اظهارات آیت الله موسوی خوئینی ها در باره تاریخ انقلاب، تسخیر سفارت امریکا و اتهامات سردار مشفق
چکیده :من بیش از آنکه دلم برای شخصیتها بسوزد، برای مردم ایران دلم می سوزد که متهم می شوند به اینکه لیاقت ندارند کار بزرگی بکنند و در همه کارهای بزرگ این ملت یک دست خارجی وجود داشته است. آمریکایی ها کم مردم ایران را تحقیر کردند، اینها هم دائما مردم ایران را تحقیر می...
آیت الله موسوی خوئینی ها در در دیدار با شورای عمومی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران با تشریح تسخیر لانه جاسوسی به سخنان سردار مشفق اشاره کرد و گفت: این فرد در آن سخنرانی ناآگاهانه یک اعترافاتی کرده و جرائمی را پذیرفته است. ایشان فکر نکرده است که از او سوال خواهند کرد آقای سردار! شما قرار است از مملکت دفاع کنید یا انتخابات برگزار کنید؟ پس وزارت کشور و شورای نگهبان چه کاره اند؟ چون متوجه این مسئله شده سعی کرده با یک گنده گویی هایی که از قد و قواره خودش و همه اعوان و انصارش هم بزرگتر است، ذهن شنونده را از آن حرفها منصرف کند. تعدادی اسامی را ردیف کرده و گفته که این آقایان از اول با آمریکا ارتباط داشتند. از بس که در این فرافکنی عجول بوده، نگفته که اینها از پارسال وابسته شدند، گفته اینها از اول وابسته بودند. یعنی این انقلاب از اول دست کسانی بوده که وابسته بودند؟
به گزارش مجمع روحانیون مبارز، آیت الله موسوی خوئینی ها در سخنان مبسوطی که بیش از دو ساعت طول کشید به تشریح واقعه اشغال لانه جاسوسی (سفارت آمریکا) و علل و چگونگی انجام آن پرداخته و به بسیاری از پرسشها و ابهامات پیرامون آن پاسخ گفتند که حاوی نکات بسیار ارزنده و تازه ای بود که برای عموم علاقمندان بخصوص پژوهشگران تاریخ معاصر مفید و مؤثر است. از آنجا که انجمن اسلامی خود درخواست کرده بود که متن کامل آن را منتشر کند، پس از گذشت دو ماه خلاصه ای از آن را تهیه کرد لیکن به دلیل محظوراتی که داشتند.
این خلاصه را نیز نتوانستند منتشر کنند، اکنون این متن در اختیار علاقمندان قرار می گیرد.
در آینده متن کامل آن سخنرانی توسط سایتی که بنام خود ایشان راه اندازی می شود منتشر خواهد شد.
بنده به دو دلیل پذیرفتم که در خدمت شما عزیزان باشم، اول اینکه شما نسلی هستید که تقریبا هیچ کدامتان در زمان وقوع حادثه اشغال لانه متولد نشده بودید. برای نسلی مثل شما که در آن زمان نبوده، شنیدن واقعه ای که از آن زمان تاکنون یا به صورت نفیی یا اثباتی ذهنها به آن مشغول بوده و طبیعتا سوالهایی در مورد آن وجود دارد و حادثه ای است که هنوز به تاریخ نپیوسته، از زبان کسی که آن را از نزدیک دیده و در آن نقش داشته است اهمیت دارد.
این سوالها برخی به خاطر خود آن حادثه است و برخی به خاطر مسائلی که بعدها و به خصوص پس از ارتحال حضرت امام و به ویژه در این سالهای اخیر پیش آمده که ذهنها را بیشتر درگیر کرده است و این مشکل را برای امثال من ایجاد می کند که امروز اقناع اذهانی که به مسائل روز کشور درگیر می شود در مقایسه با ده یا بیست سال پیش دشوارتر است. .
هر چه سالها می گذرد و وقایعی رخ می دهد که من هم همانند شما به آن وقایع معترضم سوالات بیشتر می شود.
لذا یک دلیل اینکه این جلسه را پذیرفتم این بود که این واقعه را یک بار دیگر با یکدیگر مرور کنیم.
نکته دوم هم بحث تحریفاتی است که در رابطه با این واقعه رخ می دهد و از این پس هم بیشتر خواهد شد. هر کسی با یک غرضی، گوشه ای از این حادثه را آنگونه که خود می خواهد روایت می کند، نه آنگونه که اتفاق افتاده است و شگفت انگیز این است که این تحریف کننده های امروزی، هیچگاه فکر نمی کنند که این زمان با زمان قاجار فرق کرده است. تحریف تاریخ در آن زمان آسان بود، اما اینها گویا هنوز متعلق به همان عهد قجر اند و فکر نمی کنند حوادثی که در رسانه های جهان با جزئیاتش ثبت شده و تمام ابعاد حادثه به صورت گفتاری و تصویری ضبط شده است، قابل تحریف نیست. اما با وجود این به خود اجازه می دهند که حتی وقوع حادثه را هم به نحوی تحریف کنند. آن قدر بی پروا تحریف تاریخ می کنند که انسان به ناچار فکر میکند که نمی دانند در چه دنیایی زندگی می کنیم. دروغ گفتن هم هنری می خواهد. اما ظاهرا برای این افراد اصلا مهم نیست که فردا روز معلوم شود که حرفهاشان سرتا پا دروغ بوده و تکذیب شوند. البته مشکل تحریف تاریخ هم در رابطه با اصل انقلاب و هم در رابطه با پیش و پس از انقلاب در حال رخ دادن است که پرداختن به آن مجال دیگری می طلبد.
با مسئله اشغال لانه و تصرف سفارت آمریکا توسط دانشجویان مسلمان پیرو خط امام که خود را در اولین بیانیه به این نام نامیدند، اگر مقداری حوصله نکنید که من شرایط زمانی و فضای سیاسی – اجتماعی کشور را در آن مقطع و کمی قبل از آن را توضیح بدهم، خیلی روشن نخواهد شد که چرا یک عده ای تصمیم گرفتند کاری انجام دهند که قاعدتا به حسب عرف دیپلماتیک مقبول نبوده است و اگر کاری بر حسب عرف ناپسند بوده است، چطور یک ملت با همه عظمتش از آن حرکت آن طور گسترده و عمیق حمایت کردند؟ مردم ایران چه ذهنیتی داشتند و چه چیزی در حافظه تاریخی مردم ایران بوده است که همه آنها زمینه ساز پذیرش چنین عملی شده است؟
من در این زمینه به دلیل اینکه مسئله مربوط به آمریکا است به اولین مقطع تاریخی که ایران خاطره بسیار تلخی از رفتار دولت آمریکا داشته یعنی 28 مرداد 1332، بر میگردم. قبل از آن تاریخ هم مسائلی بوده است، اما چیزی که همیشه در حافظه مردم ایران بوده و مردم را رنج داده، حادثه کودتای 28 مرداد است که در آن یک دولت خارجی در ایران دست به کودتا می زند و یک دولت ملی و مردمی و قانونی را سرنگون می کند. این خیلی متفاوت است با اینکه در داخل یک مملکت، یک گروه سیاسی با اقدام مسالمت آمیز یا مسلحانه حکومت وابسته به گروه سیاسی دیگری را سرنگون کند. اینجا در داخل کشور، در درون خانواده یک اتفاقی افتاده است. اما اینکه یک کشور خارجی، علیه یک دولت قانونی و مورد قبول مردم یک کشور کودتا کند، مسئله دیگری است. من در آن سال 12 ساله بودم و خود نیروی سیاسی اثرگذار نبودم، اما در جریان قضایای سیاسی آن زمان بودم و با مسائل بیگانه نبودم و در همان زمان مثل بسیاری از دانش آموزان تحرکاتی هم داشتم. دولت دکتر مصدق بسیار بسیار مورد حمایت مردم بود، آن قدر در درون دلها، خانواده ها، محافل و مجالس، نفوذ داشت که ملت با همه وجود به آن علاقمند بودند، ممکن است از نظر کسانی آن دولت به نفع ملت کار نکرده باشد، اما آن مسئله ای است که به خود مردم آن کشور مربوط است، در کودتای 28 مرداد سال 1332 دولت آمریکا که یک دولت خارجی است دولتی ملی و مورد علاقه مردم را ساقط کرده و فردی را که از خشم مردم ایران فرار کرده است، به ایران بر می گرداند. این حرکات تاثیرات منفی زیادی در ذهن جامعه دارد و قلبها و دلها را آزرده ساخته و مردم را از آمریکا متنفر می سازد. آمریکا شاه را در قالب یک حکومت دیکتاتور که هیچ حق تنفس برای دیگران در داخل کشور قائل نیست، به تخت سلطنت بازگردانده است. حال اگر فرض کنیم به جای دکتر مصدق کسی را می گذاشتند که به اندازه 50 درصد دکتر مصدق اعتقاد به دموکراسی و مردمسالاری و رای و حقوق ملت داشت، ممکن بود قضیه فرق کند. اما کسی را آوردند که هیچ اعتقادی به آزادی و حق مردم نداشت و هر روز هم بر این دیکتاتوری او با حمایتهایشان افزودند وآنچنان به او اطمینان دادند که هیچ نگرانی از سرکوب مردم نداشت و به دست آنها ساواک را تاسیس کرد که واقعا یک سازمان اطلاعات و امنیت جهنمی و وحشتناک بود که تنها مردان و زنان و جوانانی که با آن سر و کار داشتند متوجه می شوند آمریکایی ها با این کارشان چه جنایتی انجام دادند. نیروهای ساواک به کمک سیا و موساد آموزش می دیدند و حتی برخی در اسرائیل دوره هایی را می گذراندند. بعد از تسلط دوباره شاه بر ایران، آمریکایی ها شروع به آمدن به ایران کردند و بر همه نهادهای قدرت سلطه پیدا کردند، تاجایی که تعداد آنها در ایران به حدود 50 هزار نفر رسید تا جایی که ملت ایران احساس می کردند که کشور مستعمره است، آنها نه تنها از خارج دستور می دادند، بلکه در داخل در همه مراکز قدرت با عنوان مستشار و در حقیقت به عنوان دستور دهنده در امور ایران دخالت می کردند و بخش عظیمی از اینها در ارتش ایران بودند به طوری که داستانهای زیادی در باب تحقیر سران ارتش ایران توسط نیروهای دون پایه آنها وجود دارد. در درون دربار هم که همه تصمیمات شاه با نظر آنها بود و بی موافقت آنها شاه هیچ کاری نمی کرد.
بعد از این مرحله از تسلط شاه، ایران به طور وسیع یک پایگاه جاسوسی برای آمریکاییها به خصوص در مورد کشور همسایه شمالی ما در منطقه شد، کشور ما پایگاهی برای جاسوسی آمریکایی ها شد و با نصب سیستمهایی که تا اعماق کشور شوروی سابق را می توانستند کنترل کنند، جاسوسی می کردند و طبعا هیچ یک از اینها در راستای منافع ملی کشور ایران نبود. از طرفی در اثر حضور این چند ده هزار امریکایی تصمیم گرفتند قانونی را با نام کاپیتولاسیون یا مصونیت مستشاران آمریکایی در ایران تصویب کنند که بر اساس آن آمریکایی هایی که در ایران بودند، هر جنایتی که در ایران انجام می دادند، در ایران کسی حق محاکمه آنها را نداشت، اینها باید به آمریکا رفته و آنجا محاکمه شوند. امام درباره این لایحه یک سخنرانی بسیار پر شور انجام دادند و فرمودند که ما مستعمره شده ایم. اگر یک سرباز آمریکایی بالاترین مقام ایران – شاید آنجا امام تعبیر شاه را هم دارد- را با ماشین زیر بگیرد، نباید در ایران تحت تعقیب قرار بگیرد و باید به آمریکا رفته و آنجا محاکمه شود. اهانت به یک ملت بدتر از این نمی تواند باشد. این قانون را در مجلس به تصویب رساندند و به دنبال همین قضیه بود که حسنعلی منصور که نخست وزیر بود و این لایحه را به مجلس برد، توسط گروهی که بقایای فداییان اسلام بودند، (محمد بخارایی و رضا هرندی و …) ترور شد.
پس از آن در زمان انقلاب، در روزهای انقلاب، وقتی حادثه 17 شهریور رخ داد، امام از آن به “جمعه سیاه” تعبیر کردند، آن رفتار وحشیانه با مردم انجام شد، کودک و پیر و جوان و زن و مردی را که نهایتا جرمشان این بود که علیه حکومت شاه شعار داده بودند، وحشیانه به گلوله بستند. با وجود اینکه آن روزها مردم هر روز در خیابانها بودند و هر روز هم تعدادی شهید می شدند این حادثه آن قدر سنگین بود که تمام ایران را بهت زده کرد و سکوتی همه جا را گرفت. چند روز بعد از آن بود که امام بیانیه ای صادر کردند و آن روز را “جمعه سیاه” نامیدند و آن بیانیه روح تازه ای در مردم دمید و مردم را به راه انداخت. امام در آنجا فرموده بودند ای کاش خمینی در میان شما بود و کشته می شد. پس از این حادثه، رئیس جمهور آمریکا بلافاصله با شاه تماس تلفنی می گیرد و اعلام می کند که ما از هرگونه اقدام شما برای برقراری نظم و آرامش حمایت می کنیم. شما در نظر بگیرید چنین اعلام حمایتی از قاتل مردم، چه احساسی در مردم ایجاد می کند. این مسائل از 28 مرداد 32 به بعد همچنان در خاطره و حافظه مردم ایران بر روی هم جمع می شود.
در یک جشن عیدی که الان درست خاطرم نیست کریسمس مسیحیان بود یا نوروز ما، در سال 56 یا 57، در شرایطی که مردم ایران عزادارند و در هر روزی جنازه های تعدادی از عزیزانشان روی دستشان است، رئیس جمهور آمریکا به ایران می آید و با کسی که مردم او را مسبب وقایع می دانند می نشیند و جشن می گیرند، شما در نظر بگیرید روح و قلب ملت ایران در این شرایط چه حالتی پیدا می کند؟!
در 13 آبان 57، در خیابان در مقابل دانشگاه مانند همه روزهای قبل تظاهرات بود و مردم از اقشار مختلف شرکت داشتند، آن روز دانش آموزان را به رگبار بستند و کشتند، بعد وزارت امور خارجه آمریکا بلافاصله در یک پیامی مشابه پیامهای قبلی، به شاه، از هر نوع اقدام نظامیان ایران برای برقراری نظم اعلام حمایت کرد. حال شما حساب کنید تعدادی دانش آموز 14 – 15 ساله کشته شوند و مردم عزادار شوند و رژیم آمریکا هم اینگونه اعلام حمایت کند.
این قدر امریکایی ها با این اقدامات و اعمالی که در طول این 3 دهه انجام داده بودند، در دل مردم ایران منفور بودند که اگر در یک جای دیگر دنیا که با ما ارتباطی هم نداشت و نزدیک ما هم نبود، اگر میان ملتی با آمریکایی ها جنگ بود، وقتی خبر می رسید که یک آمریکایی در آنجا کشته شده، مردم کاملا احساس می کردند که دشمنشان در آنجا کشته شده است، در جنگ آمریکایی ها با ویتنام، شاه از آمریکا علیه ویتنام حمایت می کرد، پخش صحنه هایی که نشان می داد چگونه خانواده های ویتنامی در جنگلها در اثر پرتاب بمبهای آتش زا توسط هواپیماهای b52، میان آتش، هراسان این طرف و آن طرف می دویدند و راه فرار هم نداشتند، نفرت از آمریکایی ها را در ایران افزایش می داد. به طوری که اولین خبری که مردم هر روز صبح پیگیری می کردند اخبار جنایات آمریکا در ویتنام بود. می خواهم بگویم زمینه نفرت از آمریکا آنقدر در میان مردم وجود داشت که در ویتنام هم که اتفاقی رخ می داد و مثلا چند آمریکایی کشته می شدند مردم در ایران خوشحال می شدند.
این مختصری از وضعیت پیش از انقلاب بود که البته بسیار جای کار بیشتر از این هم دارد. به عنوان مثالی دیگر خود حادثه 16 آذر را هم که در آستانه آن هستیم در نظر بگیرید. یک مقام آمریکایی وارد کشور شده و یک عده دانشجو می خواهند به حضور او اعتراض کنند. این دانشجویان نه اسلحه ای داشتند و نه قصد انفجاری داشتند، اما آنگونه کشته شدند. آیا در برابر این همه جنایات آمریکا یک ملت حق ندارد ابراز انزجار کند؟
به هر حال انقلاب پیروز شد. دولت آمریکا تا دیروز شاه را دست نشانده خود در ایران داشت که منافع آمریکا را در ایران و در منطقه تامین می کرد، حال مردم ایران انقلاب کردند و خارجی ها و به خصوص آمریکا بهتر از هر کس دیگری می دانستند که این انقلاب به هیچ وجه مرهون کمک هیچ دولت خارجی نبوده است و حتی همسایه شمالی ایران هم هیچ کمکی به انقلاب ایران نکرد و اساسا امام و یارانشان به هیچ وجه حاضر هم نبودند که کمکی از هیچ دولتی به ویژه از شوروی ها دریافت کنند. مردم ایران هیچ گونه کمکی از همسایه شمالی نگرفتند اما شاه هر روز مردم را متهم می کرد که این تظاهرات خیابانی و بلواها و شورشها و غوغاها مال مارکسیستها است و از آن طرف مرزها هدایت می شود، و البته همیشه در کشور ما اینچنین بوده است که هر وقت مردم بلند می شوند که مقابل قدرتها حرفی بزنند، اولین چیزی که به آنها می گویند این است که شما با خارج ارتباط دارید، از خارج پول گرفتید و از طرف آنها هدایت شدید و از این لاطائلات سر هم می کنند.
با توجه به پیروزی انقلاب، آمریکایی هم باید پیروزی انقلاب را به مردم تبریک می گفتند. مردمی که نه از آنها پول می خواستند، نه سلاح یا کمکی دیگر. آنها لااقل به رسم ادب، بعد از 20-30 سال غارت ایران؛ در برابر همه آنچه که رخداده بود یک کلمه باید دولت بعد از انقلاب را تایید می کردند، اما این کار را نکردند و هر روز شروع به غوغا آفرینی در نقطه ای از کشور کردند، در شهرهای مختلف، اهواز، کردستان، گنبد و … . از آنجا که اسلحه هم دست مردم بود و هم دست گروه هایی که با انقلاب میانه ای نداشتند، بعد از پیروزی انقلاب هر روز درگیری بود.
مردم احساسشان این بود و احساسشان هم بیراه نبود که این بلواها بدون دخالت آمریکایی ها نیست، اگر وجدان عمومی یک ملت چیزی را بگوید من تا حالا ندیدم که اشتباه کند و اگر کسی یک ملت را محکوم کند، خودش از حداقلی از درک و شعور سیاسی برخوردار نیست. ملتی یکپارچه برخاسته است و می گوید که چیزی را نمی خواهد یا چیزی را می خواهد، اینکه قبل از هر کاری آنها را متهم به هدایت شدن از خارج کنند نشان از عدم درک سیاسی است.
جالب است که بعد از اشغال لانه، از میان اسناد این مطلب بیرون آمد که آمریکایی ها طرح می دادند که ما باید از همان روشی که باعث سقوط شاه و پیروزی انقلاب شد استفاده کنیم. البته این گونه نبود که این روش را رهبران نهضت برنامه ریزی کرده باشند، در یک شهری مثل تهران تظاهراتی بود که عده ای در آن شهید میشدند. مردم به حسب سنت خود برای رفتگانشان مجلس می گیرند، از جمله مجلس چهلم. مثلا در چهلمین روز شهادت کسانی که در تهران کشته شده بودند در تبریز یک حرکت عظیمی راه افتاد و در آنجا عده ای شهید شدند. در چهلمین روز شهادت شهدای تبریز، در مشهد حرکت عظیمی رخ داد. امام در یکی از بیانیه های خود اشاره فرمودند که این اربعینات بساط شاه را در هم خواهد پیچید. آنها فکر کرده بودند که امام این حرکت را طراحی کرده است و متوجه نبودند که این یک سنت مذهبی در ایران بوده است. بر همین اساس آنها طرح داده بودند که بیاییم کاری کنیم که یک عده دانش آموز در جایی کشته شوند و بعد چهلم آنها را در جایی دیگر برگزار کنیم و آنجا هم عده دیگری کشته شوند. آیا یک سفارت تا این حد مجاز است که برای شکست یک انقلاب در یک کشور طراحی بکند؟ این به آن معنی است که اینها همانهایی هستند که در 28 مردا کودتا کردند و حال می خواهند همان کار را تکرار کنند. برای من بسیار تعجب آور بود که در آمریکا هیچ کس این سوال را نپرسید که وقتی در یک گوشه ای از دنیا مردم (درست یا غلط)، یک دولت را انتخاب کردند، به دیگران چه ارتباطی دارد که کار آنها خوب است یا بد که بعد بیایند برای ساقط کردن آن نقشه بکشند.
مردم زمانی که احساس می کردند این بلواها زیر سر آمریکا است هیچ مدرک و سندی ندیده بودند اما با درک عمومی از رفتار امریکا در طول این بیست و چند سال احساس می کردند غیر آمریکایی چه کسی این نقشه را برای ما می کشد؟ مردم با همه وجود در این بیست و چند سال آمریکایی ها را شناخته بودند و فکر می کردند این اتفاقات در ایران نمی تواند زیر سر آمریکا نباشد. بعد از تسخیر لانه و انتشار اسناد هم کاملا مشخص شد که اینها در آنجا دائم در حال طراحی برای شکست انقلاب و برگرداندن شاه بوده اند.
بر این قضایا ترور شخصیتها را هم اضافه کنید. شب و روزی نبود که به ما خبری از کشته شدن و ترور یکی از افرادمان در خیابانها و کوچه ها و ساختمانهایی که تحت نظارت داشتیم، نرسد. یعنی عوامل رژیم شاه، ارتشی یا ساواکی به خصوص در شهر تهران هنوز پراکنده بودند و در برابر جوانهای ما که ناپحته بودند، آدمهای ورزیده ای در این نوع کارها بودند، دائم دست به ترور نیروها می زدند. ترور شخصیتهایی مثل مدنی و مطهری را هم در همان زمانها داشتیم.
نکته دیگر هم این بود که دولت موقت هم دولتی نبود که با این نسل انقلابی که همه شور و شوق و گرمای انقلاب متعلق به آن بود میانه خوبی داشته باشد، من البته نمی خواهم به عملکرد دولت موقت که بسیار پر ایراد بود بپردازم، اما به هرحال رئیس دولت موقت خود می گفت که امام مثل یک بولدوزر به مسائل می پردازد و من مثل یک فولکس واگن هستم که باید یک خیابان آسفالت سر راست تمیزی باشد که در آن خیابان بروم. حال این که چنین کسی با این شرایط باید این مسئولیت را می پذیرفت یا نه یا اینکه امام به او تکلیف کردند من وارد این قضایا نمی شوم.
به هر حال این اتفاق افتاد که یک ناهماهنگی میان دولت و این نسل بود. یعنی اینها دائماً از رفتار دولت موقت نگران می شدند. به عنوان نمونه، مردمی که 30 سال از دست سازمان امنیت کشور هر چه دیده اند بلا و مصیبت بوده است، حتی اگر آب توبه هم ازآسمان بر سر همه این ساواکی ها نازل شود، نمی توانند بپذیرند که این سازمان امنیتی که تا دیروز جوانها را می گرفت و می برد آن بلاها را به سرجوانها می آورد، حال پس از پیروزی انقلاب، عهده دار مجموعه اطلاعات و امنیت کشور شود.
رئیس دولت موقت که بنده به لحاظ شخصی به ایشان ارادت بسیار هم داشتم، معتقد بود که این نیروها مثل عقربه ساعت اند و چون هویدا محورشان بوده آنچنان عمل می کرده اند اما از این به بعد که می دانند ما باید آنها را اداره کنیم اینها خوب می شوند و می توانند ماموران اطلاعاتی امنیتی کشور ما باشند. به هر حال نسل انقلابی آن روز این کار را نمی پسندید و برای او قابل قبول نبود. بدتر از آن کسی را که زمانی رئیس کل سازمان امنیت کشور بوده، می خواستند رئیس سازمان اطلاعات و امنیت بعد از انقلاب کنند. این خیلی کار نپخته و ناشیانه ای بود. من هرگز نمی گویم آنها سوء نیت داشتند، اما این اتفاقات آن نسل انقلابی را نگران می کرد که چه اتفاقاتی قرار است بیفتد.
مردم به صورت خودجوش کمیته هایی را به صورت نیم بند و بی قاعده برای اداره امور راه انداخته بودند، چون به هر حال نمی توانستند به شهربانی ها اعتماد کنند، به این دلیل که همین ها تا دیروز با همین لباس مردم را در خیابانها با گلوله می زدند، حال چگونه مردم می توانستند باور کنند که همانها با همان لباسها امنیت شهر را برقرار کنند؟ لذا به کمیته ها اعتماد می کردند. رئیس دولت موقت هم می گفت اینها بلد نیستند اداره کنند و درست هم می گفت، نیروهای شهربانی و … آموزش دیده بودند اما از نظر عواطف و احساسات مردم، قابل باور نبود که آن شهربانی که تا دیروز حافظ دولت پهلوی بود امروز از انقلاب دفاع کند، اگر شما هم آن روز بودید باور نمی کردید. این نوع تصمیمات و رفتارهای دولت، شکاف عمیقی بین مردم و دولت ایجاد کرده بود که بر نگرانی ها می افزود.
چند ماه قبل از تسخیر لانه در تابستان یک شبکه وسیع نظامی هم کشف شد که در حال سازماندهی آخرین مراحل برای انجام یک کودتا بودند که خدا خواست که کشف شد. چون ما در آن زمان نیروهای امنیتی زبردست و زبده ای نداشتیم. بعد از دستگیری اینها، معلوم شد که پیامهایشان را از طریق رادیوی فارسی امریکا مبادله می کرده اند و آمریکاییها کاملا به آنها اطمینان داده بودند که در صورت موفقیت مورد حمایت آنها قرار خواهند گرفت. البته درهمان زمان هم مدارکی به دست آمد که به آنها کمکهای مالی هم شده بود.
مجموعه این حوادث را کنار هم قرار دهید، ناگهان مردم مطلع شدند که آمریکا شاه را در داخل آمریکا پناه داده است، در حالی که از ابتدای پیروزی انقلاب تا آن زمان چنین اتفاقی رخ نداده بود. جمعی از ارتشیها، همچنین برخی از سرمایه داران وابسته به دربار و همچنین تعداد زیادی از عناصر موثر وابسته به رژیم شاه به آمریکا فرار کرده اند. اولین چیزی که به ذهن مردم آمد، این بود که شاه را به عنوان محور آنجا برده اند تا بقیه افراد فراری را دور او جمع کنند، از طرفی آمریکا هم که هنوز دولت پس از انقلاب را به رسمیت نشناخته، در نتیجه آنجا به عنوان یک دولت در تبعید اعلام موجودیت کنند و آمریکا هم آنها را به رسمیت بشناسد.
آمریکایی ها اعلام کردند که شاه مریض است و به خاطر بیماری به آمریکا رفته است. دولت موقت درخواست کرد که با اعزام پزشکان متخصص مسئله مورد رسیدگی قرار گیرد تا معلوم شود اولا اصل مسئله مریضی صحت دارد یا نه و دوما اینکه آیا مریضی به گونه ای بوده که باید شاه برای درمان حتما راهی آمریکا می شده است؟ دولت آمریکا اگر هیچ برنامه خصومت آمیزی نداشت می توانست چنین اجازه ای را به پزشکان ایرانی یا حتی پزشکانی از دیگر کشورها برای بررسی مسئله بدهد. اما آمریکایی ها هیچ نوع همکاری در زدودن این شبهه و نگرانی از خود نشان ندادند و رفتارشان به گونه ای بود که گویا مسئله اصلا ارتباطی با ما ندارد. در حالی که شاه، شاه ایران بوده و عجیب است که در خاطرات درباریان (فرح و دیگران) هست که چه پولهای گزافی از شاه گرفتند و او را برای معالجه چه جاهای بدی بردند و چه قدر تحقیر کردند، با وجود آن همه همکاری ها و خدمات که شاه به آنها کرده بود و آن همه منافع و سلطه ای که به دست شاه بر منطقه یافته بودند.
حال شما با همه این شرایط از یک طرف و آن همه تنفر مردم از آمریکا از طرف دیگر، در نظر بگیرید که عده ای به ذهنشان رسیده که فوری ترین کاری که باید انجام داد، این است که برای رساندن صدای اعتراض خود به دنیا و شاید بسیج کردن افکار عمومی مردم آمریکا علیه دولت آمریکا برای دست برداشتن از این کارها، جایی را بگیریم که حسابی در دنیا سر و صدا کند.
اینجا حادثه ای رخ داد به نام اشغال لانه یا تصرف سفارت آمریکا. در اینجا ما دو بخش داریم که باید همین اول این دو را از هم جدا کنیم.
یک اینکه یک عده دانشجو بدون داشتن کوچکترین شیء تهدید کننده در دست، نه سلاح، نه چوب، نه حتی خودکاری که فکر کنند حتی با خودکار قرار است صدمه ای به آنها برسد، با پیراهنهایی که عکس امام را روی سینه هاشان چسبانده اند و با رفتاری کاملا مسالمت آمیز وارد لانه می شوند. بنا بوده یک روز، دو روز، سه روز آنجا بمانند تا صدای خود را به گوش دنیا برسانند و سپس از آنجا خارج شوند، به هر حال ممکن است شما بگویید اینها با زور وارد لانه شده اند، اما این در دنیا خیلی مرسوم بوده که جمعیتی که مورد ستم قرار گرفته بوده و هیچ راهی برای دفاع از خود ندارند، چنین کارهایی بکنند. حتی اتفاق می افتاد که یک هواپیما را از مسیر خود خارج کرده و به یک کشور دیگر می بردند و سپس اعلام می کردند که منظور اصلی شان رساندن صدایشان به گوش دنیا بوده است که مثلا ما به فلان دولت معترضیم و سپس هم خود را تسلیم می نمودند و آسیبی هم به کسی نمی رساندند.
آمریکایی ها به دلیل بی تجربگی و بی تدبیری و غرور آمریکایی که آنچنان خود را قدرت برتر عالم می دانند که هیچ کس را در برابر خود آدم نمی دانند، به خصوص کشوری مثل ایران که تا دیروز زیر دست آمریکایی ها بوده، اجازه ورود دانشجویان ایرانی به سفارت را نمی دهند. در حالی که اگر این اجازه را می دادند و از دانشجویان استقبال و پذیرایی می کردند و یکی دو روز هم آنها را تحمل می نمودند و حرفهای آنها را می شنیدند و به دنیا مخابره می نمودند، مسئله جور دیگری حل می شد. زیرا مگر دانشجویان چه کرده بودند که آمریکا آن را یک جرم بزرگ بخواند؟
آنها با بستن درها و مقاومت، جوانها را تحریک کردند و جوانها هم بعد از باز کردن درها، آنها را گروگان گرفتند. پس اولین چیزی که رخ داده، این است که دانشجویان وارد سفارت دولتی شدند که بیست و چند سال است هر چه دیدند از این دولت ظلم و ستم بوده است. مردم توسط آمریکا تحقیر شده اند و سرنوشتشان در اثر دخالتهای آمریکا سرنوشت دیگری شده است، اگر آمریکاییها اجازه می دادند دولت ملی دکتر مصدق ادامه پیدا می کرد، مصدق بنای حذف شاه نداشت، می خواست شاه سلطنت کند و امور مملکت به عهده دولت باشد. ماجرای کاپیتولاسیون، ماجرای دستگیری مرجع مذهبی که مردم به او عشق می ورزیدند، کشتار دانش آموزان و … همه در ذهن مردم همانطور که گفته شد وجود دارد و لذا دانشجویان وارد سفارت یک چنین کشوری شده اند که دولتش بیست و چند سال به مردم ما ظلم کرده است و بالاخره “کلوخ انداز را پاداش سنگ است”. بیست و چند سال آنها زدند و حالا یک بار هم ما دست بلند کنیم، این مسئله چه چیز عجیبی است؟
می گویند گروگانگیری کار بدی بوده است … سوال این است که آمریکاییها چرا چنین رفتاری با دانشجویان کردند که آنها وادار به گروگانگیری شوند؟ چرا درها را بر روی دانشجوها باز نکرده واز آنها استقبال و پذیرایی نکردند؟ تا بعد بتوانند با دولت تماس گرفته و مشکل را حل کنند. اصلا عامل اصلی اینکه دانشجوها به سمت گروگانگیری رفتند رفتار خود آمریکایی ها بود.
ساعت 10 صبح دانشجوها وارد لانه شدند و بر اساس قراری که داشتیم به محض اینکه دیدند اوضاع درست است و مشکل خاصی نیست به من اطلاع دادند که من هم بروم. من هم از محلی که بودم حرکت کردم تا به آنجا برسم، به خاطر شلوغی خیابانها، حدود 12 به محل سفارت رسیدم. وقتی به آنجا رسیدم جمعیت از یک فاصله بسیار دور اصلا راه نمی داد که به سمت سفارت حرکت کنم. یعنی بلافاصله و برق آسا چنان این خبر در شهر تهران پیچیده بود که گویا هر کس شنیده بود، به آنجا آمده بود. مردم آمدند و در آن شب و فردا و پس فردا و هفته اول و هفته دوم، آنجا مدام حضور داشتند. اینجا دیگر اصلا دانشجویان نقش آفرین نبودند. این مردم بودند که اجازه نمی دادند هیچ قدرتی یا مقامی تصمیمی بگیرد که در ارتباط با این واقعه چه باید کرد. به مدت چند ماه تمام اطراف سفارت پر از جمعیت بود، مردم بر حسب نوبت دائم آنجا را پر نگاه می داشتند و اجازه خالی شدن محل را نمی دادند. مردم دیگهای غذا آورده بودند و نذر کرده و به مردم غذا می دادند. دولت هم در این قضایا هیچ نقشی نداشت. دولت اگر می توانست افراد را از آنجا بیرون می کرد، چه رسد به اینکه به آنها شام و نهار بدهد. از مقطع بعد از ورود به لانه و تصرف آن، مردم ایران بودند که آن قدر حمایتشان وسیع و گسترده بود. مثلا از کرمانشاه جمعیتی پیاده حرکت کردند و تا جلوی سفارت آمریکا آمدند تا اعلام حمایت کنند. عجیب تر آنکه هیچ گروه سیاسی نبود مگر اینکه از این حرکت حمایت کرد. دشمن ترین گروه ها سازمان مجاهدین خلق که ساعت اول بیانیه داده و محکوم کردند، گفتند که این یک حرکت راست است که از دل چپ آغاز شده، این بیانیه حدود ساعت 12 بود، نزدیک ساعت 3 بعد از ظهر این قدر حمایتهای مردمی از این حادثه در سراسر ایران زیاد شد که همین سازمان مجاهدین خلق اعلامیه صادر کرد و از اعلامیه قبلی عذرخواهی کرده و اعلام حمایت کرد. گروه های متعدد سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و هر شخصیتی را که نام ببرید اعلام حمایت کردند. فکر نکنید فقط توده های مردم بودند و مثلا بگوییم روی توده ها نمی شود حساب کرد – که البته من این نظریه را هیچ قبول ندارم- همه نخبگان جامعه اعلام حمایت کردند. ما در آنجا دفتری داشتیم که شخصیتها می آمدند و خاطرات خود را در آن دفتر می نوشتند، همه آمده اند و همه را ما راه دادیم الا سازمان مجاهدین خلق. مسعود رجوی و موسی خیابانی که نفر اول و دوم سازمان بودند چندین ساعت پشت در ماندند و ما آنها را راه ندادیم. به آنها گفتیم که شما در جریان دو اعلامیه تان بازی سیاسی کردید و آنها را راه ندادیم.
وقتی از کاری همه مردم از اقصی نقاط کشور و همه نخبگان کشور اعلام حمایت می کنند و هر یک گوشه ای از کار را می گیرند فکر می کنید دانشجویان چه می توانستند بکنند؟ آیا می توانستند مردم را راهی خانه هاشان کنند؟ مگر کسی به حرف آنها گوش می کرد؟ یا می توانستند آنها را آزاد کنند؟ اصلا امکان نداشت جز آنچه مردم می گویند کار دیگری انجام شود.
پس بخش اول یعنی ورود دانشجویان به لانه، کار طبیعی بود و مشابه آن در بسیاری دیگر از نقاط دنیا هم انجام شده بود. گروگانگیری ناشی از عکس العمل نامتناسب آمریکایی ها بود و از آنجا به بعد تصمیم گیرنده مردم بودند و نه دانشجویان. حال من نمی دانم احساسات و وجدان عمومی یک ملت را چه کسی می تواند به خود اجازه بدهد که محکوم کند؟ بالاخره اگر مملکت مال مردم است و تصمیم گیری هم مال مردم است، مردم در آن مقطع تشخیص دادند منافعشان در این حرکت است، یعنی غرور تحقیر شده خودشان را که در این فرصت تاریخی به دست آمده می خواهند به رخ دشمن بکشند، چه کسی می خواهد ملتی را به خاطر دفاع از غرور و عزت خود ملامت کند؟ مردم خارج از ایران چه حقی دارند؟ این مردم ایران اند که باید درباره کشورشان تصمیم بگیرند. اینها در آن زمان برای منافع خود این تشخیص را دادند و درست هم تشخیص دادند.
منفعت این حرکت برای نظام این بود که آن همه درگیریها و تشتت ها و اختلافات در مملکت ناگهان با این حرکت، تبدیل به یک انسجام و وحدت شد. کسانی که تا دیروز علیه هم می جنگیدند و در همین دانشگاه تهران بر ضد هم اسلحه جمع می کردند در این قضیه کنار هم ایستادند یعنی این حرکت این چنین وحدت بخش بود و و مردم مثل آب حیات آن را تشخیص داده و به سمتش رفتند. حال چرا ما باید بگوییم که ملت ایران اشتباه کردند که آن حمایت وسیع و گسترده را انجام دادند؟ این چه حماقتی است که می گویند این اقدام طراحی خود آمریکایی ها بوده است؟!
حال امام از این قضیه حمایت کرده است. دو نکته در اینجا وجود دارد، اولا اینکه دانشجویان می خواستند قبل از حادثه این را به اطلاع امام برسانند یا نه؟ بله، صحت داشت، چون آن زمان دانشگاه ها به چند بخش تقسیم شده بود. بخشهایی بودند که در شعارهایشان به نوعی نشان می دادند که امام خمینی را قبول ندارند. البته نمی توانستند بگویند ما رهبری را قبول نداریم چون تمام ملت ایران رهبری امام را قبول کرده بود. خود آنها قبل از پیروزی انقلاب بیانیه داده بودند و رهبری امام را در مبارزه ضد امپریالیستی (گروه هایی که مبارزه با امپریالیزم را پذیرفته بودند) و بقیه گروه ها با بیانهای دیگر پذیرفته بودند. ولی بنایشان این نبود که به حرف امام گوش کنند. حال در میان این دانشجویان بخش قابل ملاحظه و وسیعی هم دانشجویان مبارز و انقلابی و مسلمانی بودند که امام را قبول داشتند. نه از این باب که امام از نظر خداوند حکمش جوری است که حتما باید پذیرفته شود، اصلا اینگونه نبود و هنوز آن دانشجویان این حرفها را یاد نگرفته بودند، آنها امام خمینی را قبول داشتند، چه آن حرفها را می زدیم و چه نمی زدیم. جوانان آن روز می گفتند این چیزی که شما می گویید اگر حرف امام خمینی است ما آن را قبول داریم و اصلا احتیاج به آیه و روایت هم نداریم. طبعا این دانشجویان مایل بودند که بفهمند که اگر امام موافق اند این کار انجام شود. لذا نزد من آمدند و از من خواستند که قضیه را با امام طرح کنم. من گفتم که طرح قضیه با امام کار درستی نیست. فکر کنید من قضیه را با امام طرح کنم، اگر امام بفرمایند که کار درستی نیست که خیلی مشکلی نداریم اما اگر فرض کنیم که امام این کار را می پسندد، همان طور که شما هم فکر کرده اید که این کار خوبی است و بالاخره برای اعلام اعتراض ما به آمریکایی ها این تنها راه ما است و راه دیگری نداریم، اما در جایگاه رهبر و رئیس یک مملکت آیا درست است که امام به یک عده بگوید که سفارت یک مملکت را بگیرید و افرادی را هم که آنجا هستند مثلا آنجا نگه دارید؟ آیا این کار درست است؟ امام اگر بر فرض هم در دلش این کار را پسندیده بداند به لحاظ عرف سیاسی ناگزیر است بگوید چنین کاری نکنید. خوب این چه کاری است که ما برای انجام کاری که پسندیده و درست است، امام را با سوالی مواجه کنیم که امام ناگزیر پاسخ منفی بدهد؟ شما این کار را نکنید و من هم نمی کنم. مگر شما می خواهید چه کاری انجام بدهید که نمی شود آن را جبران کرد؟ نمیخواهید که کسی را بکشید یا جایی را خراب کنید، شما می خواهید وارد سفارت آمریکا بشوید، اولین لحظه ای که شما وارد سفارت بشوید امام مطلع می شوند. اگر امام نظرشان این باشد که کار درستی نیست بلافاصله به شما اطلاع می دهند که این کار خوبی نیست. یا به خود شما می گویند یا به دولت می گویند که شما را از آنجا بیرون کند. این هیچ ضرری هم ندارد. چون این پیام را دارد که قشر دانشجوی مسلمان کاری را که خود می پسندید به خاطر رهبرش کنار گذاشت. آمریکایی ها هم می فهمند که در درون مردم این ظرفیت وجود دارد که هر لحظه قدمی علیه آمریکا بر دارد، اما رهبر مملکت جلو آن را گرفته است، اما اگر کار خوبی بود امام جلوی شما را نخواهد گرفت و در این صورت هم کار خوب انجام شده و هم به پای امام نوشته نشده است، چرا ما کاری کنیم که به هر حال در عرف بین الملل درست نیست که این کار را به نام امام ثبت کنیم. چون خواهند گفت که شما اگر سفارت آمریکا را قبول نداشتید به آنها می گفتید از کشورتان بروند. منطق من دوستان را قانع کرد و پذیرفتند که با امام در میان نگذاریم.
دانشجویان رفتند و کار خود را انجام دادند و به من هم خبر دادند و من هم آنجا رفتم و اولین کاری که کردم تلفن به دفتر امام در قم بود. درخواست کردم که مرحوم حاج سید احمد آقا پای تلفن بیایند و گفتم من داخل سفارت آمریکا هستم و دانشجویانی اینجا هستند که وارد سفارت آمریکا شده اند، شما به اطلاع امام برسانید، اگر امام اصل این کار را نادرست می دانند، الان جواب بدهند تا اینها از اینجا بیرون روند، اما اگر با اصل کار مخالف نیستند اما نمی دانند این دانشجویان چه کسانی هستند – به خاطر همان نکته ای که گفتم،که در آن زمان در دانشگاه ها همه نوع گروه های سیاسی بودند – خدمت ایشان بگویید که من این ها را می شناسم و آنها را تایید می کنم و اینها همه مقلد و مطیع شما هستند و هر چه شما بفرمایید انجام می دهند و امام را نسبت به خود دانشجویان از طرف من اطمینان دهید.
حاج احمد آقا آیا حیرت زده یا متعجب شدند – نمی دانم – گفتند گوشی را نگه دار تا من بروم و برگردم، من هم گوشی را نگه داشتم، ایشان رفتند و بعد از چند دقیقه برگشتند و به من گفتند که امام فرمودند که خوب جایی را گرفتید، محکم نگه دارید. تکمیل آن قضیه اینکه، بعدا حاج احمدآقا به من گفتند که آقای موسوی برخورد امام برای من چیز عجیبی بود و چون من وقتی رفتم به امام خبر را بدهم دیدم امام در حال خواندن رکعت آخر نماز است و سلام آخر نماز را می دهد. بعد از پایان نماز کنار ایشان نشستم و گفتم که آقای موسوی پشت خط تلفن هستند و این خبر را می دهند، امام بلافاصله آن جمله را فرمودند. حاج احمدآقا فرمودند که من با خودم فکر کردم که چطور امام با آن سرعت جواب داد؟ چطور به من نگفت که به آقای موسوی بگویید قدری صبر کند تا من نمازم را بخوانم، شما هم در این فاصله مثلا با شورای انقلاب تماس بگیر، با دولت تماس بگیر، با چند نفر از شخصیتهای سیاسی مهم کشور صحبت کن و از آنها بپرس تا من هم نماز دوم را بخوانم، فکر کنم و بعدا جواب بدهم، کاملا هم از نظر ما قابل قبول بود که بگویند مثلا یک ربع، نیم ساعت بعد جواب خواهند داد.
حاج احمد آقا می فرمودند که من تعجب کردم که چطور امام هیچ یک ازاین دستورها را ندادند و حتی نگفتند صبر کنم تا تعقیبات نماز و نماز دوم را بخوانند و در این مدت خود من هم روی قضیه فکر کنم.
اما حال شما فکر کنید که امام یکی دو روز هم به تعویق می انداختند، آیا با آن همه هجوم مردم از اقصی نقاط کشور، شهرستانهای مختلف برای امام تصمیم گرفتن مشکل نمی شد، البته امام نظر خودش را می گفت که مثلا بنده مخالفم اما مردم خود دانند، یا اینکه من مخالفم اما مسئولیت بر عهده شورای انقلاب است، اما به هر حال مسئله قدری مشکل می شد.
اما بگذارید به برخی اشکالات بی خود، که برخی می دانند ولی باز هم مطرح می کنند هم پاسخ دهم، اول اینکه اگر اشغال سفارت رخ نمی داد جنگ ایران و عراق هم اتفاق نمی افتاد. اینها گویا اطلاعی از اهداف و برنامه های حزب بعث و اوضاع عراق و ایران ندارند و گمان می کنند که حزب بعث یک دست نشانده آمریکایی بوده مثل رژیم شاه و فقط منتظر بوده که آمریکایی ها به او بگویند که به ایران حمله کند. و گویا که حمله کردن یک کشور، یک دولت، یک ارتش به کشور دیگر چیزی است که یک شبه انجام شود! مگر چنین چیزی می شود، در بسیاری موارد تصمیمی که امروز گرفته می شود 6 ماه بعد امکان عملیاتی شدن می یابد. از طرف دیگر می دانیم که رژیم بعث با وجود همه روابطی که با آمریکا داشت، وابستگیش کاملا به شوروی بود و مثل حکومت شاه دربست با آمریکا نبود. اما نکته مهم دیگر اینکه قبل از اشغال لانه جاسوسی، عراقی ها علامتهایی داده بودند که همه می فهمیدند که عراق در پی حمله به ایران است، عراق از زمان شاه هم در پی حمله به ایران بود. عراق از قدیم الایام مشکل ارتباط دریایی داشته و حال با آمدن حزب بعث با آن ادعاهایش فکر می کرد از طریق گرفتن خوزستان می تواند خود را به خلیج فارس برساند و یک منطقه نفت خیز را هم به اشغال خود در بیاورد. در زمان شاه هم برای رسیدن به همین هدف فعالیت می کرد. من خاطرم هست قم بودم که ارتش شاه به سمت مرزهای ایران و عراق حرکت کرد، بعضی ها گمان کردند چون در ایران ما در حال مبارزه با شاه بودیم در مسئله ایران و عراق طرف عراق را خواهیم گرفت. اما در آن زمان حضرت امام یک سخنرانی انجام دادند که در آنجا فرمودند اگر کسی کوچکترین طمع در خاک ایران داشته باشد ما طلبه ها با همین عبامان و با همین نعلین از خاک این کشور دفاع می کنیم (نزدیک به این مضمون). به هر حال طولی نکشید که شاه در الجزایر یک جوری صدام را راضی کرد که جنگ رخ نداد.
بسیاری از حوادث دیگر را که بعد از اشغال لانه اتفاق افتاده نیز به این حادثه مرتبط می کنند و می گویند لابد هرچه بعد از این حادثه اتفاق افتاده از تبعات همان حادثه است.
این حادثه وقتی رخ داد، غربی ها و به خصوص آمریکا شروع به پخش مطالبی در دنیا و در مجلات و روزنامه هاشان کردند تا به مردم خودشان و به مردم دنیا بگویند این حرکتی که در ایران اتفاق افتاده و موجی که در این کشور به راه افتاده مال مردم ایران نیست. این را یک گروه مارکسیست وابسته به شوروی با تحریک از سوی سفارت شوروی انجام داده اند. (البته من خاطرم نمی آید که در مجلات معتبرشان ابن مطلب آمده باشد.) اشتباه دیگری که کردند این بود که فکر کردند من رهبر دانشجویان بودم، در حالی که من رهبر آنان نبودم، همراه و مشاور آنان بودم. قبل از انقلاب برخی از این دانشجوها با من ارتباط و تماس داشتند و در جلسات بحث و تفسیر من شرکت می کردند، بعد از پیروزی انقلاب نیز همچنان با من ارتباط داشتند و در این قضیه هم بعد از این که تصمیمش توسط خودشان گرفته شده بود، نزد من آمدند و با من مشورت کردند گفتند شما با امام در میان بگذارید و البته به نظر من هم کار بسیار جالبی آمد. به هر حال غربی ها سعی کردند این قضیه را با شوروی مرتبط کنند و گفتند این روحانی سرخ در مسکو تحصیلات کرده و حتی اسم دانشگاهش را هم آورده بودند و گفتند از نظر خانواده هم اینها جزء دموکراتهای آذربایجان بودند و پدر ایشان هم در حادثه اشغال آذربایجان کشته شده است و این هم یک عنصر وابسته به ک.گ.ب است. طوری که بنده اولین سالی که به عنوان نماینده حضرت امام و امیر الحاج به حج رفتم، به محض اینکه وارد عربستان شدیم، روزنامه ها در عربستان شروع به پخش همین مطالب کردند که این روحانی که به عنوان سرپرست حجاج به حج آمده یک روحانی کمونیست است و خلاصه مطبوعات عربستان می خواستند که مسلمانها آگاه شوند که بنده مسلمان نیستم و کمونیستم. اقدامات ما در حج بر اساس رهنمودهای حضرت امام هم خود داستان شنیدنی دیگری است.
به هر حال در آن زمان به خودمان گفتیم بالاخره غربی ها دشمن ما هستند و وقتی مشتی به آنها زده ایم طبیعی است چنین واکنشهایی نشان دهند. در عربستان هم گفتیم با این کارهایی که ما در عربستان در برابر چشم یک دولت کاملا وابسته به آمریکا می کنیم هر دولتی غیر از دولت عربستان بود هم همین کارها را می کرد. اما ناگهان دیدم در داخل کشور، یک مسلمانی همین حرفها را کتاب کرد و منتشر نمود، من نفهمیدم غربی ها که اینقدر بد و نامسلمان و آلوده و چنین و چنان اند که آن آقا بالای منبر می گفت که این کلمه دموکراسی، غربی است و من از آن حالم به هم می خورد، حال چه شده که این مجلات و روزنامه ها و نویسنده هایی که آقایان مدام می گفتند این ها صهیونیست اند (بدون اینکه بدانند اصلا نویسنده کیست، همین جور قربتا الی الله می گفتند) تا این حد معتبر شدند. اینها هرکسی را که غربی هست و حرفی بزند که به مذاقشان خوش نیاید آن را صهیونیست می خوانند، در حالی که اصلا نمی دانند صهیونیست یعنی چه، … یک آقایی را که عمری به این کشور خدمت کرده و از پاکی و طهارت به یک قدیس می ماند چون رفتارش در انتخابات به مذاقشان خوش نیامده می گویند، صهیونیست است، در این مملکت از جهت بی پروایی در هتاکی و اهانت و تهمت به اشخاص زدن چیز عجیب و غریبی رخ داده است.
به هر حال کتابی با آن مضامین بیرون آمد، در حالی که آنها (دست های پیدا و پنهان پشت آن کتاب پر از دروغ و تزویر) ما را و سوابق ما را می شناختند، این قدر گستاخ شدند که گفتند این مرد از سوی شوروی مطالبی را به امام خمینی القا کرده است و می خواستند در ذهن مردم اینگونه القا کنند که مواضع ضد آمریکایی امام خمینی تحت تاثیر القائات این شخص بوده که او هم وابسته به ک.گ.ب و شوروی است. ما نفهمیدیم در داخل مملکت و دعواهای ما در داخل خانواده چرا اینقدر باید اوج بگیرد. کل حرفی که ما زدیم این بوده که رای مردم را به آنها بدهید، آن هم من نگفتم، بزرگتر از من گفتند، این حرف پاسخش این است که شما امام خمینی را هم زیر سوال ببرید؟
هیچ پروایی هم ندارند از اینکه دروغی بگویند که فردا دروغ بودنش معلوم شود. چون بالاخره بنده کسی بودم که سوابق روشنی در این کشور و انقلاب داشتم.
تا اینجای قضیه باز هم گفتیم بالاخره از آمریکایی ها هر کاری بر می آید. این همه به مردم ایران ستم کردند و حال هم بگویند این افراد کمونیست اند. تا دیروز می گفتیم این آمریکایی ها هستند که می گویند این شخص وابسته به شوروی است. ناگهان در یکی دو سال اخیر، دیدیم که یک تحلیلگری که معلوم است این تحلیل را کجا یاد گرفته، می گوید اصلا اشغال سفارت آمریکا طرح خود آمریکایی ها بوده است. یعنی داستان به این درازی که تا به حال در این مملکت از بزرگ و کوچک و امام و ماموم و مسئولین و … همه بعد از امام، به عنوان یک حرکت قوی و توفنده علیه آمریکا و شکستن بت آمریکا و به تعبیر امام انقلاب دوم، می شناختند، حال معلوم شده که کار خود آمریکایی است. یعنی خود آمریکایی ها یک مشت محکمی به دهان خودشان زدند! انسان در این روزگار چیزهای عجیب و غریبی می بیند که این آدمها از کجا درآمده اند.؟! حال این آدم می گوید که فلانی وابسته به آمریکا است و آمریکاییها این مطالب را در دانشگاه های آمریکا تدریس می کنند. ایشان می گوید که آمریکایی ها به هر کشوری که می خواهند حمله کنند، ابتدا به ایادیشان می گویند سفارت آمریکا در آن کشور را تصرف کنند تا بهانه ای شود برای حمله نظامی آمریکا به آن کشور این آقا مدعی است که این مطالب در دانشکده های نظامی آمریکا تدریس می شود ولی معلوم نیست پس چرا این دانشجویان آمریکایی که این همه بودجه صرف تحصیل آنها می شود در حمله به افغانستان و عراق از این تاکتیک استفاده نکردند؟! اینها ظاهرا چیزهایی است که آنها خبر ندارند اما سردار ما خبر دارد.
از آن گذشته مگر پس از اشغال لانه، آمریکا به ایران حمله کرد؟ اینها مخفیانه با چند هواپیما آمدند در طبس که گروگانها را نجات دهند و آن هم نشان از عمق بی تدبیری آنها می داد. چون اطراف سفارت پر از جمعیت بود و چطور می خواستند وارد بشوند. گروگانها هم که دست بچه ها بود و ممکن بود کشته شوند. کار بی تدبیرانه ای انجام دادند اما حمله نظامی به ایران نکردند. بعد هم این شخص چون قبلا روی این حرف فکر نکرده بوده، ناگهان همان موقع متوجه شده است که آن همه حمایت امام از این قضیه توجیه نمی شود. لذا گفته است که امام چون فهمید در اثر این حرکت به دلیل آماده نبودن مردم و نظام، کل نظام دارد نابود می شود، وارد میدان شد و سوار بر موج شد و کل قضیه را در دست گرفت. یعنی امام کاری را که اینقدر خطرناک بوده تبدیل به کاری به نفع انقلاب نمود. اگر انسان حتی اینگونه تعبیرات را جسارت به امام هم نداند، باز از خود می پرسد چرا امام این قدر از این حرکت تعریف و تمجید کردند؟ حال موج سواری تا یک سال، تا دو سال، تا کی؟ … در همین سال گذشته هم در ایام سالگرد 13 آبان موج سواری آقایان را دیدیم … معنای آن حرف این است که میگویند امام در آن موقع دیدند چاره ای نیست لذا حمایت کردند، پس شما چرا الان موج سواری می کنید؟ شما که این تحلیل را دادید، و آن را با هزینه کردن از بیت المال در یک سی دی در سراسر کشور پخش کردید چرا شما آن را انجام می دهید؟ و موج سواری می کنید.
این فرد در آن سخنرانی ناآگاهانه یک اعترافاتی کرده و جرائمی را پذیرفته است. ایشان فکر نکرده است که از او سوال خواهند کرد آقای سردار! شما قرار است از مملکت دفاع کنید یا انتخابات برگزار کنید؟ پس وزارت کشور و شورای نگهبان چه کاره اند؟ چون متوجه این مسئله شده سعی کرده با یک گنده گویی هایی که از قد و قواره خودش و همه اعوان و انصارش هم بزرگتر است، ذهن شنونده را از آن حرفها منصرف کند. تعدادی اسامی را ردیف کرده و گفته که این آقایان از اول با آمریکا ارتباط داشتند. از بس که در این فرافکنی عجول بوده، نگفته که اینها از پارسال وابسته شدند، گفته اینها از اول وابسته بودند. یعنی این انقلاب از اول دست کسانی بوده که وابسته بودند؟
آنها را می گفتیم آمریکائی یند که ما را به شوروی نسبت می دهند. اینها را باید بگوییم کجائی یند که ما را آمریکایی می دانند؟ این حرکت که انجام دهندگان آن الان هم ادعایی ندارند، برخی زندان اند و برخی دنبال زندگیشان رفته اند و برخی مثل بنده در کنج اتاقی نشسته اند، و جایی هم دست ما نیست که اینها را اینقدر نگران کند که مجبور باشند یک جوری این چهره ها را تخریب کنند.
نکته ای را هم اینجا خارج از بحث خدمتتان عرض کنم و آن از همه این جفاهایی که خارجی ها در حق ما ایرانی ها کرده اند بدتر است و آن اینکه به ما فهمانده اند که شما خودتان هیچ چیز نیستید. یعنی ما هر کار بزرگی در این مملکت دیدیم انجام شده، بعد از یک مدتی زمزمه هایی و تبلیغاتی آغاز شده که انجام دهندگان به فلان دولت یا فلان کشور وابسته بوده اند. شما مصدق را ببینید، که چه شور و هیجانی در تمام ایران نسبت به این شخص و دولت او بود، آن وقت این آدم را وابسته و فراماسونر و … می دانند. یعنی مردم ایران! اصلا امکان ندارد کسی در بین شما باشد که بتواند آن کار عظیمی را که مصدق انجام داد، انجام بدهد. من هر چه در گذشته ها نگاه می کنم، می بینم هر حرکت بزرگی که مردم ایران انجام داده اند، با آن همین گونه برخورد شده است. مشروطه ایران را هنوز دست از آن بر نمی دارند. یک ملتی از ستم ناصرالدین شاه و این قاجاریه خبیث به تنگ آمده اند، اول گفته اند عدالتخانه می خواهیم، بعد آرام آرام، عده ای چون چیزهایی در دنیا دیده بودند، گفتند مشروطه میخواهیم و علمای برجسته و طراز اول شیعه هم حمایت کردند، به نتیجه رسید و پیروز هم شد. بعد از آن، قضیه رضاخان رخ داد، اما انگار که اگر مشروطه نبود، رضاخان سر کار نمی آمد. حالا جوری جلوه می دهند انگار انگلیسی ها مشروطه را در ایران آوردند. یعنی مردم ایران درک و فهم و شخصیت و توانایی سر و سامان دادن به یک جنبش را نداشتند. یک زمانی مرحوم دکتر شریعتی در این مملکت فکر داد، شورآفرینی کرد، نسلی را متوجه اسلام کرد، البته تعریف و تحلیل و تفسیر او از اسلام، با اسلام مرحوم احمد کافی در مهدیه متفاوت بود. حال می گویند شریعتی وابسته بوده و اصلا ساواک او را آورده است. مرحوم شهید مطهری هم انتقادهای زیادی به برداشت های دکتر شریعتی از آموزه های اسلام داشت ولی هرگز او را وابسته به ساواک و رژیم شاه نمی دانست. من بیش از آنکه دلم برای شخصیتها بسوزد، برای مردم ایران دلم می سوزد که متهم می شوند به اینکه لیاقت ندارند کار بزرگی بکنند و در همه کارهای بزرگ این ملت یک دست خارجی وجود داشته است. پول آن هم می گویند از خارج می رسد. عدد و رقم هم نمی دانند چیست. گفته اند که یک میلیارد دلار گرفته اند و 50 میلیارد دلار دیگر هم قرار است بگیرند. یعنی حتی برای انجام کار غلط (بر اساس توهمات آن سردار و غیر سردارها) هم ایرانی ها عرضه ندارند و باید از خارجی پول بگیرند. آمریکایی ها کم مردم ایران را تحقیر کردند، اینها هم دائما مردم ایران را تحقیر می کنند.














ضمن تشکر یه در خواست خیلی مهم از آقای خویینی ها و آقای کروبی و آقای موسوی و بقیه افرادی که جزو دست اندر کاران اصلی انقلاب بودن دارم. خواهشم اینه که خاطراتشون رو از دهه اول انقلاب بنویسن تا نسل های آینده بهتر بتونن راجع به تاریخشون قضاوت کنن.
من عاشق آقای موسوی خوئینی ها بوده و هستم.جنبش سبز و دوم خرداد و … همراه با افشاگری وحمایت های ایشان در روزنامه سلام از آقایان خاتمی و موسوی بوده و هنوز هم از ستون های راستین و پابرجای جنبش سبز هستند.علت حملات اخیر سردار مشفق و همکارانش به ایشان همین است.خداوند به ایشان طول عمر با عزت عنایت فرماید.
اين بند اخر رو کاملا” جدي بگيرن همه//
خيلي حرف قشنگي زد
متاسفانه آقای خوئینی ها هیچ توجیه مناسبی جهت تسخیر سفارت ارایه نکرده اند
درودبرآقای موسوی خویینی ها.حاج آقاولشان کن،تقصیرندارند مغزشان تهیست.
آقای خوئینی ها بعد از سالها هنوز سخنان شعار گونه ی صدا و سیما در باب این اتفاق را سر می دهد، برخلاف دعوی ایشان، این خود شخص خوئینی هاست که یک طرفه به قاضی میرود و آنهم در جهت مسیری که اکنون سکاندارش کسانی هستند که ایشان را “فتنه گر” می نامند. من در اینجا اصلا نمی خواهم بحث ارتجاعی زیر پا گذاشتن قوانین بین المللی را طرح کنم، زیر آبکی بودن این قوانین امروزه توسط منعقدان آن نیز تأیید می شود(حمله به عراق برخلاف مجوز سازمان تماما بی خاصیت ملل، که حتا بعد از آنکه مشخص شد تمام اسناد ارائه شده توسط پاول در صحن علنی سازمان ملل جعلی بوده است، “جامعه ی جهانی” خود را به نشنیدن زد و در قفسه های بایگانی ساختمان نیویورک دفن شد)؛ گره اصلی و بهترست بگویم رمز این واقعه ی تاریخی چیزیست که جمهوری اسلامی در کلیت آن هیچ گاه بدان اشاره نمی کند و تماما سعی بر آن دارد تا آن را پنهان سازد و آقای خوئینی ها دقیقاً در این راستا سخن گفته اند: پی آمد داخلی آن. تمام نیروهای داخل نظام فقط در تبلیغات خویش، بر تأثیر حماسی و سلحشورانه ی این حادثه اشاره می کنند(دقیقاً با همان ژارگون و بیانی که نُه دی توصیف می شود)، اما کسی به پیامد درونی آن، یا به بیاد بهتر تأثیری که بر آرایش نیروهای سیاسی موجود در جامعه و نزدیک یا دور کردن آنها به قدرت را داشته است، هیچ اشاره ای نمی کند. مهترین تأثیر تسخیر سفارت آمریکا، دقیقا در همین نقطه قرار دارد، که مرحله ای بود از زمینه سازی برای حذف کردن بخشی از نیروهای سیاسی از قدرت و بعدا از جامعه که پروژه ی ادامه جنگ این سناریو را تکمیل کرد و عملاً حذف را به مثابه نیروی بازتولید کننده ی دولت به امری درونی و حیاتی نظام پس از انقلاب بدل کرد که اولین قربانی آن منطق رهایبخش خود انقلاب بود. حذف دولت موقت بازرگان دقیقا هدف ادامه دادن به تسخیر سفارت بود(بگذریم از حمایت غرب و آمریکا از عراق و استارت خوردن وارد کردن ایران به جنگی هولناک) زیرا چند روز قبل چریکهای فدایی سفارت را تسخیر کردند اما با مخالفت شدید نیروهای مذهبی وابسته به حاکمیت مواجه شدند؛ فی الواقع برای تضمین قدرت مکان خوبی بود تا مسابقه ی رادیکالیسم تهیِ غیر انقلابی را بتوان برد. اینها نظراتی بود که تا حالا هیچ کدام از مسببان این عمل بدان جواب روشنی نداده اند. از مسئولان سایت محترم کلمه امیدوارم نظر یکی از خوانندگان همیشگی و سبز خویش را بدون سانسور درج نماید.
زیبا بود
کاملا موافقم. من که با این حرف ها تفاوت خیلی زیادی بین سردار مشفق و ایشون نمی بینم.
اینها که الان مخالفت میکنند اگر الان همسایه شان بزور به داخل خانه شان بیاد و اعمال زور کنه ساکت مینشینن ..اگه اره که بیغیرتیه اگه نه هم پس حرکت مردم عاقلانه بوده البته در همان زمان و همان مکان و ادم باید تو اون شرایط باشه بعد نظر بده.
آقای یک آدم
دولت بازرگان بر آمده از انقلاب نبود ،امام ( به غلط یا درست بودن آن کاری نداریم، زیرا به خود مردم مربوط است) مورد حمایت اکثریت مردم بود،بازرگان را برای وظیفه محدودی،انتصاب کرد.بنابر این حذف این دولت و نیروهای سیاسی حامی آن برای رهبری انقلاب کار ساده ای بود و نیاز به گرفتن لانه نبود.این توهمات جیست؟شما ظاهراً هر انفلاب شکست خورده ای را محکوم میدانیدو آنرا مسابقه “رادیکالیسم انقلابی “می نامید مثلاً حتما” قیام اسپار تاکوس هم از همین سنخ است ،بابک هم همینطور و امام حسین نیز
کار بشر آزمون و خطا است تا در این فر آیند راه درست بر مردم معلوم شود،بنابراین خطا هم جزء ضروری مبارزه است و در تمام زمینه های علمی چنین است.
به هر حال شما به سوالهای مشخص آقای خویینی ها پاسخ ندادید.بهترین حرکت دانشجویان با توجه به تجربه کودتای 28 مرداد چه مینوانست باشد؟ البته الآن که معما حل شده، شاید پاسخ آن نیز ساده باشد.شما خودتان را در ظرف زمان و مکان آنموقع قرار دادده و پاسخ دهید
بنام خدای خمینی(س)
امثال مشفق و صفار هرندی و طائب ها لکه ننگ این نظام و میخواهم بگویم باعث وهن جناح کودتا که میبینم اصلا جناح کودتا خود باعث وهن و آبرو ریزی خویش است و بس!!
بنام خدای خمینی(س)
سخنان خوئینی ها گام گذاشتن در مسیر جناح کودتا و شعارگونه است!؟ و تسخیر لانه جاسوسی آمریکا ارتجاعی است!؟ اینکه تسخیر لانه جاسوسی آمریکا را سیاسی، آنگونه که مثلا به حذف رقیب منجر شود یک تئوری من در آوردی است و اگر فرض کنیم که مثلا سخنان ایشان در این خصوص یکطرفه باشد بنده بجد معتقدم شما نیز کاملا یکطرفه به قاضی میروید!! بنده بعنوان یک شاهد دهه شصت بجد معتقدم که زمینه حذف نهضت آزادی از عرصه سیاسی کشور را خودشان فراهم کردند که سید بزرگوار موسوی نیز به درستی به آن اشاره کرده است! اینکه جنابعالی حرکتی برعلیه دشمنی که تجاوزی آشکار از خاک خود(سفارت آمریکا) به هویت و ماهیت و هستی انقلاب را با تمام قدرت رقم زده است را ارتجاع بخوانید این همان اختلاف اساسی بین شما و نیروهای مردمی و خط امامی(س) است!! جالب است هرگز به آن اشاره نمیکنید که عراق نزدیک به هزار بار تجاوز به خاک ایران فقط در سال 58 داشته است و بنده با قدرت میگویم که اگر سفارت پابرجا بود نه تنها جنگ صورت میگرفت بلکه در آن شرایط کار انقلاب را یکسره میکرد!! اگر شوی سیاسی 9 دی ماه بحق یک «شو» ی تمام عیار سیاسی است، تسخیر لانه جاسوی آمریکا بحق انقلاب دومی بود که با شجاعت مشتی جوان انقلابی در آن شرایط بسیار دلهره آور و خطرناک بوقوع پیوست! زمانی که حرف اول و آخر را داخل گلوله و سه راهی و نارنجک میزد!! هر سخنی از جنس شماها، هرچند که با پذیرش چارچوب جمهوری اسلامی از سوی شما(نوعی) در جنبش سبز همداستان باشیم، ولی شناخت بنده از شخصیت سیاسی شما را بیشتر میکند!! انشاء الله در آینده بسیار از مسائل آشکار خواهد شد!!
درودبر ایت الله موسوی خویینی ها. ما همیشه به شما افتخار می کنیم.
آقای خوئینی ها سلام
ما شمارا خیلی دوست داریم ولی افسوس که خیلی وقته ساکتید شما تصویر مصور تاریخ انقلابید و نباید ساکت بنیشینید که رجاله هایی چون الهام
حداد عادل ، حسن عباسی « سردار مشفق و مصباح یزدی و … میدان داری کنند
حرف های موسوی خوئینی ها درباره زمینه تسخیر سفارت آمریکا کاملا قابل فهم است و به نظر من با توجه به سیاست های آمریکایی ها در اون سال ها واکنشی منطقی و طبیعی بوده. اما با صحبت های “یک آدم” هم موافق هستم چرا که قطعا یک بعد از این موضوع مساله جناح بندی های داخلی بوده و اثبات اینکه کی از کی رادیکالتر و ضد امریکایی تر هست.
در پاسخ به “يك آدم” صحبت هاي همسر آقاي ميردامادي را در ذيل بخوانيد:
گفتوگو با زهرا مجردي همسر محسن ميردامادي از تسخيركنندگان سفارت امريكا
سقوط دولت موقت ربطي به اشغال سفارت نداشت
ريحانه طباطبايي
زهرا مجردي همسر محسن ميردامادي از دانشجويان تسخيركننده سفارت امريكا در 13 آبان 1358 در پاسخ به پرسشهاي «شرق» روايت خود را از آن حادثه بيان ميكند.
……
– برگرديم به جريان گروگانگيري. هيچ وقت فكر نكرديد كه گروگانها بايد آزاد بشوند؟ يا فكر نكرديد كه نبايد وارد كاري كه آقايان شروع كردند ميشديد و كاش به سفارت نرفته بوديد؟
چرا، به آزادي گروگانها هميشه فكر ميكردم و احساس ميكردم قضيه نبايد آنقدر طولاني ميشد. ما بايد شرايط زماني آن روزها را خوب تحليل كنيم. من جواني بودم كه از 13، 14 سالگي توجه به مسائل سياسي پيدا كرده بودم. علت اين توجه هم يك سالي بود كه در مدرسه رفاه تحصيل كردم. دوم راهنمايي بودم كه با مدرسه رفاه كه بنيانگذاران آن شهيد بهشتي، شهيد رجايي و شهيد باهنر بودند آشنا شدم. مدرسه رفاه پايگاهي براي مبارزه بود. از سال 54 هم آقاي رجايي با گروههايي كه مبارزه مسلحانه ميكردند ارتباط داشتند. حتي خانم رجايي تعريف ميكردند كه يكبار اسلحه آقاي رجايي را در لباس خودشان پنهان كردند تا ساواك پيدا نكند. يعني جو غالب مدرسه رفاه اينگونه بود كه در كنار درس با اين مسائل آشنا ميشديم. به طور مثال كتابهايي كه ميخوانديم رمانهاي انقلابي ممنوعه بود مانند كتاب خرمگس كه دست به دست ميشد. محيط مدرسه رفاه هم انقلابي بود و بعضي از معلمهاي مدرسهمان هم اعدام شدند. ميخواهم بگويم جوي كه امثال من در آن رشد كرديم جو انقلابي و ضدحكومت شاه و ديكتاتوري بود. اگر فضاي آن روزها را تحليل كنيد، ميبينيد جوي كه در آن حضور داشتيم خاص بود و اكثراً هم از خانوادههاي نسبتاً مرفه و مذهبي بودند كه مسائل معنوي و توجه به عدالت اجتماعي آنان را به سوي مبارزه كشانده بود. حتي سمت و سوي جلسات قرآن و تفسيري كه ميرفتيم با نگاه به مبارزه با طاغوت و آيات مربوط به آن بود كه اين جلسات پايگاه مهمي براي همانديشي بچههاي مسلمان بود. از طرفي به دليل دخالت امريكا در سال 42 و كودتاي 28 مرداد و سقوط دولت ملي دكتر مصدق و جنگ ويتنام و سياستهاي بيرحمانه امريكا در اقصينقاط دنيا بين تمامي روشنفكران و حتي گاهي در جوامع هنري خود امريكا هم كاملاً جو ضدامريكايي حاكم بود. يادم ميآيد در يكي از مراسم جوايز اسكار جين فوندا كه آن زمان هنرپيشه معروفي بود حين گرفتن جايزه شعار ضدامريكايي در حمايت از ويتنام سر داده بود كه بعد از آن دختران انقلاب موهاي خود را مدل او كوتاه ميكردند. از طرف ديگر آن روزها در گوشه و كنار كشور اغتشاشاتي ديده ميشد، مانند كردستان يا بلوچستان كه اين جو در دانشگاهها و جامعه نيز تاثير جدي داشت. در دانشگاهها با وجود آنكه هنوز تعطيل نشده بود اما در هر گوشه و كنار گروههاي مختلف با عقايد مختلف گردهمايي داشتند كه عملاً فضا را ملتهب ميكرد و بعد از پذيرش شاه توسط امريكا اين نگراني در ميان انقلابيون شكل گرفت كه نكند حادثه 28 مرداد تكرار شود و شاه محوريت ضدانقلابيون را بر عهده بگيرد. چند وقت پيش كتاب خاطرات برژينسكي را ميخواندم. در اين كتاب يك جمله از كارتر نقل شده كه ميگويد «ما وقتي سر پذيرش شاه بحث ميكرديم، من گفتم اگر بر پذيرش شاه اصرار داريد من قبول ميكنم اما مسووليت جان اتباع امريكايي را كه در ايران هستند بر عهده نميگيرم.» يعني اين فضا را خود سياستمداران امريكا هم پيشبيني ميكردهاند. از اين رو گمان ميبرم يك مقدار بيانصافي است كه ما درباره كساني كه اين حركت را شكل دادند و قبل از انقلاب نيز در مبارزه حضور داشتند اينگونه قضاوت كنيم. چند وقت پيش يكي از آقايان تحليل كرده بود كه بچههايي كه جلوي سفارت اعتراض كردند بهخاطر مقابله با رقباي سياسي خودشان اينكار را كردند، در حالي كه بچههاي دانشجو اصلاً دنبال اين حرفها نبودند و آنان افرادي آرمانگرا بودند و فكر ميكردند به خاطر جامعه خود را به خطر انداختهاند.
– به هر حال شما آن روزها داخل سفارت بوديد و در سفارت بالاخره بحث ميشد و توجيه ميشديد، هيچ بحثي نبود كه ما با اينكار داريم دولت موقت را سرنگون ميكنيم يا معادلات سياسي را به هم ميزنيم؟ اصلاً بحثهاي داخل سفارت حول چه موضوعي بود؟
آن موقع جامعه باثباتي وجود نداشت. تازه انقلاب شده بود و جامعه دچار بيثباتي در عرصههاي انقلاب بود. اخيراً مروري بر كتاب «انقلاب ايران در دو حركت» نوشته شادروان مهندس بازرگان كه در سال 63 چاپ شده داشتهام كه خود ايشان در اين كتاب تاكيد دارد استعفاي دولت موقت قبل از اشغال سفارت بوده است كه «دولت موقت چون قبلاً تصميم به استعفا گرفته بود هيچ گونه اعلاميه و اقدامي در اين زمينه ابراز نكرد» بعد در پاورقي توضيح ميدهند كه بعداً گروههاي چپي و افراطي مخالف اصرار داشتند كه استعفاي دولت موقت را سقوط دولت موقت و معلول گروگانگيري و افشاگري بدانند، در حالي كه روز قبل از اشغال سفارت استعفا به تصويب هيات دولت رسيده و دو هفته پيش از آن به شوراي انقلاب ابلاغ شده بود كه اگر اخلالگريها و تعدد مراكز تصميمگيري جاي خود را به همكاري صميمانه و يكپارچه شدن دولت و شوراي انقلاب و مقام رهبري ندهد، به وزرا فشار ميآورند و دولت موقت خود را ناچار ميبيند كه كنار رود. عمل گروگانگيري دانشجويان كوچكترين تاثيري در تصميم دولت موقت در تقديم استعفاي قطعي به امام نداشت. اصولاً دولت موقت از همان ماه دوم انتصاب آمادگي خود را براي واگذاري مسووليت و عدم قبول بينظميها اعلام كرده بود و در اين مدت بنا به امر و تكليف شرعي كردن امام و اصرار شوراي انقلاب ادامه خدمت ميداد و براي استعفا كمترين نياز به نقشه، توطئه يا بهانه و افشاگري وجود نداشت.» يك جمله ديگر هم از مهندس بازرگان در اين كتاب وجود دارد كه در حالي كه موضوع اشغال سفارت امريكا را نقد ميكنند، ميگويند در خود كشور آزمون جالبي از سرسختي انقلابي، مقاومت و ايثار بود. ميدانيد كه قبل از مساله جنگ اين موضوع يكپارچگي در جامعه ايجاد كرد كه در مساله جنگ خيلي موثر بود. به هر حال اين يك اقدام عكسالعملي به سياستهاي گذشته امريكا بود. در مورد اينكه ميگويند حقوق بينالملل نقص شده است نيز بايد توجه كرد كه حقوق بينالملل زماني معني و مفهوم مييابد كه همه كشورها اين حقوق را در رابطه با يكديگر رعايت كنند. به هرحال اين نيز در حقوق بينالملل هست كه كشورها متعهد ميشوند در مسائل داخلي يكديگر دخالت نكنند يا مصونيت ديپلماتهايشان به رسميت شناخته شود يعني در حقوق بينالملل دخالت در امور كشورها پذيرفته نيست. اگر امريكاييها آمدند يك روز در اين كشور مصدق و دولتش را سرنگون كردند و حكومت شاه را روي كار آوردند و با حمايت نظامي خود آن را حفظ كردند و هركاري كه خواستند در ايران انجام دادند و حقوق بينالملل را زير پا گذاشتند طبعاً نبايد توقع داشته باشند يك جامعه انقلابي مانند آن زمان حقوق متقابل امريكاييها را رعايت كند. كما اينكه ديديم آلبرايت در زمان دولت اصلاحات به اين مساله اشاره كرد كه در عرف بينالملل تلويحاً عذرخواهي تعبير ميشد. در مجموع حمايت رهبر انقلاب و پشتيباني گسترده و بينظير گروههاي مختلف مردم باعث ادامه اين حركت شد، دانشجوها گوش به فرمان شوراي انقلاب و امام بودند كه آنها چه تصميمي ميگيرند. آقاي ميردامادي هميشه ميگفتند اگر امام روز اول اشغال سفارت به ما ميگفتند آنجا را ترك كنيم حتماً اين كار را ميكرديم اما با حمايتهايي كه از جهات مختلف صورت گرفت اين جريان 444 روز طول كشيد.
من خواهش میکنم از خوئینی ها وموسوی وخاتمی و کروبی و همفکرانشون خیانهائی که در زمان ریاستشون انجام دادن وبه اسم نظام تمام کردن رو بازگو کنن
از امشب تا سه شب دیگر الله اکبر شبانه اطلاع رسانی کنید
جناب اقای موسوی خوئینی ها, سلام ودرودهای بی پایان به شما.
من همیشه برای جنابعالی احترام بسیار قائل بودم و هستم.
شما از یاران بسیار نزدیک خمینی کبیر بودید, تمامی گفتهای شما عین واقعیت و حقیقت میباشد.
همانطور که خود جنابعالی گفتید حقیقت تاریخی را امروزه نمیتوانند تحریف کنند مگر اینکه چون قجری فکر کنند یعنی در صد سال پیش در جا زده اند.
حال بزرگان و حاکمان اگر واقعا نظر خیر دارند از خود نمیپرسند که چطور میتوان یک کشور بزرگی با این جمعیت عظیم و متکثر از قومهای گوناگون را نمیتوان با افکار صد سال پیش به جلو برد؟ و این افکار پوسیده و عقب افتاده بغیر از این است که این کشور را به نابودی بکشانددستاورد دیگری دارد؟
ایا رهبری معظم نمیدانند که با این افرادی که دورشان را گرفتند بجز نابودی دینمان و کشورمان هیچ دستاورد دیگری ندارد؟
نظر ایت اله موسوی خوئنی ها کاملا درست است که در ان مقطع تاریخی این حرکت اب سردی بود که بر اتش های گوناگون که کشور را فرا گرفته پاشید و همگی را متحد و یکپارچه کرد!!!
اما نظر اقای یک ادم را نیز انصافا باید پذیرفت که اثرات تسخیر لانه جاسوسی بعدها مفری شد تا نیروهای مرتجع و رادیکالهای تو خالی ارام ارم تمامی دستاوردهای انقلاب را یکی پس از دیگری از بین ببرند و تبدیل به ان بشود که امروزه شده است و ان نابودی کلیه ازادیهای سیاسی و حقوق مردم ,مطرح در قانون اسا سی.
با کمال تاسف امروزه چقدر اسان همه را به خارج متصل میکنند و این بزرگترین تحقیریست که ملت ما دچارش شده است, البته اگر خودشان وابسته به خارج نباشند؟
وقتی که نظامی به این شکل واضح مردم را در خیابان میکشد و زندانی میکند و اعدامهای پشت سرهم راه میاندازد برای ترساندن مخالفان و منتقدان دیگر چه احتیاجی به وابسته بودن و جاسوس خارجی دارد که نظام را بی حیثیت کند و انرا از درون تحی.
این بزرگان و حاکمان کمی به این اندیشیده اند وقتی شما سی سال از انقلا و دستاوردهای انرا و تمام سران و نیروهای انقلابی صادق را این چنین از خود میرانید و انگ دشمنی و وابسته بودن به ان میزنید, ایا این همان طرح و فکری نیست که دشمنان این نظام وانقلاب میخواهند و به ان رسیده اند؟
ایا وقتی شخصی که دو دوره نماینده و رئیس مجلس بوده امده نماینده امام در بنیاد شهید بوده و از افراد بسیار نزدیک به خمینی کبیر بوده امده و از حق و حقوق خودش و افراد مظلومی که صدایشان به جائی نمیرسد دفاع کرده به این شکل وحشیانه صدمه میزنید و او را وابسته به خارج میکنید که اثرات مخرب ان سالها باقی خواهد ماند و نظام را بی ابرو میکند به غیر از ان طرح و نقشه ایست که دشمنان این سرزمین میخواستند, چیز دیگری است؟ بگوئید تا حداقل ما هم بدانیم.
حاکمان باید بدانند که حداقل صد سال عقب هستند و دیگر نمیتوانند با این حرکتها و اعمال با دشمنان این مرزو بوم به رقابت بپردازند.
نکته ای به عزیزی که به نام “یک آدم” مطالبشان را مطرح فرمودند:
دوست عزیز؛ شاید تمام مواردی که شما در مورد پیامدهای تسخیر سفارت فرمودید درست باشد و شاید درست نباشد ولی نکتۀ بسیار مهمی که شما ندیدید (یا نادیده گرفتید) این است که ما نمی توانیم علت یا علل وقوع یک پدیده را بر حسب اتفاقات بعدی و پیامدهای آن تحلیل کنیم؛ یعنی به بیانی دیگر معلول نمی تواند علت را تبیین کند. در نتیجه برای هر توضیح در باب چرایی تسخیر سفارت نمی توانیم از اتفاقات پس از این رویداد استفاده کنیم.
در باب کلام ژارگون هم با شما هم عقیده نیستم ولی فضای کامنت را مکانی مناسب این بحث آکادمیک نمی بینم.
BRAVO
من این درخواست دوستم را تکرار می کنم و تاکید می کنم که وقت این است که انتشارات اینترنتی بزرگی راه بیندازید با فورمت پی دی اف … احساس می کنم شما را خمودی گرفته است . این طور حرکت حاکی از ضعف است یا تنبلی . این کار ساده است و ارزان و می توان به این شکل ، خیلی راحت ، از طریق ایمیل راهی خانه ها شد . من حتی ندیده ام خبرنامه کوچکتان که می تواند به هفته نامه و ماهنامه تبدیل شود و به یکباره راهی ایمیل ها شود یا به انگلیسی ترجمه شود و بین المللی شود ، از این حالت ضعیف خارج شود . کمی از مصر یاد بگیرید . ببخشید نمی خواهم توهین کنم . اما تصور می کنم شما تنبلید . اگر ناراحت شدید عذر می خواهم ، اما پذیرفتن واقعیت سخت است . شما که باید موتور باشید ، خودتان در معرض قرار گرفته اید .
سلام
ظاهرا صحبت مال چند ماه پیش است چرا حالا پخش شده؟ اقای خوئینی ها فرد مطلع و شجاعی است که اگر در خصوص مسائل دهه ی شصت حرف بزنند، خیلی ابهامات رفع خواهد شد.
آفرین خوب به آزادی بیان عقیده دارید. فقط نظرهای موافق را منتشر کنید.
من چند سوال در مورد اين متن دارم .آيا شور و شوق جواني كه خيلي از مواقع قابل كنترل نيست توجيح درستي براي حمله و يا تخريب و يا يك عمل غير ديپلماتيك است؟ كدام يك از بچه هاي خط امام در سال هاي 28 مرداد حضور داشتند؟ آيا يكي از عوارض تسخير سفارت بايكت اموال و دارايي هاي نجومي ايران كه توسط آمريكا بايد به ايران داده مي شد نبود؟ آقاي خوئيني ها در مورد وجه ي ايران در صحنه بين الملل صحبت كرده اند و علت هماهنگ نكردن با اما را براي تسخير سفارت خراب نشدن وجه بين المللي امام بيان كردند.آيا با تسخير سفارت آمريكا وجه ي بين المللي ايران در جهان خدشه دار نشد؟ كدام مهمتر است وجه ي يك ملت يا رهبر آن؟ ولي فكر مي كنم خود آقاي خوئيني ها قبول دارند كه همين يك حركت براي سرنگوني و كنار كشيدن دولت موقت كافي بوده است.متاسفانه نسل انقلاب ما سخنان امام خميني را خيلي بيشتر از سخن يك عالم آگاه به دين قبول داشته اند (چيزي نزديك به معصومين) و حجت براي آنها با يك سخن امام بدون مطابقت دادن آن با شريعت تمام ميشده.البته به قول خود آقاي خوئيني ها اين قضيه تحت تاثير جو آن دوران قابل توجيه است…
درود بر مير حسين
كروبي و خاتمي بزرگئار
و احسنت به موسوي خوئيني
آقای خویینی . با عرض سلام
آیا تصرف سفارت آمریکا . و مسائل مربوط به آن به همین سادگی بود . گویا برای پیش دبستانی ها قصه تعریف میکردید . نمی دانم چگونه پاسخ شما را بدهم . از میدان داری شما گرفته تا ……
ضمن احترام به آقای خوئینی ها، چیزی چندان بیش از آنچه که دوستی به نام “یک آدم” نوشته اند نمیتوان گفت.
فقط از خوانندگان خواهش میکنم به مطالعه و مقایسه پاراگرافهایی که متضمن جملات زیر است بپردازند.
۱. سوال این است که آمریکاییها چرا چنین رفتاری با دانشجویان کردند که آنها وادار به گروگانگیری شوند؟ چرا درها را بر روی دانشجوها باز نکرده واز آنها استقبال و پذیرایی نکردند؟ تا بعد بتوانند با دولت تماس گرفته و مشکل را حل کنند. اصلا عامل اصلی اینکه دانشجوها به سمت گروگانگیری رفتند رفتار خود آمریکایی ها بود. (!)
۲. … و بر اساس قراری که داشتیم به محض اینکه دیدند اوضاع درست است و مشکل خاصی نیست به من اطلاع دادند که من هم بروم…
۳. …مگر شما می خواهید چه کاری انجام بدهید که نمی شود آن را جبران کرد؟
۴. …چرا ما کاری کنیم که به هر حال در عرف بین الملل درست نیست…
۵. …اما بگذارید به برخی اشکالات بی خود، که برخی می دانند ولی باز هم مطرح می کنند هم پاسخ دهم، اول اینکه اگر اشغال سفارت رخ نمی داد جنگ ایران و عراق هم اتفاق نمی افتاد. اینها گویا اطلاعی از اهداف و برنامه های حزب بعث و اوضاع عراق و ایران ندارند…
در کشور “الف” انقلاب شده است و از صدر تا ذیل آن شعار مرگ بر کشور “ب” میگویند. تظاهر کنندگان خشمگین به سوی سفارت کشور “ب” میروند. آیا عقلانی است که سفارت کشور “ب” درب سفارت را بگشاید؟ چای و شیرینی بدهد؟ برادر عزیز این کاملا قابل قبول است که مردم با توجه به دلایلی و سوابقی که بیان داشتید حرکاتی هیجانی و غیر قابل کنترل بکنند ولی وظیفه شما آرام کردن جامعه بوده است. چه قبل و چه بعد. بیأیید توجیه نکنیم. (جملات ۱،۲،۳ و حتا ۴ از شما است)
آیا واقعا به جمله شماره ۵ اعتقاد دارید؟
بزرگوار گرامی، آیا لازم است اینبار از کشور “الف” و “ج” مثال بزنم؟ کشور “ج” همواره مترصد حمله به کشور “الف” است حالا کشور “ب” که قدرت نظامی قوی هم دارد و کارکنانش توسط کشور “الف”…..
فکر کنم بازگویی باقی داستان بیهوده است. فقط یاد آوری میکنم . کشور “ب” و همپیمانانش در تمام طول جنگ پشت و پناه کشور “ج” بوده اند.
در خاتمه باز هم تاکید میکنم انتقاد من به آقای خوئینیها فقط یک انتقاد از سخنان ایشان است و ارادت شخصی من به ایشان همچنان ادامه دارد.
با سلام
اين حرف ها را كنار بگذاريد وقت شعار دادن گذشته است اينها پدر مردم را در آورده اند يك فكري براي مردم بكنيد روز 25 بهمن روز خوبي است به خيابان بياييم و همانجا بمانيم تا تكليف اين حكومت يكسره شود اينها كه دارند بچه هاي ما را مي كشند حالا كه قرار است كشته شويم لااقل يك كاري كرده باشيم مثل مردم مصر
برای اینکه جنبش مردم ایران در آینده مسیر درستی را طی کند باید صادقانه تحولات سیاسی ایران از طرف تمام کسانی که در این تحولات تاثیر گذار بودندنقد شود. متاسفانه آقای خوپینیها به لحاظ اینکه اشغال سفارت امریکا را بخشی از هویت سیاسی خود می داند متعصبانه از آن حرکت دفاع میکند و به هزینه های سنگینی که در اثر آن بر این ملک و مملکت رفت و همچنان ادامه دارد اشاره ای نمی کند اما اقای موسوی توجه داشته باشید که در آن جو انقلابی و احساساتی این عقل و منطق نبود که حکم به اشغال سفارت امریکا داد بلکه عقدههای فروخفته کسانی بود که فرصت بروز پیدا کرده بود علاوه براین میخواستند به جریان چپ نشان دهند که ما از شما چپتر هستیم. آقای موسوی آخر این چه منطقی است که میگویید اگر مسپولین سفارت در را بر روی دانشجویان(بهتر است بگوییم مهاجمین) باز می کردند و از آنها پذیرایی میکردند کار بخیر و خوشی تمام میشد . با فضای انقلابی و ضد آمریکایی که بر ایران حاکم بود آیا اولین فکری که به ذهن کارمندان سفارت خطور میکرد این نبود که مهاجمین که از در و دیوار وارد حیاط سفارت میشوند قصد کشتن آنها را دارند و یا حداقل میخواهند آنها را اسیر کنند و یا بنوعی به آنها آسیب برسانند. باز هم تکرار میکنم برای اینکه مملکتمان آزاد شود و دمکراسی جای استبداد را بگیرد لازم است که گذشته خودمان را نیز نقد کنیم . واقعیت این است که رهبران انقلاب ایران چندان شناخت یا دغدغهای در مورد خواستهها و انتظارات مردم ایران نداشتند و نسبت به دیپلماسی بینالمللی بطریق اولی کاملا ناآشنا بودند. با وجود چنین واقعیتی طبیعی بود که تصمیماتی عجولانه و اشتباه گرفته شود. بهمین خاطر است که میگویم نیاز داریم که گذشته فعالیت سیاسی خود را بدون اینکه نگران سو استفاده از طرف جریانهای رقیب یا دشمن باشیم باید به نقد بکشیم. بدین طریق است که میتوانیم به جنبش مدنی مردم ایران در ادامه راه صحیح خود کمک کنیم و در عین حال چنین رویکردی نوعی تمرین دمکراسی در جامعه استبداد زده ایران نیز هست. بهر حال کالبدشکافی اشغال سفارت آمریکا از طرف جناب آقای موسوی خویینیها را به فال نیک میگیریم انشاالله که با مصاحبهها و مقالات از طرف دیگران به روشنگری هرچه زوایای پنهان بیشتر اشغال سفارت آمریکا بیاتجامد.
نکته
ای به عزیزی که به نام “یک آدم” مطالبشان را مطرح فرمودند:
دوست عزیز؛ شاید تمام مواردی که شما در مورد پیامدهای تسخیر سفارت فرمودید
درست باشد و شاید درست نباشد ولی نکتۀ بسیار مهمی که شما ندیدید (یا نادیده
گرفتید) این است که ما نمی توانیم علت یا علل وقوع یک پدیده را بر حسب
اتفاقات بعدی و پیامدهای آن تحلیل کنیم؛ یعنی به بیانی دیگر معلول نمی
تواند علت را تبیین کند. در نتیجه برای هر توضیح در باب چرایی تسخیر سفارت
نمی توانیم از اتفاقات پس از این رویداد استفاده کنیم.
در باب کلام ژارگون هم با شما هم عقیده نیستم ولی فضای کامنت را مکانی
مناسب این بحث آکادمیک نمی بینم.
بنام خدای خمینی(س)
برادر عزیز شما در صحنه بودید؟ اگر بودید طور دیگری فکر میکنید؟ اگر اینطور است بفرمایید تا استفاده کنیم و گرنه که هیچ، یعنی جریان تقریبا همین است که ایشان میگوید و هم برای دبستانی ها و هم برای دبیرستانی ها و…..بسیار مفید است!!
تحلیل فوق العاده روشنگرانه و دقیقا منطبق بر واقعیت است. درک این تحلیل نیازمند یک دستگاه استدلال سالم غیر اسکولاستیکی است.
مساله اصلی جهان این است که آدمهای احمق و متعصب همیشه به شدت به خود مطمئن هستند، اما انسانهای عاقل تر، پر از شک اند.
“برتراند راسل”
جناب آقای موسوی خوئینی
فراموش نکنیم که همیشه بیان واقعیات گذشته برای نسل های بعدی که در آن شرایط نبوده اند و التزامات زمانی و مکانی آنرا تجربه نکرده اند ، باعث به وجود آمدن اما و اگرها و چراهایی زیادی گردد. مثلا این بیان شما که امام بدون لحظه ای فکر کردن و حتی مشورت با کسی تصمیمی را می گیرند که یکی از بزرگترین چالشهای بعد از انقلاب است به نظر من به هیچ وجه برای این نسل قابل هضم نیست. البته متاسفانه در این موارد سعی می شود با مدد گرفتن از تئوری (هیچگاه ثابت نشده) امدادهای غیبی به نحوی خلاء عدم توجه به تصمیم گیری گروهی و اتکای بیش از حد به تصمیمات آنی پر شود . بیان مطلب به این حالت به نظر من چندان برای نسل امروزی جالب توجه نخواهد بود .البته بیان شما بسیار حائز اهمیت است از این نظر که باید بپذیریم امام خمینی مانند هر بشر دیگری انسان بودند و غیر عاری از خطا. ما که هنوز جرات نداریم خطاهای امام خمینی را بیان کنیم چطور انتظار داریم طرفداران آقای خامنه ای خطاهای حکومتداری ایشان را بپذیرند.
پذیرش خطا الگوی اسلامی نابی چون حضرت محمد دارد که پیراهن خود را بالا می زند تا عرب بادیه نشینی به تلافی شلاقی که سهوا از پیامبر خورده است، بر بدن پیامبر شلاق بزند.
عالی بود
بنام خدای خمینی(س)
برادر عزیز! تمام مسائل طرح شده از سوی شما دو حالت داره:1- سن و سال شما به ان اندازه ای نیست که شرایط را درک کنید چون واقعا درک شرایط دهه شصت و مسائلی که بر انقلاب و جنگ رفته است برای نسل حاضر بسیار دشوار است2- حضور داشته اید و نظر شما این است که در اینصورت جوابی که به یک آدم نوشتم نیز مشمول شما میشود!برادر عزیز جواب شما به آقای خویینی ها فقط یک پاسخ دارد و ان این است که شما در حال توجیه اهستید تا دادن پاسخ!!
رزمنده عزیز دفاع مقدس؛ بسیار خوشحال میشوم اگر بگویید من در حال توجیه چه هستم؟ تصور خودم این است که نظر خودم را نسبت به توجیه یک موضوع حساس بیان میکنم. هیجانات سیاسی آن زمان را کاملا بیاد میآورم. همانطوری که قبلا نوشتم شرایط آن موقع مردم را کاملا درک میکنم ولی نمیفهمم چرا یک مسول علیرغم اینکه خود میداند ” ” سعی در آرام کردن مردم نکرده است. این یک انتقاد است نه توجیح. احتمالاً خود آقای خوئینیها تحت تاثیر احساسات بوده اند. کافی است خیلی ساده بگویند بله من هم تحت تاثیر احساسات قرار گرفتم چرا که خودشان میدانستند که کارشان خلاف عرف بینالمللی است ( که طبعا پیامدهأی دارد)
ما انسان هستیم از صدر تا ذیل. همه اشتباه میکنیم. نکته این است که ضمن قبول اشتباهاتمان از اشتباهاتمان درس بگیریم.
ضمنا، من کوچک همه شما هموطنان رزمنده با هر طرز تفکری هستم. تعارف هم نمیکنم. نکته آخر اینکه من مسلمانم و به خدای واحد اعتقاد دارم و تنها در ذیل آن به خیلیها ارادت دارم. پاینده باشید.
با سلام
آیا واقعا مرسوم است که تو دنیا در سفارت هایشان را روی معترضین باز بگذارند؟
اگر این طور است پس چرا ایران در سفارتش را روی برادران مسلمان افغانی معترض در ماه گذشته باز نکرد تا صدای اعتراض آنها را بشنود؟
بنام خدای خمینی(س)
نقد سالم در قلب همه جای دارد! درود بر دوستان سبز و هوشیار بنده چون شما! دست شما را از راهی دور میبوسم و از خدا میخواهم هر چه زودتر انقلاب را به اجرای مهمترین آرمان آن، یعنی مردم سالاری دینی در پرتو عمل به قانون اساسی برساند! انشاء الله
با این حرفا دیگه نمیشه سرمردم کلاه گذاشت اقای موسوی