سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » اینجا مراسم شهدای سبز است؛ مبادا در کهریزکِ فراموشیِ خود گرفتار شویم...

اینجا مراسم شهدای سبز است؛ مبادا در کهریزکِ فراموشیِ خود گرفتار شویم

چکیده :و نگاه راننده ای که می گفت نمی دانست کهریزک کجاست در جای جای این مراسم با ماست....یعنی شهر باخبر نیست از ما که به سوگ نشسته ایم زخم های کهنه کهریزک را؟ یعنی ما در کهریزکِ فراموشیِ مردم اسیریم؟ دلم روشن است که شهر دوباره با ما همراه می شود روزی که دیگر هیچ کس در هیچ مراسمی از چشم های ماموران و دوربین هایشان نهراسد......


«نگاه هامان بین پدر ِ امیر و پدر محمد مختاری ِ نشسته در گوشه ی سالن راه گم می کنند . یکی دردش را نجوا می کند , دیگری سرش را روی دست هایش می گذارد . یکی بغضش را پشت لرزش کلمات پنهان می کند , دیگری شانه های مردانه اش می لرزد … ما به افتخارشان می ایستیم , ما به افتخار امیرهایمان شمع می شویم و قطره قطره می سوزیم.»

به گزارش کلمه، این بخشی از روایت شهروندی است که در مراسم دومین سالگرد شهادت قربانیان بازداشتگاه کهریزک حضور داشت. او شرح آنچه را که دیده است روایت می کند و می نویسد: دلم روشن است که شهر دوباره با ما همراه می شود روزی که دیگر هیچ کس در هیچ مراسمی از چشم های ماموران و دوربین هایشان نهراسد…

این روایت در سایت سرخ سبز منتشر شده که بانک اطلاعاتی شهدای جنبش سبز است. متن این روایت به شرح زیر است:

راننده می پرسد : خانم جان ما را کجا آورده ای ؟ این چه مراسمی ست که انقدر مامور دارد ؟

از دیشب خودم هم نگران بودم که بروم یا همان پای فیسبوک بنشینم و خبرها را پیگیری کنم. از وقتی که همه را به خاطر هر تحرکی بازجویی می کنند بیشتر پای نت همدلی می کنیم. ولی صبح راه می افتم به یاد هجده تیر که همه از پای کامپیوتر با هم بلند شدیم و راه افتادیم.

می گویم : مراسم دومین سالگرد جوانان بی گناهی که همین ها با دست خودشان کشته اند …

می گوید: از کهریزک چیز زیادی نمی داند.

با خودم فکر می کنم حتما خودش را به ندانستن می زند تا از حرف زدن طفره رفته باشد , شاید می ترسد که من هم مامور مخفی یکی از همان ها باشم !! من هم می ترسم … که حرف زدنم مبادا به قیمت از دست دادن مراسم تمام شود . شاید هر دو حق داریم که از هم می ترسیم …

با این حال ادامه می دهم . هنوز به شرح عمق فاجعه نرسیده ام که جلوی در مسجد می رسیم و تصویر نگاه های معصوم محسن و محمد و امیر روی دیوار نفسم را بند می آورد . به راننده اشاره می کنم که ببین ! همین گلهای پرپر را می گفتم . آه می کشد. به وضوح حیرت می کند و مات و وارفته نگاه می کند . باورم می شود که بی خبری اش راست بود . باورم می شود که وای بر من و ما که هنوز نتوانسته ایم در مورد این جنایت آشکار و اعتراف شده حتی آگاهی رسانی درستی داشته باشیم .

دلم بیشتر از قبل می گیرد . نمی توانم به چشم های سرشار و محو شده از زندگی ِ روی دیوار نگاه کنم . سرم در مقابل عکس ها پایین می اندازم و شرمنده از زیر نگاه هایشان رد می شوم . همزمان عکس ِ عکاس خبری ِ خبرگزاری مهر یا بی مهری یا نمی دانم هر جای دیگر که آزادانه مشغول عکسبرداری از مراسم بود را خراب می کنم و خشم ِ بی دلیل و با دلیلی عذر خواهی می کنم و پله های مسجد را دو تا یکی بالا می روم . پاگرد اول تمام نشده به گروه کوچک همدردی می رسم و لبخند گرمی تحویل هم می دهیم که یعنی : سلام , که یعنی : دو انگشت بالا , که یعنی : “وی ” …

زود آمده ایم . شاید آنقدر دلتنگ با هم بودنیم که ترافیک و گرفتاری و گرما و زندگی نمی دانیم و زود می رسیم . با خودم فکر می کنم اصلا خوش به حال آنها که پشت چراغ قرمز , زندگی را دور می زنند و هیچوقت نمی فهمند چقدر نگاه کردن توی چشم های مادر محمد کامرانی و محسن و سهراب و مصطفی و … سخت است , چقدر خواهران داغ دار را در آغوش کشیدن و به سینه چسباندن سخت است , چقدر لادن مصطفایی ِ جوان را خمیده و رنگ پریده دیدن سخت است , چقدر واژه کم آوردن و به هذیان افتادن سخت است …

خواهران ِ گم نامی که لباس مامور نپوشیده اند اما آماده باش در میان ما نشسته اند.. . مانده اند قرآن توی دستشان را بی هدف رج بزنند یا مسیر دست ها و نگاه ها و حرکت لب های ما را !؟ … نگاه هایشان سرد است . نگاه های ما هم برای آنها مثل گلوله های برف است.

مادران صلح می آیند , دختران نادیده , همدردان غریبه , همدردان آشنا …

مانیتور ِ مسجد پدران قامت خمیده را در کنار هم نشان می دهد. کسی پشت بلندگو بی قاعده و پشت هم حرف می زند. هر چند جمله یک بار از حضور مقام های حکومتی … تشکر می کند. پیش خودم فکر می کنم شبیه به مجوزِ برگزاری مراسم است این تشکرهای پیاپی و بی توقف. مادر محسن خیره خیره نگاه می کند ؛ مادر محمد چشم هایش را می بندد و زار می زند , مادر امیر … نیست اما ؛ مادر ِ سهراب و مصطفی و همه ی مادران دلریش برای امیر مادری می کنند ….

بابک برادر امیر جوادی فر و لبخند دختری که به عشق امیر همواره کنار این خانواده ایستاده است، همه را انگار سربلند می بینم که کنار دوستان و یاران ِ امیر کنج ِ خانه را شمع باران و امیر باران کرده اند و منتظرند …

هرجا را نگاه می کنی امیر آغوش گشوده , امیر لبخند می زند , امیر دست تکان می دهد , امیر شاملو می خواند , امیر یار دبستانی ما می شود …

” لبخند” ِ امیر , بی قرار دل پریشان می کند , بابک بغض ِ مادر و امیر را همزمان به درد آواز می کند و برای جمع از زنی می گوید که امیر محصول دامان اوست , پدر صدایش می لرزد …

پدر صدایش می لرزد و از پلیس امنیتی که جلوی در خانه اش صف بسته اند و وسط مراسمش دوربین از غلاف بیرون کشیده اند ؛ بزرگوارانه تشکر می کند و می خواند که ” زخم عمیقی بر قلبش است و روزگار کماکان بر آن نمک می پاشد ” …

نگاه هامان بین پدر ِ امیر و پدر محمد مختاری ِ نشسته در گوشه ی سالن راه گم می کنند . یکی دردش را نجوا می کند , دیگری سرش را روی دست هایش می گذارد . یکی بغضش را پشت لرزش کلمات پنهان می کند , دیگری شانه های مردانه اش می لرزد … ما به افتخارشان می ایستیم , ما به افتخار امیرهایمان شمع می شویم و قطره قطره می سوزیم … ما چشم هامان را می بندیم و دل هامان را به هم گره می زنیم و هنوز که هنوز است داریم زیر لب با هم می خوانیم :

دوباره … دوباره … دوباره …

دوباره ” عاشقان ایستاده می میرند ”

دوباره چشمانی … که دیگر نمی بینند

دوباره خرداد و تیر غرق به خون

دوباره پوتین , گلوله , شکنجه , جنون

دوباره سهراب , هاله , هدی , امیر و ندا

دوباره کهریزک … همانجا , آخر دنیا

و نگاه راننده ای که می گفت نمی دانست کهریزک کجاست در جای جای این مراسم با ماست….یعنی شهر باخبر نیست از ما که به سوگ نشسته ایم زخم های کهنه کهریزک را؟ یعنی ما در کهریزکِ فراموشیِ مردم اسیریم؟ دلم روشن است که شهر دوباره با ما همراه می شود روزی که دیگر هیچ کس در هیچ مراسمی از چشم های ماموران و دوربین هایشان نهراسد…

 


9 پاسخ به “اینجا مراسم شهدای سبز است؛ مبادا در کهریزکِ فراموشیِ خود گرفتار شویم”

  1. محمد قلی پور رزمنده سابق مشهد گفت:

    این سروده را که در سال 64 گفته ام تقدیم میکنم به شهدای جنبش سبز و خانواده های انها .به نام پرواز تا کرانه های دور
    پروازتا کرانه های دور انجا که ارزو های طلائی حقیقتند
    انجاکه روءیا نیست .پرواز تا کرانه های دور
    انجا که رویا های زرین واقعیتند انجا محسوس میشودجام زرین ارزو
    پرواز تا کرانه های دور
    انجا فاصله از ساحل اهریمنان انجا فرشتگان در گام حقیقتند
    پرواز تا کرانه های دور
    ای رویا های ارزو انجا مرغان ارزو کوچ نمی کنند
    انجا مرغان دریا سفرنمیکنند تا بهاران دگر
    انجا بهاران همیشه است
    ای رویا های ارزو پرواز تا کرانه های دور
    انجا صید نمیکنند صیادان تیره رو انحا بهاران همیشه است
    پرواز تا کرانه های دور
    انجا مرغان ارزو کوچ نمیکنند انجا مرغان دریا سفر نمیکنند
    انجا بهاران همیشه هست انجا بهاران همیشه هست

    ا

  2. ماهستیم گفت:

    بچه های کهریزک هستند و سند زنده آن روزهای سخت
    بچه های کهریزک هیچ گاه نخواهند گذاشت تا یاد یارانشان از یاد ها برود
    امیر جوادی فر ، محمد کامرانی ، محسن روح الامینی امروز دیگر بخشی از وجود ما هستند
    پاره ای از تن ما
    ما هر روز را با آنها آغاز میکنیم
    ما هر روز را با آنها نفس میکشیم
    و یک دم از پا نخواهیم نشست
    تا صدور حکم برای آمران مرگ آنها
    ما روز قصاص مرتضوی و رادان را به وضوح در پیش روی خود میبینیم
    ما هستیم

  3. مادر سبز گفت:

    باید کلمه دست به انتشار ویژه نامه ی قربانیان این جنایات در طول دوسال بزند و از هواداران بخواهد انرا مثل کلمه در بین مردم در مناطق مختلف پخش کنند من هم معتقدم گروه زیادی از مردم از جنایات اینها بی خبرند باید تلاش برای اطلاع رسانی را با شدت بیشتری دنبال کرد

  4. پسری از کشور پارس گفت:

    ما هم هستیم تا اخر هر چی که بشه تا هر جا که پیش بره فقط ما هستیم

  5. پسری از سرزمین پارس گفت:

    ما هم هستیم

  6. سبزم گفت:

    موافقم با مادر سبز.من نوشته هایی را که گریزی به بیداری دارند گاهی در وبلاگ می نویسم. شب نامه نوشتن را راه بیندازید. موثر است.

  7. بهناز امانی گفت:

    این ها همه درد است …زخم است که در عمق جان هایمان ریشه دوانده…یادم امد به خرداد امسال و میدان ولیعصر…یادم امد راننده ای که سرزنشم می کرد و می گفت : خبری نیست خانم. این ها که می گویند کشته شدند همه دروغ هاییست که خارجی ها به خوردتان دادند….روحم از درد سوخت…به او چه می گفتم؟ او که جای شکنجه ها را بر بدن هیچ کس ندیده؟ او که خیره به جنازه های لت و پار شده ی هیچ کس نمانده…ندیده یا نخواسته که ببیند؟؟؟ چرا هنوز عده ی کثیری در خوابند؟؟؟؟

    چطور می شود کهریزک و اوین و… فراموش شود؟ چطور می شود ندا و سهراب و امیر و …فراموش شوند؟؟؟

  8. ناشناس گفت:

    ما شرمنده خانواده شهدا هستیم.همین….

  9. ناشناس گفت:

    سایت کلمه! دلبندم! یکی از راههایی که میتونیم در کهریزک فراموشی خود گرفتار نشویم اینه که شما درباره مراسم شهدا درست اطلاع رسانی کنید. این خبر کجاست؟
    گزارش های رسیده به جرس حاکی است که به دلیل ممانعت نیروهای امنیتی از برگزاری این مراسم در مکانی عمومی، به رغم برخی موافقت های اولیه، قرار استاین مراسم از ساعت پنج الی شش بعد از ظهر روز پنجشنبه، ٣۰ تیر ٩۰، بر مزار آن مرحوم در بهشت زهرای تهران، قطعه صد، ردیف ١۴۵، شماره ١ برگزار شود.