سایت خبری تحلیلی کلمهhidden pichidden pichidden pichidden pichidden pic
  • صفحه اصلی
  • » کتاب به جای خشونت، و یادی از شهید همت...

کتاب به جای خشونت، و یادی از شهید همت

چکیده :بارها و بارها به یاد نخستین کسی می افتم که میان آن همه محرومیت و خشونت و نفرین و نفرت به مراسمِ «شکستنِ پسته و خوردن کتاب» دعوتم کرد… آرزو می کنم که ای کاش «آن روزها» بزرگتر بودم. کاش می توانستم همه ی فامیل را جمع کنم و به میهمانی آن «پاسدار وطن» ببرم و از آنها بخواهم در کنار هم کتاب خواندنم را نگاه کنند ....


کلمه- آمنه کشاورز: دقيقا سي سال قبل. خانه ی پدری و پدربزرگ ها. بجز پدرم که اهل سیاست نبود و سرش به کار خودش گرم بود، باقی عموها در یکی از احزاب مخالف جمهوریِ اسلامی عضو شده بودند. هر بار هم که به خانه ی ما می آمدند و سخنی از آنها می شنیدم، ماجرای ظلم هایی بود کع به ما می کنند و حقی که از ما خورده شده است. فضای غالبِ خانه و طایفه و حتی محله همین بود. کلاً میانه ی خوبی با  نظام نداشتند و از شما چه پنهان هر روز آرزو می کردند سقوط کند.

حتی یادم هست که یکی از همسایه ها رفته بود کمیته و گفته بود که ضد انقلاب به خانه ی ما، رفت و آمد دارد. پدرم را هم یکی دو هفته گرفتند.

در فضای آن خانه و آن محله، منِ هفت، هشت ساله، هیچ وقت جرات نکردم که از «او» بگویم. هیچ وقت جرات نداشتم نامش را ببرم و به عموهایم و دایی ها بگویم: «پاسداری» که من می شناسم با پاسداری که آنها می گویند یکی نیست. می ترسیدم. می ترسیدم چیزی بگویم و من یا «او»، شاید هم هر دو را قربانی خشونت کنند …

«او» كه بود ؟

مدرسه نرفته، خواندن و نوشتن را بلد بودم و همه ی کتاب های برادرهای بزرگترم را خوانده بودم. همه یعنی چند جلد کتاب کهنه ی رنگ و رو رفته، با ورق های کاهی و اغلب ریخته و نیمه ناتمام.

از دبستان و کتابخانه ی دبستان، فقط سعدی را یادم می آید که لابه لای چند کتاب دیگر، روی تاقچه ی اتاق مدیر، خاک گرفته بود و مثلاً کتابخانه ی مدرسه آنجا بود. پدر یکی از هم کلاسی هایم دبیر بود و ضامن ام شد و کلیات سعدی را از ناظم مدرسه چند روزی به امانت گرفتم. ناظم که گویی به اکراه به این کار تن داده بود، چند بار تذکر داد که پاره اش نکنم و چندین بار هم یادآوری کرد که خواندن این کتاب برای من هنوز زود است و نصیحتم کرد که فهمیدنش برایم کار سختی است و مثلاً نوازشم کرد که این کتاب برای تو سنگین است و هزار سفارش که مبادا خط خطی اش کنم.

کلاس اول دبستان را با كليات سعدي سر کردم. تعجب نکنید، تنها کتابخانه ی شهر تعطیل شده بود و کسی هم در شهر کوچک ما کتاب فروشی نمی کرد و اگر هم می کرد، کسی نمی خرید و اگر کسی هم می توانست بخرد، آن یک نفر من نبودم.

به دوم دبستان که رسیدم، با «او» دوست شدم. یادم نمی آید، از چه کسی اسمم را شنیده بود و کِی سراغم آمد و حتی فراموش کرده ام برای اولین بار او را کجا دیدم.

«او»، ماههای اول خودش برایم کتاب می آورد. هر چند روز یک بار و هر بار دو کتاب. یکی دو بار هم خلاصه ی کتاب هایی را که می خواندم، برایش می نوشتم. گاهی هم می خواست که خودم هم داستانی سر هم کنم و برایش بنویسم. از شما چه پنهان همان اندازه که خواندن برایم شیرین و راحت بود، نوشتن برایم سخت بود تلخ .

کتاب خواندن ام که بیشتر شد، یک روز دستم را گرفت و با خود به ساختمانی در همسایگی مدرسه برد. نام ساختمان هم به خوبی یادم نیست، چیزی شبیه ستاد یا روابط عمومی، شاید هم کمیته، تدارکات، ستاد مشترک ! واقعاً یادم نیست. آن روزها این کلمه ها را اصلاً نمی شناختم.

آن روز «او » در ِ یکی از اتاق های ستاد، را برویم باز کرد. انگار در بهشت را برایم باز کرده بودند. از روی بسته های خرما و پسته های خامی که بسته بندی شده بودند ، پریدم و خودم را به کتاب ها رساندم. یک عالمه کتاب و این برای من یعنی آخرِ دنیا. اولین کتابی را که دستم گرفتم شروع کردم خواندن. اصلاً فراموش کرده بودم کجا هستم و چرا آنجا آمده ام. حتی حضور «او» را هم فراموش کرده بودم .

نزدیک شدنش را نفهمیدم، اما گرمی نگاهش را روی صورتم احساس کردم و اغراق نیست اگر بگویم الان هم همان گرمی نگاه را احساس می کنم. – بعضی نگاهها هیچ وقت تمام نمی شوند.

مهربان تر از همیشه گفت: هر بار فقط دو کتاب. پسته هم دوست داشتی بشکن و بخور. ولی یادت باشد پسته ها و خرماها را باید بفرستیم جبهه …

روزها گذشت . حالا دیگر محرَم آن بهشت گم شده بودم. هر بار کلید آن اتاق جادویی را از«او» می گرفتم و سراغ کتاب ها می رفتم و مراسم خوردن کتاب و شکستن پسته تکرار می شد. یکی دو ماه بعد ، برادرم را هم به مراسم کتاب و پسته دعوت کردم، که او هم دست کمی از من نداشت …

یکی از همان روزها، چیزی شبیه نشریه برایم آورد که یکی از قصه هایم در آن چاپ شده بود- شاید هم چاپ کرده بود ـ . نشریه ای تک رنگ، با کیفیتی پایین و مثلاً جلدی سبز رنگ .

کلاس سوم که رفتم ، به خاطر چاپ آن قصه ، در مراسم بازگشایی مدرسه، توسط فرماندار – شایدم بخشدار- تشویق شدم و یک عدد «مداد پرچمی پاکن دار» جایزه گرفتم. آن روزها داشتن مداد پرچمی پاکن دارِ اصل ! برای من یک آرزو بود. سالها بعد در دانشگاه فهمیدم که آقای فرماندار هم آدم مشهوری شده است و هنوز هم فرهنگی است.

آخرین باری که «او» را دیدم، اجازه داد یک کتاب را برای همیشه برای خودم بردارم. همین اندازه یادم می آید که کتابی بود از محمود حکیمی، در قطع جیبی. موضوعش هم خاطرات یک پزشک در آفریقا بود. ما باید از آن شهر مرزی می رفتیم! و دیگر او را ندیدم. آن کتاب و دو جلد نشریه ای که برایم آورده بود در حین اسباب کشی گم شدند. از یاد آن « برادرِ پاسدار»، از کتاب هایی که برایم می آورد و از آنچه برایش می نوشتم، نام قصه ای را یادگاری دارم که چاپ شده بود؛ «آزادی».

اين روزها كه خاطره هایم از «او» جان گرفته اند، بارها و بارها به یاد نخستین کسی می افتم که میان آن همه محرومیت و خشونت و نفرین و نفرت به مراسمِ «شکستنِ پسته و خوردن کتاب» دعوتم کرد… آرزو می کنم که ای کاش «آن روزها» بزرگتر بودم. کاش می توانستم همه ی فامیل را جمع کنم و به میهمانی آن «پاسدار وطن» ببرم و از آنها بخواهم در کنار هم کتاب خواندنم را نگاه کنند. کاش می توانستم آنها را به گرمی نگاه «آن برادر پاسدار» دعوت کنم. کاش بزرگتر بودم و بزرگترها را با نگاه گرم اش آشتی می دادم .. کاش …

اين روزها ، خاطره هايم جان گرفته اند و من دیگر آن دختر کوچک دبستانی نیستم و ترسي از خشونت برادر بزرگ هم ندارم . آرزو مي كنم هم رزم های باکری کمی همت کنند و آن ها هم شهید « همت » را به یاد بیاورند.


3 پاسخ به “کتاب به جای خشونت، و یادی از شهید همت”

  1. بسیجی همیشه سبز گفت:

    عالی بود .

  2. ناشناس مسلمان گفت:

    تبارك الله فيك
    درود بر همه‌ى شهداى راه اسلام و ازادى
    اى كاش خاطرات اين شهيد بزرگوار رو از زبان همسرشون هم نقل مى‌كرديد
    اللهم عجل لوليك الفرج

  3. یک ایرانی گفت:

    ان همه اخلاص و ازخود گذشتگی وایمان واحساس حضور خدا دیگه در میان مردمان نیست.بمانند کبوتری که بهش سنگ بزنی پریده . ایران با زخمهایش تنهاست ومن و من ها بی تفاوت نگاهش می کنیم.نمی خواهد بهم بیافتیم اوآسمان آبی میخواهداما فرزندانش برای فردا که باز میخواهند بی ثمر بهم بیفتند لحظه شماری میکنند.کاش فرداها چنین نبود.خدایا کاش با ایران و ایرانی آشتی میکردی.کاش.