سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » دلنوشته ای از پسر صابر برای پدر: خداوند زیبا‌ترین تراژدی را برای مرگت نوشت...

دلنوشته ای از پسر صابر برای پدر: خداوند زیبا‌ترین تراژدی را برای مرگت نوشت

چکیده :جمعه شب مامان با فریادی بلند خواب را از ما ربود. گفت خواب خیلی بدی از باباتون دیدم. من هم با خنده گفتم مامان جان چیزی نیست، ‌بابا رو که نمی‌‏تونن کاریش کنن، ولی خوب پدر جان، من که علم غیب نداشتم که تو همون ساعت کشته شدی، آخه هیچ کس به ما نگفت تو رفتی....


شریف صابر پسر کوچک «هدی صابر» دلنوشته ای را خطاب به پدرش منتشر کرد. او در این دلنوشته از آخرین روز ملاقات تا روز تشییع پیکر با پدر سخن گفته است.

متن این دلنوشته به نقل از سایت میزان خبر به شرح زیر است:

امروز دوشنبه است و روز ملاقات با شما. در سالن انتظار چندین نفر که شما محرم راز‌هایشان بوده‏اید پیش ما آمده و دردِ دل می‌‏کنند. یک دختر جوان به ما می‌‏گوید، پدرم ۵ ساله که زندانه و حکمش اعدامه، یک مرد جوان می‌‏گوید این آخرین ملاقاتمه و پدرم قراره دو روز دیگه اعدام بشه.

من با تمام وجود برای آن‌ها متاسف شدم و به ناگاه صدایی ترسناک از قلبم برای تو درآمد و هراسانم کرد. اما عقلم پاسخ داد: «پدرِ تو فردی اسم و رسم دارِ و هیچکس نمی‌‏تونه بهش حتی دست بزنه و چه برسه که مثل این افراد زجر کشیده‏ی گمنام، بکشنش».

اما‌ای دل غافل

بعد از یک ساعت اسم‏‌ها را می‌‏خوانند، پرده‏های مندرس بالا می‌‏روند و پدرم وارد می‌‏شود. همه برایش دست تکون می‌‏دن. مثل همیشه اول می‌‏رود با همه خوش و بش می‌‏کند. بعد می‌‏آید پیش ما اما مثل همیشه چهره‏اش با طراوت نیست و غمی در چشمانش پیداست.

پدر نشست و گوشی را برداشت. به من گفت چرا این جوری هستی؟ گفتم هیچی ولی بابا خوش به حالت نبودی، ‌نبودی و صحنه‌هایی رو که ما دیدیمو، ندیدی. با تعجب نگاهم کرد، گفتم بابا مهندس فوت شده. چشمان بغض آلودش من رو همراهی می‌‏کرد.

گفتم خودشون زیر تابوت رو گرفتن، خودشون دفنش کردن و خودشون هم صلوات می‌‏فرستادند و می‌‏خندیدن. گفتم بابا یک چیزی بگم ناراحت نمی‌‏شی؟ گفت نه بگو باباجان، بابا سرمزارِ مهندس به حنیف گفتم الان دارم بیست سال دیگه بابامون رو می‌بینم که همین انسان‌های با تقوا با همین شرایط فجیع و اسف‏بار دفنش می‌‏کنند. بابام گفت حالا چرا بیست سال دیگه؟ با خنده گفتم آخه خوب تو جوونی، تازه ۵۲ سالته؛ خندید و گفت ادامه بده، گفتم ساعت یازده صبح به ما خبر دادن که هاله خانم کشته شده، اشک‏های پدرم که تا به حال مجال دیدنشان را نداشتم از چشمان زیبایش سرازیر شد و با بغض گفت «خیلی نامردن».

بعد مامان گوشی رو گرفت، گفت: هدی جان اعتصابت رو بشکن، هدی جان من مریضم؛ یک کاری کن بیای بیرون و از من مراقبت کنی. پدرم در جواب گفت: «فریده جان عزیزم، من اینجا دستم بسته است. این تنها کاریه که می‌تونم بکنم. من اینجا خیلی متاثرم و اعتصاب غذا یک کم آرومترم کرده».

گفتی «شریف جان تندروی نمی‌‏کنم آخه من که خواسته‌ای برای خودم ندارم. فقط برای اعتراضه، شاید بتونم جلوی این جور کار‌ها را بگیرم، هر وقت احساس کنم حالم بده، به خاطر شما‌ها اعتصابم رو می‌‏شکنم. بعدش تازه یادت نیست پارسال من سه ماه متوالی روزه گرفتم، الانم روزی ۵۰ دقیقه در حیاط کوچک زندان می‌‏دَوم».

پسرک اعلام می‌کنه وقت تمام است خداحافظی کنید. با خنده تو پرده رفت پایین و تو گفتی مواظب مامانتون باشید. و خداحافظی آخر رو از پشت پرده با ما کردی و رفتی در حصارت جای گرفتی، ما رفتیم خونه و به زندگی روزمره‌مان ادامه دادیم. هفته به پایان رسید و جمعه شد.

جمعه شب مامان با فریادی بلند خواب را از ما ربود. گفت خواب خیلی بدی از باباتون دیدم. من هم با خنده گفتم مامان جان چیزی نیست، ‌بابا رو که نمی‌‏تونن کاریش کنن، ولی خوب پدر جان، من که علم غیب نداشتم که تو همون ساعت کشته شدی، آخه هیچ کس به ما نگفت تو رفتی.

شنبه هم با خیالی آسوده گذشت و یکشنبه رسید. من و مامان و حنیف رفتیم سرکار، ساعت ده صبح شد. یک خانم روزنامه نگار زنگ زد و گفت آقای صابر مرده!! من هم با عصبانیت تمام گفتم خانم متوجه هستید چی می‌‏گید و تلفن را قطع کردم. دیگه موج تلفن‏‌ها شدت گرفت. حنیف راه افتاد بره بیمارستان ببینه که حرف‌ها دروغه و تکذیبش کنه، ساعت یازده صبح برادر عزیزم زنگ زد گفت: «جسد بابا رو دیدم. بابا از جمعه توی سردخونه است»، با خنده گفتم حنیف جان چیزی خوردی یا دیوونه شدی!؟ با گریه گفت: «نه شریف جان به خدا راسته، بابا رو بالاخره کشتن، شریف جان مرد باش برو دنبال مامان بیاین بیمارستان مدرس».

خنده من، اول تبدیل به بغض شد و بعد سکوت و مرور خاطرات و بعد اشک و ماتم. خلاصه پدر عزیزم الانه که بیست دقیقه ملاقات کابینی‏مون تموم بشه، من رفتم بیمارستان دیدم مامانم نشسته ولی گریه نمی‌‏کنه، با صدای بلند گفتم خدایا شکرت همش دروغ بود، ولی به این فکر نکردم که مامانم اصلا این جور وقت‏‌ها گریه نمی‌کنه، برای هاله هم اصلاً گریه نکرد. بعد آقا لطفی رو دیدم که زارزار گریه می‌‏کرد. پدر جان تا حالا گریه‏اش را ندیده بودم.

من با حیرت مردم را می‌‏دیدم و تو دلم می‌‏گفتم این‌ها دیوانه شدن. بهترین دوستم آمد و با گریه من رو بغل کرد. بعد من کم کم داشت باورم می‌‏شد. رفتم پیش مامان، گفتم مامان جان گریه کن، بابا دیگه راحت شد. دیگه نمی‌‏تونن ببرنش زندان، بغلش کردم و با خوشحالی تمام گفتم دیگه بازجو‌ها مزاحم زندگی ما نمی‌‎‏شن. ولی پدر عزیز‌تر از جانم، گریز از اینکه‌‌ همان بازجو‌ها و‌‌ همان شخص بی‌نام و نشانی که همیشه در بند ۲ الف سپاه در مقابل صدای بلند و رسای تو، علی‏رغم مقام بالایش سرخم می‌‏کرد و سکوت از روی ناچاری را برمی‏گزید، در سردخانه داشت از پیکر بی‏جان تو با شور و شعف عکس می‌‏گرفت. تا نشان مزد دهنده‏گان با تقوا دهد و ارتقا یابد.

خلاصه پدر عزیز‌تر از جانم ما را با احترام تمام بردند در اتاقی در انتهای بیمارستان، قاضی قتل گفت: «خانم صابر لطفاً شکایت‏تان را بنویسید. اگر قصوری در مرگ شوهرتان رخ داده باشد، من عاملان آن را پیدا می‌‏کنم». بعد من تو دلم گفتم عجب آدم‌های پاک و با ایمانی هستند و حتما تقاص خون پدرم را می‌‏گیرند. ولی ۵ دقیقه بعد متوجه صدای فریاد مردم شدیم که می‌‏گفتند جسد رو دارند می‌‏برند. بعدش ما به سمت سردخانه دویدیم. دیدیم بله، دارند پیکر بی‌روح تو رو می‌‏دزدند.

مامان رفت خودش رو گذاشت لای در سردخانه و با فریاد گفت نمی‌‏شه ببریدش، جسد رو بدید به من. پدر جان تو که حتی به نگاه‏های غریبه بر صورت همسرت حساس بودی، نمی‌‏دانی چه دست‏های ناپاکی در آن لحظه بدن مادر مرا لمس کردند، و آنقدر بر بدنش کوفتند که تمام دست‏ و بازو‌هایش کبود شد. آن افراد با تقوا وقتی دیدند مادر من اصلا این ضربات و کوفتگی‏‌ها را حس نمی‌‏کند. ما را به ناچار بر بالای پیکر تو بردند. پدر عزیزم تازه فهمیدم مرگ واقعیتی است نزدیک؛ مادر باز هم گریه نمی‌‏کرد.

حنیف گفت: «چرا پای سمت چپ پدرم غرق در خون است». جماعتِ فربه فریاد زدند جای آزمایش است. بعد من گفتم این پارگی‏های درشت روی کمرش برای چیست؟ جماعت فربه خندیدن و گفتن پسرجان بعدن بهت نشون می‌‏دیم، این خراش‏‌ها برای چیه. پدرجان جسد غرقِ در خونت‌‌ همان ابهت و طراوت همیشگی‏ات را داشت. و بدن بی‏روحت هم با قدرت تمام به آسمان نگاه می‌‏کرد. اصلا انگار زنده بودی، نشستم و پیشانی نورانی اما سرد تو رو لمس کردم شاید از زمین بلند شی، ولی دیدم نه و یاد حرفت افتادم که می‌‏گفتی، «اگر خوب باشیم خدا با ماست». پدرجان آخه تو که به کسی بدی نکردی، پس چرا پیکرت غرق در خون بر روی زمین خفته است.

قاضی قتل اصرار عجیبی برای پاره پاره کردن بدن تو داشت. می‌‏گفت: «باید جسد رو کالبد شکافی کنند، آخه شاید سم خورده باشه»، اما با حمله ما مواجه شد و با فشار جمعیت ناخودآگاه حرفش را سریع پس گرفت. مامان فریاد می‌‏زد کالبد شکافی نمی‌‏خوام، جسد را نمی‌‏ذارم بدزدید. بعد مامان به زور سوار آمبولانس شد و پیکر تو رو بدون رضایت ما، روانه پزشکی قانونی کردند. البته همراه با گارد زره‏پوش و اسکورت.

پدر عزیزم چقدر بزرگی که این جماعت باتقوا از پیکر بدون روح تو هم اینقدر وحشت دارند. آخه شاید مثل سال ۷۹ هنوز هم نگران براندازی‏شان توسط پیکر بدون روح تو باشند.

پدر عزیزم در پزشکی قانونی به جای دلجویی، از ما بازجویی به عمل آمد و انتهای بازجویی را به اینجا کشاندند که «ما پیکر هاله را دیدیم، اصلا جای مشتی روی بدنش نبود. اون نباید به خاطر مرگ طبیعی هاله اعتصاب غذا می‌‏کرد».

قرار شد بدون رضایت ما پیکر تو را کالبدشکافی کنند و ساعت ۶ عصر به ما تحویل دهند. اما به ناگاه بازجو‌هایت از ۲ الف سپاه به صحنه خودساخته هجوم آوردند و گفتند «اجازه داده نشده، جسَدِشو صبح بیاید بگیرید». ما هم بخاطر فشار شدید و شرایط بد آنجا با تو بدرود گفتیم و به جمع دوستانت پیوستیم و آن شب فقط ناله بود و ضجه و گریه و فراوان تبریک‏هایی که برای شهادت تو به سمت ما سرازیر می‌‏شد.

پدرجان صبح ساعت ۸ قرار تشیع جنازه با مردم گذاشتیم، آن روز وحشتناک، ‌ وضعیت روحیِ خانواده اکنون سه نفره‏مان، بسیار بد بود. اما با دلگرمی‏های بزرگی مواجه شدیم. خیل عظیم مردم از پیرمردهای ۸۰ ساله تا همسران شهدای جنگ و خانواده‏هایی که در سال‏های دور و نزدیک به مانند ما فاجعه‏بار، داغدار شده بودند.

همه آن ۲۰۰۰ نفر فقط به ما تبریک می‌‏گفتند و ما را در آغوش گرمشان می‌‏گرفتند و از خاطره‌هایشان با تو می‌گفتند. ما اصلا آن‌ها را نمی‌‏شناختیم ولی گویی که سال هاست در کنار ما زندگی می‌‏کرده‏اند.

پنج ساعت مردم قدر‌شناسی که تو عاشقانه دوستشان داشتی به انتظار ایستادند. تا اینکه مقامات اجازه دادند تو غریبانه و مظلومانه در پارکینگ محصور آمبولانس‎‏‌ها، به قول خودشان تشییع شوی، تمام مردم به احترام شرافت تو در برابر پیکرت زانو زده و می‌‏گریستند و ما هم برای التیام زخم‏های چرکینمان، بر پیکرت نماز می‌‏خواندیم.

افراد با تقوی هم در حال فیلمبرداری از پیکر عریان و سلاخی شده تو در غسالخانه بودند. امید که این فیلم‏‌ها در آینده‏ای بسیار نزدیک به دست پرتوان مردم برسد. ۲۰ نفر از افراد با تقوی آمدند زیر تابوتت را بگیرند، اما دوستان شجاعت آنان را کنار زدند و تو را سوار آمبولانس کردند. تو را همراه با هزار زره پوش تا دندان مسلح نزد عمو مهدی در قطعه ۱۰۰ بردند، پدرجان قبر خالی‌ات در محاصره و قبرکنت هم از بازجو‌هایت در سپاه بود.

مامان داد می‌زد: «هدی جان شهادتت مبارک»، حنیف می‌‎‏گفت: «بابام شیره، برای شیر که گریه نمی‌‏کنن، همتون بخندید». من هم مات و مبهوت ولی خوشحال از آزادیت از قفس به ناگاه چشمانم به صورت زیبا و جوانت در خاک افتاد و دنیا برایم ماه خرداد شد و علاقه وافر تو به شهادت در این ماهِ پر خاطره.

پدرجان تو را به خاک سپردیم و ده روز از شهید شدنت می‌‏گذرد. چه شهید شدنت برای اعتصاب باشد و چه به شهادت دوستان غیورت در زیر مشت و لگد بازجویانِ باتقوا باشد. باز هم برای ما مایه افتخار و شعف است.

کشته شدن تو بد‌ترین و یا شاید بهترین ترجیع بند برای آغاز ۲۳ سالگی‏ام باشد. و به قول خودت:

«به امید یاریِ دوست، راه مردانگی را پیش گیری.

ای سخت جان

روان

پرتوان

۸/۳/۱۳۹۰

از پشت دیوارهای اوین،

هدی»

هر روز به افتخار نام پاکت با گل رز به دیدارت می‌‏آیم.

من با کمال افتخار و تمام قد در مقابل مزار بی‌نام و نشان و تخریب شده‏ات، می‌‏ایستم و کرنش می‌‏کنم و آزادیت را از زندان تن تبریک می‌‏گویم.

باشد که دیدارمان نزدیک باشد

«إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ – لَیْسَ لِوَقْعَتِهَا کَاذِبَةٌ – خَافِضَةٌ رَّافِعَةٌ» (سوره واقعه)

آنگاه که قیامت که بودنی است، واقع شود و در واقع شدن آن هیچ گونه دروغی نباشد. خداوند برخی را پست می‌کند و بعضی را بالا می‌برد.

 

آخرین ساعت ماه مقدس خرداد

شریف صابر


59 پاسخ به “دلنوشته ای از پسر صابر برای پدر: خداوند زیبا‌ترین تراژدی را برای مرگت نوشت”

  1. ناشناس گفت:

    روح پاکش شاد وراهش پردوام,دیریست در این سرزمین مردان راه حقیقت بر دارند.
    یادت هرگز از یادمان نمیرود بزرگ مرد راه آزادی

  2. ناشناس گفت:

    سلام:
    می تونم بگم فقط اشک ریختم. با واژه واژه درددلهای شریف بزرگوار و عزیز اشک ریخنم. من شرمسارم که زنده ام و در سکوت نظاره گر شهادت شیر مردمان روزگارم هستم.
    امروز 50 دقیقه تمام در حالیکه کلاسم دیر شده بود کنار خیابان با آقایی سر مسائل مالی و سیاسی بحث می کردم و افسوس خوردم که همه چیز را قبول داشت ولی می گفت: شما به دولت کار نداشته باشین و دفاع می کرد…

  3. ناشناس گفت:

    درود براین شاگرد که چه خوب درس راازمعلمش فراگرفت ومعنی مردی و مردانگی را به مدان تقوا نشان داد وچه جسورانه مسیر شهادت را به نمایش گذا شت دست میزاد هم از آن استاد بااین پرورش وهم این شاگرد شریف چه استادانه زمان را برا ی همه کارگردانی کرد درود بر هدی وشگردانش وفرزندانش او با شهادتش واینها زینب وار پس از شهادتش را چه عزیز گرامی داشتند روحش شاد وخداوند به شما (خانواده مرحوم صابر)وهمه ما صبری جمیل عطا فرماید وامیدواریم هرچه زو.دتر………….

  4. دلسوخته گفت:

    اشک امانم نمیدهد .شریف عزیز به مادرت بگو همه ی ما به او افتخار میکنیم که جلوی این نامردمان ایستاد . بمیرم برای دل شما . چه کنیم برای تسلای دل داغدیده شما و خودمون . تو ذهنم چطور می شود با مصیبت زدگان اینگونه رفتار کرد اینها انسان نیستند .بی آبرو هایی هستند که حرمت همه چی را شکستند خدا نابودشون کنه

  5. ناشناس گفت:

    با به به خرداد پر از حادثه عادت دیرینه داریم

  6. رهرو سبز گفت:

    بسیار متاثر شدم خداصبرتون بده امیدوارم بتونیم راهشو ادامه بدیم.

  7. ناشناس گفت:

    ان الله لا یهدی القوم الظالمین. ان الله مع الصابرین.

  8. رزمنده سابق محمد .مشهد مقدس گفت:

    پسرم شریف من هم سن و سال پدر شهید تو هستم و برای این انقلاب زحمت ها کشیدم اما مانند پدر تو معروف نیستم نسل ما با وعده هائی
    در رابطه با ازادی و عدالت اجتماعی میدادانقلاب کردیم .ان وقت ها اول انقلاب شاید سن امثال من کمتر از شما پسر عزیزم بود .
    اما با امید و نشاط دنبال انقلاب و انقلابی گری بودیم به طوری که برادرم در جبه ها شهید شد و بسیاری از دوستان واقوام من شهید یا مجروح جنگی هستند .ان همه مبارزه وانهمه فدا کاری ان همه شهید و خسارت وان مبارزات سخت وطاقت فرسا با رژیم شاه .امروز که به پشت سر نگاه میکنم به هیچ یک از ان ارمان ها دست نیافتیم .که به عقب برگشته ایم .به ازادی سیاسی که دست نیافته ایم ازادی اجتماعی رانیز از دست داده ایم من پسری به سن و سال شما دارم که بیشتر اوقات جوابی برای پاسخ به شرایط بوجود امده ندارم به او بدهم .گاهی اوقات فکر میکنم
    کسی که شکنجه میکند ویا کسی که هاله صحابی را با یک ضربت به شهادت میرساند یا کسیکه پدر شمارا زیر مشت ولگد میگیرد وبه شهادت میرساند و قاضی قصی القلبی که حکم اعدام وزندان های توی اللمدت برای کسانی که فقط برای ازادی وپرسش مبارزه میکنند این ها اصلا در انقلا ب شرکت داشته اند و با ارمان های انقلاب اشنا بوده اند .پا سخی برای خودم پیدا نمی کنم .امروز دقه دقه مسئولین کشور وروحانیت حوزه موی سر زنان و پوشش پسران میباشد کار به احکام غیر شرعی قاضی ها وشکنجه گرها و بی عدالتی ها و توهین ها وتجاوز ها و بی اخلاقی ها
    که نمونه ان تجاوز دسته جمعی در روستا ها (پدیده نو ظهور )است ورانت ورانت خواری ودروغ و..ندارند البته همه را نمیگویم که استثنا ء زیاد است .
    ونسل ما امروز شرمنده تر از هر زمان در برا بر شما جوان های عزیز می باشد .بویژه افرادی که مانند شما پدر را در این راه از دست داده اید .
    من به نوبه خودم از شما پوزش می طلبم که ما نتوانستیم جامعه ای بهتر برای شما بسازیم .اما امید وار هستم که شما و نسل شما دراین راه به پیروزی هائی نا ئل شوید. مطمئن هستم که میشوید . پدر شما شامل ان گفته دکتر خانلری بود که میگفت .قبل از ان که دست و پایت فرو بندد مرگ لا اقل که دست و پائی بزنی .به درود

  9. رامين گفت:

    شريف جان برادر گلم,داغ دلمان را تازه كردي , به غير از اشك توشه در كوله نداشتيم كه آن هم به پايان رسيد.چشمانم همچون دريايي خشكيده از آب شد.باور كن كه بارها و بارها در نوشته هايم در فيسبوك<> از خدا درخواست مرگ كردم كه جاي آن بزرگواران مرا ببرد كه ديگر طاقت ديدن اين همه ظلم را ندارم و حتي دارم به دين خود كافر مي شوم كه چرا خدا جوابي به اين ظالمان نمي دهد؟ما كه صبرمان به اتمام رسيد.
    خدا صبرتان دهد.

  10. سعید گفت:

    چه می توانم گفت؟؟؟؟؟؟
    شریف جان شهادت پدر گرامی تان را تبریک میگم
    راهش پر رهرو ست
    امید که ما هم از رهروان راه سبزش باشیم
    خداوندا بپذیر این هدایای ما رو
    روحش را شاد کن
    و بر همسر و فرزندانش صبر ده
    خداوندا صابر از بهترین هدایای ما بود
    او را در بهترین جایگاه بهشتی ات جای ده
    آمین

  11. سفير سبز گفت:

    تا كي سكوت كنيم؟ تا كي براي معصوميت شهدا در خفا گريه كنيم؟تا كي اختناق؟اي خدااااااا

  12. دانشجو گفت:

    وای بر ما که زنده ایم

  13. Bahar گفت:

    شریف عزیز وای بر ما که زنده هستم و استوره ای همچون صابر به دست نامردان سلاخی میشه، پدرت سردار ملی است عزیزم افتخار ایرانی هاست، من به عنوان یک ایرانی دوباره سرم را بلند می کنم در این گوشه دنیا و میگویم این … که حکومت می کنند انسان نیستند … اینها ایرانی نیستند. صابرشرف ایرانی است شریف عزیز، لحظه ای نیست که به شماها و ظلمی که به شما ها رفته فکر نکنم ، شریف جان صابر افتخار یک ملت است و وای بر این سیه دلان که گور می کنند برای قهرمان ملی.

  14. ناشناس گفت:

    شریف جان، حنیف جان تسلیت

  15. tiam گفت:

    خدا جونم به هممون صبر بده.واقعا از صمیم قلب متاسف و متاثرم.

  16. tiam گفت:

    نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؟؟؟
    نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت، ولی سخ مشتاقم…
    که از خاک گلویم سوتکی سازد ،گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخو بازیگوش و او
    یکریزو پی در پی دم گرم و خوشش را بر گلویم سخت بفشارد
    و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد….
    بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم راااااا
    دکتر علی شریعتی

    به امید روزی که همه ی این سکوت های مرگبار شکسته شوند

  17. جاوید گفت:

    چه دلنوشته ای زیبا بسیار گریستم اما که برازنده آن روح و آن بزرگ مرد آزادیخواه بود روانش شاد و راهش مستدام

  18. ناشناس گفت:

    چیزی نمیشه گفت… به امید پیروزی، به امید پایان این رنج ها این دردها… شهادت مبارک

  19. ناشناس گفت:

    خدا مي بيند

  20. مادر سبز گفت:

    واقعیت تلخ و آشناییه برای ملت ما هاله و هدی و همه ی شهدا و آزادگان در بند برای ما یک الگوی کامل هستند امید که ملت ایران هر چه زودتر با این موج آزادیخواهی و عدالت طلبی هم صداشود.

  21. سيد احمد گفت:

    سلام شريف جان براستي خوشحال باشيد چرا كه پدرتان راه امام حسين
    (ع) را رفته و جاودانه شده خدا به ما هم چنين شهادتي نصيب كند غريبانه و مظلومانه انشاءالله

  22. ناشناس گفت:

    چیزی ندارم که بگویم . بزرگ مرد بود و بزرگ زیست و بزرگ از دنیا رفت . خداوند صبر بدهد . روحش شاد .

  23. ناشناس گفت:

    خدا با ماست

  24. ناشناس گفت:

    vahid
    فقط این نامه تونست بغضم رو که اتشی شده بود و از درون می سوزوندم بترکونه آخه کی آقایان می خوان به خودشون بیان ما داریم بهترین انسانهای ایران رو از دست میدیم
    شاید این زمینه تهاجم یا یه انقلاب غرب خواسته دیگه باشه مثل انقلاب اسلامی که متفکرها رو یا کشتن یازندانی و خونه نشین کردن و این نتیجه حکومت اوباش هست همسایه بغل دستی افغانستان هم رهبر مجاهد و محبوبش رو می کشن تا دشمن آگاه نداشته باشن بعد میان و ….

    برادرم شریف پدرت نماد مردانگی سربلند تا همیشه برای وطن خواهند ماند.از روز شهادش بیش از بیست بار قصه صبر صابر و مردانگی اش را برای فرزند دو ساله ام تعریف کرده ام آزادیش مبارک هرچند صبح آزادی وطن را اگر ببینم تا لحظه مرگ حسرت نبودن این قهرمانان را خواهم خورد

  25. دل عزم گفت:

    امام خمینی رض: هر بار که یکی (از گلزار نبوت بر زمین سقوط میکرد و ریحانه ای از ریاحین بهشتی زهراء س) به قافله شهداء میپیوست امام حسین چهره اش برافروخته تر (و عزم علوی اش مهیب تر) میشد.

  26. یک ایرانی گفت:

    کاش صبر منم مثل صبر تو بود خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااادیگه دارم خفه می شم

  27. علي خداياري گفت:

    با خواند اين دلنوشته فقط اشك ريختم و اشك، اشك، اشك …..، خداي زيبا و مهربان خود به اين خانواده بزرگوار صبر عنايت فرما و خود نگهدار اين عزيزان باش. و مسببان اصلي اين جنايت رو رسوا بفرما و به آتش قهر و غضب عادلانه خود دچار بفرما.

  28. ناشناس گفت:

    شریف عزیزم من هم تورا درک میکنم و برایت اشک میریزم .
    در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سر زنشها گر کند خوار مغیلان غم مخور
    دور گردون گر دوروزی بر مراد ما نرفت دائما یکسان نباشد حال دوران بد مکن

  29. ناشناس گفت:

    خداوندا
    به ما نیز چنین شهامت و جسارت عنایت کن تا در برابر ظلم ساکت ننشینیم.
    روحشان شاد.

  30. ناشناس گفت:

    برادرم شریف
    پدرت اسطوره ای در تاریخ مقاومت مردم ایران است. و چه سعادتی برای یک مبارز سیاسی که سالها زندگی خود و خانواده اش را وقف این مبارزه کرده از این بالاتر؟ خوشا به سعادتش که به آرزویش رسیده، شهادت در راه وطن و در ماه خرداد.
    استوار باشی

  31. جعفر گفت:

    چه مومنانه بر خاک میافتد انکه نهال ناز دستانش از عشق خداست …….. انکو که به یکی (اری ) میمیرد نه بصد زخمه شمشیر .
    بضرورت سن و نه بحکم لیاقت میتوانم تورا ( پسرم ) خطاب کنم . پسرم لحظه ای به این بیندیش که اگر پدرت و افراد چونان پدرت نبودند چه کسی بیرق سبز دادخواهی ملت به جان آمده را بر فراز البرز بسوی خدا بلند میکرد؟چه کسی بر سر خلافت جور و خلیفه جهل و پیشوای جنایت فریاد میزد؟ مگر جز اینست که خداوند از مومنان راستین خویش تعهد گرفته است که لحظه ای در مقابل ظلم ظالم و مظلومیت مظلوم آرام ننشینند و تا محو ستم و ستمگر خواب و خوراک و آرامش بر خود حرام کنند؟ . اینک تو بمن بگو پسرم . از پدرت مومن تر به مسولیتش کیست؟
    مگر بر سنگینی بار رسالتی که خداوند بر شانه آنها نهاده آگاهی نداشت؟آگاهی و مسولیت و تعهد بر انجام وظیفه خود در مقابل خدا و خلق همه وجود پدرت و یارانش و همرزمانش است.شاد باش که مرگ پدر هم آموزه ارزشمندش برا ی همگان بود .اینک تو و مادر بزرگوار ت و دیگر اعضای گرانقدر خانواده در راستای همان مسولیت خدایی راهی جز تحمل فراقش را ندارید . اکنون شانه من ( گمنام و حقیر ) هم برای تحمل درد آن حس عاطفی در کنار شانه توست . اگر تو پدر _ آن آرش زمانه _ را از دست دادی باور بدار که ما هم داغی نه کمتر از تو بر قلب و روح خود داریم
    از خدا میخواهم که تحمل فراقش را بر شما و ما آسان کند

  32. ناشناس گفت:

    روحش شاد. شریف به مادرتان عرض کنید بهار ایران هم میاید . بزودی زود . مقاوم بمانید.

  33. همراه گفت:

    با خودم فکر کردم آنچه بر تو ،مادر و برادرت گذشت به مراتب ناجوانمردانه تر از قصه هاییست که از مسلم و …شنیده ایم.
    راست گفتی در قیامت…

  34. ناشناس گفت:

    من برات ناشناسم اما درد و غم تو برای ما ناشناس نیست. من از نسلی هستم که انقلاب و جنگ اصلی ترین موضوعات دوران کودکی اش بوده من از نسلی هستم که با ایمان و امید به فردای بهتر برای تمام بچه های ایران از خیلی چیزها گذشت و حالا بعد از سه دهه نتیجه اش این شده که از بودن خودمان خجالت می کشیم. سرزمینمان هر روز به پرتگاه نزدیکتر میشه و ما نمی توانیم کاری بکنیم. روزمان با خواندن اخبار شروع میشه با گریستن ادامه پیدا می کنه دیگه حتی دست بردن به لقمه ای یا نوشیدن استکانی چای برات عذاب آور شده. از گلوت پایین نمیره چهره خسته و گرسنه عزیزان در بند راه گلوت رو می گیره… کدام گناه رو کردیم که به چنین روزی گرفتار شدیم ما که تمام زندگی مون قربانی این حکومت اسلامی شد چرا خدای اسلام به داد محکومین حکومتش نمیرسه؟..

  35. ناشناس گفت:

    درمانده ام خدایا ،
    چرا من زنده ام ، نفرین بر این روزگار
    تبریک صمیمانه ما را پذیرا باش

  36. ناشناس گفت:

    بغض …..فریاد در گلو مانده…………… سکوت……………..سکوت………….. شاید این روزها این آیه دلگرم مان کند …………..فاصبر إن وعد الله حق

  37. همیشه سبز گفت:

    ان مع عسر یسری

  38. محمد از ساری گفت:

    شریف جان سلام
    درود خدا به روح پرفتوح شهید وطن رضا هدی صابر و شهیدان سحابی و همه شهدای ایران زمین
    شریف جان من به نوبه خودم به شما و خانواده محترمتان و ملت بزرگ ایران شهادت این راست قامتان تاریخ وطن را ، تبریک و تسلیت عرض میکنم
    اگر چه اندوه از دست دادن اینان بس گران و سنگین است لیکن یاد این عزیزان هرگز از دل مردم ایران و نسلهای اینده برای همیشه جاودانه است
    از نگاه عاطفی انسان اندوهگین میشود و لازم است که گریه بکنی تا حدی سبک بشویم و آنچه مهم است اینکه راه و روش و خواسته های این عزیزان را همواره به خاطر داشته باشیم و در جهت رسیدن به آن اهداف مقدس گام برداریم
    خدایا ما را از رهروان لایق این عزیزان قرار بده و ما را در سرای اخرت در پیشگاه این عزیزان رو سفید بگردان

  39. ایرانی گفت:

    نمیدانم چه بگویم
    ولی میدانم این ظالمان روی هیتلر رو سفید کردن.

    پروردگارا
    در بی کسی ها تنها تویی آرامبخش بیقراران
    تنهاتو میخواهی مرا با این همه سوگواران
    از نا کسانم انتظار همرهی بود
    ای وای بر من
    دنبال گل بودم میان شوره زاران

    *************************************

    در دادگه داد به کس داد ندادند
    بنیاد کس نیست که بر باد ندادن
    مظلوم کسی بود که میخواست زند دادا
    بیدادگران فرصت بیداد ندادند
    آنان که به بندگی نمی ارزیدند
    اکنون غلامان وکنیزان دارند

  40. فرهاد گفت:

    بدنمبدنم لرزید با خوندن این متن
    ای وای بر چون منی که میبینم و میخونم و هیچ عکس العملی نشان نمیهم
    صتبرصابر را در حسینیه ارشاد دیده بدم
    متینمتین و پر مغز
    خوش به حالشه الان در بهشت است
    افریااافرین بر فرزند شجاع و همسر دلیرش

  41. علی مشهد گفت:

    ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیاعند ربهم یرزقون
    شریف عزیز اگر چه هدی زود از بین ما رفت اما آیا جز ابن مرگ برای عابدان مخلص خدا چیز دیگری امکان دارد.
    راهش زنده باد
    خداوند به تو و خانواده اتان صبر عنایت نماید

  42. ناشناس گفت:

    درود بر روان پاکت صابر عزیز

  43. کردستان گفت:

    یادم امد روزهایی که زندان بودم و پسرم کلاس اول بود .صابر درس شهامت وصبوری داد .من نمی گریم دورودش می فرستم

  44. ناشناس گفت:

    ننگ بر من که امروز شاهد پرپر شدن بهترین سرمایه های انسانی کشورم هستم. خدایا این بازی یکی در میان استعمار-استبداد ،و بلکه هر دو با هم، تا کی خواهد بود؟

  45. من گفت:

    افسوس که امروز بهترین مردمان این سرزمین را باید در زندان، سردخانه یا گورستانها یافت. کسانی که نه به بیگانه پناه برده و از تریبون آن حرف می زنند و نه سر در برابر استبداد داخل فرود می آورند. آیا این است حق بهترینهای یک سرزمین؟! نمی دانم کتاب زندانیان و کشتگان این مرز و بوم کی بسته خواهد شد، …، امیر کبیر، مصدق، سحابی ها، صابر و …

  46. غزل گفت:

    دل شکسته ام و گریه امانم نمی دهد… ما را ببخش شریف… ما را ببخش که جز گریه هیچ نمی کنیم. روی مادر مهربانت راببوس.برای شما و خانواده ی عزیزت صبر می خواهم. ما را ببخش که هنوز زنده ایم

  47. موج گفت:

    راهتان ادامه دارد .به امید پیروزی بر ظالم.

  48. ناشناس گفت:

    خاک برسر همتون بکنن که ذهنتون رو با این مضخرفات پر کردید
    برای همتون متاسفم

  49. t گفت:

    agar tanha tarin tanhayan shavam khoda ba mast.

  50. ali گفت:

    حنیف جان هاله عزیز و بابای شما ظلم و ستم را عریان ساختند و خود جاودانه شدند