اشعار سید ضیا نبوی در زندان کارون اهواز
چکیده :در اسفندماه سال 89، وی حدود دو هفته را در سلول های انفرادی وزارت اطلاعات در اهواز به سر برد. در مدت این دو هفته بازجویی، ضیا در انفرادی اشعاری را برای دوستان خود سروده است. هر یک از این اشعار حکایت از این دارد که ضیا در تبعید نیز با وجود تمام دشواری ها طبع ظریف و روحیه شوخ طبع خود را حفظ کرده...
سید ضیاء الدین نبوی، دانشجوی ستاره دار و سخنگوی شورای دفاع از حق تحصیل، در شب 25 خرداد 88 و تنها ساعاتی پس از اتمام راهپیمایی عظیم مردمی در اعتراض به نتیجه اعلام شده انتخابات ریاست جمهوری، به همراه چند تن از دوستانش بازداشت شد.
او که در روند چهار ماهه بازجویی هایش به شدت تحت فشارهای روحی و جسمی قرار گرفته بود سرانجام توسط شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب به قضاوت قاضی پیرعباسی، به ۱۵ سال زندان (۱۰ سال از آن حبس در تبعید در شهرستان ایذه) و ۷۴ ضربه شلاق محکوم شد.
این حکم در دادگاه تجدیدنظر به ده سال حبس در تبعید تبدیل شد. ضیا نبوی در اول مهرماه ۸۹ به زندان کارون اهواز تبعید شد. در اردیبهشت ماه سال جاری و پس از انتشار نامه ای از او خطاب به محمدجواد اردشیر لاریجانی، دبیر ستاد حقوق بشر قوه قضائیه، که به توصیف وضعیت اسف بار زندان کارون اهواز و شرایط غیرانسانی حاکم بر آن می پرداخت، ضیا نبوی به زندان دیگری به نام اردوگاه کلینیک در اهواز منتقل شده است که شرایط به نسبت بهتری در مقایسه با زندان کارون دارد.
25 خرداد امسال دو سال تمام از حبس ضیا نبوی می گذرد و این در حالی است که وی تاکنون از هر گونه مرخصی محروم بوده و بیش از هفت ماه از این مدت را در زندانی در تبعید و در شرایطی بسیار دشوار و غیرقابل تصور گذرانده است. با این همه، نامه هایی که گهگاه از او منتشر شده و روایت کسانی که مدتی در بند 350 اوین با او هم بند بوده اند از صبر بی اندازه و روحیه ی بسیار بالای او حکایت دارد، تا جایی که حتی در برخورد با چنین روند ناعادلانه و ظالمانه ای، بدون هیچ کینه ای و با لحنی بسیار منصفانه و آرام سخن می گوید.
در اسفندماه سال 89، وی حدود دو هفته را در سلول های انفرادی وزارت اطلاعات در اهواز به سر برد. در مدت این دو هفته بازجویی، ضیا در انفرادی اشعاری را برای دوستان خود سروده است. هر یک از این اشعار حکایت از این دارد که ضیا در تبعید نیز با وجود تمام دشواری ها طبع ظریف و روحیه شوخ طبع خود را حفظ کرده است.
شعر* زیر را ضیا در انفرادی سروده و سپس از قول بازجو پاسخ طنزآمیزی به خودش داده است:
از بودن خود در این جهان حیرانی
از سر جهان و رمز جان پنهانی
درمانده در این پرسش دیرین که چه ام ؟
پندار غلط نموده ای انسانی ؟
با کشتی جان بی هدف و بی پروا
سرمست در این شط زمان می رانی
مردم به خیالی که قرارت بینم
بر هر گذری به یک نفس مهمانی
خوبی و بدی به چشم تو یکسان است
جامنده ای از سلسله رندانی
آخر تو که حد آدمی تنگت بود
اندر عجبم که چون در این زندانی ؟
بر بازی ایام بسی خنده زنی
غوغای درون بدین حیل بنشانی
با محتسبانی که به جرمت بستند
محاجه مکن که جرم خود میدانی
سید چو فلک تو را به بازی خواندست
اندیشه مکن که مرد این میدانی
پاسخ بازجو:
ای سید احمق که کنون زندانی
ابله تو چرا چنین رجز میخوانی
اندر عجبم دوا و درمانت چیست؟
آخر تو چه مرگت است خود میدانی؟
یک دم بنشین و در پی فتنه نباش
مردک تو چرا جفت و لگد میرانی
با این همه حکمی که تو را پروردیم
آدم نشدی به گاو و خر میمانی
با این همه بادی که تو در سر داری
ده سال تمام پیش ما مهمانی
علاوه بر این، غزل هایی نیز برای دوستانش سروده و مستقیما آنها رو مورد خطاب قرار داده است. یکی از آنها، شعری است خطاب به دوستش حسین نورانی نژاد از جوانان جبهه مشارکت ایران اسلامی است که مدتی را در بند 350 اوین با هم هم بند بوده اند
در یک شب وحشت زا، یک جلوه ی نورانی
در این برهوت غم، یک لحظه ی بارانی
با اینهمه تنهایی، یک هم سخن خوش ذوق
با اینهمه خاموشی، یک دوره غزلخوانی
از گردش این گردون، یک مرد برون افتاد
یک دوست دردآگه، یک یاور پنهانی
در دور و زمانی که گویی همگان کورند
احسنت بر آن دیده، آن چشم چراغانی
نازک دل و حساسی، گنجینه ی احساسی
هنگامه ی درد و غم، چون ابر بهارانی
با این دل سودائی هرگز نشوی مجموع
چون خاطرت آکنده ست از شوق پریشانی
آرام نمی دانی، آسوده نمی مانی
جان شیفته را زیبد این بی سر و سامانی
لاف وَرَع و تقوی، جانم تو فروبگذار
از جنس خود مائی، دانم که چه داغانی!
دانم که نظربازی، بیهوده مکن بازی
چون خرقه دراندازی، در حلقه ی رندانی
هم صحبت ما بودی، در جامه ی زندانی
اکنون که برون گشتی دلواپس یارانی
گفتم که حسین ای دوست زین بادیه بیرون شو
ترسم بگدازاند این راه بیابانی
در بازی ای داخل شو کآخر نَسَقی دارد
این قاعده معیوب است ترسم که فرومانی
وعظت چه کنم بی جا چون خود ننیوشم پند
بر خاطر من نگذشت اندیشه ی آسانی
سید که همین دیشب یکبارگی شاعر شد
مانده ام ز کجا آورد این طبع و سخندانی!؟
و شعر بسیار لطیفی که برای روستای محل سکونتش، «چَه سَر» سروده است: «دگران بیخبرند از دل آتشگینم»
برای “چَه سَر” روستای خودم؛
چَه سَر ای قبله من بی تو بسی مسکینم
روز و شب فکر تو اَم خواب تو را می بینم
غم ایام و زمان چون که ز من یاد کند
شوق دیدار و وصال تو بوَد تسکینم
یاد هست َت پسری، تیر و کمانی در دست
من همان کودک شهریِّ زبان شیرینم
من همانم که ز باغ تو هلو می دزدید
من همان بچه شیطان و شر پیشینم
من همان پرسه زن بی سر و بی سامانم
من همان بیدل حیرت زده ی دیرینَم
همه از جانب ده عازم شهرند امّا
من سودا زده وارونه بوَد آئینم
وَه چه شبها که به زیر آسمانت خفتم
به خیالی که چو ماه و زحل و پروینم
متعجب بُدَم از اینکه چرا بی بالم
یا که آخر چه کم از شب پره و شاهینم
فکر می کردم که تنم می گذرد از دیوار
آخر همجنس بُدیم، این که منم، من اینم
می لمیدم به هر آنجا که هوس می کردم
وَه چه سنگ و گِل و خاری که بُده بالینم
با نَم و برگ و گیاهان تو اَم فرقی نیست
به زمانی که کنار چمنت بنشینم
تورنه بادت بدنم را چو نوازش می کرد
به گمانم که هماغوش یکی سیمینم
خنده ها بود مرا بی سبب و بی هنگام
گوئیا عالم هستی بکند تحسینم!
ز تنفس به هوای تو چنین دلشادم
ز صفای برکه های تو چنین بی کینم
به صدای جوی آبت دل من مشتاق است
ز نوای بلبلانت همه آهنگینم
به تمنای بِسودن بَرِ تو آواره ام
به تماشای یکی کوه تو من بی دینم
به زمین و کوه و بادت هم صاحب جاهم
به مقام و مال و معشوقه بسی مسکینم
در هوایت بپرم چون پر کاهی هر سو
در قفای تو به اندازه غم سنگینم
بر سر کوه تو گر زین ره غم باز رسم
نعره ها می کشم آن سان که کند رنگینم
گر از این دیر فنا رخت سفر بر بستم
شوق دارم که به خاک تو کنند تدفینم
به خدا حسن من از حد زبان بیرون است
بهتر آن است که دامان سخن برچینم
سید این نظم پریشان تو همین فهمی و بس
دگران بیخبرند از دل آتشگینم
*به نقل از وبلاگ شخصی پیمان روشن ضمیر














دوستان و آشنایان و خانواده ضیاء نبوی عزیز، شما که نوشته مرا میخوانید و با او تماس دارید لطفا” از قول من بعنوان یک هموطن به او بفرمایید نمازی از نماز بامدادان نیست که از یاد تو و سایر دوستان و زندانیان غافل باشم و برای آزادی و رهایی شان دعا نکنم. خداوند بزرگ را گواه میگیرم بر حقانیت این نوشته. و در آینده نزدیک نیز عازم بیت الله الحرام هستم و آنی از دعا برای شما غافل نخواهم بود.. انشالله حکم ده سال تو عزیز دربند هرگز انجام نخواهد شد و تو در آینده نه چندان دور در آغوش گرم خانواده خواهی بود انشاالله آمین. باشد که آن روز به دیدارت آیم
به اميد ازاديت اي سيد عزيز
بسیار زیبا بود…
دور نخواهد بود روزیی که همه این عزیزان به آغوش ملت بازگردند.
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن/چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت/دائما” یکسان نباشد حال دوران غم مخور
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید/هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور(حافظ)
dar keshvari ke nokhbeganash dar zendanand hatman obash hokomat mikonand,
هر موقع از زندگی سیر میشم، نگاه ضیا نبوی به زندگی خجالت زدم میکنه و دوباره به حال و هوای زندگی برمیگردم. او در سخت ترین شرایط، عشق به زندگی را یادمان می دهد
سید عزیز .اشکم را در اوردی . مرگ نا دانان و جاهلان فرا رسیده . بخدا دیر نخواهد بود که مردم شما هارا بر سر دست بگیرند و فریاد درود بر ازاده سر دهند .تا دیکتا تور و مزدورانش خجل شما و مردم شوند