آیتالله دستغیب: صبر، نماز، انفاق و پاسخ بدی را با نیکی دادن، از نشانههای اهل حق است
چکیده :صبر سه گونه است: صبر بر مصیبت. صبر بر عبادت و صبر در برابر گناه: صبر بر مصیبت؛ یعنی تحمّل ناراحتیهای مختلف بخاطر رضای پروردگار؛ اگر مالش را دزدیدند، در کنار سعی بر یافتن آن، شکر خدا می کند و مواظب است شکوه و شکایتی نسبت به خدا نداشته باشد. صبر بر عبادت؛ یعنی صبر بر انجام واجبات. روزه گرفتن در روزهای گرم تابستان، نماز خواندن های مکرر و کاستن از خواب سحرگاهی بخاطر ادای فریضه صبح ... صبر در برابر گناه؛ یعنی خویشتن داری و مهار نفس در هنگام مواجهه با معاصی، مخصوصا آنجا که همه شرایط مهیاست، بدون آنکه بعد از آن احساس پشیمانی کند و یا از مهار مکرر نفس خسته شود....
آیتالله دستغیب در ادامه جلسات تفسیر قرآن خود که در ماه مبارک رمضان، همه روزه پس از نماز ظهر و عصر برگزار میشود، به تفسیر آیات 22 تا 24 سوره رعد پرداخت. مشروح سخنان این مرجع تقلید را به نقل از پایگاه اطلاعرسانی مسجد قبا بخوانید:
تفسیر سوره رعد جلسه 15 آیه 22
«وَ الَّذينَ صَبَرُوا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ أُولئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّارِ»
«و آنها که در طلب رضای پروردگار صبر پیشه می کنند و نماز به پا می دارند و از آنچه نصیبشان کردیم پنهان و آشکار انفاق می کنند و با نیکی، بدی را دور می کنند. سرای آخرت از آن آنهاست».
نشانه های اهل حق
در آیات قبل، سخن از ویژگیهای اهل حق بود که به چهار مورد آنها اشاره شد. در اینجا نیز چهار ویژگی دیگر بیان می گردد که این هشت مشخصه، خود زیربنای خصال نیکوی بسیاری هستند.
صبر
وَ الَّذينَ صَبَرُوا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ؛ «ابتغا» از ریشه «بغی» است که دو معنا دارد. ستم و طلب که در اینجا به معنای دوم آمده است. «وجه» در لغت به معنای صورت است اما در اینجا به معنای رضایت و خشنودی آمده است شاید بخاطر آنکه برای خشنودکردن کسی، باید رو به او کرد و ثنایش گفت.
بنابراین ویژگی دیگر اهل حق آن است که برای جلب خشنودی پرودرگار، صبر پیشه می کنند. در صبر، هم معنای استقامت است و هم معنای انتظار فرج. امیرالمومنین علیه السلام در تبیین معنای صبر می فرماید:
«الصَّبْرُ ثَلَاثَةٌ الصَّبْرُ عَلَى الْمُصِيبَةِ وَ الصَّبْرُ عَلَى الطَّاعَةِ وَ الصَّبْرُ عَنِ الْمَعْصِيَة»
«صبر سه گونه است: صبر بر مصیبت. صبر بر عبادت و صبر در برابر گناه». (تحف العقول، ص206)
صبر بر مصیبت؛ یعنی تحمّل ناراحتیهای مختلف بخاطر رضای پروردگار؛ اگر مالش را دزدیدند، در کنار سعی بر یافتن آن، شکر خدا می کند و مواظب است شکوه و شکایتی نسبت به خدا نداشته باشد.
صبر بر عبادت؛ یعنی صبر بر انجام واجبات. روزه گرفتن در روزهای گرم تابستان، نماز خواندن های مکرر و کاستن از خواب سحرگاهی بخاطر ادای فریضه صبح و یا ترک محل کسب و کار، یا اداره جهت اقامه نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و استقامت بر این رویه تا آخر عمر، همه از مصادیق صبر بر طاعت است.
نقطه برجسته این صبر، امر به معروف و نهی از منکر است، به شرط وجود شرایط آن. این شرایط عبارتند از: علم به واجب و حرام، امید تاثیر و وجود امنیت برای آمر و ناهی که معمولا جز در مواقع نادر و استثنایی، این شرایط وجود دارند، اما با این حال نفس از انجام این واجب ابا دارد، اینجاست که باید صبر کرد و با بی اعتنایی به نفس، امر به معروف و نهی از منکر نمود. گاهی نیز احکام شرع در خطر تباهی و تحریف قرار می گیرند، در این صورت بر افراد خبره واجب است پرده از واقعیت بردارند حتی اگر امید تاثیر نمی دهند.
صبر در برابر گناه؛ یعنی خویشتن داری و مهار نفس در هنگام مواجهه با معاصی، مخصوصا آنجا که همه شرایط مهیاست، بدون آنکه بعد از آن احساس پشیمانی کند و یا از مهار مکرر نفس خسته شود.
ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ؛ صبر، در همه اقسام آن، باید با نیت رضای خدا باشد پس کسی که در مصیبت، خود را نگه می دارد تا دیگران صبرش را بستایند، صبر ریایی کرده، مصداق «ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ» نیست.
اقامه نماز
وَ أَقامُوا الصَّلاةَ؛ به پا داشتن نماز یعنی آنکه هم خود نماز بخواند و هم دیگران را به نماز وا دارد، مخصوصا فرزندان، برادران و خواهران، دوستان و پدر و مادر خود را البته با بیان نیکو و نرم علی الخصوص در مورد اخیر.
روایات بی شماری در تاکید بر نماز وارد شده و صرف خواندن آن، حتی بدون حضور قلب، واجب شرعی است و اگر کسی فروگذار کند، بدهکار است و اگر بجا آورد، لااقل بخاطر ترک نماز جهنمی نمی شود، اگر چه نماز بی حضور، عروجی ندارد؛
في جَنَّاتٍ يَتَساءَلُونَ*عَنِ الْمُجْرِمينَ * ما سَلَكَكُمْ في سَقَرَ *قالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّين:
(مومنین) در بهشت جای دارند و از گنهکاران می پرسند: «چه چیز شما را به دوزخ افکند؟» گویند: «ما از نماز گزاران نبودیم». (مدثر/40 تا 43)
به همه دوستان عزیز، برادران و خواهران گرامی مخصوصا جوانان سفارش می کنیم نماز را در هیچ حال ترک نکنند و نگذارند قضا شود. اگر چه وقتی انسان خواب بماند و وقت بگذرد، گناهی نکرده اما این خواب ماندن نشانه بی اعتنایی به نماز است.
این سخن امام صادق علیه السلام در دقایق آخر عمر را فراموش نکنیم که فرمود:
«إِنَّهُ لَا يَنَالُ شَفَاعَتَنَا مَنِ اسْتَخَفَّ بِالصَّلَاة»
«به شفاعت ما نمی رسد کسی که نماز را سبک بشمارد». (کافی، ج3، ص270، کتاب الصلاه)
البته مصداق یقینی سبک شمردن نماز، ترک آن است اما کسی که اراده قوی برای بیدار شدن صبح ندارد و بطور مکرر خواب می ماند، به نوعی به نماز بی اعتنایی کرده، آن را سبک شمرده است. آیا اگر قرار بود صبح زود به مسافرتی برود تا برنامه تفریح و گردشی داشت، باز هم خواب می ماند؟
مولا علی علیه السلام از قول رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمایند: کسی که روزی پنج وعده نماز می خواند، مانند کسی است که روزی پنج مرتبه خود را در نهر آبی شستشو می دهد و پاک می شود.
البته شرط چنین پاک شدنی، نماز با حضور قلب است و بی شک چنین نمازی چرک زدا و پاک کننده است لذا یکی از عوامل محو گناهان و تبدیل آنها به حسنات، همین نماز است.
انفاق
وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ؛ مراد از انفاق در اینجا مطلق واجب و مستحبّ آن است؛ یعنی هم شامل کفّارات و وجوهات و نفقات می شود و هم صدقات و خیرات و مبرّات. لازم به ذکر است که نفقه همسر و فرزند مطلقا واجب و نفقه پدر و مادر و فرزند، در صورت نیاز آنها واجب است.
سِرًّا وَ عَلانِيَةً؛ انفاقات مستحب را بهتر است پنهانی داد اما زکات را مستحب است علنی پرداخت کرد البته آن هم برای خدا، نه برای ریا، همچون نماز که به جماعت خواندنش فضیلت فراوان دارد.
از مصادیق انفاق، آموختن علم است اگر چه یاددادن آنچه از احکام و معارف آموخته، به همسر و فرزندان باشد.
آثار انفاق
بخل، یکی از صفات ناپسند قلب و منشا رفتارهای زشت و صفات رذیله بسیاری است و راه علاج آن انفاق است. علی علیه السلام می فرمایند:
«كافر سخيّ أرجى إلى الجنّة من مسلم شحيح»
«کافر بخشنده از مسلمان بخیل به بهشت امیدوارتر است». (نثر اللالی، ص94)
ممکن است صفت سخاوت موجب عنایت خدای تعالی به شخص کافر شود و او مومن از دنیا برود اما هیچ بعید نیست که صفت بخل، ایمان شخص مومن را از کفش برباید.
انفاق همچنین کفاره گناهان است. مرگ موجل را به تاخیرمی اندازد. موجب طول عمر می شود. بلا را دفع می کند و شفای امراض است؛
«دَاوُوا مَرْضَاكُمْ بِالصَّدَقَة»
«بیماران خود را با صدقه درمان کنید». (کافی، ج4، ص3، تتمه کتاب الزکاه)
دور کردن بدی با خوبی
وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ؛ «درء» به معنای دفع است. این عبارت دارای دو وجه می باشد؛ وجه اول: انسان می تواند با بعضی کارهای خیر و اعمال صالح، بعضی از گناهان خود را پاک و آثار آن را از نامه اعمالش محو کند. مانند نماز یا انفاق، که اشاره شد.
وجه دوم: نیکی کردن به مردم در عوض بدیهای آنها، شر آنها را دفع می کند و موجب ایجاد محبت می شود. مولا علی علیه السلام در حکمت 158 نهج البلاغه می فرماید:
«عَاتِبْ أَخَاكَ بِالْإِحْسَانِ إِلَيْهِ وَ ارْدُدْ شَرَّهُ بِالْإِنْعَامِ عَلَيْه»
«برادرات را با نیکی به او، سرزنش کن و شرّ او را با بخشش بازگردان».
سیره همه ائمه اطهار علیهم السلام در برخورد با دشمنان و دشنام دهندگانشان، نیکی و بخشش بود و حکایات بسیاری از آنها در این زمینه موجود است. برای دفع کردن شرّ دیگران، معمولا احسان و بخشش بیشتر از برخورد خصمانه و کتک کاری، پاسخ می دهد.
مقایسه آیه با آیه قبل
از کنار هم قرار دادن این آیه با آیه قبل (21) و دقّت در آنها می توان فهمید که اگر چه هر دو آیه متضمّن صفات و ویژگیهای اهل حق است، تفاوت عمده ای در آنها وجود دارد. این تفاوت مربوط به زمان افعال آنهاست؛ در آیه 21 از افعال مضارع استفاده شده؛ مانند: «یصلون»، «یخشون» و «یخافون» اما زمان افعال این آیه بیشتر، ماضی است؛ «صبروا»، «اقاموا» و «انفقوا».
با توجه به اینکه ماضی بیانگر زمان گذشته است می توان گفت: ویژگیهای سه گانه آیه دوم که به لفظ ماضی آمده؛ یعنی صبر و اقامه نماز و انفاق، زیربنا یا مقدمه ویژگیهای مذکور در آیه اول هستند و تا آنها نباشند اینها تحقق نخواهند یافت. به عبارت دیگر تا کسی استقامت نداشته باشد چگونه می تواند بر میثاق خود پای بند باشد و آنچه را که خدا فرمان داده، بر قرار سازد؟ کسی که اهل نماز نیست کجا خشیت پروردگار دارد و از سوء حساب می هراسد؟ و همچنین است انفاق.
اما چرا صفت آخر را باز به لفظ مضارع آورد؟ به نظر می رسد پاسخ دادن به بدیهای مردم با خوبی، خلاصه و در بر گیرنده همه آن هفت صفت است. خدای تعالی در سوره فصلت، چنین افرادی را دارای حظّ عظیم (بهره بزرگ) می داند؛
« ادْفَعْ بِالَّتي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَميمٌ *وَ ما يُلَقَّاها إِلاَّ الَّذينَ صَبَرُوا وَ ما يُلَقَّاها إِلاَّ ذُو حَظٍّ عَظيم»
«بدی را با نیکی دفع کن ناگاه آن کس که میان تو و او دشمنی است چون دوستی مهربان و صمیمی می شود اما به این مقام نمی رسد مگر شکیبایان و مگر آنها که بهرهء بزرگ دارند». (فصلت/34 و 35)
چه بسیارند کسانی که صبح تا شام به معصیت پروردگار مشغولند و هر روز کوله بار گناهان خویش را سنگین تر می کنند اما خدای تعالی باز آنها را مورد رحمت و مرحمت خویش قرار می دهد و به عقوبت گناهان گرفتارشان نمی سازد و حتی اگر در آخرین لحظات عمر رو به او کنند و از در توبه و استغفار وارد شوند، همه گناهانشان را می بخشد و می آمرزدشان!
این صفت خداست و تمام انبیا و اولیای او نیز از این صفت بهره مندند لذا ما نیز نباید در عفوکردن و بخشیدن دیگران تزلزلی به خود راه دهیم.
مولا علی علیه السلام در جنگ جمل سعی بسیار کرد تا کار به خصومت و درگیری نکشد و با نصیحت مساله رفع شود اما بخاطر عهد شکنی و رفتارهای ناشایست و اصرار طرف مقابل بر جنگ، مجبور به درگیری مسلّحانه شد و باز تا آخرین لحظه، خود و اصحابش دست از نصیحت بر نداشتند اما چون جنگ آغاز شد و به پایان رسید و دشمن شکست را پذیرفت و تسلیم شد، با آنان ملاطفت نمود و دستور داد هر کس هر چه به غنیمت برده، پس بدهد. آنها را مسلمان دانست و مقرّری بیت المال را از آنها قطع نکرد. از میان باقی ماندگان سپاه دشمن، هر کس که تجدید بیعت کرد، پذیرفت و هر کس که نکرد رهایش کرد، هرچند می دانست همانها هم که بیعت کرده اند، بر عهد خود وفادار نخواهند ماند و این را به صراحت درباره مروان حکم گوشزد کرد و از همه مهمتر با عایشه که فرمانده سپاه بود، خوش رفتاری و احترام نمود، تعدادی زن را در لباس مرد با او همراه کرد و به آنان دستور داد سخن نگویند و روی خود را باز نکنند تا زن بودنشان مخفی بماند. عایشه در میان راه دائم می گفت: علی علیه السلام حرمت مرا حفظ نکرد و مردان نامحرم را بر من گمارد اما وقتی در مدینه متوجه شد همه آنها زن بودند متعجّب شد. طلحه را خود سپاه جمل کشت و زبیر، پس از گفتگوهای متعدّد علی علیه السلام با او، از جنگ کناره گرفت و در میان راه بدست آسیابانی کشته شد.
این رفتار کسی است که لحظه لحظه عمرش در صدد جلب رضای پروردگار است؛ برای خدا می جنگد، برای خدا می بخشد، برای خدا صبر می کند و در راه خدا کشته می شود. کسی که نفس پیغمبر و متصل به روح او است و مدار و میزان حق است. خدا را شاکریم از آن جهت که رجوع ما به علی علیه السلام است و حساب ما با علی علیه السلام است؛ «إِنَّ إِلَيْنا إِيابَهُم* ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنا حِسابَهُم».
تفسیر سوره رعد جلسه 16 آیات 23 و 24
«جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ» (23)
«سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ» (24)
«بهشتهای جاودان که خود و پدران و همسران و فرزندان صالح آنها به آن وارد می شوند و فرشتگان از هر دری بر آنان وارد می شوند».
«سلام بر شما باد که صبر پیشه کردید و چه نیک است سرانجام آن سرا».
سرانجام نیکوی اهل حق
جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها؛ «جنّات» جمع «جنّت» است، به معنای باغ. در لسان قرآن منظور از «جنّات» باغهای بهشتی است. «عدن» در لغت به معنای «استقرار» است. محل استقرار انبوه چیزی در جایی، «معدن» نامیده می شود. خدای تعالی در آیات قبل، پس از بیان صفات اهل حق، آنان را صاحب «عقبی الدار» دانست و اکنون در این آیه به توصیف عقبی الدار می پردازد؛ باغهای بهشتی که محل استقرار مومنین و دوستان ائمه اطهار علیهم السلام است.
وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ؛ انسان مومن وقتی به جای خوبی می رود دوست می دارد نزدیکان و کسانی را که با آنها انس دارند نیز با خود ببرد لذا خداوند وعده همراهی پدران و همسران و فرزندان شخص مومن را با او در بهشت می دهد البته به شرط آنکه آنها صالح باشند و صلاحیت ورود در بهشت و درجات آن را داشته باشند یا اگر گنهکارند، گناهانشان فاصله زیادی با آنها ایجاد نکرده باشد.
وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ؛ چون مومن به بهشت وارد می شود ملائکه الهی به عنوان تهنیت و خوش آمد گویی، از درهای مختلف بر او وارد می شوند و رستگاری و فوز عظیم او را تبریک می گویند و به او سلام می دهند.
سَلامٌ عَلَيْكُمْ؛ سلام ملائکه بر مومنین علاوه بر آنکه تبریک و تهنیت ورود آنها در بهشت است، بشارت سلامت دین و نفس آنها و پاک شدنشان از صفات ناپسند نیز هست.
بِما صَبَرْتُمْ؛ این سلام و سلامتی، پاداش صبری است که مومنین در مقابل شیطان و هوای نفس از خود نشان دادند.
ذکر چند روایت
در تفسیر نور الثقلین روایات متعددی درباره این آیه نگاشته شده که در اینجا به چند روایت از آنها اشاره می شود:
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: «جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ» درباره ائمه اطهار علیهم السلام و شیعیانشان که صبر پیشه کردند نازل شده است.
امام صادق علیه السلام فرمودند: ما صبر کردیم اما شیعیان ما صبورتر از مایند چرا که ما در آنچه می دانستیم صبر کردیم و آنها در آنچه نمی دانستند.
امیرالمومنین علیه السلام در شورای شش نفره که عمر برای تعیین خلیفه منصوب کرده بود در قستمی از احتجاجات خود با آن پنج نفر فرمود: شما را به خدا قسم می دهم آیا به جز من در ميان شما كسى هست كه رسول خدا به او فرموده باشد: هر كس خوشحال است كه همچون من زندگى كند و همچون من بميرد و در بهشتى كه پروردگار من به من وعده داده ساكن باشد همان بهشت عدنى كه خداوند نهال آن را با دست خود كاشته و سپس به او فرمود به وجود بيا و آن موجود شد پس بايد على ابن ابى طالب و ذريه او را كه پس از او هستند دوست بدارد كه آنان پيشوايانند و جانشينان من فقط همانها هستند خداوند علم و فهم مرا به آنان عطا نموده شما را از در گمراهى داخل نكنند و از در هدايت بيرون نبرند به آنان چيزى ياد ندهيد كه آنان از شما داناترند حق به همراه آنان به هر جا كه بروند مىرود. گفتند: به خدا كه نه.
ابان بن تغلب گويد: شنيدم امام صادق علیه السلام مىفرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: هر كه خواهد چون من زنده باشد و چون من بميرد و به بهشت عدنى كه پروردگارم به دست قدرت خود كاشته برود، بايد على بن ابى طالب را دوست دارد و پيروى كند و با دوست او دوستدار باشد و با دشمن او دشمنى ورزد و بايد تسليم اوصيای پس از وى باشد، زيرا آنها خاندان منند و از گوشت و خون منند، خداوند فهم و علم مرا به آنها داده، من به خدا از كار امت خود شكايت برم يعنى از آنها كه منكر فضل آنان گردند و پيوست خود را از آنان ببُرند، و به خدا كه فرزندم كشته شود، خدا شفاعت مرا از آن قاتلان دريغ دار.
ابوبصیر گوید از امام صادق علیه السلام پرسیدم اگر زن و شوهر مومنی وارد بهشت شوند آیا با هم ازدواج می کنند؟ فرمود: خداوند به عدالت حکم می کند؛ اگر مرد برتر باشد خداوند این اختیار را به او می دهد تا با او ازدواج کند و آن زن، زن او می شود و اگر زن برتر از مرد بود خداوند مختارش می گذارد و چنانچه آن مرد را اختیار کرد، شوهرش می شود.
امّ سلمه به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم عرض كرد: پدر و مادرم به فداى تو باد! اگر زنى دو بار شوهر كند، و آن زن و دو شوهر او پس از مردن، اهل بهشت باشند، با كدام يك از دو شوهر خود به سر خواهد برد؟ رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: با آن كه خوشخوتر و براى خانواده خويش بهتر است. اى امّ سلمه! همانا خوش خلقى، خير دنيا و آخرت را به همراه دارد.
از امام پنجم عليه السّلام در وصف حال متّقيان در روز قيامت و پس از رفتن به بهشت روايت شده: خدا هزار فرشته به بهشت فرستد تا به او مبارك باد گويند و حوريه را با او تزويج نمايند، و به در نخست باغش رسند و به دربانش گويند: از ولىّ خدا براى ما اجازه بگير، خدا ما را براى تهنيت او فرستاده.
فرشته دربان گويد من به حاجب او بگويم تا از شما به او خبر دهد و او نزد حاجب كه سه باغ از او دور است بيايد تا به در نخست رسد و به او گويد بر آستانه هزار فرشتهاند كه ربّ العالمين فرستاده تا به ولىّ خدا تهنيت گويند، و خواستند من برايشان اجازه گيرم حاجب گويد بر من گرانست كه از ولىّ خدا اجازه خواهم و او با زنش حوراء خلوت كرده، گفت: ميان حاجب و ولىّ خدا دو باغ است گفت: حاجب نزد سركار رود گزارش دهد و اجازه خواهد و سركار نزد خدمتكاران رود و همين را گزارش دهد و گويد به ولىّ خدا برسانيد، و آنها به وى اعلام كنند، و فرشتهها به ولىّ خدا وارد شوند، او در تالاريست كه هزار در دارد، و بر هر درى فرشتهاى گماشته.
و چون اجازه ورود فرشتهها صادر شود هر گماشته درى را باز كند و سركار هر فرشته را از يك در رهنمائى كند گفت: پيغام خدا عزّ و جلّ را برسانند و اين است قول خدا « وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ باب» يعنى از در تالار «سلام عليكم تا آخر آيه» فرمود: اينست معنى قول خدا «وَ إِذا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيماً وَ مُلْكاً كَبِيراً: و چون بينى نعمت و ملك بزرگى بينى». (دهر 20) مقصودش ولىّ خدا و كرامت و نعمت او است و ملك بزرگ او كه فرشتههاى خدا بىاجازه بر او وارد نشوند، اين است ملك بزرگ و والا.
برنج برزخی برای نراقی
در آخر کتاب دارالسلام شیخ محمود عراقی از مرحوم نراقی نقل می کند که فرمود در اوقات مجاورت در نجف اشرف قحطی عجیبی پیش آمد، یک روز از خانه بیرون آمدم در حالی که همه بچه هایم گرسنه بودند و صدای ناله ایشان بلند بود برای رفع همّ بوسیله زیارت اموات به وادی السلام رفتم دیدم جنازه ای را آوردند و به من گفتند تو هم بیا، ما آمده ایم این را به ارواح اینجا ملحق کنیم پس او را داخل باغ وسیعی نمودند و در قصر عالی از قصوری که در آن باغ بود جای دادند و آن قصر مشتمل بر تمام لوازم زندگی به نحو اکمل بود من چون چنان دیدم از عقب آنها وارد آن قصر شدم دیدم جوانی است در بالای تختی از طلا نشسته و چون مرا دید مرا به اسم خواند و سلام کرد و به سوی خود خواند و بالای تخت پهلویش جای داد و اکرام زیادی نمود پس گفت تو مرا نمی شناسی من صاحب همان جنازه هستم که دیدی. اسم من فلان است و اهل فلان شهر و آن جمعیت که دیدی ملائکه بودند که مرا از شهر به سوی این باغ که از باغهای بهشت برزخی است نقل دادند چون این حرف را از آن جوان شنیدم غم از من برطرف شد و مایل به سیر و تماشای آن باغ شدم و چون بیرون شدم چند باغ دیگر را دیدم چون در آنها نظر نمودم پدر و مادر و برخی از ارحامم را دیدم. از من پذیرایی کردند؛ خیلی از طعامشان لذت بردم در آن حالی که در نهایت لذت بودم یادم به زن و بچه هایم افتاد که چگونه گرسنه اند. یک دفعه متاثر شدم و پدرم گفت: مهدی تو را چه می شود؟ گفتم زن و بچه ام گرسنه اند. پدرم گفت: این انبار برنج است عبایم را پر از برنج کردم و به من گفت بردار و ببر. عبا را برداشتم و یک دفعه دیدم در وادی السلام همان جای اول نشسته ام اما عبایم پر از برنج است به منزل بردم عیالم پرسید از کجا آورده ای گفتم چه کار داری. مدتها گذشت که از آن برنج استفاده می نمودند و تمام نمی شد. بالاخره زنش اصرار زیاد کرد و مرحوم نراقی هم بروز داد و چون زن رفت از آن بردارد اثری از برنج ندید.
تمامی مومنین و دوستان اهل بیت شک نداشته باشند که تنها فاصله ما بین آنها و بهشت عدن پروردگار، مرگ است.
این آسمان بالای سر ما، فضای لایتناهی و مشتمل بر میلیاردها ستاره و سیاره است که علم بشر با وسایل پیشرفته امروزی اطلاعات اندکی از آن به دست آورده. اما هیچ کدام از ما کرات و کهکشانهای دیگر را ندیده ایم و از مشاهده گفته های دانشمندان نجوم، علم به وجود آنها می یابیم. نسبت به عالم معنا نیز اطلاعات ما بسیار اندک و ناقص است اما کسانی هستند که نسبت به آن عوالم علم دارند و از آن خبر آورده اند، آنها انبیا و ائمه اطهار علیهم السلام هستند. در واقع ایشان عالم ارواح و عالم برزخ را مشاهده می کنند، مانند مشاهده کردن دانشمندان با وسایل پیشرفته و همچنان که از گفته دانشمندان برای ما علم حاصل می شود از گفتار حضرات معصومین نیز برای ما ایمان و عقیده حاصل می شود البته ماهیت و کیفیت و طول و عرض عالم معنا، با عالم ماده قابل مقایسه نیست و در توصیف بزرگی آن همین بس که خدای تعالی درباره بهشتی که به یک مومن می دهد، می فرماید:
«عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ»
«پهنای آن آسمانها و زمین است». (آل عمران/133)
اگر ایمان به گفته های انبیا و ائمه علیهم السلام زیاد شود، انسان را به «علم الیقین» می رساند و اگر این ایمان قوی تر شود به «عین الیقین» می رسد؛ یعنی جایی که آدمی با آنکه هنوز جسمش در دنیاست، روحش در عالم برزخ وارد می شود و می تواند بسیاری از معانی را با چشم دل ببیند و از نورانیت افراد، که گاه به اندازه خورشیدهاست، اطلاع یابد لذا به تعبیر روایت شخص مومن تا حدی که چشمش کار می کند، نورانیت می بیند.
مولا علی علیه السلام، از صفین تا شهادت
پس از آنکه کار جنگ بر لشکر معاویه سخت شد و سپاهیان امیرالمومنین می رفتند تا خانه فساد را ویران سازند، عمروعاص به حیلتی شگفت، دستور داد قرآنها را بر نیزه کنند تا بلکه بتواند با دستاویز قراردادن قرآن مانع شکست خود و معاویه شود. اتفاقا ترفندش موثر افتاد و مشتی احمق از لشکر مولا فریب او را خوردند و به علی علیه السلام فشار آوردند تا دست از جنگ با برادران مسلمان بردارد و حکمیت را بپذیرد. مولا نیز وقتی اصرار و تهدید آنها را دید فرمان آتش بس صادر فرمود و به حکمیت تن داد. در جریان تعیین حَکَم، حضرت، ابن عباس را انتخاب نمود که فردی باهوش و سیاست دان بود اما باز همان گروه مقدس مآب، کسی چون خود را انتخاب کردند به نام ابو موسی اشعری. کار حکمیت با ترفند عمروعاص و ساده لوحی و حماقت ابوموسی به نفع معاویه پایان یافت و ابوموسی بر منبر انگشتر خود را از انگشت بیرون آورد و گفت: من همینطور که انگشتری را از دست درآوردم، علی علیه السلام را از خلافت عزل کردم اما نوبت به عمروعاص که رسید، گفت: من همینطور که این انگشتر را در دست کردم معاویه را به خلافت منصوب نمودم.
سپاه حمقای لشکر مولا وقتی چنین دیدند، برآشفتند و فریاد زدند: «لا حُکمَ الا لله» یعنی حکم تنها از آن خداست، نه متعلق به معاویه است و نه علی علیه السلام. آنها که از جهالت خود سخت پشیمان شده بودند دوباره به مولا رجوع کردند و گفتند: یا علی ما همه اشتباه کردیم و نباید به حکمیت تن می دادیم پس بیا تا با هم استغفار کنیم. حضرت فرمود: استغفار خوب است اما من اشتباه نکردم. این شما بودید که اصرار بر حکمیت کردید و سرانجام آن شد که شد. وقتی آنها انکار مولا در پذیرش استغفار را دیدند حکم به کفر حضرت دادند و از او کناره گرفتند و به خوارج معروف شدند.
مخالفتها و شعارهای آنها علیه مولا چیزی نبود که حضرت را برآشوبد اما کار از این حد گذشت و دست به جنایتهای عدیده ای زدند.
عبد الله بن جناب صحابى رسول خدا صلی الله علیه و آله، در حالى كه بر گردنش قرآنى آويخته و بر خرى سوار بود و زنش نيز باردار بود، با خوارج روبهرو شد آنان به وى گفتند: آنچه تو بر گردنت آويختهاى به ما دستور مىدهد كه تو را بكشيم. سپس از او پرسيدند: درباره على پس از آنكه حكميت را پذيرفت و نيز درباره حكميت چه عقيدهاى دارى؟گفت: على علیه السلام از شما داناتر به خدا و باتقواتر در دينش و بيناتر است. گفتند: تو پيرو هدايت نيستى بلكه تنها بر نام مردان، از آنها پيروى مىكنى. آنان به وى گفتند: به خدا تو را چنان بكشيم كه هيچ كس را آنگونه نكشته باشيم. آنگاه وى را گرفته بازوانش را بستند سپس به سوى او و زنش كه آبستن و نزديك به وضع حمل بود روى آوردند. پس او را خوابانيدند و سرش را بريدند و خون او در آب روان شد. آن گاه به طرف زن هجوم بردند. آن زن گفت: من زنى بيش نيستم. آيا از خداوند نمىترسيد؟! پس شكمش را دريدند و سه زن ديگر از قبيله طى را كشتند. ام سنان صيداوى را نيز به قتل رساندند.
علی علیه السلام سپاهی مشتمل بر ده هزار نفر را آماده جنگ با معاویه کرد که خبر خوارج و جنایات آنها به گوشش رسید. ابتدا ابن مسعود و ابن عباس را برای نصیحت آنها فرستاد اما اثر نکرد. بعد از آن به اجبار سپاه خود را به سمت آنها حرکت داد و در جایی به نام نهروان با آنها برخورد کرد. حضرت دستور داد پرچم سفیدی را در کنار لشکر برپا کردند و سپس خود قدم پیش گذاشت و با آنها صحبت کرد و فرمود: هر کس به زیر پرچم سفید برود در امان است. در اثر صحبتهای مولا، هشت هزار نفر از دوازده هزار نفر، از لشکر متخاصم جدا شدند و سرانجام جنگ آغاز شد. پیش از آغاز جنگ حضرت فرمود: تا پایان روز از لشکر دشمن به تعداد انگشتان دو دست باقی نخواهد ماند و از لشکر ما به تعداد انگشتان دو دست کشته نخواهد شد. جنگ نهروان در یک روز به پایان رسید و مطابق فرموده مولا از دشمن به جز 9 نفر همگی به هلاکت رسیدند و از لشکر امام تنها 9 نفر شهید شدند. فرمانده آنها نیز که عبدالله بن وهب راسبی بود کشته شد. اگرچه جنگ نهروان شکست قاطع خوارج بود اما آن هشت هزار نفر که از جنگ کنار رفتند دست از عقاید خود برنداشته حتی هر جا می توانستند دور هم جمع می شدند و بر هلاک شدگان نهروان می گریستند.
عبدالرحمان بن ملجم و عمرو بن بکیر و برک بن عبدالله در مکه گرد هم آمدند و تصمیم گرفتند در شب قدر علی علیه السلام، معاویه و عمروعاص را بکشند. ابن ملجم برای کشتن علی علیه السلام به کوفه آمد. عمرو بن بکیر به مصر رفت برای کشتن عمروعاص و برک بن عبدالله روانه شام شد.
طبق قرار قبلی، هر سه نفر، در روز مشخص به مسجد رفتند تا نقشه خود را عملی سازند اما برک معاویه را زخمی کرد و عمرو به جای عمروعاص، قاضی شهر را مورد سوء قصد قرار داد چرا که آن روز عمروعاص به مسجد نرفته بود. وقتی قاضی در لحظات آخر عمر به عمروعاص گفت: آن ملعون قصد کشتن تو را داشت. عمروعاص پاسخ داد: اما خدا می خواست تو کشته شوی!
برک بن عبدالله نیز اگر چه به معاویه حمله کرد اما شمشیرش به ران او خورد و او را زخمی و مقطوع النسل کرد وقتی خواستند او را بکشند گفت: دست نگه دارید من حامل خبر خوشی برای معاویه هستم و جریان خود و همدستانش را برای معاویه نقل کرد. معاویه نیز گفت: او را نکشید اگر سخنش راست بود و علی کشته شد او را آزاد می کنیم و چنین نیز کرد.
ابن ملجم در کوفه عاشق قطام دختر اخضر تمیمی شد. پدر و برادر قطام از کشتگان خوارج نهروان بودند به همین جهت قطام، ابن ملجم را به کشتن علی علیه السلام ترغیب کرد. اشعث بن قیس کندی نیز از نقشه قتل علی علیه السلام آگاه شد و ابن ملجم را حمایت کرد. ابن ملجم به همراه شبیب بن بحره و وردان بن مجاله نقشه قتل علی علیه السلام را طرح ریزی کردند. در نوزدهم رمضان سال چهلم هجرت این سه نفر برای نماز صبح به مسجد کوفه رفتند.
بارها مولا علی علیه السلام به ابن ملجم انذار داده بود که مبادا تو آن اشقی الاشقیا باشی که مرا به قتل می رساند و ابن ملجم می گفت: اگر من کشنده شمایم همین الان مرا بکشید اما مولا می فرمود: هنوز که مرتکب جرمی نشدی به چه گناه عقوبتت کنم.
شب سیزدهم، رو به امام مجتبی علیه السلام کرد و فرمود: چند روز از این ماه گذشته؟ عرض کرد: سیزده روز. از امام حسین علیه السلام پرسید: چند روز دیگر از ماه باقی مانده؟ عرض کرد: هفده روز. دست به محاسن شریفش گذاشت و فرمود: به همین زودی است که محاسن من از خون سرم خضاب می شود و بعد گریست و فرمود: گریه من نه بخاطر خودم بلکه بخاطر ظلمی است که پس از من به فرزندانم می کنند. حسن و حسین مرا این قوم به شهادت می رسانند.
شب نوزدهم مهمان ام کلثوم بود. از سفره، دستور داد شیر را برداشتند و با چند لقمه نان و نمک افطار کرد. آن شب تا صبح بیدار بود. مرتب از اتاق بیرون می رفت و به آسمان می نگریست و «لا حول و لا قوه الا بالله» می گفت. می فرمود: این شب همان شبی است که حبیبم رسول خدا به من خبر داد.
هنگام سحر امام حسن علیه السلام تقاضا کرد حضرت به مسجد نرود و آقازاده را به جای خود بفرستد امام فرمود: این قَدَرِ حتمی پروردگار است و فراری از آن نیست. وقتی خواست از خانه بیرون رود مرغابیها مقابلش می آمدند و صدای بلند می دادند. حضرت سفارش آنها را کرد و فرمود: این صداها، نوحه ها در پشت سر دارد. در آستانه در، کمربندش به در گیر کرد و باز شد. با خود فرمود: «ای علی کمر خود را محکم کن برای ملاقات با مرگ». به مسجد رفت، در ماذنه اذان گفت و صدایش در تمام شهر پیچید. از ماذنه پایین آمد و فرمود: راه امام مجاهد را باز کنید. سپس سر به آسمان بلند کرد و رو به فجر فرمود: ای صبح هیچ گاه طلوع نکردی که علی را در خواب بینی. چون به مسجد وارد شد به بیدارکردن خفتگان پرداخت تا به ابن ملجم رسید که به پشت خوابیده بود. به او فرمود: «اینگونه نخواب که این خواب شیاطین است، یا به دست راست بخواب یا به دست چپ یا به پشت و بدان که می دانم در زیر عبایت چه پنهان کرده ای و چه قصدی داری. بدان از کار تو آسمانها به لرزه در می آیند».
حضرت به نماز نافله ایستاد، اولی شمشیر کشید اما موفق نشد. اما ابن ملجم شمشیر خود را بلند کرد و فریاد زد: «لا حکم الا لله» و شمشیر را بر فرق مبارک حضرت فرود آورد. فریاد مولا بلند شد که «فُزتُ و رَبِّ الکعبه» و از آسمان صیحه بر آمد:
«تَهَدَّمَت والله ارکانُ الهُدی و انطمسَت اعلامُ التقی و انفَصَمَت العروَهُ الوُثقی قُتِلَ ابنُ عَمِّ المُصطَفی قُتِلَ علیّ المرتضی قَتَلَهُ اَشقی الاشقیا»
«به خدا سوگند ستونهای هدایت در هم شکست. نشانه های تقوا از بین رفت و عروه الوثقی از هم پاشید و پسر عموی پیامبر، علی مرتض به قتل رسید و قاتل او شقی ترین اشقیا بود».
مولا علی علیه السلام در محراب نشست و خاکها را بر فرق مبارک می نهاد و می فرمود:
«مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فيها نُعيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى»
«شما را از خاک آفریدیم و به آن برمی گردانیم و بار دیگر شما را از آن بیرون می آوریم». (طه/55)














درود بر دستغيب
چقدر کلام ایت الله دستغیب شیوا و دلنشین است و چه شیرین بر دلم می نشیند چون از صدق دل با مردم حرف می زنند
خدایا نگهدارشان باش
حضرت آیت الله تصور نمی کنید صبر، گذشت، انفاق، خوبی در برابر بدی همه سبب شود که آدم ظالم و زورگو پر رو تر و وقیح ترشده و بیش از پیش به حقوق مردم تجاوز کند؟ پس درآن صورت چرا در اسلام قانون قصاص را داریم. داستان چشم دربرابر چشم و قصاص فقط برای آدم های زورگو و صاحب قدرت است و ما فقیر و بیچاره ها و ظلم دیده ها باید صبرداشته باشیم و از گناه آنان بگذریم و تسلیم اراده خدا شویم و بگوییم خداوند مصلحت دانسته که این جانی را سرپرست ما کرده و مرا اینگونه بدبخت و سرشکسته و ذلیل زیر دست این بی پدر و مادر انداخته است؟ اگر اینگونه است چرا امام حسین برای گرفتن حقش ایستاد و جان داد. چرا درمقابل بدی خوبی نکرد. چرا وقتی دید حقش را گرفته اند آنرا به خدا نسپرد و با یزید بیعت نکرد. به نظر من ظالم را ما مظلوم ها بوجود می آوریم. اگر دربرابر ظالم بایستیم و بگوییم تو بیجا می کنی که دست روی حق من میگذاری تو به چه حقی باید پا روی عدالت بگذاری، ظالم دفعه بعد جرات نمی کند اینگونه آشکار ظلم کرده و اسم آنرا هم مصلحت بگذارد و مقداری هم از من مظلوم طلبکار باشد. باید حق را از داخل حلقوم ظالم کشید بیرون. من با تمام احترامی که برای شجاعت شما قائلم اما با این فرمایش شما اصلا موافق نیستم و ما نباید جامعه ظالم پرور باشیم. اشتباه میکنم؟ شما با دلیل و برهان ارشادم فرمایید.
خدای مهربان به حق این شبهای قدر و رمضان ایت الله دستغیب و میر حسین و کروبی و همه زندانیان سیاسی
و همه کسانی را که در راه منافع مردم قدم برمی دارند و در این راه خسران و ضرر دنیوی می بینند در پناه خودت
حفظ بفرما امین
احسنت
درود بر پیشوای راستگو ایت الله دستغیب که در این اشفته بازار دین فروشان .فریاد بر می اورند .که این حاکمان نه کارشان دینی و نه خودشان به دین معتقد هستند .رفتار انها هم همین را نشان میدهد . پیشنها د میکنم ان مرجع دانشمند و چند ایت الله دیگر در ایران کانون و تشکیلاتی را ترتیب دهند .و روشنگری کنند تا جوان ها را اگاه کنند و از دین حکو مت گران حقوق بگیر تبری جویند باشد که جوان ها به اسلام عزیز روی بر گردانند . تا دیر نشده این کار را بکنید ..
ایشان در شبهای قدر از مردم عزیز خواستند که یکی از حوائج خود را آزادی زندانیان بی گناه بالاخص آقایان موسوی و کروبی و همسرانشان قرار دهید؛مردم سبز ایران شب 23این دعا را فراموش نکنید
در این ایام که نزول قرآن بر پیامبر میباشد تنها چیزی که فراموش شده قرآن است که متاسفانه مدرم به جای خواندن آن روی سرشان میگذارند و برای یک سال دیگر قرآن را فراموش میکنند . ایکاش بازگشتی دوباره به قرآن داشتیم و با تفکرات تعصبی و احساسی از ان روی نمیگردانیدیم. از آنجایی که حاکمیت ایران خفقان را برای مردم به وجود آورده و از نام اسلام برای سرپوش گذاشتن بر اعمال ظالمانه خود استفاده کرده عده ای با تعصب بی جا و احساس تنفر به اسلام و قرآن ، آن را وسیله انحطاط و عقب ماندگی میدانند.
در جواب برادر خوبم حسین جعفری که از طرز نوشتارشون معلومه از ظالمین نقاب دین پوشیده بیزاری لازمه دینداری را دارد که فرموده اند اصل دین حب و بغض است هل الدین الا الحب و البغض .اگر غیر این باشید باید به دین خود مشکوک و شرمنده باشید اما گفتار آیت الله دستغیب در بیان و به تصویر کشیدن رحمت رحمانیه الهی و جبران گری برای مردم است و اینکه هر زحمتی که به شما میرسد اجر و درجه دارد برایتان نه اینکه در مقابل ظلم ظالم ساکت بودن و بخشیدن و صورت را گرفتن که ظالم سیلی بزند بحث اینه که اگه به هر دلیلی (مثل متحد نبودن مظلومین – خالی کردن عرصه توسط عده ای و…)ظالم ظلمش را کرد حالا آیا شما و مظلومین دیگر بی اجر و بی نصیبید ؟تمام شد؟اون دنیا هم به ازای صبری که کردید جای شما با افراد ساکت و ظالم یکسان است؟پس تصدیق بفرمایید که دو مقوله جداگانه است بیان( اجر صبر )با (راضی و ساکت بودن به ظلم )تا مردم بیاد نیاورند آخرتی هست و اجر ظلم ستیزیشان محفوظ است که وارد عرصه نمیشوند.کما اینکه خود این بزرگوار در عمل هم از خیلیها به این مورد(ظلم ستیزی و امر به معروف ظالمین و دفاع از مردم ) عاملتر بوده اند خدا حفظشون کنه
به نام خدا
به نظر حقیر، جناب آقای حسین جعفری متن تفسیر را یا نخواندهاند یا خوب دقت نکردهاند؛ چرا که سکوت در مقابل ظلم و اینکه « طرف دیگر صورت را برای ظلم مضاعف ظالم آماده کردن » اصلا در متن صحبتهای آیت الله العظمی دستغیب نیامده است و شاید تیتری که کلمه انتخاب کرده است – بدی را با خوبی پاسخ دادن- باعث اشتباه شده باشد. به هر حال خوب است کمی درباره این شبهه صحبت بشود.
۱- آنچه جناب آقای دستغیب گفتهاند نظر شخصی یا برنامه سیاسی دنیایی نیست، بلکه تفسیر آیات قرآن است: « وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ» یعنی مؤمنان و صاحبان عقل، بدیها را با خوبی از بین میبرند و دفع میکنند؛ دقت کنید که صحبت درباره «از بین بردن» و «دفع کردن» بدی و ظلم است نه کرنش در برابر ظالم!
۲- در برابر بدی و ظلم و از بین بردن آن، سه برنامه و عمل را میتوان تصور کرد:
الف) بدی و ظلم را با بدی و ظلم از بین برد
ب) در مقابل بدی و ظلم با تمسک به عدالت، مقابله به مثل کرد
ج) بدی و ظلم را با خوبی، احسان، و گذشت از بین برد و دفع کرد
معلوم است که روش اول مورد قبول صاحبان عقل نیست. روش دوم البته دارای وجه شرعی و عقلی است و افراد میتوانند با نیتهای مختلف بدان عمل کنند مثلا یکی به خاطر تشفی و به اصطلاح «خنک شدن» دلش، ظلم ظالم را با قصاص و البته با رعایت عدالت و حقوق دیگر ظالم، پاسخ دهد.
اما روش سوم که بسیار سخت است و باید گفت جز افرادی که از عقل کامل و ایمان قوی بر خور دارند اشخاص دیگر نمی توانند آن را رعایت کنند، بهترین روش است و عاملان آن از حظ عظیمی بهره میبرند که در متن تفسیر به آن اشاره شده است.
بنابراین در هر سه روش قرار است « ظلم » دفع شود و با « ظالم » مقابله شود و از این جهت با هم برابرند اما معلوم است که در اثر و نتیجه با هم متفاوت هستند و منظور آیت الله العظمی دستغیب این است که همه بتوانیم کارها را از روی عقل و ایمان انجام دهیم حتی اگر آن کار، مبارزه با ظلم و ظالمین باشد؛ نه از روی کینه و تنفر و احساسات!
من از دوبرادر عزیزی که نسبت به نوشته من عنایت داشته و پاسخی به آن داده اند سپاسگزارم. اما بالاخره تکلیف من نوعی را روشن بفرمایید که وقتی کسی حق مرا پایمال می کند به جان و ناموس و حیثیت من یا همکارم یا هم وطنم تعدی می کند، هنگامی که ظلم می کند. من باید صبر و تحمل داشته و او را ببخشم و نسبت به او خوبی کنم ومجازات او را به خداوند حوالت دهم یا خود آستین بالاکشیده و رودرویش بایستم و بگویم آقای رهبری عزیز ما که این اندازه نسبت به شما محبت داشتیم وشما را که یک معمم ساده ای بودید، با ریختن به خیابان ها فریاد زدیم مرگ برشاه ما این حکومت را نمی خواهیم و چه و چه وخلاصه شد و شاه رفت و شما هم دری به تخته خورد شدید عضو شورای انقلاب و رئیس جمهور و بعد رهبرعظیم الشان، آیا بابت این کار ما به شما بدهکاریم یا شما به ما؟ شما پیش از انقلاب آقای رهبر عزیز چه کاره بودید، چقدر نفوذ داشتید، چه کسی شما را می شناخت. چه مقدار قوه مالی داشتید، در کجا زندگی میکردید، خانه شما چندمتری بود؟ حال چه وضعی دارید، بیت شما چقدر کارمند و کارکن دارد. آیا وضعیت فعلی را شما صرفا به سبب هوش و حافظه و میزان تحصیلات و تجربه و جربزه و … تحصیل کرده اید، یا ما مردم هم حقی داریم و شما در مقابل آن به ما بدهکارهستید؟ به هرحال جناب رهبر عظیم، آنچه مسلم است ما به شما بدهی نداریم. شما بابت آن ریاست جمهوری هشت ساله و این رهبری بیست وچند ساله، ازما نمی توانید طلبکاری کنید. آنکه بدهکار است حضرتعالی هستید. پس بفرمایید وقتی ما بیرون ریختیم و شعار به دست گرفتیم و مثل افراد متمدن گفتیم رای ما چه شد، شما به عنوان پدر این جامعه، رهبر این جامعه چرا طرف احمدی نژآد را گرفتید و اخطار به ما دادید که از فردا هرکس پا به خیابان بگذارد خونش به گردن خودش است. ما شما را به اینجا رساندیم(پوزخند نزنید که شما مرا به اینجا نرساندید. بالاخره ما بودیم یا مارا وسیله ساختید و به این مقام ها رسیدید) که شما دستور بدهید سپاهیان و بسیجی ها و لباس شخصی های گوش به فرمان شما ما را قطعه قطعه کنند؟ شما به چه مناسبت ما را سنگسار می کنید شما به چه مناسبت ما را تکفیر می کنید و مرتد می خوانید مرتد ساخته و پرداخته کیست؟ چرا موسیقی، سینما، خواننده های زن، تفریح و گردش، خنده، لباس دلخواه، آرایش مورد علاقه، را از ما گرفته اید. ما انقلاب کردیم که آزادی سیاسی به دست آوریم یا انقلاب کردیم که نه تنها آنرا به دست نیاوریم بلکه بقیه آزادی های خود را هم ازدست بدهیم. برگردم به موضوع ارتداد. ارتداد ساخته و پرداخته کیست؟ مگر کار ابوبکر نیست؟ مگر این ابوبکر همانی نیست که ما قرنها به او بد گفتیم و حال پیروان او حق داشتن یک مسجد را حتی در بلوچستان سنی نشین ندارند؟ چطور شد که شما به فتوای او که قاعدتا با رفتاری که باسنی های داخل ایران دارید، نباید مورد تایید شما باشد، ما مسلمانان را مرتد می خوانید(جبهه ملی ها) نفرمایید آقای رهبر من فتوا ندادم رهبر قبلی فرمان داد شما در عرض این بیست سال چرا آنرا لغو نکردید؟ خلاصه برادران عزیزتکلیف مرا روشن کنید. باید من در برابر چنین رهبری که چنان رفتاری با من داشته و برخلاف آنچه آروز می کردم، انقلاب را از آنچه بود به اینجا رسانده که من از دوران آیت الله خمینی بعنوان دوران طلایی یاد می کنم، آیا در برابر چنین ظلمی که برمن رفته باید صبر و تحمل داشته باشم؟ یا دست کم صدای حق خواهی ام را به گوش شما برادران برسانم.
درپایان لازم به یاد آوری است که من همیشه صداقت و شجاعت آیت الله دستغیب را ستوده و همیشه از علاقمندان و طرفداران این مرد شریف و وارسته بوده ام که آن دنیای خود را به جیفه این دنیا نفروخت که فرصت های بسیار داشت.