سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » علوم انسانی، معرفتِ مغضوبِ اقتدارگرایان!...
» چرا از علوم انسانی این‌همه هراس دارند؟

علوم انسانی، معرفتِ مغضوبِ اقتدارگرایان!

چکیده :علوم انسانی حتی اگر هیچ کارکردی نداشته باشد، دست‌کم این نقش خطرناک را ایفا می‌کند که تفسیر مستقلی از واقعیت ارائه می‌کند که با تفسیر آمرانه‌ی حکومتیان کاملا ناهمخوان است. معلوم است که چرا حکومت از علوم انسانی این همه هراس دارد....


کلمه- فرید خضرایی:

“روزنامه اعتماد از حذف 13 رشته كارشناسی از فهرست رشته‌های تحصیلی آزمون سراسری سال 90 دانشگاه علامه طباطبایی، خبر داد و نوشت : این اتفاق داوطلبان این رشته‌ها را سردرگم و مستاصل كرده است. از سوی دیگر استادان این دانشگاه نیز با اظهار تاسف از حذف این تعداد رشته و محروم ماندن داوطلبان از انتخاب این رشته‌ها از علل حذف و شرایط خاص امسال انتخاب رشته اظهار بی اطلاعی می‌كنند. به گزارش آینده بنابراین گزارش ، رییس دانشكده علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی دیروز از حذف این تعداد رشته از جمله روزنامه‌نگاری و روابط عمومی اظهار بی اطلاعی كرد و موكدا بر بی‌اطلاعی خود در این زمینه اصرار ورزید. همچنین برخی از این داوطلبان طی تماس با روزنامه اعتماد خواستار پیگیری مسوولان وزارت علوم بودند. اما به نظر می‌رسد حذف ناگهانی این رشته‌ها در راستای بازنگری 38 رشته از رشته‌های علوم انسانی صورت گرفته است. بر اساس آخرین اعلام رییس پژوهشگاه علوم انسانی، این 38 رشته شامل حقوق، علوم سیاسی، اقتصاد، علوم تربیتی، مدیریت، زبان و ادبیات فارسی، زبان و ادبیات انگلیسی، تاریخ، فلسفه، روش‌‌شناسی، روزنامه‌نگاری، ارتباطات و علوم اجتماعی است.”
به نقل از سایت آینده‌نیوز، تاريخ انتشار: 15 مرداد 1390

اخیرا نویسنده‌ای گفته است نظریه‌پردازان اجتماعی بر حسب پروژه‌ای که برای جامعه دارند، به داوری در باب معرفت‌ها می‌پردازند و در رتبه‌دهی به معرفت‌ها یکی را به‌منزله‌ی “معرفت مرجح” برتر از بقیه‌ی معرفت‌ها می‌نشانند. اکنون با الهام از فکر این نویسنده، می‌توان گفت که حاکمان نیز درباره‌ی معرفت‌ها داوری می‌کنند تا معرفت‌های مفید، خنثی، و مضر برای حکومت خویش را از هم متمایز سازند و به اشاعه‌ی معرفت‌هایی بپردازند که برای دوام و بقای حکومت‌شان کارکرد دارد.

کنترل آگاهی، سازوکار بس مهمی در جوامع غیردموکراتیک است تا از قِبَل آن، بتوان پایه‌های سلطه را مستحکم نمود. روشن است که بر مردم ناآگاه بهتر و طولانی‌تر می‌توان حکومت نمود تا برمردمی که توان تحلیل امور را دارند و می‌توانند دریابند که حکومتگران چگونه در حال مدیریت جامعه هستند و بپرسند چرا؟ در جوامع استبدادی حاکمان و مدیران فوق چون‌وچرا هستند و معمولا با تقدس بخشیدن به آنان و معرفی حاکم به‌عنوان نماینده‌ و سایه‌ی خدا و… بر روی زمین پرسش‌گری و چون‌وچرا کردن و اما و اگر آوردن و به زیر سؤال بردن عملکرد حاکمان به خطایی نابخشودنی بدل می‌شود. به همین دلیل هم هست که در چنین جوامعی رسانه‌ها و مطبوعات آزاد، دانشگاه‌های مستقل، موسسات فرهنگی و آموزشی خوداتکا، و حتی سازمان‌ها و نیروهای دینی مستقل مورد تهاجم و فشار قرار می‌گیرند تا بدل به اجزای وابسته‌ی حکومتی شوند که کل جامعه را در چنبره‌ی خود گرفته است یا در صورت مقاومت و مخالفت، به‌کلی حذف گردند.

علوم انسانی نه امروز که از بدو ورودش با مقاومت روبه‌رو شد. از همان آغاز، حاملان و مولدان تفکر اسطوره‌ای و متافیزیکی که ریشه‌ی تمام روی‌دادها را در عالمی دیگر می‌جویند و در توضیح امور این عالم به امور ماورائی متوسل می‌شوند، با علوم جدید من جمله علوم انسانی درافتادند. علوم طبیعی به‌خاطر تأثیرگذاری محسوس‌اش در زندگی آدمی در مدت زمان کمتری پذیرفته شد. اما تفکر اسطوره‌ای و متافیزیکی در حوزه‌ی معرفت انسانی پابرجا ماند و به مقابله با توضیح این‌جهانی امور انسانی پرداخت. نیروهای سنتی که هنوز اذهان‌شان آکنده است از انسان‌شناسی منسوخ برآمده از تفکر یونانی نمی‌توانند علوم انسانی نوین را فهم کنند زیرا هنوز انسان‌شناسی‌شان از علم النفس جلوتر نیامده است.

حالا آن مقابله‌ی پیشین با علوم انسانی با پشت‌گرمی‌های حکومتی همراه شده است که می‌خواهد مدیریت‌اش در سایه باقی بماند و مورد تجزیه و تحلیل قرار نگیرد و در تمام این سال‌ها از طریق کنترل تمامی سازمان‌های مولد دانایی و معرفت، کوشیده است از یکایک مردم بز اخفشی بسازد که در وقت ضرورت سر تأیید تکان دهند. بنابراین، حاملان این تفکر حالا شده‌اند نظریه‌پرداز تولید “علم انسانی اسلامی”. یک نگاه به اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی و وزارت علوم و دیگر مراکز آموزشی و پژوهشی کشور نشان می‌دهند که چه کسانی در مقام تصمیم‌گیری برای علوم انسانی قرار گرفته‌اند. اقدامات زیر تنها بخشی از حمله‌ی همه‌جانبه به علوم انسانی در کشور است:

1. انتصاب نیروهای دانشگاهی و حوزوی وابسته یا همسو به دولت به‌‌عنوان مدیر و رئیس دانشگاه‌ها و دانشکده‌های علوم انسانی و مراکز پژوهشی و تحقیقاتی بدون توجه به شایستگی‌ها و صلاحیت‌های علمی؛

2. کنترل نظام دانشگاهی از طریق شورای عالی انقلاب فرهنگی که اعضای آن را نیروهایی تشکیل می‌دهند که خواهان مرگ و حذف علوم انسانی‌اند؛ نمونه‌اش حضور نظریه‌‌پرداز نظریه‌ی خیال‌اندیشانه‌ی “مرگ جامعه‌شناسی” در شورای عالی انقلاب فرهنگی است که به گفته‌ی بسیاری از اهالی علوم اجتماعی خود عملا در دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران در حال کمک به پروژه‌ی میراندن جامعه‌شناسی از طریق رد و حذف نیروهای روشن‌اندیش و حذف برخی رشته‌های علوم اجتماعی است و مانع از استخدام استادان متعدد در دانشگاه تهران و مانع از قبولی افراد متعددی از دانشجویان شایسته در مقطع دکتری شده است. نمونه‌ی دیگر، عملکرد حجت‌الاسلام صدرالدین شریعتی در دانشگاه علامه است که در میان اصحاب علوم انسانی به “قصاب علوم انسانی” معروف شده است. وی به تنهایی ده‌ها استاد را از دانشگاه علامه طباطبائی اخراج کرده است که بسیاری از آن‌ها به حوزه‌ی معرفت انسانی تعلق دارند.

3. اخراج، بازنشسته‌سازی، و عدم تمدید قرارداد تعداد بسیار زیادی از استادان حوزه‌ی علوم انسانی در دانشگاه‌های کشور و نیز احضار تعداد زیادی از استادان مستقل و تهدید کردن و تذکر دادن به آنان؛

4. کنترل تمامی مراکز تحقیقاتی توسط دولت و حذف نیروهای مستقل از آن‌ها و کاهش بی‌سابقه‌ی بودجه‌ی تحقیقاتی کشور؛

5. گزینش دانشجویان در مقاطع آموزش عالی بر اساس معیارهای سیاسی و جناحی و حذف دانشجویان با گرایش سیاسی مستقل؛

6. حذف رشته‌های متعدد علوم انسانی در دانشگاه‌ها؛

7. کنترل کامل انتشار کتب و مجلات و نشریاتی که می‌توانند آرای محققان و صاحب‌نظران علوم انسانی را منعکس سازند؛

8. اخراج انجمن‌های علمی از مراکز دانشگاهی و عدم‌حمایت معنادار از آن‌ها؛

9. محروم کردن دانشجویان فعال از نظر سیاسی از تحصیل در آموزش عالی به‌صورت مقطعی یا برای همیشه.

بنابراین، نباید تصور کرد که این اقدامات صرفا به روی کار آوردن نیروهای خودی بر سر مصادر امور است. مسأله بسی بیش از این است: مسأله به تعبیر مانهایم (که خود این مفهوم را از فیلسوف آلمانی هایدگر گرفته است) ساختن “تفسیر همگانی واقعیت” است (مانهایم 1389: 307). مانهایم به‌درستی تأکید می‌کند که “از دیدگاه علوم اجتماعی، هر تکه‌ی تاریخی، ایدئولوژیک، و جامعه‌شناسانه‌ی شناخت … بی‌تردید در میل به قدرت و شناسایی رسمی گروه‌های اجتماعی خاصی که می‌خواهند تفسیرشان از جهان را به‌صورت تفسیری جهانشمول درآورند ریشه دارد و در اثر همین میل انتقال می‌یابد” (همان: 308).

نیروهای حاکم بر ایرانٍ امروز، کوشیده‌اند تفسیر یکه و یگانه‌ای از واقعیت اجتماعی-سیاسی را به‌منزله‌ی یگانه تفسیر ممکن عرضه و منتشر کنند و از طریق حذف دیگر تفسیرهای بدیل از واقعیت، این تفسیر دولتی را تحمیل کنند. این روند پس از انتخابات به برخورد نظام‌مند با علوم انسانی تداوم یافته است. علوم انسانی حتی اگر هیچ کارکردی نداشته باشد، دست‌کم این نقش خطرناک را ایفا می‌کند که تفسیر مستقلی از واقعیت ارائه می‌کند که با تفسیر آمرانه‌ی حکومتیان کاملا ناهمخوان است.

چرا حکومت از علوم انسانی این همه هراس دارد؟ زیرا علوم انسانی تفسیری از واقعیت ارائه می‌کند که با تفسیر به‌فرموده‌ی به اصطلاح “جانشینان خدا بر روی زمین” یا “نمایندگان و یاوران خودخوانده‌ی مهدی (عج)”‌ هم‌خوانی ندارد و این رسواکننده و افشاگر خواهد شد. مانهایم یادآوری می‌کند که “جامعه‌شناسی و علوم فرهنگی نیز استثنایی بر این قاعده نیستند؛ زیرا در آن‌ها ما همان نبرد بر سر پذیرش جهانی تفسیر خاص واقعیت را می‌بینیم که با سلاح‌های جدید علمی ادامه دارد”‌ (همان: 308). او بر آن است که “تفسیرهای گوناگون جهان تا حد زیادی با موقعیت‌ها و مواضعی که گروه‌های گوناگون در مبارزه‌شان برای کسب قدرت اشغال می‌کنند مطابقت دارد” (همان: 309). حال پرسش این است که این گروه‌های معطوف به قدرت چگونه تفسیری همگانی از واقعیت را پدید می‌آورند؟ مانهایم معتقد است که “تفسیر همگانی از قدرت ممکن است بر بنیاد این عوامل پدید آید:

(1) بر بنیاد توافق [یا اجماع]، یعنی همکاری خودجوش میان افراد و گروه‌ها؛

(2) بر بنیاد موقعیت انحصاری یک گروه خاص؛

(3) بر بنیاد رقابت میان گروه‌های متعددی که هر یک از آن‌ها تصمیم دارد تفسیر خاص خود درباره‌ی جهان را بر دیگران تحمیل کند. …

(4) بر بنیاد نوعی تمرکز پیرامون یک دیدگاهِ متعلق به تعدادی گروه‌ها که سابقا به‌نحو اتومیستی با یکدیگر رقابت می‌کردند، …” (همان: 310).

اکنون نوبت آن است که بپرسیم ما در ایران و در وضع کنونی با کدام‌یک از این موارد سروکار داریم. معلوم است که تفسیر همگانی از واقعیت که از بالا و به‌نحو آمرانه به کل جامعه تحمیل می‌شود و برای ما دائما دشمن و دوست و بصیرت و جهالت را تعریف می‌کند، نه محصول توافق است و نه محصول رقابت، بلکه محصول “موقعیت انحصاری یک گروه خاص” است. مانهایم در توضیح آن می‌گوید: “نوع دوم معرّف آن قسم اندیشه‌ای است که بر پایه‌ی موقعیت انحصاری یک گروه (معمولا گروه اجتماعی بسته‌ای) استوار است. تفسیر قرون وسطایی-کلیسایی از جهان و سنّتی که ادیبان چینی پرورش دادند به این‌جا تعلق دارد. موقعیت انحصاری از این نوع ممکن است یا از طریق شیوه‌های مطلقا فکری تأمین شود یا به‌وسیله‌ی ابزارهای غیرفکریِ قدرت: ‌اما، به‌طور کلی، از هر دو نوع وسیله استفاده می‌شود” (همان: 314).

این دقیقا وضعیتی است که ما با آن مواجه‌ایم: در حال حاضر، تفسیر همگانی آمرانه از واقعیت را دو گروه در پیوند با هم پدید می‌آورند: 1) روحانیان و دانشگاهیانِ وابسته به حکومت؛ 2) حکومت و ارکان آن که اکنون بیش از پیش یک‌پارچه شده است.
اما آیا پیوند این نیروها به تفوق و استیلای تفسیر همگانی آمرانه از واقعیت منتهی خواهد شد و حضرات از این نبردی که علیه علوم انسانی به‌عنوان تولید کننده‌ی تفسیری بدیل از واقعیت (تفسیری که توسط بخشی از نیروهای مدنی تولید می‌شود) به راه انداخته‌اند، موفق خواهند بود؟

پاسخ به این پرسش چندان دشوار نیست و آن این است که همان‌طور که “تفسیر رسمی کلیسایی نتوانست موقعیت انحصاری خود را حفظ کند [و] در اثر تنش‌های متداول در جامعه‌ای بیش از پیش پویا فروپاشید” (همان: 317)، حمله‌ی نظام‌مند به علوم انسانی برای حذف آن و نیز حذف مهم‌ترین محصول آن (یعنی تفسیر همگانی بدیلی که در برابر تفسیر رسمی از واقعیت ارائه می‌کند) در قرن بیست‌ویکم و در عصر رسانه‌های الکترونیک و در دوره‌ی ریشه‌دوانی و نهادینه شدن علوم انسانی، و نیز دوره‌‌ی زوال هژمونی این قرایت خاص و تحریف شده از نظریه ولایت فقیه حمله‌ای موفق نیست بلکه تلاشی مذبوحانه است که رسوایی فضاحت‌باری برای آغاز کنندگان این نبرد در پی خواهد داشت. اگرچه ممکن در دوره‌‌ای کوتاه اصحاب علوم انسانی را منزوی و مأیوس سازد اما در درازمدت چنان اعتباری و حیثیتی به علوم انسانی خواهد بخشید که توسعه‌ی همه‌جانبه‌ي آن را تضمین خواهد کرد.

این حملات پیاپی به علوم انسانی، ما را به‌یاد سخنان میرحسین موسوی رهبر روشن‌اندیش و مقاوم جنبش سبز می‌اندازد که در دیدار با استادان انجمن اسلامی مدرسین به‌درستی گفته بود: “من با دیدن این حملات یاد تجربه بسیار تلخ و هشداردهنده حکومت شوروی سابق و دیگر حکومت‌های توتالیتر اروپای شرقی می افتم .آنها از زمان استالین به بعد علوم اجتماعی را علومی بر آمده از جوامع سرمایه داری و بورژوازی می‌دانستند و به همین دلیل تدریس آن را جز در مواردی اندک ممنوع کرده بودند. تحریم و محدودیت این رشته‌ها چشم آنها را روی روند تغییرات سریع جهان و جامعه خودشان بست و انعطاف‌پذیری نظامشان را در مقابل تحولات اجتماعی کشورهای خود و جهان از بین برد و باید یکی از دلایل سقوط این نظام‌ها را نبود دانشمندان و نظریه‌پردازان خبره در علوم انسانی دانست.” (میرحسین موسوی، “سرنوشت اقتدارگرایان در سراسر جهان شبیه هم است”، سایت کلمه، چهارشنبه 30 تیر 1389).

آیا به‌راستی، حاکمان جمهوری اسلامی نمی‌خواهند از سرنوشت همسایه‌ی شمالی خود درسی بیاموزند؟

منابع
مانهایم، کارل (1389) مقاله‌هایی درباره‌ی جامعه‌شناسی معرفت. ترجمه‌ی فریبرز مجیدی. تهران: نشر ثالث، چاپ اول.


7 پاسخ به “علوم انسانی، معرفتِ مغضوبِ اقتدارگرایان!”

  1. ناشناس گفت:

    حکومت ایران احیاگر تفکر قرون وسطی است. خفقان، زوز، شکنجه، زندان، حذف فرهیختگان و روشنفکران و اعمال قدرت از سوی یک نقر از نشانه های تفکر قرون وسطی است. این تفکر موجب حذف دین از زندگی مردم خواهد شد کما اینکه هم اکنون نیز خیل عظیمی از جوانان به سوی بی دینی گرایش پیدا کرده اند. مقصر اصلی هم شخص … است که افکارش همسو با افکار متحجرانه حجتیه ها است.

  2. ناشناس گفت:

    به قول امام بکشید ما را ملت ما بیدار تر می شود
    حالا ما می گوییم :
    بندید درها را ملت ما درهای بهتر و بیشتری پیدا خواهند کرد

  3. ناشناس گفت:

    خدایا بساط این ظلم و ظالمان را چین. آمین

  4. ناشناس گفت:

    سایت کلمه خیلی از نظر نرم افزاری ضعیفه چون اگر بخواهیم یک کامنت بگذاریم باید چندین بار ارسال کنیم تا موفق شویم

  5. ناشناس گفت:

    بعبارت دیگر اسلام طالبانی یا فاشیستی!

  6. وحشت از علوم انسانی گفت:

    بدیهی است علوم انسانی مورد نفرت غیر انسان ها خواهد بود. مثل حقوق بشر که اینها عین جن از بسم الله از آن وحشت دارند.

  7. ناشناس گفت:

    شما ببنید اینها آنقدر از علوم انسانی می ترسند که می خواهند کتاب های هزار سال پیش را هم سانسور کنند.