کد شهادتشان، یک صلوات بود/ خاطرات دکتر محمدرضا ظفرقندی از امدادگری در دفاع مقدس
چکیده :به دو، سه نفر آخر که رسیدیم راننده گفت اینها شهید شدهاند. دلم راضی نشد. با چراغ قوه نگاه کردم و نبضهای گردنشان را گرفتم و یکی از اینها نفس کوتاهی کشید و فهمیدم زنده است. او را پایین کشیدم و روی تخت امداد گذاشتم و عملیات احیا و ماساژ قلبی را شروع کردم. سرم فراوانی به او دادیم چون معمولا از شدت خونریزی شهید میشدند. خون هم داشتیم و برایش تزریق کردیم. گروه خونش o منفی بود. بعد از سه یا چهار واحد، خونش تمام شد و دیگر خون نداشت. گروه خون من o منفی است. همان جا خوابیدم و تکنسین، دو واحد از خون مرا را گرفت و به مجروح تزریق کردیم و او را داخل آمبولانس گذاشتیم و راهی بیمارستان صحرایی شدیم. کمکم به هوش میآمد و دست و پا میزد که ما دست و پایش را گرفته بودیم که سرمها را نکند....
اتاق کار دکتر محمدرضا ظفر قندی در یکی از آرامترین زوایای بیمارستان سینا مستقر شده است. شاید این آرامش، کمترین مزدی بوده به ازای ماهها و سالهایی که پزشک جوان، داوطلب، بدون سلاحی برای کشتن، راهی خطوط مقدم جبهه شد تا دانش خود را برای نجات مردان جنگ خرج کند. باران نابهنگام نیمهتابستان، کمک میکند که عضو تیم اضطراری دانشگاه تهران در طول 15عملیات و سالهای 61 تا 67، متخصص جراحی عمومی و فوقتخصص جراحی عروق، استاد دانشگاه علوم پزشکی تهران – بیمارستان سینا، رییس سابق دانشگاه علوم پزشکی تهران و سازمان نظام پزشکی، ذهن را از فضای امروز و بیروح شهر خیس و نامهربان، به روزهایی بکشاند که آرامش و شادی و لبخند به ازای استمرار ضربان قلب یک رزمنده مجروح به دست میآمد.
در طول گفتوگو، گرچه که جملات، پیوسته و به آرامی ادا میشد اما سکوتی، چند بار، نشان از تاثر داشت. تاثر از یادآوری یاد آنها که امروز نیستند.
محمدرضا ظفر قندی در همان دوران که پزشک عمومی بود، بارها در پستهای امداد خطوط مقدم حاضر شد و شاهد بود که ارایه خدمات درمان در خطوط عملیاتی در تاریخ جنگهای دنیا بیسابقه بود.
«خطوط جبهه به صورتی سازماندهی شده بود که درمان مجروحان در کمترین زمان و فاصله امکانپذیر باشد. نیروهای امدادگر، مجروحان را در پستهای امداد تخلیه میکردند. در پستهای امداد هم، پزشکان عمومی درمانهای اولیه مثل احیای مجروح، تجویز سرم و خون و جلوگیری از خونریزیهای شدید و باز کردن راه تنفسی را انجام میدادند.»
سادهانگارانه است که این حضورها را فقط انجام وظیفه بخوانیم. حضورهایی که مشاهده صحنههایی را تحمیل میکرد که تا امروز هم فراموش نشده است.
«در عملیات والفجر 4 در منطقه پنجوین عراق که در یک محور آلوده بود و امکان رساندن غذا و آب سالم ممکن نبود، تمام نیروهای خط مقدم دچار اسهال و استفراغ شدند. در آن خط چالههایی کنده بودند و هر نفر در یک چاله پناه گرفته بود و روبهرو هم عراقیها بودند که اگر کسی سرش را بالا میآورد او را با تیر میزدند. بچهها باید درمان میشدند چون امکان جایگزینی و تحویل پست هم وجود نداشت. قرار شد که برویم و همانجا، آنها را تحت سرم درمانی قرار دهیم. تمام مسیری که با جیپ در حرکت بودیم هدف خمپارههای دشمن بود. به نقطهای رسیدیم که ماشین نمیتوانست برود و باید وارد تپهها و ارتفاعات میشدیم. حدود دو ساعت تا خط مقدم فاصله داشتیم. در طول خط به حالت دولا و سینهخیز میرفتیم و در این شرایط هم رساندن امکانات درمانی ساده نبود چون در تیررس مستقیم دشمن بود ولی باید در همین شرایط، سرم وصل میکردیم و آنتیبیوتیک تزریق میکردیم تا بچهها بتوانند سرپا بمانند.»
حضور در پست امداد، انتخاب مجروحان برای جراحی را درپیمیآورد. تریاژ، وظیفهای دردناک است که ظفر قندی از آن به تلخترین خاطره زندگیاش یاد میکند.
«در بیمارستانهای صحرایی، اولین محل تخلیه مجروحان از پست امداد، در زمانی کوتاه با صدها مجروح مواجه میشدیم. بیمارستانهای صحرایی مثل امام حسین(ع)، خاتمالانبیا(ص) و حضرت فاطمه(س) براساس محورهای عملیات و زیر خاک تعبیه شده و امکاناتش خوب بود و شش یا هفت اتاق عمل، نقاهتگاه، پذیرش، یک رادیولوژی ساده و آزمایشگاه ساده داشت. ما باید تصمیم میگرفتیم که از این شش اتاق عمل و در مواجهه با صد مجروح، بهترین استفاده را کنیم. این همان تریاژ بود.
حداکثر استفاده از منابع و امکانات برای نجات جان حداکثر مجروحان. مسوول تریاژ باید کاپیتان تیم، قویترین فرد در تصمیمگیری، احساسات و شناسایی مجروحان میبود. تمام مجروحان درد داشتند اما واجب این بود که آن مجروحی را که میتواند زنده بماند به اتاق عمل بفرستیم و بقیه را به شهر منتقل کنیم. بدترین خاطره من از دوران جنگ هم از همین انتخاب در عملیات کربلای 4 بود. وقتی وارد بیمارستانهای صحرایی شدیم، عملیات شروع شده بود. معمولا تا شروع عملیات یک یا دو روز فاصله داشتیم اما این عملیات را به دلایلی زودتر شروع کرده بودند. بنابراین، به محض ورود ما و پیش از آنکه آماده باشیم مجروح آوردند. عملیات لو رفته بود و حجم مجروحان بسیار زیاد بود.
مجروحان را با لباس گلی و با لباس غواصی میآوردند و باید با تیغ این لباسها را پاره میکردیم، چون درآوردن این لباسها اصلا امکانپذیر نبود. باید مجروحیت را ارزیابی میکردیم تا تصمیمگیری را بر اساس تریاژ و اولویت انجام میدادیم. مجروحی که ترکش به مغزش خورده و شانس زنده ماندنش پنج درصد بیشتر نبود و میدانستیم که اگر هم زنده بماند فلج میشود، باید کنار گذاشته میشد و مجروحی را به اتاق عمل میفرستادیم که شانس زنده ماندنش 50 درصد بود.
این تصمیمگیری از نظر عاطفی و احساسی بسیار سخت بود و آن روز بسیار اتفاق افتاد که برای مجروحانی که شرایط فوقالعاده بدی داشتند و شانسی برای ماندن نداشتند با وجود آنکه زنده بودند، اقدامات موثر جراحی نتوانستیم انجام دهیم. در عملیاتهای دیگر هم با این شرایط مواجه میشدیم اما برای من، اوجش در کربلای 4 بود. تنها زمانی که در جبهه به گریه افتادم در عملیات کربلای 4 بود که مجبور شدم تعداد زیادی از مجروحان را برای رفتن به اتاق عمل انتخاب نکنم و این کار را در حالی انجام میدادم که گریه هم میکردم و اشکم جاری شده بود ولی چارهای نداشتم.»
در بیمارستانهای صحرایی امکان نگهداری طولانیمدت مجروحان وجود ندارد. تمام مجروحان بعد از عمل جراحی به بیمارستانهای شهر اعزام میشوند در حالی که پرونده کوچکی هم برای آنها تشکیل شده است. تیم اضطراری هم بعد از اعزام مجروحان عازم بیمارستانهای شهر میشود تا همیار جراحان و پزشکانی باشد که مسیر درمان را ادامه میدهند. اما در مسیر شهر، حجم سنگین و فراموش ناشدنی ابرازها و واکنشهای مجروحان همسفرشان است. ابرازها و واکنشهای مغایر با هر آنچه که اصول علم پزشکی و انسانی تاکنون تقریر کرده است.
«من صحنههایی دیدم که فقط یکبار در عمرم شاهد آنها بودم. همه مجروحان درد داشتند اما میدیدم که در اوج درد، آرامششان را حفظ میکردند. در اوج درد، ذکر میگفتند و قرآن میخواندند. مجروحی را دیدم که ترکش خورده بود و هیچ نقطهای از بدنش سالم نمانده بود اما به آرامی به سینهاش میزد و حسین حسین میگفت. مجروحان بیتابی میکردند و بیقرار بودند که این بیقراری نشانه شوک ناشی از خونریزی بود. مجروحانی که ترکش به مغزشان خورده بود و مغز بیرون ریخته بود هم در کما بودند و هوشیار نبودند. اما هیچگاه از هیچکس نشنیدم که بگویند من را به جای او درمان کنید و من را زودتر از دیگری ببرید. اما طبیعی است که درد داشتند.
مجروحان بسیاری را دیدم که آنقدر نسبت به خط و جبهه و عملیات احساس تعهد و مسوولیت داشتند که قبل از اتمام درمان و به محض آنکه کمی هوشیار میشدند و در زمانی که باید به بیمارستان شهری اعزام میشدند، میگفتند من را به جبهه برگردانید. در عملیات خیبر بالای سر مجروحی بودم که چند جوان آمدند و گفتند فرمانده ما مجروح شده و حالش خیلی بد است و خونریزی شدید دارد و بیا بالای سرش. گفتم صبر کنید کارم تمام شود. خیلی بیتابی میکردند و یکی از دوستانم را صدا کردم و آمد که بقیه کار را انجام دهد و من رفتم سراغ مجروحی که میگفتند فرمانده یکی از مناطق عملیاتی بود. و اینها هم بچههای اصفهان بودند و همهشان اصفهانی حرف میزدند.
رفتم و دیدم یک دست فرمانده تقریبا بهطور کامل از بازو قطع شده و فقط از یک تکه پوست وصل مانده و دچار شوک عمیق ناشی از خونریزی شدید است و آلوده به خاک و گل است. در آن شرایط حفظ دست مطرح نبود و حفظ جان اولویت داشت. خونریزیاش را کنترل کردم و سرم وصل کردم و بعد از دو یا سه ساعت هوشیار شد. اولین سوالی که از من پرسید این بود که کجا هستم و گفتم که اینجا هستی. عشق و علاقه بین این جوانهای تحت فرماندهی ایشان بیش از یک فرمانده معمولی با یک فرمانپذیر معمولی بود. آنها برای او گریه میکردند و او هم که به هوش آمده بود میگفت بچههای من کجا هستند و من را دوباره به خط بفرست که گفتم امکانپذیر نیست و کلی با هم چانه زدیم که تو با این شرایط حالاحالاها کارداری و باید برگردی عقب.»
بمباران شیمیایی عراق در سال 64، ظفرقندی را بینصیب نگذاشت و به علت 15ساعت حضور در منطقه شیمیایی شده، از ناحیه پوست و چشم و ریه مصدوم شد. مثل تمام کسانی که در آن زمان و در آن منطقه بودند. تنها با یک تفاوت. همه مجروحان اعزام شدند و فقط ظفرقندی و دو نفر دیگر باقی ماندند چون تخلیه کامل منطقه عاقلانه نبود اما مهمتر آنکه، هیچ وسیلهای برای رفتن وجود نداشت.
«در اردوگاه بودیم که سه هواپیمای عراقی آمدند و منطقه را بمباران شیمیایی کردند. هیچ وسیله محافظتی مثل ماسک یا بادگیر استفاده نشد. نزدیکهای غروب نیروها دچار آبریزش از چشم و اشکریزش و استفراغ و سردرد شدند و با اولین استفراغ، تمام آنچه خورده بودند بالا آمد و بعد از آن، استفراغهای خشک خیلی دردناک اتفاق افتاد. با امکاناتی که داشتیم و در حد مقدماتی توانستیم درمان با سرم و دارو را برایشان انجام دهیم و باید مجروحان را با هر وسیلهای که داشتیم به مناطق عقبتر تخلیه میکردیم. از آمبولانس و جیپ و هر وسیله ممکن استفاده شد تا تمام نیروها به عقب تخلیه شوند. پشت سرمان، رودخانهای در مرز ایران و عراق بود به نام رودخانه شیلر، که به نیروها تاکید کردیم که خودشان را در رودخانه خود را شستوشو دهند و راهی مریوان شوند. من و دو نفر مجبور شدیم بمانیم. باید میماندیم تا نیروهای بعدی بیایند و منطقه را تحویل بگیرند. وسیلهای هم نمانده بود که برویم و تا نزدیکیهای صبح همانجا ماندیم.
ما هم شیمیایی شده بودیم و صبح که نیروها آمدند و منطقه را تحویل گرفتند، با یک جیپ عراقی ما را به بانه فرستادند و هلیکوپتر ما را به تهران منتقل کرد. تمام بدنم دچار سوختگی شیمیایی شده و تاول زده بود. بعد از مدتی که در بیمارستانی در تهران بستری بودم خواستم که مرخص شوم چون میدانستم که بستری بودن برای مجروح شیمیایی فایده زیادی ندارد و رفتم خانه. بدنم چنان دچار ورم، سوختگی و تاول بود که خواهرم من را نشناخت و رفت که چادر سر کند.»
تاثیر استشمام و زندگی 15ساعته با گاز خردل، تا سالها گریبان ظفرقندی را میفشارد و شاید امروز هم که از آن روزها تعریف میکند، بستن کوتاهمدت چشمها هرچند دقیقه یکبار، نشانی باقیمانده از آن مصدومیت باشد. هرچند که خود را جانباز نمیداند و علاقهای نداشت که نامش به عنوان جانباز ثبت شود و هیچگاه هم دنبال تعیین درصد جانبازی نرفت و از خدمات دولت استفاده نکرد اما باید نوشت که او در مدت زیادی از این سالها به علت تاثیر گاز خردل بر قرنیه چشم، بیشتر از فاصله سه یا چهار متریاش را نمیدید که مداوای بیناییاش را با هزینه شخصی در بیمارستان دولتی فارابی پیگیری کرد و تنفساش چنان مشکل داشت که بعد از پنج دقیقه صحبت کردن، به سرفه میافتاد و قادر به حرف زدن نبود.
«حجم کار در زمان عملیات بهگونهای بود که امکانی برای استراحت وجود نداشت. در عملیات کربلای 5، تیم اضطراری دانشگاه تهران در بیمارستان شهید بقایی مستقر بودند و سهشبانهروز بیوقفه و بدون استراحت کار کردیم و میدیدم که پاهای دوستان از فرط ایستادنهای طولانیمدت، به شدت ورم کرده بود و فاصله بین دو عمل جراحی که حداکثر 10دقیقه بود، خوابشان میبرد و دوباره برای عمل بعدی میایستادند. یکی از دوستان میگفت بیمارستان صحرایی و پست اورژانس و امداد، گل جبهه است. در خط و کل منطقه عملیاتی، انسانها را میکشتند اما اینجا، جایی بود که انسان را نجات میدادند و مایه امیدواری بود که میتوانیم خونریزی یک نفر را کنترل کنیم یا یک نفر را احیا کنیم. در یک عملیات ما در پست امداد و بلافاصله بعد از خط مقدم بودیم. در تاریکی شب، وانتی پر از مجروح آوردند. باید با چراغ قوه میدیدیم. اولین چیزی که از عقب وانت برداشتم یک پای مصنوعی بود. یعنی رزمندهای که قبلا پایش را از دست داده بود و پای مصنوعی داشت دوباره به جبهه آمده بود. مجروحان را تخلیه کردیم. بعضی از مجروحان را روی هم انداخته بودند. به دو، سه نفر آخر که رسیدیم راننده گفت اینها شهید شدهاند. دلم راضی نشد. با چراغ قوه نگاه کردم و نبضهای گردنشان را گرفتم و یکی از اینها نفس کوتاهی کشید و فهمیدم زنده است.
او را پایین کشیدم و روی تخت امداد گذاشتم و عملیات احیا و ماساژ قلبی را شروع کردم. سرم فراوانی به او دادیم چون معمولا از شدت خونریزی شهید میشدند. خون هم داشتیم و برایش تزریق کردیم. گروه خونش o منفی بود. بعد از سه یا چهار واحد، خونش تمام شد و دیگر خون نداشت. گروه خون من o منفی است. همان جا خوابیدم و تکنسین، دو واحد از خون مرا را گرفت و به مجروح تزریق کردیم و او را داخل آمبولانس گذاشتیم و راهی بیمارستان صحرایی شدیم. کمکم به هوش میآمد و دست و پا میزد که ما دست و پایش را گرفته بودیم که سرمها را نکند و خوشحال شدیم که توانستیم او را نجات دهیم.»
ظفرقندی به خاطر دارد که در تیم اضطراری، میشد از ارتوپد، جراح مغز و اعصاب، جراح عمومی و عروق، بیهوشی، جراح قلب و قفسه سینه و گوش و حلق و بینی، پزشک عمومی و تکنسین بیهوشی و آزمایشگاه و اتاق عمل سراغ گرفت که همه داوطلب و آماده اعزام بودند.
«اگر اوضاع خیلی خوب بود با هواپیمای سی 130 میرفتیم و گاهی اوقات هم اتوبوسهای در و پنجره شکسته نصیبمان میشد. اما در تمام شرایط، جامعه پزشکی و تیمهای اضطراری خدمت کردند. پای هدف مقدسی در میان بود که ترس را کمرنگ میکرد. در عملیات مختلف محیط بیمارستان بمباران شد. افراد بسیاری از تیم پزشکی شهید شدند. دکتر رهنمون و دکتر کاظمیان از تیم پزشکی بودند که شهید شدند. تعداد بسیاری از تکنسینها هم شهید شدند. تالار شهید شبانی بیمارستان سینا به نام یکی از تکنسینهای شهید نامگذاری شده. بارها در حین عمل جراحی، محوطه یا سقف بیمارستان مورد اصابت بمب یا خمپاره قرار گرفت و فرار نکردیم. آنقدر استرس و اهمیت کار بالا بود که وقتی عمل تمام میشد تازه یادمان میافتاد که گرسنه و خستهایم.»
ظفرقندی به یاد دارد که دومین و آخرین بار که گریست در طول 15عملیات، زمان مشاهده مجروحان و کشتهشدگان بمباران شیمیایی حلبچه بود.
«مجروح عراقی، سرباز یا افسر، مکرر برایمان آمد و درمانش را مثل مجروحان خودمان انجام دادیم. ملیت مجروحان هیچ تاثیری در کار ما نمیگذاشت. نباید هم میگذاشت. کوتاهی کردن درباره مجروحی به صرف آنکه عراقی بود، شایسته آییننامههای اخلاقی و قسم پزشکی و حرفه پزشکی نبود. زمان بمباران شیمیایی حلبچه، ما در بیمارستان صحرایی نزدیک به حلبچه بودیم. وقتی مجروحان و کشتهشدگان حلبچه را آوردند واقعا نتوانستم خودم را کنترل کنم. به خصوص که تمام کشتهشدگان، غیرنظامی بودند. کودک، مادر، پیرمرد، پیرزن و در حالتهای خاص. معلوم بود که کودک به مادرش آویزان شده و در همین حالت فوت کرده. صحنه بسیار رقتانگیزی بود که قابل تحمل نبود.»
اما یک سوال بیپاسخ مانده از عضو تیم اضطرار آنروزها که امروز در دورترین گوشه از بیمارستان سینا هنوز مشغول مداوای بیماران است، بیمارانی که کمترین تشابهی از روزهای سالهای 61 تا 67 را تداعی نمیکنند. رزمنده مجروح به اتاق عمل منتقل میشود. جراحی شروع میشود. علم، فراتر از تقدیر قدم بر نمیدارد. نفس از همکاری باز میماند. تپش قلب متوقف میشود. جراحان حاضر در این اتاق چه میکنند؟
«در منطقه عملیاتی، در بیمارستان صحرایی مرگ زیاد اتفاق میافتاد. خیلیها شهید میشدند. خیلیها را احیا میکردیم اما برنمیگشتند. وقتی به لحاظ علمی و بیش از اندازه علمی، احیا را ادامه میدادیم و میدیدیم دیگر برگشتی نیست، در نهایت تاسف، همه با هم صلوات میفرستادیم و فاتحهای میخواندیم. کد شهادتشان، یک صلوات بود.»
منبع: روزنامه شرق














اینها بسیجی واقعی هستند
یاد روزهایی بخیر که همه خدایی شده بودیم. نیرویی از خدا گرفته بودیم. برای خدا می جنگیدیم و ترسی از غیر خدا نداشتیم
ما از ارادتمندان قدیم آقا رضا هستیم. ولی بعضی از مطالبی که تازه بیان شده را نمی دانستیم. آقا رضا ختم مردی و معرفت است. خدا حفظش کند که الآن هم مرد و مردانه ایستاده است.
نگوییم کجایند آن مردان بی ادعا؛ تنها چشمانمان را باز کنیم تا بیابیمشان!