امیرخسرو دلیرثانی خطاب به هدی صابر: حضورت را بر صحنه سبز تاريخ اين سرزمين فريادگر هستم
چکیده :به راستي هم كه چنين رفتني شايسته چون تويي بود و دليلي محكم بر راهي كه سالها پيموده بودي كه چنين رفتن هايي و چنين پاياني سرانجام چنين بودن هايي است و مصداق بزرگ سخن معلم بزرگ كه : «خدايا چگونه زيستن را تو به من بياموز ، چگونه مردن را خود خواهم آموخت ....
امیرخسرو دلير ثاني فعال سیاسی، در مطلبي كه از بند 350 زندان اوين به مناسبت چهلمين روز شهادت هدي صابر ، به بيرون ارسال كرده ضمن گرامي داشت خاطره ی يار هميشه در يادش ، تاكيد كرده است كه حضورش را بر صحنه سبز تاريخ اين سرزمين فرياد گر خواهد بود .دلير ثاني در بخشي از مطلب خود نوشته است :« با همان جديتي كه هماره حضورت را پربارترمي ساخت ، دليرانه دست به اعتصاب غذا زدي و لب به اعتراض گشودي و خواستي كه همه بدانند كه حتي در كنج زندان استبداد هم مي توان با خلوص و از خود گذشتگي ، در راه مبارزه با ظلم قدم برداشت و ديگر سكوت جايز نيست حتي اگر جسم و جانت را در قفس تنگ زندان به زنجير كشيده باشند .»
متن كامل يادداشت امير خسرو دلير ثاني كه در اختيار كلمه قرار گرفته است به شرح زير است :
به نام رفيق اول و آخر
يار هميشه در ياد صابر
آخرين شبي را كه شمع وجودت روشني بخش محفل ما بود ، هرگز از ياد نخواهم برد ، و آخرين جمله هايت را كه در عين بي قراري و پس از قدم زدن هاي شبانه در راهرو باريك زندان آرام زمزمه كردي و آخرين دغدغه ات را ، دغدغه جوانان و اينكه نسل جديد ما به كدامين سو رهسپار است .
هشت روز بود كه دهان بر طعام بسته بودي و لب به اعتراض گشوده و اراده استوارت بر اين بود كه با گرسنگي خود ، فرياد اعتراضت را به ياد مردان و زنان جواناني كه در سالهاي اخير در خيابانها و كوچه ها و كنج بيمارستانها و زندانها ،غريبانه جان شيرين خود را در آرزوي دست يافتن به آزادي از دست داده اند ،عليه ظلم روز افزوني كه بر مردمان رفته به گوش آزادگان جهان برساني و بگويي كه اگر تاكنون صبر پيشه ساخته بودي ، دليل بر بي تفاوتي نبود ، كه منتظر يك هنگامه اي –هنگامه اي كه بعد از آغاز يك برنامه مشترك با شعور حاكم بر هستي ، در لحظه اي مشخص فرا مي رسد و انسان را به هيمنه اي بدل مي كند كه بر بساط ظلم شراره مي افكند .
و اكنون كه هاله رفته بود ، هنگام در هاله ماندن و منتظر بودن پايان يافته بود و پاي در راه گذاردن لازم …كه هنگامه اي در راه بود و گفتي و ايمان داشتي :«كه خداوند وارد كار ستمگران شده است .»
در اين چند ماهي كه از نزديك همراهت بودم حضور گرمت به زنداني بودنم معناي بيشتري مي داد و عشق و ارادتي كه به خدايت داشتيم و او را در همه حال حاضر و ناظر مي دانستي و هميشه وجودت را نقطه چيني در راستاي اراده او مي پنداشتي ،به حضورت در ميان جمع گرماي بيشتري مي بخشيد ،چون هر حضوري را جلوه حضور او مي دانستي ، و اين چنين بود كه هر جا حاضر بودي هدفمند و كوشا ، تمام وجودت را درگير ايمانت مي ساختي و با خلوص و جديتي بي نظير ، همه را ،حتي مخالفاني كه حضورشان همواره ،در كنارت مدارا گريت معنا مي كرد ، به تحسين وا مي داشتي و انگشت حيرت بر دهان كه «صابر خيلي جدي است . »
متعجب از اينكه آيا مي شود كسي براي كاري تا اين حد مصمم ، جدي و دقيق باشد .سه كلمه اي كه شايد حتي در ادبيات برخي مبارزان امروزي هم چندان جلوه اي نداشته باشد .
آري ، با همان جديتي كه هماره حضورت را پربارترمي ساخت ، دليرانه دست به اعتصاب غذا زدي و لب به اعتراض گشودي و خواستي كه همه بدانند كه حتي در كنج زندان استبداد هم مي توان با خلوص و از خود گذشتگي ، در راه مبارزه با ظلم قدم برداشت و ديگر سكوت جايز نيست حتي اگر جسم و جانت را در قفس تنگ زندان به زنجير كشيده باشند .
و من نيز با حيرتي كه تحسين گر انگيزه و ايمان راسخ ات بود ، با تو همراه شدم ،با تو كه تازه يافته بودمت ،و هر روز كه مي گذشت با تو بودن برايم معنايي ديگر مي يافت ، و لحظه لحظه زندگي ام از گرماي كلام از جان برخاسته ات بارور مي شد و شايد هرگز گمان نداشتم كه دست بازيگر هستي با منتهاي لطف و رحمانيت خويش اين چنين عاشقانه به راه پر فراز و نشيب زندگي ات پايان خواهد داد .
و من نرسيده به سر منزل مقصود در ميان زمين و آسمان ، ناباورانه خبر پر كشيدنت را شنيدم و نخواستم رفتنت را و بازماندنم را باور كنم ، كه نه !صابر هم ؟باوركردني نيست !
و در ميان لحظات سخت هراس و ترديد و اندوه ناباورانه دردي جانكاه كه بر جانم ريخته بود ، سجده عاشقانه ي چند روز پيشت در خاطرم آمد و اينكه متواضعانه از او مي خواستي كه اين كار را به بهترين شكل ممكن و با بهترين نتيجه به پايان برساند .
دريافتم كه رفيق اول و آخر به سادگي و به پاداش سالها رنج و مرارت خالصانه اي كه در راهش ديده بودي ، پاسخ آخرين خواسته ات را به ظرافت بوييدن يك گل خوش بو نثارت كرده و فهميدم كه بايد باور كنم راهي را كه با هم آغاز كرده بوديم بعد از اين بايد به تنهايي ادامه دهم و تو چه زود و چه زيبا به خواسته ات رسيدي و دست حيرت ساز تقدير ، قضا را بر اين نهاده كه اين بار با نثار جانت بهترين و زيباترين نتيجه را دريابي و رفتن ات بيش از بودنت لرزه بر اندام خداوندان پست و دروغين ادعا و غفلت بيفكند .
به راستي هم كه چنين رفتني شايسته چون تويي بود و دليلي محكم بر راهي كه سالها پيموده بودي كه چنين رفتن هايي و چنين پاياني سرانجام چنين بودن هايي است و مصداق بزرگ سخن معلم بزرگ كه : «خدايا چگونه زيستن را تو به من بياموز ، چگونه مردن را خود خواهم آموخت .
اكنون كه چهل روز از رفتنت مي گذرد و از ماندنم و از ماندنمان در كوره راهي كه از شوره زار سخت و پر هراس اين سرزمين مصيبت كشيده عبور مي كند و مسير پر فراز و نشيبي كه در پس هر بوته ي خوار و تخته سنگش ، ماري زهر آلود به كمين نشسته است و سرابي پرفريب سالهاست كه راه را به بيراه اي شوم رهنمون است .
آري من به همراهي كردنت نرسيدم و آن صبح كه غريبانه با درد و رنج و دلي شكسته از ميان مان رفتي لذت همراه بودنت را از من دريغ داشتند و دست تقدير چنين مي خواست كه من نيز چون تو كه نتوانستي پيكر سحابي را تا سر منزل دوست همراهي كني ، و پرچم سه رنگ بر پيكرش بكشي و در لحظه آخر دستش را بفشاري ،از همراهي ات باز بمانم و از بدرقه ات تا ديار دوست نيز ،
چه مي شود كرد حكيم اين چنين مي خواست ،
تو رفتي و من با داغ و حسرتي بر دل ماندم ،
و با دريغي در همه ي عمر كه اي كاش من نيز شايسته چنين رفتني بودم :
«سبك بال و نرم با اثري جاويدان »
و من ماندم با غمي جانكاه و بزرگ كه بار سنگين بودنم را افزون و افزون تر ساخت و اينكه تو رفتي و من بايد بعد ار اين بودنت را و حضورت را بر صحنه سبز تاريخ اين سرزمين فرياد گر باشم.
نام و يادت روشني بخش محفل دلدادگان راه آزادي باد
امير خسرو دلير ثاني
بند 350 زندان اوين














که سکوت دیگر جایز نیست….
باز هم باهم بگوییم .سکوت در برابر این خودکامگیها دور از انسانیت و خوی جوانمردی است. هرکس و در هرکجامی باید فریادی باشد بر مظالمی که به این بزرگان این قهرمانان نستوه می شود. خدا می داند سکوت ما آسیب های جبران ناپذیری بر هویت انسانی و ملی ما خواهد زد.
مارا چه شده است که این همه ظلم و حق کشی و تجاوز به حقوق مردم را می بینیم جوش و خروشی در خور نداریم . این گناه و بی مسئولیتی را چکونه برای نسل آتی شرح خواهیم داد . بدانیم . هر سخن و هر نامه مستدل ما بر علیه ظلم و تایید صالحان نهالی پربرکتی است که در فردایی نه چندان دور بارور خواهد شد .
این خبرها رو میبینم . اما دیگه دستم نمیاد که کامنت بذارم . آهنگ دلتنگی آریا رو گوش میکنم . اشک میریزم . چی شد؟؟؟؟؟؟؟ چرا ما همه چیز رو رها کردیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حتی میر قهرمانمان را؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آآآآآآآآآآآآآآآخ!!!!
یاحسین…………
میرحسین……….
میرمان کجایی و چیکار میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ما دیگه تنهاییم. تنها!!!!!!!!!!!!!! کی میرسد این شب تاریک به آخر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یاحسین
میرحسین
شب دراز است و قلندر بیداااااااااااااااااااااااار . شب . شب . شب. این شب چقدر تاریک است!!!!!!!
سحر کی میرسد؟؟؟؟؟
نزدیک است؟ چقد؟؟؟؟ کی؟ کی؟ کی؟
یاحسین
مییییییییییییییر حسییییییییییییین
با بودن پاكاني چون هدي صابر و دليرثاني چه دليرستاني است اين سرزمين، از وجود همين قافله پاك است كه من و تو اميدوارانه پايان شب سيه را آرزومنديم