راه گمشده ایرانیان در نگاه نگران سحابی
چکیده :مهندس سحابی از تیره بزرگانی همچون طالقانی بود که بر عمل، کار خلاق و دنیاساز تأکید داشت. مرحوم طالقانی هرگاه موقع تعارف به او میگفتند التماس دعا، به خنده و شوخی و حکیمانه میگفت التماس عمل. خدا و مذهب جامعه مبتلابه بحرانهای اجتماعی باید دائم معجزه کنند. تورم، بیکاری، اعتیاد و تخریب محیطزیست را به ناگهان حل کند، صبح که از خواب بلند میشود، به ناگهان جوان معتادش خوب شود، بیحساب و کتاب شغل پیدا کند و بدون برنامهریزی، بر بحرانهای اقتصادی و اجتماعیاش چیره شود. خدا و مذهب مهندس اینچنین نبود....
محمد محمدی گرگانی
«انسان دوسال نیاز دارد حرفزدن بیاموزد و 50 سال تا سکوت را» (همینگوی)
بحث در باره مهندس سحابی را میتوان به سه بخش تقسیم کرد:
ـ شخصیت و منش
ـ باورها و اعتقادات مذهبی
ـ دیدگاه اجتماعی
جامعه بسته و بحرانزده، آرمانگرا میشود، در قدمهای کوچک، آرزوهای بزرگ میطلبد، در میانه برف و بوران و یخبندان، بهدنبال شکفتن گلها و چهچهه بلبلان است. ذهنیت و توهم، آفت بزرگی است که دامنگیر میشود. شاید تنها رابطه مستمر میان نظر، عمل و کارشناسی جمعی و پیچیده، بتواند این خطر را اندکی تخفیف دهد.
به نظر من دو عامل شخصیتی و بینشی در ایجاد خطمشی و روش و سلوک مهندس سحابی کاملاً دخیل بوده است: 1ـ مهندس سحابی دارای شخصیتی نجیب، آرام، بیگره و صاف بود 2ـ به لحاظ بینشی، قدرت سیاسی را عامل تحول جامعه نمیدید، از اينرو اصراری بر کسب آن نداشت.
او برای کسب قدرت، نزاع نظامی و یا کینه شخصی نیفروخت و هيچگاه به خشونت دامن نزد. به کسی ستم نکرد؛ آرامش، نرمش و شکیبایی که او در تحول اجتماعی به خرج داد، ناشی از ایمان زلال دینی، نجابت و سلامت شخصیتی و فهم عمیق تاریخیاش بود. میدانست که تحول اجتماعی بسیار آرام و عمیق است و بدون آگاهی اجتماعی، تحول سیاسی، پایدار و مستمر نخواهد بود. از استادان خود، مرحوم طالقانی، مرحوم بازرگان و مرحوم پدرش دکتریدالله سحابی آموخته بود که قدرت سیاسی بهتنهایی راهگشای تحول اجتماعی نیست. شاید دلیل عمده آن بود که شخصیت اصلی او با باورها و نگاههای سوسیالیستی ـ لنینیستی شکل نگرفته و نظریه روشنفکر پیشتاز لنین را مبنای نظریه خود نکرده بود. لنین مدعی بود چون امکان حاکمیت طبقه کارگر نیست، روشنفکران باید به نمایندگی از طبقه کارگر، انقلاب را رهبری کنند تا به حاکمیت طبقه کارگر بینجامد. نظریهای که در قرن بیستم، بسیاری از انقلابیون مارکسیست، اسلامی و بودایی، به آن باور یافتند و در راه آن صادقانه و جانانه کوشیدند، بعضی جان باختند و در انتهای قرن بیستم، خرابهای از آن بهشت موعود بهجای ماند.
1ـ ابعاد شخصیت و منش:
مدعی هستم که شخصیت افراد نقش تعیینکنندهای بر مواضع اجتماعی و سیاسی آنان دارد، ما براساس آگاهی خود نظر نمیدهیم و عمل نمیکنیم، بلکه براساس شخصیتمان که شکل گرفته است، انتخاب میکنیم، از اينرو یک انسان متعادل، بیگره و آزاد از تعصبهای فردی یا جمعی و عقیدتی، راحتتر و درستتر میبیند و عمل میکند. خصلتهای ما، تأثیرهایی شگرف بر انتخابهای ما دارد. حتی در حوزه مذهب نیز چنین است؛ خدای یک انسان سختگیر و خودخواه و سرکوبشده، اگر هوشیار نباشد، انعکاس خصلتهای خودش است. خدای او عبوس، انتقامگیر و ترسناک است. خدای یک انسان سالم، آزاد و نجیب، خدایی مهربان و باگذشت و دوستداشتنی است. عامل مهم که در زندگی سیاسی مهندس نقش عمدهای داشت، همین شخصیت سالم، متعادل و نجیب او بود که سعی میکرد در همه موارد، از موضع صمیمی، دوستانه، مهربانانه و برادرانه بگوید و نقد کند. حسابشده نمیگذاشت که کلمات، به کینهها دامن بزنند. شاید این روح بزرگ طالقانی استاد او بود که همهجا او را همراهی میکرد. آيتالله طالقانی در تفسیر قرآن میگفت با هم به بهترین صورت حرف بزنید تا نفرت و کینه، میانتان ریشه نگیرد. به ياد دارم دهه 60، با دکتر پیمان و ایشان جلساتی داشتیم، هدف این بود که این دو بزرگوار که از دو جریان متفاوت سیاسی بودند، با هم به گفتوگو بنشینند و من هم که خود را نسل بعد آنها میدیدم و به هر دو ارادت عمیق داشتم، در این میان میزبانی کنم. تجربه کرده بودم بسیاری از حرفها که از طرف دیگری نقل میشود، تا به این طرف می رسد، اصل حرف عوض شده و گاه مریدان ناآگاه آنان، موجب دوری بیشتر میشدند. برای من تجربهای بسیار ارزنده بود که دو نفر را با کولهباری از آگاهی و تجربه میدیدم که در آن شرایط سخت و پیچیده اجتماعی، صادقانه به گفتوگو نشستهاند. تفاوت و وحدتنظرهای خود را به میان آوردیم، درحالیکه شرایط اجتماعی مناسبی برای گفتوگو نداشتیم. یک کارگر در بیلزدن به زمین، عرق میریزد، کار میکند و خسته میشود، یک نیروی اجتماعی نیز، در میدانی پیچیده و با هزار مسئله در اندیشه و فکر خود میکاود، راه میجوید، عرق میریزد، خسته میشود و تنها با جوهره امید و ایمان، راه خود را ادامه میدهد.
امسال، روزی که به عیادت مهندس در بیمارستان رفتم، هنوز به اغما نرفته بود. پس از احوالپرسی از ایران گفت، از نگرانیهایش، از اینکه متنی نوشته و از من خواست آن را بخوانم و نظر بدهم. همانگونه که او را در بستر بیماری میدیدم، در دلم صدها سپاس نثارش کردم، که تو، حتی در این شرایط هم به فکر مردم ایران هستی، این چه روح بزرگ و اندیشه ریشهداری است که همهجا حتی در بیماری سخت، در سن 81 سالگی از آن سخن میگویی؛ چون مادری افتاده در بستر بیماری و مرگ، از نوجوانش میگوید، اشک میریزد و درد خود را فراموش میکند. اشکم میآمد و شوق این همه بزرگی و عظمت، نشاطم میداد.
امروز جسد مهندس در گوشهای در گلستان لواسان است، اما روح و جان او در میان ما زیست میکند، پیام میدهد و با ما به گفتوگو مینشیند. وقتی بدن مهندس را در حیاط منزلش میشستند، دردی جانکاه بر وجودم نشسته بود، از غربت او زجر میکشیدم، درد تنهایی و انزوای اینچنین دلهای بزرگ، دلم را میگزید، به خود آمدم که کجایی؟ فراموش کردهای که در این جهان، لحظه لحظههای وجودمان، چون دانهای کاشته میشود، چه باک، کدام نیت خیر و کار خوب در این دنیا از میان رفته است؟ هیچچیز از میان نمیرود، هیچ احساس زیبا و ملکوتی، محو و نابود نمیشود.
هنوز پس از 28 سال، نمازشب خواندن او را در مکه فراموش نمیکنم. دوست داشتم کنجی بنشینم و نماز خواندنش را ببینم، نیایشش را در کعبه مشاهده کنم. دوست داشتم بوی طالقانی را از او بگیرم. وقتی موقع نیایش، گوشه چشمش در صحن کعبه خیس میشد، به زلالی ایمان پاک شخصیتش، جان میگرفتم. در کعبه چه خوب است که شخصیتهای کعبهای را زیارت کنیم تا خدا را زیارت کنیم. من در کعبه مهندس را زیارت کردم و در تنهایی سالهای پس از انقلاب، از عطر دلانگیز وجودش بهره گرفتم. میگویند انسانها وقتی با هم گفتوگو میکنند، فقط 30درصد آنچه به هم میگویند، با کلمات است، من آن 70درصد را از او میطلبیدم، حتی وقتی در بستر بیماری افتاده بود.
وجودش از شوخطبعی و صمیمیتی ویژه خبر میداد. در سال 74 و 75 بود که به انگلیس سفر کرد، در منزل ما مهمان بود. به شوخی به فرزندم میگفت من از سواری جگوار انگلیسی خیلی خوشم میآید، برایم میخری؟ فرزندم که آن موقع 12 سال داشت به او میگفت آقای مهندس، بگذار مدل جدیدش بیاید، برایتان میخرم. امسال وقتی بیمارستان رفتیم با همان فرزندم بودم، مهندس تا او را دید به شوخی گفت علی جگوار برایم خریدی؟ و علی هم به شوخی گفت آقای مهندس منتظر مدل جدیدش هستم.
2ـ باورها و اعتقادات مذهبی:
مهندس سحابی از تیره بزرگانی همچون طالقانی بود که بر عمل، کار خلاق و دنیاساز تأکید داشت. مرحوم طالقانی هرگاه موقع تعارف به او میگفتند التماس دعا، به خنده و شوخی و حکیمانه میگفت التماس عمل. خدا و مذهب جامعه مبتلابه بحرانهای اجتماعی باید دائم معجزه کنند. تورم، بیکاری، اعتیاد و تخریب محیطزیست را به ناگهان حل کند، صبح که از خواب بلند میشود، به ناگهان جوان معتادش خوب شود، بیحساب و کتاب شغل پیدا کند و بدون برنامهریزی، بر بحرانهای اقتصادی و اجتماعیاش چیره شود. خدا و مذهب مهندس اینچنین نبود. خدا و مذهب مهندس سحابی به تأسی از روشنفکران صدساله بخصوص سیدجمال، اقبال و سپس طالقانی و بازرگان، در نظم و برنامهریزی میآمدند و از نظر من، پیش از آنها از دیدگاه ادیان توحیدی، خدا را علاوهبر درون خود، در عملکرد طبیعت، در کار و عمل و کوشش هدفمند و برنامهریزیشده میدانست؛ خدایی که عدالتش نه با بهرهوری پایین، پخش پول و امکانات و مصرف و مصرف و مصرف، بلکه در کار و کوشش بهدست میآمد. او از تیره بزرگانی بود که نگاهی دنیاساز داشت. مذهبش، مذهب ناتوانان و درماندگان و بیچارگان نبود، آنانیکه هرچند خردهای بر ایشان نمیتوان گرفت، اما در بحرانهای اجتماعی و اقتصادی درگیرند و ناگزير به آن مرجع نهایی پناه میبرند.
3ـ روش؛ تقابل یا تعامل:
پیش و پس از انقلاب، دوران جنگ سرد است. دو قدرت جهانی غرب و شرق در یک جنگ مستمر نظامی و فرهنگی بودند. فضای آن دوران در ایران نیز حضور داشت؛ فضایی که درآن یک برنده و یک بازنده وجود دارد: یا پیروزی یا شکست. برای بعضی جریانها، تفاهم و گفتوگو به معنی خیانت بود. پذیرفته نبود که هیچ کلامی در میدان عمل اجتماعی مظهر حق نیست. این توهم بود که یکی حق است و دیگری باطل. جنگ جنگ، یا مرگ یا حیات، یا ما یا طرف مقابل. برای برخی، گفتوگو در میدان عمل اجتماعی، به مفهوم برنده ـ برنده نبود، یا برنده یا بازنده بود. در این هیاهو و فضای پرهیجان، این مهندس بازرگان، طالقانی و مهندس سحابی هستند که از گفتوگو، تفاهم و درک منطق مقابل سخن میگویند و عمل میکنند.
به مرحوم طالقانی پیشنهاد شد که فرماندهی بخشی از احزاب سیاسی را که قدرت نظامی نیز داشتند بپذیرد، یعنی در مقابل ارتش و سپاه که تازه شکلگرفته بود، یک قدرت حزبی و نظامی قرار گیرد و مملکت دو مرجع قدرت سیاسی و نظامی داشته باشد؛ چرا طالقانی این پیشنهاد را نپذیرفت؟ اگر میپذیرفت چه میشد؟ آیا به جنگ داخلی مستمر و تخریب فرهنگ گفتوگو و تعامل در روحیه مردم ما منجر نمیشد؟ آیا این شرافت و نجابت انسانی و ملی طالقانی نبودکه از پذیرش چنین پیشنهادی امتناع کرد؟ مهندس نیز چنین بود، منافع ملی را مقدم بر موقعیت و قدرت خود میدانست؛ این یک توانایی و قدرت درونی است. کسیکه طی یک زندگی با خود کارکرده، صدها بار آزمایش پس داده، انتخاب کرده؛ به این توانایی ميرسد، این انتخابی نیست که از یک فرد خودخواه و نیازمند تمجید دیگران برآید.
او یک روشنفکر است، نخستین ویژگی روشنفکر این است که خود را در خویشتن خویش میبیند و نقد میکند. روشنفکر با خود آشناست و بیش از دیگران به خود میپردازد. روشنفکر، منزوی و مظلوم واقع میشود، ولی خود را محور نمیکند. مهندس به تعبیر زیبای قرآن حاضر بود مظلوم باشد، ولی ظالم نباشد، اهانت بشنود، ولی اهانت نکند، به ناحق سرزنش بشود، ولی به ناحق سرزنش نکند. اینها همه نشانههای یک انسان رشدیافته، مستقل و آزاد است. مستقل و آزاد از کینه و واكنش که خود عمل خویش را میآفریند نه کینه و نفرتش. انسانیکه گفتارش پس از اندیشه و دلش میآید و نه پیش از آن. این مسئله ربطی به درستی کردار فرد ندارد. پندار پاک دلیل بر کردار پاک نیست. اما انسان سالم و در درون توانا، خطا میکند، ولی خیانت نمیکند. انسان سالم در درون توانا، هرگز بهطور تاریخی، خیانتکار نمیشود، چون هم خود را نقد میکند و هم نقد دیگران را متواضعانه میشنود. پندار پاک در درازمدت اثر خود را میگذارد و مانع خیانتهای تاریخی میشود.
در روشها، مهندس نظر خود را مطلق و مقدس نمیکرد. پس از فتح خرمشهر، همراه مهندس که نماینده مردم تهران بود و من که نماینده مردم گرگان و آققلا بودم (آق قلا شهری در نزدیکی گرگان است که اکثر اهالی آن از برادران و خواهران ترکمن هستند) نزد آیتالله هاشمی رفسنجانی، رئیس مجلس شورایاسلامی وقت رفتیم، نظر ما این بود که حالا وقت مناسبی برای پایان جنگ است. آقای هاشمی نظرش این بود که صدام نه خسارات جنگ را میدهد، نه جنگ را به پایان میبرد، اما گفت بعضی از دوستانشان در شورایعالی دفاع نیز نظر ما را دارند. بحث این بود که حتی اگر هیچ خسارتی نپردازد، باز منافع ما در پایان جنگ است، اما مهندس این کلام را رسانهای نکرد. او خود را متعهد به تمامیت ارضی ایران میدانست و از فداکاری و جانفشانی مردم و جوانان در جبههها جداً متأثر میشد و به آن میبالید. بهناچار سکوت میکرد، حتی به بهای انزوا و حاشیهنشينیاش. مهندس با دانش تاریخی خود، استناد میکرد که عراقیها غرور عربی دارند و میایستند؛ چرا؟ چون مهندس میدانست که در روش هیچ نظری مطلق نیست، روش تابع زمان و مکان است، از اينرو او ایمان ندارد که راهش، تنها راه درست و حق است.
نمونه خوبی در این مورد از مرحوم دکتر شریعتی دارم، به ياد دارم که در سال 49 همراه مرحوم احمد رضایی از کادرهای اولیه سازمان مجاهدین، به حسینیه ارشاد رفتیم. مرحوم شریعتی در فرصت تنفس سخنرانی، چای میخورد و مطابق معمول سیگار به لب داشت. او احمد را میشناخت. احمد یک چریک شهری بود. اسلحه به کمر و نارنجک در جیب داشت، اما احمد از ارادتمندان طالقانی بود. به طالقانی و به شریعتی احترامی عمیق میگذاشت و خود را محور نمیکرد. با علاقه خواست تا به دیدار شریعتی برویم، درحالیکه از نظر امنیتی اصلاً شرایط مناسبی نبود. میخواست حرف او را بشنود و با شریعتی سخن بگوید. ما با هم رفتیم. احمد از دکتر سؤالی کرد. دکتر در ضمن این که میگفت و شوخی میکرد، جملهای گفت که توانایی شگرف او را نشان میداد. شریعتی از کسانی بود که می توانست دنیایی را در یک جمله بگوید.
او گفت احمد! من نمیدانم این حسن را چه کنم؟ منظورش از حسن، امام حسن(ع) بود، یعنی اینکه راه و خط امام حسین را میتوان پذیرفت و تفسیر کرد، زیرا دوران، دوران جنگ حق و باطل بود، اما درباره صلح و سازش امامحسن، چه میتوان گفت؟ درحالیکه ما همه میخندیدیم، یک دنیا پیام او را گرفتیم.
مهندس سحابی روشنفکر است و با جان و دل فهمیده بود که تحول اجتماعی از بالا و با زور ممکن نیست. با زور میتوان جاده ساخت، راهآهن درست کرد و خیابان و کارخانه ساخت، اما تمدن و تحول اجتماعی، بدون تحول فکری انسان ممکن نیست. جامعه متمدن در درجه اول انسان متمدن میخواهد. تنها یک ملت دموکرات میتواند یک دولت دموکرات داشته باشد و تنها یک دولت دموکرات است که میتواند یک ملت دموکرات را بپذیرد، از اينرو به لحاظ نظری، مهندس سحابی به تأسی از بزرگان پیش از خود، قدرت سیاسی را اصل نمیدانست و برای کسب قدرت و نگهداری آن، ارزشهایش را فدا نمیکرد. این مسئلهای بینشی است که نگاهی تاریخی میطلبد.
مهندس و سنت
مهندس سحابی از آن تیپ روشنفکرانی است که ناقد بیچون و چرای سنت نیست. سنت هم فرهنگ و هم مذهب تاریخی است. در اینجا منظور از مذهب تاریخی، مذهبی است که در طول تاریخ براساس فرهنگ و باورهای مردم شکل گرفته است. او هم به نقد و هم به بازسازی و بهرهگیری از سنت بهطور همزمان معتقد است. امروز روشنفکر در دوره پست مدرن نمیتواند بهتنهایی ناقد سنت باشد و سنت هم تنها به معنی مذهب نیست، براي نمونه طب سنتی یا معماری هم یک فرهنگ و سنت هستند. مهندس بسیاری از سنتهای قدیمی را میشناخت. ملیت یک فرهنگ و سنت است، مهندس آن را میشناسد و میدان عمل اجتماعی آن را بهمثابه یک ظرف زمانی مورد ملاحظه قرار میدهد. او میداند که در عرف زمان خود، ملیت یک واقعیت به رسمیت شناخته شده است و ناگزیر، قالب آن را درک میکند و برای آن دیدگاهی را مطرح میکند. هیچ روشنفکری نمیتواند درحصار و قالب بماند. خاصیت روشنفکر آن است که باید انسانی و جهانشمول بنگرد، اما روشنفکر وقتی وارد عمل اجتماعی و حرکت سیاسی میشود، ناگزیر است که پا بر زمین بگذارد، آرزویش این است که قدم به قدم، متناسب با توانایی و آگاهی مردم به جامعه آگاهی ببخشد، تا خودشان پیش بروند. خیلی حساس و متوجه باشند که نگویند مردم را به پیش ببرد. مردم خودشان بروند، نه اینکه کسانی آنان را راه ببرند. این مسئلهای است که مهندس سحابی در سلوک روشنفکری یکصدساله اخیر درک کرده و برای تحقق عملی آن، از اسلام و حقوقبشر و مردمسالاری سخن میگوید. مردم خودشان باید راه خود را انتخاب کنند، ما که هستیم که آنان را ببریم. خداوند به پیامبرش نیز میگوید که تو آگاهیبخشی کن، مردم خود راه خودشان را انتخاب کنند. اگر بتوان یک اساس، مبنا و محور برای روشنفکری صدساله اخیر بیان کرد این نکته عمیق و اساسی است که سرنوشت مردم به دست خودشان نوشته میشود. همین مسئله، هم بهمثابه وسیله، ابزاری برای تحول و آگاهی انتخاب مردم است و هم بهمثابه هدف است، چرا که همین انتخابها، پستی و بلندیهای آن، مردم را متحول میکند.
این مسئله، چون نقشه راه است، اگر كسی با تمام وجودش این را درک کرده باشد، از یکسو بدون احساس پیشتازی، خود را بر مردم و زمانهاش تحمیل نمیکند و ازسوي دیگر حاشیهنشین و منفعل نیست. میداند که راه دراز است، او كسي نیست که مردم را به کول بگیرد و عرق بریزد و غصه بخورد که چرا مردم چنین و چنان هستند؛ راه را میگوید اما میگذارد تا زمین بخورند و برخیزند و خود راه خویش را انتخاب کنند و سرنوشت خود را بسازند. در این راه، یأس و ناامیدی و سرخوردگی، بیمعناست. هیچ پدیدهای نیست که در سطح و اندازه خود اتفاق بیفتد، و به شعور و آگاهی اجتماعی کمک نکند، از اینرو مهندس در سکوت و انزوای 30 ساله منفعل نیست، با احساس مسئولیت کار میکند، میاندیشد، راه میجوید، حتی در بستر بیماری، درحالیکه عمل جراحی شده و بدنش تاب روح و جان بانشاط و زندهاش را ندارد، به مسائل جامعه خود میاندیشد.
آیا میتوان گفت بلای بزرگی که بخصوص در قرن بیستم، بشر به آن دچار شد، این بود که توهم تغییر و توسعه سریع و ناگهانی برای بشریت فاجعهای آفرید، احساس سرنوشتسازبودن و خلق را به رهایی رساندن، هم خلق را خرابهنشین کرد و هم پیشتاز را خسته؛ مهندس این مسئله را در بینش، منش و روش خود درک کرد، بهگونهایکه جوهره وجودش شده بود.
کوزهها و ظرفهای گلی را به رنگ زیبای فیروزهای درمیآورند، این رنگ را از شیره درخت کاج میگیرند، البته نه هر درخت کاجی. میگویند تنها کاجهایی این خاصیت را دارند که در زیرزمین محل رویش خود، معدن روی یا مس دارند. بعضی آدمها چنین هستند، در اعماق وجودشان، معادنی دارند که گل را فیروزهای و خاک را کیمیا میکنند، مادرزادی نیست، انسان خود، خود را میآفریند. همه انسانها جانشین خدا روی زمین هستند. بعضی این هنر شگفت را دارند که به توانایی خود میرسند و آن را شکوفا میکنند. مهندس سحابی در عمق وجودش مشکی معطر داشت که در محضرش، کلامش و چهرهاش احساس میشد. سلام بر او و نسل او؛ روزیکه به دنیا آمد، آن روزها که زیست و آن روز که جسمش از این دنیا رفت و ما چه نیازمندشان هستیم. آه از فراغشان.
منبع: چشم انداز ایران، شماره 68














کاش در بین روشنفکران مذهبی امثال مهند س سحابی باز هم وجو.د داشته با شد نام نیک او در تاریخ خواهد ماند شاید مهند س موسو ی بتواند جای خالی مهندس سحابی را پر کند که من خیلی امید وارم که چنین خواهد شد
چرا تا زنده بود قدرش را ندانستیم؟شما سبزها چند بار با او مصاحبه کردید؟چند بار طرف مشورت سران جنبش قرار گرفت؟چقدر از کوله بار تجربیاتش بهره گرفتیم؟؟؟
افسوس که خودخواهی مجالمان نمی دهد. . .
سلام بر استا دمحمدی الحق که ادای وظیفه کردید در حق مرد عزیز وبزرگوار مرحوم سحابی خدا شما وهمفکرانتان را از ما نگیرد وامیدواریم که در اشاعه فرهنگ اسلامی که همان بردباری رحمت ودوست داشتن وآگاه کردن است موفق باشید وخداوند متعال آزادی یاران را بخصوص مظلوم احمد زیدابادی را برای خانواده وفرزندانش وشما هرچه زودتر محیا سازد وزمینه استفاده از گفتار پر مغز وحکیمانه امت بزرگوار ومسلمانان عزیز ومبارز راه آزادی بدون خشونت مبارزه در جهت آگاهی بخشی به این ملت بزرگوار وسزاوار !
روحش شاد و یادش گرامی اماتاسف بر انانی که حتی از جنازه اش هم میترسیدندونشان دادند که بااین همه تبلیغات وادعای دروغین چقدر زبون وتهی هستند
بله – آه از فراغشان – خدابیامرزتش – روش خوب و انسانی ای داشتن – خداروشکر
روحش شاد ویادش در خاطره ها باقی
اگر مقدور است مقاله ای نیز در وصف پدر بزرگوار ایشان منتشر نمایید0
متن بسیار آموزنده ای بود . آقای محمدی گرگانی مرحوم مهندس عمر پر برکتی داشت مثل استادانش مرحوم طالقانی و مرحوم بازرگان .به برکت وجود مدرسه این مجاهدین فی سبیل الله شاگردان بسیاری پرورش یافته اند . تدریستان را در این مدرسه تبریک میگویم .خداوند به اندیشه و قلم و عملتان برکت دهد .