نگران تو چه اندیشه و بیم از دگران اش…
چکیده :حکومتی که بیانیه نوشتن های تو را مسخره می کرد، حکومتی که تو و مهدی کروبی را مطرودینی بی طرفدار می دانست که مردم از شما روی برگردانده اند، حکومتی که جنبش سبز را مرده و تمام شده تبلیغ میکرد، چنان از دست تان به ستوه آمده که راهی نمی بیند جز آن که دروغگویان و متقلبان و نان به نرخ روز خورهای اش را بفرستد تا بر منابر و مجالس حکومتی عربده تکفیر زنند و مشتی اراذل را سیم دهد تا جمع شوند و فریاد مرگ سر دهند و زندان بانان اش را بفرستد تا خانه های تان را برای تان زندان کنند....
کلمه- شهاب خضرایی: آن روز که از خانه باکری حضور دوباره ات را آغاز کردی نمیدانستیم که پای در راهی گذاشته ای که گر چه سبز است، اما باید در آن میان خون رفت. آن روز عده ای خندیدند و عده ای شعار آزادی ای را که با باکری ها و همت ها آغاز می شد خوش نمی داشتند. باکری ها و همت ها و خرازی ها و ستاری ها و … مردان روزگار جنگ و جهاد بودند، مردان روزگار سخت دهه شصت، مردان تاریخی که تاریخ نویسان رسمی از آن ها چماق سرکوب و تثبیت برای خود ساخته بودند. تو اما باید می آمدی تا قهرمان های آزادی و رهایی ملتی را از چنگال ناخدایان استبداد بستانی. تو باید می آمدی تا جان انقلاب را، جان جنگ را، در کالبد آزادی و زندگی زنده کنی.
آن روز اما ما نمی دانستیم که آزادی ای که تو در راه اش پا گذاشته ای، از آزادی ای که خاتمی برای مان میگفت متفاوت است. که اگر اولی را با حماسه دوم خرداد آغاز کردیم و هشت سال نشیب و فراز و تلخی ها و شیرینی ها و سختی ها و خوشی های اش را آزمودیم، آزادی ای که تو از آن دم میزدی و پا در راه اش گذاشته بودی،باز هم مثل خودت، آزادی ای از جنس جنگ بود، جنگ با دشمنان آزادی. ملتی و کشوری داشت باز به ویرانی و تاراج می رفت، این بار به دست دشمن داخلی، و باز باید تو قدم به میدانی میگذاشتی. تویی که سال ها دور از میدان سیاست ات می پنداشتند، تویی که میگفتند به عزلت نشسته ای، تویی که شهید زنده ای، تویی که میگفتند دیر آمده ای…
تو آمدی، هر چند دیر. و ذره ذره، ما را دیگرگون کردی. تو همچون جوانی نوآموز مشتاق شنیدن بودی و می آموختی. حرف های جوانان و دانشجویان را می شنیدی، چنان که آدم ها فراموش می کردند دارند مقابل کسی حرف می زنند که از بهترین مدیران این کشور است و سخت ترین بحران مدیریتی این کشور یعنی جنگ را اداره کرده است. تو از جوان و پیر و زن و مرد و عامی و متخصص مشورت میخواستی و حرف ها و پیشنهادها و انتقادات همه را می شنیدی، چنان که همگان فراموش می کردند تو نخست وزیر این مملکت بوده ای و رئیس فرهنگستان هنری، و بسیار بیش از آنها تاریخ خوانده ای و تئوری میدانی و ادبیات خوانده ای و نقاشی کشیده ای و … تو اما برای همه گوش بودی و میشنیدی، چنان که مردم فراموش کردند در مملکتی زندگی میکنند که کار مسئولان آن تنها سخنرانی کردن و رهنمود دادن است و کار خطیبان آن تنها بر منبر وعظ رفتن و یک سویه و یک تنه خطابه کردن. تو شنیدی و خود نیز جوانتر شدی. و ما را قدم قدم با خود دیگرگون کردی و پخته تر کردی و به راهی کشاندی که به قول خودت پیران ما را جوانتر و جوانان ما را پخته تر کرد…
آن روزها که تازه آمده بودی و هنوز موج سبز اوج نگرفته بود، بچه ها به شوخی می گفتند که می ترسیم این طور که میرحسین روز به روز محکم تر میشود و صریح تر میگوید، انتخابات بگذرد و به جای رئیس جمهور شدن، گوشه ی زندان بیافتد. آن روز گفتن این حرف فقط بچه ها را می خنداند، آن قدر که دور و بعید می نمود. آن روز هنوز ۲۲ خردادی نشده بود که اس ام اس ها و تلفن ها را قطع کنند و به ستادها بریزند و بزنند و ببندند و ببرند و طلیعه ی کودتای انتخاباتی شور و شوق را در سینه ها بمیراند و ترس و خشم را بر جان مردم بیاندازد؛ آن روز هنوز ۲۵ خرداد نشده بود تا راهپیمایان سکوت خیابان ها را عرصه بلندترین فریاد اعتراض سکوت خود کنند و مدنیت مطالبه حق و رای شان را از حاکمیت به جهانیان نشان دهند؛آن روز هنوز ۳۰ خرداد نشده بود که جانیان مردم را در خیابان ها با چوب و چماق و قمه و دشنه و تیر و تفنگ به خاک و خون بکشند و بگویند خون مردم پای خودشان است که حق شان را مطالبه میکنند، و پای کاندیداهای شان است که از رای و حق مردم کوتاه نمی آیند؛ آن روز هنوز فاجعه کوی تکرار نشده بود، آن روز هنوز واژه «کهریزک» به قاموس قساوت های جهان افزوده نشده بود،آن روز هنوز کسی خیال نمیکرد که حاکمانی که حضور آنها را برای نمایش دموکراسی می خواهند رای شان را در روز روشن خواهند دزدید، چه برسد به شهیدان شان را…
آن روزها -که همچون سالیانی دور در خاطره جمعی ملتی می ماند- کسی نمی پنداشت میرحسین، میرحسینی که هنوز میان افراد و جناح های سیاسی دعوا بود که بالاخره کاندیدای «نظام» است یا نه، میرحسینی که آدمها زیر سابقه اش، زیر دینداری اش، زیر اخلاق اش، زیر «نام» اش پناه میگرفتند اسیر حبس و حصر نظام شود. آن روزها هنوز ملتی خو نکرده بود که از نظام جمهوری اسلامی تنها به جا ماندن نامی را ببیند، کالبدی تهی از روح، اسمی بی رسم. نظامی حکومتی و حکومتی نظامی، که می ترسد و می ترساند، تنها است و «جمع» شدن ملتی را، «با هم بودن» مردمی را روا نمیدارد، افسرده و بی جان است و خوشی و نشاط و حیات و سرزندگی مردمانی را خوش نمیدارد. آن روز اینها را ندیده بودیم، و به شوخی، از روزی میگفتیم که تو نه رئیس جمهور ما، که شیرمردی هستی که ناتوان از حبس صدای انتقاد و اعتراض ات به حبس و حصر در افکنده اند.
امروز اما آن خواب و خیالی که به شوخی می مانست، همچون کابوس های بسیاری که به خواب هم نمی دیدیم، به حقیقت پیوسته است. حکومتی که بیانیه نوشتن های تو را مسخره می کرد، حکومتی که تو و مهدی کروبی را مطرودینی بی طرفدار می دانست که مردم از شما روی برگردانده اند، حکومتی که جنبش سبز را مرده و تمام شده تبلیغ میکرد، چنان از دست تان به ستوه آمده که راهی نمی بیند جز آن که دروغگویان و متقلبان و نان به نرخ روز خورهای اش را بفرستد تا بر منابر و مجالس حکومتی عربده تکفیر زنند و مشتی اراذل را سیم دهد تا جمع شوند و فریاد مرگ سر دهند و زندان بانان اش را بفرستد تا خانه های تان را برای تان زندان کنند. همان خانه هایی که گفته بودی باید قبله شان کنیم. همان خانه هایی که گفتی باید از آن ها شروع کنیم، تا با هم باشیم، تا نترسیم،تا جمع باشیم، تا مجتمع شویم، تا بنیان های واقعی اجتماع را امروز در دل های مان بنا کنیم، برای روزی که ساختارهای صوری مستقر را با حضورمان به سخره بگیریم و قدرت مردم را،قدرت با هم بودن را،قدرت حق خواهی و حقیقت طلبی را نشان شان دهیم. خانه هایی که حکومت از آن ها می ترسد، چون نمیتواند در آنها نفوذ کند. و چون نمیتواند در آن ها نفوذ کند و آنها را کنترل کند، آنها را در حبس و حصر خود میگیرد. دیکتاتور همه شهر را برای خود می خواهد، و وقتی نمیتواند، از شهر برای همه زندانی میسازد. میرحسین! تو در زندان خانه ات تنها نیستی. امروز همه ی این شهر، همه ی این کشور زندانی زیاده خواهان و تمامیت طلبان اند…
میرحسین! نمیدانم در آن خانه ای که امروز قبله دل ها است هستی، یا نه، از آن جا برده اندتان و به همین خاطر است که میگویند چراغ ها خاموش است. میرحسین، نمی دانم در خانه ات یا هر کجا که هستی چه میکنی. قرآن میخوانی؟ باز طرحی دیگر برای بیانیه ای تازه میزنی، و در خیال ات، روی کاغذت با ما حرف میزنی؟… میرحسین، هر کجا که هستی و هر چه که میکنی، بدان که این روزها تصویرت از جلوی چشم ما نمیرود. عکس های روی دیوار، عکس های توی گوشی های موبایل، عکسهایی که بک گراند کامپیوترها شده اند، عکس هایی که عکس پروفایل صفحه های فیسبوک شده اند، … میرحسین، ما هم در خیال مان با تو حرف میزنیم، گهگاه گریه میکنیم، گهگاه چیزی مینویسیم، گاهی چیزی به هم میگوییم، گاهی یاد خاطرات دو سال گذشته می افتیم. میرحسین، نمیدانم خبر داری که دخترهای ات چه طور هر روز به سر کوچه ات می آمدند تا از تو خبر بگیرند یا نه. میرحسین، دختران ات در این حال، و در این کار تنها نیستند. ملتی هر روز به پای دل تا سر آن خیابان می آید و نگران تو، از میان حصار و دیوار و آهن و پاسبان، سر میکشد و ترس و نگرانی و اندوه و خشم اش بیشتر میشود.
میرحسین! میدانیم که تو از زندان بانان ات آزادتری و رهاتری. تو آزاد از ترسی، و آنها اسیر ترس های هر روزه ی خود. تا آن جا که از ترس اعلام یک تجمع،تمام نیروهای خود را به خیابان بریزند و هیبت شهر را همچون حکومت نظامی کنند. تو رهای از نیاز هستی، و نیاز این دنیاپرستان و قدرت طلبان به قدرت دو روزه دنیایی و ثروت های مافیایی شان چنان است که برای رهایی از آن ناچار اند با تمام مردم و حتی فرزندان خود در بیافتند. میرحسین تو از این ترس ها آزاد و از این نیازها رهایی. اما فرزندان تو نخواهند گذاشت حبس و حصر ظاهری تو هم برای این زندانبانان ترسان و اقتدارگرایان نیازمند ارزان تمام شود. نگران تو چه اندیشه و بیم از دگران اش؟ امروز و فردا اگر از تو با ما نگویند خود به تو سر خواهیم زد. که مگر نه این است که ما این راه سبز امید و آزادی را با تو و به یاد جنگ آغاز کرده ایم.














همه بسوی تو میاییم میرحسین بزرگ
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در کار
این حاکمیت رسوا-چونان فراعنه- ملت متحد و همدل ما را صدپاره کرد و تخم نفاق و تفرقه را در سرتاسر ایران زمین کاشت. یکی را چپ نام نهاد و سرکوب کرد، آن یکی را راست و لیبرال. یکی را منافق نامید و دیگری را ملی.. وبر همگان تیغ جنایت و رذالت کشید. براستی که هیچ دشمن بیرونی و درونی نمیتوانست اینچنین کشور ما را بورطه نیستی و نابودی بکشاند. اما خوشبختانه جنبش سبز مردم ایران از راه رسید تا این سیاهی هارا از چهره میهن پاک بکند
به توصیه میر، فقط صبر و در عین حال استفامت وگوش به زنگ شورای هماهنگی رسا و عمل بر اساس آن
اشك ما در آورديد!
دلمان براي ميرمان تنگ شده!
وقتی در سال 1368 مرجعیت از نظام رهبری(“مرجعیت از اصول مسلم و مبرهن فقهی و دینی بوده و در قاب رأی “باشد؟! “و یا “نباشد؟!” نمی گنجد”) و پست نخست وزیری از نظام قانون اساسی حذف گردید ، امروز اخلاق ?! ، تابوت ضدارزشها و بی دینها و بی قانونی ها و هتک حرمتها و عوامفربیها قدرت برای حفظ قدرت نامشروع میشود ، و چه زیبا و بجا ، شهید” دکتر علی شریعتی “می گوید : به شهادت تاریخ می گویم ، هرگاه روزگار خواسته تفکر فاسدی را رسوا کند ، به او قدرت مطلق داده است ، وچه رسا کلام الله مجید می فرماید:خداوند بر دلهای آنان ، و بر شنوایی ایشان مهر نهاده وبر دیدگانشان پرده ای است و آنان را عذابی بزرگ است .
به تو سر خواهیم زد…
میرحسین عزیز اگر برایت اتفاقی بی افتد چه؟؟؟ خودم رو هرگز نمی بخشم….
تو برای من و برای همه ی فرزندانت تا پای جان ایستادی…
ما چه کرده ایم برایت؟؟
میرحسین عزیز شرمنده ام…. میرحسین عزیز این روز ها به عکسی که از 2 سال پیش در اتاقم نصب کردم بار ها نگاه میکنم… وقتی چهره ی خندان و مهربات را نگاه می کنم امید میگیرم….
دیگر سکوت نمی کنم…
ey vay