سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » بهمن می گوید می دانیم که مقامات صدای ما را نمی شنوند...
» روایت ژیلا بنی یعقوب از اعتصاب در نامه به همسرش

بهمن می گوید می دانیم که مقامات صدای ما را نمی شنوند

چکیده :حالا می شنوم که می گویی: صابر به شدت جدی و اهل مبارزه بود، همیشه می گفت باید تا آخر ایستاد و مقاومت کرد و یک قدم هم کوتاه نیامد و هیچ وقت هم کوتاه نیامد. همیشه با صدای بلند و قاطع و از موضع بالا با بازجوهایش صحبت می کرد. صابر بازجوهایش را نصیحت می کرد و می گفت حیف است! با خودتان چنین نکنید. به معیارهای انسانی پایبند باشید و کرامت انسان را رعایت کنید....


کلمه: «اگر صدای ما به مردم هم نرسد مهم نیست». شاید این همه ی حرف بهمن بود برای ژیلا و  برای همه ی ما.  برای ما که در این سوی دیوار های بلند زندان غصه می خوریم به حال مملکتی  که در روزنامه ی رهبر آن، به جای داد خواهی، اعتصاب کننده ها را  انکار می کنند. غصه می خوریم به حال  کاشانه ای  که می خواستیم  مقتدایش آن علی(ع) باشد که  از ظلم به  کنیز یهودی فریادی سر می دهد که تا امروز شنیده می شود،  ولی از آن ویرانه ای  باقی مانده که ۱۸  ایرانی مسلمان  در مرکز ام القرای اسلامی برای آنکه  صدای مظلومیتشان را به گوش قاضی القضات  برسانند  باید جانشان را کف دست بگذارند که بگویند هدی را  پیش چشمان ما کشتند.

«اگر صدای ما به مردم هم نرسد مهم نیست». خار در چشم، استخوان و بغض در گلو، مظلومیت، حماسه، سکوت، فریاد، قلب های  شرحه شرحه، سرهای بلند، تن های ایستاده، سینه های زخم خورده و دل دریای همه زندانیان اعتصاب کننده در همین یک جمله نهان است.

صدایی قرار نیست به جایی برسد. آنها از ظلم به تنگ آمده اند. نه! دیگر نمی توانند این بار سنگین ظلم را  تاب بیاورند. این را از سطر سطر نامه ی  ژیلا به بهمن اش می توان دید. او  می گوید نامه را برای بهمن نوشته اما درواقع راوی مظلومیت زندانیانی شده که دیگر جز  جان اسیرشان سلاحی برای مبارزه با ستمگری ندارند.

ژيلا در نهمین روز  اعتصاب غذای زندانیان «کاری زینبی» کرد و پیام  زندانیان ظلم ستیز را از قلب اوین برای سبز ها  آورد. او از  هدی صابر برای ما پیام آورد که در زندان و  زیر بار فشار و توهین نیز خیرخواه بازجویش بود و او را نصیحت می کرد که «حیف است ! با خودتان چنین نکنید!».  پیام هدی صابر  مرام  و منش همراه بزرگ سبزها، میرحسین موسوی را  به یاد ما آورد که حتی در هنگامه سرکوب خیابانی  دست از نصیحت دلسوزانه سرکوبگران بر نمی داشت و می گفت: «برادران ما! اگر از هزینه‌های سنگین و عملیات عظیم خود نتیجه نمی‌گیرید شاید صحنه درگیری را اشتباه گرفته‌اید؛ در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است.»

او از بهمن و همقطارانش پیام  استقامت بر اصول، اخلاق، صبر،  ایستادگی در راه هدف، ظلم ستیزی و صلح را برای ما  به ارمغان آورد.

بر ماست که راه اسیران آزاده مان را رهروی کنیم…

بر ماست که  کاری زینبی کنیم…

****

متن نامه ژیلا بنی یعقوب به همسرش بهمن احمدی امویی که در اختیار کلمه قرار گرفته است پیش روی شماست:

بهمن عزیزم، همین دوشنبه پیش بود که دوباره از پشت شیشه ی تار و کدر کابین ملاقات دیدمت، آنقدر کدر که بارها به تو گفتم نحوه نشستن ات را تغییر بدهی تا بتوانم صورتت را واضح ببینم و تو بارها جابجا شدی و من بارها جابجا شدم تا بتوانیم چهره های یکدیگر را از پشت تار شیشه کابین اندکی بهتر ببینیم و این البته همه ی دردسر یک ملاقات نبود، تو مثل همه زندانیان دیگر، حالا موقع ملاقات مجبوری انگشت خودت را روی دکمه ای که تازگی ها روی گوشی های تلفن سالن ملاقات گذاشته اند فشار بدهی و هر وقت دستت خسته می شود و ناگهان آن را رها می کنی صدایت قطع می شود. دکمه ای که اصلا معلوم نیست چرا باید مجبور باشی در تمام طول ملاقات آن را فشار بدهی تا صدایت را من بشنوم.

می گویم: بهمن! شنیده ام این دکمه ها کارش شنود حرفهای زندانیان و خانواده هایشان است.

می گویی: نمی دانم واقعیت دارد یا نه؟ اما اگر واقعیت دارد کاش دستگاهی پیش رفته تر بخرند که مجبور نباشیم در تمام طول ملاقات دستمان را روی این دکمه فشار بدهیم.

بهمن! آن روز سه روز از اعتصاب غذایت گذشته بود و حالا  ۹ روز…گفتم همه می گویند که اعتصاب غذا باید خواسته مشخص داشته باشد و اعتصاب شما خواسته مشخص و ملموسی ندارد.

تو می گویی چه کسی گفته خواسته مشخصی ندارد؟ درخواست رسیدگی به پرونده هدی صابر و هاله سحابی درخواست مشخصی نیست؟

بعد هم اضافه می کنی البته می دانیم که مقامات صدای ما را نمی شنوند و رسیدگی نمی کنند اما شاید صدای ما به مردم رسید… بعد هم مکث و این بار می گویی: «اگر صدای ما به مردم هم نرسد مهم نیست» …چون…

می پرسم چون چی بهمن؟ پس چرا اعتصاب غذا کرده اید؟

انگار به من گوش نمی دهی، انگار خیره شده ای به پنجره ای که پشت سر من است و می گویی:

صابر عاشق حنیف نژاد و مجید شریف واقفی بود، برای همین هم اسم پسرانش را حنیف و شریف گذاشته است.می گویی: صابر عاشق منش و روش و اخلاق سحابی ها بود. می گویی: مرگ عزت و بعد هاله ضربه روحی بزرگی برای صابر بود و صبر صابر را تمام کرد.

دوباره از حرف نیمه تمام ات در باره دلیل اعتصاب غذایتان می پرسم و تو انگار من را نمی شنوی و باز حرف خودت را می زنی:

صابر واقعا اصولگرا و اخلاق گرا بود…نه از این اصولگراهایی که در سیاست ایران حرفش را می زنند، نه! یعنی واقعا به اصولی که به آن باور داشت پای بند بود. خیلی مهربان بود، مراقب همه زندانی ها بود، نسبت به کوچکترین بیماری زندانی ها حساس بود و وقتی کسی بیمار بود مثل یک مادر مهربان از او پرستاری می کرد…هر زندانی تازه واردی که می آمد صابر فوری سراغش می رفت تا احساس تنهایی و دلتنگی نکند.

صدایت قطع می شود، آنقدر محو گفتن از صابر هستی که یادت رفته باید آن دکمه ی لعنتی روی گوشی را فشار بدهی. من با اشاره دست سعی می کنم به تو بفهمانم که نمی شنوم و تو دوباره آن دکمه را فشار می دهی.

حالا می شنوم که می گویی: صابر به شدت جدی و اهل مبارزه بود، همیشه می گفت باید تا آخر ایستاد و مقاومت کرد و یک قدم هم کوتاه نیامد و هیچ وقت هم کوتاه نیامد. همیشه با صدای بلند و قاطع و از موضع بالا با بازجوهایش صحبت می کرد. صابر بازجوهایش را نصیحت می کرد و می گفت حیف است! با خودتان چنین نکنید. به معیارهای انسانی پایبند باشید و کرامت انسان را رعایت کنید.

باز هم مکث می کنی و من می ترسم نکند که دوباره یادت رفته باشد آن دکمه ی لعتنی را فشار بدهی اما دویاره صدایت می آید که می گویی: صابر از نبود مطالعات جدی در میان فعالان سیاسی و اجتماعی بویژه نسل جوان خیلی گلایه مند بود. خودش هر روز برنامه مطالعه جدی داشت. برای زندانی ها کلاس تاریخ گذاشته بود. روزی سه –چهار ساعت هم قرآن می خواند.

دوباره می خواهم از اعتصاب غذایتان حرف بزنم. دستت را روبرویم می گیری و می گویی: صبر کن…چند دقیقه صبرکن!

می گویی: نحوه مرگ هاله سحابی ضربه سنگینی برای آقای صابر بود و صبرش را تمام کرد.

می گویم :این را گفتی! بهمن جان.

می گویی : وقتی صابر اعتصاب غذا کرد، عصر یکی از همان روزها که توی حیاط زندان قدم می زد، از او پرسیدم که آقای صابر! چرا اعتصاب کرده اید؟ شما که با اعتصاب غذا مخالف بودید.

صابر گفت :به خاطر فاجعه مرگ هاله سحابی دچار عذاب اخلاقی و روحی شدیدی هستم، من از این اعتصاب خواسته ای ندارم. می خواهم خودم را آرام کنم و آرام هم شده ام.

می پرسم:بهمن! می خواهی بگویی شما هم با اعتصاب غذا خودتان را آرام می کنید؟

می گویی: صابر صبرش تمام شد از مرگ هاله، ما هم صبرمان تمام شد از مرگ صابر، از مرگ هم بندی مان که چه آسان از میان ما رفت و هیچ کس هم پاسخگوی مرگش نیست.

بهمن جان! فردا در دهمین روز اعتصاب غذای تو و آن هفده نفر و در دوسالگی بازداشت ات به ملاقاتت می آیم تا به تو بگویم که می دانم تو و دوستانت هم صبرتان مثل صابر تمام شده و انتظاری از هیچ کس در برابر اعتصاب خودتان نداشتید. اما حالا خیلی ها صدای پایان صبرتان را شنیده اند، مطمئن باش صدای تو و همراهانت در اوین و رجایی شهر شنیده شده است. یادم باشد به تو بگویم خیلی از دوستانت در بیرون از زندان، در گوشه و کنار ایران و جهان به نشانه همبستگی با تو و یارانت یا اعتصاب غذا کردند و یا روزه سیاسی گرفتند و صدها پیام برایتان فرستادند و دهها تجمع به نشانه همبستگی برگزار  کردند.


24 پاسخ به “بهمن می گوید می دانیم که مقامات صدای ما را نمی شنوند”

  1. ملکی گفت:

    ساعت جهار صبح است با خواندن نامه ات نفس ذر سینه ام حبس شد ه و اشکها امانم نمی دهند به قران بناه می برم ایات ابتدایی سوره روم ارامم می کند . ترجمه ان را برایت می خوانم : به سبب یاری خد او ند و او هر که را بخواهذ یاری می دهد و او صاحب قدرت ورحیم است ( 4 ) این وعده ایست که خدا کرده و خداوند هرکز از وعده اش تخلف نمی کند ( 5 انها فقط ظاهری از زندکی دنیا را می بینند و از اخرت غافلند ( 6 )وادامه ایات . دوستتان داریم . یادمان باشد خدا با صابران است . درود بر شما

  2. ناشناس گفت:

    In rooz hara mellat dar narahatio parishani besar mibarand
    Va az Masouline nezam, be dalile bi tavajohi, dar shegeft
    Inan sarmayehaye ba arzeshe IRANAND,,, na osaraye khareji,,, ke asir ham haghohooghogi darad
    MELLAT DAR ENTEZARE TAHSSONE MILYONIST

  3. جادوی سبز: گفت:

    شاید صدای شما به مسئولین نرسد، به تاریخ که می رسد؛ شاید مسئولین نگذارند صدای شما به مردم به برسد، اما مردم سبز صدای شما را تا تک تک نهالها در اعماق جنگل خواهند رساند.
    درود بر آزادی، سلام بر آزادگی.

  4. ناشناس گفت:

    ژیلای عزیز لطفا سلام ما را به بهمن برسان و بگو بسیاری صدای شما را شنیده اند .امیدواریم پیش از هر نوع صدمه ی جدی این وضعیت به نفع شما خاتمه پیدا کند

  5. محمد گفت:

    خدایا ما داریم تلاشمون رو می کنیم . خدایا خودت کمکمون کن از ظلم آزاد بشیم .

  6. آرش گفت:

    از امروز بیایم پا بپای این عزیزان ما هم روزه بگیریم .من از امروز روزه هستم ٬ بیاییم با هم در طرح روزه شرکت کنیم .

  7. ايراندخت گفت:

    شاه گفت: “او با نخوردن غذا و آب، مرگ را برگزیده است، که ممکن است سبب فضیحت من شود، چون رسمی است – رسمی دیرین و نابخردانه- که اگر به مردی ظلم شود یا خیال کند که به او ظلم شده، و بر درگاه خانه ظالم گرسنگی بکشد تا بمیرد، مردم تا ابد، بر آن درگاه فریادی سهمگین سرخواهند داد، حتی اگر آن درگاه، درگاه شاه باشد.”
    نمایشنامه درگاه شاه؛ اثر ویلیام باتلر ییتس

  8. نرگس گفت:

    منم از امروز روزه سیاسی خود را شروع کرده ام قائل به نتیجه نیستم وظیفه ام را همیشه انجام می دهم

  9. د.ا. گفت:

    آزادی و رهایی نوعی وارستگی از قیود و بندهایی است که بر تن و جان آدمی زنجیر می شود. آن لحظه ای که آن مرد مقاوم را به مسلخ می بردند هیچ کس نمی دانست که او تا آخرین لحظه بر سر آرمانش ایستاده است. هیچ کس از حال او خبر نداشت. و یا از نامش. شاید در آن لحظه مردم هنوز در بند بودند اما او پیش از آنکه جان تسلیم جان آفرین کند به آزادی رسید. زنجیرهایش را گسست و رهایی اش را به رخ شکنجه گرانش کشید. و جلادانش را در بهتی عظیم فرو برد. آزادی غایتی است که هر کس با تلاشی شخصی به آن می رسد. زندانیانی که از تن و جان خویش دست می شویند آرمان خویش را می یابند. آنها به آرامش و آزادی رسیده اند. حتی اگر صدای شان مثل آن مرد که در انزوا کشته شد، امروز فهمیده نشود اما روزی می رسد که همه از آن سخن می گویند. و نامشان در صفحه ی آزادگان در دفتر تاریخ ثبت می شود. آزادی رسیدن به آزادگی است. آزادی ایثار نفس است.. که شما مردان به آن رسیده اید. وای بر ما که هنوز در بندیم. در این زندان بزرگ با این حصارهای ستبر و نفوذناپذیر که حتی صدای فریاد شما که آسمان را به ولوله انداخته و در تاریخ و زمان به تعداد نفوس آزاده مکرر شده است به گوش ما نمی رسد. وای بر ما و بشارت بر شما!

  10. احسان گفت:

    روزه سیاسی بگیریم، امیدوارم این مورد را مذهبی نکنیم تا همه گروه ها در آن شرکت کنند

  11. جعفر گفت:

    بهمن
    سلام . اینرا برای تو و سائر دوستانت مینوبسم و امیدوارم زیلا بخواند و به تو یرساند و تو هم به دیگران بگویی که در گوشه ای از این
    خاک کهن که شاید خیلی از مسولان هم نامش را نشنیده باشد کسی برایمان پیام داده تا بدانی که پیام با جان سرشته شما مرز قلبها را هم پیموده.مرزهای مکان که سهل است.
    بهمن عزیزم هیچ امامی. هیچ پیغمبری را نمیشناسم که هم زندگیش و هم مرکش نشان از تاثیری برابر در ارسال پیام خدا و در دل و جان امتش باشد . حسین را فقط از کربلا میشناسم . آمد تا جانش را بسوی خدا پرتاپ کند و بگوید خدایا جانم را بعنوان آخرین معیار صداقتتم در راه امامتم بپذیر و پیش از کربلا او را فقط با نام علی میشناسم آری . حسین بن علی همین و بس . پیامبر را در بدر و اخد و حنین میشناسم . در حرا میشناسم در امانتدرایش در تواضعش و در یک کلام از زندگی پر بارش میشانسم و چون در گذشت پیکرش سرنوشتی چون پیکر فرزند دخترش نداشت هر چه بود تجلیل از او بود .امامان را هم هرکدام از نحوه زنگانیشان میشناسم و نه از چگونه مردنشان و ایمان مومنان به نوع زندگی یا بخاطر چگونه زیستن پیامبرانشان بوده و یا به چگونه مردن آنها . ایمان مومنان مسلمان را می گویم بهمن جان .اما در شما چیزی فراتر دیدم .میگویم بگذار چوب تکفیرم زنند .در شما و یارانتان هر دو را میبینم و بر شما و راهتان از همین روست که مومنم . در شما هر دو را میبینم هم چگونه زیستنتان که با صداقت به خدا و خلق بود و هم به چگونه مردنتان _زبانم لال _. اما باز هم توبه ام را پس میگیرم . مگر هدا و صابر هم از شما نبود؟ در زنگیتان صداقت و رسالت و امامت را میبینم چون مومن به محمد و علی هستید و در چگونه مردنتان حسین را میبینم . مگر کورم که نبینم جگونه وقتی با دشمن منطق ناشناسی مواجه شده اید که از هرگونه خصلت آدمی تهیست با سلاح جانتان بمقابله اش برخاسته اید؟
    مسیح وار اکنون به چوبه دار مینگرید . کلیم وار در طور بدنبال دریافت پیام خدا. ندای ( ارنی ) سر دادید محمد وار در حرا پاسخ گرفتیدو علی گونه با زبان و عملتان صداقت را بمن نشان دادید و اکنون حسین وار به بیابان برهوت جاهلان بجنگشان آمده اید. جنگی نابرابر.دشمنی با سلاح دشنه و درفش و دروغ و شما با گوهر گرانقدر زندگی پر بارتان . اما اگر مسیح و محمد و علی و حسین در درازنای تازخ شکست خورده اند شماهم شکست خواهید خورد که میدانم چنین نبوده و چنین نیست .شما همان (دیگر گونه مردی انک ) هستید که (خاک را سبز ) میخواهید و عشق را شایسته زیبا ترین زنان و شیر زنانی که مرد بودن دشمن را به خواری کشانده اند.باز جویانی بیچهره و بی هویت در مقابلتان فریاد (لمن المک ) بر می اورند که همچون خفاشان تاب دیدار خورشید ندارند . نامتان بر پیشانی تاریخ درخشان باد که هست.

  12. من گفت:

    وای بر ما

  13. سلامی گفت:

    همین شجاعت و پایمردی یاران موسوی بزرگترین گواه حقانیت راه موسوی عزیز- جانم فدای موسوی

  14. ناشناس گفت:

    راستی چرا مدتی است از بصیرت کسی چیزی نمیگه خواص + بصیرت +بی بصیرت لطفا نگذارید این کلمه فراموش شود

  15. ناشناس گفت:

    هر بار تأسف میخورم که چرا باید بهترین مردان و زنان این مملکت در حبس باشند و نادان ترین ها‌شان مسلط به امور. آیا این نشانه سقوط یک ملّت نیست؟

  16. ناشناس گفت:

    سلام و درود خدا بر شما بهمن عزيز و هيجده يار پاكتان باد بهمن نامه همسر شجاع ودليرت را خواندم و بي اختيار شروع به گريه كردم كه در مملكتي زندگي مي كنيم كه نخبگانش جهت به كرسي نشاندن حق طبيعي خودشان مجبورند از جانشان مايه بگذارند. بدان كه شما راست قامتان جاودانه تاريخ خواهيد ماند ودشمن ديو سيرت شما مثل بقيه ديكتاتورها سرنگون خواهند شد. اميدوارم كه هميشه سالم و منصور و پيروز باشيد چرا كه نسل من و بعد از من نيز به وجود سبز شما نياز مند مي باشد.

  17. مرشد سبز گفت:

    دنيا صداي شما را شنيده است و آنانيكه نشنيده اند مطمئنا كر هستند و كور هستند و دلهاي آنان مهر زده شده است و خلاصه از انسانيت بدور هستند و آنان از حيوان نيز كمتر هستند و جاي بسي خجالت است آنكه خود را نمايندۀ خدا در روي زمين ميداند ، نميشنود و نميبيندو……
    بني آدم اعضاي يك پيكرند / كه در آفرينش ز يك گوهرند
    چو عضوي به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار
    تو كز محنت ديگران بي غمي / نشايد كه نامت نهند آدمي
    سعدي ( ره)َ‍

  18. حزب الله گفت:

    درود بر اینترنت ملی

    مرگ بر اینترنت جهانی

    همه با هم اول مهر ماه با اینترنت پاک ملی

    زنده باد حزب الله سید حسن نصرالله

  19. گوشدل گفت:

    خدا شنواست
    انه سمیع مجیب!

  20. توجه توجه گفت:

    در حالیکه ما این گونه داریم برای عزیزان مان در زندان اشک می ریزیم چرا موسوی و کروبی حرفی نمی زنند.
    ما برای این آقایون خودمان را به آب و آتیش زدیم ولی انگار …

  21. فریده گفت:

    ژیلا و بهمن جلوه هایی از حد اعلای شرافت انسانی…..

  22. ناشناس گفت:

    مهم اینه که مردم صدای شما را شنیدند.

  23. رها گفت:

    خداوندا به همه ما صبر بیشتر بده وسینه های ما را گشاده گردان

  24. مریم گفت:

    ژِیلا جان بهمن عزیزمان بگو که صدای شما و یاران فداکارتان را دنیاشنیده
    به امید آزادی بهمن و تمام اسیران در بند