعارضاتی را می بینم که شاید به درون خودم مربوط باشد ویا نه به روش و منش شما
/امان از این منش منحرف که نمی خواد دست از دامان تفکر مردم این مملکت برداره
یادم نمی ره سر اولین دور انتخابات ریاست جمهوری، 18 ساله بودم، دست به دامان این و اون شده بودم که توی دور دوم به هاشمی رای بدن و جوابی که می شنیدم این بود که هاشمی دزده و احمدی نژاد هرچه هست دزد نیست!
هرکسی اگر هم زمانی سر قدرت بوده و دزدی هم کرده، اگر امروز به جای بهره بردن از موقعیتش، اون موقعیت رو ترک کرده و به مردم پیوسته باید پاش رو بوسید، نه اینکه به روش حکومت اشتباهات گذشته اش رو به رخش کشید و تخریبش کرد
کدوم ما رو اگر پرونده مون رو روی میز بزارن بری از اشتباهیم؟
این طرز تفکر هنوز طرز تفکر خیلی هاس و بسیار دیدم که حتی آقای موسوی و کروبی رو به همین روش می رونن و خودی و ناخودی می کنن که این آقا زمانی در قدرت بوده و چه ها و چه ها
عوض کنیم این طرز فکرو دوستان
خزعل دوستت دارم
ما مردم انتقام جو نیستیم مهدی جان تورا در اغوش میگیریم و هرکس دیگر که به جنبش به پیو ندد او را نیز در اغوش خواهیم گرفت .تو نشان دادی که در حرکت به سوی مردم درستکار و راستگو هستی درود بر شرفت .انسان ها هنگامی که پشت پا به مو قعیت و شرایط فرا هم شده خودشان زدند .انسانیتشان روشن میشود .و گر نه هر کسی می تواند ادعا ومن من زیاد به کند . بعضی از منتقدین تو شاید اگر این مو قعیت تورا داشتند
دست به طغیان علیه شرایط به وجود امده برای خودشان نمیزدند اما تو ان شرایط بوجود امده برایت را برای حق گوئی لگد مال کردی که کار هرکس نیست درود بر تو مهدی خز علی
این پرچم ازادگی هنوز رو زمین نیافتاده هستند سردارانی که انرا بر پا نگه دارند…درود بردکتر عزیز
شماکه نظرات راپس ازهلاجی به خط تبدیل میکنیدونستعلیقش رابرمیداریدوبقیه رادرسطل اشغال میرزیدچرانظرمیخواهیدبه اندازه کافی نظردراستین دارید.
ای کاش من هم میتوانستم بروم ، خسته از این کشورم ! راستی چه حرف بیخودی زده اند آنها که گفته اند زادگاه مادری …….. زادگاه من جایی است که فکرم آزاد باشد ، زادگاه من جایی است که قلبم آرام باشد ، ای کاش من هم شجاعت خودکشی داشتم ، خدایا از حرفهایم ناراحت نشو ، میدانم در حال گفتن کفر و شرک هستم ، ولی چه کنم که دیگر ظرفم پر شده از این همه نامردی !
خدایا دلم میخواهد سرم را بر شانه ی محرمی بگذارم و دلی سیر گریه کنم ، دلم میخواهد آنقدر پاک بودم که لبیکم را پاسخ میگفتی ، دلم پر است از دست خودم ، از دست این کشور ، کشوری که همیشه فکر میکردم برای من است ، الان فهمیده ام که برای من نیست ، مبارک صاحباتش باشد ، مبارک آنهایی باشد که ریشهای بلند دارند و چفیه هایی بر گردن ، راستی مدتهاست ریشهایم را می تراشم ، برای این که اعتقاد دارم ، تشبه به کفار حرام است!!!!
میبینی چه قدر تلخ و گزنده شده ام ؟ میبینی در دلم پر از درد است و مرحمی برای دردم ندارم ؟ میبینی تنهاییم را و بی کسیم را ؟ به راستی که چه روزگاری دارم !!!
گریه را باید شاکر باشم ! خنده را باید گدایی کنم ، راحتی را باید آرزو کنم و چه رویاهایی که در خیالم هست و در واقعیت نیست . خدایا من را ببخش ، لحنم پراست که از بی ایمانی ، میدانم که باید به صبر و نماز پناه ببرم ، ولی من که خاشع نیستم ، من ظرفیتی اندک دارم که دیگر نمیتوانم ، اکر روزی شنیدی که من هم خودم را کشته ام ، خواهشی دارم که التماست میکنم این را برآورده بکنی ، حداقل آن دنیا عذابم را اندک کن ، شنیده ام که میگویند عذاب آن ور شدیدتر است ، ولی خدایا یک حسنی آنجا دارد که قاضی القضات آنجا تویی و میدانم حق من و زندان رفتنم . توهینهایی را که به من شده از اینها خواهی ستاند .
گر مرد رهی میان خون باید رفت