آزادی زندانیان ِ بیجرم به بند؛ اما چشمانی دیگر هنوز به انتظار عزیزانی دیگرند
چکیده :دو سال و اندی است منکر وجودشان هستند و می گویند که ندارند زندانی سیاسی. حالا آزاد کرده اند جوانانی را بی هیچ جرمی به بند کرده بودند. دادن آزادی که به زور گرفته بودندش. خیلی ها هم که دوران حبس را پرکرده بودند. لطف رهبری هم مثل همه کراماتش قلیل است و محدود. کرور کرور به بند کرده اند و یکی یکی آزاد می کنند... عید نمی شود وقتی چشمانی در انتظار عزیزی پر از اشک است و آه مظلوم چون بغضی ناشکفته در گلو مانده....
غریو شادی در مقابل زندان اوین، حلقه های گل بر گردن زندانیان رها شده، لبخند بر لبهای اطرافیان، بغض در گلوی از بند رستگان. چشمانی که پر از خاطره است. بر لب می خندد در دل غصه دارد. اندوه آنان که بی گناه در پشت حصار همچنان مانده اند.
بند ۳۵۰ اوین حکایت غریبی است. هر کس از آنجا می آید داستانها دارد از هم بندی هایش. از قهرمانی ها، صبوری ها. درسها گرفته اند این ساکنان اوین از کلاسهای تفسیر و تحلیل، اخلاق و قرآن. حتی کسانی که ماه هاست در فضای آزادی! نفس می کشند هنوز دلتنگ بندند و همه مهربانی هایش. روزهای تنهایی که با همراهی یارانی پر شد که تاکنون ندیده بودی و این دو سال هر لحظه با هم خندید از آزادی ها و افتخارات و گریستید بر ظلم ها و بی عدالتی ها.
از غم از دست دادن هدی صابر هنوز اشکها در بند ۳۵۰ اوین خشک نشده، حکایت انفرادی ها گاه که دوستان گرد هم می آیند و از بازجویی های طولانی، شب نخوابی ها، نور ممتد، شکنجه، تحقیر و توهین می گویند. داستانها دارد این بند از این همه ظلم و بی عدالتی.
خنده شوق بر لب مادرانی که با این دیوارهای اوین خیلی آشنایند. روزها و ماه ها در کنار این دیوارها در سرمای اوین و گرمای طاقت فرسا آمده اند به امید یک خبر. خبر سلامتی از عزیزی. پاسخی نشنیده اند یا شنیده اند اما تلخ و گزنده. این بار دوباره آمده اند و عزیزشان در آغوش کشیده اند. شوق دیدار آنقدر است که فراموش کرده اند همه تلخی های این دوسال و سه ماه را.
خدا نکند فراموش شوند آنها که پشت دیوار جا مانده اند. نسرین را که سه هفته است حتی از دیدن فرزندانش از پشت شیشه های کدر و میله های سالن محروم مانده است. قدیانی که با تن بیمار باز برایش پرونده سازی کرده اند. امید کوکبی که می خواست “امید” و “افتخار” ایران زمین شود و اینک ماههاست مهمان اوین است، بی هیچ جرمی. مادرش در شمالی ترین نقطه این خاک چشم انتظار است روزی برسد که او هلهله شادی سر دهد در پشت دیوار اوین.
بهنام ابراهیمزاده که خانواده اش هر هفته که می شود رنج سفر را بر تن می خرند برای بیست دقیقه ملاقات کابینی، دوازده ساعت می آیند و دوازه ساعت می روند و این روزها فرزند دوازده ساله اش نگران است با گشایش مدارس حتی نتواند چهره پدر را از پس این میله ها ببیند. پدری که مدافع حقوق کودک بوده و امروز کودکش حتی از حق “دیدن پدر” محروم است و کسی نیست آغوش پرمهری پدری برایش بگشاید.
کودک خردسال علی جمالی که اصلا پدر نمی شناسد و فقط آشناست با عکسهایی که خانه اش را زینت داده است و پدربزرگی که دست پدری بر سرش می کشد.
عبدالله مومنی که می خواست برای “رقیه” فرزید برادر شهیدش پدری کند و حالا خیلی وقت است که رقیه هم فراق پدر دارد و هم هجران عمو و عبدالله به جرم بنده خدا بودن و فغان کشیدن از ظلمی که بر بندگان خود می شود، از ملاقات حضوری و مرخصی و حتی تلفن محروم است.
سحرخیز که مهتابش بی تاب پدر است. کیوان صمیمی که یگانه دخترش دل نگران بیماری پدر از افطار تا سحر ذکر “یا شافی” می گوید. احمد زیدآبادی که بعد از روزها گرمای وجودش را به تن پدرام و پویا و پرهامش ریخت و باز آمد در زندان در تبعید. مهدی محمودیان نفسش که تنگ آمده از ظلم و بی عدالتی و مادری که بیش از دو سال است هنوز امید دارد دل دادستان که خود “جانباز جنگ” است به رحم آید و به پسرش مرخصی استعلاجی بدهند. داوود سلیمانی که با وقار و آرام آرزوی یک ” آخ” را بر دل زندانبان گذاشته است.
مادر بیمار فرزاد و شبنم هم همه روز اشک می ریزد و پدرش که حالا دیگر حتی موقع حرف زدن هم نفسش می گیرد و قلبش به شماره می افتد نمی داند دردش را به کجا فریاد زند که گوش شنوایی باشد.
ضیا و عاطفه نبوی که پدر و مادر بخاطر دوری راه حتی از ملاقات کابینی محرومند. حتی پدر نسبت به امنیت فرزندانش نگران است. از سلامتی فراتر رفته.
مهدیه، عماد، علی، مجتبی، محسن، هنگامه، فاطمه، مسعود، بهمن ، مصطفی…. اسمها آنقدر زیاد است که از رقم ” صد” دادستان فراتر رفته.
تبلیغات حکومت، هلهله می کنند “آزادی زندانیان سیاسی” را. همانها که دو سال و اندی است منکر وجودشان هستند و می گویند که ندارند زندانی سیاسی. حالا آزاد کرده اند جوانانی را بی هیچ جرمی به بند کرده بودند. دادن آزادی که به زور گرفته بودندش. خیلی ها هم که دوران حبس را پرکرده بودند. لطف رهبری هم مثل همه کراماتش قلیل است و محدود. کرور کرور به بند کرده اند و یکی یکی آزاد می کنند. از زندانی کوچک به زندانی بزرگ.
زندانیان آزاد شده در آغوش خانواده ها. آخرین روز ماه رمضان سفره های افطار پر از شادی.
اما شروط ناتمام. زندانیان پشت دیوار . رهبران در حصر و تنگنا. عیدی که عید نمی شود وقتی چشمانی در انتظار عزیزی پر از اشک است و آه مظلوم چون بغضی ناشکفته در گلو مانده.
منبع: جرس / بهار یکتا














من هم از ازادی این عزیزان بسیار خوشحال شدم و گریستم .و در برابر انها سر تعضیم فرود می اورم اما مسئولین و رهبری باید بدانند که مردم
نگا هشان به ازادی همه زندانیان سیاسی است .ریز درشت کردن انها مردم را گول نخواهد زد .به امید ازادی همه زندانیان سیاسی .
ما مادران وقتی خوشحال میشویم که همه ازاد شوند مجید دری .اسماعیل .محمودیان . نسرین همه همه . شادی و جشن ما ان روز است.