مشاهدات یک شهروند – خبرنگار از مراسم سوم «هدی صابر»
چکیده :پس از چند بار دیگر قرائت قرآن، «شاه حسینی»، این پیر ملی-مذهبی پشت تریبون رفت و پدرانه از فضایل پسری گفت که اینک در میان نبود. او بر این پا فشاری کرد که "جوانان باید راه و منش صابر را ادامه دهند" و کوشش کنند تا ایران برجا بماند. شاه حسینی همچنین با اشاره ای به سابقه ی ورزشکار بودن صابر و اینکه او پیرو مرام پهلوانی بود و اینکه آدمی نبود با تب و لرز از پا دربیاید به نوعی کنایه ای به "مردن بر اثر اعتصاب غذا"ی او زد...
یک شاهد عینی در قامت شهروند خبرنگارانی امروز در مراسم سوم شهید «هدی صابر» زندانی سیاسی که در جریان اعتصاب غذا و ضرب و شتم ماموران زندان به شهادت رسید شرکت کرده بود که مشاهدات خود را از این مراسم به رشته تحریر درآورده است.
سایت کلمه در استقبال از روایت های دقیق این متن را منتشر می کند:
ساعت حوالی 3 بعد از ظهر بود که از متروی قلهک بیرون آمدم و به سمت مسجد رفتم. در مترو که بودم حتی انتظار داشتم، قطار در ایستگاه قلهک توقف نکند. به هر صورت به سمت مسجد رفتم. سر خیابان به سیاق همیشه موتوری ها و انبوه مأموران نیروی انتظامی قابل مشاهده بود. تا آنجا که دقت کردم لباس شخصی ندیدم. البته که گوشه و کنار بودند، اما دست کم در ساعت 3 تعدادشان حداقل بود.
نزدیک مسجد که شدم، با خودم حدس می زدم، مثل مراسم سحابی ها، مسجد را بسته باشند، اما خوشبختانه اینطور نبود. وارد مسجد شدم و به قسمت مردانه رفتم. جلوی در تمام چهره های شاخص ملی مذهبی برای عرض خیرمقدم به مهمانان حاضر بودند. با چندتایی دست دادم و تسلیت گفتم. دکتر پیمان، محمد بسته نگار، سعید مدنی، آقا لطف الله (میثمی) و… فرزندان صابر (حنیف و شریف) از جمله آنها بودند. چندتایی از دوستانم را دیدم که روی زمین نشسته بودند، نزدشان رفتم و سلام و احوال پرسی کردیم. تا همین جایش هم فکر نمی کردم بتوانم برسم. قاری، در حال قرآن خواندن بود. جوانان ملی مذهبی که اداره کنندگان داخل مسجد بودند، با بازوبندی سیاه متمایز می شدند. از صحبت با آنان فهمیدم که غالب کسانی که به پشتی های دورتادور تکیه داده بودند، اطلاعاتی ها بودند. چند نفری هم که طبق معمول همه جا، در حال عکاسی و فیلمبرداری برای ثبت در آرشیو . تا آخر مجلس چندتایی هم اضافه شدند. دوتا دوربین که با پایه در دو گوشه مجلس کار گذاشته شده بود و سه نفر مدام با هندی کم و دوربین های عکاسی، فیلم و عکس از جمعیت می گرفتند. هیچ کس به آنها محلی نمی گذاشت. برای مردمی که به احترام عزیزشان آمده بودند، وجود این افراد مثل بچه های خردسالی می ماند که مشغول توپ بازی خودشان اند. از زیادی فیلم و عکس می شد فهمید که از این بی توجهی، به جوش آمده اند.
به مرور که زمان می گذشت، مردم بیشتری می آمدند. تقریبا از همه ی اقشار و گرایش های فکری آمده بودند. از نوری زاد و امین زاده ی تازه به مرخصی آمده تا احمد منتظری، آغاجری، آرمین، شکوری راد، محمدرضا خاتمی، لیلاز، عبدالله نوری، فرشاد مؤمنی و … . متوسط سنی جمعیت مسجد چیزی در حدود 35 یا 40 بود.
درست به خاطر نمی آورم، فاتحه ی دوم بود یا سوم که با بلند قرائت شدن «حمد و قل هو الله» از سوی زنان، مردان مجلس نیز شروع به قرائت بلند فاتحه کردند(سبک اعتراضی ای که در فضای سیاسی ایران آن را مخصوص ملی-مذهبی ها می دانند). این کار یک بار دیگر هم پس از پایان مرتبه ی دیگری از قرائت قرآن اتفاق افتاد. مجری برنامه هر از چندی بعد از قرائت قرآن در قالب قطعاتی دکلمه وار یاد صابر را گرامی می داشت و آرزوی برقراری ایرانی آباد و آزاد را می کرد و اینکه صابر چقدر در راه این مهم زندگی اش را گذاشت. سه مرتبه در فواصل زمانی مختلف، صدای هدی صابر که به گمان مربوط به کلاس های درسش بود، پخش شد. گاه گاهی صدای شیون و زاری از سوی زنان اوج می گرفت. صدای صابر که پخش می شد ، چهره هایی را دیدم که آرام سرشان را پائین انداختند و هق هق می کردند.
لحظه به لحظه بر جمعیت افزوده می شد( به گمانم ظرف دو ساعتی که مجلس برقرار بود 2000 نفری آمدند و رفتند). تا اینکه بالاخره سکوت شکست. از صف اول مردان، کسی بلند فریاد زد “به خاطر آزادی همه ی زندانیان سیاسی، بلند صلوات”، صلوات بلندی از سوی جمع فرستاده شد. به گمان آن مسجد تا کنون با چنین صدایی به خود نلرزیده بود. مرتبه ی سومی که جماعت خواست با صدای بلند فاتحه ختم کند، مجری خواست تا در دلشان اینکار را بکنند. گویی به او تذکر داده بودند که مجلس از کنترل خارج نشود. فرزند ارشد صابر (حنیف) به پشت تریبون رفت و زندگی نامه ای مختصر و البته با سانسور از پدرش خواند. معلوم بود متنی که می خواند پیش تر به سمع و نظر آقایانِ امنیتی رسیده بود. در آغاز روز پدر را گرامی داشت و از اینکه اینک پدر درمیان شان نیست. صدای شیون بلندی از سوی زنان برخاست. می شد فهمید که این احتمالا صدای مادرش(همسر صابر) است. در پایان از مادرش تشکر کرد که در تمامی سالهایی که پدر، درگیر فعالیت اجتماعی و سیاسی اش بوده، چگونه همچون دیواری تکیه گاه بوده است. معلوم بود آنچه را که می خواست و ته دلش بود، نتوانسته بگوید. به همین خاطر بود که در ساعات پایانی مجلس، بلند فریاد زد “به خاطر سلامتی روح پدر شهیدم، صلوات” و جماعت ندایش را پاسخ گفت.
پس از چند بار دیگر قرائت قرآن، «شاه حسینی»، این پیر ملی-مذهبی پشت تریبون رفت و پدرانه از فضایل پسری گفت که اینک در میان نبود. او بر این پا فشاری کرد که “جوانان باید راه و منش صابر را ادامه دهند” و کوشش کنند تا ایران برجا بماند. شاه حسینی همچنین با اشاره ای به سابقه ی ورزشکار بودن صابر و اینکه او پیرو مرام پهلوانی بود و اینکه آدمی نبود با تب و لرز از پا دربیاید به نوعی کنایه ای به “مردن بر اثر اعتصاب غذا”ی او زد. همه سخن از ایران بود و مسئولیتی که همه ی مان در قبال این میهن داریم. مجری در بخشی از صحبت هایش از اینکه دیگر نباید چنین مرگ هایی اتفاق بیفتد سخن گفت و نیز اینکه باید صابرها در نسل جدید پرورانده شود.
مجلس تمام شد و مجری با گفتن تذکراتی خواست که افراد در کمال آرامش خارج شوند. جلوی در نیروی انتظامی حاضر بود تا مبادا فضا از کنترل خارج شود. همه به آرامی رفتند و آخر دست ماندند بزرگان و اقوام و دوستان نزدیک. پرسیدن از حال و احوال تازه به مرخصی آمده ها و در بندان و … .
از مسجد که بیرون زدم با خودم، خطاب به اطلاعاتی های می گفتم:
“خوب آقایان! چه شد؟ چه اتفاق خاصی افتاد اجازه دادی چنین مجلسی منعقد شود؟ پایه های نظام لرزید؟ ارزش ها زیر پا گذاشته شد؟ به ساحت ولایت خدشه ای وارد شد؟ مردم به آرامی آمدند، سوگواری کردند و به آرامی برگشتند. خوب چه می شد اگر برای مراسم سحابی ها هم چنین می شد؟ چرا باید امثال هاله سحابی مفت جان شان را از دست می دادند؟ تازه آن مراسم که مثل این در داخل شهر نبود که دست و پای تان بلرزد. ساعت 7 صبح در دهات لواسان مثلا چند نفر می آمدند و می خواست چه اتفاقی بیفتد؟ چه می شود اگر اجازه بدهید این مردم مسالمت جو و آرام، یک راهپیمایی سکوت برگزار کنند؟ چه اتفاقی می افتد؟ 25 خرداد چه خسارتی به مملکت زد؟ بی هزینه تر از این، چطور می شود مطالبه ای درخواست گردد؟














با این جملش خیلی حال کردم- >>>> هیچ کس به آنها محلی نمی گذاشت. برای مردمی که به احترام عزیزشان آمده بودند، وجود این افراد مثل بچه های خردسالی می ماند که مشغول توپ بازی خودشان اند. از زیادی فیلم و عکس می شد فهمید که از این بی توجهی، به جوش آمده اند.
من خودم امروز آنجا بودم گزارش کامل دقیقی بود.خیلی ممنون
گزارش کاملا صحیح بود با سپاس از گزارشگر محترم
این گزارش عالی بود. منتها حمد و سوره بلند از زمان بستن مسجد برای ختم سحابی رواج بیشتری یافت.
تو یکی از موضوعاتون راجبه به سوم هدی صابر نوشته شده ان کسی که وسط جمع صلوات برای سلامتی زندانیان سیاسی می فرسته دستگیر میشه ولی مثلن اینجا هیچ اشاره ای به دستگیری این فرد نکرده؟؟؟!!!!
چرا؟؟
خدایش بیامرزد
migan esme zarebe shahid hoda .azemat bode.in ast azemate jomhorie eslami!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
salam bebakhshid mesle shoma omidwar nistam. dar dictatori be donia oomadam dar dictatori zistam wa pas az margam ham dictatori khahad bood. dar hich jye donia nemigand che joori azadari bekon wa majlese tarhim dashte bash hatta yazid joloye hazrate zeynab ro nagreft. hatta dar albani anwar khooje aroosi ro wasat migreftand wali kahtm ro azadet mizashtand. bezarid harfe delamo bezanam. faghat ensane gharbi oonam faghat dar 100 sale gozashte hoghooghesh ehteram gozashte shod ensane sharghi hich waght dar tarikh ehteram wa hoghoogh nadasht wa nakhahad dasht. hamino mikhastam begam. bebakhshid ke harfe hagh ro zadam.
یه نکته ای فراموش شده این بود که حنیف در آغاز سخن خود گفت به تاسی از روش پدرم از بزرگتر های مجلس اجازه میگیرم( برا آغاز سخن)
مظلومانه رفت…خدا رحمتش کند…
من متاسفانه به مراسم نرسیدم با اینکه خیلی زود حرکت کردم . به نظرم فریب یک کار ظریف اطلاعاتی رو خوردم . وقتی به سید خندان رسیدم رفتم به سمت ماشین های قلهک . یه راننده تاکسی گفت کجا می خوای بری ؟ گفتم قلهک ، مسجد اعظم . گفت مراسم ختم صابر؟ گفتم بله .گفت روزنامه نگاری ؟ گفتم نه ! گفت جلوی مسجد نیروها پرن . گفتم مانعی نداره . شما یه چند متری جلوتر نگه داشته باشین که مشکلی پیش نیاد . توی راه خیلی حرف زد .از مجلس ختم سحابی ها گفت که اجازه ندادن. از اینکه بعضی ها میگن اینا این حکومت و اوردن ، حالام هرچی می کشن حق شونه! و …..خلاصه رسیدیم . دو طرف خیابون پر نیرو بود ! یه خورده جلوتر پباده شدم . هم لباس شخصس ها بودن ، هم نیروهای نظامی و موتور سوارا! راننده نمی خواست پول بگیره . تشکر کردم و کرایشو دادم . از این همه نیرو یه خورده ترسیده بودم . نمی خواستم برا خودم دردسر درست کنم . آخه قبلا یه بار دستگیر شده بودم . سه تیر 88 . ….به خودم نهیب زدم حالا که تا اینجا اومدی تردید نکن . مردم رو می دیدم که به مسجد میرن ، جلوی در یه چیزایی می پرسن و رد میشن . منم راه افتادم . از کنار نیروهایی که به طرز مشکوکی نگام می کردن رد شدم . رفتم توی مسجد …. خبری نبود . لباس شخصی ها بودن و همچنین نیروهای نظامی. خودم و از تک و تا نینداختم . رفتم وضوخانه . وضو گرفتم . اونجا هم مامورا بودن . از یکی سوال کردم چه خبره ؟ گفت اعتکافه ! گفتم اینجا ؟ گفت هم پایین هم بالا ! تعجب کردم . اعتکاف که این همه نیرو نمی خواد!!! فکر کردم جلوی مراسم رو گرفتن . اومدم بیرون . خودم رو رسوندم به ایستگاه مترو قلهک . یه چند صد متر پایین تر از مسجد . از بین مردمی که بیرون می اومدن بعضی ها می پرسیدن مسجد کجاست …..برگشتم خونه به خیال اینکه مراسم برگزار نشد. رقتم تو شبکه که خبری بگیرم . تنها خبر موجود حضور پر رنگ نیروهای امنیتی بود ! که خودم هم دیده بودم …تا اینکه آخر شب گزارش مراسم تو شبکه و قرار گرفت و من رو متحیر کرد. عکس ها رو که دیدم شوکه شدم……. من مسجد رو عوضی گرفته یودم . من به مسجد جامع رفته بودم نه مسجد اعظم ! من به دلیل نا آشنایی با منطقه و این که به دلیل مسائل امنیتی ، نمی خواستم از کسی سوال کنم ، فریب نیروهای مستقر درجلوی مسجد جامع رو خوردم و چه بسا بسیاری مثل من به اشتباه افتاده باشن . اگه این اتفاق نمی افتاد حضور مردم قطعا بیشتر می شد. آیا این یه کار ظریف اطلاعاتی برای کاهش حضور مردم نبود؟
“خوب آقایان! چه شد؟ چه اتفاق خاصی افتاد اجازه دادی چنین مجلسی منعقد شود؟ پایه های نظام لرزید؟ ارزش ها زیر پا گذاشته شد؟ به ساحت ولایت خدشه ای وارد شد؟ مردم به آرامی آمدند، سوگواری کردند و به آرامی برگشتند. خوب چه می شد اگر برای مراسم سحابی ها هم چنین می شد؟ چرا باید امثال هاله سحابی مفت جان شان را از دست می دادند؟ تازه آن مراسم که مثل این در داخل شهر نبود که دست و پای تان بلرزد. ساعت ۷ صبح در دهات لواسان مثلا چند نفر می آمدند و می خواست چه اتفاقی بیفتد؟ چه می شود اگر اجازه بدهید این مردم مسالمت جو و آرام، یک راهپیمایی سکوت برگزار کنند؟ چه اتفاقی می افتد؟ ۲۵ خرداد چه خسارتی به مملکت زد؟ بی هزینه تر از این، چطور می شود مطالبه ای درخواست گردد؟
به نظرم این پاراگراف آخر بی معنی است. این حکومت مرده و دیگر زنده نمی شود. گوش هایش کر – چشمهایش کور – زبانش الکن – تمام آثار حیات از آن پر کشیده و فقط به زور سرم در کما زنده مانده(منظور از سرم اوباش هستند). مرگ مغزی شده
عکسی هم از این مراسم بذارید خوبه
این حاکمان از همه چیز می ترسند . از زن می ترسند از مردمی ترسند .از جوان وپیر از زنده از مرده از هر چیزی که بوی آگاهی بدهد از هرچیز که نشان آزاده گی بدهد از هر چیز که چهره زشت این جماعت را عریان کند می ترسد باید پرسید چرا چرا از خدا وقیامت نمی ترسد ؟؟؟؟ آیا این حرفها که در این 1400 سال می گویند .قصه حسین کرد شبستری است .برای فریب یا قدرت متای شیرین است اینها دکانداران فرصت طلب به هر قیمت حتی به بهای دین حاضر به از دست دادنش نیستن .
خدا رحمتش کند….متاسفانه نتوانستم به مراسم برسم….