نگاهی متفاوت به هشت سال دفاع مقدس/ دو مصاحبه با محسن رشید
چکیده :بعد از فتح خرمشهر، عراق همچنان ۲۵۰۰ کیلومتر مربع را در اشغال خود نگهداشت تا بر سر میز مذاکره دست برتر را داشته باشد. / بنیصدری که در جبهه جنگ ترک موتور مینشست و به خطوط مقدم سر میزد نمیتواند خائن باشد. او میخواست در جنگ پیروز شویم، ولیکن میخواست از پیروزی در جنگ، برای پیروزی جناح خود در داخل حاکمیت بهره بگیرد. دوست داشت در جنگ پیروز شود تا در تهران حرف اول را بزند و رقبای خود را منزوی کند....
محسن رشید، رییس سابق مرکز مطالعات جنگ سپاه است. او از اعضای دفتر سیاسی سپاه پاسداران در دوره دفاع مقدس بوده است. او را نسل امروز شاید به عنوان یکی از مسئولان ستاد میرحسین موسوی بشناسند، اما در میان نسل جنگ بیشتر به عنوان یک پژوهشگر و صاحبنظر در زمینه دفاع مقدس مشهور است. در روزهای اخیر دو مصاحبه از این سردار سابق جنگ و تحلیلگر فعلی در رسانهها منتشر شده است که میتوانند تصویری کارشناسیتر و البته متفاوت با تبلیغات رسمی رایج و غالب یا برخی نقدهای خصمانهی مطرح، به دست دهند. در پایان هفتهی دفاع مقدس، هر دوی این مصاحبهها را یکجا و بیکم و کسر در اختیار خوانندگان کلمه قرار میدهیم.
بازخوانی چالشی ِ فتح خرمشهر و پس از آن؛ مصاحبه با «جماران»
سردار محسن رشید دوست ندارد در مورد خرمشهر گفتوگوی یکطرفه داشته باشد و تصورش بر این است که هر چه این سالها گفته شده، کفایت میکند. او میخواهد به موضوع فتح خرمشهر به صورت چالشی پرداخته شود تا شاید از دل آن، نکاتی به دست آید که تاکنون گفته نشده است. ماجرای خرمشهر و آزادی آن برایش به خاطرهای تاریخی تبدیل شده و با یادآوری هر موضوع گاهی لبخند و گاهی ابروانش در هم میرود. او از اینکه برخی به شبیه سازی اتفاقات جنگ با اوضاع کنونی کشور میپردازند، گلایه دارد و میگوید: آنچه در فتح خرمشهر و دوران جنگ رخ داد، در زمان و مکانهای دیگر قابل شبیه سازی نیست و افرادی که این کار را میکنند، در اشتباه هستند…. گفتوگوی پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران را با رییس سابق مرکز مطالعات جنگ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را با هم میخوانیم.
فکر میکنید بعد از سالها میتوانیم با یادآوری فاکتورهایی که منجر به پیروزی در خرمشهر شد، به پیروزیها و پیشرفتهای دیگری برای کشور دست پیدا کنیم؟
حوادث تاریخی هویتساز هستند چه توام با شکست باشند یا همراه با پیروزی، طبیعا پیروزیها به تقویت خودباوری و انسجام ملی و هویت ملی کمک میکند و شکستها هم خالی از دستاوردهای تجربی نیستند. لذا فاکتورهای کسب موفقیت قابل الگوبرداری است. اما مشابهسازی حوادث تاریخی با حوادث جاری اگر چه به درک بهتر مخاطب کمک میکند ولی انطباق حوادث با یکدیگر صرفا یک امر تخیلی است و دور از واقعیتهاست.
مثلا چه شبیه سازیهایی در این مقطع با دوران جنگ صورت میگیرد که گلایهمند هستید؟
بهتر است وارد این مبحث نشویم.
آیا مفید میدانید فاکتورهایی که سبب پیروزی در فتح خرمشهر شد بازخوانی کنیم؟
من از شما که از نسل جدید هستید این سوال را میپرسم: شما چه سودی از طرح این قصه میبرید؟ ما که وقتی خاطرات آن زمان را مرور میکنیم احساس شادی و طراوت میکنیم ولو اینکه به آنچه میخواستیم، نرسیده باشیم افسوس هم میخوریم که چرا تا آخر خط با همسفران شهیدمان همراه نبودیم از سوی دیگر طراوت خاطرات گذشته، در تجدید حیات انقلابی ما بسیار موثر و انرژیزاست. جنگ بخشی از زندگی و وظیفه ما بوده و هست اما برای من سوال است که نسل شما برای چه دنبال این موضوع است؟
فقط برای دانستن فاکتورهای پیروزی در فتح خرمشهر است تا اگر خدای ناکرده در موقعیتی مشابه قرار گرفتیم بتوانیم از این تجربیات استفاده کنیم.
بازسازی فضای فتح خرمشهر به شناخت و بکارگیری المانهای اجتماعی نیاز دارد؛ نیاز به فضای فرهنگی و اجتماعی مناسب خود را دارد. ببینید؛ هیچ درختی در زمستان شکوفه نمیزند ولی بهار که از راه میرسد هر گیاهی، حتی علفهای هرزه هم سبز میشوند. طبیعی است هر مبحث اجتماعی را باید در بستر زمانی خودش مورد مطالعه قرار داد. از سوی دیگر امکان بازگشت زمان به عقب وجود ندارد و بازسازی حوادث گذشته در زمان حال ممکن نیست.
ا
ز آن زمان بگویید که در چه بستر تاریخی موفق به فتح خرمشهر شدیم؟ چطور جامعه ایرانی به هدف مشترکی رسید و همت کرد و از مال و جان مایه گذاشت تا به پیروزی رسید؟
موضوع جنگ به زمانی باز میگردد که انقلاب تازه به پیروزی رسیده بود و انقلاب همچنان از مبداء خود فاصله نگرفته بود. گویی بهار انقلاب ادامه داشت. طبیعتا در بهار انقلاب هر حادثهای که برای انقلاب اتفاق بیفتد تحت تاثیر عوامل به وجود آورنده انقلاب قرار میگیرد. بروز جنگ هم که خود یکی از تبعات انقلاب بود و زمان وقوع آن با زمان پیروزی انقلاب فاصلهای نداشت تحت تاثیر جو اوائل انقلاب قرار داشت. دومین موضوع، خود حادثه است که ملت یا سرزمینی که هویت یک ملت و امتی است مورد تجاوز قرار گرفته بود و دفاع در مقابل این تجاوز یک امر فطری بود. سوم اینکه روحیه انقلابی و ایثارگری که آن روزها با فرهنگ عمومی مردم در هم تنیده شده بود و امکان تفکیک نیروهای مردمی از فرهنگ ایثارگری وجود نداشت هم تاثیر فراوانی بر روند جنگ داشت. این دست عوامل موجب شده بود تا وحدت ملی تجلی ویژهای در عملیات فتح خرمشهر پیدا کند.
مدتی از انقلاب گذشته بود که جنگ شروع شد. روحیه مردم و حکومت قبل از پیروزی خرمشهر چگونه بود؟
پاسخ به این سوال نیاز به تحقیقات مفصل دارد و برای پاسخ علمی باید یک گروه پژوهشی را به کار گرفت تا این کار را انجام دهد. اما اجمالا باید بگویم: زمانی که حادثهای رخ میدهد، به میزانی که از مبانی اصولی برخوردار باشد بر حوادث پیرامونی خود اثر میگذارد. انقلاب در سال ۵۸ با مبانی مکتب سیاسی امام خمینی شروع شده و یکسال و نیم بعد این کشور تازه انقلاب کرده مورد هجوم قرار گرفته در حالی که از پتانسیل مردمی با حضور ۹۸ درصدی مردم در پای صندوقهای رای برخوردار بوده است. طبیعتا این ملت که سرمست پیروزی است و از طراوت پیروزی در شادی عمومی بسر میبرد تجاوز بیگانگان را نمیپذیرد و حتما در برابر متجاوز میایستد. همچنین اگر روند حوادث در یک جامعه نشاندهنده پیروزهای پی در پی باشد روحیه خودباوری در مردم قوت میگیرد. و در مقابل اگر دور، دور شکست باشد یا مردم دچار احساس بن بست شده باشند روحیهها متفاوت خواهد بود. ما بعد از چند عملیات موفق به آزادی خرمشهر دست یافتیم.
در آستانه پیروزی، انگیزهها و روحیه رزمندگان چطور بود؟
به جای پاسخ به شما من از شما سوال میکنم: شما به عنوان یک ایرانی مسلمان اگر کشور ایران مورد هجوم کشورهای همسایه قرار بگیرد، شما چه عکسالعملی خواهید داشت؟ یعنی میپذیرید مرزهای کشور مورد تجاوز قرار گیرید؟! مسلما نمیپذیریذ!
به نظر شما روحیه دفاعی امروز کشور مانند زمان جنگ است؟
دفاع از مرزهای کشور یک واکنش فطری و ملی است که در هر دورهای وجود دارد. هرچند که فضای جامعه امروز ما با آن روز متفاوت باشد. امروز به طور طبیعی پتانسیل مذهبی و انقلابی ملی تغییر کرده است ولی فطرت بشری که تغییری نکرده و بر اساس فطرت هر انسانی دفاع از خود را واجب میداند. دفاع از حریم یک کشور هم دفاع از خود است.
شما منکر آسیبهای وارد آمده به انسجام ملی هستید؟
اگر این روزها ابهاماتی در ذهن جامعه وجود دارد، مانع از بروز روحیهٔ دفاع ملی در برابر تجاوزگران نیست. من روحیه ایرانی را بهاری توصیف میکنم شاخصهای فرهنگ شیعی هم ترویج کننده روحیه بهاری است. از جمله ویژگیهای روحیهٔ بهاری این است که پیش بینی واکنشهای عمومی را برای طرف مقابل دشوار میکند. اگر در فضای امروزی احساس شود حس دفاعی در مردم تضعیف شده، این احساس از واقعیت تاریخی مردم ما به دور است. امروز به یمن دوران سرافرازانهٔ دفاع مقدس، ملت ما با تهدید بالفعل خارجی روبرو نیست و لذا درک واکنش عمومی در برابر تجاوز احتمالی دشوار است ولی اگر در مقابل تهاجم عینی قرار گرفتید شاخصهای دفاعی ما در آن روز با امروز فرق اساسی خواهد داشت.
به نظر میرسد انگیزه ملی و مذهبی بالاترین انگیزه رزمندگان در فتح خرمشهر بود؟
فقط انگیزه ملی مهم نیست انگیزههای فطری و دینی هم است بلکه مهمتر هم هست. متاسفانه تعریف ما از دیانت تعاریف عرفی است. معنی عرفی دیانت تنها بخشی از زندگی ما را در بر میگیرد. با این تعریف دایره دین بسیار محدود میشود، و فرع بر ملیت قرار میگیرد درحالی که حقیقت دین نه تنها فرع بر ملیت نیست بلکه حقیقت دین، تعلقات ملی را نیز در بر میگیرد.
در آغاز جنگ برای دفاع در برابر تجاوز ارتش عراق با چه موانعی روبرو بودیم؟
انگیزه دفاعی جامعه در برابر تجاوز ارتش عراق قوی بود اما بخش عمدهای از جامعه نیروهای مردمی بودند، که آشنایی با فنون جنگی نداشتند. در آن زمان بین ارتش و مردم اگرچه ارتباط عاطفی وجود داشت اما ارتباط ارگانیک وجود نداشت. این عدم پیوند سازمانی مشکلاتی ایجاد میکرد. ارتش هم جنگ را در کلاسهای نظامی و مانور و در مقابل دشمن فرضی یاد گرفته بود. در صورتی که میدان جنگ با دشمن فرضی با جنگ با دشمن عینی تفاوت بسیار دارد. ضمن اینکه خیانت شاه به ارتش، عقبهٔ مردمی ارتش را به شدت تضعیف کرده بود؛ شاه در روزهای اوج گیری انقلاب برای حفظ وضعیت داخلی کشور ارتش را در مقابل مردم قرار داد. ارتشی که بخواهد از ملتی دفاع کند، باید پارهٔ تن آن ملت باشد، که لازمه آن ارتباط عاطفی بین مردم و نیروهای مسلح است، ولی رویارویی ارتش با مردم در روزهای قبل از پیروزی، به موقعیت ملی و خودباوری ارتش آسیب سختی زده بود. مدیریت بنی صدر هم که فرماندهی کل قوا را به عهده داشت موجب شکاف بین ارتش و سپاه شده بود.
چه شد که این بیانگیزگی پایان گرفت؟
انگیزه برای مقاومت همیشه و از روز اول جنگ وجود داشت. اما این انگیزه در میدان عمل دچار مشکل شده بود. ولی بعد از ۴ ماه از شروع تجاوز سراسری ارتش عراق نوعی احساس بن بست در اداره امور جنگ بروز کرده بود.
در پایان احساس بنبست چگونه انگیزهٔ مقاومت زنده شد؟
وقتی میگویم فتح خرمشهر، نباید نگاه ما تنها محدود به عملیات فتح خرمشهر باشد، فتح خرمشهر حاصل تلاش یک دوره طلایی نه ماهه است که با شکستن محاصره آبادان شروع و به فتح خرمشهر منجر شد.
باید در نظر داشت که تحول در صحنه جنگ متاثر از تحولات در مدیریت جنگ و جامعه بود.
این تحول چه بود؟
این تحول، با حذف جریانی به وجود آمد که عناصر شاخص آن جریان بنیصدر و سازمان مجاهدین خلق بودند.
نمیخواهید درباره چگونگی این تحول توضیح بدهید؟
قصه برکناری بنیصدر و حذف منافقین، یک اقدام ابتدا به ساکن نبود. ابوالحسن بنیصدر اولین رئیس جمهور ایران اسلامی در یک رویارویی جناحی که بیش از یک سال به طول کشید، توسط اکثریت مجلس برکنار شد ولی تا زمانی که با اقدامات مسلحانه سازمان مجاهدین خلق همراهی نکرده بود از جرگه نظام حذف نشده بود. در تابستان ۶۰ که سازمان مجاهدین خلق به بهانه حمایت از بنیصدر در مقابل رای عدم کفایت مجلس به او اعلام قیام مسلحانه کردند. ابتدا در تظاهراتی مسلحانه عدهای از مردم را شهید و مجروح کردند، سپس با فاجعه هفتم تیر ۷۲ تن از سران کشور به طور دسته جمعی ترور کردند، در هشتم شهریور همان سال، رییس جمهور رجایی و نخست وزیر باهنر را ترور کردند، امنیت مردم کوچه و بازار را با انجام ترورهایی که به ترورهای کور مشهور شده بود به خطر انداختند؛ مثلا سر سفرهٔ افطار، خانوادهای را به رگبار بستند، بقال، میوه فروش و… را ترور میکردند. همهٔ این کارها را به نام حمایت از بنی صدر میکردند این وضعیت نظام را مجبور کرد برای حذف آنان اقدام کند. آنچه سبب واکنش عملی نظام علیه سازمان مجاهدین خلق شد، دست به اسلحه بردن و ترورهایی بود که آنها انجام میدادند و الا صرف مخالفت آنها با حاکمیت از اول انقلاب وجود داشت و نظام هم آنان را تحمل میکرد.
شما معتقدید که رای مجلس به عدم کفایت بنیصدر به معنی حذف او از نظام نبود؟
همراه با حذف منافقین بنی صدر نیز حذف شد. البته ما نباید رای مجلس اول به عدم کفایت ریاست جمهوری او را حذف او در صحنه سیاسی فرض کنیم. او که در یک نبرد پارلمانی مغلوب اکثریت مجلس شده بود میتوانست به حیات سیاسی خود در درون نظام ادامه دهد؛ همچنانکه امام خمینی حتی بعد از فرار او به همراه منافقین به پاریس از او خواست که به جای همکاری با منافقین بیاید به دامن ملت برگردد. اما همراهی وی با اقدامات تروریستی منافقین موجب حذف عملی او در درون نظام شد.
این تحولات سیاسی-داخلی چه تاثیری در جنگ داشت؟
آنچه که توجه به آن اهمیت دارد این است که حذف جریان موسوم به لیبرالها به پرچمداری بنیصدر و سازمان مجاهدین موجب افزایش کارایی نظام شد و دوران طلایی ۹ ماههٔ دفاع مقدس نماد افزایش کارایی نظام بعد از آن جراحی سیاسی درون نظام است. یعنی بستری که ما را از احساس بن بست در جنگ به دوران طلایی رساند، بستری است که در اثر یک تحول اجتماعی-سیاسی ایجاد شده بود. نتیجه میگیریم که مدیریت تحولات اجتماعی-سیاسی به شرطی موفق است که به افزایش کارایی نظام منجر شود.
پس از حذف بنی صدر و فتح خرمشهر، آیا جنگ در همان مسیر ادامه پیدا کرد یا با تغییراتی روبرو شد؟
فتح خرمشهر قلهای در دوران طلایی دفاع مقدس است که نماد کارایی بهینهٔ نظام نیز به حساب میآید. هرچند که بعد از فتح خرمشهر نیز جنگ ادامه پیدا کرد و حوادث مهمی چون فتح فاو و پیروزی در شلمچه به دست آمد.
چرا وجود بنی صدر در راس مدیریت جنگ مشکلساز شده بود؟
امام از قبل از شروع جنگ و در اوج بحران کردستان در ایام پایانی سال ۱۳۵۸ اختیارات خود را در حوزهٔ فرماندهی کل قوا به بنی صدر واگذار کرده بود، ولی او نتوانست این موقعیت ملی را از درگیریهای جناحی پاکیزه نگهدارد. او عامل جنگ را که یک موضوع ملی بود در مواجهات سیاسی داخلی دخیل کرده بود و به تاسی از آن سپاه را در مقابل خود و ارتش را یار خود میدید که این دوگانگی در نیروهای مسلح به یک آفت جدی تبدیل شده بود. این مساله باعث تجزیهٔ توان ملی برای مواجهه با دشمن شده بود.
در این شبیه سازیهایی که اشاره کردید با شرایط فعلی صورت میگیرد و اشتباه است، تفاوتها با مقطع فعلی را چه میدانید؟
تفاوتها خیلی زیاد است. ببینید از فرزند برومند امام حسین (ع) حضرت علی اکبر در کربلا دو رجز به دست ما رسیده که از بعد سیاسی-اجتماعی بسیار درسآموز است. آن حضرت در رجز دوم خود میگوید: میدان جنگ جایی است که حقیقتها بروز میکند و مصادیق خود را نشان میدهد. اما زمانی که جنگ تمام شد، انسانهای ایثارگر خود به خود از صحنه خارج میشوند، و در مقابل آنهایی که در بحرانها نقش درجه اول ندارند به افراد درجهٔ اول تبدیل میشوند. سخنان اخیر آقای شمخانی هم که گفته لیست رزمندگان جنگ قابل افزایش نیست، همین را میخواهد بگوید. میخواهد بگوید کسانی که در صحنه نبودند نمیتوانند جنگ را به نام خود مصادره کنند. چگونه میشود شبیه سازی کرد با وجود اینکه بسیاری از واژهها، قلب محتوایی شده و دسته بندیهای اجتماعی و سیاسی دگرگون شده است؟
الان هم گفته میشود بحرانی حادث شده و فتنهای بوجود آمده. آیا همین افتراق نیروهای انقلابی که زمانی در جنگ در کنار هم بودند هم نوعی بحران است؟
بیتردید در حال حاضر کشور با یک بحران وسیع دست به گریبان است یکی از شاخصهای این بحران هم ناشی از عدم تعریف صحیح از دسته بندیهای موجود در جامعه است.
نقش امام در هدایت جامعه و حکومت به سمت پیروزی و خروج از بن بست روزهای اول چه بود؟
شناخت سیره و شخصیت امام از جمله مسائلی است که الان خوب فهم نمیشود. متاسفانه نگاه ما به رهبران گاه آلوده به نگاه اومانیستی،گاه متاثر از فرهنگ ۲۵۰۰ سالهٔ شاهنشاهی و گاهی هم از جنس صوفیگری و مریدی و مرادی است. توضیح نقش امام در جامعهٔ امروز ما که از شاخصهای دهه اول انقلاب فاصله گرفته دشوار است. درک مسایل دهه اول انقلاب از این زاویهها قابل فهم نیست. اگر شهید همت و امثال او میدانستند که قرار است پس از شهادت آنها معروفیت پیدا کنند و مثلا اتوبانی را به نام آنها کنند اصلا حاضر به فرماندهی نمیشدند.
اگر بخواهیم نظر شما را مبنا قرار دهیم آیا نیازی ندارد به آشنایی با شخصیتهای تاریخی بپردازیم؟
ما از یک زاویه نیاز داریم لیدرها و قهرمانهایمان را بشناسیم و آنان را به جامعه و نسلهای بعدی بشناسانیم تا از آنها الگو برداری کنیم. از سوی دیگر شناسایی الگوهای تاریخی نیاز جامعه را به شناخت الگوهای زنده برطرف نمیکند. همچنانکه یکی از ویژگیهای مکتب شیعه هم این است که میگوید من به امام اعتقاد دارم زیرا الگوی زنده میخواهم و الگوی تاریخی کفایت نیاز بشر را نمیکند.
چه شاخصهایی را برای معرفی الگوهای مورد نیاز جامعه پیشنهاد میکنید؟
افتادگی و خضوع یکی از شاخصهای مهم شناسایی الگوهاست. ما امروز آلوده به مکتبهای شرقی و غربی هستیم در صورتی که در اول انقلاب اینگونه نبود. مثالی میزنم، در دههٔ اول انقلاب، چیزی به نام ورزش قهرمانی نداشتیم فرهنگ عمومی مردم در دهه اول انقلاب تنها برای پهلوانان اعتبار قائل بود. شما اگر از قهرمانان ملی دههٔ ۵۰ سوال کنید میببینید که نسبت به شاخص گذاریهای آن دوره معترضند چون موقعیت قهرمانان ملی در سایه پهلوانیهای از جنس غلامرضا تختی و پوریای ولی رنگ باخت و از موقعیت قبل از انقلاب آنها به شدت کاست ولی آنها امروز به جایگاه دوران قبل از انقلاب خود بازگشتهاند. ایکاش مساله به همین جا ختم میشد، ولی میبینیم که نه تنها قهرمانان، پهلوانان را عقب زدهاند بلکه محتوای واژه پهلوانی هم زیر و رو شده؛ امروز به هرکس که هیکلش درشتتر و زور بازویش بیشتر باشد میگویند پهلوان! در صورتی حتی قبل از انقلاب شاخص پهلوانی هیکل و زور بازو نبود، بلکه جوانمردی شاخص اصلی پهلوانی بود و قدرت بازو شاخص فرعی شناخته میشد.
یعنی در معرفی شخصیت امام خمینی هم با همین مشکلات روبرو هستیم؟
امروز کسانی میخواهند امام خمینی را معرفی کنند یا او را سیاستمداری باهوش، یا رهبری مقتدر و یا از او با شاخصه مراد و مریدی نام میبرند. در حالی که تمام این ویژگیهای امام در سایه خضوع و ایثار امام شکل گرفته بود. امروز وقتی از زهد و نماز و یا فقه و فلسفه و عرفان امام نام میبری، گویی که امام از تمام این ویژگیها همچون ابزاری برای اقتدارگرایی بهره میبرده و حال آنکه حتی اقتدار امام در سایهٔ خضوع او به دست آمده بود. امام وقتی به مردم میگفت اگر مرا خدمت گزار بخوانید بهتر است و یا در دیدار با رزمندگان میگفت: من به حال شما غبطه میخورم، این جملات ساخته ذهنش نبود بلکه به مصداق از کوزه همان برون تراود که در اوست این کلمات از اندرون جانش تراوش میکرد.
شما فقط به کلیات اکتفا میکنید، آیا نباید به مصداقها هم اشاره کنید؟
آقای محسن رضایی تعریف میکند که برای عملیاتی در جنگ خدمت امام رسیدیم و گفتیم میخواهیم تصمیم گیری کنیم، لطفا استخاره کنید که امام فرمودند نیازی به استخاره نیست و خودتان تصمیم بگیرید. امام با آن همه توکلش فرماندهان را از استخاره کردن به سوی تعقل هدایت میکرد و با واگذاری حوزه تصمیم سازی باعث شکوفایی اندیشه نظامی فرماندهان میشد. اینکه میگوییم آزادی باعث شکوفایی میشود تنها مربوط به آزادی سیاسی نیست. وقتی فرماندهان آزاد اندیش میشوند سبب بروز ابتکارات در مدیریت و طرحریزی جنگ میشود و همین قدرت ابتکار عمل سبب پیروزی در عملیاتها میگردد.
مهمترین عوامل برتری ما در صحنه جنگ چه بود؟
بر اساس علوم نظامی موازنه قوا در دوران جنگ به نفع عراق بود. ارتش عراق برای مقابله با ارتش آمریکایی شاه شکل گرفته بود و خود را تقویت و آماده کرده بود. اما در ایران بعد از انقلاب دیگر از ارتش شاه اثری نمانده بود. یعنی ارتش عراق آماده جنگ و ارتش جمهوری اسلامی در حال شکل گیری بود. از حمایت کشورهای خارجی هم که محروم بودیم. اما با ایثار توانستیم این نابرابری را جبران کنیم.
چگونه ایثارگری در این کشور به بار نشست؟
اگر موضوعی در ذهن رهبران جامعه خطور کند تاثیر خود را در سایر سطوح جامعه خواهد گذاشت. جمله مشهور الناس علی دین ملوکهم یک تجربه بشریست اگر رهبران ایثارگر باشند مردم هم خواسته یا ناخواسته از آنان تبعیت میکنند؛ وقتی امام بر سر فلان موضوع به مردم میگوید من اشتباه کردم و از مردم و خدای مردم عذر خواهی میکند، خود به خود مردم هم از او رنگ میپذیرند.
به نظر شما چرا پیروزی خرمشهر ماندگار شد و در روند جنگ تاثیر گذاشت؟
ما در هشت سال جنگ نقاط عطف مهمی داریم؛ مثل فتح خرمشهر، عملیاتهای فاو و کربلای ۵ در شلمچه. فتح خرمشهر به دو علت مهمتر از فتح فاو و شلمچه است؛ فتح خرمشهر یک پیروزی ملی است اما فتح شلمچه و فاو یک موفقیت نظامی است هرچند که اهمیت استراتژیک و تاکتیکی آن فوقالعاده است.
دربارهٔ علت تداوم جنگ بعد از فتح خرمشهر نظرات زیادی در این سالها مطرح میشود، آیا برای جامعه این موضوع یک مساله است؟
از منظر عمومی باید گفت کشور آنقدر مساله عمومی دارد که جایی برای طرح این مساله باقی نمیگذارد! اما از نظر علمی و ضرورت مرور تجارب تاریخی، پرداختن به این مساله لازم است. وقتی در یک مسابقه شرکت میکنید باید در حالی که با رقیب به شدت درگیر مبارزه هستید در بزنگاههای مسابقه تصمیم گیری آنی کنید، رقیب به شما فرصت تعلل نمیدهد اگر کوتاهی کنید ضربه خواهید خورد. اما مسابقه که تمام میشود آرامش پیدا میکنید و بطور طبیعی میتوانید بهتر فکر کنید.
میخواهید بگویید که هنوز آرامش لازم برای آنالیز وقایع دوران جنگ به وجود نیامده است؟
امام در یکی از پیامهایشان مشهور به پیام مقاومت که بعد از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ به مردم داد، بررسی علل پذیرش قطعنامه را به فرصتهای مناسب موکول کرد ضمن اینکه تاکید کرد مسوولان وقت نظام مورد اعتماد من هستند آنها را متهم نکنید. ولی امروز میبینیم به جای بررسی علمی و منطقی علل پذیرش قطعنامه مسولان وقت را مورد حمله قرار میدهند، گویا که موضوع بررسی علل پذیرش قطعنامه بهانهای بیش نبوده و این موضوع را بهانهای برای تسویه حسابهای داخلی قرار دادهاند. مسولان جنگ در آن زمان غیر از آیتالله خامنهای، آیتالله هاشمی، آقای محسن رضایی و مهندس میرحسین موسوی کس دیگری نبوده، امام جنگ را با واسطهٔ همین افراد مدیریت میکرده ولی امروز میبینیم ۳ نفر از این ۴ نفر را نوشاننده جام زهر به امام معرفی میکنند. موضوع جنگ به جای اینکه حلاجی علمی، تاریخی و تجربی شود به میدان کشمکشهای سیاسی افتاده و اجازه نمیدهند موضوع به طور صحیح حلاجی شود.
اگر بخواهیم حوادث دوران جنگ را بررسی علمی کنیم باید از کجا آغاز کنیم؟
ابتدا باید موضوع جنگ ۸ ساله را به سطوح مختلف تقسیم کنیم و از تداخل مباحث پرهیز کنیم. وقتی که عنوان دفاع مقدس را برای حادثه جنگ به کار میبریم بدین معناست که جنگ را از منظر فرهنگی و ارزشهای انسانی نگاه میکنیم. خوب این نگاه بسیار ضروری، مفید، کار ساز و انسان ساز است. اما در این حوزه جایی برای نقد و بررسی علمی وجود نخواهد داشت. اگر قرار به نقد و بررسی علمی است، در گام اول باید استراتژیها و راهبردهای دوران جنگ را مورد مطالعه قرار داد. ما اگر جایگاه تصمیم به ادامه جنگ پس از خرمشهر را در راهبرد نظامی جمهوری اسلامی نفهمیم، نمیتوانیم درباره سایر ابعاد آن قضاوت درستی پیدا کنیم. این جمله مشهور امام که در یکی از پیامهایش بعد از پایان جنگ میگوید: ما در جنگ برای یک لحظه هم نادم و پشیمان از عملکرد خود نیستیم. در حوزهٔ راهبردشناسی مفهوم دارد. یعنی امکان ندارد که امام ریز و درشت حوادث جنگ را تایید کند. اگر این بیان امام را به حوزهٔ تاکتیک بخواهیم تسری دهیم به پاسخهای صحیح دسترسی پیدا نمیکنیم.
چرا استراتژی ادامه جنگ بعد از پیروزی خرمشهر درست است؟
این سوال از زوایای مختلف قابل پرداختن است. اما بهتر است به جای پاسخ به متن سوال شما روش دستیابی به این استراتژی را مورد توجه قرار دهیم.
ظاهرا میخواهید به نکته جدیدی اشاره کنید!
بله همین طور است؛ در اتخاذ استراتژی فقط انتخاب صحیح هدف مهم نیست، روش تصمیمگیری هم مهم است. برای تصمیمگیری در طراحی راهبردهای نظامی چه روشی بهتر از اینکه فرمانده کل قوا، عالیترین کارشناسان صحنه جنگ و مدیران رده اول سیاسی و نظامی کشور را در تصمیمسازی سهیم کند.
چگونه برای ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر به تصمیم رسیدیم؟
تصمیم گیری برای ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر طی دو جلسه با حضور مدیران عالی کشور در حضور امام برگزار شد. جلسهٔ اول با حضور روسای سه قوه، نخست وزیر و حاج سید احمد آقا خمینی در محضر امام تشکیل شد. در آن جلسه اکثر اعضای حاضر در جلسه ادامه جنگ را ضروری میدانستند اما دلایل آنها برای تداوم جنگ، برای امام اقناع کننده نبوده است. در جلسه دوم که نظامیان نیز حضور داشتهاند استدلال نظامیان که تامین خرمشهر و آبادان را در صورت توقف جنگ ناپایدار میدانستند مورد قبول امام قرار میگیرد.
افکار عمومی در آن روز چه انتظاری از مدیریت عالی کشور و فرماندهان جنگ داشت؟
ماشین جنگ روی دور پیروزی افتاده بود؛ آبادان و سوسنگرد و خرمشهر و بستان آزاد شده بود، ملت نمیپذیرفت که مسوولین کشور پس از این موفقیتهای به دست آمده با صدام متجاوز دور یک میز بنشیند و بخواهند به وسیلهٔ مذاکره با او منافع ملی ایران و غرامتهای ناشی از تجاوز ارتش عراق را پیگیری کنند.
اگر جنگ در فردای فتح خرمشهر متوقف میشد امروز در چه وضعیتی بودیم؟
من این سوال را از شما میپرسم: راستی اگر آن روز که هنوز برخی از سرزمینهای کشور همچون شلمچه، طلائیه، فکه، جبل حمرین، ارتفاعات مشرف به مهران، ارتفاعات مشرف به سومار و نفت شهر در اشغال تجاوزگران بود با متجاوزین دور یک میز مینشستیم آیا سرنوشتی چون اعراب در مذاکرات نافرجام ۵۰ ساله خود با رژیم غاصب اسرائیل پیدا نمیکردیم؟
مگر بعد از فتح خرمشهر عراقیها را از خاک ایران بیرون نکرده بودیم؟
ارتش عراق از ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ تا ۲۷ دی همان سال قریب ۱۵۰۰۰ کیلومتر مربع از سرزمینهای ایران اسلامی را اشغال کرد. طی سال اول جنگ با نبردهای محدود، نزدیک به ۱۰ درصد مناطق اشغالی را آزاد کردیم. در سال دوم جنگ و در نتیجهٔ آن دوران طلایی ۹ ماهه وسعت مناطق آزاد شده نزدیک به ۷۰ درصد مناطق تحت اشغال دشمن را در بر میگرفت. اما هنوز بیش از ۳۰ درصد از سرزمینهای اشغالی آزاد نشده بود. اندکی پس فتح خرمشهر عراق با یک تدبیر نظامی و با اتخاذ پرستیژ مسالمت جویانه و به ظاهر صلح طلب نیمی از مناطق در اشغال مانده را تخلیه کرد و از دشتهای آسیب پذیر به ارتفاعات مرزی ایران عقب نشینی کرد. اما همچنان ۲۵۰۰ کیلومتر مربع را در اشغال خود نگهداشت تا بر سر میز مذاکره دست برتر را داشته باشد. آری اینچنین بود برادر! (با عرض پوزش از شما خواهر خبرنگار، مقصودم از به کارگیری کلمه برادر به جای خواهر یادآوری سخنان آتشین مرحوم دکتر شریعتی بود.)
عجب پس ما چقدر نسبت به اطلاعات دوران جنگ بیخبریم!
چه کنیم از دست روزگار که چرخش آن پیش کسوتان جبهه جهاد و شهادت را یا به گوشهای رانده و یا با تاسف فراوان بعضا آنها را به صف آرایی در برابر هم کشانده است!
به نظر شما برای جلوگیری از این آفتها چه باید کرد؟
نگاهها باید بر اساس تجربهاندوزی از آنچه حادث شده است باشد نه آنچه میتوانست حادث شود. در دوران بیست و چند سالهٔ پس از پایان جنگ چند بار خطر وقوع جنگ برای کشور پیش آمد ولی رهبری و مدیریت عالی نظام نگذاشتند جنگی صورت بگیرد. این نحوه مدیریت در سطح عالی کشور نتیجهٔ تجربهٔ مسؤلین ما از دوران جنگ ۸ ساله است. ما باید به درس آموزیهای ارزشمند آن دوره بپردازیم نه اینکه به بهانه تحلیل تحولات دوران جنگ، افتخارات ملی خود را مخدوش کنیم و افتخارآفرینان آن دوران را هدف حملههای بیانصافانه قرار دهیم.
پیشبینی جنگ و غافلگیری مسوولان؛ مصاحبه با «تاریخ ایرانی»
رهیافتهای متفاوتی در باب حمله عراق به ایران مطرح شده است که میتوان آنها را در یک سنخشناسی کلی دستهبندی کرد. برخی آن را یک حرکت پیشگیرانه از سوی رژیم عراق جهت مقابله با صدور انقلاب میدانند. برخی دیگر تلاش برای دستیابی به آبهای آزاد را دلیل این حمله بر میشمارند و بعضی دیگر آمریکا را صحنهگردان این جنگ میدانند. همچنین عدهای تصمیم صدام مبنی بر حمله به ایران را تحت تاثیر اسرائیل میدانند. از نگاه شما کدامیک از این تحلیلها به واقعیت نزدیکتر است؟ تحلیل شما در این باره چیست؟
من فکر میکنم که ترکیب همه اینها در جنگ موثر بوده است ولی به نظر من عامل تامه و مهم همان وقوع انقلاب بود. البته اگر انقلاب هم نمیشد باز هم یک سری عوامل جانبی وجود داشت که البته شاید به جنگ منجر نمیشدند ولی به هر حال وجود داشتند. در اینکه عراق پتانسیل جنگ علیه ایران را داشت تردیدی نیست. بخشی از این امر به موقعیت ژئوپلیتیکی عراق، بخشی به مدل حاکمیت عراق و بخشی به شخصیت رهبری عراق بر میگردد. این سه عامل در کنار هم یکدیگر را تقویت کردهاند. ما حتی در زمان ملک فیصل اولین پادشاه عراق بعد از استقلال که دستنشانده انگلیسیها بعد از جنگ جهانی و تجزیه عثمانی است، هم این مشکلات را داشتیم. با اینکه او یک شخص انگلیسی بود و رضا شاه را هم انگلیسیها در ایران به سلطنت رساندند و در واقع پشت صحنه دو رژیم ایران و عراق، امپراتوری بریتانیاست با این حال هنگامی که انگلیسیها رضا شاه را به نفع ملک فیصل فریب داده و از او میخواهند حاکمیت جدید در عراق را به رسمیت بشناسد تا در مقابل رژیم جدیدالتاسیس عراق هم حقوق ایران در اروند را بپذیرد، رضا شاه حکومت جدید عراق را به رسمیت میشناسد ولی رژیم عراق از پایبندی به تعهدات خود شانه خالی میکند، یعنی حتی وقتی یک ابرقدرت صحنهگردان پشت پرده هر دو کشور است باز هم طرف عراقی حقوق ما را زیر پا میگذارد.
در زمان عبدالکریم قاسم هم که دارای گرایشات شدید ضد غربی است نه تنها حقوق کشور ما نادیده گرفته میشود بلکه روابط دو کشور بسیار حاد میشود. در دوره عارف هم اختلافات حل نشد. پس میبینید که از روز تاسیس عراق جدید تا زمان هجوم سراسری ارتش صدام حسین به ایران اختلاف بین دو کشور وجود دارد. همچنان که دولتمردان جدید عراقی نیز گهگاه نشان میدهند که این اختلافات هنوز حل نشده است. لذا میتوان گفت که سوابق اختلافات مرزی بین دو کشور یکی از عوامل قطعی بروز جنگ بوده است همچنان که عوامل دیگری هم در بروز جنگ نقش غیرقابل انکاری داشتهاند. البته اینها علت موجده بودهاند نه علت غایی. علت غایی در وقوع جنگ، بروز انقلاب در ایران است و متاثر از تحولاتی است که در پی انقلاب اسلامی به وجود آمده و موجب دگرگونی توازن منطقهای و در نتیجه تاثیرات جهانی آن شده است. اگر انقلاب نمیشد جنگی با این وسعت صورت نمیگرفت و حداکثر امکانی که برای بروز جنگ بین ایران و عراق متصور بود، جنگی بود کوتاه مدت؛ جنگی که تصمیم درباره چگونگی مدیریت و پایان آن به روابط دو قطب آن روز دنیا یعنی آمریکا و شوروی بستگی داشت.
در جلد اول کتابی که وزارت امور خارجه ایران به نام جنگ تحمیلی منتشر کرده به نقل از روزنامه «تشرین» سوریه گزارشی از نشست داخلی حزب بعث عراق آورده شده است که مربوط به زمان پذیرش قرارداد ۱۹۷۵ است. بر اساس این خبر صدام در این نشست از علت پذیرش قرارداد ۱۹۷۵الجزایر پرده بر میدارد و در توجیه چرایی پذیرش قرارداد ۱۹۷۵ میگوید که انبارهای مهمات ما خالی شده بود و حتی یک بمب هم برای جنگ با کردهای طرفدار ملامصطفی بارزانی نداشتیم و بنابراین مجبور بودیم صلح کنیم و در همان جلسه وعده حمله به ایران در سالهای نزدیک را میدهد. صدام حسین پذیرش قرارداد ۱۹۷۵ را تحقیر شخصیت خود تلقی میکرد، او در حالی که مقام دوم عراق آن روز و معاون رییسجمهور حسن البکر بود به عنوان طرف عراقی پای قراردادی را امضا کرده بود که طرف دیگر آن امضای محمدرضای پهلوی قرار داشت. اینکه شخصیت دوم عراق قراردادی را امضا میکرد که شخصیت اول ایران امضاکننده آن بود نوعی بیحرمتی به شخصیت اول ایران بود لیکن این دست خودبزرگبینی و اهانت به طرف مقابل او را ارضا نمیکرد و مدام در اندیشه تلافی بود. بنابراین صدام فرصتی را جستجو میکرد تا تحقیری را که در قرارداد ۱۹۷۵ تجربه کرده بود جبران کند. عراقیها اینگونه فکر میکردند که وابستگیشان به اردوگاه شوروی برای پیروزی نظامی در مقابل ایران شاهنشاهی که از حمایت آمریکا برخوردار بود، کافی نیست. لذا به مرور گرایشات خود را از اردوی شرق روسی به سمت سوسیالیسم فرانسوی تغییر دادند و نیروی هوایی خود را که دربست متکی به تجهیزات روسی بود به میراژهای فرانسوی مجهز کردند. ضمن اینکه میلیاردها دلار خرج تجهیزات زرهی روسی خود کردند به طوری که محمدرضا پهلوی وقتی در برابر سوال چرایی خرید ۱۰ میلیارد دلاری سلاح از آمریکاییها قرار گرفت، به تجهیزات مدرن شده عراقیها استناد کرد. بنابراین عراقیها به مرور خود را آماده آغاز جنگ علیه ایران میکردند که اتفاقا در حین این اقدامات انقلابی به وقوع پیوست و وضعیت جدیدی را پیش آورد. آنها ملاحظه کردند که در پی این انقلاب، ایران متحد و حامی اصلیاش یعنی آمریکا را از دست داده و بنابراین موقعیت مناسبی برای حمله به ایران به وجود آمده است. ایران شاهنشاهی جایگاهی در پازل جهانی داشت که این جایگاه متکی به ناتو و آمریکا بود، ولی انقلاب این پازل را به هم ریخت و ایران مستقلی تشکیل شد که از یک سو شوروی مرزهای شمالی آن را تهدید میکرد و از طرف دیگر آمریکاییهایی که حیثیت و منافع خود را در ایران از دست رفته میدیدند و با تصرف لانه جاسوسی تحقیر شده بودند بسیار خشمگین به نظر میآمدند. این موارد، از نگاه رهبران عراقی وضعیت بسیار ویژهای برای حمله به ایران تلقی شده بود.
اگر به حوادث سال ۵۹ نگاهی بیندازیم شاهد آغاز حملات ارتش عراق از اوایل تابستان ۵۹ به مرزهای ایران هستیم که اواخر تابستان همان سال شکل جدیتری به خود میگیرد. با این حال در لحظه آغاز رسمی جنگ نهادهای سیاسی و نظامی ایران به نوعی غافلگیر میشوند. وقوع جنگ تا چه اندازه برای سیاستمداران ایران قابل پیشبینی بود؟ چرا ایران آن طور که باید (به خصوص در همان روزهای ابتدای جنگ) توان مقابله با ارتش عراق را نداشت؟
آمادگی عراقیها و احتمال بروز جنگ را فقط در صحنههای نظامی نباید دید. صحنههای غیرنظامی هم این امر را نشان میدهد. من فکر میکنم ما در شخصیتشناسی صدام و موقعیت عراق دچار ضعف بودیم. ببینید تیرماه ۵۸ در کنفرانس غیرمتعهدها در هاوانا، ابراهیم یزدی به عنوان وزیر امور خارجه دیداری با صدام حسین داشت که از آن دیدار کاملا راضی بیرون میآید. من یادم هست ابراهیم یزدی وقتی از هاوانا برگشت نظرش این بود که با صدام حسین گفتوگو کردیم و روابطمان به زودی خیلی خوب خواهد شد. در حالی که در خاطرات شخصیتهای عراقی که بعد از سقوط صدام منتشر شده معلوم میشود بعد از اینکه ابراهیم یزدی جلسه را ترک میکند صدام از نفر سومی که در آن دیدار حضور داشته و عراقی بوده میپرسد به نظر تو این دیدار چطور بود؟ آن شخصیت عراقی هم از مراودات با طرف ایرانی ابراز رضایت میکند. اما صدام فهم سیاسی او را تمسخر کرده و میگوید: دماری از روزگار ایرانیها درآورم که در تاریخ ثبت کنند. میبینید که درک این اهداف صدام نیازمند شناخت شخصیت این مرد بوده است. امام، صدام را به خوبی میشناخت ولی این شخصیتشناسی در ما نبود. امام در زمان تبعیدش در عراق این مرد را به خوبی شناخته بود: در اوج اختلاف بین ایران شاهنشاهی با عراق بعثی قبل از قرارداد ۱۹۷۵، رژیم عراق سعی میکند از امام که شاخصترین مخالف محمدرضا پهلوی بود، سوءاستفاده کرده و مواضع امام را طبق توقعات خود در مساله اروندرود همسو کند. لیکن امام منافع ملی را به پای مبارزه با رژیم محمدرضا شاه خرج نکرد و خواسته صدامیان را قاطعانه رد کرد.
دهم بهمن ۵۷ وزیر کشور عراق در عربستان با وزیر کشور عربستان گفتوگو میکند و موضوع مذاکراتشان هم چگونگی جلوگیری از گسترش انقلاب اسلامی بود، یعنی زمانی که هنوز انقلاب پیروز نشده است. ۱۹ یا ۲۰ بهمن که هنوز حکومت سقوط نکرده بود، سفیر عراق در فرانسه میگوید ما به شاه پناهندگی میدهیم. اندکی بعد از پیروزی انقلاب تجاوزات مرزی عراق آغاز شد. در اسفند ۵۷ چند هلیکوپتر عراقی در منطقه یسرشیو کردستان در خاک ایران فرود میآید و افراد ناشناختهای را در آنجا پیاده میکند. ۱۳ فروردین ۵۸ یعنی فردای رای مردم به برپایی نظام جمهوری اسلامی، هلیکوپترهای عراق در مرز مهران به مرزهای هوایی ایران تجاوز میکنند. در تیرماه ۱۳۵۸ صدام حسین در یک کودتای بدون خونریزی علیه حسن البکر، رییسجمهور وقت عراق، فرماندهی کل نیروهای مسلح را به دست گرفت و تنها چند روز بعد هواپیماهای عراق به ایران حمله کردند. در سردشت ۱۵ نفر را کشتند. در پاوه دیوار صوتی را شکستند. همه این موارد نشان میدهد که مردم ایران در صورت پیروزی انقلاب باید طعم جنگ با عراق را بچشند.
اما ما به سه دلیل با وجود این شواهد و قرائن مبنی بر حمله باز غافلگیر شدیم. اول اینکه ما در دور پیروزی بودیم. ما شاه را به عنوان مهمترین متحد آمریکا بعد از اسراییل در خاورمیانه از سلطنت پایین کشیده بودیم و از آن بالاتر سفارت آمریکا به عنوان یک ابرقدرت جهانی را تسخیر کرده بودیم و افرادش را دست بسته گروگان گرفته بودیم. به همین دلیل این حس پیروزی اجازه نمیداد که اصلا به این فکر کنیم که کسی در حد و اندازه عراق بخواهد به ما حمله کند. دوم اینکه ما در آن زمان آنقدر گرفتار آشوب داخلی و درگیریهای جناحی و ساختارسازی سیاسی بودیم که فرصت اینکه به جنگ فکر کنیم را نداشتیم. سوم اینکه ارتش ما خیلی تحلیل رفته بود و سپاه هم که اصلا نظامی نبود. تازه همین توان باقیمانده ارتش هم با مختصر توان سپاه که نظامی هم نبود، درگیر آشوبهای نظامی کردستان بودند. اگر نگاه کنید میبینید یک هفته بعد از پیروزی انقلاب در۲۹ بهمن تیپ مهاباد لشکر ۶۴ غارت شد. ۲۷ و ۲۸ اسفند ۵۷ پادگان لشکر ۲۸ سنندج محاصره شد. آخر فروردین ۵۸ در نقده آشوب نقده برپا شد. اواسط تیر ۵۸ پاسداران مریوان که بومی هم بودند قتلعام شدند. آخر مرداد ۵۸ پاوه آشوب شد و اصلا فضای کردستان را نظامیگری فرا گرفت. این وضعیت تا آخر شهریور ۵۹ ادامه داشت و در چنین وضعیتی ناگهان هجوم سراسری ارتش عراق شروع شد، البته بعضا برخی نگاههای غلط راهبردی هم وجود داشت و تصور این نمیرفت که اصلا جنگی به وقوع بپیوندد ولی بیتردید امام خمینی وقوع جنگ را از اول انقلاب و پیش از انقلاب پیشبینی کرده و احتمال آن را میداد.
اما ما در صحبتها و موضعگیریهای امام چنین چیزی را نمیبینیم. در مورد سایر مسوولان هم همینطور است. حتی اگر اندکی دقیقتر به موضعگیریها و سخنان مسوولان در تابستان ۵۹ نگاه کنیم هیچ موضع جدی و رسمی مبنی بر محکومیت تجاوزات عراق به کشور وجود ندارد. به عبارتی دستگاه سیاسی و دیپلماسی کشور در همان ماههای ابتدایی تجاوز به مرزها هیچ تحرکی در راستای محکوم کردن و ممانعت از وقوع جنگ از خود نشان نمیدهد، جز بنیصدر که در ۲۴ مرداد ۵۹ و آن هم بعد از حملات پیاپی عراق به مناطق مرزی ایران میگوید: «به نیروهای مسلح دستور داده شد تا به عراق مجال ندهند» ما دیگر هیچ اظهارنظری از هیچ یک از مقامات مسوول نمیبینیم. حتی بعد از حملات سنگین عراق که از اوایل شهریورماه آن سال آغاز شده و طی آن قصر شیرین به توپ بسته شد و برخی از مناطق مرزی ایران همانند تنگ ترشابه و خان لیلی به تصرف عراقیها در میآید باز هم واکنشی از هیچ یک از مسوولان دیده نمیشود. به علاوه ما هیچ تحرک دیپلماتیکی برای محکوم کردن متجاوز و جلوگیری از وقوع جنگ در آن زمان نمیبینیم. دلیل این بیتوجهیها را چه میدانید؟
فرض کنید که شما صاحب یک انبار بزرگ از یک محصول هستید و بعد یک گوشه کوچکی از این انبار آفت میزند. شما چه حسی دارید؟ چندان برایتان اهمیتی ندارد. واقعا کارهایی که عراق میکرد برای ما اینگونه بود و ما چنین حسی داشتیم. شما نمیتوانید تصور کنید که ما در اثر تغییر وضعیت حاکم بر کشور و سقوط رژیم شاه چه پیروزی بزرگی به دست آورده بودیم. با چنین حسی از پیروزی حتی با شنیدن اینکه عراق مثلا خان لیلی را گرفته اصلا کسی عراق را به حساب نمیآورد.
خود ارتش را بگوییم. نوعی ایدئولوژی ناسیونالیستی در زمان شاه به ارتش القا میشد و از تبلیغات خاکستری (یا به قول امروزیها جنگ نرم) علیه عراق استفاده میکرد. در این جنگ نرم ارتش عراق ناچیز فرض شده بود. این نکات کم اهمیتی نیست و نباید نادیده گرفته شود. ضمن اینکه آن موقع انسجامی هم در سازمان ارتش نبود بلکه ارتش در حال گذار از اصول ایدئولوژیک رژیم گذشته به رژیم جدید بود. سپاه هم ماموریت اصلیاش جنگ نبود. ماموریت سپاه حفظ و حراست از کشور بود. در کل کشور سی هزار نیرو داشت و باید کل کشور را نگه میداشت. فردای روزی که عراق حمله کرد و خان لیلی را گرفت، سالگرد شهدای ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ بود، مردم در میدان شهدای ۱۷ شهریور تجمع کرده بودند و رییسجمهور بنیصدر سخنران مراسم بود. در این تجمع مردم نیامده بودند ببینند رییسجمهور درباره عراق و تهدیدات خارجی چه میخواهد بگوید بلکه آمده بودند ببینند که آیا اختلاف رییسجمهور با نخستوزیر رجایی به پایان رسیده یا نه؟ بنیصدر سخنرانی میکرد و میگفت رجایی نباید باشد و منافقین هم از او حمایت میکردند و بسیاری از مردم هم رجایی را میخواستند. بنابراین در کشور دعوا بود. برای همین مساله اصلی کشور جنگ نبود، مساله اصلی موضوعات داخلی بود. اصلا جنگ دیده نمیشد. حتی وقتی جنگ شروع شد تا زمانی که بنیصدر نرفته بود و حاکمیت یکدست نشده بود ما جبهه قوی نداشتیم.
حذف بنیصدر ورای درستی و غلط بودن آن باعث شد حکومت یکدست شود. حکومت که یکدست شد تازه تقسیم کار انجام شد. معلوم شد چه کسانی باید بروند بجنگند و چه کسانی باید کشور را اداره کنند. اما نگاه امام متفاوت بود؛ امام دقیقا خطر تهدید خارجی را به ویژه بعد از تصرف لانه جاسوسی احساس میکرد و از همین بابت بود که کمتر از یک ماه بعد از اشغال سفارت آمریکا دستور تشکیل ارتش ۲۰ میلیونی را صادر کرد.
مواضع بنیصدر در مورد جنگ را چطور ارزیابی میکنید؟ بنیصدر واقعا قصد تضعیف جبهه داخلی را داشت؟
ببینید صحبتی از بنیصدر راجع به قبل از جنگ وجود دارد که میگوید به ما حمله نمیشود. این تحلیل ممکن است دال بر خطای دید باشد. بدون تردید بنیصدر میخواست ما در جنگ پیروز شویم، اما روشهای او روشهای درستی نبود. در مورد اینکه آیا بنیصدر خائن بود یا نه، نگاه افرادی که او را خائن بالفطره میدانند یک نگاه افراطی است. به نظر من از وقتی که بنیصدر در حوزه سیاست داخلی با سازمان مجاهدین خلق علیه حاکمیت پیوند برقرار کرد عمل او خیانتکارانه است. میخواهم بگویم که خیانت بنیصدر در حوزه داخلی است نه در حوزه جنگ. هر چند که در حوزه جنگ مدیریت مقبولی نداشت. حالا بعضیها این عدم مقبولیت روشها را دال بر خیانت او میدانند که به نظر من این طور نبود. بنیصدری که در جبهه جنگ ترک (پشت) موتور مینشست و به خطوط مقدم سر میزد نمیتواند خائن باشد. من یقین دارم که بنیصدر میخواست در جنگ پیروز شویم، ولیکن میخواست از پیروزی در جنگ، برای پیروزی جناح خود در داخل حاکمیت بهره بگیرد. دوست داشت در جنگ پیروز شود تا در تهران حرف اول را بزند و رقبای خود را منزوی کند. خوب این اسمش خیانت جنگی نیست، اما اینکه آیا میتوانست با این روشها از پس عراق برآید؟ به نظر من نمیتوانست، چون از پتانسیلهای ملی ـ مردمی نمیتوانست استفاده کند. حالا اینکه چرا نمیتوانست از این پتانسیلها استفاده کند بخشی از آن به دلیل مشاورانش بود و بخشی به خاطر دیدگاههایش و بخشی هم به خاطر رقابتهای داخلی بود.
یعنی برخی گروهها نمیگذاشتند که بنیصدر کارش را انجام دهد؟
در واقع شدنی نبود. وقتی امام دستور تشکیل ارتش بیست میلیونی را آذر ۱۳۵۸ داد و در اسفند ۱۳۵۸ حکم فرماندهی کل قوا را برای بنیصدر صادر کرد، بنیصدر میگفت این ارتش بیست میلیونی بسیج باید زیر نظر من باشد، اما ساختار و ماهیت بسیج از جنس سپاه بود و سپاه هم خود برای عملی شدن این تدبیر اقدام کرده بود ولی بنیصدر میخواست ساختار و سازمان بسیج را آن طور که میپسندد بچیند. لذا تا زمانی که بنیصدر عزل نشده بود ۲ سازمان بسیج داشتیم که یکی تحت پوشش سپاه و دیگری تحت پوشش تیم بنیصدر بودند. بسیج رسمی تحت پوشش بنیصدر بود و فرمانده بسیج رسمی را او تعیین کرده بود و مجاهدین خلق هم به جهت جلب حمایت بنیصدر از این موقعیت سوءاستفاده میکردند و در سازمان بسیج و آموزش آن نقش داشتند و دسترسیشان به تجهیزات آنان آسان بود. قدر مسلم نفوذ مجاهدین در بسیج اقدامی خطرناک و خائنانه تلقی میشد و اینها مشکلات کار بود.
بعد از آغاز رسمی جنگ از ۳۱ شهریورماه گویا ارادهای در بین مقامهای ایرانی برای پایان دادن به جنگ وجود نداشته است. مثلا ۵ مهرماه ۵۹ رجایی میگوید: «هرگز حاضر به مذاکره با عراق نیستیم» یا دو روز بعد سیداحمد خمینی این طور میگوید: «ما مصمم هستیم جنگ را ادامه دهیم» و بنیصدر این طور میگوید: «میانجیگری بین حق و باطل بیمعناست.» یا همان موقع ایران اصلا در جلسه شورای امنیت شرکت نکرد. چرا مسوولان ایران تمایل به ادامه جنگ داشتند؟
سه موضوع را باید در اینجا اشاره کنم. یکی نگاه ما به نظام بینالملل است. ما در آن موقع حداکثر به جنبش عدم متعهدها به عنوان یک نظام تقریبا مقبول نگاه میکردیم. به کنفرانس اسلامی هم یک نگاه مثبتی داشتیم ولی به سازمان ملل اصلا نگاه مثبتی نداشتیم. موضوع دیگر اینکه ما در فضایی بودیم که حس پیروزی داشتیم، بعد کسی آمده بود و حس پیروزی ما را تخریب کرده بود، ما نمیتوانستیم به این شوکی که وارد شده بود به شکلی که شما مطرح کردید پاسخ بدهیم. سوم اینکه اگر طرفی آمد یک سرزمینی را اشغال کرد و بعد گفت بیاییم مذاکره کنیم این یعنی اینکه طرف از موضع برتر میخواهد آنچه را که در زمین به دست نیاورده پشت میز مذاکره به ما تحمیل کند.
این درست است. ولی در هفته اول جنگ طی گفتوگویی که بنیصدر با نیوزویک انجام میدهد شرایط ما برای آتشبس، خروج عراق از خاک ایران و خاتمه تحرکات آن در کردستان و خوزستان اعلام شد. اما کمی بعد این مواضع در صحبتهای مقامات ما چرخش پیدا میکند، مثلا دو هفته بعد از آغاز جنگ رجایی میگوید: «ایران مبارزه با عراق را تا ریشهکن کردن کفر در سرزمین عراق ادامه میدهد. اگر صدام حسین زنده دستگیر شود، او را محاکمه خواهیم کرد.» یا هاشمی این طور عنوان میکند که: «استراتژی کلی ما این است که جنگ را از حرکات کلی نظامی به طرف حرکات مردمی ببریم. امیدوارم نبردی که شروع شده با پایان بسیار خوبی ختم شود و ما بدون آن پایان دستبردار نخواهیم بود.» و به همین ترتیب سرهنگ جواد فکوری وزیر دفاع و فرمانده نیروی هوایی معتقد بود: «با توجه به این جنگ و انقلاب اسلامی ایران این نظریه پدید آمده که در حال حاضر جنگ ما با عراق از مرحله کلاسیک خود خارج شده و نبرد ما به صورت جنگ مردمی درآمده است. پس جنگ ما، جنگ نظامی بین دو ارتش و بر سر مسائل ارضی و اقتصادی نیست، بلکه جنگ بین دو نظام اسلام و ضد اسلام است.» خوب وقتی ما شرایط آتشبس را از خروج عراق از مرزهایمان به سرنگونی رژیم عراق تغییر میدهیم یعنی ارادهای برای پایان دادن به جنگ نداشتیم و یا دست کم شرایط آن را بسیار دشوار کردیم.
ببینید نگاه همه مردم ما ایدئولوژیک بود حتی بنیصدر که میگوید میانجیگری بین حق و باطل بیمعناست این نشان میدهد که چقدر ایدئولوژیک فکر میکرد. وقتی نخبگان و توده یک کشور این اندازه ایدئولوژیک نگاه میکنند امکان چنین راه کارهای پراگماتیستی اصلا وجود ندارد. بله ما در آغاز جنگ سه شرط داشتیم. اول اینکه ابتدائا عراق مناطق اشغال شده را تخلیه کرده و پشت مرز برود. اگر چنین کرد ما آماده پذیرش آتشبس خواهیم بود. دوم اینکه غرامت ما را بدهد و سوم اینکه عمل تجاوزکارانهاش محکوم شود. در راستای پیگیری این سه شرط کنفرانس غیرمتعهدها برای گفتوگو بین دو طرف جنگ، خود را ناتوانتر از توقعات ما نشان داد. البته به نظر میرسد که جایگاه عراق در کنفرانس غیرمتعهدها ریشهدارتر از این بود که آنها بتوانند از حقوق ایرانیها که دوستان جدید و شکوهمندی بودند دفاع کنند لذا نقش میانجیگرایانه آنها در طول ۸ سال جنگ بین طرفین اعضای کنفرانس بسیار کمرنگ بود.
در سال آغازین جنگ بیشترین نقش میانجیگرانه را هیات صلح منتخب سازمان کنفرانس اسلامی داشت. در اسفند ۵۹ در اوج درگیری جناحی کشور که به درگیری ۱۴ اسفند مشهور است، کلیات طرح صلح هیات منتخب سازمان کنفرانس اسلامی مورد پذیرش ایران قرار گرفت. این مربوط به زمانی بود که قوای نظامی ما در زمین گیر کرده بود؛ خرمشهر، قصرشیرین، مهران، شوش و… از دست رفته بود، یعنی ما در شش ماه اول هم که موفقیتی به دست نیاوردیم با هیاتهای صلح مذاکره میکردیم ولی هیاتهای مزبور قدرت دفاع از حقوق ما را نداشتند و نمیتوانستند حتی کف خواستههای ما را تامین کنند.
اما سازمان ملل و شورای امنیت جایگاه مقبولی در افکار عمومی آن روز جامعه ما نداشتند، سازمانی که حقوق جوامع بشری را قربانی خواستههای قدرتهای بزرگ میکند. البته امروز هم مردم ما اعتمادی به آن سازمان و آن شورا ندارند ولی در آغاز انقلاب فقط عدم اعتماد نبود بلکه نوعی بیزاری از این سازمان وجود داشت زیرا سازمانی که صرفا حامی منافع قدرتهای جهانی است چگونه میتواند مورد اتکای کشور تازه انقلاب کردهای باشد که تنها با اتکا به قدرت مردمی خود از زیر بار ستمگری نجات یافته و حمایت قدرتهای بزرگ را از حکومت ستمگر پهلوی هنوز فراموش نکرده بود و چگونه ممکن است که به آن سازمان اعتماد کند.
یکی از شعارهای اساسی مردم در انقلاب خروش بر نظام سلطه بود، افکار عمومی مردم ایران نظام بینالمللی را نظامی ظالمانه میدانست و به تغییر آن دلخوش کرده بود. انقلاب با این آرمانها مردم را به صحنه آورده بود. به همین دلیل وقتی دانشجویان پیرو خط امام لانه جاسوسی را اشغال کردند همه ملت شادمانی کردند. از همان اول انقلاب مردم شعار میدادند «بعد از شاه نوبت آمریکا است». از طرفی تحلیلها این است که آمریکا دارد به ما حمله میکند و اتفاقا هم کارتر و هم برژنسکی کد میدهند که امیدواریم این جنگ ایران را سر عقل بیاورد. بعد ما برویم در سازمان ملل و بگوییم برای ما کاری بکنید؟ الان که سی سال گذشته آمریکاییها هنوز اجازه ندادهاند حتی برای یک بار ایران به عنوان یکی از اعضای غیردایم شورای امنیت در شورای ۱۵ نفره عضویت داشته باشد. چگونه میتوانستیم به در باغ سبز که اتفاقا هیچگونه سبزینهای در آن دیده نمیشد دلخوش کنیم؟
این شعار که کل نظام بینالملل ظالمانه است و باید عوض شود شعار کوچکی نبود و ما تا سالها پشت این شعار ایستادیم. تقریبا از سال ۶۲ است که چرخشی در نگاه بینالمللی ما ایجاد شد و ما نظام بینالملل را پذیرفتیم. البته سرمایه ما برای تحقق این نگاه آرمانی کافی نبود و با واقعیتها همخوانی نداشت ولی آرمان زیبایی بود که بر تارک تاریخ این انقلاب باقی خواهد ماند، ضمن اینکه باید همیشه آرمانها بلندتر از واقعیت ترسیم شوند لذا دست نیافتن به آن آرمان بلند دلیل بر عدم صحت این انتخاب نمیباشد.
آیا در آن زمان اختلافی میان نیروهای نظامی و سیاستمداران در رابطه با مواجهه با جنگ و ابعاد و ادامه آن وجود داشت؟
در ایران نظامیگری هرگز شبیه آن چیزی که در ترکیه یا پاکستان دیده میشود، نبوده است؛ چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب. در رژیم گذشته ارتش با وجودی که یکی از ارکان بسیار مهم رژیم پهلوی شناخته میشد نه تنها تصمیمگیرنده نبود که در تصمیمسازی هم نقش درجه اول نداشت بلکه صرفا اجراکننده تصمیمات عالیترین مقام کشور یعنی شاهنشاه بود. در خاطرات ژنرال هایزر آمده که من در روزهای قبل از پیروزی انقلاب به ایران آمدم که ببینیم میشود کودتا کرد یا نه، دیدم شاه، ژنرالهایی را در ارتش پرورش داده که توان مدیریت کشور در وضعیت بحرانی را ندارند و فقط یاد گرفتهاند دستورات را خوب اجرا کنند. پس ما چیزی به نام طبقه نظامیها و سیاسیها نه قبل از انقلاب داشتیم و نه بعد از انقلاب داریم. سپاه هم به عنوان نیرویی نظامی شناخته نمیشد. جنگ، سپاه را نظامی کرد. سپاه اگرچه معتقد بود سه بعد نظامی و عقیدتی و بعد فرهنگی دارد ولی آن موقع بعد نظامیاش ضعیف بود، تا جایی که میان ابوشریف فرمانده سپاه تهران و سپاه مرکزی اختلاف بود. ابوشریف میگفت که ما باید گردانهای نظامی تشکیل بدهیم و ستاد سپاه میگفت این نظامیگری است و من نمیپذیرم. اتفاقا در یک دوره زمانی بنیصدر میخواست ابوشریف را فرمانده سپاه کند، ابوشریف از بچههای چریک دوره دیده در فلسطین بود. ایشان فرمانده سپاه تهران بود ولی بعد از حذف بنیصدر در سپاه نماند و لذا اندیشه نظامیگری در سپاه نیز خاموش شد. کاری به اینکه این نگاه درست بود یا غلط نداریم. مهم این است که این نگاه در سپاه نبود. سپاه بخشی از جریان سیاسی بود که میگفت من متعلق به خط امام هستم. سپاه به عنوان یک بخش مهم در این طیف شناخته میشد. تنها سپاه منطقه ۷ که مقرش کرمانشاه بود و کل منطقه آذربایجان غربی و کرمانشاه و کردستان را پوشش میداد و سپاه منطقه ۸ هم که بخش جنوبی ایلام و خوزستان را پوشش میداد حضور محوری در جنگ داشتند. بقیه سپاه، سپاه کشوری بود. جنگ بود که سپاه را به سلک نظامیگری وارد کرد و امروز سپاه را میتوان یک سازمان نظامی فرض کرد که در دو دهه اخیر نقش مهمی در تصمیمسازی و تصمیمگیری و اجرای تصمیم داشته است، ولی هنوز نمیتوان نقش ثابتی برای سپاه در حوزه مدیریت کشور تعریف کرد و نیز نمیتوان گفت که مدل نقشآفرینی سپاه در مدیریت کلان کشور با چه نمونهای مشابهت دارد. سپاه در سالهای اول انقلاب هم نقش راهبردی در مدیریت کلان کشور داشت اما از آنجایی که معتقدم در آن دوران عنوان سازمان نظامی متناسب با ماهیت سپاه نبود لذا عرض میکنم که ما در سال اول جنگ طبقهای به نام نظامیانی که در مدیریت استراتژیک کشور نقش درجه اول را بازی کنند، نداشتیم.
واکنش مقامات ایرانی را در روزهای نخست حمله عراق به ایران چطور ارزیابی میکنید؟ چرا یک تحلیل واحد درباره طول مدت جنگ و ابعاد آن وجود نداشت؟
مهمترین واکنش، عکسالعملی است که امام اندکی بعد از هجوم سراسر ارتش عراق انجام داد. عراق در آغاز هجوم سراسری ابتدا با هجوم هوایی فرودگاههای مهم کشور را بمباران کرد. این عملیات عراق ضمن اینکه به فرودگاههای ما آسیب قابل توجهی زد و با هدف کاهش قدرت نیروی هوایی ما به اجرا درآمده بود، اما هدف روانی آن کمتر از سایر اهداف دشمن نبود؛ ولی امام عملیات پرهزینه دشمن را با کمترین هزینه پاسخ داد، یعنی عملیات روانی را با عملیاتی روانی پاسخ گفت. هجوم ناگهانی نیروی هوایی عراق به اکثر فرودگاههای کشور، در کوتاه مدت اثر روانی خود را گذاشته بود و نوعی انفعال توام با تحیر در همه ایجاد کرده بود که خبر آمد منتظر پخش پیام امام خمینی از صدای جمهوری اسلامی ایران باشید. دقایقی بعد پیام امام پخش شد، امام در این پیام با تشبیه حمله عراق به دزدی و تشبیه بمباران آنها به سنگاندازی گفت: «یک دزدی آمده سنگی انداخته و فرار کرده»، از سویی با اندک هزینه، عملیات روانی بزرگی را علیه مهاجمان تجاوزگر اجرا کرد و بخش مهمی از اهداف عراقیها را خنثی ساخت و از سویی دیگر تحیر پیش آمده در اذهان خودی را برطرف کرد و وضعیت منفعلانه خودیها را تغییر داد. بقیه مسوولان هم بر اساس تحلیل واحدی که بالاتفاق از علل بروز جنگ داشتند موضعگیریهای مشابهی اتخاذ میکردند. لذا درباره علل بروز جنگ، مسوولان و حتی مردم تحلیل واحد داشتند. در نتیجه در ادراک آنچه اتفاق افتاده بود فهم مشترکی وجود داشت ولی نظام تازه متولد شده ما برای پیشبینی زمان طولانی و ابعاد جنگ تجربه جنگ در این ابعاد را نداشت، بلکه میتوان ادعا کرد که دولتمردان سایر کشورها نیز تجربه چنین جنگی را نداشتند؛ جنگی که یک سوی آن یک کشور تازه انقلاب کرده در حال تحریم و سوی دیگر آن کشور دیگری به نام عراق به نمایندگی از اتحادیه عرب، کنفرانس غیرمتعهدها، کنفرانس اسلامی، خاورمیانه عربی و آمریکا و شوروی و متحدان و سازمان ملل متحد قرار است مانع از تثبیت و توسعه این انقلاب نوپا شود.














والله با بام جان دروغ چرا؟ با این کارهایی که می کنن خدای نکرده اگر این بار کشوری به ما حمله کنه از قرار خود همینا باید برن جبهه و بجنگند. آقا این اندازه این جبهه دیده ها را اذیت نکنین به فکر فردا هم باشین ها
چو به گشتی طبیب از خود نیازار
چراغ از بهر تاریکی نگهدار
بابام جان
حیف از آن همه زحمات
و افسوس از این وارثان نااهل و بی درد!
درود بر امام خمینی
درود بر میر حسین موسوی
درود بر نظامیان، سپاهیان آن زمان) و بسیجیان (آن زمان)
سلام بی پایان به شهیدان و جانبازان
چرا دولت ایران از عراق غرامت نگرفت. چرا دیه خون شهیدان ما را از عراق نگرفت؟
آقای محسن رشید نام چهار نفر را به عنوان اداره کننده جنگ نام میبرداز جمله رفسنجانی،محسن رضائی،میر حسین وخامنه ای ومی گوید امروز گفته میشود این سه نفر یعنی افراد بالا غیر از خامنه ای جام زهر رابه امام خمینی دادند در صورتیکه یادم هست در یکی دو هفته پایان جنگ آقای خامنه ای در مسجد دانشگاه تهران در سئوال یک دانشجو که پرسید از آآقای خامنه ای که چه کسی جام زهر را به امام داد جواب دادند که این مانبودیم که جام زهر را به امام دادیم،بلکه این واقعیتهای جنگ بود.واما در باره صلح در جنگ که ایشان میگوید هیچ موقع موقعیت مناسبی نداشتیم که صلح کنیم اینجانب بگویم بر اساس گفته شما ایران که شروع کننده جنگ نبود .موقعیت دشواری هم قرار داشت و از جنگ هم استقبال نمی کرد،آیا سزاوار نبود بعد از فتح خرمشهر با آن پیروزی بزرگ و بدست آوردن 33 هزار اسیر وکشته با توجه به جمله امام علی در نهج البلاغه که می گوید چنانچه دشمن به تو پیشنهاد صلح داد بپذیر چرا که آبادانی کشور در صلح است مخصوصا که این صلح را ما در موقعیت پیروزی بدست می آوردیم،نه در شرایط شکست( پس دادن جزیره فاو،حمله امریکا به هواچیمای مسافربری و حمله جوانان مسلمان بازیخورده رجوی).
و امروز دچار این نمی شدیم که یک عده بگویند در جنگ پیروز شدیم و یک عده هم بگویند که چه کسی جام زهر را به امام داد.
درود بر ررزمندگان سبز ایران و سلام بر میر حسین عزیز
دوستان این مصاحبه بازخوانی چالشی ِ فتح خرمشهر برای روزهای اخیر نیست قدیمیه تقریبا برای خرداد ماه است