ریشه های نظری ترور شخصیت
چکیده :فیالواقع تحول مهمی که از ۱۳۲۰ تا ۱۳۹۰ به وقوع پیوسته آن است که اساساً نه طرفدار غرب و امریکا بودن ننگ و عار است و متهم باید در قبال این اتهامات از خود به دفاع برخیزد و نه مهمتر از آن ضدامریکایی بودن، ضدغربی بودن، ضدانگلیسی بودن مثل دوران حزب توده، مجاهدین یا دانشجویان خط امام و دفتر تحکیم وحدت طیفی دیگر در سطح جامعه از پرستیژ، اعتبار و افتخار برخوردار است. برعکس ارزشهایی که مارکسیستها، مجاهدین و دانشجویان مسلمان پیرو خط امام و اعضای دفتر تحکیم وحدت سعی کردند آنها را زیر پا گذاشته و له کنند همچون آزادی، آزادی بیان، آزادی اندیشه و دموکراسی است که هر روز بیش از پیش از اعتبار بیشتری در جامعه ایران برخوردار میشد....
صادق زیباکلام:
سخنی به گزاف نرفته اگر گفته شود همانطور ک حزب توده به عنوان واردکننده مارکسیسم بانی و معمار فضای گفتمان سیاسی مدرن در ایران است، از نظر شیوه و نحوه پاسخگویی سیاسی به مخالفان و منتقدان هم مارکسیستها همان نقش را برعهده دارد. حزب توده در دهه ۱۳۲۰ نهتنها یک امکان جدید در اندیشه و نگاه سیاسی و تاریخی در ایران به وجود آورد (نگاهی که همچنان مبنا و اساس نگرش اصولگرایان به عرصه بینالمللی را تشکیل میدهد)، بلکه در عرصه پاسخگویی و مقابله با مخالفان سیاسی هم یک تحول جدید و یک راه و روش و دنیای جدید به وجود آورد.
تا قبل از مارکسیسم، یا به هر حال مارکسیسم با روایت و قرائتی که حزب توده در ایران از آن به وجود آورد، پاسخ و جواب دادن به مخالفان و منتقدان سیاسی، خلاصه میشد در پرداختن به موضوعات و مطالب مطرح شده. فیالمثل اگر صاحبنظری معتقد بود حکومت بر اساس تفکر مشروطه، اندیشه و نظری درست نیست، و یک مشروطهخواه میخواست به وی پاسخ دهد، به تعبیر امروزه دیالوگ شان عمدتاً محدود میشد به موضوع حکومت و جایگاه آن از نظر مشروطهخواهان و مسائلی از این دست. یا اگر یک فعال سیاسی عمل و اندیشه سیاسی رقیبش را میخواست مورد مخالفت یا انتقاد قرار دهد به عملکرد وی و ویژگیهای اندیشه اش میپرداخت. به بیان دیگر، محل نزاع کنش و اندیشه سیاسی مخالف، منتقد، معترض یا رقیب بود. اما حزب توده این قاعده کلی را برهم زد. مارکسیستها سنت و روش جدیدی ابداع کردند.
در شیوهای که آنها پایهگذاری کردند، به جای پرداختن و محاجه با اندیشه، صاحب اندیشه بود که هدف قرار میگرفت. اگر کسی با حزب توده، با مارکسیسم، با اتحاد شوروی و در یک کلام با آرا و اندیشههای چپ به مخالفت میپرداخت یا انتقادی میکرد، مارکسیستها به جای پرداختن به انتقاد و دیدگاههای فرد معترض، منتقد یا مخالف، به خود وی میپرداختند. بدون اینکه اشارهای به مطالب و موضوعات فکری و نظری داشته باشند، یکراست میرفتند به سروقت گوینده یا نویسنده و به زعم خودشان نشان میدادند گوینده فردی “وابسته”، “مرتجع”، “خائن”، “مزدور”، “عامل بیگانه”، “پادوی سفارت انگلستان”، “حقوقبگیر شرکت نفت”، “مامور سازمان سیا”، “فراماسون”، “امریکایی” و “غربزده” است.
به جای پاسخ به انتقادات و دلایل مخالفت فرد معترض، تودهایها به خود فرد میپرداختند و سعی میکردند با بیاعتبار کردن شخصیت وی، تکلیف حرفهایش را هم روشن کنند. کمترین و محترمانهترین واکنش و پاسخ حزب توده به مخالفش، آن هم مخالفتی که تا حدودی برای وی احترام قائل بود، آن بود که وی تحت تاثیر تبلیغات امپریالیستها، استعمارگران، مرتجعان و دشمنان زحمتکشان و رنجبران قرار گرفته. به بیان دیگر، او حقوقبگیر سفارت انگلستان یا “عامل سازمان سیا و پادوی سفارت امریکا” نیست اما در عین حال تحتتاثیر القائات و تبلیغات دشمن یا غربیها و مدافعان سرمایهداری قرار گرفته است.
بالطبع کسی هم که تحت تاثیر القائات و تبلیغات سرمایهداری و رسانههای غربی قرار گرفته بود، تکلیف حرفها و مطالبش روشن بود. اینکه آن مطالب جدی گرفته شوند و رهبران حزب توده به آنها پاسخ دهند، ارزشی نداشت. مارکسیستها خود را مقید به پاسخ دادن، بحث کردن و محاجه با مزدوران و وابستگان امریکا و انگلستان نمیدانستند. فقط کافی بود ماهیت مخالفان و منتقدان را برای مردم، طرفدارانشان، اقشار و لایههای مترقی، میهنپرستان و خلاصه مردم شریف و آزاده ایران و در راس آنان زحمتکشان و طبقه کارگر، نجیب و شجاع کشور برملا کنند.
مارکسیستها در ایجاد این فرهنگ کم و بیش موفق میشوند و آن را عملا در پایان دهه ۱۳۲۰ در کشور برقرار کرده بودند. حزب توده و مارکسیستها سمبل شجاعت اخلاقی، درستی، پاکی، فداکاری، میهنپرستی، عدالتطلبی و همه صفات اخلاقی و آرمانی بشریت بودند و در مقابل مخالفان آنان مرتجع، وابسته، عوامل استکبار جهانی، مزدوران قدرتهای بیگانه، غربزده، وطنفروش، نوکر استعمار، حقوقبگیر سفارت انگلستان، انگلوفیل (و بعدها عوامل امریکا و امریکایی)، ترسو، بیگانهپرست، طرفداران اشراف و مالکین و همه صفات منفی و رذیلانه بشری بوده. تودهای بودن و مارکسیست بودن افتخار بود، چون تودهایها مدافع منافع کارگران، تودههای زحمتکش و خلقهای ستمدیده، روشنفکر، مترقی، تحصیلکرده و انقلابی بودند و در مقابل مخالفان آنان در خدمت ارتجاع، فاشیسم، بورژوازی و امپریالیسم امریکا بودند.
حزب توده از اواخر دهه ۱۳۲۰ و ظهور مرحوم دکتر مصدق، جبهه ملی و نهضت ملی شدن بخشی از آن جذابیت و تلالو فوقالعادهاش را از دست داد. بعد از کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲مارکسیستها بیشترین تلفات را دادند. رژیم کودتا دهها تن از رهبران حزب توده و سازمان نظامی حزب را اعدام و به حبسهای طویلالمدت محکوم کرد. بسیاری از رهبران حزب توده مجبور به فرار از کشور و پناه بردن به اتحاد شوروی، آلمان شرقی و آذربایجان (شوروی) شدند. اما نکته اینجا بود که گفتمان یا درستتر گفته باشیم شیوه و رویکردی که حزب توده در بیش از یک دهه عمر خود در پارادایم سیاسی کشور ایجاد کرده بود نهتنها باقی ماند که به مرور زمان رشد و گسترش بیشتری هم یافت.
همان تقسیمبندی که مارکسیستها میان خودشان و مخالفانشان کرده بودند عیناً میان مخالفان رژیم شاه با آن رژیم برقرار شد. به این معنا که مخالفان رژیم شاه (ابتدا ملیون و طرفداران دکتر مصدق در سالهای نخست بعد از کودتا، و سپس نهضت آزادی و سایر مخالفان اسلامگرای رژیم شاه) خود را کامل، آزاده، فداکار، مستقل، میهنپرست، شجاع، مترقی، مبارز و در مقابل رژیم شاه را نوکر، مزدور، سرسپرده به اجانب، نوکر انگلستان، غلام امریکا، وطنفروش، بیدین، خائن، مرتجع، رو به زوال و ظالم میدانستند. هر فکر و اندیشهای که مخالفان رژیم شاه (اعم از ملیگرا یا اسلامگرا یا مارکسیستها) داشتند مثبت و در جهت ترقی، عمران، آبادانی و پیشرفت مملکت بود و متقابلا هر اقدام و حرکت رژیم شاه در جهت وابستگی بیشتر، خدمت به اربابان امریکایی و اروپاییاش و استکبار بود.
اما نکته مهمی که بیشتر مورد نظر ماست همان رویکردی است که مارکسیستها در قالب حزب توده نسبت به مخالفان و منتقدانشان در پیش گرفتند. آن رویکرد که به جای پرداختن به انتقاد و دلیل مخالفت، به خود منتقد و مخالف میپرداخت تا نشان دهد او از اساس بیاعتبار و فاسد است، بعدها همچون ارث و میراثی گرانبها به سایر گروههای مبارز و ترقیخواه رسید. مارکسیستهای بعد از حزب توده به کنار (چریکهای فدایی خلق و جریانات مشابهی که در دهه ۱۳۴۰ و اوایل دهه ۱۳۵۰ تا دوران انقالب ظهور کردند)، این شیوه به طور کامل و بیکم وکاست به جریانات اسلامگرای رادیکال مخالف رژیم شاه هم انتقال یافت. از جمله این خلق و خو را به بهترین و کاملترین وجه در سازمان مجاهدین خلق میتوان مشاهده کرد. دقیقاً عین مارکسیستهای حزب توده، مجاهدین هم به جای پاسخ دادن و بررسی موضوع انتقاد و مخالفت یکراست به سروقت خود منتقد و مخالف رفته و او را متهم میکردند به “مرتجع بودن”، “وابستگی”، “داشتن روحیات خردهبورژوازی”، “سازشکاری”، “فرصتطلبی” (یا در اصطلاح مجاهدین اپورتونیسم)، “خستگی و بریدن از مبارزه”، “عافیتطلبی” و در موارد جدیتر به “همکاری و ارتباط با امریکاییها”.
این میراث از مجاهدین به گروههای رادیکال و چپ اسلامی که در دهه ۱۳۶۰ قدرت را در دست داشتند، رسید و از آنها هم نهایتاً به اصولگرایان. به همان سهولت، سادگی و شگفتی که مارکسیستهای دهه ۱۳۲۰ مخالفان و منتقدان خود را مزدور، وابسته، عامل سفارت انگلیس و… خطاب میکردند، اصولگرایان بالاخص جریانات تندروتر و به اصطلاح انقلابیتر آنان هم ۶۰ سال بعد از حزب توده، مخالفان و منتقدان خود را به همان سهولت و سادگی متصل امریکا، صهیونیسم، جورج سوروس و انگلستان میکنند.
ممکن است برخی از مخاطبان ملول و دلسرد شوند که پس چه امیدی به پیشرفت، ترقی و توسعه سیاسی در ایران میتوان داشت وقتی همان گفتمان و شیوههای سیاسی ۶۰ سال پیش در ایران امروز رایج است؟
در پاسخ باید گفت اتفافاً امید زیادی باید داشت چرا که تغییرات و تحوالت مهمی ظرف این نیم قرن در پارادایم سیاسی ایران معاصر رخ داده است. از جمله و مهمترین آن این است که در گذشتهها، در دوران حزب توده، یا حتی در دهه ۱۳۵۰ و دوران انقلاب که دوران شکوه و عظمت مجاهدین بود، یا حتی در دهه ۱۳۶۰ که چپ اسلامی جلودار و سرمشق و الگو بود، بالطبع آنان شاخصه انقلابی بودن، پیشرو و مترقی بودن بودند. بنابراین دیگران مجبور بودند در برابر مخالفتها و موضعگیریهای آنان از خود دفاع و ثابت کنند که “لیبرال” نیستند، “وابسته” نیستند، “امریکایی” نیستند، “مرعوب غرب نشدهاند”، “مدافع سرمایهداری و مرفهین بیدرد و بیدردهای مرفه نیستند” و سایر اتهاماتی که حزب توده در دهههای ۱۳۲۰ – ۱۳۳۰، مجاهدین در دهههای ۱۳۴۰ – ۱۳۵۰ و چپ اسلامی، دفتر تحکیم وحدت و دانشجویان مسلمان پیرو خط امام در دهه ۱۳۶۰ به مخالفانشان وارد میکردند، به آنها وارد نیست اما آن ارث و میراث که از دهه ۱۳۸۰ به اصولگرایان رسید، از بخت بد آنان مصادف با زمانی شد که خیلی از معیارها تغییر کرده بود.
روزگاری بود که حزب توده ستاره و الگو بود بنابراین به هر که داغ وابستگی و مزدوری را میزد، فرد داغشده بود که باید ثابت میکرد وابسته نیست، امریکایی نیست، انگلیسی نیست و از شرکت نفت انگلیس حقوق نمیگیرد. روزگاری بود که مجاهدین مظهر اسلامیگری بودند بنابراین به هر که میگفتند “مرتجع” و “خردهبورژوا” باید از خود به دفاع برمیخاست. زمانی بود که دانشجویان مسلمان پیرو خط امام با متوسط سن بیست و اندی سال شخصیتی مثل مرحوم مهندس بازرگان را که نزدیک به ۷۰ سال داشت و به اندازه وزن آنان مبارزه کرده بود، زندان رفته بود، قرآن و تاریخ مطالعه کرده و کتاب نوشته بود مثل آب خوردن متهم به امریکایی بودن میکردند و ملت هم به پیروی از آنان “مرگ بر لیبرال” و “مرگ بر امریکا” میگفتند. اما در دهههای ۱۳۸۰ و ۱۳۹۰ دیگر اینگونه نیست. در حالی که اصولگرایان همچون مارکسیستها، مجاهدین یا دفتر تحکیم وحدت دهه ۱۳۶۰ مخالفان، معترضان و منتقدان خود را به امریکا، انگلیس، صهیونیسم، وابستگی، مزدوری و غیره نسبت میدهند، مخالفان دیگر مجبور نیستند ثابت کنند آن اتهامات به آنان وارد نیست. مجبور نیستند ثابت کنند مزدور، عامل بیگانه، نوکر امریکا و غالم سفارت انگلستان نیستند.
فیالواقع تحول مهمی که از ۱۳۲۰ تا ۱۳۹۰ به وقوع پیوسته آن است که اساساً نه طرفدار غرب و امریکا بودن ننگ و عار است و متهم باید در قبال این اتهامات از خود به دفاع برخیزد و نه مهمتر از آن ضدامریکایی بودن، ضدغربی بودن، ضدانگلیسی بودن مثل دوران حزب توده، مجاهدین یا دانشجویان خط امام و دفتر تحکیم وحدت طیفی دیگر در سطح جامعه از پرستیژ، اعتبار و افتخار برخوردار است. برعکس ارزشهایی که مارکسیستها، مجاهدین و دانشجویان مسلمان پیرو خط امام و اعضای دفتر تحکیم وحدت سعی کردند آنها را زیر پا گذاشته و له کنند همچون آزادی، آزادی بیان، آزادی اندیشه و دموکراسی است که هر روز بیش از پیش از اعتبار بیشتری در جامعه ایران برخوردار میشد.
منبع: روزنامه روزگار














bishtar az in ziba kalam matlab begozarid kheily adam por jorata v roshn bini hast
چند کلمه درمورد «ارثیه مارکسیسم مانع توسعه سیاسی لیبرال در ایران» آقای دکتر زیبا کلام
مواضع آنتی کمونیستی و «شبه لیبرال» آقای دکتر زیبا کلام بر کمتر کسی پوشیده است. من قصد ندارم که ایشان را به آمریکا و اسرائیل و بنیاد سوروس «متصل» کنم. قصد پرداختن به این جنبههای متن ایشان را هم ندارم. تعجم از گزارة اصلی متن ایشان است. به عنوان یک جامعهشناس توسعه و استاد دانشگاه که بهرهای هم از علم اقتصاد دارند، متعجم از اینکه «ارثیه مارکسیسم» را «مانع توسعه سیاسی لیبرال در ایران» دانستهاند! به چند ملاحظه:
اول: آقای دکتر زیبا کلام فراموش میکنند یا خود را به فراموشی میزنند که در این کشور هر حرکت دمکراتیک و آزدای خواهی در هفتاد سال اخیر از سوی قدرت حاکم و نظریه پردازان رسمی و غیر رسمیاش به کمونیستها و جاسوسان اتحاد شوروی منتسب و سرکوب شده است. ازامثال مظفر بقایی و احسان نراقی درپیش از انقلاب تا همین آقای دکتر زیبا کلام پس از انقلاب در سرکوب نظری و عملی «چپ»ها، همدست قدرت حاکم بودهاند! لابد به این گمان که مانع توسعة سیاسی لیبرال را از پیش روی مردم ایران بردارند!
دوم: نه حزب تودهٔ ایران (و نه آن جریانهای سیاسی منازع قدرت حاکم پیش و پس از انقلاب) هرگز از چنان جایگاه و پایگاهی که دکتر زیبا کلام بهشان نسبت میدهد برخوردار نبودهاند که مانع توسعة سیاسی لیبرال در ایران باشند. اصلا یک حزب سیاسی که قریب به تمام عمرش را غیرقانونی و مخفی بوده چگونه میتوانسته چنین اثری در تاریخ معاصر ایران داشته باشد! وانگهی! اگر مساعی صرفا «نظری» حزب تودة ایران (وهم دستانش) توانسته چنین کارستانی درجامعة ایران کند، چرا مساعی «عملی» سمپاتیزانهای ریز و درشت «بازار» که سکان دار دولت و اقتصاد ایران ازفردای انقلاب ۵۷ بودهاند، قادر به معجزة حذف مانع توسعه سیاسی لیبرال نشده است؟
سوم: توسعة سیاسی لیبرال در جامعهای توسعه نیافته و فاقد سازوکارهای اقتصاد لیبرال اصلا تحقق پذیر است؟ حزب تودة ایران درفردای سقوط دیکتاتوری رضاشاه با میراثی اندک از اسلاف ترقی خواه و مساوات طلبش، به عرصه میآید تا مروج «گفتمان ترقی خواهی» باشد! ترقی خواهی در شهریور بیست و در جامعة عقب ماندهای مثل ایران با سیاست ورزان و صاحب منصبان عمدتا مرتجع یا فاشیست، مثل امروز «مد روز» نیست و جگر شیر میخواهد! بدا به حال لیبرالهای غایب آتی که گفمتان محبوب و مطلوب آن روزگار به علل مختلف (از جمله مقاومت جانانة کمونیستها در مقابل فاشیسم هیتلری)، «گفتمان چپ» است!
بعید است که آقای دکتر ندانند در نظام اقتصادی «زمین، خان، نفت، شاه» سالار، اصولا توسعه سیاسی لیبرال موضوعیتی ندارد! حتی همین امروز هم به همین دلایل عینی، شانسی برای پیروزی گفتمان لیبرال محبوب آقای دکتر در ایران وجود ندارد. حتی با تاراج منابع ملی برای خصوصی سازی و جعل بازار آزاد برای فراهم آوردن شرایط عینی توسعة سیاسی لیبرال ایران!
چهارم: آقای دکتر در عین حال دچار یک «سوء تفاهم» یا مغالطة بزرگ است. اینجا که مینویسد: فیالواقع تحول مهمی که از ۱۳۲۰ تا ۱۳۹۰ به وقوع پیوسته آن است که اساساً نه طرفدار غرب و امریکا بودن ننگ و عار است و… نمیدانم مراد آقای دکتر از واژة «طرفدار» چیست اما عارضم به اینکه، «طرفدار آمریکا» بودن از ۱۳۲۰ تا ۱۳۹۰حتی نزد «تودهای»های مغضوب آقای دکتر هم ننگ وعار نبوده است! اصلا «طرفداری» از یک نظام سیاسی، ولو نظام سیاسی توتالیتری مثل آمریکا هم ننگ و عار نیست. آنچه که از ۱۳۲۰ تا همین امروز در سال ۱۳۹۰ ننگ و عار بوده و هست، نوکری امپریالیسم، توجیه غارتگری و تجاوز به نام آزادی، وطن فروشی، غفلت از منافع ملی و تقدم منافع اجنبی و امثالهم است.
آخر: آقای دکتر در پایان، فرصت را غنیمت میشمرد به مغلطهای دیگرو دوغ و دوشاب را در هم میآمیزد تا مرتجعان، محافظه کاران، اصول گرایان و انقلابیون را چیزی «واحد» و آمریکا، صهیونیسم، جورج سوروس و انگلستان را چیز «واحد»ی دیگر بنماید. اینجا که مینویسد: «… اصولگرایان بالاخص جریانات تندروتر و به اصطلاح انقلابیتر آنان هم ۶۰ سال بعد از حزب توده، مخالفان و منتقدان خود را به همان سهولت و سادگی متصل امریکا، صهیونیسم، جورج سوروس و انگلستان میکنند…» از میان این همه، حساسیت آقای دکتر به آمریکا و انگلیس و اسرائیل شاید قابل فهم باشد اما حساسیت ایشان به بنیاد سوروس را من نمیفهمم!
امید وارم که کلمه آنقدر تکثر گرا باشد که این جوابیه را منتشر کنند تا آقای دکتر تنها به قاضی نروند،ببینیم و تعریف کنیم.
روزگاری هم بود که ایرانیان از اینکه به کوروش بزرگ منتسب بودند به خود میبالیدند و احمق ها در حاشیه بودند و هوشمندان در صدر. اکنون شرایط البته واژگون است …..
آقای دکتر که مدافع سرسخت دموکراسی انگلیس هستند به خبر زیر از تابناک هم توجه کنند و مقاله بنویسند و همیشه به طرف نسوان غش نفرمایند
در ادامه اعتراضات انگلیس و سرکوب خشونت بار مردم توسط پلیس این کشور با دستور مستقیم دیوید کامرون تعداد کشته شدگان به چهار نفر رسید.
به گزارش خبرگزاری مهر، رسانه های غربی از کشته شدن 3 شهروند دیگر انگلیسی در ناآرامی های اخیر در لندن خبر دادند که با احتساب فردی که روز اول کشته شد و و کشته شدن وی این ناآرامی ها را سبب شد تعداد تلفات به 4 نفر افزایش یافته است.
چهارم اوت “مارک دوگان” پدر چهار فرزند در محله تاتنهام لندن کشته شد. پس از این رویداد خانواده وی به همراه دوستان خانوادگی اقدام به برگزاری تظاهرات مسالمت آمیز کردند، اما شیوه برخورد پلیس با این ماجرا سبب شد تا روند تحولات به شیوه ای خشونت آمیز پیش برود به طوری که با گذشت چند روز نه تنها اوضاع آرام نشده بلکه سه نفر دیگر به کشته ها اضافه شده است.
پلیس در ابتدا مدعی بود که دوگان مسلح بوده و در درگیری مسلحانه کشته شده و آنها برای اثبات این ادعا گلوله ای که به یکی از افسران برخورد کرده بود را مطرح می کردند، اما پس از تحقیقات مشخ
آفرین بر زیباکلام شجاع و صادق که کلام زیبایش الگوی راستی است.به راستی شجاعتی بیمانند داری که رودرروی این همه شبه روشنفکر استالینیست می ایستی و حقیقت را بی کم و بیش فریاد می کنی و از دشنام و حمله اینان نمیترسی.خاصه اکنون که گویی این “مارکسیسم-لیبرالیسم” من درآوردی مد روز که نه , بلکه چون یک اپیدمی خطرناک همه گیر می شود.
خانم یا آقایsabzesabz
مواضع آقای دکتر نیاز به شجاعت ندارد و این مواضع مورد تأیید جریان حاکم نیز هست.ایشان تا کنون بابت اینگونه اعلام مواضع ،هیچ بهایی نپرداخته اند و تا به حال نیز خوشبختانه اسیر زندان جمهوری اسلامی نشده اند.اعلام مواضعی که نیاز به شجاعت داشته باشد ،مطمئن باشید با عکس العمل ،قدرت مواجه میشود ،کما اینکه چند روز قبل نیز ، محسن آرمین در مورد مسئله روز، یعنی انتخابات ،اعلام مواضع کرد و دیدید که بلافاصله احضار شد.آقای شریعتمداری ،جناب نقدی و حضرت جنتی نیز به زعم شما، همه روزه شجاعانه اعلام مواضع میکنند ،ولی آیا میتوان نام شجاعانه بر آن نهاد، اعلام مواضعی که نان و مقام میآورد.البته من هیچ وقت دکتر را با آنها هم سو نمیبینم و فقط برای مثال ذکر شد.آقای دکتر در مقاطعی که فرصتی به دست آورده اند،از مواضع احمدی نژاد هم دفاع میکنند کما اینکه اخیراً شهامت ایشان را در مقایسه با خاتمی ستوده اند، آیا دفاع از احمدی نزاد به شجاعت نیاز دارد؟
به هر حال آقای دکتر، یک فعال سیاسی هستند و این را از ابتدای جوانی پدر بزرگوارشان که عضو حزب زحمتکشان مظفر بقایی بوده اند ،کشف کرده بودند و برای اینکه فرزندشان به سیاست آلوده نشود،از تحصیل ایشان در وطن جلو گیری و ایشان را به فرنگ فرستادند،با این وجود ایشان وارد سیاست شدند و دررژیم گذشته زندان هم کشیده اند و بنابر این در پیروزی انقلاب نقش داشته اند و جای تقدیر. ولی بعد از انقلاب ایشان همیشه با راهنمای چپ، به راست رفته اند،البته این حق ایشان است و مخالفین ایشان نیز حق نقد مواضع ایشان را دارند.
جنابSABZESABZ من هر چه نگاه کردم در کامنت ها ،فحشی به آقای دکتر ندیدم .آقای دکتر در نوشته خود، فعالیت توده ا ی،فدایی،مجاهد،کمونیست،جریانات اسلام گرا و جریانهای مشابه(بخوان همه)را نقد کرده و مسئول حاکم شدن گفتمان کنونی دانسته اند و تنها مرحوم بازرگان را استثنا کرده اند،یکی هم پیدا شده و نوشته دکتر را نقد کرده است.جنابعالی به عنوان مدافع مواضع دکتر،کامنت نویسان را با انگ”شبه روشنفکران استالینیست” کوبیده اید و اتفاقاً به همان روالی که توسط دکتر مورد نقد قرار گرفته،متوسل شده اید و متآسفانه مواضع دکتر را نیز با عمل خود کوبیده اید. زیرا به نظر من، روش نقد شما، شباهت زیادی به استالینیزم دارد.استالین خودش و شوروی را محور عالم قرار داده بود و عقیده داشت که کشورها بر دو دسته هستند،یا موافق ما،یا مخالف ما،در حالی که منطق فازی میگوید که بین رنگ سیاه و سفید ،بینهایت رنگ خاکستری را باید دید،قضاوت را به وجدان خودتان واگذار میکنم.
به هر حال جناب SABZESABZ، نیاز به شعار دادن نیست،شما هم بدون انگ زنی،مطالب خود را برای تنویر افکار عمومی باسعه صدر بیان دارید تا فضا برای گفتگوی سازنده ،باز بماند ، و فکر کنید که شاید طرف مقابل هم گوشه ناچیزی از حقیقت را بهتر از شما دیده باشد.
جناب آقای جواد توضیحا عرض کنم که: منظور من “کامنت گذاران این سایت” نبود.من توده ایها مجاهدین چریکها و انواع ظاهرا متنوع ولی باطنا مشابه کمونیستهای سابق را میگویم که اکنون با رنگ و لعابی جدید (مانند پیکان آردی! با ظاهری امروزی(نه چندان!) و انجین فسیل شده ایدئولوزی هفت کفن پوسانده
مارکسیسم) در حال فتح همه رسانه های جهان آزادند. وهمچنین نوچه های کم سواد و هوچیگرشان که دائما چشم به دهان اوسا های خود دارند تا:امروز که را باید بکوبیم؟ به نام لیبرالیسم و به کام استالینیسم. به نام دمکراسی و به کام دیکتاتوری پوتین و “روسیه آزاد!”ش. امروز در تمام عالم هرجا شری میبینی خوب که دقت کنی
دست جناب تزار چکمه پیداست و اینان وظیفه دارند آنرا به رنگ پرچم آمریکای جهان خار!!! رنگآمیزی کنند. از همه بدتر و به قول ملاها “خسرالدنیا و الآخره” آنانند که نادانسته و طوطیوار مذخرفات دایی جان ناپلئونی آنان را تکرار میکنند!
جنابsabzesabz
نوصیه میکنم مصاحبه اخیر امیر ارجمند را باBBC گوش کنید.مجری برنامه خیلی سعی کرد،آقای امیر ارجمند را با سئوال های متنوع ،تحت فشار بگذارد ولی ایشان با سعه صدر ،به همه آنها پاسخ مستدل داد.در مورد رابطه جنبش سبز و سکولار ها ،پاسخ دادند که به هر حال آنها نیز بخشی از جامعه ایران هستند و باید حرفشان شنیده شود.
“انواع ظاهراً متنوع ولی باطناً مشابه کمونیست های سابق” هم بخشی از سکولار ها هستند و در چارچوب قانون باید به حرف آنها نیز توجه شود .اگر به زعم شما، مارکسیسم در حال فتح همه رسانه های جهان آزاد است،مخالفین آنها وظیفه دارند،از طریق آگاه کردن مردم،این عده را منزوی کنند و حرف خودشان را به کرسی بنشانند.همه این امور باید در چارچوب قانون و به قول خاتمی با شعار” زنده باد مخالف من”انجام گیرد.
دائی جان ناپلئون شخصیتی بود که همه امور را زیر سر انگلیس میدانست و دچار توهم انگلیسی هراسی بود.شما نیز معتقدید، هر جای عالم، شری وجود دارد،منشأ آن تزار چکمه است،آیا این همان سیاست دائی جان ناپلئونی ،منتها با عوض کردن جای انگلیس و روسیه نیست؟
به نجوا:
سایت تابناک یکی به نعل می زند و یکی به میخ ؛ بنابراین نوشته هایش خیلی اعتبار ندارد.
دوم اینکه در سال 88 در اعتراضات مردمی 100 نفر شاید بیشتر در ایران کشته شدند. و چه تجاوزها و شکنجه ها که در زندانهای ایران انجام نشد! همه این را میدانند
جای بسی شگفتی است که کشته شدن سه شهروند انگلیسی شما را نگران کرده است
آیا شما در سال 88 هم به خاطر کشته شدن هموطنانت این همه اذیت شده بودی؟
به نظر شما سوریه در چه وضعیتی است؟
ضمنا تا کنون پلیس انگلیس حتی یک گلوله به سمت مردم شلیک نکرد بلکه همواره می خواهد این خشونت را با کمترین آسیب به مردم به پایان ببرد.
التبه من طرفدار انگلیس نیستم زیرا می دانم که او فقط به منافع خودش می اندیشد و حکومتی است که اگر دستش برسد باز هم استعمار و استثمار خواهد کرد.
بهتر است بیدار باشیم
من نظرم این است که آقای زیبا کلام، متن تحلیلی خوبی ارایه دادند من هیمشه سعی می کنم متن های ایشان را بخوانم زیرا هم خسته کننده نیست و هم روشنگر است.
اما نکته اینجاست که فرقی نمی کند که چه کسی به ملت خیانت می کند گروه باشد یا فرد، زیرا این مردم هستند که آسیب می بینند.
به نظر من هیچ تفاوتی بین منافقین اول انقلاب با ساندیس خورهای سال 88 نیست زیرا هر دو گروه بدون تحلیل واقعیات، تنها به دهن رهبرانشان نگاه می کردند و ادامه می دادند و اگر با این دو گروه به بحث می نشستی می فهمیدی که این ها در بحث ها کاملا دیکته شده عمل می کردند اگر کمی این ها را با بحث تحت فشار قرار می دادی می گفتند ما دیگر نمی توانیم چیزی بگوییم زیرا تا همین جا را به گفته اند !!!!!!!!!!!!!!!!!
پس نتیجه می گیریم که اگر کسی خودش قدرت تحلیل نداشته باشد بسیجی باشد یا منافق یا مارکسیست، یا نماینده، یا رهبر، در عمل هیچ تفاوتی با یکدیگر ندارند
به نظرم هر کسی باید بتواند نظراتش را بگوید تا جامعه به تعادل برسذ
دقیقا در جمهوری اسلامی از سوی اصول گرایان همین اتفاق افتاد.
یادتان می آید وقتی یامین پور می آمد برنامه تلویزیونی چه موضعی می گرفت و چه سوالات بی خودی مطرح می کرد؟
معترضان 88 همه ارازل و اوباش خوانده شدند رهبرانشان را ضد انقلاب خواندند مردم را کوساله و بزغاله خواندند- میکروب سیاسی از سوی رهبری هدیه به ملت معترض بوده است.
صفار هرندی
رسایی
و ….
هم دست به ترور شخصیت مردم ایران زدند پس نتیجه می گیریم که آقای زیباکلام راست می گویند