نوری زاد در نامه هشتم: اسلام را پیش پای خود ذبح کرده ایم
چکیده :این، پرونده ی سیستم اطلاعاتی رژیم منحوس پهلوی، و این هم پرونده ی سیستم اطلاعاتی خودمان. چه نمره ای به این، و چه نمره ای به آن بدهیم؟ خود حضرتعالی بفرمایید! پیش از آن اما اجازه بدهید از یک روحانی تحصیل کرده و میانسال اسم ببرم، که از خانوادهی معزز شهداست. حجۀالاسلام دکتر مهدی منتظرقائم. برادر همان منتظرقائم فرمانده سپاه یزد که در جریان بمباران هلی کوپترهای آمریکایی در طبس به شهادت رسید. دوستان اطلاعاتی و امام زمانی ما، ایشان را بعد از مجلس بزرگداشت شهید بهشتی در مسجد قبا بازداشت میکنند. در زندان نامعلوم، ابتدا او را زیر آبشاری از لجنِ ناسزا تن میشویند. که به قول خودش، کمترین فحش آقایان محترم امام زمانی از «حرامزاده» شروع و تا جزییترین نسبتهای پلشت به او و بستگانش و آقایان هاشمی رفسنجانی, میرحسین موسوی و مهدی کروبی ادامه پیدا میکند. غسل مخصوص وی با آبشار ناسزا همراه با تحقیر, تهدید و کتک, با چشم و دست بسته، از بدو ورود به زندان تا نزدیکی صبح ادامه پیدا می کند تا وی را برای بازجوییِ از صبح تا شب مهیا کرده باشند. البته او طی نامهای که برای مقام شامخ حضرت شما نوشته و ارسال داشته، به ذکر کلیاتی از این فاجعه...
محمد نوری زاد، مستند ساز و جهاد گر که به تازگی از بند دوالف سپاه آزاد شده است در نامه ای به رهبری که امروز در وبسایت خود منتشر کرده است با بیان اینکه ما، هم به مردم خویش، هم به آن آرزوهای چشم به راه، و هم به اسلام راستین جفا کرده ایم می گوید: مردم به کنار، آرزوهای چشم به راه به کنار، اسلام راستین را اما چنان دستاموز خواسته های صنفی خود ساخته ایم که در هر بزنگاه، هزینه ی همواری راهِ ما شود، و به وقت ضرورت رنگ پذیرد، و بنا به میل ما شکل عوض کند. اسلامی که قابلیت این را داشته باشد تا خوار و خفیفِ آدمهای برجسته شود. و از آنان بهراسد.
این روزنامه نگار منتقد که ماه ها به دلیل همین نامه های دردمندانه اش به رهبری در انفرادی های سپاه بازجویی شده با اشاره به تماس ها و نشانه هایی که دریافت کرده است احتمال می دهد مجددا به زندان اوین فرا خوانده شود، از این رو ، نامه ی هشتم خود را ، از باب “سخن بدون لکنت یک کوچکتر به بزرگترش” که سال گذشته در زندان نوشته است در وب سایت خود منتشر کرده است.
وی در بخشی از نامه ی خود با بیان اینکه دردا که روحانیت امروز ما، هیچ منبری برای ابراز آزادگی خود ندارد. او، از جانب همین اسلام اختراعی، سخت در فشار و در تنگناست. تاکید کرده است: خود ما، با خط و نشان کشیدن ها و توپ وتشرها، او را از هرگونه اظهار نظر درست، ونقد و آسیب شناسی نظام ترسانده ایم. و راهی جز تبریک و تهنیت و تعریف از نظام، پیش روی او نگشوده ایم.
وی می گوید: جوان های مردم را سلاخی می کنیم، در روز عاشورا مردم را ترور می کنیم، و زیر چرخ اتومبیل انتظامی خود لِه میک نیم، و آنان را از بالای پل به زیر می اندازیم، کوچکترین گزشی اما به خاطر مبارک ما خطور نمی کند و کوه غیرت ما را برنمی جوشاند. همین خاطر مبارک و کوه غیرت، ناگهان اما با پاره شدن یک عکس امام برمی آشوبد و جوشیدن می گیرد و کف به لب، کل کشور ما را درمی نوردد.
این هنرمند منتقد با بیان اینکه شما را به خدا زنجیرهای تفرقه را بگسلید. به جای این که دیگران را تشویق به وحدت کنید، از خود شروع کنید می گوید زندان ها را جز برای غارتگران اموال مردم و قاتلان و قاچاقچیان مخواهید. اگر بدانید چه جوانانی در زندان های ما و شما زندانی اند؟ جوانی که گفته: من، ایران را دوست دارم. و ما، او را تا پای محکمه ی ارتداد و اعدام پیش رانده ایم.
وی با ابراز نگرانی از اوضاع کنونی جامعه تاکید می کند: من با اطمینان از همین سلولی که در آن زندانی ام، اعلام می دارم: آقای احمدی نژاد به وقت ضرورت، از شما “عبور” خواهد کرد و همه ی خاکساری های دروغین خود را کنار خواهد زد و ذات نا متعادل خود را عریان خواهد نمود. سلامت یک فرد را می توان از میزان سلامت اطرافیان او رصد کرد. او، یک روز، رو در روی خود شما خواهد ایستاد و به شما خواهد گفت: پرونده ی همه ی شما پیش من است. به دزدی های من و اطرافیان من کاری نداشته باشید تا به دزدی های شما کاری نداشته باشم.
متن کامل این نامه که در واقع سندی تاریخی است به شرح زیر است:
به نام خدای فهم
سلام به محضر شریف رهبر گرامی ما، حضرت آیت الله خامنه ای
پیش از آغاز سخن :
این نامه را ماهها پیش ، در آذرماه سال گذشته و در داخل زندان نوشته بودم . نامه ای به بهانه ی ورود ما به سی و سه سالگی انقلاب اسلامی، که می توانست در همان آذرماه سال گذشته نیز منتشر شود اما به دلایل مختلف ، شخصا از انتشار آن پرهیزکردم . این نامه ، هدیه ی من است به پیشگاه حضرت شما .
درهمین اواخر، درست چند روز پیش از آن که آزاد شوم، مرا از سلولم در زندان اوین به دفتر دادستان تهران – آقای جعفری دولت آبادی – بردند . در آنجا، بجز شخص ایشان ، آقای نبوی ، رابط سازمان اطلاعات سپاه و دستگاه قضایی ، و دو نفر دیگر نیز بودند . من به دادستان تهران ، درهمان جلسه گفتم : علت این که شما ، در آن سوی این میز دراز نشسته اید و من درست در مقابل شما ، این است که : کسی ، در سلول های تنگ همین زندان، به ناموس شما فحش نداده است. و کسی نیز، شما را کتک نزده است. وگرنه، شما امروز ، نه در آن سوی این میز ، که در کنار من می نشستید .
به وی گفتم : من یک نویسنده و منتقدم . از من نخواهید که چیزی ننویسم . شما به یک پرنده نمی توانید بگویید : پرواز نکن . که ایشان در پاسخ به این سخن من گفت : بنویس . کسی با تو کاری ندارد . اما چرا می روی به دیدن آیت الله وحید ؟
دادستان تهران نیک می دانست: به دیدن آیت الله وحید رفتن من، نه که جرم نیست، پسندیده نیزهست. با این تفاوت که او می دانست من به آیت الله وحید گفته ام: مردم ما چه اندازه باید هزینه کنند و آسیب ببینند تا برای شماعلما بقدر آن خلخال ربوده شده از پای آن زن یهودی، گزنده و آشوبنده باشد؟ وبه ایشان گفتم: آیا سیره ی مردمداری پیامبر، و شیوه مملکت داری حضرت امیر، تنها برای مدفون شدن در کتابهای تاریخ است یا که نه، می توان یهودی بود و برسر پیامبر خاکروبه ریخت و از او جز ادب ندید. یا با شکایت یک یهودی دیگر، علی را به محکمه ی خودش کشاند و پیروز از آن بیرون آمد؟
چندی پیش، بعد از انتشار مطلبی تحت عنوان “شلم شوربا” آقای نبوی ، به تلفن همراه من زنگ زد. وی که سابقا در داخل زندان با چهره ای سربه زیر و آمیخته به شرم با من سخن می گفت، آن روز اما، عتاب آلود و عبوسانه گفت : مگر قرار نبود چیزی ننویسید ؟ به ایشان گفتم : نه یک چنین قراری بوده و نه من به زیر یک چنین قراری می روم.
آقای نبوی برای من خط و نشانی کشید و آن مکالمه ی کوتاه تلفنی را قطع کرد. دادستان تهران نیز اخیرا در مصاحبه ای، به: “به مرخصی آمدن من” و نه “آزادی” من اشاره کرد. و حال آن که یکی از مسئولین اطلاعات سپاه در داخل سلول، به: “آزاد” شدن من، آنهم به دستور شخص حضرتعالی تاکید ورزید.
از آنجا که احتمال دارد درهمین حوالی مرا مجددا به زندان اوین فرا بخوانند ، از سرناچاری ، نامه ی هشتم خود را ، از باب “سخن بدون لکنت یک کوچکتر به بزرگترش” تقدیم شما می دارم . این نامه ، به صورت ظاهر کمی تلخ می نماید ، اما هزار شهد صادقانه و مشفقانه با اوست . این اثر ، تقدیم به حضرت شما. با این امید که از کلمه به کلمه ی آن ، صداقت و خیرخواهی نویسنده ، برکشیده شود و در مسیر اصلاح جامعه ای که از کاستی ها و نادرستی ها رنج می برد ، به کار آید . و اکنون، آغاز کلام:
” ما و رژیم پهلوی “
چه خوب که پیش از بیان هر سخن، به مردمانی آرزو به دل اشاره کنم که طی سالیان دراز، با هزار زحمت، گفتند و نوشتند و مبارزه کردند و به زندان رفتند و سیلی خوردند و تبعید شدند و کشته شدند، تا به رژیم پهلوی بگویند: ما، مردمان ایران، به چیزی کمتر از همه ی آزادی، و همه ی استقلال، و همه ی عدالت، و همه ی انسانیت و درستی و رشد، و به چیزی کمتر از همه ی سرفرازی راضی نیستیم.
رهبر گرامی ما، اگر مردم ایران، به مسلمانیِ ما اعتماد و اعتنا کردند، و بخت و اقبال و آینده و اراده ی خود و فرزندان خود را به ما سپردند، گمانشان این بود که میتوانند از ما و رفتار ما بوی محمد و علی را استشمام کنند. مردم ایران، اراده ی سرزمین خود را به ما سپردند تا ما به نمایندگیِ از آنان، آنان را، و آینده گانشان را، از زینت زیبایی، و از اوج ایمان بهره مند سازیم. و آنان را به جایگاهی فرابریم که جهانیان از تماشای آن همه نیکبختی شان دچار بهت و رشک شوند. تا جهانیان بدانند: اگر رژیم تندخو و خودمحور و وابسته ی پهلوی، پنجاه سال، مردم این سرزمین را از رشد و شایستگی بازداشت، اکنون، این ما، آمده بودیم تا عقب ماندگی هارا بروبیم و شایستگی ها را پیش روی آوریم.
خلاصه در غوغای انقلاب ، مردم ایران، به انسانهای برجسته و مسلمانی چون امام خمینی و شهید مطهری و مرحوم طالقانی و مرحوم منتظری و شهید بهشتی اعتماد کردند. به کسانی که آمده بودند تا به جهانیان بفهمانند: اگر بلد نیستید بشر را به راه سعادت رهنمون شوید، کنار بایستید و تماشا کنید.
مردم در اعتماد به برجستگانی چون امام راحل اشتباه نکردند. تشخیصشان درست بود. چرا که سیره ی سرشار از صداقت و خلوص امام و همراهان او، از آسمان زیبایی های خدا نور میگرفت. وعده های نورانیِ آنان نیز، این میگفت.
و، زمان گذشت. سی ودو سال. و ما اکنون در آستانه ی سی وسه سالگی انقلابِ خویشیم. و هیچ بعید نیست جماعتی از مردم ما، در رازوارگیِ عدد سی وسه، درنگ کنند. جمعی به یاد سی وسه پل اصفهان بیفتند، و برخی دیگر، شمارگان تسبیحاتِ حضرت زهرا را تداعی کنند: سبحان الله (سی وسه مرتبه) – (الحمدلله (سی وسه مرتبه) – الله اکبر(سی وچهار مرتبه).
من خود اما به خودِ انقلاب می پردازم. به این کامله موجودِ سی وسه ساله. که نه خردسال و خام است، و نه فرسوده و از پا درآمده. بلـه، چندی دیگر موجودِ انقلاب اسلامیِ ما، پای به سی وسه سالگی عمر خود میگذارد. این موجود ،امروز فراتر از اطوار و تأثیر هر ایرانی، متأثر از شخصِ حضرت شماست. او، به راستی خود را تربیت شده ی شما می داند.
این موجود، ده ساله بود که دست به دستِ شما سپرد. و کم کم، قوام و شاکله ای را که از امام یافته بود، در نظام فکری شما مستحیل نمود. این شما بودید که آدابِ چگونه بودن را به قامتِ او لباس کردید. و در کام او، شهد و شربتی از چگونه زیستن افشاندید.
انقلاب سی وسه ساله ی امروز ما، در هر چه که دارد و در هر چه که ندارد، شخص شخیص شما را سهیم و مؤثر می داند. انقلاب ما، به هر کجا که میل و اراده ی شما تحکم می فرمود، به کج و راست، وبه افت و خیز، متمایل شد. این موجود، امروز اگر زیباست، بخشِ وسیعی از زیبایی اش را مدیون حضرت شماست. و اگر نازیباست، نیز همینطور.
رهبر گرامی ما،
مبتدای سخن خویش به درازا نبرم. در این نوشته، قصد این دارم که نه انقلاب، که پایِ «اسلام» انقلاب را پیش آورم. اسلامی که: انقلاب ما، سر به سودای او داشته و دارد. و مدعی است که هیچ دأبی جز فرابردن نام و راه و جاه او نداشته و ندارد. انقلابی که می خواست – و لابد می خواهد- به مردمان جهان نشان بدهد: میت وان از نابترین برکات آخرین دین ابراهیمی بهره مند شد، و به عالی ترین مراتب انسانی اش نائل آمد، و از آنجا به عالی ترین عرصه های سلامت و سرفرازی دست یازید.
پس، مرا در این نامه، به مقولات دیگر کار نیست. نه با داشته های دیگران، و نه با نداشته های خودمان. بناندارم به تنگناهای اقتصادی خودمان، و پیشرفت های همسایگانمان اشاره کنم. اصلا بنا را بر این می گذارم که مردمان و مسئولان فعلی ایران، خوشبخت ترین، و مرفه ترین، و دانشمندترین، و ثروتمندترین، و زیرک ترین افراد روی زمین اند. از این بالاتر آیا؟
تأکید من اما همچنان بر دینِ مبین اسلام است. و به همین دلیل، ناگزیر از مطرح کردن یک پرسش محوری ام.
این که: اسلامِ پیش از انقلاب، به خدا و اسلامِ واقعی نزدیکتر بود، و نزدِ مردم ما عزیزتر، یا اسلام موجود در جمهوری اسلامی ایران؟ و یا در پرسشی جسورانه: آیا رژیم پهلوی، عالمانه و آگاهانه به اسلام بیشتر ضربه زد، یا خود ما؟
۱- درآغاز، اجازه می خواهم تصویری از اسلامی را که ما با پیروزی انقلاب، رفته رفته به ابداع و اختراعش دست بردیم، ارائه دهم. این که: تا قبـل از انقلاب، اسلام در ایران، هم از خزانه ی خرافات ارتزاق میکرد، هم از سنت های دست به دستِ دیرین، و هم از مفاهیمی تازه و نو. با این همه اما، اسلامِ پیش از انقلاب، آسمانی دستیافتنی تر داشت. و با هر مانعی که رژیم شاه بر او می گمارد، روزبه روز، خواستنی تر نیز می شد. چرا که همزمان، مردم علاوه بر خرافـه و جادو و جنبل، و اضافه بر منبرها و محافل سنتی، از تریبون های تازه ای چون حسینیه ی ارشاد نیز تغذیه می شدند. و هر کس در این میان، به تناسب هر فهم و گرایشی که داشت، دست به گزینشِ مطلوب خویش می برد.
اسلامِ پیش از انقلاب، اسلامی زلال و زاده ی زیبایی نبود، اما هر چه که بود، سفره ی سالمی از «ابراز» داشت. بستر نرمی از چمن بود. چماق نبود. اقیانوسی آرام بود. آوار نبود. و البته از «اختیار» ، سرشار بود.
رهبر گرامی ما،
سخنان من در این نامه، هرگز از جنس مچ گیریهای یک رقیب سیاسی نیست. شما به نیکی از خُلق و خوی من آگاهید. مرا با شما و انقلاب و نظام، جز خیرخواهی و خیراندیشی هیچ نیست. پس چرا از چاره اندیشیِ تنگناهای باطنیِ خویش استقبال نکنیم؟ من از بابِ مصداق، به چند وجه از اسلامِ این روزهای انقلابمان اشاره میکنم. اسلامی که به دستِ مبارکِ خودِ ما، پیرایه هایی بر او بار شده، و یا به کاستی هایی چند به چند دچار گردیده است.
این دگرگشتگی های نازیبا، نه از آن روی به ساحت دین ما راه یافته اند تا ما را به راه محمد و علی و نهضت پیامبران دراندازند، و یا آیین های از تمایلِ نابِ خدا و قرآن بر ما باز بتابانند، بل از این روی، که به استحکام چهار ستون برقراریِ خود ما بیانجامند.
این در هم شدگی و در هم آمیختگی، شوربختانه، شتر گاو پلنگی از آیینِ راستین را بر سرِ مردم ما آوار کرده است. که اگر در این دیرگاهِ عمر، به چاره اندیشی آثار همه سوییِ این کج پیکری همت نورزیم، خود به چشم خود، شاهد گسستن، و شکستن، و فرو نشستن کاخی خواهیم بود که بنیان آن بر اعوجاج است.
ای عزیز، چه بگویم که ما، هم به مردم خویش، هم به آن آرزوهای چشم به راه، و هم به اسلام راستین جفا کرده ایم. مردم به کنار، آرزوهای چشم به راه به کنار، اسلام راستین را اما چنان دستاموز خواسته های صنفی خود ساخته ایم که در هر بزنگاه، هزینه ی همواری راهِ ما شود، و به وقت ضرورت رنگ پذیرد، و بنا به میل ما شکل عوض کند. اسلامی که قابلیت این را داشته باشد تا خوار و خفیفِ آدمهای برجسته شود. و از آنان بهراسد. و شهامت این را نیز نداشته باشد که بگوید:
«ایهاالناس، من در همه حال برای جان و مال و ناموس و حریم خصوصی مردمان، چه مسلمان و چه نامسلمان و چه کافران خداگریز، ارزش قائلم و نسبت بدان غیرتمندم. شما را به خدا با مردم این مکنید».
رهبر گرامی ما،
سخاوتمندانه سخن تلخ مرا تحمل کنید. تلخ نوشیِ امروز ما، گوارا نوشیِ فردای ما را در پی دارد. اگر که: از عبرتهای امروز، پلی برای ترمیم فردای خود برآوریم. با من آیا هم رأی نیستید که ما با پیروزی انقلاب، گرسنه گون، مثل غنیمت روبانِ سراسیمه، به حذف متخلفین و مصادره ی اموالشان دست بردیم؟ بی آنکه به گدازشِ اسلام واقعی وقعی نهیم. که می سوخت و می گداخت و با ما می گفت: «ای بزرگان انقلاب، در من، بخشایش نیز هست. چرا به جای تندی و تنش، خواستگاهی از بخشایش عمومی و آشتی ملی نمی پردازید»؟
ما اما به او بها ندادیم. چرا که سخت سرگرم اختراع اسلام تازه ای بودیم. متناسب با خوی و خصلتِ خودمان. که ما را اجابت کند، و ما را از تنگناهای عقده هایمان به در ببرد. اسلامی پرداختیم که قلندرانه دست به گلوی اسلام راستین بُرد. اسلام راستینی که به ما التماس می کرد و می گفت: «کارها را به شایستگان بسپرید و از واگذاریِ کارهای بزرگ به آدم های کوچک بپرهیزید».
ما اما در واکنش به استغاثه های او، برمی افروختیم که: «خاموش! دنیا اگر یک لقمه باشد، آن یک لقمه باید نصیب مؤمن شود». و مؤمن را هم البته در میان خویشان و دوستانِ خود می جستیـم و متعمدانـه بخشی از آن یک لقمـه را به گلوی او فرو می تپانـدیم.
عـدالت را نه به گونه ی علی و اولاد او، که از نوع دلخواه خودمان تعریف کردیم. و با گماردن دوستانی چون شیخ محمد یزدی بر مسند قاضی القضاتی کشور، چنان خاکستری بر سر عدل و انصاف و وارسی و واکاوی حق مردم پراکندیم که نمونه اش را مگر در تاریخ دیگرانی جست که هیچ نسبتی با درستی نداشته وندارند.
هر چه اسلام واقعی بر سر خود می کوفت و گریبان می درید که: «ای انقلابیون مسلمان، شما را به خدا مراقب وجهه ی من در داخل و خارج و پهنه ی تاریخ باشید و حاجت های نفسانی خود را بر من بار نکنید و به اسم من بلا بر سر مردم نبارید»، ما دست به دهانش می بردیـم که: «حرف مـزن»! به گوشه ای پرتـابش می کردیم و خود فارغ از سوز و گداز او، دست به اعماق حق مردم می بردیم و رگ و پی دارایی آنان را می دریدیم و بر طَبَق منافع طایفگی خویش می نشاندیم.
هر چه اسلام بینوا می گفت: «من در قرآنِ خود به بندگان خدا بشارت داده ام که گفته ها و سخنان مکتب های گوناگون را بشنوند و راه های موجود بشری و الهی را مطالعه کنند و بهترین ها را برگزینند»، ما بر سرش می کوفتیم که: «زبان به کام بگیر که ما خود به جای مردم،بهترین ها را که خودمان باشیم، برگزیده ایم و کارِ کاوش را بر مردم جاهلی که به خود ما آری گفته اند، ساده و سهل فرموده ایم. به همان قانع شوند که هم از سرشان زیاد است و هم بهشتشان را تضمین می کند».
رهبر شریف ما،
سخن تلخ اما صادقانه ی من هنوز ادامه دارد. بیماری ما، جز با این شربت نوشیِ تلخ اما شفابخش، به مدار مداوا درنخواهد افتاد. از مردم بگویم. که تنها در بحبوحه های بحران و جنگ و اخذ رأی و تأیید و تثبیت خود ما، مردمی فهیم و آگاه و متشخص و امت شهیدپرور می شدند. و در سایر مقاطع: گله ای که باید به راه شان بُرد و حق شان را ذره ذره به کامشان درانداخت.
شما را به خدا یک نگاهی به وضعیت صدا و سیما و سایر رسانه های ما بیاندازید. که چگونه دست به گلوی فهم مردم برده اند و به قدری که خود صلاح میدانند به مردم بها می دهند! هر چه اسلام محمدو علی بر سر خود می کوبد که: ” شما را بخدا بیایید و به اسم من این همه برای مردم، محدودیت و تنگنا فراهم نیاورید”، ما قلدرمآبانه خنجر به کمرش فرومی بردیم که: “آرام بگیر و به تماشا بنشین! ما خود بلدیم چگونه زنان و مردان و جوانان و کودکان این سرزمین را با اسلام ناب آشنا کنیم و بهشت خدا را از دوردست های این دنیا، به آخرتشان تزریق کنیم.”
خلاصه ای رهبر خوب، به اختراع و تحمیل چنان گونه ای از اسلامِ دلخواه دست بردیم که اسلام حقیقی از تماشای چهرۀ نامتجانس آن رنگ باخت و ضربان قلبش به شماره افتاد.
حضرتعالی، درست روز تولد حضرت رضا در شهر قم، به ترسیم مختصاتی از اسلام انقلاب تلاش فرمودید. اسلامی که این روزها، بر کل روی کره ی زمین، کمتر انسانی مشتاق گرویدن به آن است. بنا به فرمایش خود شما در اولین سخنرانی سفر قم، گرایش برخی از مردم ایران دراین روزها به “کلیساهای خانگی” – یعنی چیزی که در طول تاریخ اسلام و تشیع بی سابقه بوده- دروازه ای از نگرانی را به روی شریف شما گشوده بود.
با اجازه ی حضرت شما، صریح تر سخن بگویم و به نمونه ای از گزینش گری اسلام اختراعی خودمان اشاره کنم. که از میان دو نفر، یکی را که فردی فرهیخته و باسواد و صاحب سخن و کارآمد اما منتقد است، وانهاده ایم، و به گزینش فرددیگری که تنها برجستگی اش حضور در گردونه ی دوستی با خود ما است، دست برده ایم. یکی را به مضیقه های همه جانبه درانداخته ایم و همه ی تریبون های تجلی و خدمت را از او بازستانده ایم. و به دیگری، تریبون ها و اختیارات و نفوذ فراوانی عنایت فرموده ایم.
سید احمد خاتمی، با همه ی خساراتی که از نوع نگرش او به دین و دنیا برمی جوشد، صرفاً به دلیل سنخیت فکری اش با خود ما، برکشیده می شود، و سید محمد خاتمی، با میلیون ها مخاطب، بی آنکه نسبتی با همنام خود داشته باشد، به سیاهچالی از نفرت ما درمی افتد.
سید احمد خاتمی که هیچ مخاطبی فراتر از روند معکوس نمازگزاران خویش ندارد، بازوی پرتوان اسلام اختراعی ما می شود، و سید محمد خاتمی، با میلیونها مخاطب، صرفاً به دلیل زاویه ای که در مسایل فرعی – و نه اصلی و اساسی– با ما اختیار کرده، از گردونه ی حضور میلیونی اش برکنار می ماند.
و یا از برادران “مجتهد شبستری” ، آن را که با ما همراه است ، برمی کشیم و گستره ای از فرصت ها و تریبون ها و سرمایه ها را به امضا و سخن و خواست او بند می کنیم ، و دیگری را که با سواد تر و آگاه تر و دانشمند تر و دلسوزتر وفهیم تر و مشفق تر و روحانی تر و دنیا دیده تر اما منتقد است ، به قهقرایی از تندخویی های خویش فرو می رانیم .
در اینجا نیز هر چه اسلام محمد و علی فغان برمی آورد که: «آهای بزرگان انقلاب، طبق آیه های قرآن، اجازه بدهید اینها هر کدام سفره ی فهم و اعتقاد و برداشت های خود را به روی خِرَد مردم بگشایند تا مردم خود بهترین سخن و مشاورت آنان را برگزینند. یعنی درست همان کاری که امروزه در هر کجای غربِ کافر صورت می پذیرد». ما بلافاصله به دهان این اسلام می زنیم که: «مباد! ما صلاح خسروانیِ خویش نیک تر می دانیم».
پس ای رهبر محترم،
به دلیل نفوذ و گرایش و گسترشی که اسلام پیش از انقلاب داشت، و به دلیل نفوذ و گرایش و گسترشی که اسلام اختراعی این سالهای انقلاب ما ندارد، نمرهی منفی به ما و عملکرد ما تعلق می گیرد. و اگر منصف و اهل راستی و درستی باشیم، باید با گردنی کج و صدایی برآمده از اعماق ورشکستگی، اعلام کنیم: «ما، انقلاب اسلامی کرده ها، بیش و افزونتر از رژیم پهلوی، به اسلام راستین ضربه زده ایم. و چهره ی مخوفی از عقاید و سلایق و منافع خود را به اسم اسلام محمد و علی جا زده ایم. و بسیاری از مردم ایران و جهان را نسبت به زیبایی ها و ظرفیت ها و کشش های تشیع، به تردید و انزجار درانداخته ایم.
۲- ما و شما، از یک بلندی مشرف بر شهر مقدس قم بالا می رویم و از آنجا به مردم خوب و پای دررکاب این شهر شریف، سلام و درود می فرستیم.
این قم اما، آن سوتر از هیاهوی مراکز علمی و دینی و زیارتی و حوزوی و بیوت مراجع و کثرت روحانیانش، چهره ی دیگری نیز دارد. که این چهره، در ورای این ظاهر پرآوازه، سر به کار فرسودن خود دارد. متاسفانه، قم امروز ما، شمعی است که بی آنکه نوری بیفشاند، آب می شود. نه از بی آبی و گرما و هوای داغ. که ازخراش ناشی از پنجه ی نابخردی های خود ما.
در تحلیل این خراش و این نابخردی ها، نیازی به ژرفکاوی چندان نیست. بانگِ بلند رنج قم، آنچنان به طنین دردناکی مبتلا شده است که انکار و کتمـان آن، نه هیچ موجه و عاقلانـه است، و نه دردی از دردهای شهر قـم دوا میکند.
چندسال پیش، درهمین نزدیکی ها، دستگاه های رسمی استان قم، آمار دردناکی از این شهر منتشر کردند که نگاهی گذرا به ذات و روح این آمار، صورتِ هر مسلمانِ گردنفرازی را به خاک می ساید. این که: «شهر قم، در نسبت با سایر شهرهای جمهوری اسلامی ایران، از آسیب ها و مفسده های اخـلاقی و اجتماعی بیشتری برخوردار است».
این آمار، آنجا به درد می نشیند که ما چندوچون همین قم را در سالهای نچندان دور پیش از انقلاب وابکاویم. که: قم، نه برتر از همه ی شهرها، که شهری پاک و سالم و کم مسئله بوده است.
رهبر گرامی، در این سال ها، ما آیا چه بلایی به سر شهر مقدس قم آورده ایم؟ شهری که اختیار هر ریز و درشتش با خود ما بوده، و هیچ دشمن غداری، چه آشکار و چه پنهان، جز خود ما، کمر به تخریب وِجهه ی شریف او نبسته بوده است.
مردمان جهان آیا ادعاهای مدیریت و هدایتگریِ جهانی ما را باور کنند، یا درماندگی که نه، شتاب معکوس ما را به قهقرا؟ آنهم در قم. در جایی که کانون غلیظ معارف شیعی ما است. با این همه اما، پرسش من این است: درخصوص شهر قم، رژیم مستبد و اسلام ستیز پهلوی آیا به سلامت و اسلامیت و باورهای دینی و اخلاقی مردم این شهر بیشتر ضربه زد، یا خود ما؟ که گوش فلک را از گستره ی غلیظ فهم خود پر کرده ایم؟
۳- درباره ی حجاب، تنها این را بگویم که در این سی وسه سال، ما عمده ترین سرمایه ها و فرصت ها وآبروها و آرزوهای انقلاب را خرج حجاب کرده ایم. با اصرار بر حجاب اجباری بانوان، از حیثیات درخشان و جذاب انقلاب کاسته ایم و بر انزجار و رنج مردمان خود، و بر دلزدگی مخاطبان جهانی خویش افزوده ایم.
ما از آسمان دود آلود شهرها و روستاها، و مدرسه ها و مسجدها و منبرها، و از گلوی خستگی ناپذیر رسانه ها، و بامراقبت و تحکم خشماگین نیروهای انتظامی، و با فتاوای اخم آلود مراجع دینی، سنگ های سرگردانی به اسم حجاب را بر سر بانوان خویش فرو بارانده ایم. ودراین راه، مجاهدتی همه جانبه به کار بسته ایم تا به زعم خود، از خون شهدا و آرمانهای انقلاب صیانت کرده باشیم.
یادم هست آقای «حداد عادل»، آن روزها که هنوز با شما نسبتی نیافته بود، در اجلاس نماز مشهد به خود من گفت: « فلانی، باورم بر این است که اگر رضاشاه توانست به اجبار از سرِ مادران ما چادر بردارد، ما نیز می توانیم به اجبار، زنان بی حجاب جامعه ی خویش را از بی حجابی به در آوریم و باحجابشان کنیم». آقای حداد عادل، امروز اما شهامت ابراز این باور درست دیروزش را ندارد. چراکه همان اسلام اختراعی ما، بلافاصله دست به گلوی او می برد و بی توجه به نسبتی که با شما دارد، بساط برقراری اش را برمی چیند و دودمان پاکش را به باد می دهد.
رفتار غلط و غیردینی و غیرعقلانی ما، گاه آنچنان ترکیب انسانی ما را به هم آشفته است که ما از خود خدا نیز در انتشار و حاکمیت دین او جلو زده ایم. جوری که اکنون، همین سُرنا نوازی دینیِ ما که از سرِ گشاد فهم ناقص ما برآمده و گوش مردم ما و مردم جهان را آزرده، باعث شده: نه اشتیاقِ به حجاب، که اشتیاق به خود خدا هم در این مُلک به چالش درافتد.
و حال آنکه در زمان شاه، و به رغم تلاش های ضددینی مقامات پهلوی، بخش قابل توجهی از بانوان مسلمان ما، پیشتاز در پذیرش آگاهانه ی حجاب بودند.
امروز اما، رییس قوه ی قضاییه ی ما، در جهت تشجیع خشونت عاملان انتظامی می فرماید: “مگر ما برای محو شرارت، با کار فرهنگی به مقابله می رویم که برای محو بدحجابی، به کار فرهنگی متوسل شویم؟”
این سخن پوک و سست و بی پشتوانه یعنی چه؟ یعنی: یک بانوی بدحجاب، هیچ تفاوتی با یک شرور قمه به دست ندارد. و یعنی: ما با هر توپ و تانک و ضرب و زوری که با شرارت شروران می جنگیم، نیز باید با بدحجابیِ بانوان بدحجابمان بجنگیم!
خلاصه رهبر گرامی، امروزه کارِ حجاب در آسمان اندیشگی ما به چنان سرنوشت غمباری فرو شده است که طبق آمار فهیمانه ی جهان اسلام، رغبت به حجاب، در آمریکا، در اروپا، و در هر کجای کره ی زمین رو به گسترش است الا در سرزمین اسلامیِ ما!
خود شما بفرمایید آیا درباب حجاب، محمدرضا پهلوی بیشتر به اسلام ضربه زد، یا خود ما؟ که سال های سال، با پتک اسلام بر سر اسلام کوفته ایم و بسیاری از مردمان خود را به لجاجت و انشقاقی بیمارگونه درانداخته ایم.
من با همه ی اطمینان خود به محضر شریف حضرت شما می گویم که اگر بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب، ما سر به سر بانوان خویش نمی گذاردیم و آنان را به حال خود وامی نهادیم، امروز، از حجاب برتر و گسترده تر و مطلوبتر وفهیمانه تری بهره مند بودیم.
بله، این استفاده ی ابزاری از دین و شعائر دینی، آنهم در توجیه ندانم کاری های ما است که ما را به این حال و روز، مبتلا ساخته است.
مطالعه ی میزان و کیفیت پوشش بانوان در اواخر عمر رژیم پهلوی، شما را و ما را بر این باور متقاعد خواهد کرد که پوشش بانوان در آن دوران، از نمره ی قبولی بالاتری برخوردار بوده است.
می گویند: طالبان که سقوط کرد، آرایشگاه ها و مغازه های سلمانی در افغانستان شلوغ شد. چرا؟ چون در نظام فکری طالبان، ریش بلند، نمادی از اسلام ناب بود. با سقوط طالبان، بسیاری از مردم، آن نماد تحمیلی را تراشیدند و به خاکروبه ها ریختند.
قبول می فرمایید که با پیروزی انقلاب، ما قرار بود دست به تجلی آرزوهای برنیامده ی بشری ببریم؟ ای خاک بر سرِ من که در آستانه ی سی وسه سالگی انقلاب، نشسته ام بر افق سپری شده ی انقلاب، و در مقایسه ای جانکاه، انگشت تأیید بر ایمان مطلوب تر و خالص تر مردم در گذشته های دور کشورم می گذارم.
۴- نمی دانم فراتر از ظاهر اوضاع، آیا به وضعیت رقت بار این روزهای روحانیان خودمان اشراف دارید یا نه؟ فقط این را بگویم که: روحانیت امروز ما، به برکت اسلام اختراعی ما، به طرز چشمگیری، از چشم و دل قشرهای وسیعی از مردم، فرو افتاده است. دلیلش چه می تواند باشد الا دخول روحانیان به مواقفی که در اندازه و شأن آنان نبوده است؟ و: دخالت آنان در کارهایی که عمدتاً به خسارت انجامیده است؟
قبل از انقلاب، مگر کسی به حضور استاد مطهری در دانشگاه معترض بود؟ هرگز! چرا؟ چون به جایی وارد شده بود که تخصصش ایجاب می کرد. وی در دانشگاه، اضافی، یا کلّ بر کرسیِ درس خود نبود. امروز چه؟ ما به هر اداره و نهاد و دستگاه و وزارتخانه، یک یا چند روحانی تزریق کرده ایم. تا مثلاً از مناسبات اسلامی آنجا مراقبت کنند.
حضور نادرست این همه روحانی در ادارات و دستگاه های دولتی، و افول سال به سال وجهه ی دینی آنان، و شمار علاقه مندان و نمازگزارانشان درهمان دستگاه ها، دقیقاً به تکرار جایگاه رو به افول روحانیت در شاکله ی کلی اجتماع اشاره دارد.
روحانیت ما، از جایگاه برازندگی اش در زمان شاه، به جایگاه دلمردگی و گاه بیهودگی اش در این روزها سقوط کرده است. این سقوط، دستاورد اسفبار سال ها کجروی خود ما بوده است.
دردا که روحانیت امروز ما، هیچ منبری برای ابراز آزادگی خود ندارد. او، از جانب همین اسلام اختراعی، سخت در فشار و در تنگناست. چرا؟ چون خود ما، با خط و نشان کشیدن ها و توپ وتشرها، او را از هرگونه اظهار نظر درست، ونقد و آسیب شناسی نظام ترسانده ایم. و راهی جز تبریک و تهنیت و تعریف از نظام، پیش روی او نگشوده ایم.
روحانیتی که کاستی ها و نازیبایی ها و پلشتی های جامعه ی اطراف خود را ببیند و به جای نقد مشفقانه، سکوت کند، یا به توجیه آنها روی بَرَد، نصیب و سرنوشتی جز این که امروز گرفتار آن شده ، نخواهد داشت. روحانیتی که مردم نداشته باشد، چرا باید هنوز در دل مردم جا بگیرد؟
نه از من، بلکه از هر روحانی افسرده ای که زمان شاه را درک کرده اگر بپرسید: روحانیت، در آن زمان از اعتبار و اعتنا و اقبال بیشتر مردمی برخوردار بود یا امروز در جمهوری اسلامی ایران؟ پاسخ، آشکارتر از آشکار است. پس قبول می فرمایید که ما، نسبت به آن دوران، ضربه هولناک تری به ساحت روحانیت وارد آورده ایم. و او را از جایگاه مألوف و مطلوبش که دل مردمان باشد، به جایی دور که معلوم نیست کجاست، پرتاب کرده ایم.
۵- خانواده در ایرانِ زمان پهلوی، از انسجام و یکپارچگیِ آحاد خویش بهره مند بود. چیزی که دردمندانه این روزها، به تلاطم زایدالوصفی درافتاده است. لنگ زدن چرخ چوبین هویت خانواده در جمهوری اسلامی ایران، منجر به بروز نکبت هایی چندبه چند در این وادی شده است. که آمار روزافزون طلاق، و پیشتازی ما نسبت به بسیاری از کشورهای جهان در این خصوص، خود نشانگر درستی این سخن است.
گرچه ایرانیان بنا به ریشه های مقوّم فرهنگی شان، در مقایسه با بسیاری از کشورها، هنوز از قوام خانوادگی بیشتری برخوردارند، اما اعتنای کلی این بخش از نوشته، به مقایسه ی انسجام بیشتر خانواده در پیش و پس از انقلاب تأکید دارد.
یکی از حساسیت های دین مبین اسلام، استحکام استوانه های هویتی و معرفتی خانواده است. و نه لق زدن و زوال و اضمحلال آن.شوربختانه، در بحث خانواده نیز ما ناگزیر از دادن نمره ی منفی به وضع کنونی خودهستیم. چرا که اسلام زدگی و اسلام گریزیِ این روزهای ما، ابتدا در کانون خانواده مزه مزه می شود، و سپس در مقام واکنش، به صورت جامعه سیلی میزند.
خانواده های ما، پیش از انقلاب، مسلمان تر بودند. به این دلیل که خودشان دست می بردند و به تناسب تمایل و بضاعتشان از آسمان معارف الهی خوشه برمی چیدند. برخلاف این روزها که ما از چهار طرف، بر جامعه و بر آحاد خانواده، تحکم های اسلامی فرومی باریم و محدوده ی اختیار خانواده را به مضیقه های انسانی و عرفی درمی اندازیم.
با پیروزی انقلاب، قرار بود خانواده های ما در کنار سفره های معمول خود، از گواراترین مأکولات انسانی و ایمانی ارتزاق کنند. اما: به اختیار! تا: به تجلی درآیند. شرمنده ام که بگویم اسلامی را که انقلاب ما قصد تبلیغ آن کرده است، در ارتقای معرفتیِ خانواده های خود ما عاجز مانده است، چه برسد به خانواده های آن سوی مرزها. عجب ترجیع بند کودناه ای شده است این «مدیریت بر جهان» در سخنان رییس جمهور نامتعادل ما!
۶- وزنِ علمیِ پیش از انقلاب محافل دینیِ ما، آیا قابل قیاس با مراتب علمی محافل دینی این روزهای ما که در آستانه ی سی وسه سالگی انقلابیم، هست؟ هرگز! انقلابی که در این همه سال جز دو واژه ی «دین و دشمن» بر ذهن و زبان خویش نرانده، متأسفانه نه در ابراز دینِ متعال خود قد برافراشته ،و نه به موازات مرگ برآمریکاهایش، توانسته خود را از نکبت های آبروبری چون اعتیاد و مصرف فراوان و هدر دادن دارایی های بی شمارش برهاند. هیچ آیا در این که ما ایرانیان جمهوری اسلامی، در مصرف مواد مخدر، پیشتاز جهانیانیم، شب تا به صبح گریسته اید؟
رهبر گرامی،
چهره ی این روزهای ما خیلی خنده دار شده است. گویی مردمی شده ایم پرمدعا که هر از گاه سر از پنجره ها به در می بریم. یک “مرگ بر آمریکا”یی می گوییم و مجدداً به سر وقت منقل و وافور خود بازمی رویم. ساعتی بعد، دوباره پنجره ها را می گشاییم. یک “مرگ بر اسراییل”ی سر می دهیم و دوباره سر به مصرف حریصانه ی روزمرگی های خود فرو می بریم. و در همه ی این احوال نیز البته، جماعتی از بزرگان و برجستگان ما، دکمه های بیخ گلو را از سر تقوا بسته می دارند تا مبادا وجهه ی ظاهرالصلاحی شان تَرَک بردارد.
هر چه در این سالها، وزن علمی محافل دینی ما فروکشیده، ریاکاری، و ادا و اطوار دینی ما فزونی گرفته است. انقلابی که جز از فرا بردن دین و رواج دین، سخن دیگری نداشته، هنوز که هنوز است نتوانسته مقاله ای و کتابی فراتر از آثار مطهری و شریعتی برآورد. چرا؟ چون عمده ی روحانیان ما، انرژی و پتانسیل خود را مصروف کارهایی کرده و می کنند که نه دردی از دین دوا می کند و نه سنگی از پیش پای مردمان برمی دارد. بلکه آثار سوء حضور آنان در نابجای مسئولیت هایی که پذیرفته اند، چشمه های ناگواری از آسیب ها و خرابی ها جوشانده که مگر شخص شخیص حضرت صاحب بیایند و به روبیدن این همه ناروایی فائق آیند.
راستی چرا از حوزه های ما، در این سال های دراز، صدها مطهری که نه، یک مطهری بیرون نیامده؟ مگر مطهری چه داشت که روحانیان امروز ما ندارند؟ مطهری، تلفیقی از اراده و انگیزه و پشتکار و غیرتمندی و هوش و ذکاوت بود. تکرار این خصلت ها، به راحتی در دسترس روحانیان امروز ما است. اما چرا مطهری تکرار نشده و نمی شود؟ بگویم؟ صرفا به این دلیل که: افق نگاه بزرگان و مسئولان دینی ما، بنای سرکشی به ذات کهکشان علوم ندارد. که آنها به همین ریزه های دم دست قناعت ورزیده اند. مطهری، دست پرورده ی دورانی است که به او تحکم می کرد: هرچه می خواهی بگو و بفهم، چیزی اما از کیفیت سلطنت ما بر مردم جاهل مگو و نفهمان! و ما این روزها، درست همین را به روحانیان و علمای خود تحکم می کنیم. با این تفاوت که: رژیم پهلوی، تنها سر به سودای سلطنت داشت، و ما علاوه برسلطنت، خود را نماینده ی حتمی ناب دین خدا نیز می دانیم.
هیچ آیا به این اندیشیده اید که چرا مداحی سطحی و مبتذل مجالس مذهبی این قدر مظهریت پیدا کرده است؟ به نحوی که حتی حسادت سخنوران ما را برانگیخته؟ حسادتی از جنس این که چرا باید بازار مداحان این همه گرما بگیرد و بازار ما به کسادی درافتد؟ راز رونق بساط مداحان در این است که در مجالس مداحی، حداقل یک موسیقی، و جنب وجوش سطحی و احساسی وجود دارد، در منبر سخنوران ما آیا چه؟
چرا امثال منبرهای مطهری، و امثال تریبون های شریعتی، که جملگی از آسمان همین دین مبین ارتزاق می کردند، دیگر مشاهده نمیشود؟ به دلیل این که رهبران دینی ما، به همین ابتداییات علمی راضی اند. و راه ورود به ناب دین را با تحکمات حکومتی مسدود کرده اند. وگرنه استادانی چون: محمد مجتهد شبستری ، که عالم و محقق و اندیشمند و مبدع و صاحبنظرند، فرصت درس و بحث و مجادله ی علمی می یافتند و رشد را از آسمان علم پایین می کشیدند و در سفره ی فهم مردمان می نهادند.
ظاهرا مراتب علمی استادان فرهیخته ما باید به زیر کشیده شود، تا آدم هـای کوته فکر، فرصت سر برآوردن پیدا کنند. اصل سخن این که در سال های پس از انقلاب، ما هرگز به بازپروری اندیشه هایی در اندازه ی علامگان امینی و طباطبایی و محمد تقی جعفری، و عالمان فراخ فکری چون دکتر سید جعفر شهیدی، و بسیاری دیگر از این دست موفق که نبوده ایم، بلکه همان دارایی های متداول خود را نیز با انگ ها و آسیب های نامردمانه به حاشیه رانده ایم تا مبادا آنان، از خود ما که متوسط العلمیم، سر فراتر برند و دارایی های افزونتر علمی خود را به رخ ما بکشند.
فروخزیدن علم درکشورما، به ویژه در سال های اخیر، تنها به علوم دینی ما محدود نیست. در سایر علوم نیز اوضاع بازتولید علمی ما اسفبار و اندوهناک است.
رهبر گرامی،
اگر مقدورتان بود، سری به یکی از مساجد همجوار بیت شریف خود بزنید. تا مشاهده فرمایید منبرهای ما، چگونه در چنبره ی خط قرمزهای حکومتی گرفتارند و راهی برای دست بردن به آسمان اندیشگی و نقد و واگویه کردن آسیب ها و حتی امر به معروف و نهی از منکر نمی جویند. جرأت ها و شهامت های علمی در این سال های انقلاب، به شدت در منگنه ی چارچوب های حکومتی محدود شده است. منبرهای این روزهای ما، باورکنید که یکی تلخ ترین دوران عمر خود را سپری می کنند. منبری که آزادی سخن از او دریغ شده باشد، جز به کار تحمیق مردمان نمی آید. و ما ظاهرا به همین محتاجیم.
سطح علمی محافل دینی ما چرا باید به محدوده ای از سخنان تکراری آقایان قرائتی و پناهیان و رحیم پور ازغدی مبتلا باشد؟ما باید این همه فرصت تبلیغ را به برجستگان صاحبنظـری می سپردیم که فراتر از مطهری ها و شریعتی ها، به جولان علمی متبحر بودند. دریغ و افسوس که این محدودیت های علمی، به تریبون های نمازجمعه که می رسد، صورتی عینی تر و آشکارتر پیدا می کند.
به طور مثال، مراتب علمی آقایان صدیقی، خاتمی، جنتی و امامی کاشانی و یا بسیاری از امامان جمعه در کل کشور، به قدر نیاز مخاطبان سال های دور انقلاب نیز نیست. چه برسد به مخاطبان فعلی. که برای آنها ، نه که هیچ ندارند، بلکه آزاردهنده نیز هستند. کجا آقای جنتی و امثال او می توانند از پس پرسش های تمام نشدنی و شمشیرگون یک جوان رهگذر ایرانی برآیند؟ جوان رهگذر اروپایی بکنار!
۷- رژیم پهلوی بنا به هر دلیلی که مأمورش بود، با مقوله ی دین در افتاد. البته برای فریب مردم، از خرافه نیز سود برد. داستان کمربستگی شاه و: «السلطان ظل الله» شاید در همین محدوده بگنجد. پدرشاه نیز در ماجرای کشف حجاب، غلیظ گونه بر سر حساسیت های اعتقادی مردم کوفت. با این همه، پهلوی ها هرگز اما از دین نیاویختند و از دین برای خود دکان نیاراستند.
ما به اسم اسـلام، از خط قرمزهـای اسلام که نـه، از دم دست ترین خط قرمزهای انسانی گذر کرده ایم. انقلابی که پرچمدار زیباترین آرزوهای فروخورده ی ایرانیان مسلمان و غیرمسلمان بود، و حتی مرزهای جغرافیایی اطراف خود را نیز برای انتشار و جولان دارایی های خود کافی نمی دانست، و به کمتر از اصلاح و ترمیم کاستی های روحی – روانی – و معرفتیِ همه ی انسان ها در همه ی جهان راضی نبود، و برای یک چنین افقی نیز دورخیز کرده بود، رفته رفته از نردبان وعده هایی که به مردم خود داده بود پایین آمد، و از نردبان آسیب به حیثیات دینی بالا رفت.
ما خیلی زود آموختیم که می شود با به کارگیری پسوندهای اسلامی، چیزی به اسم کلاه شرعی را باب کرد، و هرگونه اعتراض مردم را نیز به دشمنی و مخالفت با نص صریح اسلام تفسیر نمود. اگر تا دیروز، مثلاً هزینه ی سفر شاه به یک کشور یا یک شهر و استان خودمان، از طرف ما انقلابیون، بر سر رژیم پهلوی چماق می شد، حالا هزینه های نجومی سفرهای خودمان را، تحت عنوان «شأن و ضرورت نظام» شرعی کرده ایم و دهان همه را بسته ایم. که یعنی: «خاموش! این شأن ما و ضرورت این زمانی نظام است که یک چنین دم و دستگاه و ریخت و پاش هایی را می طلبد».
اگر دزدی و دروغگویی یک مسئول در رژیم گذشته، موجی از نفرت ما را برمی انگیخت، ما، همین مردم را جوری تربیت کرده ایم که به خاطر«مصلحت نظام» و: «عدم تضعیف نظام»، و برای این که «دشمنان نظام» شاد نشوند، دزدی ها و دروغگویی های ما را ببینند و بشنوند و دم برنیاورند.
کار را به جایی کشانده ایم که مصلحت نظام ، بر مصلحت اسلام، و آبروی خودما – که مثلاً بخشدار دست کج یک بخش دوریم- بر آبروی اسلام ارجحیت پیدا کند. مرتب و روزبه روز، حیثیت دین خدا را خرج روزمرگی های خود کرده ایم. هر کجا در گِل مانده ایم، به یک جهش، پای اسلام را پیش کشانده ایم، و سال های سال از فریب مردمان ساده لوح خود لذت برده ایم.
لِفت ولیس های هزار فامیل زمان شاه را که با هزارمشقت و با تقدیم جان جوانان خویش پس رانده بودیم، حالا با پا پیش آورده ایم، و به عدد هزارِ آن هزار فامیل، یک چند هزارتایی از قوم و خویش و دوستان هم صنف خود افزوده ایم.
کارخانه های مصادره شده ی دولتی را به اسم خصوصی سازی، ابتدا ورشکسته اعلام کرده ایم و سپس خودمان یک به یک آن ها را به قیمت هیچ بالا کشیده ایم.
انقلابی که با هزار زحمت و تقدیم هزاران شهید، برای به تجلی درآوردن زیبایی های انسانی و ایمانی به ثمر رسیده بود تا در کنار اهداف اصلی اش، پلشتی هایی چون پارتی بازی و ویژه خواری را ریشه کن کند، به چنان وسعتی از «اسلامخواری» در افتاده است که خود ما به اسم مساعدت به فلان مدرسه ی دینی، و البته برای خریداری هواداری سرپرست آنجا، امتیاز واردات شکر را، و به اسم سرپرستی چند معلول توسط فلان آیت الله، معدن سنگ سرخ بیدخت فارس را، و برای نازشست سرداران سپاه، سهام مخابرات را، و صدها و صدها امتیاز و فرصت و اموال عمومی را به مفت، به قباله ی شخصی این آشنای خویش و آن رفیق خود ضمیمه کرده ایم و دهان معترضان فلک زده را نیز پرخاشگرانه با انگ ضدانقلاب دوخته ایم. ای خدای علی و ابوذر و سلمان، ما به اسم تو، چه بلاهایی که بر سر دین تو نیاورده ایم!
من خود شاهد پرپر زدن یک جوان نازنین اردبیلی بودم که می سوخت و می گداخت و می گفت: «این آقای صادق محصولی، یک پاسدار یک لاقبا بیش نبود. چطور با دستی که به دست آقای احمدی نژاد، استاندار آن زمان اردبیل داد، ناگهان به صدها میلیارد ثروت مفت دست یافت»؟
دامنه ی «اسلامخواری» ما به نهضت لِفت ولیس هایمان محدود نیست. ما اختراعات دینی خود را نیز به اسم اسلام حقیقی به مردمان خود قالب کرده ایم. به حریم خصوصی مردم وارد می شویم. به اموالشان دست می بریم. و اسمش را می گذاریم: «اختیارات حکومت اسلامی»! بدون حکم قانون و حتی با خنده به ریش قانون، عده ای را پایین می کشیـم و زیرگوشـشان می خوابانیـم، و درمقابل، عده ای دیگر را بالا می بریم و می نوازیمشان و اسمش را «اقتضای حکومت اسلامی» می گذاریم.
از جانب خودِ خدا، عده ای را «خودی» می خوانیم و عده ای را «ناخودی». و دیوار بلندی به نام «نظارت استصوابی» برمی کشیم که نمونه اش در هیچ کجای چنته ی عقلانیت و حقانیت دین خدا پیدا نمی شود.
فجایع خودمان را ناچیز می شمریم (قتلهای زنجیره ای) و فعالیت مدنی رقیب خود را به جاسوسی و براندازی و فتنه تحکم می فرماییم(وقایع پیش و پس از انتخابات ۸۸). خلاصه رهبر گرامی، اختراعات اسلامی ما، سفره ای شده است که بنا به ضرورت، درهرکجا که به صلاح خود ما باشد، پهنش می کنیم و بر آن بساط کاسبی خویش می آراییم.
نمی دانم آیا در این سخن با من موافقید که ما با دکانی که پـرچم اسلام را بر بام آن عَلَم کرده ایم، کاسبی هایی به راه انداخته ایم . منتها با این شگرد که پول این کاسبی را به جیب مبارک خودمان، و خسارت های هر روزه ی آن را به حساب خود اسلام واریز می کنیم؟ به همین دلیل است که اسلام سرزمین ما، از چشم و دل بسیاری از جهانیان، و حتی مردم خود ما افتاده است. کسی را رغبت مراجعه به این اسلام نیست. و اگر مردمانی مسلمان، در سرزمینی دیگر، حتی در جاهایی مثل لبنان و فلسطین، بخواهند به یک انقلاب اسلامی، از جنس انقلاب ما دست ببرند، زیرک ترها، سرنوشت غمبار فعلی ما را هشدارشان می دهند. که یعنی: وضعیت رقت بار اسلام را در ایران فعلی ببینید و پشت دستتان را داغ کنید!
رهبر گرامی،
خون شهدایی که برای درخشش زیبایی در این مُلک جاری شد، و خون شهدایی که به امید جاماندگانی چون ما، دست از این دنیا شستند و رفتند، جویباری شده است برای آبیاری باغچه های برخورداری جماعتی از خود ما. که بر کرسی فرصت ها و موقعیت ها لمیدهایم و اسلام بی نوا را در پس پنجره ی بی توجهی به تماشای شادخواری خود وانهاده ایم. اسلام در زمستان بیرون، از سرما می لرزد، و ما، در کنار شومینه ی لذت، به دواندن کیفوری های جوربه جور به زیر پوست مبارکمان مشغولیم.
چهره ی مشعشع اسلامِ روبه رشد در پیش از انقلاب، مردم ما را به برپایی جشنی تمام عیار در سالروز میلاد حضرت صاحب ترغیب می کرد. مردم در این جشن ها، چنان به چراغانی و ابراز احساسات صادقانـه می پرداختند که رنگارنگی آن چشم دوست را می نواخت و بـرق آن چشم حکومتیـان را کـور می نمود. این روزها، کار اسلام اختراعی و تحمیلی ما به جایی رسیده است که اگر به ضرب و خرج دولت، چراغی در روز میلاد یک امام چشمک نزند، کمتر کسی به یاد آن روز پرشکوه می افتد.
از دیرباز تاریخ، نان به اسم دین خوردن، برای بسیاری از مفسدان جهان حتی، کریه و خفت بار بوده است. ما اما خوردیم تا نشان جهانیان، و نشان تاریخ بدهیم که می شود خورد. بسیار نیز می توان خورد. تنها حکومت های فاسد، از اعتقادات مذهبی مردم سود می برند، ما اما نشان دادیم که فراتر از همه ی سوداگران دینی، می توان اسلام را خرج خود کرد، و همزمان به چهره ی غم زده ی خیل اوصیا و اولیاء، و هزارهزار پیامبر صف به صف نگریست و به شاکله ی نهضت شان غش غش خندید!
رهبر گرامی،
پهلوی ها سقوط کردند. اما با سقوط شان، اسلام را در خواستنی ترین چهره اش، برای ما وانهادند. ما اگر سقوط کنیم، خودمان که هیچ، اسلامی را که هنوز هزارهزار آرزو با اوست، در این مُلک به اعماق می بریم.
پهلوی ها – در شکل عمده اش- دزدیدند. همزمان اما هرگز حسین حسین نکردند. ما چه؟ پول نفت و امتیاز شکر و معدن و کارخانه و سهام مخابرات را بالا می کشیم و همزمان حسین حسین نیز می گوییم و بر سر و سینه می کوبیم.
ای خدای حسین، شاهد باش که من و امثال من، با هر خطایی که مرتکب شده ایم، و با هر مشارکتی که مستقیم و غیرمستقیم در این آسیب های کوچک و بزرگ داشته ایم، امروز، به جرم انتقاد و واگویه کردن همین کجروی ها در زندانیم.
ای خدای خوبی ها، شرم و پوزش ما را بپذیر. و این روزهای زندان ما را، و ضرب و شتم ها و ناسزاهایی را که در این ایام بر ما باریده اند، به حساب کفاره ی گناهان ما بگذار.
۸- پهلوی ها در فریب مردم، فراوان پیش رفتند. آنان حتی تاریخ را به نفع خود مصادره کردند. خرده گرفتن بر پهلوی ها که چرا مردم را فریفتند، خرده بر جماعتی است که زشتکارند اما ادعای مسلمانی و رهبری دینی ندارند. که البته باید در همان محدوده ی مجرمیت شان، به فریبکاری آنان پرداخت. فریبکاری های ما اما نه که از موضع حکومت دینی بر فکر و ذهن آحاد جامعه بار شده و می شود، خسارتش، دریغا که به صورت و ساحت دین نشسته و می نشیند.
برادران لاریجانی را در نظر بیاورید. اینان اگر هر تعداد که باشند، ظاهرا شهرتشان یکی باید باشد! اما ما مردمان به ظاهر پخمه، بایداولی را لاریجانی، دومی را اردشیر لاریجانی، و سومی را آملی لاریجانی بنامیم وچهارمی را…
همین آقای محمد جواد اردشیر لاریجانی، در لندن با نیک براون انگلیسی به مذاکره می نشیند و او را به حمایت از کاندیدای مورد علاقه اش ترغیب می کند. این مذاکره ی بظاهر غیررسمی و ممنوع، واویلا اگر که در طایفه ی مقابل ما رخ می داد.
داستان فریبکاری های ما متأسفانه به قدر همه ی افسوس های تاریخی بشر، درازا دارد. سر یک بی گناه را گوش تا گوش می بریم، جوان های مردم را سلاخی می کنیم، در روز عاشورا مردم را ترور می کنیم، و زیر چرخ اتومبیل انتظامی خود لِه میک نیم، و آنان را از بالای پل به زیر می اندازیم، کوچکترین گزشی اما به خاطر مبارک ما خطور نمی کند و کوه غیرت ما را برنمی جوشاند. همین خاطر مبارک و کوه غیرت، ناگهان اما با پاره شدن یک عکس امام برمی آشوبد و جوشیدن می گیرد و کف به لب، کل کشور ما را درمی نوردد.
خود ما، از رنج مستمر دود و آلودگی و مصرف فراوان و اسراف و اعتیاد و بیکاری و بی برنامگی عذاب می کشیم، همزمان اما، مثل آدم های پخمه و نامتعادل، سخن از مدیریت جهان با محوریت و درایت خودمان می رانیم.
من خود به چشم خود دیدم که پیرزنی را به دلیل این که حجاب داشت اما چادر نداشت، به بیمارستان بقیۀالله تهران راه ندادند.دریغ و درد که گستره ی فریب کاری های ما جامع الاطراف است. که اگر به حوزه ی سیاسی و دیپلماسی کشور سر بزنیم، آنجا را بهره مند از فریبکاری – و نه زیرکی دیپلماتیک- خواهیم یافت. اگر به حـوزه های اقتصاد و فرهنگ و حتی نظامی سر بزنیم، مختصات فریبکاری را در آنجاها نیز برقرار می بینیم.
عجبا که این فریبکاری ها در همه ی زمان ها و حکومت های پیشین، مردم را به سمت مجیزگویی سلطان و اطرافیان و دستگاه او می رانده اند. در زمان ما اما، فریبکاری های رایج حکومتی، مردم را به ریاکاری های متنوعی از دکمه های بیخ گلو، تا: چهره های ظاهرالصلاح، الفاظ متشرعانه، نمازها و روزه های دروغین، چاپلوسی های کُرنش گرایانه، نفاق های مزورانه، حسادت های مخرب، افتراهای روزمره، و هزار درد و مرض سخیف اخلاقی و جاری درانداخته است.
پس به لحاظ فریبکاری نیز، ما گوی سبقت از رژیم شاه ربوده ایم. من مانده ام که در رجحان وضعیت فعلی انقلاب خویش، به کجای رژیم سلطنتی انتقاد کنم؟ رژیم شاه، قبول، استقلال کشور را به اسفباری درانداخت. از استقلال کشور که درگذریم، من منصفانه، بسیاری از ضعف ها و زشتی های آن رژیم وابسته و نامبارک را خفیف تر از ضعف های این روزگـار خویش می بینـم. چرا؟ تنها به یـک دلیـل. که: آنجا، در آن دوره، پای اسلام و مسلمانی در میان نبود. و ما اینجـا، به اسم خـدا و دیـن خـدا، به خلاف اندیشی ها و کارهای خلاف خود، اصرار می ورزیم.
خدایا شرم بر من، که در زندان این سال های عمر خود، نشسته ام و به عملکرد دو رژیم سلطنتی و اسلامی نمره می دهم. و مجبورم انقلاب نورانی خود را با رژیمی مقایسه کنم که انبانی از انواع آلودگی با او بود. و ناگزیر، نمره ی قبولی به او بدهم نه به خود .
۹- رژیم پهلوی با مخالفین خود برخوردهای تلخی داشت. و در مواجهه با یک زندانی سیاسی، از فحش تا کتک تا شکنجه تا تبعید، و تا اعدام پیش می رفت. خط قرمزهای ساواک اما ، تنها در محدوده ی رژیم سلطنتی دور می زد. که یعنی: ای سیاسیون، ای روحانیان، ای دانشجویـان، شما با بقـای رژیم سلطنـتی کاری نداشته باشید، ما را نیز با شما کاری نیست.
اما همین ساواک، در کنار فحش و کتک و شکنجه و تبعید و اعدام سیاسیون، دانشجـوی سیاسی را بعد از اتمام روزهـای بـازداشت و زنـدان، به سر کلاس درسش می فرستاد. وحتی اگر این دانشجوی سیاسی از زندان برگشته، به خاطر لیاقت های تحصیلی اش، به بورسیه ای نیز دست یافته بود، او را با هزینه ی دولت به خارج می فرستاد. و بعد از بازگشت، او را استخدام نیز می کرد.
یک کارمند، یک مهندس، یک پزشک، و یا هر کارگزار سیاسی را، به محض خروج از زندان، به سر کارش بازمی گرداند. نان او و خانواده اش را آجر نمی کرد. برعکس خود ما. که دانشجوی خود را درجا، به خاطر چسباندن یک عکس و یک نوشته، در یک محکمه ی آسمانی، درهمان دانشگاه، و نه با برپایی یک دادگاه رسمی، از ادامه ی تحصیل بازمی داریم. معلقش می کنیم. اخراجش می کنیم. یایک منتقد و یک کارمند را با یک جبهه گیری سیاسی؛ بی هیچ خطا، از کار بیکار می کنیم. کرسی تدریس یک استاد دانشگاه را به خاطر یک صحبت مختصر مغایر، با خفت، از او بازمی ستانیم و به امان خدا رهایش می کنیم.
رهبر گرامی،
بازجوی کودن من وقتی به من ناسزای ناموسی گفت، و دیگری، آنگاه که به ضرب و شتم من پرداخت، و سومی، آنگاه که همسر و دختر و پسرم را به زندان اوین فراخواند و با آنان سخنان ناشایستی که خدا نصیب هیچ کافری نکند بر زبان آورد، مرا بلافاصله به یاد ساواک پهلوی انداخت. که او، به اسم رژیم سلطنتی این ها می کرد، و ما به اسم اسلام.
ساواک، خود را مأمور رژیـم می دانست، دوستان ما اما به کمتر از سربازی امام زمان راضی نیستند. مطالعه ی نامه های سرگشاده ومحرمانه ای که آقایان «عبدالله مؤمنی» و “حمزه کرمی” و “حجت الاسلام دکتر مهدی منتظرقائم” برای حضرتعالی نوشته اند، سندهای حتمی این خفت بزرگ اند. این که بازجویان نظام اسلامی ما با آنان چه ها که نگفته اند و چه ها که نکرده اند، جز شرم، بر روان و جان ما نمی بارد.
لکه ی ننگ آشکاری که تا ابد بر پیشانی نظام ما و سیستم اطلاعاتی ما باقی خواهد ماند، نحوه ی بازجویی از همسر سعید امامی است. این زن، که تا دیروز، محرم راز بیت شریف خودِ حضرتِ شما بوده است، به چنان منگنه ای از فحش ها و ناسزاهای جگرخراش، و بمبارانی از تحقیرهای ضد انسانی درمی افتد، که سنگ اگر از شنیدن آن ها متلاشی نشود، در سنگ بودن او باید شک کرد.
پیشنهاد می کنم متعمدانه، فیلم بازجویی از همسر سعید امامی را هر روز صبح، بعد از نماز، مشاهده بفرمایید. تماشای هر روزه ی این خفت دهشتناک، ابتدایی ترین خاصیتش در این است که ما به تعریف تازه ای از زن، و مقام زن، و کرامت انسانی او دست می یابیم. خاصیت دومش در این خواهد بود که هر کجا خواستیم از علی و فاطمه سند بیاوریم و دیگران را به این زوج باشکوه اشارت دهیم، یادمان بیاید که خودمان چگونه و با چه تمهیدی از پس این ادعا برآمده ایم.
رهبر گرامی،
این، پرونده ی سیستم اطلاعاتی رژیم منحوس پهلوی، و این هم پرونده ی سیستم اطلاعاتی خودمان. چه نمره ای به این، و چه نمره ای به آن بدهیم؟ خود حضرتعالی بفرمایید! پیش از آن اما اجازه بدهید از یک روحانی تحصیل کرده و میانسال اسم ببرم، که از خانوادهی معزز شهداست. حجۀالاسلام دکتر مهدی منتظرقائم. برادر همان منتظرقائم فرمانده سپاه یزد که در جریان بمباران هلی کوپترهای آمریکایی در طبس به شهادت رسید. دوستان اطلاعاتی و امام زمانی ما، ایشان را بعد از مجلس بزرگداشت شهید بهشتی در مسجد قبا بازداشت میکنند. در زندان نامعلوم، ابتدا او را زیر آبشاری از لجنِ ناسزا تن میشویند. که به قول خودش، کمترین فحش آقایان محترم امام زمانی از «حرامزاده» شروع و تا جزییترین نسبتهای پلشت به او و بستگانش و آقایان هاشمی رفسنجانی, میرحسین موسوی و مهدی کروبی ادامه پیدا میکند. غسل مخصوص وی با آبشار ناسزا همراه با تحقیر, تهدید و کتک, با چشم و دست بسته، از بدو ورود به زندان تا نزدیکی صبح ادامه پیدا می کند تا وی را برای بازجوییِ از صبح تا شب مهیا کرده باشند. البته او طی نامهای که برای مقام شامخ حضرت شما نوشته و ارسال داشته، به ذکر کلیاتی از این فاجعه ی جاری اشاره کرده است. ساواک شاه ، هر چه که کرد ، پای خدا و اسلام و محمد و علی و فاطمه را پیش نکشید. و ما ، علاوه بر آنکه در حوزه های امنیتی، افزون بر راه و رسم شقاوت گون ساواک سر برآورده ایم، هم خدا را، هم اسلام را، هم محمد و علی و فاطمه را پیش پای حفظ و بقای نظام خویش ذبح کرده ایم.
۱۰- یک پرسش! خدا و قرآن و ائمه آیا در سالهای پیش از انقلاب اعتبار بیشتری داشتند یا اکنون؟ شاید بلافاصله بفرمایید: اکنون! اما آمار که نه فقط، بلکه جمع جمیع مردمی که پیش از انقلاب را درک کرده اند، متفقاً میگویند: «پیش از انقلاب، خدا و قرآن و ائمه، در میان مردم ایران، حضور پررنگ تر و نافذتری داشتند».
شاید بفرمایید: امروز، از همه جا، از کتابهای درسی گرفته تا صدا و سیما و مساجد و محافـل و نهادها و دستگاه های دولتی، برخلاف سال های پیش از انقلاب، اسم خدا و ائمه بر زبان آورده می شود. شاید بفرمایید: پیش از انقلاب، کجا در ادارات ما نماز اقامه میشد؟ شاید بفرمایید: پیش از انقلاب، کجا افرادی چون روحانیان، از رسانه ی ملی، به قدر سی ودو سال فرصت تبلیغ دینی داشتند؟ شاید بفرمایید: حضور خدا و قرآن و ائمه، در سالهای پیش از انقلاب، تنها به خانه ها و محافل مذهبی محدود بود. اکنون اما، دارالقرآن های چند هزارگانه ی ما سراسر کشور را به زمزمه و حفظ و تلاوت و صوت و تفسیر قرآن معطر کرده اند.
یا شاید بفرمایید: پیش از انقلاب، کجا زندانیان، نماز جماعت داشتند و پیشنمازشان یک روحانی بود؟ و کجا از ده ها شبکه ی رادیویی و تلویزیونی، پشت به پشت و همزمان، اذان و نماز و مناجات و سینه زنی و دعای کمیل و دعای ندبه پخش می شد؟ و احتمالاً نمونه های مذهبی دیگر. مثل مسابقه های مذهبی و همایش ها و بزرگداشت ها و نکوداشت ها و میزگردها. میزگردهایی درباب همه ی مسائل دینی، ازجمله حجاب بانوان (البته با حضور خانم های چادری).
بله، از منظر آمار، همین گونه است. ما پس از انقلاب، در اندازه ای سهمگین به بمباران مفاهیم مذهبی همت کرده ایم. اما نه که تبلیغ ما، با برآیند و فرایند اصول حتمی و کارشناسانه ی تبلیغ، نسبتی نداشتـه و ندارد، عمده ی تبلیغاتمان باد هوا شده، یا نتیجه اش به عکس خواسته ی ما بدل گردیده است.
مثل مجالس و محافل انس با قرآن. که در صورت ظاهر، با فزونی همراه بوده اند، اما از آنجا که محتوای شریف آیات الهی، با آنچه که در جامعه، در دستگاه قضایی، در مجلس، در دولت، و در عملکرد مسئولین، مطابقتی نداشته و ندارند، کارکردی کاربردی نیز نیافته اند.
مثلاً جمعیت کثیری از قاریان، چه در محضر خود حضرتعالی و چه در محافل مذهبی و چه در هر کجا، آیات عدل و قسط و درستی و تقوا و پاکی و پاکدستی و دروغ نگفتن و دزدی نکردن و لا اکراه فی الدین قرآن را با صوتی حزین، و با رعایت اصول کهن و جدید صرف و نحو، و بارعایت همه ی وقف ها و مدها، تلاوت کرده و میک نند، اما آن سوتر از مساجد و محافل و حضور شریف شما، دستگاه قضایی و اطلاعاتی ما، قربۀ الی الله، با لگد به صورت عدل و انصاف می کوبند و پیراهن تقوا را می درند و در سلول های انفرادی به چهارمیخش می کشند و با الفاظ ناب، برای عبرت دیگران مومیایی اش می کنند.
در دولت چه؟ مسئولین ما از سر تفریح، با گماردن آدم های کوچک و مطیع بر مسندهای حساس، و بالا کشیدن اموال مردم، به آیات پاکدستی و دروغ نگفتن و دیگر تأکیدات قرآن غش غش می خندند. در مجلس نیز، نمایندگان عمدتا پخمه ی ما، با زبانی که فروکشیده اند، و با ترسی که تا همه ی سلول های شعوری شان نفوذ کرده، از خجالت آیات حقگویی قرآن درمی آیند. اگر چه این حق گویی ها بنا بوده : حتی به زیان خودشان تمام شود، و یا حتی به زیان پدرومادرشـان تمام شود، و یـا حتی به زیان خویشاوندانشان تمام شود. آ[ر چرا این نمایندگان البته دور از چشم خدا، به زدوبندهای رایج خود مشغول نباشند؟
نتیجه این که ما مکرر در مکرر از خدا گفته ایم و مردمان خود را به خداباوری دعوت کرده ایم اما در همان حال، خودمان: «چون به خلوت رفته ایم آن کار دیگر کرده ایم».
در مجالس مذهبی، به سطحی ترین شکل ممکن، سوز و گداز برآورده ایم و از علی و فاطمه و حسین و زینب و عباس گفتن های خود، اشک خلق الله را سرازیر کرده ایم، اما دو قدم آن سو تر، به علی و فاطمه و حسین و زینب و عباس پشت کرده ایم و گوش تا گوش، سر از تن توصیه های انسانی و ابدی آنان بریده ایم.
پیشنهاد می کنم به سخن وزیر ارشاد سابق و مورد تایید خودتان (آقای صفار هرندی) دربارۀ ضربه ی سر آقای استیلی، آنگاه که در بازی فوتبال به آمریکایی ها گل زد، توجه فرمایید. وی در یک مصاحبه ی تلویزیونی گفت: “ضربه ی سر آقای استیلی درآن بازی، بلا تشبیه مثل ضربت علی(ع) در روز خندق بود!”
۱۱- شاید با انگشت نهادن بر «تهاجم فرهنگی»، بر این نکته تأکید فرمایید که انقلاب ما به حال خود وانهاده نشد تا به راه رشد مطلوب خود درافتد. این را قبول می کنیم. دشمنی ها با انقلاب ما کم نبوده است. اما فراتر از تهاجم فرهنگی، اجازه بفرمایید شیوه های غلط مدیریتی خودمان را، و نوع اسلامی را که ما به مردم خود تحکم فرموده ایم نیز در ناموفق بودن انقلاب دخیل بدانیم.
وگرنه من در همسایگی خودمان کشوری می شناسم که از در و دیوار و زمین و آسمان بر او هجمه ی فرهنگی می بارد. از سال های دور. بسیار پیش تر از پیروزی انقلاب اسلامی ما. مردمان این کشور اما روزبه روز، و سال به سال، به اسلام گرایش بیشتری پیدا کرده و می کنند.
کشور ترکیه، تلاش بسیاری برای پیوستن به اتحادیه ی اروپا بهک ار بسته است. عضویت ترکیه در اتحادیه ی اروپا، با بازگذاردن دروازه های فرهنگی اش میسرخواهد بود.از جامعه ی باز جنسی گرفته تا تمایلات فردی و جمعی. با چاشنی سکس و مشروب و قمار. در کنار سیاست و تجارت. اما چرا گرایش به اسلام در این سرزمین، روزبه روز رو به فزونی است؟ دلیلش چه می تواند جز این باشد که در آنجا، حکومت به اسم دین مته بر مغز مردم فرو نمی کند. و به اسم دین مغزشان را و جیبشان را خالی نمی کند. و به اسم دین، جامعه را به عوام و خواص تقسیم نمی کند. یعنی درست همان کارهایی که ما به انجامشان مفتخریم، و هیچگاه نیز از عوارض سوء و پی درپی آن ها درس نگرفته و نمی گیریم.
راستی، تهاجم فرهنگی رژیم پهلوی مگر کم بود؟ فراوان بود. بسیاری از ما و شما و همه ی رزمندگان و شهدای ما، پرورده ی آن دوران پرتهاجم بوده ایم . اما اگر فرمودید چرا اسلام آن زمان، خواستنی تر و زلال تر از اسلام امروز ما بود؟
دلیلش چه میتواند باشد الا اینکه پیش از انقلاب، کسی «مجبور» به رعایت چارچوب های تحکمی دینی نبود. هر کس متناسب فهم و تمایل خود، دست به آسمانِ باورهای الهی اش می برد و خوشه ای از خرمن آن برمی گرفت و بو می کرد و تناول می کرد.
خدا وکیلی، مسجد رفتن مردمان ما پیش از انقلاب بیشتر و با کیفیت تر بود یا حالا؟ مناسبات بازار و کسب روزی حلال در پیش از انقـلاب به انصـاف و درستی متمایـل بود یا اکنـون؟ تجمل گرایی و افراط و اسراف در مصرف، سابقاً بسیار بود یا این روزها؟ دختران فراری و مصرف مشروبات الکلی و روسپی گری در آن سال ها فزونی داشت یا این روزها؟ این سخن جناب آقای مصباح یزدی فراموش نشدنی است که می فرمایند: “زمان شاه، به لحاظ فرهنگی بهتر از امروز بود.” شرمنده ام که در اینجا نیز باید نمره ی مردودی را به خودمان بدهیم. انصاف و آمار این را می گویند.
۱۲- من با اجازه ی حضرت شما، غیر از این نامه، نامه های دیگری نیز برای شمانوشته و به حافظه ی اینترنت سپرده ام. با عناوین و محتواهای متنوع. که یک به یک و به تدریج منتشر خواهند شد. این نامه ها همگی روی سخن با حضرت شما دارند. رنجنامه های یک کوچکترند با بزرگتر خویش.
می بینید؟ من در زندان شما، هنوز شما را بزرگتر خویش می دانم! و هنوز مرا با شما مهر و صدق و درستی است. من هنوز در فهم کوچکتری خود، کلید حل بسیاری از مشکلات کشور را در دست مبارک شما می بینم. این شمایید که می توانید بسیاری از کجروی ها را در این روزهای پرشتاب باقیمانده اصلاح فرمایید. این شمایید که می توانید دل های متفرق ما را به هم نزدیک کنید. با قلم من، ای عزیز، شما را به خدا، دوستی را ببینید.
نجات کشور ما با ظهور چهره ای همچون «گاندی» میسر خواهد بود. کسی که به روی همه آغوش بگشاید و غم همه را بخورد. فصل و فرصت چهره های عبوس و پرخاشگر و بزن بهادر به سر آمده است. شما را به خدا، بیایید و گاندی این روزهای انقلاب خود باشید. مرا ببخشایید اگر حضرت شما را به گاندی ارجاع می دهم. قصدم، خوی و خصلت گاندی گونه است. وگرنه همه می دانیم اساسی ترین مشکل رژیم پهلوی در این بود که: تنها و تنها، فرمان و خواست یک نفر را بر مقدرات کشور تحکم می فرمود.
از همین روی، در زمان شاه، دستگاه های قانونگذار و سایر انتظامات کشور، خود را با همان یک فرمان و یک خواست شاهنشاهی تطبیق می دادند و اراده ای از خود نداشتند. چیزی که متأسفانه در جامعه ی ما نیز تکرار می شود.
قانون در کشور ما، تقریباً موجودی محقر و مفلوک است. به کوه کوه پرونده های تحقیق و تفحص در سازمان بازرسی کل کشور و دیوان محاسبات بنگرید که بنا به گفته ی مسئولانشان، مستقیم و به فرموده در قفسه های بایگانی جای گرفته و می گیرند.
رهبر گرامی،
ما جنگ ها و عصبیت ها را پشت سر گذارده ایم. شاخصه ی مردمان رشد نایافته به این است که مرتب بر طبل تفرقه می کوبند. اما مردم و رهبرانِ اهل رشد، به روی گذشت و مهربانی و دلسوزی و رعایت حق دیگران آغوش می گشایند. آیا حکایت رفتن پیامبر اسلام به عیادت آن یهودی خاکروبه ریز تنها به درد دفن در کتابها می خورد؟
شما اگر سرزده به دیدن آقای میرحسین موسوی، و به دیدن حجج اسلام سید محمد خاتمی و کروبی بروید، آیا دنیای فهم، دنیای عقل، دنیای اسلام و خدا و پیغمبر به شما ایراد می گیرند که چرا از دژ بصیرت به زیر رفتید و دست فتنه را در دست گرفتید؟ یا نه، همه ی کائنات و همه ی پدیده ها و همه ی مردمان دنیا به فهم و درایت و هوشمندی و نیک بینی شما آفرین خواهند گفت؟!
برون رفت از مخمصه هایی که امروزه به دست و پای ما تار نکبت و تفرقه تنیده اند، تنها و تنها به دست باکفایت حضرت شما صورت می پذیرد. من با اطمینان عرض می کنم که خواست شهدا و امام و خدای بزرگ و همه ی انبیاء و اوصیا و همه ی مردم فهیم ایران و جهان همین است که: «به روی همه آغوش بگشایید. مردم رمیده و قهر کرده را بازآورید. شما را به خدا برخیزید و درهای بسته ی بیت خود را به روی همه ی مردمان خویش واکنید.”
گزینشگری ها و فاصله اندازی ها را برای رژیم هایی وابگذارید که اساس حکومتشان بر عقل و انصاف و رحمت بنا نشده است. به همه نشان بدهید که در اسلام، لبخند نیز هست. صبوری و تحمل و مدارا نیز هست. به همه نشان بدهید که شما رهبر همه هستید. از چادری و بدحجاب و بیحجاب تا حزب اللهی و بیریش و کراواتی و کافر.
نشان بدهید که بیش از همه، غم حتی یک بانوی رها مانده و منحرف را می خورید. و حتی به روی جوانانی معتاد و تن فروش، چهره می گشاییـد و برای برون رفت آنان چاره می اندیشید. نشان بدهید که حتی یک روسپی، در تنگنای بی کسی و بی چارگی، می تواند درِ خانه ی شما را به صدا درآورد و شرمنده و سربه زیر، انتظار یاوری شما را داشته باشد.
شما را به خدا زنجیرهای تفرقه را بگسلید. به جای این که دیگران را تشویق به وحدت کنید، از خود شروع کنید. زندان ها را جز برای غارتگران اموال مردم و قاتلان و قاچاقچیان مخواهید.
شما را به خدا بساط تحمیل و تحکم احکام دینی را بربچینید. اجازه بدهید مردم نفس تازه کنند. و خودشان با تماشا و مطالعه ی راه های مختلف، یکی را برگزینند. به یک اشاره، فرمان بدهید زندانیان سیاسی را که بی دلیل زندانی اند، آزاد کنند. فردای قیامت، به خدا قسم هر دقیقه ی یک زندانی بیگناه، از ما مطالبه ی حقوق تضییع شده ی خود را خواهد کرد.
اگر بدانید چه جوانانی در زندان های ما و شما زندانی اند؟ جوانی که گفته: من، ایران را دوست دارم. و ما، او را تا پای محکمه ی ارتداد و اعدام پیش رانده ایم.
به تظاهرات غلیظ این روزهای مردم فرانسه دقت بفرمایید. آیا کسی در آنجا به جرم شرکت در یک مجلس ختم، یک مجلس دعا، یک راهپیمایی خشن حتی، به زندان و داغ و درفش محکوم می شود؟
شما را به خدا دست از سر دو واژه ی خواص و عوام بردارید و دستی به سر مردم خود بکشید. به جای این که مخالفان خود را به خوارج تشبیه کنیم، چه بهتر که با آنان همچون پیامبر، در روز فتح مکه مواجه شویم. همه را ببخشاییم. و از آنان طلب بخشایش کنیم و شادمانی بزرگی از آشتی ملی به راه اندازیم.
ای صد افسوس که بسیاری از مردمان ما، همین امروز، معتقدند که ایمان خود را در آمریکا و غرب کافر، بهتر از جمهوری اسلامی ایران می توانند حفظ کنند. چرا؟ چون در آنجاها، خدا را خواستنی تر و در دسترس تر می بینند. وخوبی ها را، زیبایی ها را، پاکدامنی ها را، فراخ تر از کشور ما، مشاهده می کنند. آنهم با همه ی مفسده های آشکار و پنهانی که در غرب وجود دارد و انکارپذیر نیز نیست.
از نگاه ما و شما، «بازی با آبروی مردم» یعنی: ظلم! چیزی که در این سال های انقلاب اسلامی ما بدان بسیار روان و بدیهی دست برده ایم. و ظلم، خود بهتر از همه ی ما می دانید، موریانه ای است که استوانه های برقراری بسیاری از حاکمیت های جور را جویده و فروریخته است. ملموس ترین شاهد سخن من، شوروی سابق است. که نه از هیچ عامل خارجی، که از ظلم حاکمیت داخلی اش، شکست خورد و از پا درافتاد.
رهبر گرامی،
شما را به خدا یک نگاهی به روند معکوس شمارگان نمازگزاران جمعه و مساجد خودمان بیاندازید. و حال آنکه در تمام دنیای اسلام، حضور مردم در صفوف نماز، رو به فزونی است. من عاشقانه و با اطمینـان عرض می کنم که: هنوز راه دلجـویی و اصلاح امور بر ما و بر انقلاب ما بستـه نشـده است. نمی خواهم پایان نوشته ام تلخ باشد. اما ظرفیت روحی والای حضرتعالی، مرا به سمت پرسش پایانی سوق می دهد:
یکی از محورهای دغدغه گون حضرت شما در این سال های رهبری، این بوده است که به کـرات فرموده اید: دشمن (آمریکا و اسراییل) در پی تثبیت این دروغ و این نکته ی انحرافی است که: اسلام دین خشونت است. اسلام دین زور و تحمیل و دین ضداخلاق و ضدحقوق بشر است. بله، ما نیز چون شما باورمان بر این است که یک چنین برداشتی از اسلام، سراسر دروغ و تهمت و افترا است. چرا که در باور ما و در واقعیت، اسلام دین رحمت و گذشت و عقل و رشد و برادری و برابری است. دین دعوت به خداباوری است. دین دعوت به توحید و یکتاپرستی است. دین دعوت به یکی شدن سیاه و سفید و فقیر و غنی است. دین دعوت به فهم است. و دین گریز از جهل. و دین پرهیز از پلیدی ها و زشتی ها. و دین احترام به حقوق و عقاید دیگران است.
با این همه، از محضر حضرت شما درخواست می کنم یک بار دیگر به دروغ و نکته ی انحرافی دشمنان در سخن خود دقت بفرمایید: “آمریکایی ها وصهیونیستها، اسلام را دین خشونت، دین زور و تحمیل، و دین ضداخلاق و ضدحقوق بشر تبلیغ می کنند.” پرسش من این است:«شما را به خدا، چه کسی و چه جریانی و کدام حکومت در دنیا، به این سخن دروغ و انحرافی آمریکایی ها و صهیونیستها جامه ی عینی و عملی پوشانده است؟ جز طالبان؟ و شرمنده ام: جز آیا خودِ ما؟ بخصوص در این یک سال و نیم گذشته؟!
پرسش جانبی من نیز این است: کدام ملت حاضر است سیستم حکومتی ما را الگوی حکومت خویش قرار دهد؟ آیا آیت الله سیستانی حاضر است نظام سیاسی مطلوب خود را در عراق بر مبنای قانون اساسی ما قرار دهد؟ و احکام فقهی متعارف اسلام را اجباری کند؟ حزب الله لبنان و حماس در فلسطین چطور؟ که از بیشترین حمایت های همه جانبه ی ما برخوردار بوده و هستند؟ همه می دانیم که پاسخ منفی است.
آیا در عصر کنونی، حکومتی پیدا میشود که بر: قطع دست دزدان و سنگسار زنـان زنـاکار اصرار ورزد؟ و حال آنکـه مجازات های معادل آنها وجود دارد و مثلاً می توان سنگسار را به اعدام تغییر داد و از فضاحت روانی و جهانی آن کاست. جز آیا طالبان افغانستان؟ و وهابی های سعودی؟ و شرمنده ام: جز خودِ ما؟ جالب این که از حکم سنگسار خانم سکینه محمدی، آقای احمدی نژاد در نیویورک نمی تواند دفاع کند. و ضمن انکار آن، صدور چنین حکمی را در دادگاه های جمهوری اسلامی ایران، “شایعه”ی دشمنان می خواند.
سخن پایانی من:
حضرتعالی به شعارها و تندگویی های آقای احمدی نژاد، آنگاه که اسراییل و آمریکا را دشنام می دهد و تحقیر می کند، بسیار علاقه مندید. در این که آمریکا و اسراییل در چشم بسیاری از مردمان جهان و به ویژه در چشم مسلمانان منفور و زشتکارند، تردیدی نیست. ما خود دشمنی های این دو را با رگ و پی خود لمس کرده ایم. پس بنا به همین نفرتی که مسلمانان از این دو دارند، اگر کسی پیدا شود که به جای کرنش، به این دو، درشت بگوید، فحش بدهد، تحقیرشان کند، حداقل در میان جمـع کثیری از عوام مسلمین، مورد اعتنا قرار می گیرد.
درست مثل صدام. که در بحران و غرقابِ غرق، با پرتاب چند موشک بدون کلاهک به تلآویو، در مقطعی برای خود محبوبیت کسب کرد. یا مثل بن لادن. که با درافتادن با آمریکایی ها، در میان جمعی از مسلمانان تندرو، محبوب شد. نفر بعدی، آقای احمدی نژاد است. که در میان مردم تحقیر شده، و در میان کشورهای وامانده، طرفدارانی دارد. البته افرادی چون هوگو چاوز را نیز می توان به این جمع افزود.
فصل مشترک همه ی اینانی که با آمریکا درافتاده اند، یا به آمریکا و اسراییل دشنام می دهند، و جگر آتش گرفته ی ملتهای ظلم دیده و تحقیر شده را خنـک می کنند، در این اسـت که کشـورهای خودآنان، در فلاکت و نکبت داخلی گرفتارند. درحقیقت، اینان با دشنام دادن و درشت گویی به آمریکا و اسراییل، و با پرخاش ها و سینه چاک زدن هایشان، ضعفهای اساسی خود را پنهان می کنند و با همین فرافکنی ها، سرکوب مخالفان خود، و نقض حقوق شهروندی آنان را مخفی یا توجیه می کنند.
شمااز سربرآوردن دوباره ی اصلاح طلبان نگران بودید. به همین دلیل، به ریسمان سست آقای احمدی نژاد دست بردید و اعتماد کردید. به کسی که ریشه در باد داشته و دارد. اصلاح طلبان، گرچه منتقد ما و شما بوده و هستند، اما ریشه های سلامتشان آشکار و مطمئن است. درست همان چیزی که آقای احمدی نژاد از آن بی بهره است. ظهور آقای احمدی نژاد، و چنگی که او بر مقدرات بنیادین کشور ما انداخته است، تمثیل و تجلی حماقت آن مردمی است که نسل های بعدی اش، به ارتفاع فهم او خواهند خندید. و نیز البته او را نخواهند بخشید.
من با اطمینان از همین سلولی که در آن زندانی ام، اعلام می دارم: آقای احمدی نژاد به وقت ضرورت، از شما “عبور” خواهد کرد و همه ی خاکساری های دروغین خود را کنار خواهد زد و ذات نا متعادل خود را عریان خواهد نمود. سلامت یک فرد را می توان از میزان سلامت اطرافیان او رصد کرد. حضور دزدانی چون محمدرضا رحیمی در اطراف احمدی نژاد، نشان از دزد بودن خود وی دارد. او – احمدی نژاد- نابکاری است که با روی بردن به پرونده سازی، سعی در مخفی نگاه داشتن اسرار دزدی خود دارد. او، یک روز، رو در روی خود شما خواهد ایستاد و به شما خواهد گفت: پرونده ی همه ی شما پیش من است. به دزدی های من و اطرافیان من کاری نداشته باشید تا به دزدی های شما کاری نداشته باشم.
زیرکی احمدی نژاد در این بود که دانست برای جاکردن خود در دل شما، شعارهایی را سر بدهد که مورد علاقه ی شماست. ودانست در ادبیات سال های رهبری شما، واژه ی «دشمن»، از اعتنا و اعتبار ویژه ای برخوردار است. او نیک به این نکته نیز واقف آمده بود که با پرتاب نگاه و فهم و مطالبات مردم به دوردست ها، میتوان بر سر کاستی ها و ندانم کاریها و حقوق تباه شده ی مردم کلاه گذارد.
برخلاف آقای احمدی نژاد که در سطح رویین شعارهای مورد علاقه ی شما متوقف است، «اردوغان»، بهترین نمونه ی دفاع درست و مؤثر از حقوق فلسطینیان و افشای اقدام های غیرانسانی اسراییل و آمریکاست. اردوغان شخصیتی متفاوت، هوشمند، و موفق در این عرصه است. جالب این که دولت او، هم با آمریکا و اسراییل مراوده ی سیاسی و اقتصادی و حتی نظامی دارد، و هم با اتخاذ سیاستهای درست، این امکان را فراهم آورده که مردمش را از فقر و جهل به در ببرد. او، درهای آزادی و مناسبات دموکراتیک را نیز به روی مردم خود واگشوده است.
در یک چنین بستری، حالا دیگر این یک نفر، و تنها این یک نفر نیست که سخن از «دشمن» می گوید. یک ملت فهمیده و رشد یافته نیز فریاد می کشد و نفرتش را از رفتار غیرانسانی آمریکا و اسراییل ابراز می دارد. در کشور ما، یکی شعار می دهد و مابقی تکرار می کنند. من، اردوغان را بسیار بسیار موفق تر از خودمان می دانم. او، از همه ی ظرفیت های موجود در جهان به نفع مردم سرزمینش سود می برد. و روزبه روز نیز بر گرایش مردمش به اسلام افزوده می شود.
من در تمامی نامه هایی که برای حضرت شما منتشر کرده و یا خواهم کرد، شما را به تماشای دو افق کاملاً نزدیک اما متفاوت، بشارت و هشدار داده ام. بشارت، آنجا که نه جمعی معدود که همه ی مردم کشورمان را از لبخند شما بهره و نصیب افتد. و هشدار، از آن روی که مبادا ما با همین انشقاق مخوف، به سمت روزهای پایانی سرنوشت محتوم خود شتاب کنیم!
قرار است امسال، صدا و سیمای ما، دولتمردان ما، مجلسیان ما، به کدامین سرفرازی برآمده از متن انقلاب، سالروز بیست ودو بهمن را به شادمانی و غوغا بنشینند؟
خود حضرت شما، در یک آزمون ساده، همه ی رنج ها و زحمت ها و مجاهدت ها و خون ها و آسیب ها و سرمایه های پولی و انسانی و وقت ها و عمرها و عاطفه ها را در یک کفه بگذاریـد، و حالا به کفه ی دوم این ترازو چشم بگردانید. در کفه ی دوم این معادله ی انقلابی، شرمنده ام، که در کنار مختصری از شایستگی ها، کوهی از دردها و غصه ها و آلودگی ها و خسارت های همه جانبه تلنبار شده است. بهت این ترازو، درست همسنگ بهت خود ما و شماست که چرا باید در سالروز پیروزی انقلاب اسلامی، بر سر پا بایستیم و پایکوبی کنیم؟ چه ها داده ایم و چه ها به دست آورده ایم؟ امسال، صدا و سیمای ما قرار است از چه بگوید که در باور مردمان ما جا بگیرد و فهم آنان را به طنز برنیانگیزد؟
یکروز قرار بود ما با این انقلاب، به روی بشر، دریچه هایی از نور بگشاییم. دریغ و صد افسوس که امروزه، آسیب های فراوانی از قامت این کهنسال خمیده قامت و گوژپشت آویخته است.
شما را به خدا آستین همت بالا بزنید و سفرهای به وسعت لبخند، از جنس لبخند محمد و علی و فاطمه، بر سرزمین خود بگسترانید و همگان مردم خویش را به تناول خوردنی های خوشگواری از یکدلی و یکرنگی فرابخوانید. که ما خدا باوران این سوی آسمان معرفت الهی، به با هم بودن، و به لبخند، بیش از نفرت و ترشرویی دعوت شده ایم.
بیایید و نفرت ها را بتارانید. و لبخندهای رفته را بازآورید. شما را به خدا کاری بکنید که سی وسه سالگی انقلاب، هر چه که ندارد، لااقل گوهرهایی از لبخند، از آشتی، و از آغوش های گشوده داشته باشد. اگر حضرت شما به صید این گوهرهای شاهوار همت کنید، پیروزی واقعی، عنقریب به روی ما آغوش خواهد گشود.برقرار باشید رهبرگرامی ما .
با احترام – فرزند شما: محمد نوری زاد
قرنطینه ی حفاظت اطلاعات زندان اوین- آبان ماه ۱۳۸۹














اين نامه ها من را ياد خدابيامرز نادر ابراهيمي مي اندازد در كتاب چهل نامه كوتاه به همسرم ولي افسوس شما براي چه شخص …نامه مي نويسي .
سلام ای عزیزان سبز،
در این روزهای تاریک (به ویژه پس از انتخابات) اعتقادم به اسلام و نمازی که می خوانم سخت دچار تزلزل شده بود. چهره ای که محمد نوری زاد عزیز از اسلام واقعی معرفی نمود کمک فراوانی در بازیابی اعتقادم نمود. محمد (ص) به عیادت یک یهودی می رود که بر سر او (اشرف مخلوقات) خاکروبه ریخته است. آیا این اسلام (نه اسلام کنونی جمهوری اسلامی) عزیز نیست؟ اگر کسی می خواهد دیناسلام را تبلیغ کند، اگر کسی می خواهد جنبش سبز را تبلیغ کند، اگر کسی می خواهد پای منبر بشیند و موعظه گوش فرا دهد، اگر کسی می خواهد به سلامت، شرافت و پاکی میر حسین عزیز و خاتمی (سید محمد عزیز) پی ببرد و اگر کسی می خواهد آزادی را فریاد کند و آن فریاد را بر سر این این همه نکبت و پلیدی آوار کند، گزیده هایی از این مطالب نوری زاد عزیز را منتشر کند. منتشر کنید، خواهش می کنم، مخفیانه، حداقل به یک نفر برسانید، نزیکترین فرد به خودتان. این یک سند است، یک سند.
من الله توفیق و علیه تکلان
سلام بر جناب دکتر نوری زاد ،حرف دل ما رو زدی، افسوس که این جنایات آگاهانه است!
اما آیا گوش شنوای وجود دارد؟
درود به شرفت دکتر
جناب آقاي نورزاد ضمن عرض ادب و احترام به جنابعالي، و تشكر وقدرداني از بابت اين دلنوشتۀ زيبا،خواستم از جنابعالي بپرسم به نظر شما آقاي خامنه اي از اين مطالبي كه بيان نموده ايد واقعاً بي خبر است، شما اينطور فكر ميكنيد؟ آقاي نور زاد، هموطن عزيز و شجاع بخدا خيلي از مطالبي كه شما بيان نموديد با دستورمستقيم جناب خامنه اي انجام مي گيرد. و كلام آخر مردمي كه به يكسري حجويات بيمنطق و خرافه ايمان داشته باشند و علماي آنان افرادي همچون حداديان، پناهيان و امثال اينها باشند اميد هيچ اعجازي نيست.
آقای نوریزاد ، متاسفانه خیلی دیر شده، خیلی دیر… و دیگر این آب رفته به جوی باز نمی گردد. اما نام شما برای همیشه بر قلبهای ما حک شده است. توصیه می کنم این توصیه را به خاطر بیاورید: “نرود میخ آهنین در سنگ”. شما با نامه های دل انگیزتان نمی توانید مقامات بالای مملکت را که تا گلو در لجنزار قدرت و خودفریبی فرو رفته اند بیدار کنید.. باشد که در تاریخ درس عبرتی برای آیندگان بر جای گذارید.
بنظرتون این نامه ها به دست رهبری میرسه!!!! بعید میدونم
اگه برسه پس چرا هیچ تفاوتی تو رفتار نمیشه……..! متاسفانه
چاپلوسان و مشاوران مختلف جمله به جمله و مو به مو این نامه رو مطابق با خواسته خودشون برای رهبری توصیف می کنند و اونم بعد از خوند ن نامه به این نتیجه می رسه که بله شما راست و دروغ رو به هم بافتید تا پیاده نظام دشمن باشید. اقای نوری زاد نامتون اثرات زیادی خواهد داشت ولی روی اون کسی که میخواهید اثر معکوس می زاره! درود بر شما و تنهایی شما در سلول های نظام مقدس
آقاي محمد نوريزاد عزيز
نميدانم اين نامه را قبلا براي ايشان فرستادي يا الان داري منتشر ميكني
اگر الان داري منتشر ميكني هنوز ما اميدواريم ولي اگر قبلا نامه را فرستادي با اتفاقاتي كه در مراسم مرحوم سحابي افتاد و پر پر شدن دختر فهيمش فكر كنم پاسخ خود را گرفتهاي و گويا بايد دست از امر به معروف و نهي از منكر برداري!!!!
خون هاله هنوز گلوی مرا می فشارد
اما درود بر نوری زاد
با سلام و درود بر وجدان بیدار ایران جناب نوریزاد عزیز .
برادر عزیز اگر مخاتبین نامه تان وجدان میداشتند میبایست از خجالت وشرمساری میمردند ولی همانطور که میبینید زنده هستند درک نامه های شما نوسط حاکمان امروز ایران تقریباٌ غیر ممکن است هم به لحلظ سواد و هم به لحاظ عدم داشتن وجدان . نامه های شما اسنادی گرانبها هستند تا شاید مدیران آینده ایران بتوانند برای دوران مدیریت خود بعنوان راهنما استفاده کنند .
ممنون از آقای نوری زاد
سلام ودرود به به اقای نوری زاد, مسلمانی که نور بر تاریکی میتابد.
این دردناکترین و پند اموز ترین مطلبی بود که تا بحال خوانده ام, چرا که کاملا بر اساس واقعیت میباشد.
خوانواده های زیادی را میشناسم که نماز و روزه شان قطع نمیشد اما در طول این پنج وشش سال نماز و روزه را کنار گذاشتند, چرا که امیدی که به دین اسلام داشتند به یاس تبدیل شد.
پدر من هشتادو سه سال عمر کرد تا هشتادو یک سالگی اگر میخواست لقمه ای بردارد با بسم اله بود چه رسد به روزه و نماز و مسجد رفتن, اما انچنان نا امید شد که دوسال اخر عمرش دیگر نه تنها به مسجد نرفت بلکه نماز و روزه اش را نیز به کنار گذاشت, او به تمام کمال از دین و اسلم نامید شد.
او کسی بود که عاشق قران خواندن بود, خمس و ذکاتش قطع نمیشد, اقایان شما چکار کردید که این انسان وارسته را در روزهای پایانی زندگی بی دین و ایمان کردید؟
شما چکار کردید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وای بر شما فریبکاران که از اسلام و دین مردم سوء استفاده کردید برای بقاء خود.
خداوندا به فریاد موءمنانت برس, انها را تنها مگذار, حاکمان مسلمان ما دین ترا به ابزاری برای بیشتر ظلم کردن بر مردمان بی دفاع قرار داده اند, خودت این ظلم را برچین.
آقای نوری زاد عزیز درود بر شما.
یه مثل قدیمی میگه:کسی که خوابه میشه بیدار کرد اما کسی که خودش رو به خواب زده نه
امام علی ع میفرماید هر مستی بعداز مدتی به هوش میاید الا مست قدرت می پرسند او کی بیدار میشود می فرما ید بعداز رفتن تخت قدرتش
MAN AZ ENGLAND HASTAM MIGAM KHEELY AGH HASTI SHOMA RAHBAR MA HASTI MOH
تضعیف بنیان خانواده یک مسئله علمی است و نوع حکومت در این سی و سه سال تنها عاملش نیست.
آزادگی و شجاعت جناب نوری زاد که بی محابا به نقد گذشته خویش و انقلاب می پردازند و تلاش می کنند تا سره را از ناسره تشخیص دهند بسیار مبارک است. البته باید بپذیریم که همه کاستی ها نیز از حکومت نیست و بخشی از این کاستی ها نیز ناشی از خواست مردم است. بسیاری از اشتباهات اوایل انقلاب خواست مردم بود که حکومت بدان دست زد.
اگر من بخواهم پیشنهادی به آقای نوری زاد بدهم آن است که تلاش کنند تا به این مطالب خویش قوام بدهند و آن را در قالب یک کتاب درآورند. مهم نیست که این کتاب چاپ شود یا خیر. مهم آن است که ما یک نقد کلاسیک و همه جانبه از وضعیت حال و گذشته خود داشته باشیم. بیاییم انگشت اتهام را به سمت آیت الله خامنه ای نبریم، بلکه انگشت اتهام را به سمت فرهنگی ببریم که آیت الله خامنه ای را پرورش می دهد و به وی فرصت می دهد تا این گونه تیشه به ریشه این ملک بزند.
نکته مهم دیگری که به نظر من مناسب است آقای نوری زاد به آن بپردازند نقد منصفانه محمد رضا شاه است. ما در تمام این سالها تلاش کرده ایم که هر چه محمد رضا کرد را بد بدانیم و هیچگاه صادقانه و به دور از احساسات انقلابی به نقد محمد رضا و پدرش رضا شاه نپرداخته ایم. من از جناب نوری زاد یک سوال دارم: چرا فکر می کند که محمد رضا ضد اسلام بود؟ چگونه است که در آن نظام ضد اسلامی مطهری، باهنر و بهشتی فرصت پیدا می کنند که به تبلیغ اندیشه خویش آن هم از مجاری رسمی یعنی دانشگاه و کتابهای درسی مدرسه ها بپردازند؟ چگونه است که در آن نظام ضد اسلامی حسینیه ارشاد فرصت می یابد تا پایگاه اسلام نوین شود؟ بیاییم یک بار دیگر اصول انقلاب شاه و ملت را به دور از احساسات و هیجانات انقلابی بازخوانی کنیم و با درک امروز خود آنها را ارزیابی کنیم. البته این کار را باید در تمامی عرصه ها یعنی سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، منافع ملی کشور و … باید انجام داد. اما از آنجا که جناب نوری زاد تنها در عرصه فرهنگی صاحب نظر هستند، مناسب است که ایشان این وظیفه را در بعد فرهنگی پوشش دهند.
نکته دیگری که من حس می کنم یک روز آقای نوری زاد باید به آن بپردازند نقد دوران آیت الله خمینی است. توجه کنید که ما نه به نقد آیت الله خمینی که به نقد دوران ایشان می پردازیم. یعنی آمیزه ای از خواست مردم، سیاستمداران و رهبر انقلاب. اگر امروز حجاب اجباری را شکست خورده می دانیم یعنی به سیاست دوران آیت الله خمینی نقد داریم. پس بیاییم صادقانه آن زمان و آن سیاست ها را نقد کنیم. بدیهی است که این نقد خدشه ای به جایگاه آیت الله خمینی وارد نمی کند، بلکه ما را به شناخت درست از اشتباهاتی رهنمون می شود که امروز نتیجه اش را می بینیم.
مرد بزرگ جناب اقاي محمد نوري زاد : نامه پر از درد و در عين حال مهرباني شما را چندين بار خواندم و خيلي گريه كردم كه من در بيرون از زندان دارم زندگي خودم را مي كنم در حاليكه شيرمرداني همچون شما در بند ظلم زمانه هستيد. من از فرسنگها راه دور دست و پاي شما و همرزمان تان را صميمانه مي بوسم و اميدوارم روزي بتوانم از نزديك صورت پر مهر شما را ببوسم. افرين به قلم زيبايتان كه اركان ظلم را لرزانديد. به اميد پيروزي حق وحقيقت بر باطل زبون
نامه نوری زاد درد دل ، فریاد مردم کردستان است
سلام نوری زاد
خوبی
راست گفتی ای مرد
مدارا راهیست که دوای درماندگی و عقب ماندگی و …. است. راهی که رسیدن به آن بستگی به فراست فهم ما دارد .
والا به گمان من امروز در این کشور تقریباً به هیچ کس خوش نمیگذرد .هر یک به علتی مثلاً به دوستان بر مسند قدرت و ذینفعانشان به این دلیل خوش نمیگذرد که خود را در معرض از دست دادن جایگاهشان میبینند و زندگیشان با استرس همراه است.و…
و البته سلامت کاری واهمه ی انسان را از مدارا کردن با دیگران مگیرد.
شاید دوستان ما در جبهه ی قدرت هنوز متوجه نشده باشند اما تبیین شما تا همین حالا هم بسیاری از بزرگان را از سکوت درآورده و در آینده حتی با متن های تا امروزت هم این اتفاق خواهد افتاد.
نکته آخر اینکه سلامتت برای ما مهم است مواظب خودت باش
به امید آزادی
سلام.
اولا؛ چرا نظرات مخالفاتون رو منتشر نکردین!؟
ثانیا؛ جواب نامه های آقای نوری زاد کاملا و به راحتی قابل تقدیم است ولی ظاهرا شما تحمل انتشار اونها رو ندارید.
در روز عاشورا کسی رو ترور نکردن.
در روز عاشورا کسی رو زیر ماشین له نکردن. اونچه که اتفاق افتاده رفتار ناشی از ترس یک رانندهء نیروی انتظامی بوده که در درجهء اول سهوا و از روی فشار عصبی و هراس؛ با یک نفر برخورد کرده و بعدا به دلیل نداشتن دید کافی و در حین فرار از دست اغتشاشگران عصبی؛ از روی پای اون شخص رد شده. به هر حال کسی دستور زیر گرفتن و له کردن مردم در خیابان رو نداده!
بقیهء ادعاهای توخالی آقای نوری زاد هم کلی گویی و درس اخلاق دادنه که باید اول شامل حال خودش بشه و بعد به دیگران سرایت داده بشه.
این هم یک نظر که اگه انصاف دارین باید اون رو منتشر کنین.
با تشکر.
دوست عزیز آقای نوری زاد آزاد هستند این نامه هم در سایت شخصی ایشون توسط خودشون منتشر شده.
حرفهایش عینیتی ست در جامعه
زنده باد حر زمانه که درد دل و رنج ما را کباده کشید. نوری زاد تو مردانگی و آزاده گی را تعریف کردی . بدان که همیشه در قلب ما جوانان خواهی ماند و صدای تو صدای ماست و درد تو درد ماست. من درد مشترکم مرا فریاد کن
با احترام به پیشگاه همه زندانیان عقیدتی و سیاسی از هر گروه فکری. من با تمام مصائبی که ایشان در نامه فرمودند موافقم و تمام عمر با گوشت و پوست زندگی کرده ام، فقط این سئوال برای من پیش امده که چرا ایشان قصد دارد به قول خودشان ده سال اول انقلاب، ایران را بهشت برین تصور کرده و چشم بر خشتهای کجی که در همه زمینه ها گذاشته شد ببندند و فقط این 23 سال اخیر ایران را جهنم تجسم کنند. نهال درخت بزرگ بدیها که امروز میبینید، ریشه در 33 سال پیش دارد.
سرتان سلامت و به امید فردائی بهتر
نامه آقای نوری زاد از سر دلسوزیست و مخاطب نامه رهبر انقلاب اگر دوست داریم ایندگان برای ما رحمت درخواست کنند تا در زندگی ابدی بتوانیم به فضل خدا امیدوار باشیم به نامه ایشان بدون بغض و کینه دقت کنیم و با ازادی زندانیان سیاسی و موافقت با برگزاری مراسم ترحیم و … اینکه مجلسیان به وظایفشان عمل کنند و منتظر نباشند تا چراغ سبز از بالا روشن شود و با بررسی شرایط مملکت بیاندیشن ایا ادامه کار دولت دهم به مصلحت مردم میباشد یا نه؟ و دلجوئی از خانواده کشته شدگان بعد از انتخابات و تعیین هیاتی از معتمدین مردم جهت تحقیق در خصوص درگذشت روان شاد هاله سحابی و … از سوی مقام رهبری تا انشالله با طرد عوامل کج فهم اشتی ملی را فراهم کنیم
این سندی است برای دفاع از اسلام واقعی . متشکرم
مرد بزرگ وصبور روزگاران سخت زنداني به وسعت ايران واقعا تحت تاثير بزرگمرديت قرار گرفتم كه با وجود اين هم آسيب از شخصي بازهم منصفانه او رو به راه درست راهنمايي ميكني…
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر/كزديو و دد ملولم و انسانم آرزوست…
درود بر فرزندان دلیر ایران که نان را به بهای ننگ بدست نمی آورند
با سلام
جناب آقای نوری زاد نامه شما را خواندم و در ابتدا مثل باقی دوستانی تحت تاثیر قرار گرفتند زود متاثر شدم ولی بعد از کمی تامل و دقت در قسمتهایی از نامه شما متوجه شدم شما هم هدفتان رضای خدا نیست و چرا که در مطالبتان بسیار زیرکانه به انتقاد از یک حزب و دفاع از حزب دیگر می پردازید دفاع از اصلاح طلبانی می کنید که آزمون خود را پس داده اند و همه مردم با افتضاحات آنان چه در دولت اصلاحات و چه در مجلس آن دوره خصوصا مجلس ششم آشنا هستند و طعم زخم های عمیق آنان را چه در سطح کلان و ملی و بین المللی چه در سطوح خرد چشیده اند با نگاهی کمی با تامل می توان فهمید که شما هم برای رضای خدا قدم بر نمی دارید و در این آب گل آلود و فضای غبار آلود ماهی خود را از آب می گیرید و در پی این هستید که حقانیت کسانی را اثبات کنید که خیانتهایشان آشکارا شده است .
جناب نوری زاد زمانی حرف شما موثر خواهد بود که فقط رضای خدا را در نظر بگیرید البته زیرکانه تلاش کرده اید که نشان دهید این تذکرها از باب دلسوزی و صداقت و خیرخواهی است که این هم باز می گردد به قلم شما که خوب می تواند با تحریک احساسات گروهی را به دنبال شما بکشاند ولی با نگاهی بدور از احساسات عواطف می توان دید که شما در پشت افرادی نظیر میر حسن موسوی ،سید محمد خاتمی و متاسفانه مهدی کروبی مخفی شده اید و سنگ آنان را به سینه می زنید کسانی که خیانتشان ، سادگیشان ، دنیا طلبیشان ،و قدرت طلبیشان بر عموم مردم ثابت و انشالله پس از گذشت مدت زمانی دیگر بر همه مردم ایران ثابت خواهد شد
جناب نوری زاد مباحث شما مخلوطی از موضوعات راست تکراری +غلو و گاهی هم برداشت شخصی از دین و یا یکسویه نگری به دین نشآت می گیرد از شما که اهل اندیشه و ادب و فرزانگی هستین بعید است که مصادیق جزیی با آمیختن مقداری غلو و بزرگ نمایی و گاهی هم بی انصافی تبدیل به مباحث کلی نمائید. تاریخ اسلام نشان داده که هر کجا که تمرد از دستور رهبر جامعه صورت پذیرد و نظرات شخصی و حزبی و گروهی بر اوامر رهبری جامعه غالب شود آن جامعه با مشکلات عدیده ای مواجه خواهد شد .
مطمئنا اگر اوامر رهبری همچون امیر المومنین علی علیه السلام به دور از نظرات خودخواهانه ، شخصی ؛ حزبی و گروهی و …. اطاعت میشد دیگر نه علی علیه السلام خانه نشین بود و نه امام حسین در کربلا به شهادت می رسید و نه امام حسن صلح را می پذیرفت و نه سایر ائمه معصومین با آن وضع مظلومانه و غریبانه می زیستند و به شهادت می رسیدند همه این ایرادها در تبعیت مصلحتی ا ز اوامر رهبری جامعه است
در حال حاضر هم اگر احزاب ، گروه ها ، اصولگرایان ، اصلاح طلبان جبهه مشارکتی ها ، ملی مذهبی ها و …… اوامر رهبری را بدون دخل تصرف شخصی و گروهی اطاعت می کردند دیگر کار به اینجا نمی رسید که رسید .
آقای نوری زاد برات خیلی احترام قائلم و میدونم داری سعی میکنی آقای خامنه ای را به راه راست هدایت کنی، ولی نمیشه عزیز. سلطانیسم تا استخوانهای ایشون رخنه کرده. کلمه امیدوارم سانسور نکنی
یاحسین میرحسین
درور بر آقای نوری زاده که حرف دل ملت را با نامه های پرمحتوایشان به خامنه ای زدند.
چه زیبا شروع شد این نامه، به نام خدای فهم…
آقاي ناشناسي كه خيلي دوست داري ازاين اشتباهاتي كه نظام كرده دفاع كني،خطاب به شما و همفكران شماعرض ميكنم
فرض رو براين بگيريم روز عاشورا كسي توسط ماشين نيروي انتظامي له نشده وبه قول شما فقط پاش شكسته واون هم ناشي ازاسترس ودستپاچگي(كه البته آقايان رادان واحمدي مقدم ميگفتند كه ماشين نيروي انتظامي دزديده شده بودوما متوجه نشديم منظورشون از دزديده شدن ماشين يعني چي!؟) و خواهرزاده ميرحسين روهم كسي غيرازافراد اين حكومت ترور كرده(استناد به حرفهاي مقامات انتظامي تهران) واون شخصي هم كه ازبالاي پل افتاد،اين كارهم توسط يك فرد منافق انجام شد تا به قول شما پروژه كشته سازي تكميل بشه!
سوال ازآقاي ناشناسي كه ميگفت سايت كلمه نظرات مخالف رو درج نميكنه:آيا زماني كه خلخال ازپاي يهودي توسط ياران علي درآورده شد به دستور مستقيم خود حضرت بود؟البته كه نه، ولي واكنش آن حضرت چي بود؟غيرازاين بود كه ازخدا تقاضاي مرگ ميكرد كه در زمان حكومت او به انساني كه با او همكيش هم نبود ظلم شده بود!
اگه شما اين حكومت رو با حكومت علي مقايسه ميكنيد و مولفه هايي ازاين رو با اون تطبيق ميديد اين مولفه ازاون حكومت رو(كه ظلم به هرانساني فارغ از دين و آيينش ناروا است)با اين حكومت مقايسه ميكنيد؟
ازديدگاه شما دريك كشوري امنيت به خطر بيفته،به كسي ظلمي بشه،خون ناحقي ريخته بشه،
ازچه كسي يا كساني بايد سوال وجواب نمود؟چه كسي يا كساني بايد مانند مولايمان علي(ع) ازخدا تقاضاي مرگ بكنند؟چه كسي يا كساني سكاندار كشتي اين نظام هستند؟آيا ازديدگاه شخص شما ميتوان از مقامات بالاي حكومتي سوال وجواب نمود واينها رو با انتقاد به راه راست هدايت نمود يا كه نه اينها انسانهاي فرا قانوني يا فرازمينيند؟
به نظرشما ما چرا انقلاب كرديم؟آيا غير ازاين بود كه حكومت شخص رو به حكومت مردم تبديل كنيم؟غير ازاين بود كه هرشخص حكومتي كه خلافي مرتكب شد رو به زير بكشيم وآدم يا گروه با صلاحيتتري رو وارد اين عرصه سخت يعني سياست بكنيم؟
باتوجه به اينكه خداوند در قرآن فرموده كه قوم ظالم هدايت نميشه ولي ما بازهم اميدواريم براي بازگشت به روزهايي كه شهيد بهشتي ميتوانست با حزب توده( كه دين رو افيون توده ميدونستند)مناظره كند و حتي خيلي ايده آلتر حرف شيهد مطهري كه درمقابل دپارتمان اسلامي بايد دپارتمان ماركسيستي وجود داشته باشه تا مكتب اسلام در كنار مخالفان خودش پوياتر بشه.
برات دعا می کنم که دیگه به بند کشیده نشی
آمین یا ربّ العالمین
اقای نوری زاد سالها برای این سیستم در روزنامه کیهان سینه میزد
جناب آقای نوریزاد،
خواهش میکنم به من اجازه بده که شما را برادر خطاب کنم،
پس ای برادر عزیز، ســـلامم را بپذیر، من تمام نامه ها و دیگر مقالات و مطلب های ترا خواندم وپیش خود ترا از جمله مردان همراه در اطراف امام حسین(ع) مجسم میکنم ، واز طرفی افسوس میخورم که چرا دولت ها بجای این وزیران بی لیاقت که حرف زدنشان در داخل و خارج مردم را به خنده وامیدارند استفاده نکرده اند، ترا که هم سواد فارسی بالایی داری و هم زبان بین المللی اینگلیسی آشنایی کامل داری و همچنین از قلم وانشاء اینچنینی برخورداری،( برای دوستان کاربر به عرض میرسانم : جناب نوری زاد در امریکا تحصیل کرده و پس از انقلاب به کشور برگشته و در سیستان و بلوچستان و نیز بشاگرد در استان هرمزگان که بطور یقین از “بشــاگرد” محروم تر در کل ایران نداشتیم ) خدمت کرده و بقیه را مثل راوی روایت فتح و… را همه میدانند،
اما بعد پیش خود فکر کردم چگونه آنکه در سازمان ملل هاله می بیند و کسی در این 6سال در رابطه با اشتغال ،تورم ،رشد اقتصادی و… از همه مهمتر از 84 تاکنون لیست مفسدین اقصادی که در جیبش بوده و تا چند روز دیگر دقیقا” 6سال دنبالشان کرده و حتا یک نفر را هم پیدا نکرده و لذا مجبور شده وزیر میلیاردر ومعاون اول ترییاردر و… و وزیران را با خانواه های سببی و نسبی بکار بگمارد و در این مدت کسی یک مصاحبه و یا دریک سنخنرانی از ایشان حرف راستی از او نشنیده چگونه میتواند هم کاسه شود و از آن گذشته مگر برادر عزیزم جناب آقای نوری زاد میتواند وارد جلسات دولت دروغ و تزویر شود، پس ای برادر با وجود اینکه دلم ودل 80 درصد مردم ایران برای شما و نامه ها و مقالاتت تنگ میشود ، خدا پشت و پناهت باشد آسوده به سوئتت برگرد که زندان ها دانشگاه شد و قبرستان ها هم آبادتــــــر.،
بسیار زیبا بود. درود به شرف نوری زاد عزیز. یا حسین میرحسین
درود بر نوری زاد عزیز .انسانهای شجاع وازاده که گذشته خود را نقد کنند در تاریخ کم است .و همان انسانها بهترین هستند .مانند حر .رهبری نشان داده که خر کج سوار و به جلو حرکت میکند .و شجا عت اعتراف به گناه را ندارد و نمی تواند مانند امام خمینی جام زهر بنوشد .
به نام خدای امام بر حق ما خامنه ای.برادر عزیز و همسنگر سابق سلام.خواستم دو نکته را بگویم.اول در مورد حجاب من هم مانند شما با اینکه با زور هموطنان را به سوی حجاب متمایل نکنیم موافقم اما برادر من این در خواست شما از رهبری یعنی اینکه رهبری بر خلاف قانون اساسی باید عمل کند تا نظر شما عملی شود بر طبق قانون حجاب اجباریست و دولت ها به عنوان مجری فانون باید این اصل رو اجرا کنند شما از یک طرف میگید رهبری دیکتاتوره از یک طرف هم میخواید قانون اساسی رو اجرا نکنه!اگر اعتراضی دارید به مردمی بگویید که به قانون اساسی رای دادند نه رهبری!
در مورد ملاقات با اقایان موسوی و کروبی هم باید بگویم جالبه شما از نایب امام زمانتان(این را 20 سال شما و رهبرانتان و امثال شما گفته اید)توقع دارید به ملاقات اینها برود ولی همین توقع را از موسوی و کروبی نداشتید!!!با اینکه اگر حافظه شما یاری کند رهبری در چند روز اول اعتراضات شما به دیدن موسوی رفت و از اون خواست که بر اساس قانون اعتراض کند که رهبرتان فردا جواب این کار رهبری را با غرور داد و علنا دشمنی خودش را با نظام ثابت کرد و باز از بزرگواری رهبر ما همین که باز هم به اقایان فرصت بازگشت دادند ولی رهبرانتان بسیار لجوج تر از ان بودند که حق را قبول کنند.اقای نوریزاد خوشحال میشوم و بگویید ایرادات جنبش مطبوع شما در چیست؟اصلا تا به حال اشکالی در این جنبش دیده اید؟ایا موافق تجمع گوگوش تا سروش تا ایت الله صانعی هستید؟ایا شعارهایتان را قبول دارید؟اگر پیروز شوید چه نوع حکومتی را سر کار میاورید؟اگر همین سیستم را قبول دارید بگویید نام رهبر مطبوع شما برای پذیرفتن پست رهبری چیست؟اصلا نظرتان درباره اینده سران نظام چیست ایا انها را محکوم و اعدام میکنید؟و هزاران سوال دیگر .یا حق.
یادم می آید که در نوجوانی و در اوایل انقلاب طالقانی بزرگوار با سفیر کوبا که فردی کمونیست بود درباره ی اسلام طوری صحبت کرد که او گفت اگر اسلام این است پس زنده باد اسلام ومن که یک نوجوان تازه کمونیست بودم ،اشک به چشمانم جاری شد.حالا نوری زاد عزیز هم باز همان اشک را به چشمانم جاری ساخت. درود بر تو.
آنگاه تمثیل وار کشیدی عبای وحدت بر سر یاران روزگار.
جاهست بیش وکم آزاده را
که تیغ کشیدست بر ستم؟
جا هست بیش وکم؟ محمد؟
خانم تارا عزیز با حرف هایت موافقم ولی عزیز
آنها آن دنیا جواب کارهای خودرا می دهند ما هم جواب کارهای خود نماز وچادر ما به خاطر خودمان است نه آنها
درود بر تو ای آزاد مرد
ای کاش این رهبر فرزانه بفهمه که خیرشو میخوای
ولی حیف که قدرت جلوی چشماشو گرفته
یـــــــــــــــــــــــــــــــــا حسیـــــــــــــــــــــــــــــن میـــــــــــــــــــــــــــــــر حسیـــــــــــــــــــــــــــــن
بیانیه؛ تظاهرات 22 خرداد با دهانی باز و مشت های گره شده
بیانیه جبهه متحد دانشجویی
…… اینک بمناسبت سالگرد راهپیمایی باشکوه خرداد سال ۸۸ ، جبهه متحد دانشجویی از هموطنان عزیز درخواست می کند که در حد توانایی در همه خیابانهای وسیع شهرهای بزرگ ایران با دهانی باز و مشتهای گره شده شعارهای ساختار شکنانه را ندا دهند ، تا بر همگان روشن شود که دیگر مردم جدایی مذهب از حکومت را برای رسیدن به آزادی و دموکراسی تنها راه حل برای کل کشور می دانند.
*****
خردادماه ماه سرنوشت بار دیگر فرا رسید. انتخابات ۲۲ خرداد سال ۱۳۸۸ یادآوری وحدت ۳ نسل از مردم ایران می باشد که برای آخرین بار نظام جمهوری اسلامی را آزمایش کردند که آیا با اصلاحات و انتخاب دولتی که تایید رهبری را ندارد تغییری در سیاست نظام بسود مردم پیش می آید یا اینکه باید دل به تغییر ساختار نظام داد ؟ نتیحه شمارش آرا که حاکی از تقلب میلیونی نظام حکومتی بود ، موجب راهپیمایی میلیونی مردمی در ۲۵ خرداد گردید که ثابت کند رای خود را به دولت فریبکار و وابسته رهبری و سپاه نداده است. در نتیجه جنبش سبزی که براه افتاد از سویی موجب ترس و وحشت حکومت و دولت جدیدش شد و از سویی دیگر به اهرم فشاری برای سران اصلاح طلب تبدیل شد تا به چانه زنی برای تعویض دولت بپردازند، اما چون حکومت کودتایی قصد آشتی نداشت دست به دستگیری ، تیراندازی پراکنده و هدف دار برای ارعاب و کشتن مبارزان ، شکنجه ، زندانی کردن و اعدام وسیع زد . موج دستگیریها که با استفاده از نیروی انتظامی ، امنیتی ، سپاه ، بسیج و لباس شخصی چنان بود که علاوه بر بازداشتگاهها و زندانهای موجود، مجبور به استفاده اماکن دولتی همچون وزارت کشور و نیز مکانهای غیر بهداشتی همچون کهریزک و مشابه نیز شد که شرح جنایات آنها در سراسر جهان منتشر گردید.
من از صمیم دل سر تعظیم فرود مبآورم در مقابل مردانگی این دو اسطوره مردانگی – محمد نوری زاد و مصطفی تاجزاده
در بند آن مباش که نشنید یا شنید
پارادوکس عجیب برای من این است که آقای نوری زاد با بر شمردن این همه جنایت چطور و بر چه مبنایی هنوز خامنه ای را رهبر گرامی یا محترم یا شریف خطاب میکند؟ این کلمات آیا مفهومی غیر از آنچه ما میفهمیم دارند؟
اردشیر امیرارجمند مشاور ارشد میرحسین موسوی گفته است: “سخن از آشتی ملی و انتخابات آزاد تا هنگامی که روندها و روش ها عوض نشده و رهبران جنبش در زندان هستند و اجازه فعالیت آزادانه ندارند بی معنی است” .
اردشیر امیر ارجمند ۲۲ خرداد امسال را “آزمونی” دانسته که نشان خواهد داد آیا حکومت معترضانی را که “خواسته های خود را به مسالمت آمیز ترین شکل ممکن نشان می دهند” تحمل می کند یا نه.
برادر بسیجی! قبول این دردها تلخ است تا کی می خواهید همه چیز را موجه و خوب جلوه دهید . بیایید ببینید مردم کوچه وبازار چه می گویند کاری به نوشته نوری زاد نداشته باشید. رهبری به هیچ عنوان به دیدار موسوی و کروبی نرفتند بلکه بر عکس ، یک نفر از طرف خامنه ای به دیدار مهندس آمدند و گفتند که رهبری فرموده اند می خواهید چکار کنید . مهندس و کروبی طرح هیات چند نفره مرضی الطرفین را برای برسی موضوع تقلب در انتخابات را پذیرفتند اما متاسفانه ترکیب این اعضا به خواست رهبری تغییر و همان کسانی که در روند این تقلب نقش داشتند مثل جنتی و یزدی و …. دوباره مسئول بررسی این موضوع مهم شدند ودریغ از گنجاندن یک نفر از طرف کروبی و موسوی در این هیات . در مورد جنبش نیز بعرض برسانیم که در دنیای امروز ، کسی بر کسی ولایت ندارد تنها خداست که ولی است ما بقی از صغیر و کبیر باید تابع قانون باشند و لاغیر .
چه راحت كشتن آدميان بيگناه توجيه ميشود …
آقای مهدی ایراندوست. کاملا” درسته. مفهوم بغیر از آنست. به عنوان اول نامه هم خوب دقت کن (سلام به محضر شریف رهبر گرامی ما، حضرت آیت الله خامنه ای) حتی این “ما” در این عنوان مفهوم دیگه ای داره.