۲۲ خرداد
چکیده :مگه چند روز باقی مونده؟! چشم روی هم بگذاری، " صبح روز ۲۲ خرداده "!وای که دلم شور می زنه - مهنس توی این مدت خیلی بی خوابی کشیده ، ولی حاضر نیس پلک روی هم بذاره-راستی! شال سبز یادت نره. فقط توی خیابون....
احمد پورنجاتی*
وای اگر از پس امروز بود «فردایی»! ۲۲خرداد، سالروز تولد «فردا» ، خجسته باد!
شب – چه فرقی می کند: خرداد یا مرداد؟!-
بیست و دو یا بیست وهشتم، این عددها چیست؟!
من ” رعیت” مانده ام انگار، او”ارباب”!
بر سرش: تاج طلا یا تکه ای جلباب!
کمی نور و هوای تازه و اب زلال و….
وای یادم رفت: ” سبزینه”!
حرف من” اینه”!
” دروغگوی شیاد” وام دار دو چیز است: ۱- هنر نمایش روحوضی۲-شیفتگی تماشاگر عبوری!
با اولی ، در نقش قدیس ، عقل ربایی می کند. با دومی “مغزها” را می فرستد ” کارواش” ! برق می اندازد شان پس از شستشوی کامل!
تنها بد شانسی اش : ” پرسش و تردید و چون وچرای تمشاگر است که: مگه ما، برده ی زر خرید و نوکر چشم و گوش بسته ی حضرت عالی هستیم؟!”
از پرسش گریزی نیست.
سنگ ها را بسته ، سگ ها را رها ” فرموده اید”!
از ازل انگار، از” گل” ها گریزان بوده اید،
کام تلخ و تار و اتش بار و ” شوم” افزایتان
تلخ تر از زهر، همچون افعی فرسوده اید!
حال و حوصله نداشتم، از پشت در گفتم: شب بخیر!
زد زیر خنده و گفت: من ، خود” شب” ام، تا فردادر خدمتم!
وای اگر از پس امروز بود “فردایی”!
۲۲ خرداد، سالروز تولد ” فردا” ، خجسته باد!
دستهاتان را باز کنید، اغوش بگشایید، شاید دلی ، غمگسار می خواهد!
مشتها تان را نگشایید، سربسته نگه دارید ، شاید پروانه ای پناه اورده باشد!
چشم هاتان را بشویید، تا کسی در میدان نگاه شما ازقلم نیفتد ، نادیده نماند!
دلهاتان را بگسترانید ، شاید کسی بخواهد خستگی اش را بر بالشی نرم بزداید!
بگذارید ، همه ، اندکی بیاسایند، باشما!
پنجره را باز نکن، کسی عبور می کند،
گلی ربوده از من و حس غرور می کند
شرافتم مباح باد اگرسکوت نشکنم،
شکسته باد هرزه ای که غنچه دور می کند
زمانه ایست تلخ و گس، که پیشتر ندیده کس!
امام جادوی زمان ، دو دیده کور می کند
شفای این دل غمین ، نه دشمنی بود نه کین،
بزن به چنگ مطربی که ساز شور می کند!
قرار ما سحرگهان ، کنار چشمه ی صفا،
دل و دماغ و همتت همیشه جور می کند!
مگه چند روز باقی مونده؟! چشم روی هم بگذاری، ” صبح روز ۲۲ خرداده “!
وای که دلم شور می زنه – مهنس توی این مدت خیلی بی خوابی کشیده ، ولی حاضر نیس پلک روی هم بذاره-
راستی! شال سبز یادت نره. فقط توی خیابون.
من ” کانیدا مو میخام”: چیز!
عجب” چیزی” شد، بیخ دار ! ولی نه میخ دار…..
بچه ها ، حاضرین بریم یه سر تا کوچه ی”اختر”؟!
درست خوانده ای ! برق چشمانم را که “از اشتیاق لحظه ی بدرقه ی خفت بار” توست !
به خاطر بسپار، نفرت بی کینه ام را، ای قربانی خداوند ساختگی!
بالهایم را با ” واژه های سبز”می نوازم: ندا، سهراب، هاله…
پرواز را تمنا نمی کنم . در اندیشه ی ” اوج”، قله را هدف گرفته ام!
قرارمان، یادت نره!
*منبع: جرس به نقل از فیس بوک نویسنده














V
خیلی وقت بود دلم برا نوشته های پورنجاتی تنگ شده بود خیلی برام سئوال بود که پور نجاتی کجاست؟ ایران است؟ چرا هر کجا که هست نمینویسد؟
مرسی عزیزم این نوشته ات دلمو راضی کرد
یاحسین
میرحسین
راستی امروز خ ولیعصر نبودی؟؟؟