شعر سبز/ آرام نمی گیرد این شور اهورایی
چکیده :شعری سبز از صدیقه وسمقی...
صدیقه وسمقی:
آرام نمی گیرد این شور اهورایی
شوریست چه پاینده،شوریست چه غوغایی
این شعله نمی میرد در جان و دلم هرگز
افروخته تر بادا این شعله ی شیدایی
دشتم ،همه سرسبزی کوهم،همه ستواری
موجی است درین سینه ،توفنده و دریایی
شوریده سری یعنی آهنگ خطر کردن
رقصیدن با طوفان،با موج هماوایی
شوریده سرم،یعنی در بند نمی گنجم
خامی تو،که می خواهی با من به مصاف آیی
خامی تو،که پنداری آرام شود این سر
دیگر نشود اوضاع آن سان که تو فرمایی
خامی تو،که پنداری گر خون مرا ریزی،
این شور براندازی ،این ملک بیارایی
هر “هاله” که می افتد بر خاک ، برانگیزد
شوری همه بیداری ، موجی همه دانایی
موج آمد و موج آمد تا جور بر اندازد
بر خاست ز هر سویی این بانگ ز هر نایی:
ویران وپریشان شد ایران زستمکاری
برچیده زمیهن باد این سنت یاسایی
صدیقه وسمقی














« ژاله » خون شد، « هاله » خون شد… خون چه شد؟… خون جنون شد…
ایول
ويران و پريشان شد ايران ز ستمكاري
برچيده ز ميهن باد اين سنت ياسايي
(ان شاءالله)
ما لشگر ِ سبزیم و علمدار حسینیم **همه با میرحسینیم
بسیار زیبا خانم وسقمی.هرگز خدمات شما رو در حوزه دینی فراموش نمیکنیم
به سلامتی هر چی سرو سبزه-هستیم سربالا این رمز نبضه
بودن ماست فردا آفتاب درمیاد-منم مث تو مطمئنم این روزا سرمیاد
فوق العاده بود . مرسی
آخی ! باید یاد بگیریم ازش! یه بچه 13 ساله بیشتر از ما به فکره!
شبها بر پشته بام گویند ” الله اکبر”
دارم رویایی در سر
برایه طفل شیرخوار رسیده وقت ایثار
تا شاید او رهد از ظلم دیر باز…
شب سیه گذر کند – غم از وطن سفر کند…
دوباره میخندیم – دوباره میخندیم
باز با هم هستیم – باز هم یک تن هستیم..